مارك و پلو

برگرفته از كتاب مارك و پلو (مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عكس‌هاي منصور ضابطيان) سال چاپ: 1389ـ  انتشارات مثلث

فرانسه / پاريس

كتاب خواندن در پاريس حسابي حرص آدم را در مي‌آورد. هر كسي را مي‌بيني، يك كتاب در دست دارد و تند تند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمي‌شناسد. سياه و سفيد و مرد و زن و بچه هم نمي‌شناسد. انگار همه در يك ماراتن عجيب درگير شده‌اند و زمان در حال گذر است. واگن‌هاي مترو گاهي واقعاً آدم را ياد قرائت‌خانه مي‌اندازند، مخصوصاً اينكه ناگهان در يك مقطع خاص كتابي گل مي‌كند و همه مشغول خواندن آن مي‌شود. آنهايي هم كه اهل كتاب نيستند حتماً مجله يا روزنامه‌اي پر شالشان دارند كه وقت‌شان به بيهودگي نگذرد و اگر حتي اين را هم نداشته باشند، مي‌توانند از چندين عنوان مجله و روزنامه‌اي كه به لطف آگهي‌هاي فراوان‌شان به طور رايگان در مترو توزيع مي‌شوند، استفاده كنند. فضاي پاريس هيچ بهانه‌اي براي مطالعه نكردن باقي نمي‌گذارد. شايد براي همين است كه پاريسي‌ها معناي انتظار را چندان نمي‌فهمند، آنها لحظه‌هاي انتظار را با كلمه‌ها پر مي‌كنند.

وقت ورود به موزه‌ي لوور، كارت بين‌المللي خبرنگاري‌ام را به مسئولي كه در يكي از گيت‌هاي ورودي نشسته، نشان مي‌دهم. او كه با ديدن اين كارت احتمالاً تصور كرده علي‌آباد هم دهي است، به نشانه‌ي احترام به يك روزنامه‌نگار از جا بر مي‌خيزد و مي‌پرسد كه دوست دارم كدام بخش موزه را ببينم. طبيعي است كه براي من گنجينه‌هاي ربوده شده از ايران ديدني‌تر است و البته تماشاي تابلوي معروف لبخند ژوكوند. مسئول موزه مرا به بخش ايران راهنمايي مي‌كند و رهايم مي‌كند. ميان يك شگفتي بي‌انتها. تعداد آثار ايراني موجود در موزه چنان زياد است و اندازه‌ي بعضي از آنها چنان عظيم است كه حيرت مي‌كنم چطور اين همه اثر را از ايران به اينجا آورده‌اند. ستون‌هاي تخت جمشيد به اندازه‌هاي واقعي و سالم‌تر از آنچه كه ما در موزه ايران باستان خودمان داريم! ديوارنگاره‌هاي هخامنشي، گاو بالدار آشوري، لوح حمورابي و … حرصم حسابي در مي‌آيد، اما كمي كه مي‌گذرد و تعداد فراوان بازديدكنندگان را مي‌بينم و بچه مدرسه‌هايي كه مرتب از مربيان‌شان درباره‌ي جايي به اسم ايران مي‌پرسند، حالم بهتر مي‌شود. دردناك است كه آدم از دزديده شدن دارايي‌اش خوشحال شود، اما يك لحظه مي‌گويم اگر اينها همچنان پيش ما بود، آيا تا اين حد مراقبش بوديم و آيا مردم جهان مي‌توانستند از اين گنجينه استفاده كنند؟

Like 🙂
2

والدین و سوءرفتارهای کودکان 4

والدین و سوءرفتارهای کودکان

سه پیمان موفق

سه پیمان موفقیت آمیز وجود دارد که هر پدر و مادری برای اینکه در تربیت فرزندان بیشتر موفق شوند،  به آنها نیاز دارند:

1-   داشتن شجاعت برای تغییر و پذیرش ایده های نو. اگر آنچه که شما انجام می دهید اثربخش باشد ، آن را ادامه دهید وگرنه شجاعت داشته باشید که کار دیگری بکنید.

2-   داشتن صبر.اگر فرزند شما  دوازده ساله است، او دوازده سال  زمان داشته که الگوهای رفتاری خودش را بسازد و بهبود بخشد. به فرزندتان برای تغییر کردن زمان بدهید .این همان موردی است که بسیاری از والدین در آن اشتباه می کنند. دنیای کنونی والدین را کم طاقت کرده است ، ما همه کارهای خود را با سرعت انجام می دهیم ، از پخت غذا در مایکروفر گرفته تا عکاسی یک ساعته ، خشکشویی یک ساعته ؛ در واقع فناوری کم طاقتی را به ما آموخته است .

3-   تمرین کردن.هر پدر و مادری(حتی من) باید تمرین کند. فرزندان من ذره ای به این نکته که من روانشناس هستم توجه نمی کنند . وقتی در منزل هستم، یک پدر هستم . مثل شما. من هم باید تمرین کنم . اگر شما بخواهید فقط درباره ایده های جدید مطالعه کنید، ولی آنها را در عمل نشان ندهید ، این کتاب را به شخص دیگری بدهید و یک عصای سحرآمیز بخرید.

لینک نوشته های پیشین

ترجمه از کتاب How to behave  ، نوشته Sal Severe

Like 🙂
1

هفت نصيحت مولانا

1.     گشاده دست و جاري باش و كمك كن (مثل رود)

2.     باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

3.     اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)

4.     وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

5.     متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

6.     بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا)

7.     اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

Like 🙂
13

سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

آداب بوفه

بوفه غذا ممکن است به صحنه محاصره قلعه باستیل شبیه باشد. شاید به این دلیل است که فکر می کنیم ممکن است قبل از اینکه بهره ای بگیریم, میز برچیده شود و دیگران  غذا را تمام کنند و ما گرسنه خواهیم بمانیم.

نتیجه این رویکرد غیر منطقی در بوفه دو اشتباه بزرگ است: نزدیک شدن با سرعت به میز و خوردن بیش از حد غذا.

راه حل ها:

  • قبل از پر کردن غذا در بشقاب خود، به میز ناهار خوری نگاه کنید. اگر ظروف روی میز شماست, لازم نیست در میز بوفه دنبال آنها بگردید. و به یاد داشته باشید، اگر ظروف روی میز بوفه هستند ، برای راحتی خود محل آنها را تغییر ندهید. نگاه کنید که آیا بوفه یک صف دارد یا دو صف. اگر دو صف در حال حرکت هستند ، ظروف را هر دو طرف میز پیدا خواهید کرد.
  • نوبت خود را در صف حفظ کنید. جنسیت و امتیازات شما در صف بوفه کار نمی کنند ، بنابراین سعی نکنید از دیگران پیشی بگیرید.
  • در رستوران ویا هتل اگر غذای مورد علاقه شما کم است، به آسانی می توانید درخواست پر کردن آن را بکنید ولی در یک مهمانی خصوصی، این کار را نکنید.
  • دوباره و سه باره به سر میز بوفه رفتن کاملا طبیعی است پس بیش از حد بشقاب خود را پر نکنید. بشقاب تل انبار شده ناقض کل ایده یک بوفه، که  ارائه غذاها ی متنوع برای سلیقه  ها و اشتها ی متنوع است می باشد.
  • در محل هایی که غذا برای شما سرو می شود, به محدودیت های خدمت کار دقت داشته باشید. درخواست های معمولی اشکالی ندارد ولی درخواست هایی که از عهده خدمت کار بیرون است نکنید. مثلا در قسمت نیمرو در خواست املت یا خاگینه نکنید.
  • در رستوران باید تعداد زیادی بشقاب موجود باشد. پس برای درخواست بشقاب تمییز برای دور دوم بوفه تان رو دروایستی نکنید. و در مهمانی خصوصی بعید است بتوانید از بشقاب تمییز استفاده کنید. در هر صورت بشقاب های کثیف را روی هم تل انبار نکنید.
  • اگر هنگام ترک بوفه از شما دعوت شد که به میزی بپیوندید, یا آن را با مهربانی بپذیرید و یا با مهربانی رد کنید. مثلا بگویید من به جواد آقا قول داده ام که سر میز او بنشینم.
  • گرچه همه بطور متناوب میز را برای بوفه ترک می کنند, همچنان فرصت را برای باز کردن باب مکالمه غنیمت بشمارید. اگر فرد جدیدی در بین شماست با سئوالی مختصر به او فرصت به جمع پیوستن بدهید ولی اگر برایش سخت بود اصرار نکنید.
  • اگر میز تان را برای بوفه ترک می کنید, دستمال خود را روی دسته صندلی بگذارید.
  • اگر غذا را به صورت ایستاده میل می فرمایید, پر نکردن بشقابتان ضرورت بیشتری پیدا می کند. از محاسن مهمانی ایستاده این است که می توانید به آرامی حرکت کنید و با افراد بیشتری گپ بزنید. ولی مراقب باشید که راه  دیگران را سد نکنید.
Like 🙂
1

قانون کامیون حمل زباله

کامیون حمل زباله

روزی من با تاکسی عازم فرودگاه بودم.ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین از محل پارک پرید وسط جاده درست جلوی ما .رانندهء تاکسی من محکم ترمز گرفت ، طوریکه سرش با فرمون برخورد کرد.ماشین سُر خورد ، ولی نهایتاً به فاصله چند سانتیمتراز اون ماشین متوقف شد!ناگهان راننده اون ماشین سرش رو بيرون آورد و شروع کرد به فحاشی و فریادزدن به طرف ما.امـّا راننده تاکسی من ، فقط لبخند زد و برای اون شخص دست تکون داد وخیلی دوستانه برخورد کرد.با تعجب ازش پرسیدم : چرا شما اين رفتار رو کردین؟!مرتیکه نزدیک بود ماشین رو از بین ببره و ما رابه کشتن بده !اینجا بود که راننده تاکسی درسی رو به من آموخت که هرگز فراموش نکرده ونخواهم کرد :(( قانون کامیون حمل زباله ))اون توضیح داد که : خیلی از آدما مثل کامیون های حمل زباله هستن .وجود اونا ، سرشار از آشغال ، ناکامی و خشم ، و پُرازنا اُمیدیه ؛وقتی آشغال در اعماق وجودشون تلنبار می شه ، دنبال جایی میگردن تا اونرو تخلیه کنن و گاهی اوقات ممکنه روی شما خالی کنن .به خودتون نگیرین . فقط لبخند بزنین ، دست تکون بدین ، و براشون آرزویخیر کنین ، و برین !آشغال های اونا رو نگیرین تا مجبور بشید روی بقیه اطرافیانتون تو منزل ،سرکار، یا توی خیابون پخش کنيد.حرف آخر اینه که افراد موفق اجازه نمی دن که کامیون های آشغال دیگران ،روز قشنگشون رو خراب کـُـنه و باعث ناراحتی اونها بشه.زندگی خیلی کوتاهتر از اونه که صبح با تأسف از خواب بیدار شین ، و شب با حسرت به رختخواب برین!از این رو ؛ افرادی رو که با شما خوب رفتار می کنن دوست داشته باشین وبرای اونهایی که رفتار نامناسبی دارن دُعا کنین .” زندگی ده درصدش چیزیه که شما می سازین و نود درصدش ، نحوه  برداشت شماست! “

Like 🙂
6

سه‌شنبه‌ها با موري

موري با صداي بلند در دستمال كاغذي فين كرد. «از نظر تو كه اشكالي ندارد؟» منظورم گريه كردن مردهاست.»

به سرعت جوابش را دادم. البته كه نه.

«آه ميچ روزي مي‌آيد كه برايت ثابت مي‌شود كه مردها هم مي‌توانند گريه كنند.»

گفتم بله، بله.

«بله، بله.»

خنديديم، حدود بيست سال قبل هم همين حرف را مي‌زد. اغلب هم روزهاي سه‌شنبه بود. در واقع سه‌شنبه‌ها ما هميشه با هم بوديم. اغلب دوره‌هاي آموزشي من با موري روزهاي سه‌شنبه بود. سه‌شنبه‌ها موري كار دفتري مي‌كرد. من هم كه رساله‌ي پايان تحصيلي‌ام را به راهنمايي او انتخاب كرده بودم، اغلب براي مشورت روزهاي سه‌شنبه به او مراجعه مي‌كرد. اغلب به اتفاق پشت ميزش مي‌نشستيم و درباره‌ي رساله‌ام حرف مي‌زديم.

حالا هم بعد از گذشت سال‌ها، باز روزهاي سه‌شنبه بود كه به خانه‌اش مي‌رفتم. موضوع را با موري در ميان گذاشتم.

موري گفت: «ما مردمان روز سه‌شنبه هستيم.»

و من تكرار كردم مردمان روز سه‌شنبه.

موري تبسم كرد.

«ميچ تو به موضوع توجه داشتن من به كساني اشاره كردي كه آنها را نمي‌شناسم. اما مي‌داني از اين بيماري چه چيزهايي مي‌آموزم؟»

چه چيزهايي؟

«مهم‌ترين چيزها در زندگي این است كه بداني چگونه به ديگران عشق بورزي و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوي.»

صدايش به نجوا تبديل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه كند. فكر مي‌كنيم كه شايسته اين عشق نيستيم. فكر مي‌كنيم اگر عشق را به وجودمان راه دهيم، بيش از اندازه نرم مي‌شويم. اما انسان فرزانه‌اي به نام لي واين جان كلام را گفت. او گفت: «عشق تنها حركت منطقي است.»

موري دوباره حرفش را تكرار كرد: «عشق تنها حركت منطقي است.» سپس مكثي كرد تا تأثير حرفش را روي من ارزيابي كند.

سرم را به نشانه‌ي تصديق پايين آوردم. موري به آرامي هوا را از ريه‌هايش بيرون داد.

خم شدم تا او را در آغوش بكشم. اما بعد، بي آنكه روش من باشد، گونه‌اش را بوسيدم. دست‌هاي نحيفش را روي بازوانم احساس كرد. ريش و سبيلش صورتم را لمس كرد.

موري به نجوا گفت: «با اين حساب سه‌شنبه‌ي ديگر هم مي‌آيي؟»

برگرفته از كتاب سه‌شنبه‌ها با موري / نوشته ميچ آلبوم / ترجمه مهدي قراچه‌داغي / انتشارات البرز

Like 🙂
2

بهانه

بهترین راه برای موفقیت در زندگی اجتناب از عادت ناخوشايند بهانه آوردن است. هر بهانه ای که می آورید نشان دهنده انرژی هدر رفته ای است که می توانست در مسير موفقیت شما و در جهت تلاش برای غلبه بر مشکلات  به کار رود.

جرج واشنگتن می گوید:“نود و نه درصد شکست ها از آن کسانی است که بهانه می آورند.”

شما براي رسيدن به نتيجه اي موفقيت آميزبه اندازه کافی قوی، با هوش، با استعداد، با مهارت ، و لایق هستید. موفق ترین رییس هایی که دیده ام آنهایی هستند که در کمک به دیگران متخصص اند.  ابراز خود، يكي از نيازهاي انسانها است و نيازي به بهانه آوردن نيست.

ردیارد کپلینگ گفته است: ” ما چهل میلیون دلیل برای شکست خوردن داریم، اما نه حتی یک بهانه.”

خوب است به جای فعال  بودن در مرکز یک گروه و استادانه بهانه آوردن،  جرات کنیم و جزو یک درصد از کسانی باشیم که بدون بهانه آوردن , باهوشمندی، لیاقت و اعتماد به نفس به دلایل شکست اشاره می کنند.

Like 🙂
5

فلسفه برای کودکان و نوجوانان چیست؟

 

آنچه در پی می آید خلاصه ای است از دو فصل اول کتاب کند و کاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان اثر سعید ناجی ج اول ناشر، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی

پرفسور متیو لیپمن بنیانگذار برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان است . وی دکترای خود را در 1954 از گروه فلسفه دانشگاه کلمبیا گرفت. 18 سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتی مونتکلر رفت و در آنجا پژوهشگاه توسعه و پیشبرد فلسفه برای کودکان را تاسیس کرد. برنامه او – یعنی فلسفه برای کودکان – جایزه سال 2001 انجمن فلسفی آمریکا را به خود اختصاص داد. دکتر در یک نشست با آقای ناجی دلیل تاسیس این پژوهشگاه را اینچنین شرح می دهد : در اواخر سالهای 1960 در دانشگاه کلمبیا واقع در نیویورک به درجه استادی فلسفه رسیدم. فکر می کردم دانشجویانم فاقد قدرت استدلال و قدرت داوری هستند، اما برای تقویت قابل ملاحظه قدرت تقکر آنها، دیگر بسیار دیر شده بود. به این نتیجه رسیدم که این کار باید در دوران کودکی انجام می گرفت. باید وقتی کودکان در 11 یا 12 سالگی بودند یک سری دوره های درسی در خصوص تفکر انتقادی را می گذراندند. اما برای تهیه موضوعی قابل فهم و مخاطب پسند، متون درسی باید به شکل داستان نوشته می شد، داستانی درباره کودکانی که در حال اکتشافات منطقی اند. ولی به نظر می رسید که این کار نیز باید با دقت و ظرافت بسیار انجام می گرفت. این داستانها باید راجع به کودکانی می بود که در زمینه فلسفه به اکتاشفات می پرداختند. این کارگاه های فلسفی به این شکل است که بچه های یک کلاس همراه معلمشان حلقه وار دور هم می نشینند و رو در روی هم با یکدیگر به مباحثه می پردازند. شاگردان قسمت تعیین شده کتاب را با صدای بلند می خوانند البته نه بیشتر از یک پاراگراف و پس از اتمام این پاراگراف معلم پرسش ها را شروع می کنند که آیا در این متن چیز مبهمی وجود دارد؟ و یا اینکه آیا می توانید احساس خودتان را در قالب یک پرسش بیان کنید؟ این روش است که فکر آنها را بر می انگیزد و تا زمانی که قابلیت نقادی و خود انتقادی را در آنها پدید نیاورد آرام نمی گیرد. و این به نوبه خود آنها را سمت خود اصلاحی سوق می دهد و اگر معلم یا مربی به طرز مناسبی آموزش ببیند و آماده باشد کودکان احساس می کنند که در زمان اجرای این برنامه در خانه هستند و معمولا آنقدر لذت می برند که در پایان کلاس، اتمام کلاس برایشان ناگوار جلوه می کند. البته هدف این نیست که کودکان را به فیلسوفانی کوچک تبدیل کنیم بلکه به آنها کمک می شود تا تفکری بهتر از قبل داشته باشد و در نتیجه افق دید آنها وسیع تر می شود و می آموزد چگونه باید فکر کرد. و در نتیجه می توان گفت فلسفه برای کودکان را می توان بهترین رویکرد در بهبود تفکر کودکان دانست. دلایل این امر به طور خلاصه:

1 – ایجاد علاقه

2- هیجان

3 – تفکر انتقادی

4 – ارزش ها

5 – خلاقیت

6- جمعی بودن

در برنامه فلسفه برای کودکان بر رویکرد حداقلی آن به افزودن یک درس به سایر درسها اکتفا می شود ولی در رویکرد حداکثری سعی برآن شده که کل مبانی نظام آموزشی متحول شود. درک سنتی مردم از آموزش و پرورش که در آن همه راه ها به دوران باستان ختم می شود، یعنی حرفهای بزرگتر ها را طوطی وار حفظ و تکرار کردن و حال برنامه فلسفه برای کودکان وادار کردن کودکان که خودشان به طور مستقل فکر کنند. و همچنین آموزش داوری و قضاوت و اینکه معلمان فکر کردن را به دانش آموزان بیاموزند. برنامه لیپمن حماسه سقراطی نام گرفته است سقراطی به معنای مامایی است. بدین معنی که ماماها به مادران کمک می کنند تا نوزادانشان را دنیا آورند و در این برنامه کمک به کودکان است تا بتوانند خودشان به طور مستقل فکر کنند. در برنامه لیپمن سعی شده است به کودکان روش کار فلسفی یا نحوه وارد شدن در کاوش فلسفی را یاد دهد. حال بهتر است کمی درمورد کتابهایی که در این کارگاه ها کار می شود صحبت شود. کتابهای داستانی برنامه لیپمن، داستانهایی درباره اکتشافات فلسفی کودکان است. این داستانها به گونه ای نوشته می شوند که در آن برخی ایده های فلسفی متفاوت بدون ترتیب خاص در صفحات پخش می شود. کودکان با کنجکاوی ذاتی خود نمی توانند از برانگیخته شدن به وسیله آنها اجتناب کنند و دلشان می خواهد سایر اعضای کلاس هم آنها را بیاموزند و مورد بحث قرار دهند. چنین مباحثه ای باید توسط معلم مورد تشویق و حمایت قرار گیرد وبه کودکان روحیه داده شود تا به استعدادهای فلسفی خود ایمان داشته باشند و در ختم این بحث که این کتابهای فلسفه مدارس ابتدایی برای خوانندگان کودک خود باید علاوه بر تدارک مطالب نوع دوستانه به توضیح مجموعه ای از ساختارها و فرایندهای شناختی بپردازند و به این ترتیب پربار شوند.

1- اشکال داوری (تشکیل قضاوت، بیان، عمل، احساس)

2 – انواع تفکر (انتقادی، خلاق، مراقبتی)

3 – نظام ها (مهارت های فکر: استدلال آوری، تحقیق، مفهوم سازی، ترجمه)

4 – کار ذهن ( تصمیم گیری، بررسی، تحیر، حفظ، تبیین، درک و …)

5 – شرایط موثر(امیدواری، علاقه ، احترام، تشویق، جایزه دادن، قدردانی و …)

Like 🙂
9

برگی از روز نگارم :(1)

برگ هجده هزارو دویست وپنجاهم ! ازدفتر خاطرات :اسفند1390

 

امروز به بلندیهای لین ولی رفتیم . در میان راه گفتم : گاه گاهی از اندیشمندان و فیلسوفان گفتاری را می شنوم که پیشتر از آن از دهان مردم کوچه و بازار شنیده ام ، هرچند به زبانی دیگر. به آنها بها نداده ام چرا که گویندگانش ناشناس و یا بی سواد بوده اند .

استاد . .. گفت : درست است ، آنها گاه از راه شهود به حقایقی دست می یابند . ولی فیلسوفان مفاهیم را تئوریزه می کنندو ادله منطقی و عقل پسند می آورند.

من که خدا را صد هزار بار شکر چند واحد روانشناسی را ( بعنوان دروس فرعی) گذرانده و به اعتبار آن به خود اجازه می دهم هر کس را روانکاوی کرده و ریشه ها و انگیزه های درونی و ناخودآگاهش را در عرض چند ثانیه بهتر از فروید و یونگ و.. .. کشف و با نیت سنجی گفتار کنونی اش داوری خود را تکمیل نمایم ! ، بی درنگ استاد را ارزیابی کرده ودردل گفتم گویا ایشان که فلسفه خوانده اند، اینکه ظاهرا فیلسوفان در حد عوام پائین آمدند ، به مذاقشان خوش نیامد و چهره وآوای نه چندان گرم سخن و حالت دفاعی ایشان هم فرضیه مرا ثابت می کند! .درحالی که من فقط می خواستم ارزش عوام را بالا ببرم .

بگذ ریم ، در راه باز گشت گفتگوئی با این مضمون بین اعظم و ایشان در جریان بود که در پاسخ اینکه چه سنجه و معیاری را برای بازشناختن کار درست از نادرست داریم ؟ استاد دو فاکتور (سازه ) عقل و عدالت را بیان می کرد که ناگهان من ، مثل همیشه ( و باصطلاح با د مپائی ! ) میان حرف دیگران پرید م و گفتم :

وقتی می گوئید عدالت ، این یک مفهوم کلی است که بیشتر در روابط اجتماعی بکار می آید ، در حالی که پرسش او بیشتر در میدان روابط فردی است و بنظر من در اینجا می توان دو میزان عقل و انصاف را توصیه کرد .

واژه انصاف هم عملی تر و راحتتر بنظر میآید و هم د رکش دور از ذهن نیست .

استاد گفتند : شما درست می گوئید و اتفاقا جان رالز هم در کتاب (A Theory of Justice  و یا justice as fairness: a restatement” ) همین واژه های عدالت و انصاف و میدانهای آنها را به گستردگی توضیح داده است .

از شنیدن سخنانش خوشحال و ناراحت شدم خوشحال از این جهت که که نمونه خوبی در اثبات ارزش یافته های عوام ( در اینجا، سخن خود من ) ، که ساعتی قبل با ایشان مطرح کرده بود م پیدا شد و یادآورشان شدم .

و اما ناراحت از این بابت که جعفر در اطراف ما نبود که بداند خانمش مشابه ودر حد و حدود جان رالز حرف می زند !

مینا

Like 🙂
5

پروتوکولون

در یونان باستان در مواقع قابل کنترل, برای هر رفتاری قوانین نوشته شده ای وجود داشت که “پروتوکولون” نامیده می شد.  این قوانین در مواقعی که افراد یک جامعه نمی دانستند رفتار درست کدام است کمک می کرد که رفتار درست را انتخاب کنند. بعد از مخلوط شدن فرهنگها با عقاید مختلف این قوانین از بین رفت.

Like 🙂
1

راه‌هایي که می‌توانیم به محیط زیست و بودجه‌مان کمک کنیم.

1.       در صورت امکان از دوچرخه, وسایل همگانی, ماشین اشتراکی استفاده کنید و اگر نه, آهسته تر برانید و باد لاستیک تان را تنظیم نگه دارید.

2.       از وسایل بسته بندی یک بار مصرف استفاده نکنید.

3.       در مصرف آب

  • نگذارید آب شیر باز بماند
  • باغچه را در میان روز آب ندهید
  • در سیفون های قدیمی یک آجر بگذارید
  • از دوش کم ضرب استفاده کنید
  • از ماشین ظرفشویی و لباس شویی وقتی پر است استفاده کنید
  • گیاه های مقاوم تر در برابر بی آبی بکارید

4.       سیگار نکشید. این هم به نفع شما هم خانواده شماست.

5.       از سموم شیمیایی استفاده نکنید.

6.       گربه تان را در خانه نگه دارید. گربه های خانگی در سال یک میلیارد پرنده را می کشند. که باعث بهم زدن تعادل صید و صیادی طبیعی آنها می شود.

7.       گوشت کمتر بخورید. اصولا کمتر بخورید و از محصولات محلی و طبیعی استفاده کنید.

8.       در زمستان اطاق تان را سردتر و در تابستان گرم تر تنظیم کنید. بدن تان به زودی با محیط مطابقت خواهد کرد. نگران نباشید این کاری است که گونه ما برای صدها هزار سال می کرده است.

9.       هرگز باطری ها, ضد یخ, رنگ ها, روغن موتور, و مواد شیمیایی دیگر را در زباله نریزید. آن ها را به محل های مخصوص دفع شان تحویل دهید. بهتر است كه اضافه بر مصرفتان نخريد.

10.   وقتی کارتان را عوض می کنید یا تغییر محل زندگی می دهید, به فکر نزدیک تر کردن مسافت باشید.

11.   هنگام خریدن  ماشین یا لوازم آشپزخانه بازدهی آنها را مد نظر داشته باشید. بهتر است اگر کمتر بخرید.

12.   بطور محلی و جهانی در کارهای محیط زیست  مانند کاهش آلودگی, تمییز کردن فضاهای عمومی مبارزه با تخریب حیاط وحش همکاری کنید.

13.   با کودکتان بیرون بروید و با او درخت بکارید. و به او بگویید به درخت عشق بورزد و این که درخت مهم ترین نیاز برای آینده با ثبات است.

14.   با دست ظرف بشویید.

15.   از سفید کننده های شیمیایی استفاده نکنید. و اگر کردید حداقل آن را استنشاق نکنید. به عنوان روش جایگزین می توانید از سرکه و جوش شیرین و آبلیمو استفاده کنید.

Like 🙂
3

ناصرالدین شاه و تجدد

ناصر الدین شاه سه بار به اروپا رفت. او علاقه وافری به خاطره نویسی داشت که به شکل سه سفرنامه از خود به جا گذاشت. یکی از ویژگی های تجدد، درک ضرورت ضبط و حفظ احوال زندگی روزمره است. تجدد حوزه آنچه را “تاریخی” و “مهم” است، دگرگون می کند. هرآنچه در زندگی اجتماعی می گذرد اهمیتی تاریخی پیدا می کند و حفظ و ضبطش ضروری انگاشته می شود. خاطره نویسی، به عنوان روایت مکتوب فردگرایانه از زندگی، اهمیتی نو می یابد. به عبارت دیگر، گرایش ناصرالدین شاه به درج و حفظ خاطرات و سفرنامه از جنس گامهای ملازم تجدد است.

اما یکی از اسباب تجدد، گذار از نظم مذهبی و به سمت انتظام سیاسی – قانونی و عقلانی است. به عبارت دیگر، با گسترش جریان عرفی شدن، ملاحظات عقلی و قانونی بیش از ملازمات آسمانی و رای استبدادی یا بخت و ستاره، هادی تصمیمات و تحولات اجتماعی و انسانی به شمار می رود. ناصرالدین شاه از سویی دلبسته سنت متجدد خاطره نویسی و از سویی سخت در بند احکام سعد و نحس آسمانی بود. همنشینی این سویه های متناقض و پیچیدگی های تاریخی تجربه تجدد را در ایران به خصوص در حول و حوش سفر اول شاه به فرنگ ملاحظه می توان کرد.

سپهسالار و دیگر متجددان دربار ناصری می خواستند شاه را به فرنگ ببرند تا شاید او از پیشرفتهای آن جا عبرتی بگیرد. روش سیاست خود را دگرگون کند و راه را بر تجدد و دموکراسی نبندد.

از سویی دیگر، دولتهای غربی هریک سودای بسط و تحکیم قدرت سیاسی خود را داشتند. کافی ست به یاد بیاوریم که ناصرالدین شاه در طول سلطنتش هشتاد و سه هزار قرارداد تجاری و سیاسی امضاء کرد. شاه در ظاهر میل به خوش گذرانی داشت. غرضش نه تلمذ که تلذذ بود. در عین حال می خواست آن گوشه هایی از تجدد را که به نفع مالی و سیاسی شخص شاه است به ایران بیاورد و سویه های خطرناک آن را یا از بیخ براندازد یا خنثی کند.

نکته مهم دیگری که درباره سفرنامه به چشم می خورد زبان آنها است. هرچه در متن به پایان سفرها نزدیکتر می شویم، شمار کلمات خارجی مستعمل در متن هم به تدریج فزونی می گیرد. ناصرالدین شاه به زبانهای خارجی، به خصوص فرانسه، دلبستگی فراوان داشت. در زمان او جلد اول فرهنگ فارسی – فرانسه تدوین شد. ولی اگر بپذیریم که فارسی از ارکان استقلال فرهنگی ایران است، آن گاه تحول زبانی سفرنامه ها نشان بارز زوال سقوط فرهنگی ایران در آن زمان است. وقتی شاه مملکتی کاربرد واژه های فرنگی را وسیله ای برای تظاهر به فضل می داند، آن گاه سلطه فرهنگی فرنگ کاری ست تحقق یافته. زبان پریشی از عوارض پریشندگی سیاسی – روانی ست و پریشندگی سیاسی – روانی از ملازمات استعمارزدگی است.

در طول سفرنامه ها شاه بارها هنگام توصیف طبیعت اروپا آن جا را به “بهشت” تشبیه می کند. حتی گدایان اروپا از گداهای وطنی بهترند. “گداهای فرنگستان عوض گدایی ساز می زنند. و سوال نمی کنند”! اما اندکی آشنایی با تاریخ اجتماعی اروپا در دهه های پایانی قرن 19 نشان می دهد که هم فلاکت در آن زمان فراوان بود و هم گدای سمج.

ملکه ویکتوریا، برخلاف رسوم رایج به استقبال شاه نرفت. ولی شاه در متن سفرنامه می نویسد: الحق کمال مهربانی و دوستی را پادشاه از اول ورود به خاک انگلیس الی امروز نسبت به ما به عمل آورده اند. در عین حال باید توجه کرد که در تمام طول این بخش، به جز یک مورد، شاه ذکری از این واقعیت نمی کند که حاکم انگلستان در آن زمان یک زن بود!

هرچه شاه بیشتر مرعوب فرنگ می شد، طبیعت و مردم ایران را بیشتر به دیده تحقیر می نگریست.

تجدد باعث عمومی شدن سیاست شد. در قرون وسطی (و جوامع سنتی)، سیاست عرصه خصوصی نجبااست و زندگی خصوصی عوام، عرصه مداخله دولت است. تجدد، سیاست را به عرصه عمومی می کشاند و مردم را، دست کم در سطح نظری، اختیار دار امور سیاسی می کند. در عوض زندگی خصوصی مردم را خلوتی مقدس و خدشه ناپذیر می داند و دولت را از مداخله در آن باز می دارد. ناصرالدین شاه که در وصف باغها، باله ها، اغذیه و زنان یدی طولا داشت، به ندرت از بده بستانهای سیاسی این سه سفر یاد می کند و تنها اشاره می کند: صحبتهای خوبی شد! یعنی، فضولی در کار سیاست موقوف. و یک با نیز در وصف دموکراسی سویس می گوید: این روزنامه گنجایش شرح قانونی حکمرانی و جزئیات دولت سویس را ندارد و بیش از این هم لازم نیست.

توصیف ناصرالدین شاه از آ زادی در پروس چنین است: آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم آمد، صاحب منصبها همه راه می رفتند، می نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده سیگار می کشید، یکی کونش را به ما کرده بود.هرکدام یک حالت آزادی داشتند.

چون به اعتبار متن سفرنامه ها فکر و ذکر شاه در این سفرها بیشتر عشرت طلبی بود، و چون خزانه مملکت را به این بهانه خالی می کردند که سفرها برای شناخت “شاهراه ترقی” ضروری است، شاه سرانجام ادعا می کند که انگار راز موفقیت فرنگی ها را کشف کرده می گوید: با وزیر خارجه هلند آشنا شدم. تمام این فرنگی ها معلوم شد لوطی و جنده باز هستند. متصل وزیر خارجه به این زنها نگاه می کرد. این بنیه که این فرنگی ها دارند به همین واسطه است که متصل در عیش هستند.

ناگفته پیداست که تجددی که زیر نگین این گونه سلاطین به ایران آمد نه گامی در شاهراه بزرگ ترقی که روایت و تجربه ای مسخ ومثله شده بود. اما از سویی دیگر، اگر عیش و عشرت را به راستی راز موفقیت بدانیم، سفرهای شاه به فرنگ بی شک پر از موفقیت بود، چون سلطان صاحبقران بارها می فرماید: الحمد الله تعالی بسیار خوش گذشت.!

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
3

آداب کار موازی

در این که به نظر بعضی ها مرغ همسایه غاز است شکی نیست, ولی بد نیست که کمی به آداب کار موازی بپردازیم. اگر چه پیروی از عادات خوب دیگران تا جایی که به چشم و همچشمی تبدیل نشود ایرادی ندارد, اما وقتی درامر مهم یادگیری از دست آورد های دیگران کار به جایی برسد که عرصه را برای فعالیت آنها تنگ کنیم یا با آنها به رقابت شدید بپردازیم , از راه درست خارج گشته ایم. کمی انصاف در روابط عمومی با گروهها و افرادی که در زمینه مشابه با ما کار میکنند باعث میشود فضای سالمی برای کارهای موازی ایجاد شود.

شما هم شاید تا به حال سرگذشت ا فرادی را شنیده باشید که با باز شدن یک بیزینس مشابه آنچه خود ارایه میدهند در همسایگی, به کلی از ادامه فعالیت باز مانده اند. من این مورد را در بعضی از فعالیت های هموطنان عزیزم در این شهر دیده ام. مثلا کافی است که یک رستوران به خوشنامی مشهور شود , بلافاصله رستورانی دیگر در نزدیکی آن با ارایه غذاهای مشابه به نصف قیمت سبز میشود و بعد از مدتی اثری از رستوران اول باقی نمیماند. کاش این حکایت فقط در مورد بیزینس ها صدق میکرد که برای تامین در آمد در این بحران اقتصادی ناچار از رقابت شدید هستند حتی به قیمت از بین بردن رقبا از صحنه رقابت.

این گونه کارها را میتوان درمورد گروههای غیر انتفاعی هم دید, اگر چه هدف همه آنها خدمت به جامعه میباشد ولی سعی خود را میکنند تا گروههایی را که در راستای مشابه فعالیت دارند از میدان بدر کنند یا مشکلاتی را در ادامه راه آنها بوجود آورند و از این طریق راه را برای فعالیت های خود هموار کنند. ایجاد اختلافهای سلیقه ای در مدیریت یا اعضای گروه, همزمانی ارایه برنامه ها و هم مکانی بر گزاری برنامه ها از جمله مواردی است که میتوان به آن اشاره کرد.

با آرزوی اینکه روزی برسد که موفقیتمان را در گرو نابودی دیگران نبینیم.

Like 🙂
2

چگونه به کودک خود شیر دهیم

تغذيه با شير مادر بهترين شيوه براي سلامت كودك و مادر است. البته اين موضوع تنها به مادر بستگي دارد، نه  به كس ديگر. بعضي  مادرها از ابتدا تصميم مي گيرند كه به نوزاد خود شير ندهند،  بعضي مدت كوتاهي اين عمل را انجام مي دهند،  و گروهي 2 سال تمام به نوزاد خود شير مي دهند.

شير دادن به نوزاد، مخصوصا در مكانهاي عمومي، سختي هاي خود را دارد و بهتر است مادران هنگام شير دادن به مواردي توجه كنند:

1) قبل از خروج از منزل، مكانهايي كه امكان شيردادن در آنجا بيشتر است را در نظر بگيريد. مثلا اگر بنا است كه به مركز خريد برويد از قبل تمام قسمتهاي آن را به خاطر بياوريد و گزينه هايي همچون نماز خانه را براي شيردادن انتخاب نماييد. زيرا لحظه اي كه نوزاد گرسنه مي شود و دائم گريه مي كند و شما نيز خارج از منزل هستيد، براي پيدا كردن مكاني امن و راحت براي شير دادن، فرصت كافي نداريد.

2) از آنجا كه نوزاد 8 تا 12 بار در روز شير مي خورد، شما مي توانيد زمان خروج خود از منزل را برنامه ريزي كنيد و بين دو وعده شير خوردن به بيرون برويد.

3) اگر ماشين داريد، صندلي عقب ماشين را براي شير دادن انتخاب كنيد و اگر با اتوبوس يا قطار شهري رفت و آمد مي كنيد، قسمتهاي مخصوص بانوان گزينه هاي مناسبي براي شير دادن هستند.

4) توجه كنيد كه در مكانهاي عمومي، جاهاي مناسب براي شير دادن كم است و از طرف ديگر نبايد به اين علت كه مي خواهيد به فرزند خود شير دهيد، موجب ناراحتي ديگران شويد. مثلا در اتوبوس، هواپيما، قطار يا رستوران هستيد و مقابل شخص ديگري نشسته ايد، پيشاپيش پوزش بخواهيد.

5) بهتر است در اين دوران از لباسهاي گشاد، راحت، دكمه دار استفاده كنيد و هميشه در ساك خود پتوي مسافرتي سبك  يا شال داشته باشيد كه در هنگام شير دادن بر روي شانه هاي  خود بياندازيد

6) در دوران شيردهي امكان ترشح شير از پستان و كثيف شدن لباستان زياد است. بهتر است براي پرهيز از چنين وضعيتي از پدهاي بهداشتي، كه در داروخانه ها موجود است، استفاده كنيد و هرچند ساعت يكبار آن را تعويض نماييد.

7) اگر در منزل هستيد يا در مهماني، همواره سعي كنيد در مكاني خلوت به كودك خود شير دهيد تا كودك با آرامش بيشتري شيرش را ميل كند. از حضور در مكانهاي پر سر و صدا در اين هنگام خود داري كنيد.

Like 🙂
8

عطر سنبل عطر كاج

عطر سنبل عطر كاج، ترجمه كتاب Funny in Farsi است كه با اجازه و تأييد نويسنده در ايران منتشر شد و از آن استقبال فراواني هم شد و به چاپهاي متعدد رسيد. اين كتاب در آمريكا هم يكي از كتابهاي پرفروش بود و جوايز متعددي كسب كرده. همچنين يكي از سه كانديداي نهايي جايزه برتر (معتبرترين جايزه كتابهاي طنز آمريكا) در سال 2005 بوده و همينطور كانديد جايزه كتاب Pen براي كتابهاي خلاقه غيرتخيلي بوده است.
اين كتاب بسيار جذاب خاطرات فيروزه جزايري دوما از زندگي او خانواده‌اش در آمريكا مي‌باشد. در ادامه قسمتي از متن كتاب را مي‌خوانيم.

 

عروسي
ازدواج من با يك دروغ چاق و گنده شروع شد.
به پدر و مادرم گفتم خانواده‌ي فرانسوا از نامزدي ما خوشحال هستند.
چاره‌اي نداشتم. در فرهنگ ايراني پدرها فقط در صورتي به ازدواج دخترشان رضايت مي‌دهند كه داماد آينده و خانواده‌اش عروس را روي سر خود بگذارند. هيچ اغماضي در كار نيست.
اوايل دوستي با فرانسوا، مادرش گفته بود: «هيچ وقت حق ندارم پايم را توي خانه او بگذارم.» پيش از اين بود كه مرا ببيند.
قبل از آشنايي با من، فرانسوا مدتي يك دوست دختر فرانسوي داشت كه از هر نظر باهوش و شايسته، اما يهودي بود. مذهب او تا وقتي مشكل محسوب مي‌شد كه فرانسوا با من دوست شد. در مقايسه با يك مسلمان، داشتن دوست دختر يهودي آنقدر هم بد به نظر نمي‌رسيد. يكبار از فرانسوا پرسيدم: «با چه دختر ديگري ممكن بود دوست شود كه مادرش را بيش از اين دلخور كند؟» گفت: «خب، يك كمونيست دو جنس گراي سياهپوست بيشتر ناراحتش مي‌كرد.»
پدر و مادر من واكنش كاملاً متفاوتي در مورد فرانسوا داشتند. بار اولي كه پدر و مادر فرانسوا را ديدند، اصرار كردند او را به بهترين رستوران ايراني در لس‌آنجلس ببرند. پدر اول پيش غذا سفارش داد و فرانسوا همينطور كه از مادر در مورد محتوياتش سوال مي‌كرد، آن را با اشتها خورد.
«اينها سماق است؟»
«اينها خيار قلمي ايراني هستند؟»
«اين پنير فتا با شير گوسفند درست شده؟»
پيش غذا كه تمام شد، فرانسوا مفصل‌ترين غذاي منو را انتخاب كرد. چلوكباب سلطاني. مخلوطي از گوشت بره، گوشت گوساله و جوجه كباب روي كپه‌ي عظيمي از برنج. سفارش رسيد. به نظر مي‌رسيد كسي يك دامداري كامل را به سيخ كشيده است. فرانسوا خورد و خورد و خورد. پدر به فارسي از من پرسيد: او هميشه اينقدر مي‌خورد؟ مادر به فارسي گفت: خدا كند حالش بد نشود. در اين ميان فرانسوا به خوردن ادامه داد.
وقتي تمام كرد حتي يك دانه برنج توي ديس بزرگش نمانده بود. مادر به او گفت كه چقدر خوش شانس است كه مي‌تواند غذاي سه نفر را بخورد و چاق نشود. فرانسوا وزنش عادي بود. اگر چه از من سنگين‌تر بود كه يكي از دو شرط مرا براي براي دوستي با يك مرد برآورده مي‌كرد. شرط ديگر اين بود كه كلاً به برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون بي‌علاقه باشد. فرانسوا واجد اين يكي هم بود.
در ميان ناباوري او دسر هم سفارش داد و با اشتياق گفت كه نمي‌تواند از بستني گلاب و پسته بگذرد. آن موقع فقط آرزو مي‌كردم كه اگر بالا آورد در ماشين پدر نباشد.
وقتي به خانه‌ي من رسيديم از فرانسوا پرسيدم براي چه اينقدر خورده بود؟ او گفت: «شنيده بودم خاورميانه‌اي‌ها عاشق پذيرايي از ديگران هستند، مي‌خواستم پدر و مادرت را خوشحال كنم، اما الان بايد بروم دراز بكشم.» …..

برگرفته از كتاب عطر سنبل عطر كاج / نوشته فيروزه جزايري دوما / ترجمه: محمد سليماني‌نيا / نشر قصه

Like 🙂
3

خطبه خاموشی

می گویند که بودا زمانی در یک خطبه خاموشی گلی را بالا نگاه داشت و به آن خیره شد. پس از مدتی یکی از حاضران، عابدی به نام ماهاکاسیاپا، شروع به تبسم کرد. گفته می شود او تنها کسی بود که خطبه خاموشی را فهمید. برطبق گفته ها، آن تبسم ( که می توان به آن ادراک گفت) را بیست و هشت استاد پشت به پشت منتقل کردند و بعدها به منشاء ذن تبدیل شد.

از کتاب
A New Earth
نوشته اکهارت تول

Like 🙂
3