آداب دشنام گوئی !

فواید و کار برد نا سزا گوئی :

در ضرورت  دشنام گوئی  همان بس که گفته اند نقش اسلحه سرد را دارد .به مردان مردانگی میدهد وبه زنان برابری با آنان .خنکی دل می آورد وراحتی جان  .

_دشنام گوئی ابزار خوبیست برای رویاروئی با ترس از ریختن اقتدار و یا بازنده شدن.

_ میتوان به قواعد رابطه برابر بین افراد تن نداد و برای وادار کردن طرف به پیروی و کنترل او ، تغییر موقعیت به سود خود ، نمایش موقعیت برتر این روش را بکار برد .

 _ از آنجا که  درواقع همه حقیقت نزد ماست، با فحاشی میتوان از گفتگو گریخت، چرا که گفتگو ترسناک است و د نیای دو قطبی (خیر یا شر ) را بهم می ریزد .

_ همزمان باناسزاگوئی و تحقیر “دیگری ” که امکان دارد عامل بیدار کردن دو دلی ها شود  ، میتوان  بخشهائی از درون خود که تردید گرند را هم سرکوب کرد . بی جا نیست که جمله (به باورهایت تردید نکن و تردیدهایت را باور نکن ) در پایان اخبار بیست و سی می آید .

_تا فحش پرانی هست ، سیاست ورزی چیست ؟ . میتوان در رسانه ها ازین راه هر روزحاکمیت را بزیر کشید.

 بیائید دشنام گوئی را کژی و پلشتی در زبان ندانیم ،  هنگامیکه خشمگینیم ویا حتی نیستیم ، آنرا بکار بریم .کاری نداشته باشیم که این ناسزاها از کجا آمده ،مردانه است یا زنانه ،از استبداد است یا آزادی بی مسئولیت ، تبیین فرویدی دارد یا پیا ژه ای ، فقط بکار بستن و ترویج آن را پیشه کنیم  .

خوشبختانه زمینه فرهنگی و بستر خشونت کلامی در زبان ما به اندازه کافی وجود دارد و در تبارشناسی فرهنگی فحش پرانی و پرخاشگری  سوابق درخشانی داریم .د رادبیا ت ! هجو به اندازه ای رواج داشته که  بیشتر سرایندگان در کنار سروده های خود بخشی ویژه آن داشته اند .

در مراسم عُمَرکشون همواره از فحشهای رکیک به او واهل تسنن بهره برده ایم .به یهودیان بد و بیراه گفته ایم  . در بسیاری از ترانه هایمان   بوی خوش پرخاشگری را د میده ایم .واژه های تحقیر آمیز را در خانواده ها بیشتر از نقل و نبات مصرف کرده ایم ،در گفت و شنودهای سیاسی مرد م را به گفته  دوستداران رضا شاه کور و کچل نامیده ایم یابه نویسندگان متجددی که به آنها توهین کرده اند دست مریزاد گفته ایم و..

تکنیک ها و ترفندها :

_بکارگرفتن فحشهای مرکب : آنها خاصیت چندگانه دارند وبجز شنونده کسان دیگری که در رابطه با اویند را هم  در برمیگیرند( حرامزاده).

    _بکارگیری صنایع ادبی :میتوان افعال را حذف کرد وخود شنونده منظور را بدرستی درک خواهد کرد ( ای مادرتو ).

_ بکارگیری فحشهای زرورق پیچیده شده ، واژه های بظاهر احترام آمیز و در واقع تحقیر آور ( وقتی سنجه مردان برای دوست داشتن زنان سن و سال است ،  زنی را “مادر ”  خطاب کردن  پیام را خواهدرساند).

 _میتوان از گفتگوی فرهنگها بهره گرفته و دشنامهای جدید ساخت ( شات آپ بابا ).

_میتوان با بکارگیری مثالهای رایج  درشت گوئی را پذیرفتنی کرد(میان دعوا که حلوا پخش نمیکنند ).

_آهنگ بیان و حرکات بدنی اهمیت زیادی دارند . برای نمونه میتوان واژه “بچه” را چنان محکم وبا تحقیر گفت که از صدتا فحش هم قویتر باشد .

_اگر از پذیرش پرخاشگری بعنوان خشونت کلامی گریزی نبود ، دستکم میتوان مسئولیت آنرا بدوش طرف انداخت چرا که  خطای او باعث عصبانیت شده است .

 جزئی و کم اهمیت جلوه دادن درشت گوئی هم ترفندی پسندیده  است،در واقع برداشت طرف بزرگنمائی بوده است.

_  بکارگیری فحاشی صامت با توجه به موقعیت جغرافیائی صورت میگیرد .نشان دادن انگشت شست که در ایران پربارست  در غرب نشان از دوستی و درستی کار دارد و بی مصرف است .  _میتوان از بد و بیراه در بیان سخنان عاشقانه ،مهرورزی بهره برد . در تمجید کسی سخن گفت و ناسزائی هم چاشنی آن کرد (چه خوشگله ، ناکس . بد مصب، چه خوب میخونه )

_میتوان از مکانیسم جابجائی احساسات و هیجانات “از شخص تهدید کننده و یا غیر قابل دسترس مثلا رئیس ” به ”  شخص امن تر و قابل دسترسی تر مثلا کودک” استفاده کرده و بر سر او فریاد کشیده و ناسزا گفت .

_فاصله گذاری با “گفتمان سوسولی ” را همواره باید حفظ کرد . برای نمونه ، کرامت و شخصیت زن و  اینجور حرفها که میگویند، حرفهای سوسولهاست و تنها برای  کتابها خوبست ،زنها همینکه خوشگل باشند کافیست . خانم آلیا ( نماینده مجلس ) هم فرمودند که فحاشی مرد به زن ، خشونت نیست .

نمونه دیگر  بکارگیری “فردی با ناتوانی  ” بجای” معلول ” در کاناداست ومیگویند بخاطراینست که ناتوانی بخشی از اوست نه همه آن .

برای حفظ فاصله با آنها حتی میتوان ناتوانائیهای برخی از انسانها بویژه در میدان  هوش و روان  را بعنوان دشنام به دیگری بکار برد( مثل دیوانه . خل . خرفت . کودن .احمق و.. ) ونگران توهین به آنها علاوه بر شنونده هم نشد.

Like 🙂
13

آداب کار گروهی

ما ایرانیان همه بدنبال اهداف عالی‌ هستیم و ازبهرۀ هوشی بالایی برخورداریم و برای رسیدن به این اهداف متعالی, گروه‌هایی‌ ابتکاری که احساس تعلق و نیازما را برآورده می کنند ایجاد می کنیم. ولی متاسفانه پس از اندکی گروهمان دچار دودستگی می شود. چرا به اینجا می رسیم که هر کسی‌ می‌خواهد یار کشی‌ کند و در این راه تلویزیون، روزنامه، مجله، گروه، و یا مجامع خاص خود را ایجاد کند؟ برخی اعتقاد دارند که نداشتن فرهنگ کار گروهی در بین ما ایرانیان به دلیل محدودیت‌های فرهنگی‌ وسیاسی ما بوده است ولی متاسفانه این رفتار همچنان در بین ایرانیان مقیم خارج از ایران هم به چشم می خورد. چندی پیش در گروه رویش مهمانی داشتیم که دربارۀ محیط زیست صحبت کند. نکته ای که نظر ما را جلب کرد تجربه کار گروهی آنان بود که چگونه یک ایده ساده در جمع 5-4 نفره بعد از دو سال می تواند تبدیل به گروهی400-300 نفره شود که نمایدگان پارلمان درخواست صحبت در آن را داشتند. اگر در گروهی فعال هستیم مرور نکات زیربه منسجم تر کردن ما کمک خواهد کرد. اگر نکتۀ شما در این لیست نیست, آن را برای استفاده همگانcomment  کنید.

  • تواضع و از خود گذشتگی پیش نیاز کار گروهی است.
  • از زحمات دیگر اعضا تقدیر کنید.
  • نو آوری , پویایی و تغییر پذیر بودن لازمه تداوم حیات گروهی است.
  • این  واقعیت را در نظر داشته باشیم که هر چه تنوع در نظر و سلیقۀ ما بیشتر باشد, ضریب هوشی گروهِ ما بیشتر است.
  • روی آداب معاشرت اجتماعی و فرهنگ کارِ گروهی بیشتر بحث, مطالعه و سرمایه گذاری کنیم.
  • موازینی را رعایت کنیم که می تواند به همه ما کمک کند که پیشرفت کنیم.
  • به جای سد کار دیگر گروهها شدن و ایجاد اختلال, برای آنها تبلیغ کنیم و به درد آنها بخوریم شاید روزی هم آنها به کمک ما آمدند.
  • از پراکنده کاری, موازی کاری و تکرار مکررات دست برداریم و امکانات و تجربیات و تخصص‌های خود را بر روی هم بگذاریم.
  • اگر ایده خوبی دارید, آن را سخاوتمندانه برای بهبود گروه واگذار کنید تا اینکه برای ایده خود یک گروه بسازید.
  • به گروه های نوپا ی دیگر کمک کنیم.
  • از احساس زدگی بپرهیزیم و اگر مشکلی به نظرمان رسید برای تصمیم گیری کمی حوصله کنیم.
  • عمدتا گروه های ما برای منفعت مادی کار نمی کنند پس بالا و پایین بودن در گروه تفاوتی نمی کند.
  • اگر کاری را دوست ندارید, بهتر است به گروه “نه” بگویید تا اینکه انجام دهید و بعد منت بگذارید و یا توقع تلافی داشته باشید.
  • اگر خود حاضر به کمک  برای رفع مشکلی نیستید, از انتقاد از وضع موجود خودداری کنید.
  • از این که ایده خوب شما به سرعت در گروه استقبال نمی شود دلسرد نشوید.

Poran Poregbal

Like 🙂
3

حبیب خدا پیش خداست

کتاب فلسفه را از کیفم بیرون می آورم و به گوشه اتاقم پرت می کنم. حالا دیگر باید از عالم مثل افلاطون بیرون بیایم و خودم را برای امتحان عروض و قافیه آماده کنم. کتاب را به تعداد روزهایی که تا امتحان بعدی فرصت داریم، تقسیم می کنم. وزنها و بحرها را روی کاغذهای کوچک رنگی می نویسم و به در و دیوار خانه می چسبانم.

تلفن زنگ می زند، مادر جواب می دهد. بعد از سلام و احوالپرسی می گوید : ” بله، قدمتان به روی چشم، تشریف بیاورید. ”

به مادر می گویم : ” همینطور ندیده و نشناخته که نمی شود بیایند، بعدش هم، شما که می دانید من می خواهم بروم دانشگاه. ”

مادر می گوید : ” پدر زن دایی زینب، دوشنبه عمل قلب دارد، چند روز دیگر می آیند تهران. ” از این که ذهنیاتم را لو داده ام، خجالت زده از اتاق بیرون می روم.

می دانم هر قدر کار کنم، آخر سر مادر خواهد گفت : ” دخترهای مردم نمی گذارند مادرشان دست به سیاه و سفید بزند. همه می گویند : ” تو که دیگر غصه ای نداری، بچه هایت بزرگ شده اند و کمکت می کنند.”  دیگر خبر ندارند که اگر یک روز خانه نباشم، از گرسنگی می میرید. ” کتابم را می بندم و به کمکش می روم.

ظرف و ظروف داخل کابینت را روی زمین پخش کرده و مواد غذایی یخچال و فریزر را هم روی میز ناهارخوری ریخته است. هر دو کار را همزمان و با عصبانیت تمام انجام می دهد. وقتی مرا بدون کتاب می بیند، خوشحال می شود اما به روی خودش نمی آورد. کنار یخچال  بین وسایل روی زمین، جایی برای من باز می کند و به این ترتیب معلوم می شود که من باید یخچال را مرتب کنم.

همینطور که مشغول کار هستم، با صدای بلند بیت ” میهمان گرچه عزیز است ولی همچو نفس   خفه می سازد اگر آید و بیرون نرود ” را می خوانم و تقطیع هجایی می کنم.

مادر که دیگر دست تنها نیست و سر حال شده است، می خندد و می گوید : ” این حرفها چیست؟ مهمان حبیب خداست. ”

– ولی اگر وسط امتحانها نازل بشود، دیگر بلای آسمانی است، نه حبیب خدا. ”

مادر که می بیند کمکش می کنم دیگر امتحان من یادش می رود و می خواهد سنگ تمام بگذارد. کتاب و جزوه هایم را دورم می چینم، چند خط درس می خوانم و بعد بادمجانها را با چنگال برمی گردانم یا سبزی قورمه را هم می زنم که نسوزد. کم کم جزوه هایم پر از لکه های زرد و سبز می شود.

صدای زنگ در شنیده می شود و لحظه ای بعد صورت احمد که مثل همیشه شکلک در می آورد در مانیتور آیفون ظاهر می شود. مادر از ترس این که مبادا احمد تعطیلات آخر هفته را در خوابگاه دانشگاه بماند درباره مهمانها چیزی نگفته بود و حالا از این که می دید او بی خبر از همه جا شاد و سر حال به خانه آمده، خنده اش می گیرد.

احمد با دیدن اوضاع به هم ریخته خانه می گوید : ” خسارت جانی هم داشته؟ چند ریشتر بوده؟ ”

– قرار است حبیب خدا بیاید نه زلزله، خسارتش هم بعدا معلوم می شود.

مادر به احمد که هاج و واج مانده، می گوید : ” دایی محسن اینا دارند می آیند تهران. ”

– برای همین دارید خانه تکانی می کنید؟ مگر غریبه اند یا بار اولشان است که می آیند؟

– این دفعه خانواده زندایی هم هستند.

– تا از شر این دختر بد ترکیبشان راحت نشوند، دست بردار نیستند. من که نیستم فردا صبح برمی گردم خوابگاه.

– دایی ات بفهمد ناراحت می شود. پدر زندایی عمل قلب باز دارد. یکی دو هفته ای می مانند و بعد از عملش می روند.

– پس بوی حلوا می آید.

– نه داداش، تازه می خواهد بازسازی بشود، تا وقتی بچه تو و دخترش را نبیند که نمی میرد.

احمد به طرفم خیز برمی دارد، جیغ می کشم و به طرف آشپزخانه می دوم. با دیدن یادداشتی که به در آشپزخانه چسبانده ام می ایستد و مشغول خواندن می شود : “مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن، بحر مجتث مثمن مخبون ” خدا بیامرز چه اسم طولانی و سختی هم داشته ! این یکی، بزرگ کدام خاندان بوده؟ ” مادر وقتی می بیند احمد فعلا سرحال است از فرصت استفاده می کند و می گوید : ” مادر جان، یک مقدار خرت و پرت لازم دارم هر وقت فرصت کردی بگو با هم برویم کمی خرید کنیم. ”

فردا که از مدرسه برگردم باید مهمانداری کنم. با عجله ناهار می خوریم و دوباره مشغول کار می شویم. مادر می گوید : “خیر ببینی، نرگس جان، اتاق بالا را هم برایشان آماده کن. ”

همین طور که از پله ها بالا می روم می گویم : ” برای آزمون کلفتی، بیشتر آمادگی دارم تا امتحان فردا. ” ملافه ها را عوض می کنم. اتاقها را به قول مامان از ته جارو می کنم و بعد از گردگیری بعضی از وسایل ظریف و تزئینی را از دم دست برمی دارم تا بچه های بیش فعال دایی، خسارت کمتری وارد کنند.

ساعت یازده شب تلفن زنگ می زند، احمد می گوید : ” از شیراز است. ” و گوشی را به مامان می دهد. مامان بین صحبتش می گوید : ” چرا گریه می کنی زینب جان؟ چی…؟ کی…؟ خدا بهتان صبر بدهد… ”

احمد با شیطنت نگاهم می کند، سری تکان می دهد و آهسته می گوید : ” مفاعلن فعلاتن. خدا به تو هم صبر بدهد. ”

 

Like 🙂
6

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

آداب شرکت در بحث های سیاسی

آداب شرکت در بحث های سیاسی
1- اول تصمیم بگیرید که آیا واقعا می خواهید در بحث شرکت کنید یا نه؟ آیا این زمان و مکان مناسب برای شرکت در بحثی است که ممکن است بالا بگیرد؟
به نتایج بحث توجه کنید. آیا ارزش دارد که در بحث شرکت کنید؟ چه اتفاقی می افتد اگر آرام بمانید؟ شما در تمام مدت بحث این اختیار را دارید که موضوع بحث را عوض کنید, از ادامه بحث خارج شوید و یا بیان کنید که ترجیح می دهید راجع به سیاست بحث نکنید.
2-عادلانه و محترمانه بحث کنید. اگر شما بحث سیاسی را انتخاب می کنید, به دیگران هم فرصت و زمان بیان عقایدشان را بدهید. حرف دیگران را قطع نکنید یا آنها را نادیده نگیرید. به حرفهای دیگران گوش دهید, در نظر بگیرید که احتمال دارد که در حرفهای آنها مطالب ارزشمندی باشد. به مخاطبان خود بگویید که درچه نقاطی با آنها موافق هستید. از زبان آزار دهنده و زشت استفاده نکنید.
3-با ملاحظه باشید. نداشتن نقاط مشترک در موضوعات سیاسی با آشنایان و همکاران چیز بدی نیست. حتی دوستان نزدیک هم گاهی اوقات نظرات خود را تغییر می دهند. هیچگاه قاطعانه در مورد نقطه نظر دیگران قضاوت نکنید.
4-با احتیاط باشید. گفتن ناگهانی جملۀ “تو به چه کسی رای می دهی؟” کمی فضولی گستاخانه به نظر می رسد. از بیان نقطه نظرهای دیگران در جمع خودداری کنید. در یک جمع با افراد متفاوت هرگز نگویید: ” جیم, من شرط می بندم که تومثل همیشه به دمکراتها رای می دهی.”
5-وضعیت خود را حفظ کنید. با بیان قاطعانه افکار خود, شما قوی و محکم بودن افکارتان را نشان می دهید. اگر کسی شما را مسخره کرد, مودبانه ولی محکم جواب بدهید. می توانید بگویید: ” این عقیده من است و من برای آن خیلی فکر کرده ام.” یا , “باید قبول کنیم که ما در این مورد اختلاف سلیقه داریم.”

ترجمه از

http://www.planetpdf.com/enterprise/article.asp?ContentID=Political_Civility&gid=6684

Like 🙂
2

اخـلاق در دوران جـدیـد

ما در روزگاری به‌سر می‌بریم که احتیاج بشر به اخلاقی زیستن، به‌عللی که خواهم گفت، به‌مراتب بیش از روزگاران قبل است. در همه‌ی طول تاریخ، بشر نیازمند به اخلاقی زیستن بوده است. هیچگاه نهاد اخلاق و اخلاقی زیستن برای بشر امری زائد و یا تجمّلی نبوده است ولی در روزگار جدید، یعنی روزگار بعد از جنگ جهانی دوم، احتیاج بشر به اخلاقی‌زیستن به‌مراتب بیشتر از گذشته شده است. یعنی امروز ما فقط نیاز عمومی همه‌ی طول تاریخ را به اخلاق نداریم، بلکه به‌جهاتی که خواهم گفت نیاز ما مبرِم‌تر و موکدتر شده است.
اما از سوی دیگری اخلاقی زیستن که امروزه بدان احتیاج بیشتری داریم، نسبت به همه‌ی روزگاران قبل دشوارتر شده است؛ خوب بودن دشوار شده است، دشوارتر از روزگاران گذشته.
حال که در روزگاری به‌سر می‌بریم که حاجت ما به اخلاقی زیستن بسیار مبرِم‌تر و موکدتر شده و از سوی دیگری اخلاقی زیستن به‌مراتب از روزگاران سابق دشوارتر و پرسنگلاخ‌تر شده است، هم رجوع به اخلاق و هم ژرف‌کاوی در اخلاق هر دو باید در این روزگار به‌مراتب بیشتر مورد تأکید متفکران و مصلحان و دلسوزان وضع بشری باشد.
متن کامل در سایت معنویت و عقلانیت
Like 🙂
6

با پروین اعتصامی

از: فلور طالبی

بی تردید یکی از فروزان ترین اختران چرخ ادب پارسی، بانو پروین اعتصامی است. این شاعره گرانقدر در عمر بسیار کوتاهش قطعاتی آفریده که پاره ای از آن ها از نفیس ترین گنجینه های شعر و ادب ایران و جهانند. مضامین انسان دوستانه، درک والای شاعر از زمان، شناخت ژرف او از روانشناسی اجتماعی مردم ایران و توانایی فوق العاده اش در پرداخت این مضامین بانو پروین را از سرآمدان ادب پارسی ساخته است. شکل سروده های او منحصر به فرد است و تا کنون نیز بی نظیر باقی مانده است. کدام ادب آشنای فارسی زبان را می شناسید که با مناظرات زیبای بانو پروین آشنا نباشد؟
بانو پروین اعتصامی در سال های 1285 تا 1320 زندگی می کرد. پدرش یوسف اعتصام الملک از نویسندگان و مترجمان سرشناسی بود که با روزنامه بهار همکاری می کرد. بانو پروین از مدرسه امریکایی دیپلم گرفت و مدتی مسئولیت کتابخانه دانشسرایعالی را بر عهده داشت. این بانوی بزرگوار به بیماری حصبه درگذشت. مدفنش در قم است.
در میان سروده های این بانوی بزرگوار به قطعاتی بر می خوریم که به انگار من بر هر بیتش می توان رساله ای نوشت. بعنوان آغاز گفتگو و شناخت بانو پروین اعتصامی این قطعه را برگزیده ام. امید که با یاری پژوهندگان حکیم، سهمی در شناسایی این بانوی ارجمند ادب پارسی که الگوی برجسته بسیاری از زنان سرآمد ایرانی بوده و هست داشته باشم.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت: این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کج روان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
داستان چنین آغاز می شود که: یک روز پادشاهی از گذرگاهی می گذشت و مردم بر کوی بام ایستاده بودند و از شادی فریاد می کشیدند.
همچنانکه ملاحظه می کنید زمان و مکان رخداد مشخص نشده است. هرجایی و هر زمانی می تواند باشد. نام پادشاه هم نامعلوم است. هرکسی می تواند باشد. اما رخداد کاملا مشخص است. پادشاهی از کوچه رد می شود و با وجود تمام دورباش کورباش ها، مردم بدون آن که بدانند چرا در کنار پیاده رو، احتمالا ازپشت زنجیر امنیتی که برای گذر چنین کسان برقرار می شود، یا از پشت بام ها و البته باز هم زیر نظر ماموران امنیتی، دارند فریادهای شادی سر می دهند؟
بنظر می رسد همه چیز بدلخواه پادشاه است و از دید او همه جا امن و امان است. پادشاه یقین دارد که می تواند سال های سال بر این مردم پادشاهی کند و آب از آب تکان نخورد. با اندکی تمرکز، براحتی می توان حتی لبخند رضایت پادشاه را دید و اینکه انگشتانش را با لذت روی شکمش گره کرده و در فکر برنامه های پنج ساله بعدی است!
اما این آرامش خیال، و این جزیره سکون با پرسشی در هم می ریزد. پرسشی که نه عالمی کهن سال، نه جهان دیده ای با تجربه، و نه سیاستمداری زیرک، بلکه کودکی یتیم مطرح می کند.
چرا کودک؟ زیرا “حرف راست را باید از بچه پرسید؟” یا شاید چون کودک خام است و هرچه به ذهنش رسد می پرسد؟ شاید هم چون کودک پاک و زلال است و هنوز درگیر بده بستان های زندگی نشده و راستی را فدای عافیت نکرده است. و چرا یتیم؟ چون پاک باخته است و چیزی برای از دست دادن ندارد؟ یا شاید چون کسی را نداشته که آداب عافیت طلبی را به او بیاموزد؟ یا به این سبب که از او کم بها تر در قراردادهای اجتماعی سرزمین ما کسی نیست؟
به هرحال این کودک کم اهمیت یتیم ناگهان، احتمالا با صدای بلند می پرسد: “ببینم این تابناکی که بر تاج پادشاه می درخشد چیست؟”
و با همین پرسش تمام کبکبه و دبدبه پادشاه، کورباش و دورباش ها، و شادمانی و هیاهوی مردم کوی وبام را به چالش می کشد. لابد پادشاه و مامورین امنیتی او، اگر اندک خردی داشته باشند در می یابند که در دریای آرامش آن ها سنگی بزرگ افتاده که امواج متلاطمی ایجاد خواهد کرد. شاید پادشاه با غضب به وزرای مربوطه و وزرا به سرداران و سرداران به ماموران و جاسوسان زیردست خود نگاهی می اندازند.
براستی پرسش زیرکانه ایست. با شوق فریاد کنندگان حاضر، هرپاسخی به آن دهند بی خردی و عافیت جویی خود را به نمایش گذاشته اند. پرسشی است که اگرچه از دهان کودک یتیم و بی مقداری خارج شده، چون حقیقت است، درمیان همه هیاهو ها و بوق و کرنا ها بلافاصله شنیده می شود. تماشاییان سرخوش را به تفکر وا می دارد. کاری که هیچ پادشاهی و در هیچ گذرگهی در تاریخ دیرین سرزمین ما از آن خوشش نمی امده است.
ولی حالا پرسش مطرح شده و تا همه چیز زیر سوال نرفته باید با پاسخی مناسب و دندان شکن، یک بار و برای همیشه کودک یتیم و هرکس دیگر را که به فکر افتاده ساکت کرد. ولی مثل همیشه که حاکمان و بادمجان دور قاب چین هایشان چنان دروغ های خود را باور می کنند که خود را ازلی و ابدی و برگزیده می انگارند، ودر نتیجه امکان پرسش از سوی خس و خاشاک های زیردست را غیرممکن می دانند، کسی از مقامات بلند پایه امنیتی پاسخی آماده بر این پرسش ندارد.
بالاخره یکی از میان جمعیت، شاید خبرنگار روزنامه محبوب پادشاه، یا گوینده چاپلوس تلوزیون، یا کسی از همین قماش فکری بخاطرش می رسد و می گوید: “چه غلط ها! هرکس باید به اندازه دهانش حرف بزند! ما چه می دانیم بر تارک پادشاه چه می درخشد؟ اصلا به مردم کوچه و بازار چه مربوط در باره رخت و لباس و اعمال پادشاه پرسش کنند؟ از کی تا بحال بچه های یتیم خود را محق به تفکر و پرسش در احوال پادشاه می دانند؟ کافی است مردم بدانند که هرچه به پادشاه مربوط است با ارزش و گران بهاست. جایگاه خود را بشناسند و بدانند بیشتر از گنجایش عقلی که ما برایشان تعیین کرده ایم، نباید پرسش کنند. لابد بعد از این هر یتیم بی سروپایی به خودش جرات می دهد از چیزهای پادشاهانه سر دربیاورد!”
با این جواب به خیال ماموران امنیتی و پادشاه، دندان شکن، لبخندی برلبان مبارک پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست می نشیند. شاید کودک بینوای یتیم که جسارت طرح چنین پرسشی را یافته از هول رنگش می پرد و سعی می کند خود را در میان جمعیت گُم کند. شاید مردمان کوی و بام، حتی آن ها که برای لحظه ای به فکر افتاده بودند، هیاهوی شادباش خود را از سر می گیرند و هرکس تلاش می کند برای خودشیرینی هم که شده از دیگری بلند تر فریاد زنده باد، مرده باد سر دهد. شاید اوضاع آنطور هم که تصور می شد بد نیست و هنوز می شود جمعیت را کنترل و برخر مراد سوار بود.
شاید… اما ناگهان پیرزنی گوژپشت قدم پیش می نهد.
چرا پیرزن؟ پیر است زیرا به کمال رسیده؟ زن است زیرا به جای چشم عافیت بین، با قلب و جانش پدیده ها را می نگرد و آن ها را مورد تفسیر و تبیین قرار می دهد؟ زیرا همچنان که کار کودکان پرسش های شجاعانه است، کار مادران و کارآزموده زنان فراهم آوردن پاسخ شایسته به آن هاست؟ یا شاید پیرزنان گوژپشت نیز مانند کودکان یتیم از بی اهمیت ترین و فرودست ترین افراد جامعه به شمار می آیند؟ اگر چنین است پرسش و پاسخی به این درایت باید هم میان این دو نماینده روی دهد.
به هرحال در حالی که پادشاه و همراهانش می روند که نفس راحتی بکشند، و در حالی که چاپلوس پاسخ گو خواب پاداش و ترفیع می بیند، و درحالی که به اشاره سرداران، جاسوسان برای بازداشت و ساکت کردن کودک یتیم سر در پی او نهاده اند، پیرزنی گوژپشت جلو می آید و احتمالا با صدایی رسا می گوید: “این تابناک که برتاج پادشاه است، و البته بسیار هم گران بهاست، اشک دیده من و خون دل شماهاست.”
و همه چیز دوباره به هم می ریزد.
پادشاه که بی تردید از این همه گستاخی رعایا خونش به جوش آمده و در حال انفجار است. وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست آن ها هم به یقین دست و پای خود را گم کرده و نمی دانند چطور سر و ته ماجرا را هم بیاورند. درست است که همه اش زیر سر این کودک یتیم بی مقدار است اما اول باید با این پیرزن گوژپشت بی حیا که گویا سر به تنه اش سنگینی می کند، معامله جانانه ای بکنند.
اما پیرزن گوژپشت که شاید تجربه ایام آبدیده اش کرده، به این سادگی میدان را خالی نمی کند و بگیر و ببندهای سرداران و جاسوسان هول و هراسی در دلش نمی افکند. او با شجاعت و جسارت و احتمالا با صدای بلند سخنش را ادامه می دهد: “این شخص که خود را رهنما و دلسوز مردم می نامد، گرگی است در لباس چوپان و هدفی جز فریب مردم ندارد.”
بانو پروین اعتصامی با این بیت زیبا که از دهان پیرزن گوژپشت بیان می دارد ابتدا اعلام می دارد که مردم گوسفند نیستند و نیازی به چوپان ندارند. و دوم آنکه تنها گرگ ها جامعه ای گوسفندوار می خواهند تا در لباس چوپان آن ها را بفریبند و در پی منافع خود به قربانگاه بفرستند. گرگهایی که بقول سعدی دزد با چراغ هستند و بخوبی با نقاط ضعف فرهنگی و روانی مردم آشنایی دارند و سرخوشی آن ها جهالت و عقب ماندگی مردمان است.
پروین از زبان پیرزن افشاگری های جسورانه اش را ادامه می دهد که: “آن کس که به ریا در پی مال اندوزی است، آن کس که با فریب زندگی مردم را بازیچه زیاده خواهی های خود کرده، آن مدعی ایمان و عرفان که در پی قدرت و مکنت است، نه تنها بویی از پارسایی نبرده که به حقیقت راهزنی بیش نیست. و آن متولی مال و جان مردم که کاری جز تجاوز به حقوق مسلم آن ها نمی کند، گدایی پست و حقیر است.”
و به این ترتیب پیرزن گوژپشت چنان آبروی پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوس هایشان را می برد که اگر این همه وقاحت نداشتند، تا ابد سرشان را بلند نمی کردند. با این سخنان او نه تنها پادشاه و دارو دسته اش را به مردم کوچه و بازار معرفی کرده که پارسایان دعاگوی را هم، که مدام زندگی درویشانه و کرامات پی درپی آن ها را در بوق و کرنا برای مردم می گویند، با سرگردنه بگیرها و رهزن ها مقایسه کرده است.
چنین تعابیری در دیگر آثار ارزشمند بانو پروین اعتصامی هم فراوان به چشم می خورد. قاضی هایی که از دزد ها بی رحم ترند، حکیمانی که باید از دیوانگان درس بیاموزند، و پادشاهانی که بهتر است سایه سنگین خود را از سر مردم و جامعه کم کنند و آن ها را راحت بگذارند.
در این جا بانو پروین تکلیف هرچه “تابناک” را بر تاج پادشاهان و فرمان روایان ستمگر روشن می کند و از زبان همان پیرزن گوژپشت خردمند می گوید: “برای یافتن سرچشمه درخشندگی و تابناکی چنین گوهرهایی، کافی است به پیرامون خود نظری بیفکنیم. هرچه بیشتر اشک بر گونه کودکان یتیم و سوز در سینه مادران رنجور باشد، چنین گوهرهایی تابناک تر بر تاج پادشاهان می درخشند.”
با این بیت پرقدرت بانو پروین اعتصامی قطعه سروده اش را به اوج می رساند و دیدگاه خود را به روشنی و با شهامت بیان می دارد.
سپس برای اینکه به خوانندگان خود یادآور شود که نازک بینی و کنش شایسته ناشی از آن، وظیفه هر انسان خردمند است با بیت زیبایی که دیگر از زبان پیرزن گوژپشت نیست شعر را به پایان می برد. گویی می خواهد به خوانندگانش بگوید این داستان را به سببی برای آن ها گفته و بهتر است آسان از کنارش نگذرند. او که با طبع حساس شاعرانه خود به اطرافیانش می نگریسته، اندک همراهانی در میان آنان می یافته و با اندوه و دلسردی از کجروانی که در هر چرخش با آنان روبرو بوده سخن می گوید.
“پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟”
با این پایان بانو پروین اعتصامی مانند حکیم ناصرخسرو در جایگاه مربی و معلم قرار می گیرد و یکایک خوانندگان را به چالش می خواند.
آیا چند نفر از ما از کجروانیم؟ آیا می خواهیم از کجروان باشیم؟ آیا همچنان چشم بر اشک یتیمان و ناله ستمدیدگان می بندیم و گذرگهی می جوییم تا پادشاهی از آن بگذرد و ما با فریاد شوق خود سرسپردگی و ارادت خود را به این مرکز قدرت نشان دهیم؟ چقدر از راستی می رنجیم؟ آیا از جمله چاپلوسان مزوری هستیم که نه تنها راستی را منکریم که اگر راستگویی هم بیابیم به آزار او پرداخته وادار به سکوتش می کنیم؟
در ادبیات گرانقدر فارسی قطعاتی است که سمت گیری خواننده را می طلبد و بنظر می رسد میزان انسان بودن هرکس را با سمتی که می گیرد می سنجد. به انگار نگارنده، این قطعه بانوی ارجمند شعر پارسی، پروین اعتصامی یکی از آن هاست. در دنیای متلاطم و پُر رنگ و ریای امروز، بایسته است که رهروان حقیقت جو با هوشیاری این میزان ها را مد نظر داشته و مدام در پی سنجش خود باشند.

Like 🙂
3

آداب سونامی

 

این سونامی بیشتر از خسارتش به دنیا موج اخلاق فرستاد.

 

ده نکته یادگرفتنی در ارتباط با زلزله و سونامی ژاپن

1) آرامش

حتی یک مورد سوگواری شدید یا زدن به سروصورت دیده نشد. میزان تاثر و اندوه بطور خود بخود بالا رفته بود.

 

2) وقار

صفوف منظم برای آب و غذا. بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.

 

3) توانمندی

بعنوان نمونه معماری باورنکردنی بطوریکه ساختمانها به طرفین پیچ و تاب میخوردند ولی فرو نمی ریختند.

 

4) رحم و شفقت

مردم فقط اقلام مورد نیاز روزانه خود را تهیه کردند و این باعث شد همه بتوانند مقداری آذوقه تهیه کنند.

 

5) نظم

غارتگری دیده نشد. زورگویی یا ازدست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.

 

6) ایثار

پنجاه نفر از کارگران نیروگاه های اتمی ماندند تا به خنک کردن دستگاهها ادامه دهند.

 

7) مهربانی

رستورانها قیمتها را کاهش دادند. یک خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند. دستگیری فراوان از افراد ناتوان.

 

8 )  آموزش

از بچه تا پیر همه دقیقا میدانستند باید چکار کنند و دقیقا همان کار را کردند.

 

9) وسایل ارتباط جمعی

در انتشار اخبار بسیار خوددار بودند. از گزارشات مغرضانه خبری نبود. فقط گزارشات آرامبخش.

 

10) وجدان

هنگامی که در یک فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترک کردند

Like 🙂
6

تو مسئول گُلِتی

روباه گفت: -خدانگه‌دار!… و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمی‌شود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمی‌بیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کرده‌ای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گُلِتی…

شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.

شازده کوچولو

اثر آنتوان دو سن‌تگزوپه‌ری

برگردان احمد شاملو

Like 🙂
1

یکی شدن آغاز است. با هم بودن پیشرفت است. با هم کار کردن موفقیت است

“یکی شدن آغاز است. با هم بودن پیشرفت است. با هم کار کردن موفقیت است. “~ هنری فورد

جالب است به مراحلی که گروهی از افراد برای تشکیل یک تیم متحد حرکت می کنند را مرور کنیم.
گام اول هنری فورد برای تشکیل گروه جمع کردن افراد به گرد هم است. این روابط با فرهنگ ها و روش های خاص ، مانند مدینیت ، صبر ، با دقت گوش دادن , احترام تسهیل می شود. ممکن است شما فکر کنید علاقه مشترک با همکاری یکسان است ، اما من شاهد بسیاری از موارد بوده ام که گروهی از افراد با داشتن یک هدف مشترک به دلایل عدم تمایل به  کنار گذاشتن تفاوت در سبک ها ویا بخشش اشتباهات یک دیگر در همکاری شکست خورده اند. برای همکاری موفق باید انعطاف پذیر، قادر به بخشیدن اشتباه های افراد و مایل به دادن فرصت دوباره به آنها باشید. کینه و دیگر شکل های تعصب ناقوس مرگ همکاری های مولد هستند.

“احترام متقابل” چسب پیوند تیم با هم است و بدون آن نمی توانید گروه را با هم نگه دارید. تیم هایی که بر اساس “من می توانم شما را نابود و شما می توانید من را نابود کنید پس بهتر است با هم کنار بیاییم ” با یکدیگر کار می کنند, در برابر فشار کار مقاوم نیستند و افراد از بودن درفضای مسموم آنها لذت نمی برند. نگه داشتن گروه با هم ، بدون بیان سخنان نیشدار یک پیشرفت واقعی است. نادر است چنین گروهی بیابید که موثر و یکپارچه کار می کند. پیشنهاد من این است که شما منتظر نشوید تا آن را پیدا کنید ، در عوض با بالا بردن سطح معیارهای شخصی خود سعی در ساختن آن داشته باشید. سعی کنید مورد ظلم قرار نگیرید ولی هرگز به انجام “تاکتیک های شیطانی” برای به سرانجام رساندن کارتان نروید. هرچقدر اوضاع بد بود شما آقا/خانم منش و با وقار رفتار کنید.
اگر موفق به نگه داشتن گروه با هم در طول زمان در لحظه های خوب و بد شدید, می توانید ادعا کنید که تیم شما یک تیم موفق است. و چنانچه هنری فورد به زیبایی گفت: ” همکاری با یکدیگر موفقیت است.” هنگامی که یک تیم با هم کارکرد, احترام و اعتماد به سختی به دست آمده را با تغییرات در تنظیمات , تاکتیک ها , از دست دادن یا افزایش از اعضای تیم ویا با بالا و پایین شدن فشار کار به خطر نمی اندارد.
اگر شما دوستی دارید, در یک خانواده زندگی می کنید و یا در یک شرکت کار می کنید, اهمیت واقعی پیام هنری فورد را می دانید. مسامهه در هر یک از این نقاط باعث گسسته شدن تار و پود تیم شما خواهد شد و برعکس به اتکا بر هر کدام از این نقاط , موفقیت شما در رسیدن به تیم پویا وهماهنگ را در برخواهد داشت.

انتخاب با شما است!

ترجمه از http://gregghake.com/2011/02/working-together

Like 🙂
7

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند . همینطوری ها !! یکروز دیدم به هم چسبیدن . دقت که کردم دیدم اصلا ” به هم گره خوردند . خیلی سعی کردم بازشون کنم ولی موفق نشدم . آخه این چه کاریه ! یه تاءثر کوچولو از هر چیزی میتونه شرشر اشگهامو راه بندازه . مثلا” :

سر هرپیچی که نا بجا پیچیده !

سر هرفرمانی که نم کشیده و بوی نا اومده سرش !

سر هووی مامانم که اونم بوی نا میداد !

سر حسین که شمر بریدش !

سرسرخی زبون .

سر سرسلامتی.

میبینید تورو خدا چقدر دلیل برای تاءثر و شرشر گریه و این حرفها وجود داره ؟ حالا حق میدید به من ؟ تازه همش هم همین نیست که ، سر صف که نمیتونم به خانمه که ابروهاشو تتو کرده و رنگ موهاش از جدیدترین ژورنالهای ایتالیا انتخاب شده بگم که نه . نمیتونی جلوتر از من بایستی . سر حقم که نمیتونم بگیرم . سر تجربه ای که نکردم . سر زبونی که نمی فهمم . سر حرفی که نمیتونم بزنم . سر دلتنگی . سر بی صبری . سر همهء سرها که میتونند اشگهاموگره بزنند به احساساتم . سر سبزها که سراند و سر سرخها که زبون ، سر سفیدها و سیاه ها و خاکستری نبودنشون .

سر تولد . سر مرگ

دیشب باز یه عالمه گریه کردم . بخاطر عقربی که با دمش زد تو سر خودش و خودکشی کرد.

آخه میدونید از بعد از خودکشی عقربه ، عقربه های ساعتم به سوگ نشستند  و حرکت نمیکنند .و من نمیدونم تو کجای زمان واستادم و درگیر باز کردن کدوم  گرهء اشگها و احساساتم هستم .

حالا فکرش رو بکنید اگه من موفق بشم که دست اشگامو از گردن احساساتم بردارم اونوقت کی واسهء کفتر تشنهء سهراب که از چشمهء گل آلود آب میخوره اشگ بریزه ؟ حالا سبزا به کنار کی سر قبر خالی رنگها مشکی بپوشه ؟؟

منکه سر در نمیارم از تقدیر دست به گریبون اشگام با احساساتم . ولی لابد که بهتره این دست ازگردن این حس برداشته نشه والا که یخ میزنه دنیا از بی مروتی …………

 

Like 🙂
7

خدای آزتکها

آزتکها به نامهای مختلفی نامیده شده اند ولی آ نچه را که سوای تمام نامها و افسانه ها نظر من را جلب کرد وجود قدرتمند این قوم بود که زندگی و رویاهایشان را افسانه ایی کردآ نچه را که آ زتکهای مکزیکی می جستند شایدهمان باشد که اکنون در قرن بیست و یکم ایرانیها در جای جای این کره خاکی می جویند. ما ایرانیها که شورمان زبانزد و روحمان نا آ رام و تلاشمان اگر چه گسسته است و انسجام نیافته اما تلاشی است بی پایان . دنیا را زیر پا گذاشته ایم تا شاید همان آ رامش خدا گونه را در قلبهای مضطربمان بنشانیم.

به روایت اسطوره ها تنوچکا مکزیکا، کُلهوا مکزیکا از قدرتمندترین سرخپوستان مکزیک در عصر تاریخی بودند. بنا به روایات اساطیری، این قوم بدنبال ایزد خویش، اویتسیلوپوچتلی، که کاهنی در جلوی آنان مجسمه او را حمل می‌کرد و با آنان صحبت می‌داشت، از آزتلان، که سرزمینی افسانه‌ای به نظر می‌رسد، آمده‌اند. آ نان دنبال زاویه کوچکی بودند تا ایزد یا خدای بزرگ به

آ رامش برسد آزتکها که از شمال رودخانه کلرادو آمده بودند همچنان در مهاجرت به سر می بردند و می گویند مهاجرت آنها، به سبب آواز پرنده‌ای بود، که بر فراز درختی نشسته و می‌خواند: «تی وی»، این واژه، واژه‌ای بود که به زبان آزتکی، مفهوم ِ«بیا برویم» داشت. آواز” تی وی” ” بیا برویم” همانند عاشقانه ترین آ وازهای امروزی بار مثبتی از فرا خواندن و بودن با هم را دارد. ندایی که به سادگی دیگران را به بودن و ماندن در کنار یکدیگر می خواند و در کنار آ ن رفتن و نماندن – حرکت کردن و جستجو نمودن.

” بیا برویم ” به کجا مهم نیست فقط بیا برویم اما با هم . در راه با هم بودن . اعتماد و عشق را خواهیم ساخت. با من همراه شو شاید صلح یا آ رامش در پشت آ ن پیچ یا گردنه باشد . اما اگر باشد یا نباشد مهم نیست چون تو با منی و خدا در این نزدیکی بین آدمها است. و در راه بودن زندگی است. ماندن مردن است پس بیا برویم. که خدا در صلح بین من و توست. پس بیا برویم. ” تی وی ” “تی وی”

Like 🙂
1

۱۰ رهنمود کاربردی برای کار با معلولین

1.       اگر پیشنهاد کمک می کنید, صبر کنید تا پیشنهادتان قبول شود و به دقت گوش کنید که چه کمکی از شما خواسته می شود.

2.       با شخص معلول مستقیم صحبت کنید نه از طریق شخص ثالث.

3.       همیشه دست بدهید.

4.     خود را  به شخص نابینا  معرفی کنید و وقتی اتاق را ترک می کنید اطلاع دهید.

5.       با اشخاص مطابق سن شان رفتار کنید. از اسم کوچک استفاده نکنید مگر این که از شما بخواهند.

6.       داد نزنید.

7.       بدون اجازه به ویلچیر دست نزنید, روی آن لم ندهید و آن را حرکت ندهید. ویلچیر را مانند تکه ای از بدن صاحبش بدانید.

8.       حواس سگِ نابینایان را پرت نکنید.

9.       در مصاحبت با فرد ی مشکل گفتاری دارد, به دقت گوش دهید و هرگز تظاهر به فهمیدن نکنید. اگر شک دارید بپرسید. صبور باشید. در وسط حرفش نپرید. و جمله اش را تکمیل نکنید.

10.   راحت باشید و از کلمات روزمره  خودتان مانند “گوش کن” و “بعدا می بینمت” استفاده کنید.

Like 🙂
1

اولین شب بی خانمانی من

 

Homeless

برای هر چیزی بار اولی وجود دارد. اولین باری که رانندگی کردم, اولین باری که پایم شکست, اولین باری که سوشی خوردم, اولین باری که رفتم سر کار رفتم, اولین باری که از کار اخراج شدم, و اولین باری که هرگز فراموشش نخواهم کرد اولین بوسه. اولین ها خاطرات قسمت هایی از زندگی و بزرگ شدن ما هستند.

خوب همینطور اولین شبی که در خیابان یا در سر پناه بی خانمانها خوابیدم. اولین باری که بی خانمان میشوید احساس قوی ترس و عدم اطمینان هرگز فراموش نخواهد شد.اگر هرگز بی خانمان نبوده اید خیلی سخت است توضیح دادن خوابیدن در خیابان. ترس و ناامیدی فلج کننده اند. شما فقط وارد جریان میشوید و در همان حال خودتان را ملامت میکیند که چرا به این روز افتاده اید. این خیلی عجیب است زیرا هیچکس فکر نمیکند روزی بی خانمان شود.

من هرگز اولین شب بی خانمانی ام را فراموش نخواهم کرد. ناگهان و بدون هشدار خودم را بی خانمان در محله کوریا تاون نزدیک داون تان لوس آنجلس یافتم. هشیار بودم , پولی نداشتم, جایی نداشتم بروم وکسی را نداشتم که بتوانم برای کمک تلفن بزنم. رسما بی خانمان شده بودم.

این برای من جدید بود. من برای بی خانمانی آموزش ندیده بودم. نمیدانستم چگونه باید زندگی کنم و زنده بمانم. فقط شش ماه قبل , من یک کار خوب در تلویزیون داشتم. نظارت همزمان برنامه هایی مثل چرخ ثروت . اما حالا ورشکسته بودم, تراژدی دردناکی بود.

تصمیم گرفتم از کوریا تاون به شمال هالیوود بروم زیرا آن محله را میشناختم و آنجا راحت بودم. حدود 11 مایل راه رفتم. وقتی رسیدم هوا داشت تاریک میشد و من به فکر افتادم که کجا باید بخوابم. تصمیم گرفتم به پارکی که نزدیک منزل سابقم بود بروم جایی که سابقا در روزهای داغ تابستان در آنجا کنگو درام میزدم. اما وقتی رسیدم متوجه شدم اعضای گنگ در تاریکی دور هم جمع شده اند بنابراین به محل دیگری رفتم.

به راه رفتن در تاریکی پارک ادامه دادم, هیچ کجا احساس امنیت نمیکردم. پاهایم ورم کرده بودند و از نظر احساسی و بدنی خسته بودم, میدانستم بدترین جرایم مثل تیراندازی, حمله , دزدی و کتک کاری درشهر شبها برای مردمی که بیرون میمانند اتفاق میافتد. میدانستم وقتی بیرون میخوابی آسیب پذیر هستی و هر اتفاقی ممکن است بیافتد. به بیشترین اندازه ممکن ترسیده بودم. فکر میکنم حدود ساعت سه صبح بود که یک پارک نزدیک مرکز خرید کوچکی در شمال هالیوود پیدا کردم. خالی بود و آنقدر احساس امنیت کردم که بتوانم دراز بکشم. خیلی زود از خستگی خوابم برد. نمیدانم چقدر زمان گذشت, شاید 20 دقیقه. ناگهان فواره ها شروع به کار کردند. من آنجا در کمال ناباوری و خیس شده از آب دراز کشیده بودم. نمیتوانم توضیح دهم احساس توامان ترس, عصبانیت, آسیب پذیری و بی خانمانی را که در آن لحظه داشتم.

امروز به راحتی به بدشانسی که با فواره ها داشتم میخندم, ولی خاطرات عمیق درد و تنهایی از آن شب همیشه با من خواهد بود.

متاسفانه هر سال هزاران نفر اولین شب بی خانمانی را تجربه میکنند. مهم نیست چه عاملی باعث این بی خانمانی است, اخراج از محل کار , بیکاری, اعتیاد, بیماری روانی, خشونت خانگی,…. اولین شب بی خانمانی خیلی دردناک است. حال تصور کنید یک مشکل شخصی بوجود آمده و شما نه پول دارید, و نه محلی برای زندگی. این اولین شب بی خانمانی شماست. شما چه کار میکنید؟

Like 🙂
5

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،

شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز…

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

رخشان بنی اعتماد

Like 🙂
9

جی بر کراو JAYBER CROW

جی بر کراو JAYBER CROW
رمانی از ویندل بِری WENDELL BERRY
معرفی و ترجمه: فلور
ویندل بری نویسنده و فعال سیاسی ضد جنگ امریکایی در 1934 در ایالت کنتاکی در خانواده ای زمین دار و کشاورز چشم به جهان گشود. او که از فعالان سیاسی ضد جنگ، استاد دانشگاه، سخنران و دریافت کننده جوایز بسیاری است معتقد است مایه دوام و سلامت یک جامعه این است که افراد ان بشدت در کنار هم باشند و نیروی خود را صرف پیشرفت همگانی کنند. به باور او این کاملا مغایر راهی است که جامعه امریکا بعنوان سردمدار پیشرفت های مدرن، البته از نوع غربی آن، پس از پایان جنگ دوم جهانی در پیش گرفته است. او عمیقا بر این باور است که راهی که دولتمردان امریکایی برای مردم خود دیکته می کنند حتما به “ترکستان” ختم خواهد شد. می توانید در باره کارها و نظراتش در سایت های مختلف اینترنت بیشتر تحقیق کنید.
در اینجا من تنها ترجمه بخش بسیار کوتاهی از دو فصل مختلف کتاب جی بر کراو او را، به رسم معرفی و جلب توجه دوستان علاقمند آورده ام. امید که خوشتان بیاید.
جی بر که نام اصلی او یونس است تنها سلمانی مردانه در پورت ویلیام را اداره می کند. او که از کودکی یتیم بوده و در یتیم خانه وابسته به کلیسا بزرگ شده است، افکار و اعتقادات جالبی دارد. و اگرچه هیچ کس را در پورت ویلیام ندارد و صاحب هیچ ثروتی نیست، اما پورت ویلیام را بشدت دوست دارد و به ساکنان آن مهر می ورزد. بخش گسترده ای از کتاب گفتگوهایی است که جی بر با خود دارد و کند و کاوی است که در روح او می گذرد.

دوران تاریکی ها
اگر می خواستید پورت ویلیام را روی نقشه پیدا کنید، باید نقشه خیلی بزرگی می کشیدید. در نقشه رایج بزرگ راه های ایالتی، پورت ویلیام از نقطه ای که نشانش می داد هم کوچکتر بود. برای رهبران جهان، ان ها که سر نخ های قدرت را بدست داشتند، ما اهالی پورت ویلیام در فضایی به مراتب کوچکتر از نقطه ای که در آخر جمله می گذارند به دنیا می آمدیم و درگیری های خود را با دنیا پیش می بردیم. بنا براین بدیهی است که هیچیک از آن ها برای پیش برد نظرات و برنامه های جهانی خویش با اهالی پورت ویلیام مشورت نمی کردند.هزاران نفر از رهبران کشور و ایالت،اعضای کابینه، هیئت مدیره کارخانجات و موسسات مالی، دانشجویان و دانشگاهیان، هیئت مدیره و رهبران کلیسا، می آمدند و می رفتند بدون آنکه نامی از پورت ویلیام و مردمش به گوششان رسیده باشد. و آیا چند تا از این مکان های بی نام و نشان در جهان هست؟ می شود گفت جهان اصولا موزاییکی است متشکل از همین جاهای کوچک و بی اهمیت. و در چشم مدیران و رهبران جهان این مکان های بی نام و نشان به روی هم جمع نمی شوند و جای بزرگ و مشخصی را نمی سازند. آنها فقط مجموعه ای اعداد و ارقام و حرف و کلمه می سازند.
شهر کوچکی مثل پورت ویلیام در این دوران به مردی شباهت دارد که روی سراشیبی یخ زده ایستاده. و در حالی که بشدت در تلاش حفظ خویش است اما هر لحظه بیشتر به ته دره می لغزد. او نه تنها مجبور است با کمبودهای روحی و اخلاقی محلی، با نادانی و بی خبری، با بلایای طبیعی و قحطی و گرسنگی ناشی از آن بجنگد که باید با آن مشکل جهانی، همان که “اخبار” نیز می خوانیمش نیز مقابله کند.
گرفتاری اینجاست که اهالی پورت ویلیام نمی توانند همانگونه که دنیا در بی خبری از آنان بسر می برد، دنیا و رهبرانش را ندیده بگیرند. قدرقدرت های جهانی در شهر کوچک ما شناخته شده اند و اخبار نفوذ و قدرتشان از طرق مختلف به پورت ویلیام می رسد. هرچند امروزه تمام تلاش این قدرتمداران در جهت نابودی و اضمحلال پورت ویلیام های بین المللی است. حتی گاهی ساکنان این شهرهای بی نام و نشان خود نیز مشتاق نابودی خانه و زندگیشان هستند. اما همیشه بخوبی می دانند که تصمیمات بی احساسانه ای که در پایتخت ها و نشست های بین المللی گرفته می شود، برای آن ها درد و رنج و گرفتاری به ارمغان می آورد.
اخبار جنگ دوم جهانی با ما چنین کرد. جنگ دوم جاهایی مثل پورت ویلیام را جز در چشم اهالی خود آن جاها بزرگتر و مشخص تر نکرد. ما، ساکنان پورت ویلیام پیرامون خود را با دقت نگریستیم و دریافتیم هرچیز با ارزش که فراهم آورده ایم در آستانه نابودی است.
در سال 1942 من بیست و هشت ساله بودم و ظاهرا می بایست پاسخ برخی از سوالات اساسی زندگیم را یافته باشم. اما جنگ همان کاری را با افکار من کرد که خیش با زمین کشاورزی می کند. پیرتر از آن بودم که جنبه های قهرمانی و ماجراجویی جنگ فریبم دهد. آنگونه که جوان ترها را می فریفت. بیشتر وقت ها فقط می ترسیدم. برای خودم، برای پورت ویلیام و برای جهان. این ابر تاریک هراس به تنهایی خفه کننده بود و تازه فکر اینکه چرا جنگ پیش آمده و چرا باید در نبرد شرکت کرد هم بر شدت آن می افزود. وقتی جوانتر بودم، با توجه به آنچه شنیده و خوانده بودم، با توجه به عکسهای فراوانی که دیده بودم، جنگ را نیروی سیاه و هراسناکی می دانستم همچون گردبادهای غیرقابل کنترل، که ناگهان به سرزمینی یورش می برد و پس از درهم شکستن و نابودی زمین، انچه به جای می گذارد تخته سنگ های معلق، خانه و مزرعه درهم شکسته، گیاهان در هم فرو پیچیده و مرده و انبوه اجساد بیگناهانی است که هر پاره شان در جایی افتاده است. این جنگ هم مانند جنگ پیشین میدان زورآزمایی ماشین برعلیه مردم و خانه و زندگیشان بود. عادلانه یا ظالمانه دانستنش در نتیجه آن تعییری ایجاد نمی کرد. در سیاهی و ویرانی جهان. این واقعیت جنگ کنونی بود و البته واقعیت همه جنگ ها. بُعد تاریک و هیولاوار انسان می آمد تا شهرهای کوچک و ساکنان سخت کوشش را بکوبد و از میان بردارد بدون اینکه حتی زحمت پرسیدن نام آن ها را بخود بدهد. و بی تردید سبب می شد که پورت ویلیام بترسد، خون بدهد، خانواده هایش به عزا بنشینند، و امیدهایشان نابود شود.
بخوبی می دانستم که نبرد تازه خیلی هم تازه نیست. همان جدال قدیمی است که دوباره بازگشته. سبب بازگشت آن چیست؟ به گمان من بازگشته زیرا مردم در دوست داشتن یکدگر شکست خورده اند. در دوست داشتن دشمنان خود شکست خورده اند. خوشحال بودم که مدرسه کشیش شدن را خیلی وقت پیش رها کرده ام. وگرنه باید در میان مردم براه می افتادم و وانمود می کردم عیسی مسیح هیچگاه بما نگفته دشمنانتات را دوست بدارید.
اندیشیدن به این سفارش حکیمانه که دشمنانتان را دوست بدارید بخودی خود در تعارض با جنگ است. حتی مجبور به اجرای آن نیستی. مجبور نیستی دشمنانت را واقعا دوست بداری. فقط کافی است به آن فکر کنی و پورت ویلیام روی نقشه جهان بزرگ و مشخص می شود. چهره اش را می بینی و در شادی و اندوهش شریک می شوی.
هرچه می کوشیدم نمی توانستم بین جنگ و پورت ویلیام رابطه برقرار کنم. پورت ویلیام جنگ نیافریده بود. پورت ویلیام گاهی دعوا مرافعه راه می انداخت. گاهی بزن بزن هم می کرد، ولی هرگز، هرگز جنگ نمی آفرید. برای آفرینش جنگ قدرت لازم است و سازماندهی و رهبری، مقدار زیادی مهارت و نبوغ، و البته پول فراوان و بادآورده. مسلما در جنگ درست مثل بازی های سیاسی پورت ویلیام محکوم به تحمل ناکامی هایی بود که خود سهمی در آفرینش آن ها نداشت. سال هاست که ریزبینانه برسی می کنم و هنوز نمی توانم غیر از مرگ و ناکامی رابطه ای میان پورت ویلیام و جنگ بیابم. تنها مرگ و ناکامی. در مورد اشتراکات پورت ویلیام و ایالات متحده هم درمانده ام. بنظر می رسد “ملت” تنها یک ایده است در حالیکه پورت ویلیام چنین نیست. شاید میان شهرها و روستا های کوچک و ایده های بزرگ هیچ رابطه مشترکی نیست. گمان می کنم نباشد.
آیا فکر می کردم سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن دشمنانشان هستند؟ البته که نه. اصولا سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن هیچ چیز نیستند. آیا گمان می بردم دوست داشتن دشمنان بر طول عمر بشر می افزاید؟ مثلا آنان که دشمنانشان را دوست دارند سال های بیشتری زندگی خواهند کرد؟ البته که نه.
آیا این جنگ عادلانه ای بود؟ برای بشریت خوب بود؟ می دانستم که امکان ندارد. که حتما نیست. آیا اجتناب پذیر بود؟
این را نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم.

دوران فروپاشی
آسی کیت در بهار 1961 مرد. حالا که به آن فکر می کنم می بینم مرگ او در حقیقت آغاز دوران دشوار دیگری برای پورت ویلیام بود. و البته برای همه شهرهای کوچک و بی نام و نشان مثل آن. هنوز و مثل همیشه پورت ویلیامی ها با “اخبار” کلنجار می رفتند. اخبار محلی فقط حرف بود. واگویه های پایان ناپذیری مردمی که از نگریستن به شهر خود و گوش دادن به آن سیر نمی شدند. اما اخبار دیگر، اخبار جهان، بنظر می رسید تنها حول دو محور در چرخشند. جنگ و اقتصاد.
می دانم که گروهی با برجسته کردن این دو و محور قرار دادنشان موافق نیستند. اما هر چه می گذرد “جنگ” و “اقتصاد” بیشتر چهره فرمانروایانه و بلامنازع خود را نمودار می سازند. تردید نداشتم جنگ همان یگانه جهنمی است که همواره روشن و آماده، جهان را زیر نظر دارد. همیشه در زیر خاکستر منتظر است تا شعله برافروزد. ملت ها نیز بخوبی این را می دانستند و به همین سبب همواره برای زمان شعله ور گشتن آتش جنگ هزینه های کلان می کردند و سلاح و سرباز آماده می ساختند. زمانی که می دانستند دیر یا زود خواهد رسید.
از آن گدشته چنین بنظر می رسید که “جنگ” و “اقتصاد” رابطه خویشاوندی نزدیکی هم با هم دارند. آن ها دوقلو های سیامی زمان ما بودند. با لباس های یکسان و سرهای بهم پیوسته، هر لحظه آماده بودند تا به محض آماده شدن موقعیت به یکدیگر بپیوندند و یکی شوند. جنگ بهترین بستر رشد برای اقتصاد بود. همیشه نوعی میهن پرستی پُر آب و رنگ به جنگ پیوسته بود که باعث افزایش آبروی اقتصاد می شد. بقول تروی چاتام (یکی از ساکنان پورت ویلیام)، پول توی جنگ بود. بماند که تروی چاتام خودش ابزاری در مشت اقتصاد بود. مثل سرب که در ساخت قلم لازم است یا در ساخت اسلحه. وقتی کاملا مورد بهره برداری قرار گرفت، وقتی تاریخ مصرفش به پایان رسید، به گوشه ای پرتاب می شد. اقتصاد به هیچکس فرصت دوباره ای نخواهد داد.
وقتی می گویم پورت ویلیام دور جدیدی از سختی ها را دردهه 60 آغاز کرد، منظورم آن نیست که وارد دورانی متلاطم و طوفانی شد و با سلامت راهش را به یک هوای پاک آفتابی گشود. نه. منظورم آن است که وارد مرحله ای شد که پایانش مرگ و نیستی او بود. اگرچه آن روزها هنوز وقت داشت و شانس خود را کاملا از دست نداده بود. و در این جا، بقول معروف همراه با تاثر برای فنا و نابودی این جامعه کوچک و منسجم و برادرانه به عوامل گوناگون نابودی آن بشدت معترضم.
ممکن است بگویید من هم پیرمرد عقب نگر دیگری هستم که با هر نوع پیشرفت و ترقی و تغییر مخالفم. اما باید بدانید که خودم هم این احتمال را با دقت بررسی کرده ام و اکنون آماده ام تا توسط هرکس که به جامعه ای منسجم و برادرانه معتقد است مورد نقد قرار بگیرم. توسط هرکس که بتواند به من ثابت کند چطور ممکن است با انهدام و فروپاشی جوامع منسجم و برادرانه دنیا به جلو حرکت کند و جای بهتری برای زندگی شود.

Like 🙂
2

کاهش خشونت در رانندگی

اگر در خارج از ایران رانندگی می کنید, عرف جامعه شما را به رعایت نکات زیر وا خواهد داشت. یکی از دلایل آن این است که حداقل برای دریافت گواهینامه مجبور به خواندن لیست زیرهستید. البته درست است که با یک گل بهار نمی شود ولی اگر دقت کرده باشید فرهنگ رانندگی از یک منطقه تا منطقه دیگر بطور محسوسی تغییر می کند. و این بدین معنی است که فرهنگ رانندگی برآیند رفتار یک یک ماست. به امید روزی که این موارد جزو عرف ما هم بشود. اگر دوستی دارید که به آدابکده در اینترنت دسترسی ندارد, این لیست را برایش پرینت کنید.

روشهای پرهیز از عصبانی کردن دیگر رانندگان:

  • قوانین را بدانید و از آنها تبعیت کنید
  • به قدر کافی از ماشین جلو فاصله بگیرید
  • حق تقدم را با سخاوت واگذار کنید
  • به ماشین هایی که وارد آزاد راه می شوند راه بدهید
  • قصدتان را با راهنما اعلام کنید
  • اگر پشت سرتان صف طولانی درست شده است, به خط کنار بروید
  • اگر احتمال آزار دیدن دیگران می رود از نور بالا استفاده نکنید
  • صدای استریو خود را پایین نگه دارید
  • مسیر سبقت را مسدود نکنید
  • بیشتر از یک جای پارک را اشغال نکنید
  • از بوق بجز در موارد اضطراری استفاده نکنید
  • از پارک کردن در مکان های مخصوص ویلچیر خودداری کنید
  • سر دیگران رانندگان داد نزنید
  • از اشتباه دیگران درگذرید
  • وقت خوش خود را با قضاوت رانندگی دیگران خراب نکنید
  • بدانید که اگر دیر راه افتاده اید دیر خواهید رسید. از رانندگی برای جبران  دیر راه افتادنتان استفاده نکنید
  • به دیگران چنان احترام بگذارید که دوست دارید به شما احترام بگذارند
Like 🙂
0

ارتباط چشمی: مهمترین ابزار در ارتباط

ارتباط چشمی: مهمترین ابزار در ارتباط

ارتباط چشمی شما چگونه است؟ پرخاشگر؟ ملایم و مهربان؟ جذاب؟ آیا با چشمهایتان می توانید کسی را دوست داشته باشید؟ ارتباط چشمی هنری است که نیاز به مهارت بسیار زیاد دارد اما برای موثر بودن روابط، حیاتی است. چطور می توانیم ارتباط چشمی بهتری داشته باشیم؟
ارتباط چشمی، ارتباط اجتماعی لازم را برای فردی که به او گوش می دهید یا با او حرف می زنید فراهم میکند. ارتباط چشمی زیاد باعث می شود دیگران تصور کنند فردی متجاوز هستید؛ ارتباط چشمی کم هم باعث می شود دیگران تصور کنند علاقه ای به صحبت های آنان ندارید. از اینرو ارتباط چشمی در برقراری ارتباط با دیکران مهارت بسیار زیادی را طلب می کند. فروشنده ها، سیاست مداران، و سخنگویان معمولاً بالاترین مهارت را در این زمینه دار هستند.
اهمیت ارتباط چشمی وقتی بر من آشکار شد که مجبور بودم برای مشاوره چشم در چشم افراد نگاه کنم. تجربه به من نشان داد که وقتی نگاهم را از آنها می گرفتم، فرد صحبت خود را قطع می کرد. و وقتی ارتباط چشمیم را با او حفظ می کردم، فرد با تصور اینکه صحبت هایش مورد علاقه و توجه من است، به حرف زدن ادامه می داد.
● علائم روحی ارتباط چشمی
دست فروش ها معمولاً از اهمیت ارتباط چشمی به خوبی آگاهی دارند چون برای فروش محصولات خود باید مشتریان احتمالی را علاقه مند نگه دارند. وقتی شما به چیزی علاقه مندید یا چیزی توجه شما را جلب می کند، مردمک چشمانتان گشاد میشود و این می تواند علامت خوبی برای فروشنده باشد.
همچنین وقتی همسرتان از نظر جنسی توجه شما را جلب می کند، باز هم مردمک چشمانتان گشاد می شود و معمولاً بیشتر از حد نرمال به وی خیره می شوید. من وقتی مجرد بودم همیشه از چشمهای دیگران می فهمیدم که به من علاقه دارند یا نه.
● ارتباطات روزانه و ارتباط چشمی
همه ما در زندگی روزمره خود از ارتباطات چشمی استفاده می کنیم، از اینرو بهتر است بهترین راه و روش برای استفاده از چشمانمان را یاد بگیریم.
برخی موقعیت های خاص، استفاده متفاوتی از چشمان را طلب می کند. برای مثال، وقتی مشغول مشاجره و دعوا هستید، بهتر است که بتوانید نگاه خیره تان را طولانی تر نگه دارید. وقتی می خواهید به کسی احترام بگذارید بهتر است نگاهتان را پایین بیندازید. وقتی کسی را دوست دارید بهتر است به عمق چشمان طرف مقابل خیره شوید
● ۶ راه برای تقویت و ارتقاء مهارت های ارتباط چشمی
۱) صحبت کردن با یک گروه: وقتی با گروهی از مردم صحبت می کنید، خیلی خوب است که بتوانید ارتباط جشمی مستقیم با شنونده های خود برقرار کنید. اما اگر در صحبت ارتباط چشمی را فقط با یکی از اعضاء گروه حفظ کنید، باعث می شود بقیه شنونده ها دیگر به حرف هایتان گوش نکنند. از اینرو با هر جمله جدید باید روی یکی از شنوده ها متمرکز شوید. با این روش با همه افراد گروه صحبت خواهید کرد و همه آنها را به گوش کردن علاقه مند می کنید
۲) صحبت کردن با فرد: برقراری ارتیاظ چشمی موقع حرف زدن با کسی بسیار عالی است اما اگر بخواهید عمیقاً به طرف مقابل خیره شوید، موجب ناراحتی فرد خواهد شد. برای مقابله با چنین مشکلی، هر ۵ ثانیه یکبار ازتباط خود را قطع کنید. اما حواستان باشد موقع قطع کردن ارتباط چشمی خود نگاهتان را پایین نیندازید چون باعث می شود فرد مقابل تصور کند حرفتان تمام شده است. درعوض به بالا یا به اطراف نگاه کنید، طوری که انگار می خواهید چیزی را به یاد بیاورید
۳) گوش کردن به فرد: موقع گوش کردن به صحبت های کسی اگر بخواهید خیلی خیره به آنها نگاه کنید، ممکن است صحبت کردن برایشان دشوار شود. تکنیکی که من موقع مشاوره با بیمارانم به کار می گیریم، تکنیکی است که آنرا مثلث می نامم. در این تکنیک من ۵ ثانیه به یک چشم، ۵ ثانیه به چشم دیگر، و ۵ ثانیه بعد به دهان فرد نگاه می کنم و چرخه را همینطور دنبال می کنم. این تکنیک به همراه مهارت ها و تکنیک های گوش کردن دیگر مثل تکان های سر یا کلام های کوتاه تایید بهترین راه برای نشان دادن علاقه خود به شنیدن حرف طرف مقابل است
۴) مشاجرات: مشاجره و دعوا با کسی هم خود مهارت های خاص خود را می طلبد. در چنین موقعیتی اگر بتوانید نگاه خیره خود را به طرف مقابل نگه دارید، نشاندهنده قدرت شما خواهد بود. اما اگر موقع مشاجره به اطراف نگاه کنید مطمئن باشید که در بحث شکست خواهید خورد. البته این مسئله به اینکه به چه کسی دعوا می کنید هم بستگی دارد اما به طور کلی در مشاجرات و دعواها موقع حرف زدن یا گوش دادن بهتر است که به فرد خیره بمانید. با این روش احتمالاً طرف مقابل هم سعی خواهد کرد که به شما خیره شود. اما میدان را از دست ندهید و از نگاه های خیره او در نروید
۵) مجذوب کردن فرد: وقتی سعی می کنید کسی را مجذوب خود کنید و علاقه خود را نیز به آنها نشان دهید، می توانید با چشمانتان حرف بزنید و گوش دهید. وقتی کسی که دوستش دارید صحبت می کند، از کل صورت بعنوان نقطه کانونی استفاده کنید. به چشمانشان نگاه کنید، به آنچه می گویند گوش دهید، در مواقع مناسب لبخند بزنید، در مواقع مناسب ابروهایتان را بالا ببرید، و…اگر احساس کردید که به آنها خیره شده اید، نگاهتان را به سمت نقاط دیگر صورتشان مثل لب ها، گونه ها، بینی معطوف کرده و دوباره به سمت چشمها برگردانید. لبخند زدن موقع گوش دادن به کسی راهی بسیار عالی برای نشان دادن علاقه تان به صحبت های آنان است. البته مراقب باشید وقتی حرف های غمگین به شما می زنند به آنها لبخند جواب ندهید. باید هم با چشمانتان و هم با گوش هایتان به حرف های طرف مقابل گوش دهید
۶) دوست داشتن فرد: من و همسرم معمولاً نگاه های خیره طولانی به همدیگر می اندازیم و گاهی اوقات نگاه کردن بدون بر زبان آوردن حرفی بسیار تاثیرگذار خواهد بود. اینکار ارتباطی عمیق بین ما ایجاد می کند. در چنین موقعیت هایی برای عمق دادن به نگاه خود می توانید تصور کنید که به درون بدن فرد مقابل رفته اید و روحتان به همدیگر عشق می ورزد. حس کنید که می خواهید روح آنها را لمس کنید. اینکار باعث ترشح آدرنالین در بدن شده و مردمک هایتان را گشادتر می کند

Like 🙂
7

سه‌شنبه‌ها با موري

موري با صداي بلند در دستمال كاغذي فين كرد. «از نظر تو كه اشكالي ندارد؟» منظورم گريه كردن مردهاست.»

به سرعت جوابش را دادم. البته كه نه.

«آه ميچ روزي مي‌آيد كه برايت ثابت مي‌شود كه مردها هم مي‌توانند گريه كنند.»

گفتم بله، بله.

«بله، بله.»

خنديديم، حدود بيست سال قبل هم همين حرف را مي‌زد. اغلب هم روزهاي سه‌شنبه بود. در واقع سه‌شنبه‌ها ما هميشه با هم بوديم. اغلب دوره‌هاي آموزشي من با موري روزهاي سه‌شنبه بود. سه‌شنبه‌ها موري كار دفتري مي‌كرد. من هم كه رساله‌ي پايان تحصيلي‌ام را به راهنمايي او انتخاب كرده بودم، اغلب براي مشورت روزهاي سه‌شنبه به او مراجعه مي‌كرد. اغلب به اتفاق پشت ميزش مي‌نشستيم و درباره‌ي رساله‌ام حرف مي‌زديم.

حالا هم بعد از گذشت سال‌ها، باز روزهاي سه‌شنبه بود كه به خانه‌اش مي‌رفتم. موضوع را با موري در ميان گذاشتم.

موري گفت: «ما مردمان روز سه‌شنبه هستيم.»

و من تكرار كردم مردمان روز سه‌شنبه.

موري تبسم كرد.

«ميچ تو به موضوع توجه داشتن من به كساني اشاره كردي كه آنها را نمي‌شناسم. اما مي‌داني از اين بيماري چه چيزهايي مي‌آموزم؟»

چه چيزهايي؟

«مهم‌ترين چيزها در زندگي این است كه بداني چگونه به ديگران عشق بورزي و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوي.»

صدايش به نجوا تبديل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه كند. فكر مي‌كنيم كه شايسته اين عشق نيستيم. فكر مي‌كنيم اگر عشق را به وجودمان راه دهيم، بيش از اندازه نرم مي‌شويم. اما انسان فرزانه‌اي به نام لي واين جان كلام را گفت. او گفت: «عشق تنها حركت منطقي است.»

موري دوباره حرفش را تكرار كرد: «عشق تنها حركت منطقي است.» سپس مكثي كرد تا تأثير حرفش را روي من ارزيابي كند.

سرم را به نشانه‌ي تصديق پايين آوردم. موري به آرامي هوا را از ريه‌هايش بيرون داد.

خم شدم تا او را در آغوش بكشم. اما بعد، بي آنكه روش من باشد، گونه‌اش را بوسيدم. دست‌هاي نحيفش را روي بازوانم احساس كرد. ريش و سبيلش صورتم را لمس كرد.

موري به نجوا گفت: «با اين حساب سه‌شنبه‌ي ديگر هم مي‌آيي؟»

برگرفته از كتاب سه‌شنبه‌ها با موري / نوشته ميچ آلبوم / ترجمه مهدي قراچه‌داغي / انتشارات البرز

Like 🙂
2