رفتار ما از زبان دیگران

ارزش های خانواده در ایران

-در ایران خانواده اساس ساختار اجتماع است.

-نسبت به فرهنگهای دیگر, مفهوم خانواده در ایران بیشتر خصوصی است. زنان فامیل باید در هر شرایطی از گزندهای بیرون خانه در امان بمانند. پرسیدن سوال در مورد همسر یا زنان خانواده یک ایرانی سوال نامناسبی است.

-ایرانی ها بطور جدی در قبال خانواده احساس مسولیت میکنند.

-بیشتر خانواده ها تمایل به داشتن فرزند کمتر دارند (یک یا دو) اما با اقوام هم بسیارنزدیک میباشند.

-افراد در مواقع ضروری و نیاز ابتدا از افراد خانواده تقاضای کمک میکنند.

-افراد مسن در خانواده نگهداری میشوند و در حد امکان به خانه سالمندان نمیروند.

-وفاداری به خانواده همیشه به هر چیزی حتی به مسایل کاری تقدم دارد.

-پارتی بازی و استخدام اقوام نزدیک ادامه خواندن رفتار ما از زبان دیگران

Like 🙂
6

بهانه

بهترین راه برای موفقیت در زندگی اجتناب از عادت ناخوشايند بهانه آوردن است. هر بهانه ای که می آورید نشان دهنده انرژی هدر رفته ای است که می توانست در مسير موفقیت شما و در جهت تلاش برای غلبه بر مشکلات  به کار رود.

جرج واشنگتن می گوید:“نود و نه درصد شکست ها از آن کسانی است که بهانه می آورند.”

شما براي رسيدن به نتيجه اي موفقيت آميزبه اندازه کافی قوی، با هوش، با استعداد، با مهارت ، و لایق هستید. موفق ترین رییس هایی که دیده ام آنهایی هستند که در کمک به دیگران متخصص اند.  ابراز خود، يكي از نيازهاي انسانها است و نيازي به بهانه آوردن نيست.

ردیارد کپلینگ گفته است: ” ما چهل میلیون دلیل برای شکست خوردن داریم، اما نه حتی یک بهانه.”

خوب است به جای فعال  بودن در مرکز یک گروه و استادانه بهانه آوردن،  جرات کنیم و جزو یک درصد از کسانی باشیم که بدون بهانه آوردن , باهوشمندی، لیاقت و اعتماد به نفس به دلایل شکست اشاره می کنند.

Like 🙂
5

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

روشن و واضح نوشتن

چگونه می شود از مبهم نوشتن خودداری کرد و چگونه می شود طوری نوشت که خواننده مفاهیم مشکلی که در نوشته مطرح می شود را به روشنی و آسانی درک کرده و از آن فایده ببرد. بدون تردید یک نوشته پیچیده و مبهم موجب آزار خواننده خواهد شد و به طور معمول نویسندگانی که اینگونه می نویسند صاحب ایگویی قوی هستند که آنها را به سوی سخت و پیچیده نوشتن می کشد. منتقدان درباره بد نوشتن یک نویسنده اینگونه نوشتند:” چیزی که نوشته های او به خواننده القا می کند احساس حقارت است و  سعی مداوم او برای جلب نظر خوانندگان کاملا مشخص است. مشکل او ساده و روشن نوشتن نیست؛ بلکه این است که اساسا سعی نمی کند تا ساده و قابل درک بنویسد. او نمی نویسد تا خوانده و فهمیده شود، بلکه می نویسد تا قدرت کلام خود را به نمایش بگذارد.”

گاهی مفاهیمی که نوشته می شوند ذاتا مفاهیمی مشکل هستند و کار نویسنده این است که کمک کند تا مشکل آسان شود و مطالب را طوری بنویسد که آسان تر درک شوند. نویسنده باید در نوشته های خود به تعادلی خاص مابین پیچیده نوشتن و واضح نوشتن برسد. بعضی از خواننده ها دوست دارند که به چالش کشیده شوند و خود به معانی مفاهیم مشکل دست بیابند. گاهی گم کردن موقتی مفاهیم در سرزمین کلام  به خواننده نیرو می بخشد تا به دنبال یافتن مفهوم یک مطلب یا اندیشه کشیده شود. و خواننده تنها زمانی از نوشته های پیچیده لذت خواهد برد که مطمئن باشد نویسنده در صدد فریب دادن او نیست و او را درمیان راه رها نخواهدکرد.

درک مفاهیم پیچیده

پیچیده بودن شعر یا مطالب ادبی تا حدی مورد قبول خواننده است و حتی در بعضی موارد بسته به میزان پیچیدگی مفاهیمی که مطرح می شوند می توان پیچیده تر هم نوشت. هدف نویسنده از نوشتن نباید گمراه و سرگردان کردن خواننده و یا تحت تأثیر قراردادن او باشد. نویسنده نباید به دنبال این باشد که خود را از خواننده اش تحصیل کرده تر و داناتر جلوه دهد. می توان در لا به لای مطلب از راهنمایی های به جا استفاده کرد. اگر خواننده در هنگام خواندن یک مطلب احساس کند که آزاد است تا با نظر نویسنده موافق یا مخالف باشد می توان احتمال داد که آن مطلب خوب نوشته شده باشد.

والت ویتمن، شاعر بروکلینی که گاهی از او به عنوان ” پدر شعر آمریکا” یاد می شود، گفت:” تا به حال شده است که به خاطر فهمیدن یک شعر به خود ببالید؟”  او کاملا حق داشت، درک مفهوم یک شعر بسیار لذتبخش است و اشعار ویتمن در گذشته و حال بسیار قابل درک بوده اند.

نوشتن جملات کوتاه و استفاده از یک دوست

حتی اگر بهترین نیت ها را در هنگام نوشتن داشته باشیم، باز هم ممکن است دچار خطا شویم. بنابراین برای اینکه از روشن و واضح نوشتن خود مطمئن شوید به دو مطلب توجه کنید:

1- برای نوشتن مفاهیم پیچیده از جملات پیچیده و طولانی که پر از عبارت و بند های مختلف هستند استفاده نکنید. آنها را بشکنید و به جملات کوتاهتری که مفاهیم را بهتر رسانده و خواننده را سردر گم نمی کنند تبدیل کنید. شما ممکن است که درباره موضوعی که می نویسید دانش، اطلاعات و تجاربی داشته باشید اما مهم است که به یاد داشته باشید اطلاعات خواننده ممکن است بسیار ابتدایی باشند و به قول معروف خواننده تازه سر خط باشد.

2- قدم بعدی این است که سعی کنید کار خود را به یک دوست بدهید تا بخواند. این دوست ترجیحا باید به موضوعی که درباره آن نوشته اید علاقمند بوده و مهم است که با شما صادق و روراست باشد.

Like 🙂
0

نوشتن متون تخصصی

نوشته خوب همانند موسیقی  خوب می تواند در خواننده ایجاد لذت کند. یکی از اشکالاتی که در متون نویسندگان فارسی به وفور دیده می شود سر در گم کردن خواننده است. معمولا اگر متنی مهم باشد باید آن را چهار پنج دفعه از اول به آخر و بالعکس خواند تا شاید بخشی از منظور نویسنده را دریافت.

مراحل زیر برای نوشتن بهتر متون تخصصی پیشنهاد می شود.

1.     به آن چه می خواهید بنویسید خوب فکر کنید. بیشتر از هر وقتی که صرف تحلیل محتوی بکنید, درنگارش و ویرایش به شما بر می گردد.

2.      سطح خواننده را در نظر بگیرید و از کلمات و ساختار متناسب استفاده کنید.

3.     نقشه ای از نکات خود را به صورت دایره روی کاغذ بکشید و نکات مرتبط با هم  را با خط  به یک دیگر وصل کنید. نکته اصلی در مرکز صفحه و نکات مربوطه دور آن و نکات درجه دوم دور نکات درجه اول رسم کنید.این نقشه در اولیت بندی بهتر نکات به شما کمک خواهد کرد و مانع از تکرار و جا افتادن آنها خواهد شد.

4.     خالص آنچه را می خواهید بنویسید در بالاترین و اولین قسمت قرار دهید. و خواننده را مجبور نکنید برای فهمیدن حرف شما و یا این که اصلا علاقه ای به موضوع شما دارد, وقت خود را تلف کند. در لفافه کردن نوشته ارزش کار شما را بالا نمی برد.

5.     نکات پیرامون (دایره های کناری) را در تایید نظرتان به ترتیب بیاورید. بهتر است برای شفاف تر شدن منظورتان برای هر نکته مثالی هم در باره آن بزنید. برای گذر از نکته ای به نکته دیگر, از کلمات ربط متفاوت و مربوط استفاده کنید که باعث هموارشدن, زیبایی, تنوع متن شما خواهد شد.

6.     اگر یکی از نکات حاشیه ای شما از اهمیت ویژه ای دارد و حرف و نکات حاشیه ای بیشتری برایش دارید, آن را در یک پاراگراف جدا با نکات ومثال های خودش بیاورید.

7.     اگر نکات شما بسیار است و به صورت متن کردن و ربط آنها از توان و حوصله شما و خواننده شما بیرون است آنها را به صورت نقطه ای و یا ردیفی مانند این متن ذکر کنید.

8.     در انتها یک جمع بندی از کار خود ارئه کنید. و خواننده را با احساسی خوش متن شما را ترک کند و برای مدتی ذهنش را به نکات شما اختصاص دهد.

9.     کار خود را از جهت محتوی, املا و دستور زبان بازنگری و ویرایش کنید.

پانویس:

چون این متن تخصصی نیست, ممکن است اشکالاتی در اعمال شماره های 1 الی 9 در آن پیدا کنید.

Like 🙂
1

وقتی سرطان همین نزدیکی هاست

adabkadeh-illness-1مقدمه ای از مترجم:

همیشه چقدر زود دیر می شود و این اندیشه چقدر آزار دهنده است. اگر شما هم مثل من دغدغه ی ارتباط با یک دوست یا یکی از بستگان نزدیک به خود را که به تازگی به سرطان مبتلا شده است داشته باشید مطمئنا مطالب ساده و آموزنده ی این کتاب یاریگر شما خواهد بود.

ترجمه ی از کتاب :

The etiquette of illness

What to say when you can’t find the words

نویسنده:  Susan P. Halpern

سوزان هالپرن در کتاب اخلاق بیماری سعی دارد که راهکارهایی ساده و معقولانه و قابل استفاده برای خانواده ها یی که درگیر بیمارانی هستند که بیماری سخت یا لاعلاج دارند ارائه دهد. او در این کتاب سعی کرده است که تا حد امکان رابطه ی بیمار با بیماری خود و بیمار با محیط را برای ما تا حد امکان ساده و روشن توضیح دهد تا همه چیز بین ما در روابط پیچیده ی دنیای ومدرن امروزی آسان تر و انسانی تر جریان پیدا کند.

از آنجایی که خود نویسنده یک روانشناس وهمچنین یک مدد کار اجتماعی بوده و همچنین عضو فعال و بنیان گذار حمایت از بیماران سرطانی در نیویورک می باشد که خود یک دوران مبارزه با بیماری سرطان را به طور موفقییت آمیز پشت سر گذاشته و همچنان با همسر و فرزندانش زندگی می کند می توان کتاب او را مرجعی قابل اعتماد برای زندگی مدرن امروزی که سرطان گریبانگیر عده ی عدیدی را گرفته است, باشد. این کتاب اولین کتاب سوزان است و مترجم امیدوار است که قابل استفاده ی فارسی زبانان عزیز و اسان کننده ی روزهای سختی و نوید دهنده ی امید به بیماران و خانواده های عزیزشان باشد.

1

تلفن بدست ایستاده بودم. می خواستم به دوستم که به تازگی به سل جلدی مبتلا شده بود زنگ بزنم. ولی افکارم حول هفت سال رابطه امان چرخ می خورد و صدایی در درونم نهیب میزد که چه باید بگویم. و درانتهای مکالمه ی امروز چه حالی خواهم داشت. آیا او همان دوستی است که من در این سالها می شناخته ام یا با فرد جدیدی حرف خواهم زد که در گذشته او را نمی شناخته ام . که قادر به ارتباط با او نخواهم بود.

تجربه به من می گفت که وقتی تمام روزبه کسی فکر می کنی باید کاری در رابطه ی با او انجام دهی. اما دوباره احساس اضطراب یک موقعیت جدید مرا به درد سر می انداخت. لحظاتی بود که فراموش می کردم که در حقیقت او دوستی متین و آرام است که حالا بیمار شده بود. گویی می خواهم به سل جلدی تلفن کنم .که او را نمی شناسم .

خوشبختانه به محض آن که صدای دوستم از آن طرف گوشی به من رسید همه ی آن لحظات خوبی که رابطه امان را ساخته بود به سویم آمد و من به راحتی شروع به صحبت کردم .همان طور که در گذشته بارها و بارها با هم حرف زده بودیم.

در حقیقت وقتی که شما شروع به صحبت با دوستتان می کنید او همه ی وجودی را که می شناخته اید به شما نشان خواهد داد همان وجودی که برای شما آشنا است و تنها کاری که شما باید انجام دهید این است که گوش کنید. خوب گوش کنید.

شما رابطه را داشته اید . گذشته ایی که با هم ساخته اید. تجربیاتی که با هم داشته اید . دوستان مشترک . موضوعات مشترک . شما دوست خود را خوب می شناسید و حتی میدانید او چه چیزهایی را دوست دارد و چه چیزهایی او را ناراحت می کند. فقط تماس بگیرید. وقتی که او به تلفن شما جواب می دهد دیگر فقط شما دو تا هستید و همه چیز تنها به شما بستگی ندارد.

2

این اواخردر کالیفرنیا با دوستم کارل برای نهار بیرون رفته بودم ما به کافه ی کتاب فروشی رفتیم که پنجره ایی به سمت یک نقاشی دیواری داشت. روی دیوار درختان بلوط با نقطه های پر رنگی نقش شده بودند که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. نقطه های سبز روی دیوار مثل نقطه های خالکوبی روی دست گارسونی که داشت برای ما سوپ می آورد مشخص بود.

کارل داشت از دوستش سارا شکایت می کرد. کارل گفت که سارا می دانست که من سرطان دارم و تحت درمان هستم با این حال برای چند ماه به من تلفن نکرد اما یک روز بعد از چند ماه به او تلفن می کند و از کارل برای تماس نگرفتن عذر خواهی می کند وصادقانه توضیح می دهد که نمی دانسته به کارل چه بگوید. با این حال کارل از سارا ناراحت بود. و به او هم گفته بود که آیا این همه ی دلیل تو برای تماس نگرفتن است و اینکه سارا بغض کرده بود وقتی کارل به او گفته که چقدر منتظر تلفن او بوده است و این که چقدر برایش این تماس ارزش داشته و اینکه چقدر دلتنگ صدای سارا بوده و حتی از او برای تماس نگرفتن عصبانی بوده و احساس تنهایی و ترد شدگی کرده است.

3

اجازه دهید این عبارت ساده مشکل گشای شما باشد ( من نمی دونم چی بگم) از اینجا همه چیز حرکتی سلیس و روان خواهد داشت و همه چیز به جریان خواهد افتاد. البته که ما نمی دانیم چه بگوییم تا همه چیز را بدتریا سخت تر نکنیم. ما دوست نداریم که با نگرانیهای خود آن کسانی را که دوست داریم بترسانیم. و ما نمی خواهیم که ترسهای خود را بلند اعلام کنیم اما همچنان نیاز داریم تا با دوست بیمارمان تماس بگیریم.

هیچ کجا کلاس تعلیم یا آموزش چگونگی صحبت کردن با بیمار وجود ندارد و خوشبختانه بسیاری از ما تجربه ی بسیار کمی درباره ی نحوه ی ارتباط با بیمارانی با بیماری لاعلاج یا صعب العلاج داریم. بعضی از اوقات کسی که بیمار است خود دست به کار می شود و سعی می کند با دوستان خود تماس بر قرار کند اما این به ندرت اتفاق می افتد و بطور کلی این وظیفه ی دوست سالم است که از احوال دوست بیمار خود جویا شود و شادی و نشاط خود را با دوست خود تقسیم کند.

می خواهم داستان دیگری را برای شما تعریف کنم.

یک جوان نوزده ساله ایی را می شناختم که عمه ی مهربان و دوست داشتنی اش سرطان داشت و حال و روز بدی را سپری می کرد. برای دوست جوانم بسیار سخت بود که به یک شخص بزرگتر که در شرایط دشواری به سر میبرد زنگ بزند. او احساس می کرد که چه حرفی برای گفتن داردو هر چه بود عمه, دنیا دیده و تحصیل کرده بود و دوست جوانم از احساس شدید نا کارآمدی در این شرایط سخت و اضطراری رنج می برد و از خود ناخشنود بود که قادر نیست به عمه ی خود زنگ بزند تا اینکه یک روز عمه ی بیمار به جاناتان زنگ زد . جاناتان تا صدای عمه را شنید اعتراف کرد که این وظیفه ی او بوده است که با عمه تماس بگیرد و اینکه نمی دانسته به عمه چه بگوید بعد از اون لحظه هیچکدام از آن دو دیگر حاضر نبوده اند که حتی یک لحظه از با هم بودن را از دست بدهند.

تجربه به من می گوید که قبل از تماس با یک دوست بیمار که بیماری سختی دارد و ما اطلاعات کمی از آن بیماری داریم بهتر است اول درباره ی آن بیماری اطلاعات کوچکی از را ه اینترنت بدست آوریم . شما می توانید اطلاعات خوب و مفیدی در مورد بیماری و چگونگی برخورد با آن و همچنین مراحل مختلف بیماری جمع آوری کنید . اگر به اینترنت دسترسی ندارید استفاده از کتابخانه های عمومی هم روش سودمندی است . این پیش زمینه به شما کمک می کند تا بدانید که چه اتفاقی در شرف وقوع است و دوست شما امکان دارد در چه مرحله ایی باشد. این به وضعیت روحی شما هم کمک خوهد کرد. شما تنها باید بدانید و درک کنید. شما قرار نیست که او را تصحیح کنید شما فقط سعی کنید جزییات را بدانید تا درک صحیح تری از شرایط و احوال بیماری دوست خود داشته باشید. به یاد داشته باشید فقط باید اورا بفهمید و این کافی است.

4

چند وقت یک بار باید به دوست بیمار خود زنگ بزنیم؟

اگر شما همه ی روز به دوست خود فکر می کنید خیلی ساده این مطلب را به او بگویید. اگر شرایط این را دارید که به او سری بزنید حتما این کار را انجام بدهید و اگر احساس می کنید که خیلی تماس گرفته اید و تماس های مکرر شما احتمالا مزاحم اوقات استراحت او خواهد بود از او درباره ی بهترین زمان برای تماس مجدد سوال کنید صمیمیانه با او صحبت کنید و هرگز منتظر تماس متقابل از طرف دوست بیمار خود نباشیدهرگز.

هر بار به او یادآوری کنید که به او فکر می کنید و اینکه او چقدر برای شما مهم است. حتی اگر او به تلفن شما را پاسخ نداد برای او پیغام بگذارید.

گرفتن یک پیغام گرم و دلنشین مطمئنا برای دوست بیمار شما خوشایند خواهد بود. او احساس خواهد کرد که در اغوش محبت و مراقبت فکری و احساسی شما قرار گرفته است. ما همه به این مراقبت نیاز داریم. شما می توانید هر زمان که احساستان یاری کرد تماس بگیرید و از آنجایی که امروزه همه ی تلفن ها پیغام گیر دارند با یک پیغام گرم و صمیمیانه به او محبت و دوستیتان را یادآوری کنید. اما از گذاشتن پیامهای طولانی خود داری کنید.

وقتی که من سرطان داشتم یکی از دلخوشی هایم این بود که بعد از هر بحرانی به پیامهای دوستانم گوش دهم و در پس صدای هر کدام ازشخصییت و نحوه ی بیان منحصر به فرد هر کدام لذت ببرم. تک تک آنها را در نظر مجسم می کردم و میدیدم که چگونه پیام ها و شخصییت هایشان با هم یکی است.

 

 

 

Like 🙂
4

تجدد در تاریخ بیهقی

تاریخ بیهقی از جنبه های گونه گون اهمیتی ویژه دارد. نثر بیهقی، که اغلب به شعر پهلو می زند، از شاهکارهای تاریخ ادب فارسی است. ملک الشعراء بهار در سبک شناسی خود مختصات نثر بیهقی را برشمرده و در عین حال سیاهه ای به راستی حیرت آور از واژه هایی ارائه کرده که نخست از طریق تاریخ بیهقی به زبان فارسی وارد شده. شاید بتوان ادعا کرد که نقش بیهقی در تدوین نثر فارسی همسنگ نقش شکسپیر در شکل بندی زبان انگلیسی مدرن بود.

بیهقی نوزده سال دبیر دستگاه غزنوی و سلجوقی بود که سی مجلد کتاب نوشت که شامل پنجاه سال تاریخ ایران بود. اما امروزه تنها مجلد پنجم تا دهم آن در دست ماست.

نه تنها گستره آنچه بیهقی در زمره رخدادهای تاریخی دانسته کتاب او را سرشتی متمایز می بخشد، نه تنها سبک سلیس و اغلب شعر گونه اش این روایت را به یکی از شاهکار های ادبی بدل کرده، بلکه روش تاریخ نگاری بیهقی سخت بدیع است و می توان آن را یکی از جالب ترین و دقیق ترین روایات تاریخ ایران دانست. بیهقی را “گزارشگر حقیقت” خوانده اند و تاریخش را، از لحاظ دقت و امانت، بهترین و صحیح ترین تواریخ فارسی به شمار آورده اند. اما حقیقت مفهومی مجرد نیست، ریشه در تاریخ دارد به این معنی که با دگرگونی تاریخ، مفهوم حقیقت تاریخی هم دگرگون می شود. پس بیهقی نه “گزارشگر حقیقت” که گزارشگر روایت خاص از حقیقت بود و این روایت به اقتضای منافع خصوصی و محدودیت های تاریخی زمان او شکل پذیرفته بود. به جای آنکه در متنی مثل تاریخ بیهقی نگرشی ادامه خواندن تجدد در تاریخ بیهقی

Like 🙂
8

ارباب مگس ها

 

ارباب مگس ها( Lord of the Flies) داستانی است از ولیام گلدین برنده جایزه نوبل, که لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی را به تصویر می کشد. در این داستان که هواپیمای حامل بچه های مدرسه در نزدیکی یک جزیره متروکه سقوط می کند و آنها بدون سرپرست موظف به اداره خودشان می شوند. پس از مدت کوتاهی جمعیت قانون گریز با توسل به اهرم های زر و زور و تزویر جمعیت را به سوی توهش می کشند.

از این داستان در سال های 1963, 1976 و 1970 فیلم ساخته شده است.

سریال لاست( Lost  ) بسیاری از مضامین خود را از این داستان الهام گرفته است.

Like 🙂
18

سازگاری و موافقت

این روز ها مد شده است که می گویند باید حرفتان را بزنید (Speak out ) و نظرتان را در هر مسئله ای با اعتماد به نفس بیان کنید.  ولی آیا این در همه شرایط صدق می کند؟ آیا در هر موردی اگر اختلاف سلیقه پیش آمد هر دو طرف باید با تمام قدرت از نظر خود دفاع کنند؟

در یکی از سخنرانی های برایان تریسی به واژه  Agreeableبرخوردم و برایم جالب آمد متن زیر حاصل کمی بررسی حول این واژه است. در متن زیر از واژه سازگار برای Being Agreeable و موافق برای Agreement  استفاده شده است.

روح سازگار داشتن یا خوشایند بودن با موافق بودن  تفاوت بسیار دارد. ما شاید بر سر مسئله ی بخصوصی در محل کار یا در خانواده با همکاران یا عزیزان موافق نباشیم اما روح سازگاری داشته باشیم. روحیه سازگاری در کارهای خانوادگی , گروهی, و اجتماعی باعث پیشرفت , موفقیت و رشد آنها می شود. از خصایص افراد سازگار می توان اعتماد ، رو راستی ، نوع دوستی و رعایت دیگران را نام برد و از طرف مقابل افراد مخالف دارای بی اعتمادی ، شک و تردید ، خود محوری، خودخواهی ، بدبینی هستند. فرد سازگار لزوما  نازک نارنجی , نرم دل و در موافقت با همه چیز نیست اما رو در روی آن ها هم قرار نمی گیرد. همچنین سازگاری به معنای نداشتن اعتماد به نفس, ندیده گرفتن خود و فدا کردن نظر خود هم نیست.

برای سازگاری به سه مورد توجه کنید:

1.       وزن تصمیم چیست؟ اگر نظر شما به کرسی بنشیند یا نه در هدف نهایی چه مقدار تفاوت ایجاد می کند؟ گاهی ممکن است لازم باشد برای حرفتان از همه چیز بگذرید. و گاهی ممکن است مشغول شدن ذهنتان هم زیاد باشد. اگر نظر شما چندان تاثیری بر امور ندارد بر آن پافشاری نکنید و اجازه دهید کارها نرم تر و در فضای آرام تر پیش برود.

2.       حق سالاری به جای من سالاری. سازگاری یعنی به جای اینکه در اثبات حقانیت نظر خود تلاش کنید, بدون غرض, دیدگاه طرف مقابل را با دیدگاه خودتان مقایسه کنید و اگر دلتان حق را به او داد, از نظر خود کوتاه بیایید. در بحث ها به یاد داستان فیل مولانا باشید. شاید اختلاف ها به خاطر تفاوت دیدگاه های ما باشد.

3.       اگر نهایتا حرف مخالف شما به تصویب رسید, از آن استقبال کنید و از کوره به در نروید. سازگاری در بعد کوچکش مشابه دموکراسی در بعد ملی است. سازگاری یعنی احترام به رای اکثریت در قبل, قبال و بعد از رای گیری. مثلا در انتخابات ساختمان وقتی فرد مورد نظر شما رای نیاورد, بجای کارشکنی , سرزنش و از پا درآوردن او با او همکاری کنید تا دوره مدیریتش سر بیاید. چرا که هر کارشکنی نهایتا هزینه شارژ ماهیانه شما را بالا خواهد برد.

از همه این حرف ها که بگذریم,  آمار می گوید افراد سازگار دارای دیواره عروق قلب نازک تر از افراد مخالف هستند و این به معنای داشتن قلبی سالم تر و احتمال حمله قلبی پایین تر است.

صحبت کردن ازنقطه نظر ها و افکار بسیار خوب و نشان دهنده ی قدرت فرد است اما ما همچنان باید یاد بگیریم که گاهی سکوت کنیم بدون گفتن یک کلمه مثل طبیعت زنده اما ساکت.

Like 🙂
2

فلسفه برای کودکان و نوجوانان

قدرت تميز, داوري و استدلال آوري از اهميت انكارناپذيري در زندگي فردي و حيات جمعي برخوردار است. نقش اين امور را در تفاهم ميان آدميان و در نتيجه نشاندن «گفتگو» به جاي «نزاع» در درون و  ميان تمدنها نيز نمي توان ناديده گرفت.
با وجود اين، حتي در گروههاي فلسفة دانشگاهها نيز بسياري از دانشجويان فاقد قدرت تميز, داوري و استدلال آوري هستند. البته اين معضل به كشورهاي جهان سوم محدود نمي شود، در كشورهاي پيشرفته و كشورهاي غربي نيز اين امر محسوس بوده است. اما انديشمندان و فلاسفة اين كشورها مدتي (حدود نيم قرن) است كه دست به كار شده اند. در اين مدت تلاش هاي بسياري انجام داده اند. در اين زمينه مطالعات و تحقيقات بسياري بعمل آمده وكنفرانس هاي متعددي تشكيل شده است و با عنايت به اين امر كه براي تقويت توانايي هاي ذهني و استدلالي افراد دوران دانشگاه بسيار دير است به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اين كار را از دوران كودكي آغاز كرد.
بدين ترتيب شاخة ديگري از فلسفه متولد شده كه « فلسفه براي كودكان» نام گرفته است و از اين طريق فلسفه وارد دبستانها و مدارس راهنمايي گرديده است، گو اينكه اين نوع فلسفه تفاوت هاي بسياري با فلسفه محض دارد. اين برنامه در حال حاضر در بيش از سي كشور جهان از استراليا گرفته تا ايسلند، از بلغارستان تا برزيل و از كانادا تا تايوان در شانزده زبان در حال اجرا است.
پرفسور متيو ليپمن1 بنيانگذار اين برنامه است. وي در سال 1954 م دكتراي خود را از گروه فلسفة دانشگاه كلمبيا گرفت. هجده سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتي مونتكلير2 رفت و در آنجا «پژوهشگاه توسعه و پيشبرد فلسفه براي كودكان»3 را تأسيس كرد. برنامه او، يعني «فلسفه براي كودكان»، جايزة سال 2001 انجمن فلسفي امريكا را به خود اختصاص داد. اين برنامه از طرف يونسكو و انجمن معلمان فلسفة امريكا تقدير شده است. ليپمن نويسنده يا نويسنده _ همكارِ 26 كتاب در فلسفه و تعليم و تربيت است

ادامه نوشته درسایت p4c.ir

Like 🙂
2

چرا عقب مانده‌ایم؟

تا آنجا که به خاطر دارم، از همان دوران نوجوانی به دنبال علت هر موضوعی بودم و به دنبال پاک کردن هرچه را که ناپاک می دیدم و منظم کردن هر جا را که بی نظم می یافتم. از زیبائی های طبیعت لذت می بردم. عاشق گل ها و پرندگان رنگارنگ بودم، بخصوص پرندگان آوازخوان.همیشه فکر می کردم همه چیز باید همیشه تمیز، مرتب، زیبا و آرامش دهنده باشد. و اگر نیست، علتی دارد. علتی که آنرا از روال طبیعی خارج کرده. علاقه داشتم علت ها را پیدا نمایم و اگر بتوانم نواقص را اصلاح کنم و به مسیر طبیعی خود برگردانم. خاطرات زیادی از این نمونه در دورانهای مختلف زندگی ام دارم.

منزلمان در بافت قدیمی شهر شیراز و تا دبیرستانی که میرفتم بیش از نیم ساعت راه بود. آن هم در كوچه‌های قلوه کاری. در زمستان هر وقت باران می بارید، چندین جای مسیر خانه تا مدرسه، محل تقاطع کوچه ها را آب می گرفت. برای گذشتن از آن، محصلان به مردانی که آنها را “کول” میکردند و به آن طرف آب می بردند، پول می دادند و به این ترتیب خود را به مدرسه می رساندند.

من صبح ها باید این مسیر را طی می کردم و ظهر ها برای ناهار به منزل بر می گشتم. بعد از ظهر دوباره این کار،تکرار می شد. در این قبیل روزهای بارانی مجبور بودم ظهر ها که به منزل می آمدم، شلوارم را عوض کنم چون از پشت پا تا زیر کمرم پر از گل شده بود. همیشه به خانه که می رسیدم داد و فغانم برای تنها کسم که به شکایتم گوش میکرد و دلداریم می داد ـ مادرم ـ بلند بود. (خدا رحمتش کند که برای من و برادران کوچکترم هم مادر و هم پدر با کفایتی بود.) شکایتم، توأم با عصبانیت و ناراحتی، این بود که چرا کوچه ها باید چنین باشند و پاسخ مادرم با مهربانی این بود: مگر نمی خواهی فکر کنی؟ دقت کن ببین چه می گویم. زمستان باران می آید، زمین را خیس می کند و گل می شود. وقتی شما روی زمین گل شده راه می روی، ترشح آب و گل شلوارت را به این صورت در می آورد.

آیا این تقصیر کسی است که می خواهی او را درست کنی؟ بی دلیل خودت را ناراحت می کنی. من سکوت می کردم. چون تمام دلایلش صحیح بود. ولی ته دلم راضی نمی شدم و نمی توانستم قبول کنم که برطرف کردن این گرفتاری غیر ممکن باشد.حرف دیگری نمی زدم. ولی دفعات بعد، باز هم دست از شکایت بر نمی داشتم. چون در عین حال که نمی توانستم دلایلش را رد کنم، ولی قانع هم نمی شدم.

مورد دیگری که هنوز از خاطرم محو نشده، روزی بود که از حمام به خانه بر می گشتم. در خانه حمام نداشتیم. رسم بر این بود که هفته ای یک بار به حمام عمومی می رفتیم. پانزده یا شانزده ساله بودم. از حمام در آمده تمیز، با موهای شسته بریانتین زده، پاک و براق، به طرف خانه در همان کوچه های قلوه کاری و پر از خاک روان بودم. باد پاییزی می وزید. در یکی از کوچه های سرِ راه چند دکان کنار هم بود که برنج کوبی و عصاری می کردند. یعنی از شلتوک، برنج سفید و از کنجد، ارده و روغن می گرفتند. چند نفر کارگر روی پشت بام همان دکان ها مشغول پاک کردن کنجد و غربال کردن برنج های سفید کرده بودند. گردبادی شدید درگرفت. پوست های کنجد و خاک برنج با خاک کوچه به هم آمیخته شد و به شدت سراپایم را به هم پیچید. مثل اینکه دنیا برایم آخر شده بود. خشمگین و عصبانی به زمین و زمان بد می گفتم. با سرعت خود را به خانه رساندم. و یکراست بطرف اطاق و به سراغ آيینه رفتم وقتی قیافه خود را در آیینه دیدم و صورت و موهای آرد روغن زده خود را تماشا کردم، گفتم: وای!، نگاه کن، چه به سرم آمده! بی اختیار- با صدای بلند- زدم زیر گریه، مادرم سراسیمه به سراغم آمد. ابتدا با دیدن قیافه مضحک من خنده اش گرفت. ولی با دیدن اشکانم، خودش را کنترل کرد وگفت: چه شده؟ برایش تعریف کردم. گفت: چیز مهمی نیست، ناراخت نباش. بیا برویم سر حوض دست و صورتت را تمیز کن. من که از خنده اولیه اش کلافه شده بودم، گريه‌ام را شدیدتر و باز همان گله و شکایت همیشگی را تکرار کردم. مادرم در اینجا سکوت کرد، تا هرچه دل تنگم می خواهد، بگویم. بعد از اینکه کمی آرام شدم، گفت: باز هم بدون توجه به موضوع و بدون دلیل خودت را ناراحت کردی. البته که هر کس پاک و تمیز از حمام درآمده باشد و به چنین وضعی درآید، ناراحت مي‌شود. ولی اگر یادت باشد همانطور که سال گذشته در مورد باران آمدن و گِل شدن زمین و کثیف شدن شلوارهایت می گفتم، حالا هم در این مورد عیناً همان مطالب را تکرار می کنم. پاییز باد می آید و باد هم هر چیز سبکی را با خود به هوا می برد. و هر کس در مسیرش قرار گیرد از آن خاک و خاشاک ها بی نصیب نمی ماند. این یک واقعیت است و کسی هم نمی تواند کاری بکند. و این موضوع، ناراحت شدن ندارد. می دیدم راست می گوید. ولی نمی توانستم خود را قانع کنم که باید با این قبیل بد بختی ها و زجر سوخت و ساخت. راهی هم به نظرم نمی رسید تا ارایه دهم.

و اما پیش آمدی که در طول حیاتم بیش از همه تکانم دادو به سوی تحقیق دقیق و مطالعه خلقیات جامعه مان کشاند و در حدود سی سال ذهن مرا مشغول نگه داشت، واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲علیه مصدق بود. بعد از آن روز سیاه، برای من سوال بسیار بزرگی مطرح شد و آن اینکه چرا توده های چند هزار نفری مردم که تا چند روز قبل، از توپ های چلوار، طومار ها می ساختند و بعضی واقعاً با خون سر انگشت خود، بر آن می نوشتند:” از جان خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق” و یا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران که در فاصله کوتاهی قبل از کودتا، در رفراندم مصدق برای انحلال مجلس به طرفداری از او رأی مثبت داده بودند، خانه کوب شدند. و عده ای دیگر هم ۱۸۰ درجه چرخیده، علیه مصدق شعار دادند.

بعد از آن سال، هر کتابی که می خواندم، هر صحنه ای که می دیدم، در هر نوع اجتماعی که شرکت می کردم، در بین مردم کوچه و بازار، شهر و روستا، در خانه و مدرسه، در ادارات دولتی و موسسات خصوصی، همه جا، مراقب و متوجه رفتار و گفتار و کردار خودم، اطرافیانم و اشخاصی که با آنها روبرو می شدم، بودم تا شاید با توجه به خلقیاتمان، بتوانم پاسخی منطقی، برای سوالم بدست آورم. به رفتاری که بزرگتر ها نسبت به کودکان و نوجوانان داشتند و به نحوۀ برخوردی که بزرگتر ها نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزندان خودشان داشتند، توجه و دقت می کردم.

در سال ۱۳۴۱با روی کارآمدن کندی در آمریکا و نخست وزیری دکتر امینی در ایران، فضای سیاسی کشور کمی باز شد و دولت اجازه فعالیت مجدد به جبهه ملی داد. در پاییز آن سال کنگره جبهه ملی در تهران تشکیل شد و من همراه با عده ای شیرازیان به عنوان نمایندگان  جبهه ملی فارس در کنگره شرکت کردیم. در بهمن ماه همان سال بود که شاه “انقلاب سفید شاه و مردم” را اعلام نمود و با برگزاری رفراندم، منشور شش ماده ای، انقلابش را به تصویب مردم رساند که بعداً به تدریج به ۱۲ ماده رسید.

بعد از رفراندم تمام کسانی را که در کنگره جبهه ملی شرکت کرده و شناخته بودند، توقیف کردند. من را هم در شیراز به زندان ساواک بردند. با اینکه در زندان انفرادی بودم، ولی انصافاً هیچگونه شکنجه و تحقیر و توهین یا ادای کلمۀ زشتی نسبت به من سایر زندانیان سیاسی در کارشان نبود.

بعد از تقاضای مصرانه ام به اینکه کتابی، مجله یا روزنامه ای در اختیارم قرار دهند که مشغول باشم، موافقت شد که یک جلد قرآن برایم بیاورند.

از کتاب چرا عقب مانده ایم از دکتر علی محمد ایزدی

وب‌گاه دکتر ایزدی

بلاگ دکتر ایزدی

Like 🙂
4

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

جستجو و واکاوی بشر برای یافتن پاسخ برخی از پرسشها ، تاریخ هزاران ساله دارد : معنای زندگی چیست ؟ رابطه مادیات و معنویات چگونه است ؟ ما چه کسی هستیم ؟ پول هدف است یا وسیله ؟خوشبختی چیست ؟ و..

پاسخهای گوناگونی از د یوژن تا خود ما ! ( در انشای علم بهتر است یا ثروت ) برای آنها داده شده و میشود ولی باز هم از هر زبان که بشنوی ، نامکرر است .

حکیم یونانی ، د یوژن ( زاده زئوس )در خمره ای می زیست و ساده زیست بود .آنقدر بی نیاز بود که به اسکندر مقدونی که بالای سرش ایستاده وبا غرور به او گفت از من چیزی بخواه گفت: یک کمی بکش کنار ، آفتاب بر من بتابد !.

عرفا بارها به این پرسشها پرداخته اند . امروزه اما بیش از هر زمانی نیاز به طرح آنها داریم .سیستم سرمایه داری که بر پایه سود دهی استوار است برای تولید انبوهش ، مصرف کننده گانی بسیار می طلبد . پول ، تنها ارزش و معیار ارزشها میشود . بزرگی میگوید : آسایش ، فدای تهیه وسایل آسایش میشود .(نگاه کنیم به والدینی که فراغت و آسایش در کنار فرزند بودن و بازی با او را صرف کار بیشتر بمنظور تهیه پول بیشتر و امکان خرید وسایل بازی بیشتر میکنند) . بقول ثورو ابزار گرچه لازمند ولی نیاید ابزار آنها شد .

چارلی چاپلین در عصر جدید چه روشن خرد شدن انسان معاصر در بین چرخ دنده های ماشین و بیگانه شدن او از جوهر وجودش را نشان میدهد . از خود بیگانگی انسان محور مباحثات میشود . عرفای زمانه چون اکهارت و…میلیونها شنونده می یابند . در رده ای پائینتر ، ایمیلهای جور و واجور که پاسخها و پیام های درست و نادرستی را دربر دارند ، دست بدست می چرخند .و در یک کلام بیشتر مردمان در پی یافتن راه نجات اند .

در کتاب (فراوانی در بسندگی است ) هم پرسشها بیان میشوند . پرسش عمومی ، وجودی و همزمان اقتصادی در باره همه زندگی :چگونه کار کنیم ؟چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهایمان هرچه بیشتر نزدیک بمانیم ؟

نیاز به شادی در همه ما هست . آیا((لازمه )) شادی ، خرید هرچه بیشتر است ؟. آیا شادی را باید در بیرون جست و یا سرچشمه آن در درون است ؟ پژوهشها نشان داده اند که اگر از نیازهای اولیه ومعمول زندگی بگذریم ، متوسط شادی و احساس خوشبختی ازازدیاد در آمد ، خرید های بزرگ و .. مدت نه ماه است . در کشورهای ثروتمند لزوما میزان احساس خوشبختی بالاترین را نشان نمیدهند . توجه کنیم که این به معنی توجیه فقر نیست و در رده زندگی متوسط و رفاه بیش از حد واکاوی شده است . پول و رفاه گرچه لازم است ولی کافی نیست . سرور و خوشبختی مداوم در زندگی با معنی است که لزوما برپایه مادیات بنا نهاده نشده است . ضرب المثلی پربار میگوید : بهترین چیزهای زندگی رایگان اند ،لذت مکالمه و دوستی ،پرسه در طبیعت ، بخشی از جماعت شدن ، تامل و تفکر در تنهائی ،شرکت در زندگی سیاسی ، آواز خواندن ، مکاشفه ، خنده ، عشق و…همه وهمه زیباشناختی روحی است و اندیشه را شاداب میکند

شادی را معامله نکنیم .انسان باشیم ، شادی خودش میآید .شادی یعنی آرامش ، رضایت ،لذت

(شادی همچون پروانه ایست که هر چقدر دنبالش کنی ، بیشتر می گریزد ، اما اگر توجه ات را به چیز های دیگری بدهی ، جلو میآید و به نرمی بر روی شانه ات می نشیند )

بنظر میآید که راه حل ثوروکه در این کتاب عرضه شده قابل اجرا برای همه نیست .هرچند تجربه زندگی در جنگل ، قابل تکرار نیست ، ولی میتوان ازین تجربه ، ایده ساده زیستی را فرا گرفت و متناسب با شرایط مکانی خود آنرا بکار بست .

با سفر درونی میتوان یاد گرفت که در جامعه ای مال اندوز ، زندگی کرد و با این حال از زندانی شدن در چهارچوب ارزشهای آن آزاد بود.

میشل فوکو میپرسد : چرا چراغ یا خانه ما شیئی هنری هستند ولی زندگی هر نفر از ما کاری هنری نیست ؟ چرا هنر در جامعه ما بدل به چیزی شده که تنها به ابژه ها میپردازدنه به فردا یا زندگی ؟ هنر چیزی تخصصی است که خبرگان انجامش میدهند ،اما زندگی هر نفر آیا نمیتواند کاری هنری باشد ؟ زندگی به ما داده نمیشود ،ما خود آنرا میسازیم . چه آسان به مسیر و مجرای سنت و هم رنگی میافتیم ؟.باید ظرفیت خود را بکار اندازیم .سرنوشت خود را خلق کنیم ، خود را که پرشور زندگی کنیم بسازیم .

.در پایان یادمیگیریم که هدف زندگی این نیست که راحت باشیم ، اینست که پر شور زندگی کنیم

مینا

Like 🙂
8

اشباح گویا

اشباح گویا Goya’s Ghosts

فیلم درباره دختر نوجوانی  است که به دلیل خودداری از خوردن گوشت خوک به یهودیت متهم می‌شود. دادگاه عالی مسیحی او را محکوم به تحمل حبس سنگینی می‌کند تا اینکه کشیش لورنزو  از روی انساندوستی آمیخته با غریزه شهوانی  به دختر بی نوا کمک می‌کند تا روزگار بهتری را در زندان سپری کند! از سوی دیگر پدر صاحب نفوذ دختر ضمن تهدید کردن کشیش لورنزو و به دام انداختن وی در میهمانی که به همین منظور ترتیب داده در حضور فرانسیسکو گویا  او را وادار به نگارش مطالب کفرآمیزی می‌کند و لورنزو را تهدید می‌کند که در صورت عدم حمایت و کمک به آنها در جهت آزادی دخترشان نوشته‌های کفر آمیز لورنزو را برای سران حکومت مسیحی فاش سازند. فرانسیسکو گویا نقاش مشهور قرون ۱۸ و ۱۹ میلادی که از رفتار غیر انسانی پدر دخترک با لورنزو خشمگین شده با ناراحتی منزل آنها را ترک می‌کند.

دختر جوان پس از سال‌ها تحمل زجر زیاد در حالی که دیگر تعادل روانی اش را از دست داده از سیاهچال حکومت مسیحی آزاد شده و برای درخواست کمک اتفاقاً به در خانه “فرانسیسکو گویاً می‌رود… کشیش لورنزو که با قدرت گرفتن جمهوری خواهان از روی فرصت طلبی اکنون به مقام و مسند بالایی تکیه کرده به دلیل ارتباط نا مشروعی که پیش از آن در زندان با زن جوان داشته از به جا آوردن او سر باز می‌زند تا اینکه بالاخره موضوع تولد دختری از رابطه آنها و یافته شدنش درزندان همه معادلات را دگرگون می‌سازد… سپس با قدرت گرفتن دوباره حکومت مذهبی کلیسایی و شکست جمهوری خواهان کشیش لورنزو توسط سران مسیحی شناسایی شده و به دلیل نگارش عقاید کفر آمیزی که  پیشتر بر روی کاغذ نوشته و همچنین همکاری با قوای اشغالگر محکوم به مرگ می‌شود !!

منبع ویکیپدیا

Like 🙂
6

معرفي دو كتاب قابل دانلود از وبلاگ عدم خشونت

 
صدو یک راه که جوانان می‌توانند جهان را دگرگون کنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/101ways.docx

پنجاه واقعيتي كه جهان را بايد دگرگون كنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/50FACTS.docx

و کتابها و مقالاتی بیشتر برای دانلود در :
www.adamekhoshoonat.blogspot.com

Like 🙂
1

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟ (5)

کاش  تک تک ما  در فرستادن ایمیل ها کمی درنگ و از پراکندن انرژی منفی خودداری کنیم . هرچند ایمیل ها به اندازه کتابها تاثیر گذار نیستند ولی خوبست که آنها را دست کم نگیریم

 دو ایمیل جداگانه داریم ، یکی با درونمایه عرب ستیزی و دیگری دربرگیرنده  نقدی از ما در زمینه نبود مسئولیت پذیری مان و فرافکنی هائی که می کنیم

از آنجا که انتشار نفرت و کینه توزی و… حتی با ارسال یک ایمیل و یا نقل آن درست نیست، از ایمیل اول تنها بدان بسنده می شود که به بهانه روشنگری درباب پایداری ایرانیان در برابر یورش اعراب چرکها و لجن های بیش از 1300 سال پیش با موشکافی  و وسواس از میان تاریخ بیرون کشیده شده و جزنفرت و کینه و خوارداشت اعراب آن روز ( و هم امروز.. بواسطه جو عرب ستیزی که پس از انقلاب بوجود آورده اند) چیزی ببار نمی آورد.

ایمیل دوم :

 امروز یک استاد آلمانی ام که بیش از ۷۰ سال عمر دارد مرا زیادی به فکر انداخت. می گوید پیش از انقلاب بسیار به ایران سفر کرده است و بعد از انقلاب یک بار که برای همیشه اش بس بوده! شیفته ی عمر خیام و حافظ و اصفهان و طبیعت کردستان است. امروز بعد از ساعتی حرف از خاورمیانه و اعراب و تاریخ و پرسپولیس شد و بلاخره رو به من وعصبانیت هایم نسبت به اعراب گفت: شما ایرانی ها همیشه به تاریخ تان می بالید و این واقعا حق شماست اما هرگز با هیچ کدام از شما آشنا نشده ام که برای یک بار هم که شده از خودتان حرف بزنید و بگویید حداقل در همین ۱۰۰ سال اخیر چه کرده اید؟ همیشه ناراضی هستید و همیشه می نالید. همیشه مقصرهایی وجود دارند که شما را از پیشرفت بازداشته اند و همیشه اعراب ۱۴۰۰ سال پیش مقصرهای اصلی این بازی هستند. اگر تمام این ۱۴۰۰ سال شما به این حال گذشته باشد دلیل حال و روز امروزتان را می فهمم. با هر کدام از شما ایرانی ها که آشنا می شوم از تاریخ تان حرف میزنید بی آنکه پاسخگوی امروزتان باشید و همیشه می اندازید گردن دیگران یا پدرانتان. همیشه از حمله اعراب حرف می زنید و گویی همین دیروز اتفاق افتاده است و طی این ۱۴۰۰ سال دست و پای ما برای تغییر بسته بوده است اگرچه یادتان می رود این طور نبوده و حتا بعد از اسلام شما هنرمند و دانشمند و فیلسوفهایی که می بایست باشید بوده اید. کمی به اوضاع خودتان چه قبل از انقلاب رضا خان چه قبل از انقلاب خمینی و چه حالا نگاه کنید . هرگز راضی نیستید : ( بلاخره کی می خواهید از خودتان حرفی بزنید؟) می گفت: پیش از انقلاب که به ایران می آمدم همه به نظر خوشبخت می رسیدند و این را می شد حداقل از سر و وضع و خانه زندگی ها و رقص و پایکوبی ها فهمید. ولی باز هم همه ناراضی از شاه بد می گفتند. بعد از انقلاب که آمدم اثرات مخرب جنگ را دیدم و نمی توانستم درک کنم چرا دست به کار ساختن نمی شوید. برایت متاسفم که نمی توانم در این زمینه همراهتان شوم!! شما را نمی گویم ولی این عقاید نژاد پرستانه درباره ی اعراب را بسیار شنیده ام. اعراب امروز در دنیا پیشرفته تر، آبرودارتر، دوست تر، همراه تر و موفق تر هستند و من برای آن بیشتر ارزش قائل هستم تا برای مردمانی که همیشه شاکی از همگان و مغرور به آنچه که دیگر نیست یعنی تاریخ. من خوب می دانم حکومت شما هر چه باشد متعلق به یک کشور دیگر نیستند و جزئی از کل همان مردمان هستند. در آن کشور هیچ کس به فکر ساختن نیست. شما اگر نخبه باشید فراری ،اگر بی پول باشید جنایتکار،اگر معمولی باشید سکوت کنندگان بزرگ، اگر بی سواد باشید دین دار و انقلابی و اگر ثروتمند باشید فراری از هویت واقعی تان هستید. وقتی از اینکه اعراب پر رویی می کنند و سن کشورشان به سن پدربزرگ من قد نمی دهد حرف زدم،گفت: در جلسه ای بودم که استاد جغرافیایی اهل پرتغال می خواست درباره ی هویت اصلی اعراب حوزه خلیج فارس صحبت کند. در میان حرفهایش می گوید: آنها ۷۰ سال پیش وجود نداشتند! ناگهان همه اعضای جلسه استاد جغرافیا را به سکوت وا می دارند و می گویند: اتفاقا همین نکته ی قوت است و نشان دهنده ی اینکه: اعرابی که وجود نداشتند امروز سرمایه های غرب را به هر شکل ممکن به سمت خودشان جذب می کنند و در حال سازندگی و کسب رضایت بیشتر مردمشان هستند این اتفاقا  می تواند مایه ی افتخارشان باشد. یادتان نرود که بشر همیشه در حال فتح کردن است. اگر نتوانید دفاع کنید و خودتان را نشان بدهید دیگرانی هستند که داشته های شما را ببرند و این قانون طبیعت است که حالا با پروتوکولها و کتابهای قانون بین المللی رنگ و لعاب شده! ربطی به ایرانی بودن یا عرب و غربی ندارد.

Like 🙂
5

راستی

ای مزدا

آن خوشبختی درخشان را که در پرتو راستی به هردو گروه نوید داده ای

و آن آئینی را که برای فرزانگان به هستی آورده ای

با گفتار خود برای رهروان راهت آشکار کن

تا من همه مردمان را به سوی آن فراخوانم

Like 🙂
3

گفتار های کوتاه

  • بشري كه حق اظهار عقيده و بيان انديشه خود را نداشته باشد، موجودي زنده به شمار نمي رود.((شارل دو مونتسكيو))
  • زن و شوهر يك سال بعد از ازدواج به زيبايي صورت يكديگر فكر نمي كنند، بلكه هر دو متوجه اخلاق و رفتار هم مي شوند.((اسمايلز))
  • انسان به بودن در هر جايي عادت مي كند و ديگر برايش سخت است كه از آنجا برود. نحوه فكر كردنش هم بعد از مدتي عادت مي شود و عوض كردنش سخت است.((جان اشتاين بك))
  • بد گماني در افكار انسان مانند خفاش در ميان پرندگان است كه هميشه در سپيده دم يا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آميخته است بال فشاني مي كند.((فرانسيس بيكن))
  • به زودي روزگار انتقاد و عيب جويي به پايان مي رسد و به وسيله پيشرفت تمدن، آزادي انديشه به تمام معني در جهان حكمفرما مي شود و همه كس مي تواند به دلخواه خود راجع به فلسفه وجود بيانديشد.((گوته))
  • به سختي مي توان در بين مغز هاي انديشمند جهان، كسي را يافت كه داراي يك نوع احساس مذهبي مخصوص به خود نباشد؛ اين مذهب با مذهب يك شخص عادي تفاوت دارد.((آلبرت انيشتين))
  • مديران اثر بخش در زمان حال زندگي مي كنند اما هميشه به فكر آينده هستند.((ال هيز))
  • بگذاريد هر كس بر مبناي باور، فكر، آرزو، مطالعه و دانسته هاي خود قضاوت كند، نه اينكه شخص طوطي صفت گفته ديگران را بازگو كند.((ديل كارنگي))
  • هرگز به اين فكر نكن كه در برابر فاجعه اي كه هنوز اتفاق نيفتاده، چگونه بايد عزا بگيري.((نادر ابراهيمي))
  • آنكه به فكر فردا نيست، به غم فردا گرفتار خواهد شد.((كنفوسيوس))
  • در بين تمامي مردم تنها عقل است كه عادلانه تقسيم شده، زيرا همه فكر مي كنند به اندازه كافي عاقلند.((دكارت))
  • كسي كه تنها به فكر سير كردن شكم است، عقل را گرسنه گذاشته است.((مثل چيني))
  • تمام سرمايه فكري و دانش بايد تسليم يك عظمت اخلاقي و روحي گردد، وگرنه دانش مانند رودي خواهد بود كه نتوانسته خط سير خود را بپيمايد و به دريا بريزد و با وضعي اندوه بار در صحرا و ريگزارها فرو مي رود.((موريس مترلينگ))
  • دقايقي را كه به عيب جويي ديگران مي گذرانيم، اگر صرف انديشيدن به عيبهاي خود كنيم، فايده هاي زيادي مي بريم كه كوچكترين آن خودشناسي است.((؟))
  • به ياد آوريد كه طرف شما صد برابر بيشتر به فكر گمانها و آرزوهاي خود مي باشد تا انديشه و گمانهاي شما.((ديل كارنگي))
  • هميشه بايد مراقب سه چيز باشيم : وقتي تنها هستيم مراقب افكار خود، وقتي با خانواده هستيم مراقب اخلاق خود و زماني كه در جامعه هستيم مراقب زبان خود.((مادام داستال))
  • دو كلمه آري و نه كه تلفظ شان آسان است، كلماتي هستند كه براي اداي آنها انديشه و مطالعه فراوان لازم است.((پتياگور))
  • مانند عده كمي از مردم فكر كن و مانند بيشتر مردم سخن بگو.((؟))
  • نگذاريد زبان شما از افكارتان جلوتر برود.((شيلون))
  • تصور مي كنم كه اگر هر كس تنها يك ربع ساعت به فكر زندگي خويش باشد و بيانديشد كه آن را اصلاح كند، هر ماه زندگي او از ماه پيش بهتر خواهد شد.((فرانسوا ولتر))
Like 🙂
2

اطلاعات عمومی اینترنت

الفاظ جدید اینترنت را برای استفاده عزیزانی که مثل من تازه وارد هستند و روی پرسیدن ندارند خدمتتان عرض می کنیم. لازم به ذکر است که این اطلاعات بسیار کلی و ساده است .در صورت علاقه به منابع دیگر مراجعه کنید و یا بفرمایید بیشتر در مورد آن توضیح داده شود.

وب سایتWeb Site هر صفحه ای است که شما آن را اینترنت می بینید. از Yahoo  و gmail  گرفته تا سایت های خبری و دانشگاهها و سایت های اجتماعی و….

دامین Domain ثبت کردن نامی است که برای وب سایتتان انتخاب می کنید مانند.www.adabkadeh.com معمولا هزینه آن ( در حدود 10 دلار به بالا ) بصورت سالانه دریافت می شود و در صورت عدم پرداخت ممکن است دیگران نامِ سال قبلِ شما را برای خودشان ثبت کنند.

هاستینگ Hosting اجاره فضایی است که فایل ها, مطالب, عکس های و دیگر اجزایی که برای دیدن صفحه شما لازم است در آن قرار می گیرد. معمولا هزینه آن (از5$به بالا) را بصورت ماهیانه باید بپردازید.

بلاگ یا وبلاگ Weblog وب سایتی است که در مطالب آن بصورت مداوم اضافه می شوند. و معمولا آخرین مطلب بالای دیگر مطالب قرار می گیرد. بسته به حجم کار بلاگ می تواند چندین نویسنده, ویراستار, و مدیر داشته باشد.

فوروم forum شبیه بلاگ است با این تفاوت که معمولا یک عنوان به صورت مختصر یا حتی سئوال باز می شود و همگان روی آن بحث می کنند. طول هر بحث ها معمولا بیش از خودِ مقدمه است.

ویکی Wiki ساختار دیگری است که در آن یک مطلب توسط چندین نفر و به مرور زمان کامل می شود. یعنی شما وقتی متن را خواندید و احساس کردید می توانید آن را بسط دهید, آن را باز می کنید و به دلخواه خودتان تغییرش می دهید. به دلیل باز بودنِ ویکی ها, کنترل کیفیت آن بسیار مهم و سخت است.

Like 🙂
2