ناصرالدین شاه و تجدد

ناصر الدین شاه سه بار به اروپا رفت. او علاقه وافری به خاطره نویسی داشت که به شکل سه سفرنامه از خود به جا گذاشت. یکی از ویژگی های تجدد، درک ضرورت ضبط و حفظ احوال زندگی روزمره است. تجدد حوزه آنچه را “تاریخی” و “مهم” است، دگرگون می کند. هرآنچه در زندگی اجتماعی می گذرد اهمیتی تاریخی پیدا می کند و حفظ و ضبطش ضروری انگاشته می شود. خاطره نویسی، به عنوان روایت مکتوب فردگرایانه از زندگی، اهمیتی نو می یابد. به عبارت دیگر، گرایش ناصرالدین شاه به درج و حفظ خاطرات و سفرنامه از جنس گامهای ملازم تجدد است.

اما یکی از اسباب تجدد، گذار از نظم مذهبی و به سمت انتظام سیاسی – قانونی و عقلانی است. به عبارت دیگر، با گسترش جریان عرفی شدن، ملاحظات عقلی و قانونی بیش از ملازمات آسمانی و رای استبدادی یا بخت و ستاره، هادی تصمیمات و تحولات اجتماعی و انسانی به شمار می رود. ناصرالدین شاه از سویی دلبسته سنت متجدد خاطره نویسی و از سویی سخت در بند احکام سعد و نحس آسمانی بود. همنشینی این سویه های متناقض و پیچیدگی های تاریخی تجربه تجدد را در ایران به خصوص در حول و حوش سفر اول شاه به فرنگ ملاحظه می توان کرد.

سپهسالار و دیگر متجددان دربار ناصری می خواستند شاه را به فرنگ ببرند تا شاید او از پیشرفتهای آن جا عبرتی بگیرد. روش سیاست خود را دگرگون کند و راه را بر تجدد و دموکراسی نبندد.

از سویی دیگر، دولتهای غربی هریک سودای بسط و تحکیم قدرت سیاسی خود را داشتند. کافی ست به یاد بیاوریم که ناصرالدین شاه در طول سلطنتش هشتاد و سه هزار قرارداد تجاری و سیاسی امضاء کرد. شاه در ظاهر میل به خوش گذرانی داشت. غرضش نه تلمذ که تلذذ بود. در عین حال می خواست آن گوشه هایی از تجدد را که به نفع مالی و سیاسی شخص شاه است به ایران بیاورد و سویه های خطرناک آن را یا از بیخ براندازد یا خنثی کند.

نکته مهم دیگری که درباره سفرنامه به چشم می خورد زبان آنها است. هرچه در متن به پایان سفرها نزدیکتر می شویم، شمار کلمات خارجی مستعمل در متن هم به تدریج فزونی می گیرد. ناصرالدین شاه به زبانهای خارجی، به خصوص فرانسه، دلبستگی فراوان داشت. در زمان او جلد اول فرهنگ فارسی – فرانسه تدوین شد. ولی اگر بپذیریم که فارسی از ارکان استقلال فرهنگی ایران است، آن گاه تحول زبانی سفرنامه ها نشان بارز زوال سقوط فرهنگی ایران در آن زمان است. وقتی شاه مملکتی کاربرد واژه های فرنگی را وسیله ای برای تظاهر به فضل می داند، آن گاه سلطه فرهنگی فرنگ کاری ست تحقق یافته. زبان پریشی از عوارض پریشندگی سیاسی – روانی ست و پریشندگی سیاسی – روانی از ملازمات استعمارزدگی است.

در طول سفرنامه ها شاه بارها هنگام توصیف طبیعت اروپا آن جا را به “بهشت” تشبیه می کند. حتی گدایان اروپا از گداهای وطنی بهترند. “گداهای فرنگستان عوض گدایی ساز می زنند. و سوال نمی کنند”! اما اندکی آشنایی با تاریخ اجتماعی اروپا در دهه های پایانی قرن 19 نشان می دهد که هم فلاکت در آن زمان فراوان بود و هم گدای سمج.

ملکه ویکتوریا، برخلاف رسوم رایج به استقبال شاه نرفت. ولی شاه در متن سفرنامه می نویسد: الحق کمال مهربانی و دوستی را پادشاه از اول ورود به خاک انگلیس الی امروز نسبت به ما به عمل آورده اند. در عین حال باید توجه کرد که در تمام طول این بخش، به جز یک مورد، شاه ذکری از این واقعیت نمی کند که حاکم انگلستان در آن زمان یک زن بود!

هرچه شاه بیشتر مرعوب فرنگ می شد، طبیعت و مردم ایران را بیشتر به دیده تحقیر می نگریست.

تجدد باعث عمومی شدن سیاست شد. در قرون وسطی (و جوامع سنتی)، سیاست عرصه خصوصی نجبااست و زندگی خصوصی عوام، عرصه مداخله دولت است. تجدد، سیاست را به عرصه عمومی می کشاند و مردم را، دست کم در سطح نظری، اختیار دار امور سیاسی می کند. در عوض زندگی خصوصی مردم را خلوتی مقدس و خدشه ناپذیر می داند و دولت را از مداخله در آن باز می دارد. ناصرالدین شاه که در وصف باغها، باله ها، اغذیه و زنان یدی طولا داشت، به ندرت از بده بستانهای سیاسی این سه سفر یاد می کند و تنها اشاره می کند: صحبتهای خوبی شد! یعنی، فضولی در کار سیاست موقوف. و یک با نیز در وصف دموکراسی سویس می گوید: این روزنامه گنجایش شرح قانونی حکمرانی و جزئیات دولت سویس را ندارد و بیش از این هم لازم نیست.

توصیف ناصرالدین شاه از آ زادی در پروس چنین است: آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم آمد، صاحب منصبها همه راه می رفتند، می نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده سیگار می کشید، یکی کونش را به ما کرده بود.هرکدام یک حالت آزادی داشتند.

چون به اعتبار متن سفرنامه ها فکر و ذکر شاه در این سفرها بیشتر عشرت طلبی بود، و چون خزانه مملکت را به این بهانه خالی می کردند که سفرها برای شناخت “شاهراه ترقی” ضروری است، شاه سرانجام ادعا می کند که انگار راز موفقیت فرنگی ها را کشف کرده می گوید: با وزیر خارجه هلند آشنا شدم. تمام این فرنگی ها معلوم شد لوطی و جنده باز هستند. متصل وزیر خارجه به این زنها نگاه می کرد. این بنیه که این فرنگی ها دارند به همین واسطه است که متصل در عیش هستند.

ناگفته پیداست که تجددی که زیر نگین این گونه سلاطین به ایران آمد نه گامی در شاهراه بزرگ ترقی که روایت و تجربه ای مسخ ومثله شده بود. اما از سویی دیگر، اگر عیش و عشرت را به راستی راز موفقیت بدانیم، سفرهای شاه به فرنگ بی شک پر از موفقیت بود، چون سلطان صاحبقران بارها می فرماید: الحمد الله تعالی بسیار خوش گذشت.!

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
3

اعتقاد،اعتماد و امید

اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.
اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که او را به بالا پرتاب می کنید و او میخندد ….. چراکه یقین دارد که او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.
امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی همیشه برای روز بعد خود برنامه داریم،
این یعنی امید.
با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

Like 🙂
1

سندروم انتظار

فرض کنید دو تا از دوستان شما فیلمی را که شما هنوز ندیده اید می بینند و از زیبایی های آن برای شما تعریف می کنند و می گویند بهترین فیلمی است که تاکنون دیده اند. ولی وقتی شما آن فیلم را می بینید اصلا به نظرتان جالب نمی آید و حتی برایتان بسیار معمولی می نماید.

این مثال پدیده ای است که آن را سندروم انتظار(Expectation Syndrome (می نامند. شرایطی که چیز ها آن جوری که انتظار می رفت, به انجام نمی رسند.مثلا, بچه ها معمولا به تعالی ای که والدینشان می خواستند نمی رسند. ورزش کاران مدال هایی را که تماشا چیان می خواستند نمی گیرند.

از رابرت استیونس پرسیدم که آیا پایه ای علمی برای این پدیده وجود دارد یا این یک سئوال فلسفی و تضادی نا خوشایند از شرایط انسانی است؟

رابرت استیونس: خوب به نظر من این قدرت بیش از حد ذهن است. برای مثال یک پدیده پزشکی به نام Focal Dystonia وجود دارد که در آن در اثر تمرکز شدید حرکات ماهیچه ای غیر طبیعی ایجاد می شود. مثلا وقتی ورزش کاری بیش از حد تمرکز می کند توپ را از دست می دهد. در حقیقت انتظارشان می خواهد وظیفه ذهن را به عهده بگیرد و کنترل شان می کند.  یکی از راههای اجتناب از این حالت تمرکز روی فرایند به جای هدف است. مثلا در مثال فوتبال به جای تمرکز بیش از حد روی برنده شدن, روی خوب بازی کردن تمرکز کنید.

بسیار جالب. خوب با این احوال شما در مورد توقع چه پیشنهادی دارید؟

رابرت استیونس: خوب تا حال به این رسیده ایم که بهتر است به جای توقع کردن,  آرزو کنیم.

Like 🙂
3

چرا خشونت؟

در برنامه تماشا که از شبکه بی بی سی فارسی پخش می شود، گزارشی جالب دیدم که احتمالا خیلی ها را مانند من تحت تاثیر قرار داده و به فکر برده است.  گزارش درباره برگزاری  نمایشگاهی از هنر چیدمان یا اینستالیشن ( installation) در گالری طراحان آزاد تهران بود. کاری از امير معبد ، با عنوان بیا نوازشم کن، که به نوعی برگرفته از اجرای کریس بردن (chris burden) در زمان جنگ آمریکا با ویتنام بود، و از نظر من به مراتب متهورانه تر از کار او.

در این نمایشگاه از مجسمه و تابلو خبری نبود. تنها چیزی که بازدید کنندگان با آن روبرو می شدند، خود امير معبد بود، که در مقابل  (سیبل) تیراندازی بدون حفاظ و تنها با پوششي بر سر ايستاده بود و از بازدیدکنندگان در خواست می شد که با تفنگی بادي به سوي او شلیک کنند. بازدیدکنندگان در گروه های کوچک به این گالری راه داده می شدند. بعضی از آنها از شلیک خودداری کردند و بعضی با خیال اینکه شلیک آنها به اجرای بهتر کمک خواهد کرد، تیر اندازی می کردند. درنهایت، جوانی با عصبانیت تفنگ را شکست. در جلسه نقد و بررسی ، بازدیدکنندگان، متوجه شدند که با هر شلیک، در بدن امير معبد زخمی ایجاد شده است.

معبد به خوبی نشان داد که خشونت با هر اسمی نکوهیده است، حتی اگر به اسم اثر هنری باشد. بعد از دیدن این برنامه، بارها از خودم پرسیدم اگر من هم  آنجا بودم شلیک می کردم؟ صادقانه بگویم که هنوز نمی دانم، اما این برنامه باعث شد که در خودم کند و کاو کنم و خودم را بهتر بشناسم.

سوال اینجاست: که ما انسانها – اگر قانون دست و پایمان را نبندد – در خشونت تا کجا پیش می رویم؟ چرا و چگونه آنان که خود را فرهیخته می دانند (چون معمولا کسانی که به گالری ها سرک می کشند، چه در ایران و چه در کشورهای دیگر از قشر با فرهنگ و آگاه جامعه اند)، حاضر شدند عمل خشونت آمیز انجام دهند؟ آیا خشونت به دلیل پخش فیلمهای خشن قبح خود را از دست داده است؟ آیا دیدن صحنه های اعدام با طناب دار و قطع دست، ما را به سوی خشونت سوق داده؟

از یک طرف اگر به هرکداممان بگویند کسی را بکش، محال است این کار را بکنیم و از سوی دیگر، همگی پتانسیل انجام بدترین کارها را داریم. مخصوصا اگر شکل و شمایل آن عمل خشونت آمیز زیبا و ظاهر فریب باشد، کمک به علم، در راه دین، در راه نژاد ايراني، تركي، عرب و آريا، در راه هنر و … در واقع، مشکل اصلی اینجاست که همیشه دلیلی برای عمل خشونت آمیز داریم، و به خودمان حق می دهیم و این همان چیزی است که باعث شده در روی زمین جنگ بیشتر از صلح و بدی بیشتر از خوبی و وزن روزهای سیاه در تاریخ بشر بیشتر از روزهای سفید بوده باشد.

من نمی خواهم کسانی که در نمایشگاه بیا نوازشم کن شلیک کردند را محکوم کنم، اما آیا وقت آن نرسیده که همه ما  از خودمان شروع کنیم و در مقابل خشونتی که هر روز جامعه را بیشتر و بیشتر در خود فرو می برد، با بالا بردن آگاهی بایستیم و نگذاریم که دیدن و شنیدن اعمال خشونت آمیز آنقدر برایمان عادی شود که پنجشنبه های سیاه، دیگر دلهایمان را نلرزاند؟

برنامه              BBC        را می توانید  اینجا ببنید

Like 🙂
4

ماده ۳۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر

دهم دسامبر ، روز جهانی حقوق بشر مبارک باد.

بمناسبت این روز فرخنده پیشنهاد می شود یک ماده به  این مضمون به اعلامیه اضافه شود :

هر کسی حق دارد اشتباه کند !! ،البته  تا حدی که باعث مزاحمت و آزار دیگری نشود.

تذ کر: اول جمله حتما کلمه “ماده ” آورده شود (مثل سایر اصول اعلامیه ودیگر قوانین. چرا که شاید انتخاب این کلمه حکمتی داشته. برای درک آن می توان از بعضی فمنیستهای  نازک بین کمک گرفت !)

گفته اند یک نفر با ملاقه ماست و نمک در دریا می ریخت تا دوغ درست کند و به آنکه به او خندید گفت : ولی اگر بشه ، به به،  چی می شــــــــــــــــــــــه؟ (موقع خواندن لطفا (چی میشه ) را خیلی بکشید و سر خود را تکان داده و با چمشمهای بسته مزه دوغ را مجسم کنید تا معنی عالی بدهد ).حال وصف العیش ،نصف العیش اگر این ماده تثبیت بشه ، (چی میشه)!  :

1.      مذهبی های (مجهز به نهی از منکرو ملزم به کشاندن دیگران به بهشت) دست از سر  بقیه  برمی دارند.

2.      ضد مذهبی ها که بعد قرون وسطی توانستند از خانه بیرون آیند ،حال مذهبی ها را به درون آن هل نمی دهند .

3.      آن منورالفکرهای خارج نشین که در بوق و کرنای مدیای لس آنجلس مشغول (آگاهی دادن ) به نا آگاهانند ،کمی کوتاه می آیند.

4.      شاید حاکمیت(بویژه شورای نگهبان ) که سی “ماده”  اول را ندیده این یکی راببیند ودیگراین قدر نگران اشتباه ما وانتخاب کاندید نامناسب نباشد که بجای مان رای دهد !

5.      ریش و گیس سفیدهای فامیل دیگربا چماق (تجربه اشان)(مثلا:آنچه جوانان در آینه بینند پیران در خشت خام بینند و. ) بالای سر جوانان نمی ایستند و می گذارند آنها هم چند پیراهن (شخصی خودشان) را پاره کنند.

6.      والدین از( درست کردن کاردستی) و به بهانه کمک( تکمیل و یا کشیدن نقاشی های کودکانشان) دست برمی دارند و با پذیرش روش (آزمون و خطا ) اجازه می دهند آنها خود ، کار را تمام کنند .

7.      والدین به بچه دو ساله تا شصت و دوساله اشان راه حل هر مشکل کوچک و بزرگ را که بسته بندی شده دراختیاردارند تحمیل نمی کنند و به آنها شانس چالش می دهند .

8.      شوهران از ترس اشتباه در حساب وکتاب زنشان، تمام در آمد خانواده را در ید قدرت خود نمی گیرند .

9.      زنان نگران شوهر خود و اشتباهاتش در گفتن بعضی حرفها! به فامیل نبوده و دیگر آنها را از دور (با ریموت !) و نزدیک ، کنترل نمی کنند .

10.  دیگر در مهمانی ها برای  رفع چاقی ، ترک سیگار ، سفیدی مو ،عقب ماندگی از مد ، شوهر یابی ، بچه دارشدن  و.. نسخه های آماده (بدون درخواست مان) به ما ارائه نمی شود .

خداوند ایران زمین (وروس و چین!) نگهدارشما باد      مینا

Like 🙂
2

فلسفه برای کودکان و نوجوانان

قدرت تميز, داوري و استدلال آوري از اهميت انكارناپذيري در زندگي فردي و حيات جمعي برخوردار است. نقش اين امور را در تفاهم ميان آدميان و در نتيجه نشاندن «گفتگو» به جاي «نزاع» در درون و  ميان تمدنها نيز نمي توان ناديده گرفت.
با وجود اين، حتي در گروههاي فلسفة دانشگاهها نيز بسياري از دانشجويان فاقد قدرت تميز, داوري و استدلال آوري هستند. البته اين معضل به كشورهاي جهان سوم محدود نمي شود، در كشورهاي پيشرفته و كشورهاي غربي نيز اين امر محسوس بوده است. اما انديشمندان و فلاسفة اين كشورها مدتي (حدود نيم قرن) است كه دست به كار شده اند. در اين مدت تلاش هاي بسياري انجام داده اند. در اين زمينه مطالعات و تحقيقات بسياري بعمل آمده وكنفرانس هاي متعددي تشكيل شده است و با عنايت به اين امر كه براي تقويت توانايي هاي ذهني و استدلالي افراد دوران دانشگاه بسيار دير است به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اين كار را از دوران كودكي آغاز كرد.
بدين ترتيب شاخة ديگري از فلسفه متولد شده كه « فلسفه براي كودكان» نام گرفته است و از اين طريق فلسفه وارد دبستانها و مدارس راهنمايي گرديده است، گو اينكه اين نوع فلسفه تفاوت هاي بسياري با فلسفه محض دارد. اين برنامه در حال حاضر در بيش از سي كشور جهان از استراليا گرفته تا ايسلند، از بلغارستان تا برزيل و از كانادا تا تايوان در شانزده زبان در حال اجرا است.
پرفسور متيو ليپمن1 بنيانگذار اين برنامه است. وي در سال 1954 م دكتراي خود را از گروه فلسفة دانشگاه كلمبيا گرفت. هجده سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتي مونتكلير2 رفت و در آنجا «پژوهشگاه توسعه و پيشبرد فلسفه براي كودكان»3 را تأسيس كرد. برنامه او، يعني «فلسفه براي كودكان»، جايزة سال 2001 انجمن فلسفي امريكا را به خود اختصاص داد. اين برنامه از طرف يونسكو و انجمن معلمان فلسفة امريكا تقدير شده است. ليپمن نويسنده يا نويسنده _ همكارِ 26 كتاب در فلسفه و تعليم و تربيت است

ادامه نوشته درسایت p4c.ir

Like 🙂
2

آداب ایمیل ۲

نکات زیرمکمل مطالب آداب ایمیل 1 است.

  • پیام ایمیل باید کوتاه باشد. اگر خواننده نیاز به گرداندن صفحه دارد احتمالا ایمیل  روش مناسبی برای ارتباط نیست.
  • از عنوان برای خلا صه کردن استفاده کنید نه شرح دادن.
  • از لحن نامناسب استفاده نکنید. هر ایمیلی ممکن است نهایتا سر از هر جایی در بیاورد و باعث شرمندگی بشود.
  • از ایمیل برای گفتن فقط “ممنون” استفاده نکنید.
  • ببنید که در “To” چه کسی قرار دارد.
  • اگر ناراحت یا عصبی هستید, از تلفن یا تماس حضوری به جای ایمیل استفاده کنید.
  • به جای “Reply To All” دقت کنید می خواهید  ایمیلتان به کدام افراد در لیست فرستاده شود.
  • در متن ایمیل وظایف , مسئولیت ها یا سوال هایتان را دقیق مشخص کنید. مخصوصا اگر به چند نفر می فرستید.
  • از تغییر محتوی بدون تغییر موضوع خوداری کنید.
  • اگر مورد مواردی مشابه ایمیل می فرستید, بهتر است در یک ایمیل قرار دهید که در وقت خواننده صرفه جویی کنید.
  • اگر مطالبتان ترتیب دارند, از …,1,2,3,4 استفاده کنید و در صورتی که ترتیب ندارند از فرم نقطه ای مانند این لیست استفاده کنید.
  • اگر در موارد خیلی دور از هم سئوال می کنید, بهتر است در ایمیل های جدا گانه قرار دهید که بتوان هر کدام را جداگانه پیگیری کرد.
  • قبل از ارسال چک کنید آیا متن شما درست آمده و اگر پیوست دارید آن را  پیوست کرده اید.
  • اگر ایمیلتان خیلی مهم است به خود چند ساعت برای ارسال آن فرصت بدهید.
Like 🙂
0

یادی از شاغلام

وقتی برای دیداری کوتاه، به دیار شما آمده بودم، مطابق عادتی که داشتم هر روز صبح برای کمی پیاده روی و نرمش از خانه بیرون می‌زدم، مثل خیلی‌های دیگر؛ هر وقت هم به هنگام پیاده روی یا دویدن،خانمی یا آقایی از رو برو می‌آمد، اغلب با لبخندی نسبتا صمیمانه صبح به خیر می‌گفت و می‌گذشت، بی آنکه یکدیگر را بشناسیم.

بعد من هم یاد گرفته بودم که با همان طرز بیان و با همان گونه از لبخند صبحگاهی، پاسخی بگویم و دستی به دوستی تکان دهم و بگذرم.

این چیزها تا حدودی برایم تازگی داشت، مردمی که با هم نه خویشاوند بودند و نه دوست و هم‌پیاله و نه همسایه، و نام یکدیگر را هم نمی‌دانستند؛ با دیدن یکدیگر در گذرگاهی خلوت، احساس نا امنی و گزند و آسیب هم نمی‌کردند. اندک اندک مفهوم «بیگانه» هم در ذهنم رنگ می‌باخت.

یادم از رفیقی آمده بود که راننده‌ی کامیون بود، خدایش بیامرزاد، نامش شاغلام بود و اهل خراسان خودمان، قیافه‌ای شبیه به چارلی چاپلین داشت، به ویژه چشمهایش و نگاه کردنش، تحصیلاتش هم در حد خواندن و نوشتن دوره‌ی ابتدایی بیشتر نبود. یکی از مهمترین آرزوهایش این بود که وقتی در جاده‌های خلوت آن روزگار دو تا کامیون یا هر نوع ماشینی از روبرو با هم مواجه می‌شوند، راننده‌ها با روشن و خاموش کردن چراغ برای یکدیگر پیام دوستی ارسال کنند. همیشه هم این آرزو را با نوعی شوخ طبعی و طنزی تلخ بیان می‌کرد

بعد از آن سفر که به دیار شما داشتم، تا مدت‌ها حرف‌های شاغلام در ذهنم تکرار می‌شد تا آنکه روزی از روزها که برای نرمش صبح‌گاهی به پارک نزدیک خانه مان رفته بودم، اتفاق جالبی افتاد. خانمی که او را نمی‌شناختم و از روبرو می‌آمد، با کلامی صمیمی صبح‌بخیر گفته بود و دست تکان داده بود. انگار آرزوی دیرینه‌ی شاغلام می‌رفت که مصداقی هر چند استثنایی پیدا کند، من هم با شور و شوقی به یاد شاغلام، پاسخ گفته بودم و دستی به دوستی تکاه داده بودم که ناگهان نگاه گزنده و تحقیر آمیزِ زن مرا به خود آورد که اشتباهی رخ داده و برای آنکه مرا متوجه اشتباه خودم کند لحظه‌ای ایستاد، باخانمی که در فاصله‌ی چند قدمی از پشت سرم می‌آمد و من او را ندیده بودم، به گرمی احوالپرسی کرد

هفدهم دی ماه 1390 /مشهد

Like 🙂
2

تعادل

در اين ميان، اثر سقراط آتني همچنان مي‏درخشيد. وي عدالت را به ترازمندي و تعادل توصيف مي‏كرد؛

و آن را «تندرستي» يك واحد مي‏خواند خواه يك انسان باشد و خواه يك كشور.

استدلالش اين بود كه يك شخص يا كشورِ ناعادل محكوم به زوال است دقيقاً به اين دليل كه ترازمنديش بهم خورده است.

Like 🙂
1

تجدد و تجدد ستیزی در ایران

در فصل دیگری از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران میلانی نگاهی به سعدی و تفکر او در این باب تجدد دارد. از نظر میلانی سیاق و ساخت اندیشه و زبان سعدی از بسیاری جهات همسو و همساز تجدد بود و در آن لحظه تاریخی، سعدی به هیچ روی از آن دسته از اهل فکر و قلم اروپا که پیشتازان تجدد بودند عقب نبود.

هم زمان با سعدی، دانته شاعر بزرگ ایتالیا، در نوشته ای به ضرورت استفاده ادبی از زبان روزمره مردم اشاره کرد. می دانیم که ورود زبان روزمره به عرصه ادب روی دیگر سکه آغاز دموکراسی، یعنی ورود عوام به عرصه سیاست است. فرد گرایی یا ضرورت ابراز وجود فردی به اصلی مهم در عرصه ادب، سیاست، اقتصاد و اندیشه بدل شد. و می بینیم که سعدی زودتر از نویسندگان غربی به اصول راهگشای تجدد دست یافت و آن اصول را در آثار خویش به کار بست.

در غرب به مدد آثار کسانی چون سروانتس، شکسپیر و …زبان های محلی باعث پیدا شدن “ملت های اروپا” شد. این هویت نوزاد ملی را همزاد تجدد دانسته اند. اما سده پیش از پیدایش زبان های ملی در اروپا، ایرانیان از هویتی محکم و خودبنیاد بر شالوده زبان فارسی برخوردار بودند و سعدی سهمی بی بدیل در حفظ و حراست این هویت و شالوده آن داشت.

سعدی لوتر وار، تعدادی از آیات قرآن را به زبان ساده به فارسی برگرداند. در حالیکه صد ها سال بعد از مرگ سعدی، نخستین مترجم انگلیسی انجیل ها به خاطر جسارتش در ترجمه این کتاب، و به جرم الحاد، سوزانده شد. از طرف دیگر لوتر کیش فقر پرستی مسیحیان کاتولیک را بر نمی تابید و ثروت این جهان را از مواهب و آیات الهی می دانست. او سعی وافر داشت که ساخت و بافت عبارات فارسی را از قاعده ها و قالب های عربی مصون نگاه دارد. حتی گفته اند که وقتی به عربی شعر می گفت و نثر می نوشت، بازهم دستور زبان فارسی را حفظ می کرد. سعدی اصل ساده نویسی را، که یکی از ارکان رمان عصر تجدد بود، در نثر خویش به کار می گرفت و ایجاز را که یکی دیگر از ارکان نثر تجدد بود، به یکی از بارزترین ویژگی های سبک روایی خویش بدل کرد. اگر خلق شخصیت، یعنی انسانی مشخص و منحصر به فرد و آلوده به همه تناقض های انسانی را یکی از ارکان ادب و اندیشه تجدد بدانیم، اگر بپذیریم که این گونه شخصیت های پیچیده و چند بعدی جای انسان های ادبیات قرون وسطی را گرفت که از هرگونه پیچیدگی و تناقض عاری بودند که یا تجسم نیکی و یا تبلور پلیدی محض بودند، آن گاه می توان ادعا کرد که سعدی در برخی از حکایات باب اول گلستان گونه ای از شخصیت را در مفهوم جدیدش تصویر کرده است.

اگر کلیسای کاتولیک دست کم در ظاهر جانب فقرا را می گرفت و بهشت را میراث مساکین می شمرد و وعده می کرد که اغنیا  را در آن راه و جایی نیست، لوتر توانگران را بندگان برگزیده خدا می شمرد. اعتدال سعدی در بحث توانگری و درویشی را هم می توان از موارد شباهت این شخصیت دانست. در غرب بعد از رنسانس، هنرمندان، کیش تن ستیزی قرون وسطایی را که قدیس اگوستین مبلغ و منادی اش بود، به زیر تیغ نقد کشیدند و با رجعت به هنر کلاسیک یونان و روم، انسان و زیبایی خواستهای تن او را، ستودند. شرح سعدی از کامیابی و هوس بازی های خود و دیگران، یعنی همان داستان هایی که برخی از آنها را فروغی، به خاطر مطالب “ناپسند و رکیک” یکسره حذف کرد، همه درست در زمانی صورت می گرفت که در اروپا نیز نویسندگانی مثل بوکاچیو با طرح این گونه مسائل، به مصاف تنگ نظری های کلیسا و کشیشان می رفتند و می کوشیدند هنر و سیاست را از زیر نگین الهیات خارج کنند.

به رغم شهرت سویی که ماکیاول به عنوان متفکری اخلاق گریز پیدا کرده، امروزه بسیاری از مورخان تاریخ اندیشه معتقدند که او زوتر از هرکس سرشت تحولات ملازم با تجدد را دریافت. می گویند او می دانست که عصر مشروعیت ظل اللهی، یعنی دوران مشروعیت مبتنی بر قوانین آسمانی به سر، و عصر سیاست عرفی فرا رسیده است. شاید آنان که گاه به طعنه و کنایه سعدی را ماکیاول ایران می دانستند، ندانسته به نکته تاریخی مهمی اشارت داشتند. انگار روشنفکران تجدد طلب غرب زودتر از ما می دانستند که سعدی هم کیش و هم مسلک آنان است. از هوگو گرفته تا دیدرو همه نه تنها از او متاثر شدند که هر کدام در ستایشش مقاله ای نوشتند.

هنگامی که سعدی از مشروعیت سیاسی سخن می گوید، زبانش یکسره عاری از داعیه، یا حتی اشاره به حکومت اسلامی یا علمای اسلام است. او هرگز به شاهی اشاره توصیه نمی کند که در اداره امور از مشورت “علما و ائمه دین” بهره بگیرد. به عبارت دیگر، نوعی جدایی دین و سیاست در آثار او مراعات شده است. حکومت ظل اللهی را بر نمی تابید، چون پایه مشروعیت را اراده مردم می دانست. اگر این قول را بپذیریم که مهمترین رکن اندیشه سیاسی تجدد، نظریه قرارداد اجتماعی بود، یعنی باور روسو که دولت و قانون هر دو نوعی قرارداد اجتماعی اند که میان مردم از یک سو و دولتمردان و قانون گذاران از سویی دیگر تنظیم شده، آن گاه می بینیم باب اول گلستان نطفه هایی هرچند تکامل نیافته این نظریه را در بر دارد. آنجا که می گوید” بر رعیت ضعیف رحم کن تا از دشمن قوی زحمت نبینی” به دیگر سخن، پایداری قدرت را در گرو حمایت رعیت می داند. و یا آنجا که می گوید “پادشاه بر رعیت از آن محتاج تر است که رعیت به پادشاه، که رعیت اگر پادشاه نیست وهست، همان رعیت است، و پادشاهی بی وجود رعیت متصور نیست”.  گفته اند که یکی از درخشان ترین فصول اندیشه هگل حکایت “خدایگان و بنده” است. هگل می گفت هر بنده ای (یا رعیتی) بر خدایگان (یا پادشاه) خدایی خواهد کرد، چون هویت رعیت / بنده، خود – بنیاد است، اما هویت شاه / خدایگان در گرو وجود بندگان است.

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
2

روشن و واضح نوشتن

چگونه می شود از مبهم نوشتن خودداری کرد و چگونه می شود طوری نوشت که خواننده مفاهیم مشکلی که در نوشته مطرح می شود را به روشنی و آسانی درک کرده و از آن فایده ببرد. بدون تردید یک نوشته پیچیده و مبهم موجب آزار خواننده خواهد شد و به طور معمول نویسندگانی که اینگونه می نویسند صاحب ایگویی قوی هستند که آنها را به سوی سخت و پیچیده نوشتن می کشد. منتقدان درباره بد نوشتن یک نویسنده اینگونه نوشتند:” چیزی که نوشته های او به خواننده القا می کند احساس حقارت است و  سعی مداوم او برای جلب نظر خوانندگان کاملا مشخص است. مشکل او ساده و روشن نوشتن نیست؛ بلکه این است که اساسا سعی نمی کند تا ساده و قابل درک بنویسد. او نمی نویسد تا خوانده و فهمیده شود، بلکه می نویسد تا قدرت کلام خود را به نمایش بگذارد.”

گاهی مفاهیمی که نوشته می شوند ذاتا مفاهیمی مشکل هستند و کار نویسنده این است که کمک کند تا مشکل آسان شود و مطالب را طوری بنویسد که آسان تر درک شوند. نویسنده باید در نوشته های خود به تعادلی خاص مابین پیچیده نوشتن و واضح نوشتن برسد. بعضی از خواننده ها دوست دارند که به چالش کشیده شوند و خود به معانی مفاهیم مشکل دست بیابند. گاهی گم کردن موقتی مفاهیم در سرزمین کلام  به خواننده نیرو می بخشد تا به دنبال یافتن مفهوم یک مطلب یا اندیشه کشیده شود. و خواننده تنها زمانی از نوشته های پیچیده لذت خواهد برد که مطمئن باشد نویسنده در صدد فریب دادن او نیست و او را درمیان راه رها نخواهدکرد.

درک مفاهیم پیچیده

پیچیده بودن شعر یا مطالب ادبی تا حدی مورد قبول خواننده است و حتی در بعضی موارد بسته به میزان پیچیدگی مفاهیمی که مطرح می شوند می توان پیچیده تر هم نوشت. هدف نویسنده از نوشتن نباید گمراه و سرگردان کردن خواننده و یا تحت تأثیر قراردادن او باشد. نویسنده نباید به دنبال این باشد که خود را از خواننده اش تحصیل کرده تر و داناتر جلوه دهد. می توان در لا به لای مطلب از راهنمایی های به جا استفاده کرد. اگر خواننده در هنگام خواندن یک مطلب احساس کند که آزاد است تا با نظر نویسنده موافق یا مخالف باشد می توان احتمال داد که آن مطلب خوب نوشته شده باشد.

والت ویتمن، شاعر بروکلینی که گاهی از او به عنوان ” پدر شعر آمریکا” یاد می شود، گفت:” تا به حال شده است که به خاطر فهمیدن یک شعر به خود ببالید؟”  او کاملا حق داشت، درک مفهوم یک شعر بسیار لذتبخش است و اشعار ویتمن در گذشته و حال بسیار قابل درک بوده اند.

نوشتن جملات کوتاه و استفاده از یک دوست

حتی اگر بهترین نیت ها را در هنگام نوشتن داشته باشیم، باز هم ممکن است دچار خطا شویم. بنابراین برای اینکه از روشن و واضح نوشتن خود مطمئن شوید به دو مطلب توجه کنید:

1- برای نوشتن مفاهیم پیچیده از جملات پیچیده و طولانی که پر از عبارت و بند های مختلف هستند استفاده نکنید. آنها را بشکنید و به جملات کوتاهتری که مفاهیم را بهتر رسانده و خواننده را سردر گم نمی کنند تبدیل کنید. شما ممکن است که درباره موضوعی که می نویسید دانش، اطلاعات و تجاربی داشته باشید اما مهم است که به یاد داشته باشید اطلاعات خواننده ممکن است بسیار ابتدایی باشند و به قول معروف خواننده تازه سر خط باشد.

2- قدم بعدی این است که سعی کنید کار خود را به یک دوست بدهید تا بخواند. این دوست ترجیحا باید به موضوعی که درباره آن نوشته اید علاقمند بوده و مهم است که با شما صادق و روراست باشد.

Like 🙂
0

روش افزودن نوشته جدید در WordPress

1.      ابتدا از طریق لینک زیر وارد سایتتان شوید

2.      شناسه(User) و گذر واژه(Password) خود را وارد کنید

3.      روی لینک افزودن نوشته تازه کلیک کنید

4.      عنوان نوشته را در قسمت عنوان وارد کنید

5.      متن خود را در مستطیل سفید وارد کنید

6.      دسته (طبقه) نوشته را  انتخاب کنید

7.      روی دکمه انتشار کلیک کنید

نکته: بسته به دسترسی شما ممکن است نما های مقابل و پایین کمی متفاوت باشند.

Like 🙂
0

عطر سنبل عطر كاج

عطر سنبل عطر كاج، ترجمه كتاب Funny in Farsi است كه با اجازه و تأييد نويسنده در ايران منتشر شد و از آن استقبال فراواني هم شد و به چاپهاي متعدد رسيد. اين كتاب در آمريكا هم يكي از كتابهاي پرفروش بود و جوايز متعددي كسب كرده. همچنين يكي از سه كانديداي نهايي جايزه برتر (معتبرترين جايزه كتابهاي طنز آمريكا) در سال 2005 بوده و همينطور كانديد جايزه كتاب Pen براي كتابهاي خلاقه غيرتخيلي بوده است.
اين كتاب بسيار جذاب خاطرات فيروزه جزايري دوما از زندگي او خانواده‌اش در آمريكا مي‌باشد. در ادامه قسمتي از متن كتاب را مي‌خوانيم.

 

عروسي
ازدواج من با يك دروغ چاق و گنده شروع شد.
به پدر و مادرم گفتم خانواده‌ي فرانسوا از نامزدي ما خوشحال هستند.
چاره‌اي نداشتم. در فرهنگ ايراني پدرها فقط در صورتي به ازدواج دخترشان رضايت مي‌دهند كه داماد آينده و خانواده‌اش عروس را روي سر خود بگذارند. هيچ اغماضي در كار نيست.
اوايل دوستي با فرانسوا، مادرش گفته بود: «هيچ وقت حق ندارم پايم را توي خانه او بگذارم.» پيش از اين بود كه مرا ببيند.
قبل از آشنايي با من، فرانسوا مدتي يك دوست دختر فرانسوي داشت كه از هر نظر باهوش و شايسته، اما يهودي بود. مذهب او تا وقتي مشكل محسوب مي‌شد كه فرانسوا با من دوست شد. در مقايسه با يك مسلمان، داشتن دوست دختر يهودي آنقدر هم بد به نظر نمي‌رسيد. يكبار از فرانسوا پرسيدم: «با چه دختر ديگري ممكن بود دوست شود كه مادرش را بيش از اين دلخور كند؟» گفت: «خب، يك كمونيست دو جنس گراي سياهپوست بيشتر ناراحتش مي‌كرد.»
پدر و مادر من واكنش كاملاً متفاوتي در مورد فرانسوا داشتند. بار اولي كه پدر و مادر فرانسوا را ديدند، اصرار كردند او را به بهترين رستوران ايراني در لس‌آنجلس ببرند. پدر اول پيش غذا سفارش داد و فرانسوا همينطور كه از مادر در مورد محتوياتش سوال مي‌كرد، آن را با اشتها خورد.
«اينها سماق است؟»
«اينها خيار قلمي ايراني هستند؟»
«اين پنير فتا با شير گوسفند درست شده؟»
پيش غذا كه تمام شد، فرانسوا مفصل‌ترين غذاي منو را انتخاب كرد. چلوكباب سلطاني. مخلوطي از گوشت بره، گوشت گوساله و جوجه كباب روي كپه‌ي عظيمي از برنج. سفارش رسيد. به نظر مي‌رسيد كسي يك دامداري كامل را به سيخ كشيده است. فرانسوا خورد و خورد و خورد. پدر به فارسي از من پرسيد: او هميشه اينقدر مي‌خورد؟ مادر به فارسي گفت: خدا كند حالش بد نشود. در اين ميان فرانسوا به خوردن ادامه داد.
وقتي تمام كرد حتي يك دانه برنج توي ديس بزرگش نمانده بود. مادر به او گفت كه چقدر خوش شانس است كه مي‌تواند غذاي سه نفر را بخورد و چاق نشود. فرانسوا وزنش عادي بود. اگر چه از من سنگين‌تر بود كه يكي از دو شرط مرا براي براي دوستي با يك مرد برآورده مي‌كرد. شرط ديگر اين بود كه كلاً به برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون بي‌علاقه باشد. فرانسوا واجد اين يكي هم بود.
در ميان ناباوري او دسر هم سفارش داد و با اشتياق گفت كه نمي‌تواند از بستني گلاب و پسته بگذرد. آن موقع فقط آرزو مي‌كردم كه اگر بالا آورد در ماشين پدر نباشد.
وقتي به خانه‌ي من رسيديم از فرانسوا پرسيدم براي چه اينقدر خورده بود؟ او گفت: «شنيده بودم خاورميانه‌اي‌ها عاشق پذيرايي از ديگران هستند، مي‌خواستم پدر و مادرت را خوشحال كنم، اما الان بايد بروم دراز بكشم.» …..

برگرفته از كتاب عطر سنبل عطر كاج / نوشته فيروزه جزايري دوما / ترجمه: محمد سليماني‌نيا / نشر قصه

Like 🙂
3

آداب صحبت کردن

چندی پیش من در مهمانی شامی در یکی از مجلل ترین رستوران ها شرکت داشتم. همه مهمان ها در بهترین وضعشان بودند. طلا, جواهر, آرایش و….

آخرین خانمی که وارد شد, همه را مغلوب کرد چنانکه یک طاووس کلاغی را مغلوب کند.تمام حرکات و سکنات او در بالا ترین حد خود بود که باعث رشک همه خانم های مجلس شد.

متاسفانه نه تنها ظاهر او همانند طاووس خیره کننده بود, وقتی دهانش را باز کرد صدایش هم همانند طاووس بود.

در سمت راست من آقایی  که ناشر مجله مد بود نتوانست خنده خود را ازدیدن این صحنه کنترل کند. من به رو به او کردم و گفتم همه اش تقصیر شماست.

او متحیرانه پرسید” تقصیر من؟” , از کجا به این نتیجه رسیدی؟

به او گفتم چون ماه بعد از ماه و سال بعد از سال, مجله شما در مقابل چشمان خانم ها رژه می رود و تبلیغ عطر, لوازم آرایش, کلاه گیس,و…. می کند. ولی هیچ وقت به آنها نگفته اید که چقدر جذاب تر می بودند اگر همان توجهی که به ظاهرشان دارند را به گفتارشان هم می داشتند.

شما به مردان هم توصیه مد روز می کنید ولی چرا نمی گویید جذابیت مرد بیش از برش لباسش به کیفیت صحبتش بستگی دارد.

ناشر از من پرسید “ولی آیا یک شخص میانسال می تواند عادت گفتاری اش را عوض کند؟”

پاسخ دادم “چرا نه؟” من می توانم به دوست آن طرف میز چند نکته بگویم که گفتار او را به اندازه ظاهرش زیبا کند. دلیلی وجود ندارد که یک شخص معمولی نتواند به گوینده ای جذاب تبدیل شود.

ناشر به من گفت اگر می شود به مردم کمک کرد و شما راه آن را می دانید چرا کاری نمی کنید؟

به او گفتم خواهم کرد

و این سر آغاز نوشتن کتاب گفتار می تواند زندگی شما را عوض کند شد.

چند نکته جالب از کتاب فوق:

  • مطمئن شوید به صحبت خود پایان دهید قبل از آن که شنودگان به شنیدن خود پایان دهند.
  • چیزی که می گویید مهم نیست. نحوه گفتن آن مهم است.
  • اگر مجرد هستید, نحوه گفتار شما  تعیین می کند که آیا هیچ وقت ازدواج کنید و اگر متاهل هستید که به همین منوال بمانید.
  • قضاوت مردم بر شما از نحوه صحبت تان است.
  • ضعف در صحبت شما را در زندگی اجتماعی, کاری و خانوادگی زمین گیر می کند و گفتار جذاب در های موفقیت را بر شما خواهد گشود.
  • یک آیینه به شما در باره ظاهر سخنرانِ شما خواهد گفت.
  • به جز وقتی که رازی را می گویید, نجوا نکنید.
  • صدای یکنواخت مانند نقاشی سیاه وسفید است.از رنگ های متنوع در گفتار خود استفاده کنید.
  • سرعت صحبت را متعادل نگه دارید. سرعت زیاد باعث از دست دادن موضوع و سرعت کم باعث گوش نکردن شنودگان می شود.
  • روی تیک های گفتاری خود مثل “توجه می کنید؟” و یا ” به عقیده من” کار کنید.
  • از ضبط صوت برای پیدا کردن اشکالات گفتاری خود استفاده کنید.
  • با لب هاد شاد صحبت کنید نه مرده.
  • درست تلفظ  کنید.
  • لحن بد بهترین ایده ها را نابود می کند و لحن خوب عرصه را به بد ترین ایده ها باز می کند.
  • گفتار مناسب شما را به بهترین شرایط ممکن برای شما می کشاند.
  • تو دماغی صحبت کردن شما را منفی, مرده و بی احساس جلوه می دهد.
  • هنگام صحبت از تون بالا شبیه به جیغ استفاده نکنید.
  • جویده جویده حرف نزنید. و اگر از کلمات غیر متعارف استفاده می کنید مطمئن شوید صحبت شما برای شنونده مفهوم است.
  • با نگاه به شنوندگان می توانید بفهمید که آیا آنها  گیج , بی حوصله, عصبی و یا خسته شده اند.
  • هنگام صحبت شما می توانید با چشمان و حرکات دست و صورت تان هم با شنونده صحبت کنید.
Like 🙂
208

القاب

نحوه استفاده از القاب آیینه تمام نمای فرهنگ امروز ما است. مردمی که نمی‌دانند پروفسور به چه کسی اطلاق می‌شود و حتی نمی‌دانند چگونه نوشته می‌شود اما باز هم با استفاده از عناوین استاد و دکتر و پروفسور سعی در ساختن قهرمان برای خودشان هستند.

ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نشنیده ایم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشمان نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد.

اما ما دکتر محمد اصفهانی را داریم که خواننده است ! مهندس علی آبادی را داریم که در ورزش همه فن حریف است ! . . . و از همه مسخره‌تر هم خيابانی است در تهران که تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی!

این عناوین متعلق به کسانی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم دیگر چیزی باقی نمی ماند. مردم ما کاری به اینکه علی دایی با لیسانس متالورژی دانشگاه شریف چه گلی به سر صنعت این مملکت زده ندارند، فقط برایشان مهم است که علی دایی مهندس است، از کجا؟ از دانشگاه صنعتی شریف! پس فوتبالیست لایقی است، چرا؟ چون مهندس است!

تشنگان این عناوین هم پایان ناپذیرند، آن یکی حاجی است و آن یکی دکتر. دیگری استاد است و آن یکی مهندس و . . . .

عناوینی برای جمیع ملت ایران هم وجود دارد: باهوش ترین مردم دنیا، با “فرهنگ” ترین مردم جهان، نویسندگان منشور حقوق بشر و…

اما اینکه ما دکتر‌ها و مهندس‌ها و اساتید در کجای کاروان پر شتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم چیزی است که یا درباره آن سکوت می‌کنیم و یا دروغ می‌گوییم! مهم آن پیشوندهایی است که ما داریم.

Like 🙂
0

ارباب مگس ها

 

ارباب مگس ها( Lord of the Flies) داستانی است از ولیام گلدین برنده جایزه نوبل, که لزوم حاکمیت قانون در جوامع انسانی را به تصویر می کشد. در این داستان که هواپیمای حامل بچه های مدرسه در نزدیکی یک جزیره متروکه سقوط می کند و آنها بدون سرپرست موظف به اداره خودشان می شوند. پس از مدت کوتاهی جمعیت قانون گریز با توسل به اهرم های زر و زور و تزویر جمعیت را به سوی توهش می کشند.

از این داستان در سال های 1963, 1976 و 1970 فیلم ساخته شده است.

سریال لاست( Lost  ) بسیاری از مضامین خود را از این داستان الهام گرفته است.

Like 🙂
18

چرا عقب مانده‌ایم؟

تا آنجا که به خاطر دارم، از همان دوران نوجوانی به دنبال علت هر موضوعی بودم و به دنبال پاک کردن هرچه را که ناپاک می دیدم و منظم کردن هر جا را که بی نظم می یافتم. از زیبائی های طبیعت لذت می بردم. عاشق گل ها و پرندگان رنگارنگ بودم، بخصوص پرندگان آوازخوان.همیشه فکر می کردم همه چیز باید همیشه تمیز، مرتب، زیبا و آرامش دهنده باشد. و اگر نیست، علتی دارد. علتی که آنرا از روال طبیعی خارج کرده. علاقه داشتم علت ها را پیدا نمایم و اگر بتوانم نواقص را اصلاح کنم و به مسیر طبیعی خود برگردانم. خاطرات زیادی از این نمونه در دورانهای مختلف زندگی ام دارم.

منزلمان در بافت قدیمی شهر شیراز و تا دبیرستانی که میرفتم بیش از نیم ساعت راه بود. آن هم در كوچه‌های قلوه کاری. در زمستان هر وقت باران می بارید، چندین جای مسیر خانه تا مدرسه، محل تقاطع کوچه ها را آب می گرفت. برای گذشتن از آن، محصلان به مردانی که آنها را “کول” میکردند و به آن طرف آب می بردند، پول می دادند و به این ترتیب خود را به مدرسه می رساندند.

من صبح ها باید این مسیر را طی می کردم و ظهر ها برای ناهار به منزل بر می گشتم. بعد از ظهر دوباره این کار،تکرار می شد. در این قبیل روزهای بارانی مجبور بودم ظهر ها که به منزل می آمدم، شلوارم را عوض کنم چون از پشت پا تا زیر کمرم پر از گل شده بود. همیشه به خانه که می رسیدم داد و فغانم برای تنها کسم که به شکایتم گوش میکرد و دلداریم می داد ـ مادرم ـ بلند بود. (خدا رحمتش کند که برای من و برادران کوچکترم هم مادر و هم پدر با کفایتی بود.) شکایتم، توأم با عصبانیت و ناراحتی، این بود که چرا کوچه ها باید چنین باشند و پاسخ مادرم با مهربانی این بود: مگر نمی خواهی فکر کنی؟ دقت کن ببین چه می گویم. زمستان باران می آید، زمین را خیس می کند و گل می شود. وقتی شما روی زمین گل شده راه می روی، ترشح آب و گل شلوارت را به این صورت در می آورد.

آیا این تقصیر کسی است که می خواهی او را درست کنی؟ بی دلیل خودت را ناراحت می کنی. من سکوت می کردم. چون تمام دلایلش صحیح بود. ولی ته دلم راضی نمی شدم و نمی توانستم قبول کنم که برطرف کردن این گرفتاری غیر ممکن باشد.حرف دیگری نمی زدم. ولی دفعات بعد، باز هم دست از شکایت بر نمی داشتم. چون در عین حال که نمی توانستم دلایلش را رد کنم، ولی قانع هم نمی شدم.

مورد دیگری که هنوز از خاطرم محو نشده، روزی بود که از حمام به خانه بر می گشتم. در خانه حمام نداشتیم. رسم بر این بود که هفته ای یک بار به حمام عمومی می رفتیم. پانزده یا شانزده ساله بودم. از حمام در آمده تمیز، با موهای شسته بریانتین زده، پاک و براق، به طرف خانه در همان کوچه های قلوه کاری و پر از خاک روان بودم. باد پاییزی می وزید. در یکی از کوچه های سرِ راه چند دکان کنار هم بود که برنج کوبی و عصاری می کردند. یعنی از شلتوک، برنج سفید و از کنجد، ارده و روغن می گرفتند. چند نفر کارگر روی پشت بام همان دکان ها مشغول پاک کردن کنجد و غربال کردن برنج های سفید کرده بودند. گردبادی شدید درگرفت. پوست های کنجد و خاک برنج با خاک کوچه به هم آمیخته شد و به شدت سراپایم را به هم پیچید. مثل اینکه دنیا برایم آخر شده بود. خشمگین و عصبانی به زمین و زمان بد می گفتم. با سرعت خود را به خانه رساندم. و یکراست بطرف اطاق و به سراغ آيینه رفتم وقتی قیافه خود را در آیینه دیدم و صورت و موهای آرد روغن زده خود را تماشا کردم، گفتم: وای!، نگاه کن، چه به سرم آمده! بی اختیار- با صدای بلند- زدم زیر گریه، مادرم سراسیمه به سراغم آمد. ابتدا با دیدن قیافه مضحک من خنده اش گرفت. ولی با دیدن اشکانم، خودش را کنترل کرد وگفت: چه شده؟ برایش تعریف کردم. گفت: چیز مهمی نیست، ناراخت نباش. بیا برویم سر حوض دست و صورتت را تمیز کن. من که از خنده اولیه اش کلافه شده بودم، گريه‌ام را شدیدتر و باز همان گله و شکایت همیشگی را تکرار کردم. مادرم در اینجا سکوت کرد، تا هرچه دل تنگم می خواهد، بگویم. بعد از اینکه کمی آرام شدم، گفت: باز هم بدون توجه به موضوع و بدون دلیل خودت را ناراحت کردی. البته که هر کس پاک و تمیز از حمام درآمده باشد و به چنین وضعی درآید، ناراحت مي‌شود. ولی اگر یادت باشد همانطور که سال گذشته در مورد باران آمدن و گِل شدن زمین و کثیف شدن شلوارهایت می گفتم، حالا هم در این مورد عیناً همان مطالب را تکرار می کنم. پاییز باد می آید و باد هم هر چیز سبکی را با خود به هوا می برد. و هر کس در مسیرش قرار گیرد از آن خاک و خاشاک ها بی نصیب نمی ماند. این یک واقعیت است و کسی هم نمی تواند کاری بکند. و این موضوع، ناراحت شدن ندارد. می دیدم راست می گوید. ولی نمی توانستم خود را قانع کنم که باید با این قبیل بد بختی ها و زجر سوخت و ساخت. راهی هم به نظرم نمی رسید تا ارایه دهم.

و اما پیش آمدی که در طول حیاتم بیش از همه تکانم دادو به سوی تحقیق دقیق و مطالعه خلقیات جامعه مان کشاند و در حدود سی سال ذهن مرا مشغول نگه داشت، واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲علیه مصدق بود. بعد از آن روز سیاه، برای من سوال بسیار بزرگی مطرح شد و آن اینکه چرا توده های چند هزار نفری مردم که تا چند روز قبل، از توپ های چلوار، طومار ها می ساختند و بعضی واقعاً با خون سر انگشت خود، بر آن می نوشتند:” از جان خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق” و یا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران که در فاصله کوتاهی قبل از کودتا، در رفراندم مصدق برای انحلال مجلس به طرفداری از او رأی مثبت داده بودند، خانه کوب شدند. و عده ای دیگر هم ۱۸۰ درجه چرخیده، علیه مصدق شعار دادند.

بعد از آن سال، هر کتابی که می خواندم، هر صحنه ای که می دیدم، در هر نوع اجتماعی که شرکت می کردم، در بین مردم کوچه و بازار، شهر و روستا، در خانه و مدرسه، در ادارات دولتی و موسسات خصوصی، همه جا، مراقب و متوجه رفتار و گفتار و کردار خودم، اطرافیانم و اشخاصی که با آنها روبرو می شدم، بودم تا شاید با توجه به خلقیاتمان، بتوانم پاسخی منطقی، برای سوالم بدست آورم. به رفتاری که بزرگتر ها نسبت به کودکان و نوجوانان داشتند و به نحوۀ برخوردی که بزرگتر ها نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزندان خودشان داشتند، توجه و دقت می کردم.

در سال ۱۳۴۱با روی کارآمدن کندی در آمریکا و نخست وزیری دکتر امینی در ایران، فضای سیاسی کشور کمی باز شد و دولت اجازه فعالیت مجدد به جبهه ملی داد. در پاییز آن سال کنگره جبهه ملی در تهران تشکیل شد و من همراه با عده ای شیرازیان به عنوان نمایندگان  جبهه ملی فارس در کنگره شرکت کردیم. در بهمن ماه همان سال بود که شاه “انقلاب سفید شاه و مردم” را اعلام نمود و با برگزاری رفراندم، منشور شش ماده ای، انقلابش را به تصویب مردم رساند که بعداً به تدریج به ۱۲ ماده رسید.

بعد از رفراندم تمام کسانی را که در کنگره جبهه ملی شرکت کرده و شناخته بودند، توقیف کردند. من را هم در شیراز به زندان ساواک بردند. با اینکه در زندان انفرادی بودم، ولی انصافاً هیچگونه شکنجه و تحقیر و توهین یا ادای کلمۀ زشتی نسبت به من سایر زندانیان سیاسی در کارشان نبود.

بعد از تقاضای مصرانه ام به اینکه کتابی، مجله یا روزنامه ای در اختیارم قرار دهند که مشغول باشم، موافقت شد که یک جلد قرآن برایم بیاورند.

از کتاب چرا عقب مانده ایم از دکتر علی محمد ایزدی

وب‌گاه دکتر ایزدی

بلاگ دکتر ایزدی

Like 🙂
2

مرد دویست ساله

مرد دویست ساله فیلمی است  بر اساس رمان تخیلی از ایساک اسموف که با فرض خلق یک روبات هوشمند مفاهیم انسانیت, برده داری, غرور, رشد, آزادی فکری, سکس, عشق و مرگ را به چالش می کشد.

Like 🙂
7