آداب انتقاد کردن

  1. قبل از شروع اجازه بگیرید .
  2. مطمین شوید که عملی را که انتقاد می کنید قابل تغییر است
  3. از لحن صدای ملایم استفاده کنید.
  4. واضح و روشن صحبت کنید و از کنایه بپرهیزید.
  5. با بیان نقاط قوت فرد شروع کنید.
  6. نشان دهید که فرد انتقاد شونده برایتان مهم است.
  7. به احساسات دیگران احترام بگذارید.
  8. نظر فرد انتقاد شونده را بپرسید ، و فرصت صحبت به او بدهید.
  9. با دقت گوش کنید.
  10. انتقاد باید در مورد یک عمل باشد نه کل شخصیت یک فرد.
  11. مودب باشید و بر چسب نزنید.
  12. در مورد نقاط منفی از مثال استفاده کنید و راههای بر طرف کردن آنرا نشان دهید.
  13. با جملات مثبت صحبتهای خود را تمام کنید.
  14. در پایان از اینکه به حرفهای شما گوش داده اند تشکر کنید.

Like 🙂
4

دوستی از تاجیکستان

گمانم حدود سه سال پیش بود که دوستی از تاجیکستان به دیدنم آمده بود، دکترای فلسفه بود، با مناعت طبعی از آن‌گونه که آدمی را شیفته‌ی رفتار خود می‌کرد. چند روزی را با هم بودیم، به مزار فردوسی که رفته بودیم انگار به زیارت قدیسی بزرگ آمده باشد، بعد هم رفته بودیم به دیدن باروها و دیوارهای برجای مانده از توس قدیم و روزگار فردوسی، که در همان نزدیکی بود. دستمال تمیزی از کیفش بیرون آورده بود، روی طاق مخروبه‌ای پهن کرده بود، با دقت تمام کف دستی از خاک آن ویرانه‌ها برداشته بود

در پاسخ به نگاه پرسشگرانه‌ام، با همان لحهجه‌ی تاجیکی گفته بود: تربت فردوسی است اکه

روزی که عازم کشورش بود تا فرودگاه به مشایعت رفته بودم، هنگام خدا حافظی، ضمن روبوسی، با حالتی نیمه نگران گفت:

اکه، ایران شما، کاپیتالیسم وحشی است.

حالا که زمانی از آن دیدار می‌گذرد، وحشی‌گری این سرمایه‌داری باد آورده‌ی آشکار تر و آشکارتر می‌شود.


Like 🙂
3

فراوانی در بسندگی است

پرسشی که کتاب “فراوانی در بسندگی است” در میان می‌گذارد، پرسشی
عمومی، وجودی و هم‌زمان اقتصادی در باره‌ی همه‌ی زندگی است: چگونه
کارکنیم، چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهای‌مان هر چه بیشتر
نزدیک‌تر بمانیم؟

مخاطب این کتاب، همگان‌اند، بویژه جوانان. جوانانی که در آستانه‌ی
انتخاب چگونه زیستن خود هستند. اما مسائلی که متن حاضر مطرح می کند، تنها
به انتخاب شغل و زیست فردی محدود نمی‌شود، بلکه فرهنگ سرمایه‌داری و
مصرف‌زدگی‌ای را نشانه می‌گیرد که همه‌ی زیست ساکنان کره زمین را تحت
تاثیر قرار داده‌است، تاثیری که اگر هر چه زودتر چاره نشود، همگان، از
انسان گرفته تا حیوان را به ورطه‌ی نابودی خواهد کشاند.

در کنار نقد این دو فرهنگ ِ پیوسته به‌هم، کتاب به رشد انسان مستقل
تفردیافته  و وجدان و اخلاق او نیز می‌پردازد. نویسنده‌ی کتاب بیشتر
امیدوار بوده که پرسش‌‌هایی در برابر خواننده بگذارد تا نقطه شروع
بحث‌های بیشتری در مورد چگونه زیستن بشر بر روی این کره ی خاکی باشند.
خواننده‌‌ی کتاب می‌تواند در حدّ وسع و موقعیت خود، پاسخ هایی به این
پرسش ها بدهد و امکان حضور این گفتمان را در ذهن خود و اطرافیان خود
فراهم سازد.

به هر رو، مباحث طرح شده در این متن، نه کهنگی می‌پذیرند و نه وابسته
به جغرافیایی خاص هستند. همگانی‌اند و همه جایی و همه گاهی.
امید که واکنش خوانندگان، به رواج این بحث در میان همگان منتهی شود.

لینک دانلود کتاب
https://dl.dropbox.com/u/32319997/BASANDEGI.pdf

Like 🙂
5

اعتقاد،اعتماد و امید

اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.
اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که او را به بالا پرتاب می کنید و او میخندد ….. چراکه یقین دارد که او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.
امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی همیشه برای روز بعد خود برنامه داریم،
این یعنی امید.
با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

Like 🙂
1

اندوه یعقوب

همیشه پدران ما  داستان کُشتی گرفتن یعقوب با خدا در تورات را به باد استحضاء گرفته اند و آن را یکی از دلایل تحریف این کتاب دانسته اند. ولی کمی ذوق ادبی و استوره شناسی به ما کمک خواهد کرد که از مفهوم زیبای داستان بهره مند شویم. داستان یعقوب در تورات بسیار مفصل است ولی در زیر چند نمونه را برای دوستانی که مشغولیت های زندگی مجال شان نمی دهد به نقل از علی طهماسبی در کتاب اندوه یعقوب آورده ام.

عیسو برادر یعقوب با لشکر خود قصد حمله به او را دارد و یعقوب در سر دو راهی تصمیم بزرگی قرار گرفته است.

  • پریشانی یعقوب از این نیست که در برابر عیسو سپاهی مجهز ندارد تا او را سرکوب کند. بیشتر ازاین پریشان است که مبادا داستان برادر کشی روزگاران پیش به گونه ای دیگر تکرار شود. فرقی نمی کند کدام یک نقش هابیل را به عهده بگیرد وکدام قابیل را. هرچه باشد فرجام مرگ یکی و لعنت دیگری خواهد بود.
  • خدا به یعقوب وعده داده بود که او را بر دیگران برتری خواهد داد و دشمنانش را شکست خواهد داد. ولی هنگامی که خود یعقوب گرفتار تعارض های درونی است, یهوه برای او چه می تواند بکند؟
  • هنگامی که کسی را دوست داریم, آن کس بخشی از قدرت روانی ما را به خودش معطوف می کند و ناگزیر بخشی از هستی ما نیز در او تجلی می یابد به خصوص اگر کسی که دوستش داریم فرزند و تکه ای جدا شده از خودمان باشد. تکه ای که هنوز به ثمر نرسیده و به تنهایی توان مقابله با خطر و هجوم را ندارد. مگر می شود کسی که چهارده سال در سودای عشق راحیل بیابانگردی کرده و دوست داشتن را در نگاه یوسف تجربه کرده, این را نفهمد که برادر هم سهمی از این حیات دارد؟
  • اکنون یعقوب به دو راهی رسیده و خداوند خدا در پندار یعقوب تجلی دیگری پیدا می کند. انگار قادر مطلق حمایت ویژه خود را از او برداشته است و دیگران را هم چون او از خویش می شمارد. چه فرقی می کند که یعقوب بر سر عیسو شمشیر فرود آورد یا بر سر خدایی که عیسو را هم چون او آفریده است؟
  • هنگامی که خداوند را ویژه خود بدانیم, هستی را به اندازه خودمان کوچک کرده ایم, بجز خودمان هیچ کس را شایسته زندگی نمی دانیم و جایی برای خوب زندگی کردن دیگران قائل نیستیم.

این کشمکش تا پیش از طلوع فجر ادامه می یابد.

– گفت: مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد.

– گفت: تا مرا برکت ندهی رهایت نمی کنم.

– نام تو چیست؟

– یعقوب

– از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود, بلکه اسرائیل, زیرا که با خدا و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی.

Like 🙂
8

About US

About us

You may at some point been faced with a situation where the behaviour of other or yourself seemed unfit for the situation at hand. As we all know there are certain unwritten rules and restrictions within society that are not punishable by law, but which hold consequences and effects in social relationships. Therefore these actions hold a very prominent position in our personal and professional lives

Our goal is not to correct social problems using religion or political means, our main focus is to discuss different life methods for dealing with people, our living environment both indoors and outdoors. Our motto is that “everyone holds the answer within themselves” and we don’t claim to have all the answers, we are merely here to discuss solutions to problems that may occur in day to day life

Our website tries to encourage everyone to share their experiences and their methods to help others who may be facing a situation which they have dealt with previously. We hope our work can help, even in the smallest ways, those who resort to it

Like 🙂
4

ضرب المثل ژاپنی

Attempt is sometimes easier than expected.

تلاش آسان تر از آن است که تصور می شود

Even monkeys fall from trees.

حتی میمون ها هم از درخت می افتند

If you do not enter the tiger’s cave, you will not catch its cub.

اگر وارد غار ببر نشوید نمی توانید توله اش را شکار کنید

Not seeing is a flower.

ندیدن یک گل است

One who chases after two hares won’t catch even one.

کسی که دنبال دو خرگوش کند, هیچ کدام را نمی تواند بگیرد

Perseverance is strength.

پشتکار قدرت است.

Unless an idiot dies, he won’t be cured.

مگر آدم سفیه بمیرد, درمان نمی شود.

Like 🙂
6

ارباب مگس ها

 

ارباب مگس ها( Lord of the Flies) داستانی است از ولیام گلدین برنده جایزه نوبل, که لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی را به تصویر می کشد. در این داستان که هواپیمای حامل بچه های مدرسه در نزدیکی یک جزیره متروکه سقوط می کند و آنها بدون سرپرست موظف به اداره خودشان می شوند. پس از مدت کوتاهی جمعیت قانون گریز با توسل به اهرم های زر و زور و تزویر جمعیت را به سوی توهش می کشند.

از این داستان در سال های 1963, 1976 و 1970 فیلم ساخته شده است.

سریال لاست( Lost  ) بسیاری از مضامین خود را از این داستان الهام گرفته است.

Like 🙂
18

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

لبنان / بيروت

در لبنان آدم احساس امنيت مي‌كند. هيچ وقت نگران اين نيست كه مبادا كسي جيبش را بزند، مبادا كسي سرش كلاه بگذارد، مبادا كسي بقيه‌ي پولش را پس ندهد و …

يك نوع درستكاري در رفتار همه‌ي مردم به چشم مي‌خورد كه آدم را شيفته‌ي خود مي‌كند. يك روز كه مي‌خواستم از بيروت به شهر ديگري بروم با يك راننده تاكسي سر پرداخت 7000 لير (هر لير لبنان تقريبا 6 ريال ماست) توافق كرديم. اما قراري نگذاشتيم كه او مسافر ديگري بزند يا نه. ميانه‌ي راه يك زن و شوهر لبناني هم سوار تاكسي شدند. وقتي به مقصد رسيديم، من هفت هزار لير شمردم و به او دادم. راننده پول‌ها را شمرد و دو هزارتاي آن را برگرداند و گفت چون توي راه دو تا مسافر زده پنج هزارتا كافي است. ياد يكي از دوستان اينترنتي‌ام افتادم كه نروژي بود و سال پيش آمد ايران. يك روز كه همراهش نبودم از كريمخان سوار تاكسي شده بود و راننده‌ي درستكار ايراني براي رساندن او تا ميدان فردوسي، ده دلار او را تيغ زده بود.

حتي يك روز در يك فروشگاه بزرگ لباس كه مردم براي پرو لباس پشت در اتاق پرو صف مي‌كشيدند، كوله‌پشتي‌ام را كه كيف پول و دوربين و كلي خرت و پرت در آن بود، در اتاق پرو جا گذاشتم و تازه يك ساعت بعد فهميدم كه كوله‌ام نيست. وقتي هراسان به اتاق پرو رفتم، ديدم كه كوله و دوربين و بقيه‌ي چيزها با آرامش تمام يله داده‌اند به آينه‌ي اتاق پرو و هيچ كس هم كاري به كارشان نداشته است.

برگرفته از كتاب مارك و پلو (مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عكس‌هاي منصور ضابطيان) سال چاپ: 1389ـ  انتشارات مثلث

Like 🙂
2

گفتار های کوتاه

  • بشري كه حق اظهار عقيده و بيان انديشه خود را نداشته باشد، موجودي زنده به شمار نمي رود.((شارل دو مونتسكيو))
  • زن و شوهر يك سال بعد از ازدواج به زيبايي صورت يكديگر فكر نمي كنند، بلكه هر دو متوجه اخلاق و رفتار هم مي شوند.((اسمايلز))
  • انسان به بودن در هر جايي عادت مي كند و ديگر برايش سخت است كه از آنجا برود. نحوه فكر كردنش هم بعد از مدتي عادت مي شود و عوض كردنش سخت است.((جان اشتاين بك))
  • بد گماني در افكار انسان مانند خفاش در ميان پرندگان است كه هميشه در سپيده دم يا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آميخته است بال فشاني مي كند.((فرانسيس بيكن))
  • به زودي روزگار انتقاد و عيب جويي به پايان مي رسد و به وسيله پيشرفت تمدن، آزادي انديشه به تمام معني در جهان حكمفرما مي شود و همه كس مي تواند به دلخواه خود راجع به فلسفه وجود بيانديشد.((گوته))
  • به سختي مي توان در بين مغز هاي انديشمند جهان، كسي را يافت كه داراي يك نوع احساس مذهبي مخصوص به خود نباشد؛ اين مذهب با مذهب يك شخص عادي تفاوت دارد.((آلبرت انيشتين))
  • مديران اثر بخش در زمان حال زندگي مي كنند اما هميشه به فكر آينده هستند.((ال هيز))
  • بگذاريد هر كس بر مبناي باور، فكر، آرزو، مطالعه و دانسته هاي خود قضاوت كند، نه اينكه شخص طوطي صفت گفته ديگران را بازگو كند.((ديل كارنگي))
  • هرگز به اين فكر نكن كه در برابر فاجعه اي كه هنوز اتفاق نيفتاده، چگونه بايد عزا بگيري.((نادر ابراهيمي))
  • آنكه به فكر فردا نيست، به غم فردا گرفتار خواهد شد.((كنفوسيوس))
  • در بين تمامي مردم تنها عقل است كه عادلانه تقسيم شده، زيرا همه فكر مي كنند به اندازه كافي عاقلند.((دكارت))
  • كسي كه تنها به فكر سير كردن شكم است، عقل را گرسنه گذاشته است.((مثل چيني))
  • تمام سرمايه فكري و دانش بايد تسليم يك عظمت اخلاقي و روحي گردد، وگرنه دانش مانند رودي خواهد بود كه نتوانسته خط سير خود را بپيمايد و به دريا بريزد و با وضعي اندوه بار در صحرا و ريگزارها فرو مي رود.((موريس مترلينگ))
  • دقايقي را كه به عيب جويي ديگران مي گذرانيم، اگر صرف انديشيدن به عيبهاي خود كنيم، فايده هاي زيادي مي بريم كه كوچكترين آن خودشناسي است.((؟))
  • به ياد آوريد كه طرف شما صد برابر بيشتر به فكر گمانها و آرزوهاي خود مي باشد تا انديشه و گمانهاي شما.((ديل كارنگي))
  • هميشه بايد مراقب سه چيز باشيم : وقتي تنها هستيم مراقب افكار خود، وقتي با خانواده هستيم مراقب اخلاق خود و زماني كه در جامعه هستيم مراقب زبان خود.((مادام داستال))
  • دو كلمه آري و نه كه تلفظ شان آسان است، كلماتي هستند كه براي اداي آنها انديشه و مطالعه فراوان لازم است.((پتياگور))
  • مانند عده كمي از مردم فكر كن و مانند بيشتر مردم سخن بگو.((؟))
  • نگذاريد زبان شما از افكارتان جلوتر برود.((شيلون))
  • تصور مي كنم كه اگر هر كس تنها يك ربع ساعت به فكر زندگي خويش باشد و بيانديشد كه آن را اصلاح كند، هر ماه زندگي او از ماه پيش بهتر خواهد شد.((فرانسوا ولتر))
Like 🙂
2

لالایی برای بزه کاران کوچک

دست منو گرفت و اصرار کرد جلوی یک کلاس کاراته بایستیم و تماشا کنیم. صبر کرد تا یکی از بچه ها بیرون آمد. بعد ادای کاراته بازها رو در آورد و گفت «نشون بده ببینم چی یاد گرفتی، بدبختِ خرفت!» وقتی بالاخره به پارک رسیدیم، من رفتم سراغ اسباب بازی ها. تئو هم جلوی آبخوری ایستاد تا اجازه نده هیچ بچه ای آب بنوشه. «هی، میمون قناس! برو کنار بذار باد بیاد. حق نداری به آبخوری نزدیک بشی. برو به مامان جونت بگو برات… کوکاکولا بخره. برو دیگه اُزگَل. تابحال کوکاکولا خوردی؟ آب می خواهی چیکار؟ قول میدم از تشنگی نمیری. برو گمشو. انگار وسط بیابونای سیبری گرفتار شده. نمی بینی هوا سرد شده؟ اکتبره خره، اکتبر، حالیت هست؟ برو گمشو ده دقیقه دیگه بیا. شاید اجازه دادم آب بنوشی.» بعد با هم به تونل بتنی که برای بازی درست شده بود خزیدیم و جا خوش کردیم. هربچه ای که به داخل تونل سرک می کشید به زور فریاد و ناسزای تئو فرار می کرد. صدای تئو تو تونل می پیچید. انگار کسی از سوراخ ظرفشویی آشپرخونه با تو حرف بزنه. حالا که همه بچه ها رو فراری داده بودیم، راحت نشستیم. جای دنج و گرمی بود. هوا شروع به تاریک شدن کرد و ما پهلوی هم به دیواره منحنی تونل لَم دادیم. بعد شروع به لگد زدن به کفش های همدیگه کردیم. تئو گفت «دیروز تولدم بود.» «چندسالت شد؟» «سیزده. تو چی؟» «هنوز دوازده.» «آه، همینه که اینقدر خرفتی. خیلی دلم برات می سوزه بی بی! از دوازده ساله ها متنفرم. آخه دوازده ساله ها هم آدمند؟» من با دلخوری شانه هام رو بالا انداختم. «شوخی کردم بی بی. دلخور نشو. چقدر تو حساسی، زن!» «هدیه چی گرفتی؟» «یه صد دلاری خوشگل از مادربزرگم گرفتم و چهار تا فاحشه سکسی پیدا کردم و تمام روز با اونا مشغول بودم. نمیدونی، یهو سر من دعواشون شد. مجبور شدم تمام ماجرای سکس رو متوقف کنم تا آروم بگیرند.» وقتی پسرها این قصه های دروغ رو برام تعریف می کردند، خیلی خوشم میومد. از برنامه معما های نانسی درو هم بهتر بود. انگار از روی کتاب دروغ های شاخدار ریپلای می خواندند. قصه هاشون مهوع ولی در عین حال حیرت انگیز بود. برای اینکه تشویقش کنم تا ادامه بده گفتم «فکر می کردم هنوز سکس نداشتی.» «من؟ بچه شدی؟ با هزارنفر خوابیدم.» «اولین کسی که باهاش خوابیدی کی بود؟» «یه دختر شونزده ساله که تو ساختمون ما زندگی می کرد. یه بار منو به آپارتمانش دعوت کرد. به اتاق خوابش برد و لخت شد. بعد تنشو با مارگارین چرب کرد. تمام مدت من سعی می کردم برم روش اما سُر می خوردم. بالاخره هم سُر خوردم و سرم به رادیاتور خورد و بیهوش شدم.» نزدیک هم نشسته بودیم و او قصه هایش را می گفت. آنقدر که اگر سرم را جلو می بردم به صورتش می خورد. فکر کردم آیا لمس و تماس صورتم با صورت او چه احساسی خواهد داشت. ناگهان صدای زنی را شنیدم که تئو را صدا می زد. چیزترسناکی تو صداش بود که موهای تنم رو سیخ کرد. تئو و من با عجله از تونل بتنی بیرون خزیدیم. مادرش بود که پالتو گشادی پوشیده و توی زمین بازی دنبال تئو می گشت. موهاش ژولیده و پریشان بود. یک بشقاب اسپاگتی هم دستش بود. تئو داد زد « مامی جون، اینجام.» وقتی به طرف تئو چرخید، صورتش به حیوانات وحشی می مانست. با صدای جیغ بلندی که همه سگ های محله را فراری داد گفت «کدوم جهنمی هستی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. شام پختم و رو میز گذاشتم. کدوم گوری رفتی لعنتی خرفت؟ چشم ندارم ریخت نحستو ببینم. حیف شام که برای تو نکبت آماده کردم.» و بشقاب اسپاگتی رو توی آشغالدونی خالی کرد. یک دسته از مو های تئو رو گرفت و به طرف خودش کشید. قوی و هراسناک بود. وقتی مشت هایش را به سر و صورت تئو می کوبید، او هیچ مقاومتی نکرد. اجازه داد خوب کتکش بزند. و مادرش تا زور داشت او را زد. همه بچه ها با وحشت نگاه می کردند. غمگین و افسرده شد بودیم. حتی گنجشک ها هم از روی درخت ها پرکشیدند و رفتند. تئو به طرف ساختمانشان دوید و مادرش درحالیکه تهدید و ناسزا نثارش می کرد دنبالش راه افتاد. «حرومزاده تنبل و بی مصرف. بگذار خونه برسیم! چنان حقت رو کف دستت بذارم که شناخته نشی. سیاه و کبودت می کنم!» در این باره با بابام صحبت کردم. سری تکان داد و گفت هرگز این واقعه رو به روی تئو نیارم. «برای اون بدبخت هایی که باید با بیمار روانی بنام مادر زندگی کنند متاسفم. خدا رو شکر کن که من از اونا نیستم. تو این زباله دونی من برگ برنده تو هستم. اینو یادت نره.» من شونه هامو بالا انداختم. معنی حرفاشو نمی فهمیدم. **** همانطور که از جلوی ساختمان خونه تئو رد می شدم، مادرش رو دیدم که با همان پالتو گشاد جلوی در ایستاده بود. از آن روز پارک دیگه او را ندیده بودم. فکر نمی کردم منو بشناسه، با اون حالی که اون روز داشت. اما دیدم برام دست تکون میده و ازم میخواد برم پیشش. ایستادم و از آن سمت خیابان نگاهش کردم. دوباره برام دست تکان داد و مدام می گفت «سلام! سلام!» و دوباره به من اشاره کرد تا نزدیکش برم. معمولا به چنین آدم هایی اعتنا نمی کردم ولی این مادر تئو بود. بنابراین از عرض خیابان گذشتم و به او نزدیک شدم. حالم خوب نبود و آماده بودم به من هم مثل تئو یک دست کتک مفصل بزنه. شاید یکی دومشت جانانه حالم رو بهتر می کرد. پُک عمیقی به سیگارش زد و دود آن را از سوراخ های بینی بیرون داد وبا لبخند شیرینی گفت «سلام عزیزم! از دوستای تئوی من هستی، اینطور نیست؟ اون روز دیدم باهم تو کوچه بازی می کردید. از پنجره نیگاتون می کردم. خیلی بانمک با هم بازی می کردید. میتونستم ساعت ها وایستم و بازی شما رو ببینم.» میدونستم از کدام روز حرف می زنه. آن روز من و تئو یک قاب عکس شیشه ای رو شکستیم و خورده شیشه ها رو تو کوچه پهن کردیم و منتظر شدیم تا ماشین ها از روش رد شوند و پنچر شوند. «امیدوارم یه روز عروسی کنی. من وقتی سه سالم بود عاشق شدم. جدی میگم! عاشق پسر عموم جویی دِلوریو. از آهنگ اسمش خوشم میومد.» او از جمله بدترین و خطرناک ترین والدینی بود که دیده بودم. از آن نوع که می توانند هروقت بخواهند پوست تو را با شقاوت بکنند، و تو جرات نفس کشیدن نداشته باشی،  ولی آنقدر شیرین و خوش گفتارند که عاشقشان می شوی. بعد با لحن خیلی شیرین و و دوست داشتنی گفت «میدونی، تئو آسم داره. از وقتی یادم هست مشکل تنفسی داشته. نمی خوام با دود سیگار اذیتش کنم. برای همین هم باید بیام بیرون. ولی بالا و پایین رفتن از پله هم خیلی برام سخته. درد زانو بیچاره ام کرده. شاید بهتر باشه پاهام رو از زانو قطع کنند! اصلاً از بیخ ببرند! بعد تو میتونی بیای و به کمک تئو منو با صندلی چرخ دار گردش ببری. چقدر دلم صندلی سواری می خواد! خیلی کیف میده! آه خدایا، دیونه شدم! اینو مطمئنم!» بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت. لابد تو فکر کیفی بود که قراره با صندلی سواری بکنه. سکوت او را دلیل مرخص شدنم دانستم و خواستم راه بیفتم که مامان تئو سیگارش رو تو باغچه پرت کرد و آغوش گشود و گفت «دلم میخواد بغلت کنم. هرچه همدیگه رو بغل کنیم کمه. اینو میدونستی؟ بنظرم میاد تو خیلی کسر بغل داری بچه! برای همینم من از اون بغل های مخصوصم برات استفاده می کنم. بغل مامان خرسه!» یک قدم جلو گذاشتم تا بغل مخصوص رو دریافت کنم و بزنم به چاک. مامان تئو لپم رو وشگون گرفت و موهام رو نوازش کرد. بعد سرم رو بین دودستش گرفت. بعد هم همه هیکلم رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد. منتظر شدم تا ولم کنه، اما او همانطور محکم فشارم می داد. اول فکر کردم از بی هوایی می میرم، ولی بعد احساس کردم مامان تئو بوی کاکائو میده. خیلی از بوش خوشم آمد. منو یاد کارت پستال ها با عکس نخل انداخت. یاد مری افتادم و لباس خونه اش؛ که چقدر من و فلیکس دوست داشتیم روی زانوش بشینیم. اگرچه هم قد مری بودیم. بعد با خودم گفتم حالشو ببر بچه، و چشمامو بستم. مامان تئو بازوهای گوشتالو و کلفتی داشت. از اون بازو ها که برای بغل گرفتن سربازا و ناوی ها و دزدا بکار می آیند. از اون بازو ها که می تونند مردایی رو بغل کنند که قراره برای ده سال به سفر یا دریا و یا زندان بروند. بازوهای زنی که باید صدها کیک شکلاتی خوشمزه و شیرینی های فرانسوی خورده باشه تا اینجور نرم و راحت بشوند. من هم دستامو دور کمر مامان تئو حلقه کردم و فشارش دادم. دلم می خواست از سر تا پا در آغوش او فرو برم و گُم بشم. برای مدت طولانی در همان حال موندیم. وقتی به خونه برگشتم، از اینکه اجازه داده بودم بغلم کنه احساس گناه کردم. احساس می کردم کار بدی کردم و کثیفم، انگار بهم تجاوز شده. عاشق همچو مادر هولناکی شدن، شرمناک ترین کاری بود که ممکن بود یه آدم تو این دنیا بکنه. از این بدتر نمیشد. رفتم حمام حسابی سر و تنم رو شستم. معمولا می پریدم تو حمام، برقی خودم را آب و صابونی می زدم، سرم را شسته یا نشسته بیرون می آمدم. آن روز آنقدر بدنم رو لیف کشیدم تا سرخ شد. باید تمام بوی کاکائو رو از تنم می شستم. حتی لای پایم را چند بار لیف کشیدم. با وجود این احساس تمیزی نمی کردم. انگار در وانی پُر اشک خودم را شسته بودم. قطعات مجزا از کتاب لالایی برای بزه کاران کوچک نوشته هِدِر اونیل ترجمه فلور طالبی
Like 🙂
6

کباب غاز

کارد پهن و درازی شبیه ساطور قصابی به دست گرفته بودم و مانند حضرت ابراهیم که بخواهد اسماعیل را قربانی کند مدام به غاز علیه السلام حمله آورده و چنان وانمود می کردم که می خواهم این حیوان بی یار و یاور را از هم بدرم وضمنن یک دو جین اصرار بود که به شکم آقای استاد می بستم که محض خاطر من هم شده فقط یک لقمه میل بفرمایید که لا اقل زحمت آشپز از میان نرود و دماغش نسوزد. خوشبختانه که قصاب زبان غاز را با کله اش بریده بود والا چه چیز ها که با آن زبان به من بی حیای دور رو نمی گفت.

از کتاب “کباب غاز” از محمد علی جمالزاده

کل کتاب PDF را از این لینک زیر دانلود کنید.

فایل صوتی را در اینجا دانلود کنید.

Like 🙂
0

کاسه داغ تر از آش

مادر تازه واردی برایم تعریف کرد که پس از یک ماه زندگی‌ در ونکوور، برای ثبت نام فرزندان خود در مدرسه این شهر اقدام کرد.  با تمام محدودیت‌های ایشان در درک مفاهیم انگلیسی‌، در زمانی‌ که این مادر سعی فراوان بر ارتباط با مدرسه فرزندان خود داشت، مطلع شد مدارس اینجا افرادی فارسی زبان به عنوان کمک به خانواده‌ها برای جأ بجایی و یافتن راه درست ارتباط گیری با محیط آموزشی‌ و شهری جدید در استخدام دارد.  در این مسیر، این مادر به خانمی که ایشان در استخدام آموزش و پرورش منطقه مربوطه هستند، معرفی‌ شدند.

ادامه خواندن کاسه داغ تر از آش

Like 🙂
2

آدم ها

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند

آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند

آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند

آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند

آدم هاي كوچك بي دردند

آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند

آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند

آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند

آدم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند

آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند

آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند

آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند

آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد

آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند

آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند

آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند

آدم هاي كوچك مسئله ندارند

آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند

آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند

آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند

Like 🙂
0

Legless Joe & Black Robe جو بی پا و قبا سیاهه

جو بی پا و قبا سیاهه

نویسنده: ژوزف بویدن (JOSEPH BOYDEN)

 

مترجم: فلور

هیچ جاده ای تیز دندان رو به بقیه دنیا وصل نمی کنه.
ولی ما توی ریزرو تیزدندان 1((RESERVE کلی جاده داریم. باریک و کثیف و خاک آلود. به همون کثافت خواهر زاده من کلاغ ((CROW. چهار خیابون که یک مربع می سازند. تو رویاهای من، یک دسته موتور سوار، یک دسته موتور سوار پشمالو، زشت و حرومزاده، از خیابون یکم با غرش وارد می شوند، بعد به چپ می پیچند و وارد خیابون وابون می شوند، آخر خیابون دوباره به چپ می پیچند و وارد خیابون تاکان می شوند، وقتی به آخرش رسیدند باز هم به چپ می پیچند و وارد خیابون ماهیگان می شوند. حالا اگه آخر این خیابون باز هم به چپ بپیچند برمی گردند سر جای اولشون یعنی همون خیابون یکم. تو رویاهای من این موتور سوارا هر سه دقیقه مثل عقربه های ساعت دور خودشون می چرخند و چون حتی فرصت نمی کنند از دنده دو بالاتر برن هی دیوونه و دیوونه تر می شن. موتور سوارا توی خیابونای ریزروی مثل اینجا فوری خسته می شن و حوصله شون سر میره. گفته باشم. خیلی زود کارشون از تفریح ساده می گذره.
قدیم ترا این ریزرو آنقدر کوچک بود که گنجایش یک عرق خور حرفه ای رو هم نداشت. اما وضع اقتصادی مملکت خراب تر شد و حکومت از کمک هاش به سرخ پوست ها زد و بیشتر توریست های تابستانی هم سراغ ما نیامدند و زنم هم طلاق گرفت و رفت. وضع من چنان بهم ریخت که از شعرهای غمگین گاوچرون های تگزاس هم غمگین تر شدم. بعد گروه عرق خورهای حرفه ای خودم رو راه انداختم. اسم ما رو گذاشتن «چهار کُلد داک» 2((COLD DUCK.
الکل اثرات مختلفی رو بدن داره. مثلا میتونی اصلا غذا نخوری و پولت رو برای بطری عرق پس انداز کنی، ولی شکمت قلنبه میشه و صورتت پف می کنه. منو که این شکلی کرده. اثر دیگه اش اینه که از وقتی عرق خور حرفه ای شدم، موهای سیاه و درشتی از صورتم بیرون آمده. آنقدر هست که یک ریش بزی تُنُک بشه ازش درست کرد. روی گونه هام هم مو درآمده. قبل از این صورتم مثل کون بچه ها صاف و نرم بود. تئوری من اینه که شراب کُلد داک حقه سفیدپوست هاست تا ما رو نه تنها عرق خور که هرچه بیشتر شکل خودشون کنند. بنظر من که موفق بوده. حرومزاده ها. ولی عرق خوری یک چیز رو در من عوض نکرده اونم رویاهامه.
من همه عمرم چیزهایی دیدم. بیشتر مردم همینطورند. ولی من، من سعی می کنم با رویاهام زندگی کنم. تو بیداری کارهایی رو بکنم که تو رویاهام دیدم. من رویاهامو باور می کنم. البته واضحه که همیشه نمیشه اونجوری که تو خواب دیدی رفتار کنی. مثلا خیال ندارم با یک زن شکارچی غول پیکر و خوشگل که تا دست بهش می زنی لباساش از تنش میریزه کنار رودخونه کشتی بگیرم. اما سعی می کنم واسه رویاهام معنی پیدا کنم. معنی هایی که میشه به اونا اعتماد کرد. برای همین هم وقتی دیشب خواب دیدم خواهرزادم لیندا مرده، صبح که بیدار شدم بلافاصله فهمیدم واقعیت داره. می دونستم خودکُشی کرده. برای همینم رفتم سراغ خواهرم، مادرش، تا بپرسم چطور؟
«قرص خورده.» این تمام چیزی بود که خواهرم با چشمای قرمز به من گفت. حتی نذاشت بغلش کنم. میدونم چه بوی گندی باید بدم. لیندا تنها تو تیمینس ((TIMMINS، دانشکده می رفت. همونجا اینکار رو کرده.
گفتم: «بذار برای مراسم کفن و دفن کمکت کنم.» این غم انگار به من انگیزه زندگی داده بود. راست ایستادم و سینه ام رو جلو دادم تا با بغضی که داشت خفه ام می کرد بجنگم. «برای خواهرزادم با خواننده ها طبل می زنم.» روزگاری من بهترین طبال بودم. اسطوره طبل بین مردم پوواو ((POWWOW. طبال اصلی گروه «خوانندگان سیاه آب» ((BLACK WATER SINGERS.
«پدر جیمی اجازه طبالی نخواهد داد.» خواهرم اینو گفت و خواست تنهاش بذارم.
میرم تا دنبال پدر جیمی بگردم. این مراسم باید مخلوط مراسم کاتولیک ها و سرخپوست ها باشه. به خواهرزاده غمگینم فکر می کنم که با پسرها می خوابید تا شاید دوستش داشته باشند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر مست بود که نمی تونست بگه نه. به دختر جوونی که می نشست و می خورد تا شاید افسردگی و حس گناهکاریشو فراموش کنه. وقتی بچه بود، دختر کوچولوی خوشگلی بود که صدای خنده اش نفس آدم رو بند می آورد. خنده هاش پاک و تازه و شاداب بود.
کشیش تو رستوران اسکای رنچ ((SKY RANCH نشسته و درحالی که سیگار می کشه و قهوه می خوره به اِلیس، پیشخدمت رستوران، که اونم از اقوام منه و کشیش پوکاهانتس ((POCAHONTAS صداش میکنه خیره شده.
«خواهرزادم مرده و من خیال دارم گروه خوانندگان سیاه آب رو برای مراسم عروسیش دعوت کنم.» همینکه روبروش پشت میز می شینم اینو میگم.
سایه ترس رو توی چشای تنگش می بینم. همیشه میتونم پدر جیمی رو با هیکل گنده و بوگندو و موهای سیاه بلندم بترسونم.
می پرسه: «خوب اگه خواهرزادت مرده، چطور میخواد عروسی بگیره؟» پیداست که چند روزه ریشش رو نتراشیده. ته ریش سیاه و سفید صورتشو رنگی رنگی کرده. زبونم چنان سنگین میشه که می ترسم نفسم بند بیاد. پامیشم و میرم. نه به اون گندگی و سربلندی که آمده بودم.
اهالی ریزرو به من میگن الوات((WINO. معروفم به جو بی پای الوات. چه اهمیت داره که بی پا نیستم؟ اصلا اسم چه اهمیتی داره؟ راستش این اسم، زمونی که موتورسیکلت سواری می کردم، یکشب که اسید فراوونی زده بودم، مال من شد. اونشب خودم و بقیه رفقا رو قانع کردم که از بس ال-اس-دی کشیدم پاهام محو شدند. بعد همه در باره این تراژدی شروع به گریه و زاری کردیم. وسط هیاهو یکی گفت: «بیچاره جو. بیچاره جوچیچوی بی پا.» بعد یک نفر نخودی خندید و ناگهان غرش خنده همه رو لرزوند. انقدر خندیدیم که بعضی ها بالا آوردند. اسم به من چسبید و حالا حتی گاهی ازم جلو می زنه.
این قصه رو لیندا خیلی دوست داشت.
باید بگم عرق خوری شغل ساده ای نیست. مخصوصا اگه قیمت هر بطری کلد داک رو در نظر بگیریم و سه تا گداگشنه ای رو که باهاشون رفیقم. تا چشم می چرخونم یکیشون یه قلپ رفته بالا. دلبرم سیندی یکی از اون سه نفره. خیلی دوسم داره. بهش میگم خوشگل مگسی. این اصطلاح رو تو یک آهنگ تصویری شنیدم و فوری یاد سیندی افتادم. اونم دوست داره به آدم بچسبه و زندگیشو به گُه بکشه. هنری آنقدر سفیده که به زردی میزنه. مثل روزنامه های کهنه. و همیشه منتظره یک جوری قاپ سیندی رو بدزده. چندین سال پیش برای تمیز کردن ریل های راه آهن آمد و همینجا موند. از ضرب آهنگ زندگی سرخپوست ها خوشش میاد. از اینکه در دوران سرخپوست ها زندگی کنه کیف می کنه. هنری تبخال های عجیب و غریبی داره که مدام ازشون آب میاد. ولی این تنها علتی نیست که دوست ندارم به داک من لب بزنه. راستش سفید بودنشو نمیشه ندیده گرفت. سفید پوست خوبیه، حرفی نیست. ولی خودمونیم این سفید پوستا کم از ما دزدیدند؟ نفر چهارم گروه کلد داک، سام بی صداست. مه غلیظی دور ذهن سام رو گرفته. نه از اون مه هایی که صبح زود روی رودخونه دیده میشه. بنظر من این مه ناشی از عرق خوری های فراوونشه و مهیه که ذهن همه ما رو تا چند سال دیگه میگیره.
برای خیلی از سفیدهای ریزرو آسونتره که عرق خوری منو تقصیر واقعیت گاییدن های مدرسه شبانه روزی (RESIDENTIAL SCHOOL) ارگ فورت آلبانی (FORT ALBANY) بندازند. وقتی بچه بودم. اگه خوشحالشون میکنه بذار اینطور فکر کنند. ولی واقعیت اینه که خیلی از سرخپوست های اطراف اینجا همین بلا سرشون آمده. و بیشترشون هم عرق خور از آب در نیامده اند. چند سال پیش یک هیئت دولتی آمدند تا این ادعا رو برسی کنند. من از معدود کسانی بودم که باهاشون حرف زدم. خیلی معروف شدم. پدر جیمی گفت اینکه میتونم در باره گاییدنم حرف بزنم برای معالجه شروع خوبیه. بهش گفتم راست میگی چون جدا به هوس میفتم تو کونت بذارم. این مربوط به پارساله. وقتی پدر جیمی تازه آمده بود تا کلیسا رو از کشیش پیر و دیونه دیگری تحویل بگیره. پیرمرده ما رو «کافر» صدا می زد و بیشتر از همه فحش رکیک بلد بود. یارو وقت موعظه به سرش می زد.
در این صبح غمگین که پدر جیمی تو اسکای رنچ مسخرم کرد، تصمیم می گیرم از شهر برم. میرم تو کلبه جنگلی کنار رودخونه، دور از همه. خبرای بد بسرعت پخش می شوند. مطمئنم تا ظهر همه ساکنان ریزرو از خودکشی لیندا با خبر خواهند شد. دلبرم سیندی، هنوز خوابه. میتونم صدای خورخورش رو از ده متری چادرمون بشنوم. بطری ها و قوتی های عرق و آبجو همه جا پخش وپلا هستند و زیر آفتاب برق می زنند. می شینم و به رودخانه خیره میشم و به خواهرزادم لیندا فکر می کنم. به وقتی یک دختر کوچولو بیشتر نبود و پاهاش برای هیکلش گنده بود. اون روزا یک جفت چکمه لاستیکی قرمز داشت که همیشه پاش بود. قیافه اش با اون صورت گرد خوشگل و موهای بافته یادم میاد که تا منو می دید دستشو دراز می کرد و برای خرید یک بستنی یخی پول می خواست. هرچه تلاش می کنم قیافه بزرگی هاش یادم نمیاد. یه چیزی در درونم نمیذاره لیندای خانم و دانشجو رو بیاد بیارم. یه آواز قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم و با دست روی رونم ضرب می گیرم. این آواز مرگه. آواز کفن و دفن. این جور آواز ها رو پدربزرگ ها می خواندند. خیلی پیش از اینکه سفید پوست ها یا کُلد داک رو بشناسند.
با وجود اینکه تابستون امسال بیشتر از همیشه کش اومده ولی صبح ها که بیرون میام هوا خنکه. یواش یواش باید فکر زمستون باشم. تو سه سال گذشته تونستم اول زمستون یک جرم کوچک بکنم. مثل دزدیدن غذا یا شکستن شیشه مغازه ها. در نتیجه پلیس قبیله چاره ای نداشت جز اینکه منو دستگیر کنه و تمام زمستون تو یک سلول گرم نگهداره و سه وعده هم بهم غذا بده. پارسال تقریبا یک ماه هر چهار نفرمون باهم زندانی بودیم. باید منتظر می شدیم تا قاضی و دادستان برای محکومیتمون از شهر پرواز کنند.
هرچهارنفر با هم نصف شب شیشه پنجره فروشگاه میچیم (MEECHIM) رو شکستیم و آنقدر چیپس و نون خوردیم و پپسی سر کشیدیم که استفراغ کردیم. سیندی تو سلول بغل من بود و هنری و سام و من با کوبیدن پول خورد به دیوار باهاش گپ می زدیم. البته خیلی راحت می تونستیم بلند بلند با هم صحبت کنیم ولی کی حوصله شنیدن صدای دورگه سیندی رو داشت. ارتباط با کوبیدن سکه به دیوار خیلی حال داره.
وقتی بالاخره دادستان و قاضی رسیدند، مدت زندانی ما رو کافی دانستند و آزادمون کردند. وکیلمون خیلی ذوق زده شد ولی هنوز سرمای زمستون تمام نشده بود و چنان باد سردی می وزید که مجبور شدیم دوباره سری به فروشگاه میچیم بزنیم. تمام شب توی فروشگاه نشستیم و خوردیم و منتظر پلیس قبیله شدیم. آخرش خسته شدیم و خوابمون گرفت. تا صبح که فروشگاه رو باز کردند کسی متوجه ما نشد. ولی بالاخره تونستیم تا اخر سرما تو زندان بمونیم. اما قاضی در مورد سیاست سه بار تکرار جرم حرف هایی زد که بفکرم انداخت. امسال زمستون باید بیشتر دقت کنم وگرنه سروکارم با یک زندان درست حسابی تو شهرهای جنوبی میفته و نه تنها زمستون و بهار امسال که تا چند زمستون و بهار دیگه باید آب خنک بخورم.
وقتی سیندی و هنری و سام بی صدا بیدار شدند، ماجرای لیندا رو براشون گفتم. سیندی در حالیکه بغلم گرفته بود شروع به گریه کرد. تمام جلو بلوزم خیس شد. لیندا از معدود افراد خانواده بود که هنوز با من و سیندی حرف می زد. هنری و سام بی صدا پهلوی من نشستند و ساکت به رودخانه خیره شدند. حرفی برای گفتن نبود. دوستی من و سام بی صدا اینقدر قدیمیه که مثل برادرم میمونه. بعد از این همه سال، در حقیقت این اولین بار بود که می دیدم حرف هام رو فهمیده. خبر مرگ لیندا بالاخره از لایه غلیظ مه ذهنش رد شده بود. وقتی رویش رو بطرفم چرخوند، دیدم که گریه میکنه.
سام گفت: «باید تو مراسم کفن و دفنش طبل بزنیم.» من سرم و تکون دادم. جوونی هامون من و سام بی صدا تو یک دارودسته موتورسوار بودیم. دسته ما یازده عضو داشت و به ما می گفتند «حواریون». هرچه این در و اون در زدیم کس دیگری رو پیدا نکردیم که بشیم دوازده نفر. توافق کرده بودیم که درباره همه چیزاشتراکی و کمونیستی رفتار کنیم. نه فرمانده و نه زیردست و نه سلسله مراتب. همه مساوی. تابستونا سوار موتور سیکلت هامون می شدیم و میرفتیم به سمت شمال. عرق می خوردیم و اسید دود می کردیم. تو خلسه رویاهای مذهبی می دیدیم و هرکس رو که گرفتاری داشت کمک می کردیم. موتورسوارایی که تو جاده مونده بودند، پیرزنایی که چرخ ماشینشون پنچر شده بود، و توریست های راه گم کرده. وقتی بهشون نزدیک می شدیم ترس از خدا رو تو دلشون می انداختیم و وقتی کارمون تمام می شد عشق به مسیح رو یادشون می دادیم.
ما به فرم کاتولیکِ سرخپوستی خودمون ایمان داشتیم. موی سرمون مثل عکس های مسیح بلند بود و با دیگرون همونجور رفتار می کردیم که دلمون می خواست با ما رفتار بشه. محاله جای دیگه ای این همه همدلی پیدا بشه. اما عمر این همدلی کوتاه بود. راستش ما زیادی خوب بودیم. هیچکس دلش نمی خواست رهبری رو بدست بگیره. وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم دلم می خواست به زندگیم معنی بدم. دلم می خواست باور کنم که میشه همدیگه رو دوست داشته باشیم. نه اونجوری که بعضی کشیش های مدرسه شبانه روزی منو دوست داشتند. لیندا خاطرات دوران موتورسواری منو خیلی دوست داشت. همیشه یک چیز شادی بخشی توش پیدا می کرد و بلند می خندید.
بعد از ظهر که شد ما روی نیمکت همیشگیمون نشستیم ومشغول عرق خوری شدیم.
میگم: «خواهرزادم دختر خوبی بود.» هر سه نفر دیگه با موافقت سر تکون میدن. «لازم نبود بمیره.» دوباره همه سر تکون میدن. میگم: «قلب مادرش تا ابد شکسته. بدترین روز برای خانواده چیچو.»
پدر جیمی از فروشگاه میچیم بیرون میاد و بی اعتنا از کنارمون میگذره. وانمود می کنه ما رو نمیبینه. بعد یهو برمیگرده و مستقیم سراغ من میاد.
«هیچ طبل و نوحه ای نباید تو مراسم کفن و دفن لیندا باشه. یک مراسم کاتولیک خالص.»من سرمو برمی گردونم تا ریختش رو نبینم. خشمش رو که مثل آتیش شعله می کشه می تونم حس کنم. میدونم که معتقده من خود شیطونم. معتقده همه ما شیطونیم. «دردِ اینکه لیندا خودکشی کرده برای مادرش کافیه. میدونی که کلیسای کاتولیک در مورد خودکشی چه نظری داره.» حالا صورتشو جلو آورده و مثل مار هیس و فیس می کنه. «بخاطر آبروی زنده ها هم که شده، جو چیچو، ریخت نحستو تو کلیسا نشون نده.» بعد بسرعت برمی گرده و دورمیشه. سیندی براش یه شکلک جانانه در میاره.
به سام بی صدا نگاه می کنم: «میدونی، یارو بوی پدر مک کینلی (MCKINLEY) رو میده.مدرسه شبانه روزی فورت آلبانی. یادت که هست؟» سام روش رو برمیگردونه. سام هم همون کابوس های دایمی منو داره. یکبار برام تعریف کرد. خش و خش قدم های پدر مک کینلی وقتی از پله ها بالا میومد. وقتی در خوابگاه ما رو باز می کرد. چشم های من از وحشت گشاد میموند که آیا بازم امشب نوبت منه.
تا تصمیم بگیرم برم منزل خواهرم و ببینم کاری، کمکی از من برای مراسم ساخته است، دیگه شب شده و من کاملا مستم. وقتی می رسم میبینم چه جمعیتی برای سرسلامتی دادن آمدند. این دست پاچه ام میکنه. برادرای لیندا هم هستند. موهاشون رو شونه هاشون ولوه. با هم حرف می زنند و با صدای موزیکی که تنها خودشون می شنوند تکون می خورند. اونام مستند، که البته عجیبه. اما کلاغ، برادر کوچیکه لیندا رو نمی بینم. طبق آخرین خبر تو زندان ریزرو نشسته و بخاطر این یا اون جرم آب خنک می خوره. همسایه ها و دوستان همه هستند. انگار همه ساکنان ریزرو اینجا جمعند. تقریبا همه منو ندیده می گیرند. اما بعضی از مادربزرگ ها با غضب نگاهم می کنند. یکی میگه مراسم کفن و دفن لیندا تا هفته دیگه عقب افتاده. تا فامیل های دور و نزدیک به تیزدندان برسند. یکی دیگه میگه جنازه لیندا رو تو سردخونه تیمینس نگه داشتند تا موقعش بشه و بعد با هواپیما میارنش.
پدر بزرگم، پدر پدربزرگ لیندا، تنهایی تو آشپزخونه وایستاده. او پیرمرد تنهاییه که با سگ و پرنده حرف می زنه. منو که می بینه با مهربونی می خنده. خیلی تعجب می کنم. مدت هاست کسی به من لبخند نزده.
راهم رو از میون مهمان ها باز می کنم و به خواهرم نزدیک میشم که روی مبل بزرگ پهلوی پدر جیمی نشسته. پدر جیمی دست خواهرم رو گرفته و وقتی منو می بینه از جا بلند میشه و میگه: «هیچ کس از دیدن تو خوشحال نیست. از وقتی با بطری عرق دمخور شدی، رو هرچه احترام و علاقه خواهر برادریه خط قرمز کشیدی.» خواهرم حتی تو روم نگاه نمیکنه. همه میدونند مشروب مورد علاقه پدر جیمی ویسکی با اسکاچه. لپ های سرخش بهترین نشونه ست.
در حالی که سعی می کنم جلو فریادی که از ته دلم شروع شده و بالا اومده و فشارش گلوم رو میسوزونه بگیرم می گم: «اومدم با خواهرم حرف بزنم نه با تو.»
پدر جیمی از رو نمیره و میگه: «اینجا اومدی تا خواهرت رو به کاری وادار کنی که روزگارش برای همیشه گذشته و رفته.»
به خواهرم میگم: «بامن حرف بزن.» ولی اصلا اعتنایی بهم نمی کنه. «خواهرم با من حرف بزن.» همه ساکت اند وبه کفشاشون خیره شدند. خواهرم حتی سرش رو بالا نمی گیره تا نگام کنه. برمی گردم و میزنم بیرون.
تا مدتی هیچ کاری نمیتونم بکنم. برای دوسه روز. حس می کنم اندرونم مثل یک غار تاریک و داغه. تو چادر پلاستیکیم دراز می کشم. نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم و نه خورد و خوراک.
تنها بطری کلد داک نصفه ای رو که سیندی برام میاره رد نمی کنم. بوی پاییز رو حس می کنم و می دونم بزودی همه جنگل رنگارنگ میشه. به رویاهای پاییزانه فرو میرم. خودم رو سوار بال های یک غاز برفی بزرگ می بینم که روی رودخانه مرداب شکل ماسکِگ (MUSKEG) پرواز می کنه. میتونم بال زدن های پرقدرتشو حس کنم. اون پایین یک شکارچی رو می بینم که به سمت ما نشونه رفته. شکارچی شلیک می کنه و غاز برفی میفته. سبک، مثل یک پر، دور خودش چرخ میخوره و به زمین نزدیک میشه. من به گردنش چسبیدم و منتظرم با سر زمین بخورم. انعکاس قیافه وحشتزده ام رو میتونم تو چشم های سیاه غاز ببینم.
روز سوم می فهمم چکار باید بکنم. رفقام رو جمع می کنم و می گم: «کاری که پیشنهاد می کنم احتمالا ما رو تا آخر زمستون و شایدم بیشتر تو زندون نگه میداره. شما مختارید که با من تو این کار شریک بشید یا نشید. من انجامش میدم. حالا خود دانید.» می پرسند چه کار و من براشون میگم. سیندی و سام بی صدا حاضرند اما هنری می ترسه.
«فکر نمی کنم تو اینکار شریکتون بشم. اگه قاضی اینو به حساب دفعه سوم بذاره چی؟ من خیلی وقته دنیای سفیدپوست ها رو ول کردم ودیگه خیال ندارم برگردم.» خوب می فهمم. از زندانی شدن با یک مشت سفید پوست می ترسه. اما من باکیم نیست.
وقتی دارم خلاف می کنم، یه آهنگی تو گوشم زنگ می زنه. این آهنگ رو یه زمانی تو یه فیلم جاسوسی شنیدم. آهنگ هیجان انگیزیه با تم جیمز باند. پر ضرب و پر پیانو.
من و سیندی و سام سعی می کنیم آهسته و بی صدا پنجره زیرزمین کلیسا رو باز کنیم. شب تاریکیه. دو شب دیگه، وقتی همه بستگانم رسیدند و مراسم کفن و دفن انجام شد، ماه نو در میاد. پنجره خیال باز شدن نداره. آهسته یه لگد بهش میزنم ولی یهو می شکنه و با صدای جرنگ بلندی رو کف زیر زمین کلیسا میفته. ایستگاه پلیس به کلیسا چسبیده وهمه تعجب می کنیم چطور صدای شکستن شیشه ها رو نشنیدند. این علامت خوبیه. معنیش اینه که کار درستی می کنم. هرسه میریم تو. یک کمی دست و پا چلفتی، ولی بسلامت.
این همه هیجان سیندی رو سرحال میاره. همینکه سام از پله ها بالا میره، منو بغل میکنه و زیرگوشم حرف های غیر کلیسایی میزنه. میدونه که ممکنه تا مدت های طولانی نتونیم با هم باشیم. اما زیرزمین این کلیسا، زیرزمین کلیسای دیگه ای رو در گذشته ها بخاطرم میاره و گلوم خشک میشه. با صدای گرفته میگم: «نمیتونم»، و به سمت پله ها می رم.
تا من برسم، سام اتاق وسایل دعا رو پیدا کرده و مشغول باز کردن کارتن های شراب مقدسه. از خدا بخاطر این که درِ شیشه های شراب چوب پنبه نداره و با پیچ باز می شه تشکر می کنیم. البته مثل کلد داک نیستند ولی ما مردمان قانعی هستیم. یه ساعت بعد سرخوشیم و میگیم و می خندیم. هرسه میدونیم که این آخرین جشن و سرور فصله و برای همینم تا میتونیم خوش میگذرونیم.
وقتی لباس دعای پدر جیمی رو تنم می کنم، حسابی مستم. سیندی و سام رو به محراب دعوت می کنم تا چند کلمه براشون دعا بخونم و موعظه کنم. با بطری شراب مقدس در دست،سخنرانیمو شروع می کنم. چیزی نمیگذره که سام و سیندی از خنده رو زمین غلت می زنند و من با فریاد بهشون می گم که چه مردمان کافرکیش و شیطانی و تخم ذرتی هستند. میگم: «بنام پدرتون و خورشید و ماه و ماهی های ته رودخونه، لطفا شلواراتون رو پایین بکشید و دولا شید، چون پدرِ مقدس قصد ورود داره.»
هرچه بیشتر سیندی و سام می خندند و هرچه بیشتر به نوشیدن شراب ادامه میدیم، من گرمتر میشم و بهتر میتونم فکر کنم. شاید چون شراب مقدس قرمزه و من به شراب قرمز عادت ندارم. یا شاید چون میدونم امشب شب آخر آزادیمه و برای مدت طولانی باید آب خنک بخورم. اما یهو متوجه میشم این ردای سیاه و شنل و جام طلایی و کلاه مخصوص در واقع لباس های نمایشیه. لباس و گریمی که هنرپیشه ها رو برای اجرای نقشی که تو نمایشنامه دارند مناسب تر نشون بده. همه عمر تو گوشم خواندن که این لباس و گریم مایه قدرت کشیش هاست. باورم شده بود که این همون طلسمیه که نمیشه شکستش. ولی یهو می فهمم اینطور نیست. بدی و خوبی، یا قدرت و ضعف یک نیروی درونیه. هر آدمی همونیه که هست. هیچ لباسی تغییرت نمیده. موضوع ساد ایه. قبول دارم. اما درک این مسئله برای من این امکان رو فراهم میکنه که به کارهای بدی که اون کشیش، وقتی بچه بودم با من کرد، با دید دیگه ای نگاه کنم. او نماینده کلیسا نبود. یا این کلیسا نبود که بامن اون کار رو می کرد. او فقط آدم خیلی بدی بود که ادای آدمای خوب رو در می آورد. با روشن شدن این موضوع، حالا میتونم بگم پدر جیمی جدا به حرف هایی که میزنه و کارهایی که میکنه ایمان داره.
در حالی که بطری های شراب مقدس رو قلپ قلپ سر می کشم و برای سام وسیندی مراسم دعا اجرا می کنم، متوجه گرمایی که این درک و شناخت تازه بهم میده میشم. شاید هنوز آماده بخشیدن دنیا و گناهکارهاش نیستم، ولی پرتوی از فهمیدن، از امکان بخشیدن به روح من می تابه. مثلا همین دو راهبه ای که با پدر جیمی زندگی می کنند . کمکش می کنند، کارهای منزل رو براش انجام می دهند، واسش شام و نهار می پزند. در باره اونا خیلی چیزا شنیدم. خواهر جین که مثل ملوان ها فحش میده و خواهر ماری که فقط از پیه درست شده و خنده. قدیما، قبل از آمدن پدر جیمی، یادمه ساعت ها می نشستم و با هردو وراجی می کردم. روی میز مخصوصم، جلو فروشگاه میچیم می نشستیم و در حالیکه آفتاب پشتمون رو گرم می کرد با هم گپ می زدیم. هردو زن های خوبی هستند. چه حیف که دیگه زیاد نمی بینمشون. ولی اونا بهم یاد دادند که آدم محاله خطا نکنه. بنابراین بهتره سعی کنیم کاری رو که خدا از ما خواسته بکنیم. اونم اینه که هر روز بهتر از روز پیش باشیم.
یهو فهمیدم چطور باید موعظه و دعامو تمام کنم.
از رو منبر با همون لحن موعظه میگم: «یه بطری دیگه بده ببینم سیندی. میخوام خوب روشنتون کنم.» سیندی با اطوار بلند میشه و در حالیکه خودشو می جنبونه و سینه های شُل و وارفته شو می لرزونه یک بطری دیگه بهم میده و چشمک میزنه. بعد برمیگرده و سرجاش رو نیمکت میشینه.
من شروع می کنم: «ما کشیش ها زیاد چیز می دونیم. بسیاری از اسرار جهان تو سینه ماست. مثلا اینکه چطوری تو زیرشلواری پسر کوچولوها وارد شیم.» سیندی و سام از خنده ریسه میرن. «ما چیزهایی میدونیم که عقل جنم بهشون نمیرسه. مثلا میتونیم مستقیم به خدا زنگ بزنیم.» بعد یه قلپ می رم بالا و ادامه می دم: «سخنانم رو مختصر می کنم چون باید به خوش و بش هم برسیم. همانطور که عیسی مسیح گفته وقتی دو یا سه سرخپوست بخاطر من دورهم جمع می شوند، خوش و بش یادت نره! چیزی که باید بگم اینه که آدم خطاکاره. اشتباه زیاد می کنه. کی گفته آدم معصومه؟ به همین پدر جیمی نگاه کنید. به خودمون نگاه کنید. ما عرق می خوریم و مست می شیم و سقوط می کنیم. کار بدی می کنیم و باید بخاطرش بیفتیم و محکم زمین بخوریم. حقیقت اینه که آدم سقوط کننده و زمین بخوره. اما خدا، گیچی- مانیتو (GITCHI-MANITOU)3، روان کبیر، اون دیگه معصوم و خطا ناپذیره. اون کسی یه که همه چیزو میدونه و اشتباه تو کارش نیست. فکرش رو بکنین. آخه از اون بالاها، ازبالای ابرها، اگه بیفته چی میشه. خیلی تا زمین فاصله داره. بنابراین خدا باید حواسش باشه و تعادلشو از دست نده. بعبارت دیگه میشه گفت خدا سقوط کردنی و زمین خوردنی نیست.»
بعد از منبر پایین میام. سیندی و سام بلند میشن و با احترام سرشون رو برام تکون میدن. پایین منبر که میرسم، بطری شرابو بالا می برم و داد می زنم: «بسلامتی من بنوشید همانطور که من بسلامتی شما می نوشم.» بعد بطری رو تا ته سر میکشم و اونو محکم زمین می زنم. خیلی وقت بود اینقدر احساس خوشی و سرحالی نکرده بودم. خدا می دونه که خیال توهین به او رو ندارم. سام و سیدنی و من هرسه میریم تو اتاق وسایل مقدس تا باز هم شراب بخوریم و منتطر پلیس بشیم.
ولی ماموران قانون نمیان. ما می نوشیم و داد می زنیم و بازهم بیشتر می نوشیم. بطری های خالی هرطرف ولو شدن. بوی الکل همه جا پیچیده. من یکی از پنجره ها رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد. سیندی میره تو چُرت و سام شروع به خواندن یک آواز قدیمی کِری میکنه که از مادر بزرگش یادگرفته. وقتی خیلی بچه بوده. گاهی، خیلی بندرت چنین حالی به سام دست می ده و من خوشحالم که فقط برای من این آوازو می خونه. آوازش منو می بره به یک جای خوب و نرم و گرم. من چشامو می بندم و سعی می کنم همونجا بمونم.
بعد یک رویای خوب می بینم. یه رویای عجیب. رویاهای زیادی دور سرم چرخ می خورند تو در تو و رنگارنگ. مثل نورهای قطبی(NORTHERN LIGHTS) تو این وقت سال. درست بالای سرم، آنقدر نزدیک که فکر می کنم میتونم بپرم و بگیرمشون. تو یکی از این رویاها، من وسام و سیندی و هنری و لیندا، با یک مشت سرخپوست دیگه، از جمله رفقای سابق موتورسوارم، دور یک میز بلند نشستیم. خود مسیح هم با ماست. با همون موهای بلند و شنل. البته اسمشو نمیگه ولی همه میدونیم. احمق که نیستیم. دور سرش یک هاله نوره. محاله با کس دیگه ای اشتباه بشه. می خواهیم چیزی بخوریم. مسیح در نقره ای قاپ بزرگی رو برمیداره و از توش یک غاز کانادایی خوشگل بیرون میاد. غاز در حالی که با اطوار پرهاشو مرتب می کنه میره روبروی لیندا و هونک می کنه. لیندا از جا بلند میشه. من خیلی خوشحالم چون میتونم دوباره صورت قشنگشو بیاد بیارم. لیندا روی میز میره وجلوی چشم ما شروع به کوچک شدن میکنه. بعد رو پشت غاز سوار میشه و غاز پرواز میکنه و اونو باخودش به آسمون می بره. لیندا میخنده و برای همه دست تکون میده.
ما همه خوشحالیم. بعد عیسی مسیح زیرلب میگه: «لعنتی، عجب غاز گُنده ای بود.» بعد روشو میکنه به من و میگه: «خوب جو بی پا، ببینم میتونم جو بی پا صدات کنم؟ بنظر میاد این رویای خیلی روشنیه. منظورم پرواز خواهرزادت رو پشت غاز و به آسمون رفتنشه. برای تعبیرش خیلی نباید زحمت بکشی. میدونم بخاطر کارهای بدی که کسانی بنام من با تو کردند از من دلخوری. اما گوش کن ببین چی بهت میگم، اینجا دراز نکش و چُرت بزن. این پدر جیمی ازاوناشه. یه بلایی سرت میاره که به این زودی ها نتونی خونه و رودخونه ات رو ببینی. بنابراین بلند شو و برو بیرون. با اجازه و کمک من برو بیرون و آزاد باش. پاشو که الان خورشید سرمیزنه و دیر میشه.»
عیسی مسیح سرشو به سمت آسمون می چرخونه و به لیندا که سوار غاز کانادایی دور و دورتر میشه نگاه می کنه. لیندا هنوزم می خنده و برامون دست تکون میده. بعد عیسی مسیح بطرف هلی کوپتری که منتظرشه میره و سوار میشه. ملخ هلی کوپتر شروع به چرخیدن میکنه. تاپ-تاپ-تاپ. و من با صدای تاپ- تاپ پنجره، که دیشب بازش کردم از خواب می پرم. باد میاد و لت های پنجره بهم می خورند. فوری پا میشم و با ردای پدر جیمی همه بطری ها و درها و منبر و زمین و خلاصه هرجا رو که دست زدیم پاک می کنم. صدای موسیقی اون فیلم جاسوسی تو سرم میپیچه. خیلی نگران اثر انگشت نیستم. فکر می کنم پلیس اینجا حتی عرضه پیدا کردن رودخونه رو هم تو روز روشن نداره. سیندی و سام رو بیدار می کنم و با هم میریم زیرزمین. یه صندلی زیر پنجره میذارم و در حالی که خورشید سرمیزنه از کلیسا بیرون می ریم. میریم مدرسه تا یک لیوان قهوه بخوریم و گرم بشیم.

دو روز گذشته و من لب به الکل نزدم. بزرگترا میگن الکل و طبالی مثل یخبندون و گُله. یا مثل کوکا و آب یخ. پدر جیمی میدونه من و رفقام مسئول خرابکاری کلیساییم، ولی نمیتونه چیزی رو ثابت کنه. دیشب رفتم پیش پدر بزرگم و ازش خواهش کردم با هم بریم برای عرق گیری (SWEAT LODGE)4. شاید پاک و تمیز بشم. بعد کنار رودخانه نشستم و مدت طولانی طبل زدم.
همه بستگانم آمده اند. من طبل بزرگم و به دوش می کشم و میرم کلیسا و تو ردیف های آخر میشینم. همه برمیگردن و منو نگاه می کنند. تابوت لیندا رو اون جلو، روبروی محراب پهلوی همون منبر که دوشب پیش من از روش موعظه می کردم، گذاشتند. همون روز که ما بسلامت از کلیسا رفتیم بیرون جنازه رو آوردند. همه ساکنان ریزرو برای استقبال به فرودگاه آمدند. همه به تابوت لیندا که از هواپیما بیرون آوردند خیره شدیم و بعد هم دنبال وانت بزرگ و قرمز چیف راه افتادیم و آرام آرام جنازه رو به منزل خواهرم بردیم. این پرقدرت ترین و ساکت ترین مراسمی بود که به عمرم دیدم. همه ساکت و مصمم دنبال جنازه به ردیف قدم زدیم. اونشب هیچکس نخوابید. ولی من خیلی نزدیک نرفتم. کنار رودخونه با پدربزرگم نشستم. طبل زدم و فکر کردم.
پدر جیمی با دوتا پسربچه پامنبری از اتاق وسایل دعا بیرون میاد. همه رو دعا می کنه و بعد از روی انجیل یه چیزایی میخونه و دوباره همه رو دعا میکنه. وقتی این کارا تمام شد، موعظه اش رو شروع می کنه.
«حتما تا بحال همه از فجایعی که علیه این کلیسا در دوشب پیش رخ داده باخبرید. همه بخوبی مرتکبین را می شناسیم.» اونجور که پدر جیمی این حرف رو زد، مطمئن شدم نمیدونه من تو کلیسام. «فجایعی نظیر این جامعه کوچک شما را بازهم بدنام تر می کند. چیزی نمانده بود که مراسم امروز را تعطیل کنم. توهین وارده به کلیسا قلبم را عمیقا جریحه دار ساخته است.» همه سرشونو پایین انداختن ومثل بچه های خطاکار به زمین نگاه می کنند. می بینم که پدر جیمی اصلا حالیش نیست که داره مثل بچه ها با این جمعیت برخورد میکنه.
«کلیسا زیر بازوی شما را گرفته و بسوی روشنایی هدایت کرده است. اما در میان شما کسانی هستند که بازوی دیگر شما را می کشند تا بسوی شیطان برگردید. به شما بگویم که با تغییر راه به جایی نمی رسید. باید مسیر هدایت را که برگزیده اید دنبال کنید و در آن استوار گام بردارید. فریب شیطان را نخورید زیرا او تنها شما را به سوی تاریکی و نابودی رهنمون است. شیطان در صور گوناگون بر شما ظاهر می شود. به شکل بطری، طبالی، رابطه جنسی حرام، و مواد مخدر. مراقبش باشید و خود را در برابر وسوسه هایش مقاوم کنید.» همچنان همه سرشون پایین بود و شرمسارانه به زمین نگاه می کردند. همه، غیر از من که راست نشسته و به پدر جیمی خیره شده بودم.
«لیندا چیچو، در یاس ناشی از تاثیرات الکل و مواد مخدر، به گناه نابخشودنی دست زد. بدون انکه به بزرگی خطایش واقف باشد، جانی را که خدا به او بخشیده بود برداشت و به سویش پرتاب کرد. با اینکار گویی او به چهره رب العالمین آب دهان انداخت. با تاسف باید بگویم این همان رفتاری است که بندگان را از ورود به بهشت مانع می شود.»
متوجه خواهرم شدم. ردیف جلو. دیدم سرش رو بلند کرد تا به پدر جیمی نگاه کنه.
«خیلی فکر کردم در این موقعیت ماتم و اندوه چه برایتان بگویم. هم می دانید که من آدم رُکی هستم و بی پرده نظرم را می گویم. من به تنبیه و سرزنش پدرانه باور دارم. می خواهم به همه شما هشدار بدهم.» عده بیشتری سربلند کردند. پدربزرگ، پسرهای خواهرم، خاله ها و دایی ها. «کاری که لیندا کرده مشمول هیچ بخششی نمی شود.» پدر جیمی با احتیاط ادامه داد. «این کار ترسوهاست.» بازهم تعداد بیشتری سراشونو بالا گرفتند. «بله من به تنبیه پدرانه معتقدم و این حرف ها ممکن است بیرحمانه بنظر آید. اما اگر ما دستورات کتاب مقدس را باور داشته باشیم، برای گناهی که مرتکب شده، روح لیندا باید تا ابد در برزخ اقامت گزیند.» حالا همه سرا رو بالا گرفته و به پدر جیمی نگاه می کنند. «اگر همه شما این حادثه را درس تلخی بدانید، تلخ ترین درسی که اموخته اید، و بقیه عمر را برطبق فرمان انجیل و دستورات عیسی مسیح زندگی کنید، شانس این را دارید که جایگاهی در بهشت بیابید. اما لیندا چیچو بینوا تنها می تواند از کنار دروازه های بهشت به درون آن بنگرد. درست مثل بچه ای که از پشت نرده به درون پارک بازی نگاه می کند ولی اجازه ورود ندارد چون بلیط ورودی خود را گم کرده است. یا باید مطابق دستورات الهی زندگی کنید یا برای مجازات محتوم آماده باشید.»
دیگه نتونستم تحمل کنم. طبلم رو برداشتم و وسط راهرو، همون آخر سالن کلیسا ایستادم. حالا لیندا آنطرف سالن بود و من اینطرف. روبروی هم. همونجا زانو زدم، دستمو بالا بردم و بنگ به طبل کوبیدم. صدای طبل توی کلیسا پیچید. پدر جیمی به من خیره شد. صورتش از خشم آتیش گرفته بود. با صدای بلند داد زد: «جو چیچو، اینجا اجازه کفر و الحاد به هیچ کس نمیدم!» ولی من دوباره چکش طبل رو پایین آوردم و با بنگ بلندی صدای پدر جیمی رو خفه کردم. صدای طبل صاف و روشن توی کلیسا پیچید. مثل ضربان قلب.
یک بنگ دیگه زدم و ریتم گرفتم. ضرب آهنگ رودخونه. آهنگ عزاداری که دوست داشتم. پدر جیمی بسرعت از منبر پایین اومد. وارد راهرو که شد برادرهای لیندا و دایی ها و پدربزرگم جلوش ایستادند و راهش رو بستند. بقیه هم بطرف من آمدند.
همه دور من حلقه زدند و همینکه اولین مویه رو سردادم زانو زدند. فریادم بلند و رسا و از ته دل بود و تا ته رودخانه رفت. بقیه هم با من همراهی کردند و با کوبیدن دست و پا ضرب آهنگ رو دنبال کردند. من بازهم صدام رو بالاتر بردم و هرکس که تو کلیسا بود به حلقه ما پیوست. پدربزرگم دنباله مویه رو گرفت و بقیه هم با ما هم آواز شدند. همه چشم ها رو بستیم و سرها را بالا گرفتیم. طبل زدیم و ناله کردیم. برای اوچاک (UCHAK)، روح لیندا ناله سردادیم تا راحت از بدن آرامش در جلو کلیسا بیرون بیاد و سوار ناله های بستگانش به آرامشگاه ابدیش بره.
پدر جیمی به منبرش برگشت. صورتش سرخ بود و وحشت از چشم هاش می بارید. بعد برگشت و به اتاق وسایل دعا رفت و در رو بست. در حالی که به لیندا فکر می کردم، ضرب آهنگ رو تند کردم. به لیندای کوچولو فکر می کردم که با چکمه های لاستیکی قرمز، که برای پاهاش بزرگ بود، و پیراهن گلدار اینطرف و اینطرف می دوید و صدای خنده هاش نفسم رو بند می آورد. یاد شبی که با من نشست و حرف زدیم و شراب نوشیدیم. یاد آخرین بار که دیدمش و اندوهی که تو چشماش خونه کرده بود. به خواهرم، مادر لیندا نگاه کردم. به من خیره شده بود. با چشم های لیندا. کمی از نور زندگی به اون چشم ها برگشته بود.

پانوشت:

1- دولت های امریکا و کانادا مناطقی را در اختیار سرخپوستان گداشته اند که به ان ها ریزرو می گویند. سرخپوستانی که در این مناطق مشخص و محدود زندگی می کنند از برخی مزایای دولتی استفاده می کنند. این مناطق می تواند بخشی از شهرهای بزرگ امروز یاشد یا مناطقی دور افتاده و پرت.
2- نام تجارتی نوعی شراب است
3- در زبان مردم کِری همان روان مقدس جهانی است
4- بسیاری از سرخپوستان امریکا و کانادا، معتقدند بسیاری از بیماری ها، عادات زشت و اعتیادهای زیان آور را با نشستن در اتاقی در بسته، شبیه سونای امروزی، و عرق کردن در مجاورت بخور گیاهان دارویی خاص و در خود فرو رفتن و دعا خواندن می توان درمان کرد.

Like 🙂
3

مذهب, قانون یا اخلاق

موضوعی که چندین بار از دوستان مختلف شنیده ام, مقایسه بین وضع امروز ما و دوران رنسانس اروپا ست و اینکه غرب بعد از کنار گذاشتن مذهب به سرعت رو به ترقی گذاشت.

ولی دوستان , اگرغرب  مذهب را خانه نشین کرد, به جایش قانون را حاکم کرد. قانونی که اگر چه دست نوشته خودشان بود, ولی برای شان حکم ناموس برای ما را داشت. قانونی که هر چقدر اشتباه , تا تغییر نکرده بود لازم الاجرا بود. قانونی که به خاطر خدشه دارنشدنش, سقراط جام شوکران را سر کشید. قانونی که امروز با نهادینه شدنش در جامعه نیاز به وجود دستگاه قضایی را به حد اقل رسانده است.

وانگهی امروز غرب بعد از چند صد سال تلاش در زیر چتر قانون فهمیده است که چه با قانون چه بی قانون آرامش من بیشتر از زیاده خواهی ام اهمیت دارد. برای مثال وقتی در چهار راهی چراغ راهنمایی از کار می افتد, بدون هیچ ماموری برای حفظ قانون, مردم به نوبت عبور می کنند و با این رفتار هم آرامش شان حفظ می شود هم زود تر به کار شان می رسند. من این هنجار را اخلاق می نامم. خصلتی که انسان را مهار می کند و به او یاد آور می شود که واگذار کردن حق ات به دیگران به تو لذتی خواهد بخشید که زیاده خواهی ات از درک آن عاجز است.

بیاییم به چه کنم, چه کنم, خودمان بپردازیم. آیا مذهبی هستیم و که برای رضای خدا به یکدیگر کمک می کنیم؟ آیا برای رضای خدا به مکه می رویم؟ آیا فقط در محرم باید گرسنگان را سیر کنیم؟ جایگاه قانون در ذهن ما چیست؟ آیا قانون حرف زوری نیست که اگر چراغ قرمزش را رد کنیم, 5000 تومان پاداش برای خودمان در نظر می گیریم؟ حق نزد ما گرفتنی است یا دادنی؟ آیا  با دیگران همانطور که از آنان انتظار داریم رفتار می کنیم ؟

این مطالب دل سردتان نکند. چرا که حاصل امیدواری به آینده و دیدن روزنه نور هستند. ولی این فکر را اشتباه می دانم که با کنار گذاشتن مذهب همه مشکلات رفع می شود. شاید گرفتن اعتقاد از یک فرهنگ بد ترین بلا برایش باشد. تجویز داروی غرب و کپی پیست کردن آن بدون شناختن و کار کردن روی فلسفه ای که بنیاد فرهنگ شان است, برای ما سمی کشنده خواهد بود.

Like 🙂
2

شفاف‌سازی در مورد کار مشاوره درمانی

ما در کار مشاوره درمانی بارها به مراجعین زیادی برخورده ایم که گفته‌اند که در برخورد با افرادی که خود را مشاور و مدافع حقوق زنان معرفی‌ می کنند قرار گرفته‌اند، به ایشان خط و مرز‌هایی‌ بر علیه مردان داده شده. چند نفری در این رابطه با این به اصطلاح مدافعین حقوق زنان، مورد فشار قرار گرفته‌اند یا تشویق به طلاق شده اند. برخی‌ دیگر از این به اصطلاح مدافعین حقوق زنان دستوراتی و اندرز‌هایی‌ برای مراجعین زن خود صادر کرده اند که وضع آشفته این بانوان را بدتر و نا بسامان تر از همیشه کرده است. در این میان وضعیت فرزندان را که متاثر از این جّو بحرانی در وجود مادر می‌باشد، نباید غافل شد

همچنین می‌شنویم که این به‌اصطلاح مدافعین حقوق زنان سعی بر فروختن بیمه‌ و دیگر خدمات به این عزیزان کرده‌اند و در رابطه خود با این مراجعین از حد و مرزهای خود بسیار دور شده‌اند, چرا که یکی‌ از قوانین کار تخصصی مشاوره این است که هرگز با مراجعه خود رابطه دوگانه یا جدا از محیط کاری نداشته باشی‌. برخی‌ دیگر از این به اصطلاح مشاورین زنان را در استرس و فشار گذاشته و باعث بوجود آمدن مشکلات عدیده‌ای برای هموطنان خود شده‌اند.

کاری که این به اصطلاح مدافعین هر چه که هستند انجام می دهند، فقط و فقط به از بین بردن روحیه‌ای است که به کمک آن ما نیاز داریم که برای حل مسائل خود کمک بگیریم.

معضلات ازدواج امروزه فراوان هستند ولی‌ با فشار آوردن به زنان برای طلاق هیچ مشکلی حل نمی‌شود. صحبت ما بر سر این است که افرادی را که در اجتماعات ایرانی‌ خود را به اشتباه مشاور خطاب می کنند، متوقف کنیم، چرا که ایشان خود نیاز به مشاوره دارند.  این کار فقط وقتی‌ انجام می شود که ما متخصصین متعهد به کود‌های اخلاقی‌ تدوین شده در برد‌های تخصصی نشان دهیم که مرزهای کار مشورت کجاست و ما چگونه در حفظ و احترام به قوانینی که کار ما را تعریف می کنند، قادر هستیم که حقوق انسان‌ها را چه زن و چه مرد حفظ کرده و به اصل حق فردی برای تصمیم گیری احترام بگذاریم.

در اینجا مایل هستیم که به تعداد بسیار زیاد افرادی را که در خدمت تخصصی به زنان کار می کنند و محدوده وظایف قانونی و اخلاقی خود را می دانند، اشاره کنیم و ایشان را قدر بگذاریم. در این مسیر هم می‌بایست به تعداد بسیار زیاد دیگر از مشاورین عزیزی که مسئولیت‌های اخلاقی‌ و مرزبندی‌های تخصصی خود را احترام می‌گذرند، اشاره کرد مشکل این است که گاهی تر و خشک با هم می سوزند.

  • کار تخصصی مشاوره از دادن هر گونه پند و انرزی بر ضدّ یا به نفع کسی‌ خودداری می‌کند
  • در کارتخصصی مشاوره ما هرگز خود را بین زوجین قرار نمی‌دهیم، و  هیچ فردی را به طلاق هدایت نمی‌کنیم چرا که معتقدیم که تصمیم  جدا شدن از همسر همیشه و همیشه تصمیم فردی است هدف از  مشاوره درمانی و مشورت گرفتن در مورد مساله ازدواج برای ساختن پلهای خراب شده می‌باشد نه از بین بردن آنها
  • در کار تخصصی مشاوره، اصل همیشه بر بهبود سازی روابط انسان ها، زوجین، و خانواده‌های عزیز می‌باشد، در نتیجه از هرگونه جدا سازی و تنفر سازی و شک و تردید بوجود آمدن شدیدا خودداری می شود
  • در پایان، در کار تخصصی مشورت و روان درمانی به وجود آوردن احترام به نوع انسان می‌باشد چه زن چه مرد، شرط اصلی‌ می‌باشد

پیروز و تندرست باشید

Like 🙂
5