چرا خشونت؟

در برنامه تماشا که از شبکه بی بی سی فارسی پخش می شود، گزارشی جالب دیدم که احتمالا خیلی ها را مانند من تحت تاثیر قرار داده و به فکر برده است.  گزارش درباره برگزاری  نمایشگاهی از هنر چیدمان یا اینستالیشن ( installation) در گالری طراحان آزاد تهران بود. کاری از امير معبد ، با عنوان بیا نوازشم کن، که به نوعی برگرفته از اجرای کریس بردن (chris burden) در زمان جنگ آمریکا با ویتنام بود، و از نظر من به مراتب متهورانه تر از کار او.

در این نمایشگاه از مجسمه و تابلو خبری نبود. تنها چیزی که بازدید کنندگان با آن روبرو می شدند، خود امير معبد بود، که در مقابل  (سیبل) تیراندازی بدون حفاظ و تنها با پوششي بر سر ايستاده بود و از بازدیدکنندگان در خواست می شد که با تفنگی بادي به سوي او شلیک کنند. بازدیدکنندگان در گروه های کوچک به این گالری راه داده می شدند. بعضی از آنها از شلیک خودداری کردند و بعضی با خیال اینکه شلیک آنها به اجرای بهتر کمک خواهد کرد، تیر اندازی می کردند. درنهایت، جوانی با عصبانیت تفنگ را شکست. در جلسه نقد و بررسی ، بازدیدکنندگان، متوجه شدند که با هر شلیک، در بدن امير معبد زخمی ایجاد شده است.

معبد به خوبی نشان داد که خشونت با هر اسمی نکوهیده است، حتی اگر به اسم اثر هنری باشد. بعد از دیدن این برنامه، بارها از خودم پرسیدم اگر من هم  آنجا بودم شلیک می کردم؟ صادقانه بگویم که هنوز نمی دانم، اما این برنامه باعث شد که در خودم کند و کاو کنم و خودم را بهتر بشناسم.

سوال اینجاست: که ما انسانها – اگر قانون دست و پایمان را نبندد – در خشونت تا کجا پیش می رویم؟ چرا و چگونه آنان که خود را فرهیخته می دانند (چون معمولا کسانی که به گالری ها سرک می کشند، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر از قشر با فرهنگ و آگاه جامعه اند)، حاضر شدند عمل خشونت آمیز انجام دهند؟ آیا خشونت به دلیل پخش فیلمهای خشن قبح خود را از دست داده است؟ آیا دیدن صحنه های اعدام با طناب دار و قطع دست، ما را به سوی خشونت سوق داده؟

از یک طرف اگر به هرکداممان بگویند کسی را بکش، محال است این کار را بکنیم و از سوی دیگر، همگی پتانسیل انجام بدترین کارها را داریم. مخصوصا اگر شکل و شمایل آن عمل خشونت آمیز زیبا و ظاهر فریب باشد، کمک به علم، در راه دین، در راه نژاد ايراني، تركي، عرب و آريا، در راه هنر و … در واقع، مشکل اصلی اینجاست که همیشه دلیلی برای عمل خشونت آمیز داریم، و به خودمان حق می دهیم و این همان چیزی است که باعث شده در روی زمین جنگ بیشتر از صلح و بدی بیشتر از خوبی و وزن روزهای سیاه در تاریخ بشر بیشتر از روزهای سفید بوده باشد.

من نمی خواهم کسانی که در نمایشگاه بیا نوازشم کن شلیک کردند را محکوم کنم، اما آیا وقت آن نرسیده که همه ما  از خودمان شروع کنیم و در مقابل خشونتی که هر روز جامعه را بیشتر و بیشتر در خود فرو می برد، با بالا بردن آگاهی بایستیم و نگذاریم که دیدن و شنیدن اعمال خشونت آمیز آنقدر برایمان عادی شود که پنجشنبه های سیاه، دیگر دلهایمان را نلرزاند؟

برنامه              BBC        را می توانید  اینجا ببنید

Like 🙂
4

برگی از روز نگارم :(1)

برگ هجده هزارو دویست وپنجاهم ! ازدفتر خاطرات :اسفند1390

 

امروز به بلندیهای لین ولی رفتیم . در میان راه گفتم : گاه گاهی از اندیشمندان و فیلسوفان گفتاری را می شنوم که پیشتر از آن از دهان مردم کوچه و بازار شنیده ام ، هرچند به زبانی دیگر. به آنها بها نداده ام چرا که گویندگانش ناشناس و یا بی سواد بوده اند .

استاد . .. گفت : درست است ، آنها گاه از راه شهود به حقایقی دست می یابند . ولی فیلسوفان مفاهیم را تئوریزه می کنندو ادله منطقی و عقل پسند می آورند.

من که خدا را صد هزار بار شکر چند واحد روانشناسی را ( بعنوان دروس فرعی) گذرانده و به اعتبار آن به خود اجازه می دهم هر کس را روانکاوی کرده و ریشه ها و انگیزه های درونی و ناخودآگاهش را در عرض چند ثانیه بهتر از فروید و یونگ و.. .. کشف و با نیت سنجی گفتار کنونی اش داوری خود را تکمیل نمایم ! ، بی درنگ استاد را ارزیابی کرده ودردل گفتم گویا ایشان که فلسفه خوانده اند، اینکه ظاهرا فیلسوفان در حد عوام پائین آمدند ، به مذاقشان خوش نیامد و چهره وآوای نه چندان گرم سخن و حالت دفاعی ایشان هم فرضیه مرا ثابت می کند! .درحالی که من فقط می خواستم ارزش عوام را بالا ببرم .

بگذ ریم ، در راه باز گشت گفتگوئی با این مضمون بین اعظم و ایشان در جریان بود که در پاسخ اینکه چه سنجه و معیاری را برای بازشناختن کار درست از نادرست داریم ؟ استاد دو فاکتور (سازه ) عقل و عدالت را بیان می کرد که ناگهان من ، مثل همیشه ( و باصطلاح با د مپائی ! ) میان حرف دیگران پرید م و گفتم :

وقتی می گوئید عدالت ، این یک مفهوم کلی است که بیشتر در روابط اجتماعی بکار می آید ، در حالی که پرسش او بیشتر در میدان روابط فردی است و بنظر من در اینجا می توان دو میزان عقل و انصاف را توصیه کرد .

واژه انصاف هم عملی تر و راحتتر بنظر میآید و هم د رکش دور از ذهن نیست .

استاد گفتند : شما درست می گوئید و اتفاقا جان رالز هم در کتاب (A Theory of Justice  و یا justice as fairness: a restatement” ) همین واژه های عدالت و انصاف و میدانهای آنها را به گستردگی توضیح داده است .

از شنیدن سخنانش خوشحال و ناراحت شدم خوشحال از این جهت که که نمونه خوبی در اثبات ارزش یافته های عوام ( در اینجا، سخن خود من ) ، که ساعتی قبل با ایشان مطرح کرده بود م پیدا شد و یادآورشان شدم .

و اما ناراحت از این بابت که جعفر در اطراف ما نبود که بداند خانمش مشابه ودر حد و حدود جان رالز حرف می زند !

مینا

Like 🙂
5

هفت نصيحت مولانا

1.     گشاده دست و جاري باش و كمك كن (مثل رود)

2.     باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

3.     اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)

4.     وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

5.     متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

6.     بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا)

7.     اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

Like 🙂
13

سیستم

آن چه ما نیاز داریم این است که بیاموزیم که در سیستمی کار کنیم که هر کسی, هر تیمی, هر شاخه ای, و هر جزئی از آن نه برای سود مادی یا معنوی شخصی خود کار کند. بلکه برای همیاری در سیستمی کار کند که نتیجه آن سود همه است.

W. Edwards Deming 1900 – 1993

متاسفانه در ویکیپدیا  فارسی ترجمه ادوارد دمینگ نبود. شاید بعدا روی آن کار کنم. ولی بطور خلاصه: آقای دمینگ کسی بود که بعد از جنگ جهانی پیشنهاد تحول در صنعت آمریکا را داد ولی مورد استقبال قرار نگرفت. پس به ژاپن رفت و باعث تحول درصنعت ژاپن شد.

Like 🙂
5

دانلود رایگان کتاب های صوتی

این سایت بسیار ارزشمندی است که تعدادی از  کتاب های صوتی منتخب در صفحه ی اصلی آن قرار گرفته اند. لیست کامل کتاب های صوتی موجود را می توانید در فهرست زیر مشاهده کنید.

http://audiobook.blogfa.com/

Like 🙂
0

عطر سنبل عطر كاج

عطر سنبل عطر كاج، ترجمه كتاب Funny in Farsi است كه با اجازه و تأييد نويسنده در ايران منتشر شد و از آن استقبال فراواني هم شد و به چاپهاي متعدد رسيد. اين كتاب در آمريكا هم يكي از كتابهاي پرفروش بود و جوايز متعددي كسب كرده. همچنين يكي از سه كانديداي نهايي جايزه برتر (معتبرترين جايزه كتابهاي طنز آمريكا) در سال 2005 بوده و همينطور كانديد جايزه كتاب Pen براي كتابهاي خلاقه غيرتخيلي بوده است.
اين كتاب بسيار جذاب خاطرات فيروزه جزايري دوما از زندگي او خانواده‌اش در آمريكا مي‌باشد. در ادامه قسمتي از متن كتاب را مي‌خوانيم.

 

عروسي
ازدواج من با يك دروغ چاق و گنده شروع شد.
به پدر و مادرم گفتم خانواده‌ي فرانسوا از نامزدي ما خوشحال هستند.
چاره‌اي نداشتم. در فرهنگ ايراني پدرها فقط در صورتي به ازدواج دخترشان رضايت مي‌دهند كه داماد آينده و خانواده‌اش عروس را روي سر خود بگذارند. هيچ اغماضي در كار نيست.
اوايل دوستي با فرانسوا، مادرش گفته بود: «هيچ وقت حق ندارم پايم را توي خانه او بگذارم.» پيش از اين بود كه مرا ببيند.
قبل از آشنايي با من، فرانسوا مدتي يك دوست دختر فرانسوي داشت كه از هر نظر باهوش و شايسته، اما يهودي بود. مذهب او تا وقتي مشكل محسوب مي‌شد كه فرانسوا با من دوست شد. در مقايسه با يك مسلمان، داشتن دوست دختر يهودي آنقدر هم بد به نظر نمي‌رسيد. يكبار از فرانسوا پرسيدم: «با چه دختر ديگري ممكن بود دوست شود كه مادرش را بيش از اين دلخور كند؟» گفت: «خب، يك كمونيست دو جنس گراي سياهپوست بيشتر ناراحتش مي‌كرد.»
پدر و مادر من واكنش كاملاً متفاوتي در مورد فرانسوا داشتند. بار اولي كه پدر و مادر فرانسوا را ديدند، اصرار كردند او را به بهترين رستوران ايراني در لس‌آنجلس ببرند. پدر اول پيش غذا سفارش داد و فرانسوا همينطور كه از مادر در مورد محتوياتش سوال مي‌كرد، آن را با اشتها خورد.
«اينها سماق است؟»
«اينها خيار قلمي ايراني هستند؟»
«اين پنير فتا با شير گوسفند درست شده؟»
پيش غذا كه تمام شد، فرانسوا مفصل‌ترين غذاي منو را انتخاب كرد. چلوكباب سلطاني. مخلوطي از گوشت بره، گوشت گوساله و جوجه كباب روي كپه‌ي عظيمي از برنج. سفارش رسيد. به نظر مي‌رسيد كسي يك دامداري كامل را به سيخ كشيده است. فرانسوا خورد و خورد و خورد. پدر به فارسي از من پرسيد: او هميشه اينقدر مي‌خورد؟ مادر به فارسي گفت: خدا كند حالش بد نشود. در اين ميان فرانسوا به خوردن ادامه داد.
وقتي تمام كرد حتي يك دانه برنج توي ديس بزرگش نمانده بود. مادر به او گفت كه چقدر خوش شانس است كه مي‌تواند غذاي سه نفر را بخورد و چاق نشود. فرانسوا وزنش عادي بود. اگر چه از من سنگين‌تر بود كه يكي از دو شرط مرا براي براي دوستي با يك مرد برآورده مي‌كرد. شرط ديگر اين بود كه كلاً به برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون بي‌علاقه باشد. فرانسوا واجد اين يكي هم بود.
در ميان ناباوري او دسر هم سفارش داد و با اشتياق گفت كه نمي‌تواند از بستني گلاب و پسته بگذرد. آن موقع فقط آرزو مي‌كردم كه اگر بالا آورد در ماشين پدر نباشد.
وقتي به خانه‌ي من رسيديم از فرانسوا پرسيدم براي چه اينقدر خورده بود؟ او گفت: «شنيده بودم خاورميانه‌اي‌ها عاشق پذيرايي از ديگران هستند، مي‌خواستم پدر و مادرت را خوشحال كنم، اما الان بايد بروم دراز بكشم.» …..

برگرفته از كتاب عطر سنبل عطر كاج / نوشته فيروزه جزايري دوما / ترجمه: محمد سليماني‌نيا / نشر قصه

Like 🙂
3

ده کلید خوشبختی

تندرستی جسمانی و تندرستی عاطفی دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند. افراد شاد، افرادی تندرست نیز هستند. تمامی حکمت های خردمندانه در جهان به ما می گویند که خوشبختی ربطی به دارایی های انسان ندارد بلکه مربوط به این می شود که تو چگونه انسانی هستی. بیا کمی به این مسئله بپردازیم که چه چیزی به واقع سبب ایجاد خوشبختی می شود. ده نکته کلیدی که در ادامه خواهد آمد برگرفته از حکمت های خردمندانه تاریخ بشری هستند و شاید در ما ایجاد بصیرت کنند.

1 .  شعور و بصیرت بدن خود را تشخیص بده. این شعور خود را از خلال احساس راحتی یا ناراحتی به تو نشان می دهد. هنگامی که رفتار خاصی را در پیش می گیری از بدن خود بپرس:” درباره این رفتار چه حسی داری؟” اگر بدنت پیامی به صورت درد یا رنج جسمی یا عاطفی به سویت فرستاد، مراقب خود باش. اگر پیامی به شکل راحتی و اشتیاق از بدن خود دریافت کردی آنگاه به رفتار خود ادامه بده.

2  .  در زمان حال زندگی کن، زیرا که زمان حال تنها لحظه ای است که تو صاحب آن هستی. توجه خود را به آنچه که الان و در اینجا هست معطوف کن. به دنبال سرشار شدن از هر لحظه باش. هر آنچه را که تجربه می کنی تمام و کمال بپذیر، تا بدین ترتیب بتوانی برای آنچه که هست شکرگذار بوده، از آن یاد بگیری و سپس رهایش کنی. زمان حال همانگونه است که باید باشد. زمان حال انعکاسی از قوانین لایزال طبیعی است که در همین لحظه سبب ایجاد این افکار و این پاسخ های بدن در تو شده اند. این لحظه همین است که هست، زیرا که جهان همین است که هست.  در جهت خلاف طرح لایزال آنچه که هست شنا نکن، در عوض با آن همراه و یکی شو.

3  .  زمانی را به این اختصاص بده که ساکن و ساکت باشی، مراقبه و نیایش کنی، گفتگوهای درونی خود را متوقف کنی. در این لحظات سکوت و سکون متوجه باش که داری با سرچشمه آگاهی ناب دوباره اتصال برقرار می کنی. به حیاتی که در درونت جریان دارد توجه کن تا به این وسیله بتوانی از شهود و الهام راهنمایی بگیری و نه از تعبیرهای ناقصی که از دنیای خارج به تو وارد می شود و می گوید که چه چیزی برایت خوب و چه چیزی بد است.

4  .  نیاز به تایید شدن توسط دیگران را رها کن. تو خودت به تنهایی قاضی خود هستی و ارزش خود را می دانی. هدف تو یافتن آن ارزش نامتناهی در خودت است. اهمیتی ندارد که دیگران چه فکر می کنند. این حقیقتی است که پی بردن به آن برای تو آزادی را به همراه خواهد آورد.

5  .  هنگامی که خود را در حال عصبانیت و خشم، یا اعتراض به شخص یا موقعیتی می یابی، متوجه باش که تنها داری با خودت کشمکش و مقابله می کنی. خشم فقط روشی دفاعی است که برای مقابله با رنج های قدیمی در تو ایجاد می شود. هنگامی که خشمت را کنار بگذاری، خود را شفا بخشیده ای و با کائنات همراه و هماهنگ شده ای.

6  .  بدان که واقعیت وجود تو در جهان خارج انعکاس می یابد. کسانی که تو با بیشترین شدت عشق یا تنفر به آنها عکس العمل نشان می دهی تجسمی از دنیای درون تو هستند.  آنچه که بیش از هرچیز از آن نفرت داری، همان چیزی است که بیش از هر  چیز وجودش را در خودت نادیده می گیری. آنچه که بیش از هر چیز به آن عشق می ورزی، همان چیزی است که بیش از هر چیز برای درون خودت می طلبی. روابط تو با دنیای بیرون همچون آئینه ای است که با نگاه به آن می توانی به سوی تکامل راهنمایی شوی. هدف این است که به خودشناسی کامل برسی. وقتی که به آن برسی هرچه که بیش از هر چیز طالب آنی خودبخود ظهور پیدا خواهد کرد و آنچه را که بیش از هرچیز نمی خواهی ناپدید خواهد شد.

7  .  از زیر بار قضاوت خود را رهایی بخش، آنگاه بسیار سبکبارتر خواهی بود. وظیفه قضاوت این است که بر روی چیزهایی که هستند مُـهر مثبت و منفی بزند. همه چیز را می توان فهمید و بخشید، اما هنگامی که به قضاوت می پردازی خود را از فهمیدن محروم می کنی و عشق ورزیدن را نیز یاد نخواهی گرفت. قضاوت کردن درباره دیگران نشان دهنده عدم توانایی تو در پذیرش خودت است. به خاطر داشته باش که با بخشیدن هر یک نفر به عشقت به خود می افزایی.

8  .  خودت را مسموم نکن، چه با غذا یا نوشیدنی های سمی، چه با عواطف آلوده. بدن تو تنها یک وسیله برای زنده ماندنت نیست. بدن تو وسیله ای است که تو را در سفر تکاملت همراهی خواهد کرد. سلامت هر سلول مستقیما با تندرستی تو در ارتباط است، زیرا که هر سلول خود ذره ای است از آگاهی در حوزه آگاهی ای که خودِ تو هستی.

9  .  رفتارهای ناشی از ترس خود را با رفتارهای ناشی از عشق عوض کن. ترس محصول حافظه است، حافظه ای که همیشه در گذشته ها به جدال مشغول است. به خاطر آوردن آنچه که در گذشته باعث رنج ما بوده است برای این باید باشد که انرژی های خود را صرف این کنیم که رنج های قدیمی دیگر تکرار نشوند. اما سعی در آوردن گذشته به اکنون هرگز باعث از بین رفتن امکان تکرار رنج نخواهد شد. رنج های گذشته تنها هنگامی دیگر تکرار نمی شوند که به امنیت خاطر دست بیابید و امنیت خاطر همان عشق است. هنگامی که انگیزه هایت از حقیقت درونت سرچشمه بگیرد، می توانی با هر خطری مقابله کنی زیرا که قدرتِ درون نسبت به ترس نفوذ ناپذیر است.

10  .  این را بدان که دنیای مادی آئینه ای است از یک آگاهی عمیق تر. آگاهی نظام دهنده ناپیدای همه ی چیزها و انرژی هاست، و از آنجایی که بخشی از این آگاهی در درون توسکونت دارد پس تو در نظام بخشیدن به کائنات نیز سهیمی. از آنجایی که وجود تو به وجود هر آنچه که هست پیوسته است پس نمی توانی آب و هوا را آلوده کنی. اما در سطحی ژرفتر، تو قادر به زیستن با ذهنی آلوده نخواهی بود، زیرا که هر فکر بر روی تمامی حوزه آگاهی تأثیر می گذارد. زندگی در تعادل و خلوص بهترین چیز برای تو و برای زمین است.

با عشق

دیپاک چوپرا

Like 🙂
6

به هم زدن یا کنسل کردن یک قرار

همان دستورالعمل هایی که برای کنسل کردن اتاق هتلی که از قبل رزرو کرده اید می تواند برای به هم زدن هر قراری بکار رود. اساس مسئله زمان سنجی است.

  • معمولا به هم زدن یک قرار از یک هفته تا دو شب قبل از آن، بسته به نوع آن قرار، باعث می شود تا هیچ جریمه ای به شما تعلق نگیرد.
  • اگر بخواهید قراری را در کمتر از چهل و هشت ساعت قبل از آن به هم بزنید مطمئنا جریمه به شما تعلق می گیرد و هرچه این زمان کوتاه تر باشید جریمه بیشتر خواهد بود و در صورتی که بدون اطلاع بر سر قرارتان حاضر نشوید بایستی تمام قیمت را بپردازید.
  • ممکن است که قیمت هتل بسیار سنگین باشد، اما برای بر هم زدن  قرار ملاقات بیشتر اوقات یک معذرت خواهی ساده و به موقع تمام هزینه ای است که باید بپردازید.
  • اگر می خواهید قراری را به هم بزنید حتما عذرخواهی کنید حتی اگر واقعا از به هم زدن آن پشیمان و ناراحت نباشید.
  • اگر دلیلی قانع کننده برای برهم زدن قرارتان دارید و با این حال نگرانید که عذرخواهی به تنهایی نتواند مانع از رنجش طرف قرارتان شود، می توانید با فرستادن یک یادداشت، چند شاخه گل یا یک هدیه مناسب ناراحتی خود را به خاطر رنجاندن فرد یا افراد مورد قرار نشان دهید.

بدترین کار در مورد قرارهای ملاقات، منتظر نگهداشتن افراد است و جریمه سنگین تری هم دارد.

اگر با جنس مخالف و بخصوص برای اولین بار قرار دارید و شما را منتظر گذاشته است، به سرعت شروع به قضاوت کردن نکنید. زیرا شاید دلیلی قانع کننده برای این کار وجود داشته باشد. حدود نیم ساعت بعد از ساعت قرارتان به او تلفن بزنید و بپرسید که چه اتفاقی افتاده است. اگر او به تلفن جواب ندهد دوباره سریعا به سراغ قضاوت کردن نروید، شاید اتفاق قابل توجهی برای او افتاده باشد. خود را کنترل کنید و بدون عصبانیت پیامی برای او بگذارید. اینطور فرض کنید که نیامدن او از خوش شانسی بوده است و به راه خود بروید. آینده همه چیز را روشن خواهد کرد.

Like 🙂
3

اولین شب بی خانمانی من

 

Homeless

برای هر چیزی بار اولی وجود دارد. اولین باری که رانندگی کردم, اولین باری که پایم شکست, اولین باری که سوشی خوردم, اولین باری که رفتم سر کار رفتم, اولین باری که از کار اخراج شدم, و اولین باری که هرگز فراموشش نخواهم کرد اولین بوسه. اولین ها خاطرات قسمت هایی از زندگی و بزرگ شدن ما هستند.

خوب همینطور اولین شبی که در خیابان یا در سر پناه بی خانمانها خوابیدم. اولین باری که بی خانمان میشوید احساس قوی ترس و عدم اطمینان هرگز فراموش نخواهد شد.اگر هرگز بی خانمان نبوده اید خیلی سخت است توضیح دادن خوابیدن در خیابان. ترس و ناامیدی فلج کننده اند. شما فقط وارد جریان میشوید و در همان حال خودتان را ملامت میکیند که چرا به این روز افتاده اید. این خیلی عجیب است زیرا هیچکس فکر نمیکند روزی بی خانمان شود.

من هرگز اولین شب بی خانمانی ام را فراموش نخواهم کرد. ناگهان و بدون هشدار خودم را بی خانمان در محله کوریا تاون نزدیک داون تان لوس آنجلس یافتم. هشیار بودم , پولی نداشتم, جایی نداشتم بروم وکسی را نداشتم که بتوانم برای کمک تلفن بزنم. رسما بی خانمان شده بودم.

این برای من جدید بود. من برای بی خانمانی آموزش ندیده بودم. نمیدانستم چگونه باید زندگی کنم و زنده بمانم. فقط شش ماه قبل , من یک کار خوب در تلویزیون داشتم. نظارت همزمان برنامه هایی مثل چرخ ثروت . اما حالا ورشکسته بودم, تراژدی دردناکی بود.

تصمیم گرفتم از کوریا تاون به شمال هالیوود بروم زیرا آن محله را میشناختم و آنجا راحت بودم. حدود 11 مایل راه رفتم. وقتی رسیدم هوا داشت تاریک میشد و من به فکر افتادم که کجا باید بخوابم. تصمیم گرفتم به پارکی که نزدیک منزل سابقم بود بروم جایی که سابقا در روزهای داغ تابستان در آنجا کنگو درام میزدم. اما وقتی رسیدم متوجه شدم اعضای گنگ در تاریکی دور هم جمع شده اند بنابراین به محل دیگری رفتم.

به راه رفتن در تاریکی پارک ادامه دادم, هیچ کجا احساس امنیت نمیکردم. پاهایم ورم کرده بودند و از نظر احساسی و بدنی خسته بودم, میدانستم بدترین جرایم مثل تیراندازی, حمله , دزدی و کتک کاری درشهر شبها برای مردمی که بیرون میمانند اتفاق میافتد. میدانستم وقتی بیرون میخوابی آسیب پذیر هستی و هر اتفاقی ممکن است بیافتد. به بیشترین اندازه ممکن ترسیده بودم. فکر میکنم حدود ساعت سه صبح بود که یک پارک نزدیک مرکز خرید کوچکی در شمال هالیوود پیدا کردم. خالی بود و آنقدر احساس امنیت کردم که بتوانم دراز بکشم. خیلی زود از خستگی خوابم برد. نمیدانم چقدر زمان گذشت, شاید 20 دقیقه. ناگهان فواره ها شروع به کار کردند. من آنجا در کمال ناباوری و خیس شده از آب دراز کشیده بودم. نمیتوانم توضیح دهم احساس توامان ترس, عصبانیت, آسیب پذیری و بی خانمانی را که در آن لحظه داشتم.

امروز به راحتی به بدشانسی که با فواره ها داشتم میخندم, ولی خاطرات عمیق درد و تنهایی از آن شب همیشه با من خواهد بود.

متاسفانه هر سال هزاران نفر اولین شب بی خانمانی را تجربه میکنند. مهم نیست چه عاملی باعث این بی خانمانی است, اخراج از محل کار , بیکاری, اعتیاد, بیماری روانی, خشونت خانگی,…. اولین شب بی خانمانی خیلی دردناک است. حال تصور کنید یک مشکل شخصی بوجود آمده و شما نه پول دارید, و نه محلی برای زندگی. این اولین شب بی خانمانی شماست. شما چه کار میکنید؟

Like 🙂
5

خلاصه گویی

همیشه برای تأثیرگذار بودن باید شروع زیبایی داشته باشید. اگر بتوانید کلام تان را با جملات زیبا آغاز کنید توجه اطرافیان را به خود جلب کرده اید و آنها را به این وسیله با افکار و احساسات خود آشناتر کرده اید اما بدانید این آغاز راه است و مهم این است که این تأثیرگذاری را در پایان جملات خود نیز داشته باشید.
بنابراین برای این منظور برنامه ریزی کنید. اگر با دیگران تعارف می کنید باید بدانید این تعارفات نباید جنبه تصنعی به خود بگیرد یا چاپلوسانه به نظر آید.
هر چه خلاصه تر حرف بزنید، موفق تر خواهید بود، چون توضیحات اضافه تنها باعث ایجاد خستگی در دیگران خواهد شد.
اگر دوست دارید تأثیرگذارتر باشید مطالعه کنید. با مطالعه دامنه لغات و واژگان شما افزایش پیدا خواهد کرد و این گونه است که شما می توانید ضمن صحبت کردن، از جملات، اشعار و ‎.‎.‎. هم بهره بگیرید.

ثریا مطلبی

Like 🙂
5

مناجاتي زيبا از استاد مصطفي ملكيان


خدايا، انديشه‌ام را در مسيري معنوي و روحاني قرار ده، تا روحم را با تو درآميزم، و لذت ِ بودن ِ با تو را در لحظه لحظه‌ي زندگي‌ام دريابم.
 
خدايا، انديشه‌ام را چنان محكم ‌ساز كه به حقيقت و عقلانيت متعهد باشم، و تنها بر پايه فهم و تشخيص خودم از زندگي، زندگي كنم، تا بتوانم از آنچه جامعه و ديگران از من مي‌خواهند فراتر بروم.
 
خدايا، به من بينشي عطا كن كه هيچ وقت خود را با ديگران مقايسه نكنم، بر آنهايي كه از من برتر هستند حسد نورزم، و بر آنها كه پايين ترند فخر نفروشم، و بر آنچه دارم قناعت كنم و همواره در اين انديشه باشم كه از آنچه در حال حاضر هستم، فراتر بروم.
 
خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم، و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد، مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم.
 
خدايا، توانايي ِ عشق به ديگري را در وجودم بارور ساز، تا انسان ها را خالصانه دوست بدارم، و بهترين لحظات لذت زندگي ام، لحظاتي باشد كه بدون هيچ نوع چشمداشتي، خدمتي به همنوع ام مي كنم.
 
خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن، تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم.
 
خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم، و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست، قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد، تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم، و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت.
 
خدايا، اين توانايي را به من عطا فرما تا در لحظه لحظه زندگي ام، در لحظه حال و براي آنچه هم اكنون مي گذرد زندگي كنم، و زيبايي ها و شادي هايي كه هم اكنون از آن برخوردار هستم را با انديشيدن بيش از حد به گذشته اي كه ديگر پايان يافته است، و دغدغه بيش از حد براي آينده اي كه هنوز نيامده است، ناديده نگيرم.
 
خدايا مگذار كه در بند گذشته باقي بمانم، و چنان تعهد و دغدغه ي كشف حقيقت را در درونم شعله ور ساز كه هيچگاه بخاطر آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام و آبرو ، حيثيت و شخصيت اجتماعي ام بدان وابسته است، از حقيقت هايي كه هم اكنون بدان ها دسترسي مي يابم، و ممكن است همه آنچه در گذشته حقيقت مي دانسته ام به چالش بكشد و بي اعتبار سازد‏، محروم نمانم.
 
خدايا، مرا به انضباطي دروني متعهد كن، تا بفهمم و بدانم كه هر كاري كه دوست دارم و از آن لذت مي برم را مجاز نيستم كه انجام دهم.
 
خدايا، كمكم كن تا عميقا دريابم كه زندگي بيش از آنچه اغلب مي پندارند جدي است، و براي هيچ انساني استثنا قائل نمي گردد، همه ما براي آنچه مي خواهيم و در آرزوي آن هستيم بايد تلاش كنيم و شايستگي و لياقت به دست آوردن آن را داشته باشيم. خدايا، به من بياموز كه بدون شايستگي و لياقت داشتن چيزي، نخواهم كه تو آن را از آسمان برايم بفرستي.
 

و در آخر ؛ خدايا، نعمت سكوت را بر من ارزاني دار ، تا در آن لحظاتي كه طنين زندگي روزمره در درونم آرام مي گيرد، نواي دلنشين و آرامش بخش حضور تو در روح و وجودم، مرا گرم و آرام سازد

Like 🙂
11

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

در اتاقهاي هتل

بسياري از هتلها و متلها ديوارهاي نازک و سبکي دارند که صدا به سادگي از آن عبور مي کند. شما فقط زماني متوجه مي شويد ديوارها چقدر نازک هستند که همسايه اي پرسروصدا داشته باشيد. بنابراين هميشه بهترين روش اين است که صداي خود و تلويزيون تان را بلند نکنيد.

رفتار صحيح در اتاقهاي هتل به قرار زير است:

–           صداي تلويوزيون، راديو و ديگر وسايل را بايد از ساعت 10 شب به بعد پائين آورد.

–          مهمانيهاي داخل اتاق را از ساعت 10 شب به بعد بايد به لابي هتل منتقل کرد.

–          مهمانان بايد از گفتگوهاي بلند بعد از ساعت 10 شب خودداري کنند.

–          مهمانان بايد از تغيير نظم و ترتيب مبلمان اتاق خودداري کنند.

–          مهمانان بايد به ازاي هر روز که در اتاق اقامت دارند انعامي به خدمتکاران اتاق بدهند. (و تنها به اين دليل که موظف به نظافت اتاقتان نيستيد اجازه نداريد که نامرتب باشيد).

–          اگر درخواست ارائه ي سرويسي در اتاقتان شديد، زماني که پيشخدمت دم در مي آيد، خودتان را آراسته و آماده کنيد.

به نظر اكثر ما قواعد رفتار صحيح در طول اقامت در هتل بسيار متعارف به نظر مي رسند. اما هر از گاهي ممکن است بد شانسي بياوريد و گير همسايه اي بيفتيد که تا صبح نمي خوابد. چه کسي مي داند که آنسوي ديوار چه خبر است؟ صداي تلويزيون بلند است، ساکنان اتاق بر سر يکديگر داد مي زنند، و ميله ي تخت به ديوار مي خورد. اين تعطيلات است؟ شما حتي نمي توانيد ذره‌اي فکر کنيد چه رسد به اينکه بخوابيد.

بهترين راه حلها:

  • بخش پذيرش يا اطلاعات هتل را از اين مسأله مطلع کنيد. اكر منشي مربوطه گفت كه نمي تواند كاري در اين باره انجام دهد درخواست كنيد كه با مدير گفتگو كنيد. مؤدبانه به مدير خاطرنشان كنيد كه در قبال پولي كه پرداخت كرده‌ايد انتظار داريد همچون مهماني ارزشمند با شما رفتار شود.
  • در اتاقتان جسمي را براي ضربه زدن به ديوار پيدا كنيد (نوك تيز نباشد). حالا آن را به ديوار بزنيد. (اين يك زبان جهاني است براي گفتن “……………….”).
Like 🙂
0

سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،

شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز…

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

رخشان بنی اعتماد

Like 🙂
9

آدم کوچولو یا آدم بزرگ؟

شاید شما هم بچه کوچکی دارید یا شاهد مراحل رشد یکی از کوچولوهای دوستان و نزدیکان تان هستید. گاهي حرف ها و رفتارهایی از او شنیده و دیده اید که شگفتی شما را برانگیخته و با خود گفته اید چگونه این بچه به چنین درکی دست یافته؟

درست است که بچه ها دنیای مخصوص خودشان را دارند ، دنیایی که با دنیای آدم بزرگ ها خیلی تفاوت دارد، اما نباید هیچوقت این کوچولوها را دست کم گرفت. چون تقریبا از شش هفت ماهگی به بعد بسیاری از احساسات اطرافیان به ویژه احساسات مادر و پدرشان را درک می کنند. شادی و غم ، خشم  ، ترس و احساس اندوه دیگران بر حالات و رفتار آنها تاثیر می گذارد. کودکی را که از مرز یک سالگی گذشته دیگر کودک فرض نکنید. او یک کارآگاه  تمام عیار است که حرف ها و رفتارهای شما را به دقت زیر نظر دارد. همان طور که تک تک واژه ها را از شما می آموزد، از مجموعه رفتارهای شما و نحوه زندگی تان و حتی نحوه تلقی شما از دنیا تقلید می کند و تاثیر می پذیرد. اگر شما شاد و سرزنده و فعال باشید، کودک تان هم به تدریج شبیه شما خواهد شد و اگر غمگین و ساکت  یا خجالتی و … باشيد به زودی او را یک مدل کوچولو از خودتان خواهید یافت. در کنار مطالعه کتاب های زیادی که درباره نحوه رفتار با خردسالان نوشته شده به این چند نکته هم توجه کنیم:

  • صبح ها کودک تان را با کلماتی زیبا و دلنشین از خواب بیدار کنید. خواندن یک ترانه زیبای مانوس به کودک آرامش خواهد داد و آغازگر روزی پرانرژی برایش خواهد بود.
  • برنامه های تکراری صبحگاهی مثل شستن دست و صورت ، مسواک زدن و شانه زدن موها و پوشیدن لباس تمیز را  با توضیحات تشویقی و محبت آمیز  همراه کنید تا رعایت نظم و نظافت برای کودک ملال انگیز نشود. کودک ببیند که خود شما هم هیچ وقت مسواک و شانه و دوش گرفتن صبحگاهی را فراموش نمی کنید.
  • حتی الامکان مراقبت از کودک زیر سه سال را به شخص دیگری نسپارید. اگر برنامه کار و زندگی شما به نحوی ست که ناچارید از کمک شخص دیگری به عنوان پرستار کودک استفاده کنید، از سلامت  روح و روان و اخلاق و رفتار او مطمئن شوید.  در جلسات مختلف درباره اصول تربیتی خود با پرستار صحبت کنید . دوگانگی رفتار شما و پرستار، کودک را دچار سردرگمی و تعارض خواهد کرد.
  • تمرین کنید که در شرایط مختلف آرامش خود را حفظ کنید، خشمگین نشوید و از کوره در نروید.
  • بهتر است هیچ وقت کودک گریستن شما را نبیند. چون نه تنها این صحنه او را ناراحت خواهد کرد بلکه او از گریه کردن به عنوان یکی از راههای بیان و پیشبرد خواسته هایش استفاده خواهد کرد.
  • در گفتگوهای حضوری یا تلفنی با دیگران از نکات مثبت مثل هوش و زیبایی و شیرینکاری های او  بگویید و هرگز نکات ضعف یا اشتباهات او را پیش روی کودک با دیگران مطرح نکنید. به ویژه درباره غذاخوردن کودک قضاوت نکنید و این جمله معروف مادرها  را که “بچه من خوب غذا نمی خورد یا فلان غذا را دوست ندارد” هرگز بر زبان نیاورید. پیش روی کودک درباره دیگران هم قضاوت منفی نکنید.
  • در پاسخ دادن به پرسش های کودک واقعیات را بیان کنید، حتی اگر توضیح دادنش خیلی سخت باشد یا به نظر شما برای کودک قابل فهم نباشد. یک پاسخ واقعی درست بهتر از پناه بردن به دروغ یا مهمل بافی است.
  • با کودک همان طور رفتار کنید که دوست دارید با خود شما رفتار کنند. با او مثل یک آدم بزرگ خیلی محترم رفتار کنید. سوالش را بی پاسخ نگذارید، وقتی صدایتان کرد بلافاصله جواب دهید. اگر دستتان بند است بگویید چند لحظه صبر کن الان کارم تمام می شود …. کودک احساس کند که آدم مهمی است و شما خواسته و وجودش را هیچ گاه نادیده نمی گیرید. این گونه رفتار پایه های اعتماد به نفس او را شکل خواهد داد.
  • حتما ساعاتی را به بازی کردن ، گردش ، شوخی کردن، خندیدن و رقصیدن یا ورجه وورجه کردن با کودک خود اختصاص دهید. در حین بازی او را در آغوش بگیرید و ببوسید و از این لحظات برای گفتن جملات محبت آمیز و لمس و نوازش کودک استفاده کنید. اگر نظم و قوانین و اصولتان را زیر پا نگذارید، هرگز ناز و نوازش ها وخنده و بازی و همدلی تان با کودک زیاده از حد نخواهد بود و به اصطلاح لوس نخواهد شد.
  • کودک تان باید مطمئن شود که شما همیشه و از صمیم قلب دوستش دارید. برای تنبیه او هرگز جمله ” دیگه دوستت ندارم “را بر زبان نیاورید.

نگار

Like 🙂
4

آداب صحبت کردن

چندی پیش من در مهمانی شامی در یکی از مجلل ترین رستوران ها شرکت داشتم. همه مهمان ها در بهترین وضعشان بودند. طلا, جواهر, آرایش و….

آخرین خانمی که وارد شد, همه را مغلوب کرد چنانکه یک طاووس کلاغی را مغلوب کند.تمام حرکات و سکنات او در بالا ترین حد خود بود که باعث رشک همه خانم های مجلس شد.

متاسفانه نه تنها ظاهر او همانند طاووس خیره کننده بود, وقتی دهانش را باز کرد صدایش هم همانند طاووس بود.

در سمت راست من آقایی  که ناشر مجله مد بود نتوانست خنده خود را ازدیدن این صحنه کنترل کند. من به رو به او کردم و گفتم همه اش تقصیر شماست.

او متحیرانه پرسید” تقصیر من؟” , از کجا به این نتیجه رسیدی؟

به او گفتم چون ماه بعد از ماه و سال بعد از سال, مجله شما در مقابل چشمان خانم ها رژه می رود و تبلیغ عطر, لوازم آرایش, کلاه گیس,و…. می کند. ولی هیچ وقت به آنها نگفته اید که چقدر جذاب تر می بودند اگر همان توجهی که به ظاهرشان دارند را به گفتارشان هم می داشتند.

شما به مردان هم توصیه مد روز می کنید ولی چرا نمی گویید جذابیت مرد بیش از برش لباسش به کیفیت صحبتش بستگی دارد.

ناشر از من پرسید “ولی آیا یک شخص میانسال می تواند عادت گفتاری اش را عوض کند؟”

پاسخ دادم “چرا نه؟” من می توانم به دوست آن طرف میز چند نکته بگویم که گفتار او را به اندازه ظاهرش زیبا کند. دلیلی وجود ندارد که یک شخص معمولی نتواند به گوینده ای جذاب تبدیل شود.

ناشر به من گفت اگر می شود به مردم کمک کرد و شما راه آن را می دانید چرا کاری نمی کنید؟

به او گفتم خواهم کرد

و این سر آغاز نوشتن کتاب گفتار می تواند زندگی شما را عوض کند شد.

چند نکته جالب از کتاب فوق:

  • مطمئن شوید به صحبت خود پایان دهید قبل از آن که شنودگان به شنیدن خود پایان دهند.
  • چیزی که می گویید مهم نیست. نحوه گفتن آن مهم است.
  • اگر مجرد هستید, نحوه گفتار شما  تعیین می کند که آیا هیچ وقت ازدواج کنید و اگر متاهل هستید که به همین منوال بمانید.
  • قضاوت مردم بر شما از نحوه صحبت تان است.
  • ضعف در صحبت شما را در زندگی اجتماعی, کاری و خانوادگی زمین گیر می کند و گفتار جذاب در های موفقیت را بر شما خواهد گشود.
  • یک آیینه به شما در باره ظاهر سخنرانِ شما خواهد گفت.
  • به جز وقتی که رازی را می گویید, نجوا نکنید.
  • صدای یکنواخت مانند نقاشی سیاه وسفید است.از رنگ های متنوع در گفتار خود استفاده کنید.
  • سرعت صحبت را متعادل نگه دارید. سرعت زیاد باعث از دست دادن موضوع و سرعت کم باعث گوش نکردن شنودگان می شود.
  • روی تیک های گفتاری خود مثل “توجه می کنید؟” و یا ” به عقیده من” کار کنید.
  • از ضبط صوت برای پیدا کردن اشکالات گفتاری خود استفاده کنید.
  • با لب هاد شاد صحبت کنید نه مرده.
  • درست تلفظ  کنید.
  • لحن بد بهترین ایده ها را نابود می کند و لحن خوب عرصه را به بد ترین ایده ها باز می کند.
  • گفتار مناسب شما را به بهترین شرایط ممکن برای شما می کشاند.
  • تو دماغی صحبت کردن شما را منفی, مرده و بی احساس جلوه می دهد.
  • هنگام صحبت از تون بالا شبیه به جیغ استفاده نکنید.
  • جویده جویده حرف نزنید. و اگر از کلمات غیر متعارف استفاده می کنید مطمئن شوید صحبت شما برای شنونده مفهوم است.
  • با نگاه به شنوندگان می توانید بفهمید که آیا آنها  گیج , بی حوصله, عصبی و یا خسته شده اند.
  • هنگام صحبت شما می توانید با چشمان و حرکات دست و صورت تان هم با شنونده صحبت کنید.
Like 🙂
217

یک شمع با روشن کردن شمع دیگر چیزی از دست نمی دهد.

A candle loses nothing by lighting another candle

Attributed to Mevlana Celaleddin-i Rumi

مولانا

حیف نیست که این سخن را در وبسایت های خارجی پیدا کنیم و به فارسی ترجمه کنیم؟

Like 🙂
0

نوشتن متون تخصصی

نوشته خوب همانند موسیقی  خوب می تواند در خواننده ایجاد لذت کند. یکی از اشکالاتی که در متون نویسندگان فارسی به وفور دیده می شود سر در گم کردن خواننده است. معمولا اگر متنی مهم باشد باید آن را چهار پنج دفعه از اول به آخر و بالعکس خواند تا شاید بخشی از منظور نویسنده را دریافت.

مراحل زیر برای نوشتن بهتر متون تخصصی پیشنهاد می شود.

1.     به آن چه می خواهید بنویسید خوب فکر کنید. بیشتر از هر وقتی که صرف تحلیل محتوی بکنید, درنگارش و ویرایش به شما بر می گردد.

2.      سطح خواننده را در نظر بگیرید و از کلمات و ساختار متناسب استفاده کنید.

3.     نقشه ای از نکات خود را به صورت دایره روی کاغذ بکشید و نکات مرتبط با هم  را با خط  به یک دیگر وصل کنید. نکته اصلی در مرکز صفحه و نکات مربوطه دور آن و نکات درجه دوم دور نکات درجه اول رسم کنید.این نقشه در اولیت بندی بهتر نکات به شما کمک خواهد کرد و مانع از تکرار و جا افتادن آنها خواهد شد.

4.     خالص آنچه را می خواهید بنویسید در بالاترین و اولین قسمت قرار دهید. و خواننده را مجبور نکنید برای فهمیدن حرف شما و یا این که اصلا علاقه ای به موضوع شما دارد, وقت خود را تلف کند. در لفافه کردن نوشته ارزش کار شما را بالا نمی برد.

5.     نکات پیرامون (دایره های کناری) را در تایید نظرتان به ترتیب بیاورید. بهتر است برای شفاف تر شدن منظورتان برای هر نکته مثالی هم در باره آن بزنید. برای گذر از نکته ای به نکته دیگر, از کلمات ربط متفاوت و مربوط استفاده کنید که باعث هموارشدن, زیبایی, تنوع متن شما خواهد شد.

6.     اگر یکی از نکات حاشیه ای شما از اهمیت ویژه ای دارد و حرف و نکات حاشیه ای بیشتری برایش دارید, آن را در یک پاراگراف جدا با نکات ومثال های خودش بیاورید.

7.     اگر نکات شما بسیار است و به صورت متن کردن و ربط آنها از توان و حوصله شما و خواننده شما بیرون است آنها را به صورت نقطه ای و یا ردیفی مانند این متن ذکر کنید.

8.     در انتها یک جمع بندی از کار خود ارئه کنید. و خواننده را با احساسی خوش متن شما را ترک کند و برای مدتی ذهنش را به نکات شما اختصاص دهد.

9.     کار خود را از جهت محتوی, املا و دستور زبان بازنگری و ویرایش کنید.

پانویس:

چون این متن تخصصی نیست, ممکن است اشکالاتی در اعمال شماره های 1 الی 9 در آن پیدا کنید.

Like 🙂
1