تکریم ارباب رجوع

همه ما به ادارات (دولتی یا خصوصی) مراجعه کرده ایم و متآسفانه همه به نحوی از برخورد ناخوشایند متصدیان و کارمندان اداره آزرده خاطر شده ایم .نمی د انم دقیق چه عنوانی بگذارم، بعد  از گذر از سد بروکراسی (کاغذ بازی معمول) ،با سدهای دیگری بر می خوریم که همان کارمندان محترم ادارات  هستند و البته الحق و النصاف که اخلاق و نزاکت و تکریم ارباب رجوع را به درستی به جا می آورند! در این بازار گرم انواع کلاسها، جای کلاس “روش شکستن سد نفوذ ناپذیر کارمندان ادارات” خالیست.

 

آنچه در بالا آمد به بهانه اتفاقات چند روز اخیر بود. بد نیست از اینجا شروع کنم:

بعد از کلی درس خواندن با مدرک فوق لیسانس از دانشگاهی معتبر وقتی در زمینه کاری خودم با سرخوردگی مواجه شدم ، در روزنامه ای آگهی استخدام یکی از موسسات زبان با عنوان جذب مدرس ، نور امیدی بر شب سیاه آرزوهای بر باد رفته ام تابید. با کلی هیجان البته با صرف هزینه هایی برای آزمون و پست مدارک ، خودم را آماده کردم. آزمون که چه عرض کنم، ابتدا تست هوش دلهره انگیزی را پشت سر گذاشتم، سپس برای مصاحبه دعوت شدم، و آزمون دوم را هم با موفقیت انجام دادم و بالاخره به مرحله آخر رسیدم. از آموزشگاه تماس گرفتند که برای گرفتن برنامه کلاس های جذب مدرس به این مرکز مراجعه کنید. چشمتان روز بد نبیند، با کلی شوق و ذوق ، صبح زود عازم محل شدم . پس از کتک خوردن های درون مترو و دیدن فرهنگ بالای شهروندی، که بماند برای مقاله بعدی، نفس نفس زنان و عرق ریزان به آموزشگاه وارد شدم. با اشتیاق فراوان به خانم کارمند محترمی که زیر باد کولر لم داده بودند و با لیوان نسکافه شان بازی می کردند، گفتم: “من برای گرفتن برنامه کلاس ها آمده ام” . خانم محترم با لحنی خیلی مشمئز کننده و گویی آموزشگاه ملک پدریشان است فرمودند: “برگه را بگیر، نگاه کن ، نمیتوانی نیا!!! حتما باید همه کلاسها را شرکت کنی، اگر حتی یک ساعت غییت داشته باشی ، حذف می شوی”. من به زحمت آب دهانم را پایین دادم و به برگه نگاه کردم از شانس خیلی خوب من!  کلاسها از شنبه بعد شروع می شد و یک شنبه آخرین کلاسم در دانشگاه بود که زمان ارائه کنفرانسم  بود. و استاد هم به هیچ صراطی مستقیم نبود. با صدایی لرزان و شرمنده به خانم محترم گفتم: “من یک شنبه نمی توانم در کلاس حاضر شوم هفته های آینده هم این کلاس برگزار می شود؟” و ایشان فرمودند : “خاننننننننننننننننننوم من که به شما گفتم نمی توانی بیایی ، نیا…. کلاس هر هفته برگزار می شود، ولی نام شما فقط یک بار در لیست قرار می گیرد … متقاضیان پشت در آموزشگاه صف کشیده اند……”.

حال قضاوت با شماست، این نحوه برخورد درست است؟ جوان مردم به جای کارکردن معتاد شود؟! آیا انصاف است که جوانی با کلی امید و آرزو برای رسیدن به آنچه حتی پایین تر از سطح استحقاقش است، تحقیر شود؟

 

متا سفانه اینجاست که  مجبور می شوی به تمام آشنایان مربوط مراجعه کنی و به پارتی بازی و تکنیک های زیر میزی روی بیاوری….

نتیجه اخلاقی:

کارمندان محترم ، متصدیان گرامی، در دین مبین اسلام همواره بر اخلاق نیکو سفارش شده است.  با ارباب رجوع خود، مهربان با شید.

 

نازنین سلطانی

Like 🙂
6

نقد و انتقاد: سازنده ویا مخرب؟

نقد و انتقاد: سازنده ویا مخرب؟

1. تعریف نقد و انتقاد

درفرهنگ عمید نقد را(سره کردن . ظاهرساختن عیوب یا محاسن کلام )و انتقاد را (سره کردن .آشکارکردن عیب شعروبحث کردن درباره مقاله، کتاب بطوریکه خوبیها و بدیهایش آشکار شوند )معنی شده اند. نقد را (مطرح کردن نا رسائیها با دلیل و استدلال ) نیز تعریف کرده اند.

انتقاد از نقد می آید و (ارزیابی ایده ، روش و یا رفتار دیگران و گفتن آن ) است .عموما و بویژه در فرهنگ ما بار منفی دارد و آن بیشتربه سبب خاطرات بدی است که هریک ازما از کنترل های مستبدانه ، تکیه بر بخش منفی هر رفتار (و از آن بدتر خود شخص )،سرزنش ها ، برچسب ها ،تحقیرها ،پندهای تکراری و خارج از توان و نیاز فرد ،نکوهش احساسات و… تحت پوشش و عنوان انتقاد داریم .

در رابطه افراد با یکدیگر نقد و انتقاد سازنده اهمیت دارد و حافظ حقوق فردی افراد است و به نگهداری حدود و مرزها در روابط بین دو نفر کمک میکند .

در رابطه فرد با جامعه ، نهاد ها و سیستم هم که اهمیت آن روشن است. جامعه دموکرات شهروند مسئول می طلبد و در آن هرکس حق دارد قوانین ، سیاست و عملکرد مسئولان ،ایده های مطرح در هر زمینه( هنر و روابط اجتماعی ، خلقیات و سنت ها و..) را نقد کند.البته بشرط حفظ حریم خصوصی و پرهیر ازتمسخر نقائص مادرزادی .

در تربیت نوین کودک (پرسشگر ، منتقد و منطقی ) ببار می آید .خلقیات و سنت ها یک مرتبه عوض نمی شوند و بخشی از آنها که در جهت رشد تغییر میکنند ، به همت افراد مسئول است که فرهنگ عامه را زیر سئوال برده و باورها و رفتارها را مورد نقد و انتقاد قرار میدهند .

 

2. آیا انتقاد ضروری و سودمند است ویا غیرآن؟ آیا با انتقاد کردن، از حد و مرز متعارف بین ما گذر نمی کنیم ؟ با مثبت نگری در تعارض نیست ؟ در چه مواردی جایز و سودمند است ؟

بودا :اگر از گفتن حقیقت ، طرف تو در رنج می افتد حقیقت را نگو .

پیامبر :حقیقت را بگو و طرف تو گرچه رنج میبرد ولی تحمل کرده و رشد خواهد کرد .

شما چه میگوئید؟ آیا ما میخواهیم طرف را تغییر دهیم؟ آیا این پیام برخی از روانشناسان که میگویند (شما نمیتوانید هیچکس را تغییر دهید ، تنها میتوانید خودتان را تغییر دهید ) صد در صد درست است ؟ آیا ما میتوانیم در حالیکه کل شخصیت دیگری را تغییر نمیدهیم او را واداریم که رفتار تهاجمی و تعرض آورش با ما را تغییر دهد ؟

برای پاسخ این سئوالات سه دیدگاه را بررسی کنیم :

دیدگاه اول :

درین دیدگاه افراد انتقاد کردن را نه تنها ضروری میدانند ، بلکه آنرا رسالتی برای خود می شمارند .شاید ریشه های آن در باورهای سنتی از مذهب باشد و یا از فرهنگ اقتدار گرا که هدایت و کنترل دیگران ازراس هرم شروع و تا پایه های آن ادامه دارد .در بخشی از فرهنگ عامه ،ازسوئی ما را از عیب جوئی منع کرده اند ولی از سوی دیگررسالت دانایان را راهنمائی نادانان دانسته اند .حال کیست که خود را از دسته دانایان نداند ؟!. چرا که تنها چیزی که هیچکدام از ما به آن اعتراض نداریم و آنرا عادلانه میدانیم “تقسیم عقل و دانائی ” است چون معتقدیم به اندازه کافی به ما رسیده است !

دیدگاه دوم :

درین دیدگاه فقط خدا را کامل میدانندواز همو ستارالعیوب بودن را یاد می گیرند . نکوهش غیبت (که برپایه قضاوت و انتقاد بنا شده )در فرهنگ عامه ما قابل توجه است . ضرب المثل هائی ازین دست زیاد دار یم: درعیب نظر مکن که بی عیب خداست . هرکه بی هنر افتد نظر به عیب کند .

نظامی :در همه چیز هنر وعیب هست عیب مبین تا هنر آری بدست

فردوسی :چوعیب تن خویش داند کسی زعیب کسان برنگوید بسی

مولوی :غیب ندانند مگر اهل غیب عیب نبینند بجز اهل عیب

سعدی :همه حمال عیب خویشتنیم طعنه بر عیب دیگران چه زنیم

ودر جائی دیگر : گرهنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند بجز آن یک هنر

ویا : تو خاموش اگر من بهم یا بدم که حمال شود و زیان خودم

چو ظاهر به عفت بیاراستم درشتی مکن برکم و کاستم

مثبت اندیشان امروزی هم در باب خودداری از قضاوت کردن رفتار دیگران و ابراز آن بسیار گفته اند . (بگذار همسایه ات باغچه اش را به سبک خود باغبانی کند ) از پیامهای مشهور وین دایر است .

دیدگاه سوم :

درین دیدگاه پنج مورد را برای نقد وانتقاد کردن جایز و حتی سودمند می دانند :

a) برخی از افراد برای خودشناسی از فردی که خود انتخاب میکنند و به درایت ،انصاف ،صداقت ،واقع گرائی اش باور دارند می خواهند که رفتار آنها را نقد کند .در چنین مواردی که طرف خودش قبلا از ما خواسته هر رفتارش که از نظر ما نیاز به بازنگری ، تصحیح ویا توقف دارد را با او درمیان بگذاریم، انتقاد جایز است

b) اگر کسی به حقوق ویا حریم شخصی ما تجاوز میکند ، اجحاف میکند،خشونت می ورزد ، کنترل و تحقیرمان میکند ویا… لازم است که ازین رفتارش انتقادکنیم تا آنرا اصلاح ویا اگر لازمست متوقف کند.

c) نقد خود( البته با روش های سازنده ) و یا گروهی که به آن تعلق داریم ، رشد و بالندگی را در پی خواهد داشت .

d) در مورد کودکانمان ، نحوه( آموزش وانتقال ارزشها، دادن اطلاعات،قانون گذاری جمعی و پیروی و یا تمرد از آن و نتایج آن و.. )با استفاده از روش آزمون و خطای آنها و کشف آن توسط خودشان و گاه با کمک ما ، میتوانند در میدان بحث نقد رفتار خودشان هم بررسی شوند . این روشها گرچه از سوئی مواردی حساس و تخصصی هستند ولی از سوی دیگرخوشبختانه امکان فراگیری اشان برای والدین وجود دارد .

e) نقد و انتقاد از حوزه عمومی ( سیاست ، هنر ،روابط اجتماعی، سیستم و..) ضروری است .

هانا آرنت که از متفکران بزرگ دوره ماست ، در بحث (مسئولیت فردی )به (جسارت داوری) پرداخته است . بنظر اوکسی که میگوید : من که هستم که قضاوت کنم ، نوعی فروتنی کاذب دارد . در پس اکراه از داوری این گمان می خزد که هیچکس مختار نیست و در نتیجه این تردید بوجود می آید که که هیچکس مسئول نیست .فروپاشی اخلاقی ، پیش درآمد از هم پاشیدن جامعه آلمان بود که طی سالهای جنگ بوقوع پیوست . آلمانی هائی که در ایجاد نازیسم سهمی نداشتند ولی تحت تاثیر موفقیت نازی ها قرار گرفته و جرات داوری نداشتند و از دوستان خود بریدند، به سقوط اخلاقی دامن ردند .

بررسی انگیز ه های ما از انتقاد :

یک شیوه برای تشخیص ضرورت طرح انتقاد یا عدم آن اینست که هر کس قبل از نقد به انگیزه هایش توجه کند :آیا واقعا جنبه مثبت وسازنده دارند ؟

با کمی خودشناسی هرکس قادر خواهد بود از انگیزه های شخصی و یا منفی خود آگاه شود . برای نمونه :

• آیا از دیگران انتقاد میکند چون خود( وحتی سلیقه خود) را ازآنها بهتر میداند؟

• ریشه اینکار ش در کامل خواهی و انتظارات زیاد از دیگران نیست ؟ اگر دیگری را بصورت مجموعه ای از خوبی و کمبودش ببیند(عسل در باغ هست و غوره هم هست) وتوقع خود را کم کند آیا هنوز ضرورتی برای طرح آن می بیند؟

• آیا برای شنیدن پنجره با در حرف میزند ؟!( ازکودک مظلوم انتقاد میکند تا آن یکی حساب کار دستش بیاید؟. )

• آیا تحت پوشش نقد نمیخواهد از طرف افشاگری کند و در جمع آبرویش را ببرد ؟

• آیا نمیخواهدبا اینکار کنترل دیگری را در دست گیرد و یا ادامه دهد ؟

 

3. اهمیت هنر انتقاد از خود (یا گروه خود)وچگونگی نگهداری حد و مرز آن ؟

در خودشناسی و طی مسیر رشد ، بازبینی و بررسی اینکه در کجای کاریم ؟ به چه می اند یشیم وچه میکنیم ضرورت دارد .

سعدی : همه از دست غیر می نالند سعدی از دست خویشتن فریاد

اگر هنر را (بیرون رفتن از محدوده ممکن وگشودن فضائی بر روی خود و دیگران ) تعریف کنیم ،انتقاد از خود ،بویژه در وجه اجتماعی آن را میتوان هنر نامید . مرزهای انتقاد از خود چه در خلوت و چه در جمع تا حدی است که به تحقیر و احساس گناه و.. کشیده نشود .

هر جمع و گروهی که در آن نقد اندیشه ها و رفتارها(ونه خود افراد ) باشد پویندگی را در پیش خواهد داشت.

 

4. انواع انتقاد ( سازنده و مخرب )؟

انتفاد سازنده :

• رابطه را تصحیح کرده و بهبود می بخشد .

• رو به آینده دارد. راه را باز میگذارد .

• از جنبه های مثبت شروع کرده و سپس به منفی ها میرسد و برای آنها هم راه حل دارد .

انتقاد مخرب :

• گفته اند زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است .

• به اعتماد به نفس فرد لطمه میزند . کلی گوئی میکند . کل شخصیت او را زیر سئوال میبرد و میخواهد کل او را عوض کند.در مورد کودکان چون تلقین هم به آن اضافه میشود لطمات بسیاری میزند .

• رو به گذشته دارد و راه حلی نمیدهد و فقط طرف را محکوم میکند .

• گاه حتی دیرتر از موعد است و در مورد کاریست که دیگر تکرار هم نخواهد شد .پس چرا ابراز میشود ؟

• این نوع انتقادها میتوانند به (فضولی .سرزنش .ایرادو عیب جوئی. زخم ربان. کنایه. متلک و تمسخر. مقایسه کردن. غرغر. آبرو بردن. تحقیر و حتی تهمت) آلوده شوند.

 

)ناگفته نماند واژه فضولی “به معنی کارزیادی” که ورود به حریم شخصی دیگران است ، با واژه فضله هم خانواده است !(

 

5. با چه شیوه هائی میتوان انتقاد را سازنده و موثر کرد ؟

a) مهمترین روش اینست که انتقاد رابه شکل مبادله اطلاعات کنیم ،بشکل یک گفتگوی دوطرفه که در آن با مشکلات و احساسات او همدلی داشته باشیم

b) با استفاده از جملات سئوالی به او کمک کنیم خودش مشکل را پیدا کند .و از اول رای بر محکومیت او ندهیم، فرصت گفتگو بدهیم .شاید ما اشتباه کرده ایم . در اینصورت آنرا بپذیریم

c) گاهی ما در حالیکه فرزندانمان ، فرزند دارند ! هنور میخواهیم به آنها راه و چاه را نشان دهیم . در خرد سالی آنها معلمشان بودیم وحالا اگر ما را بعنوان مشاور بپذیرند ، ضمن خوشحالی و انداختن کلاهمان به هوا ! بکوشیم که مثل مشاورها رفتار کنیم(البته بی جیره و مواجب! ).یعنی کمکشان کنیم که خودشان راه درست را پیدا کنند .

دادن اطلاعات ( بی طرفانه و بصورت عمومی و بدون مخاطب و بصورتی که برداشت آزاد و حق انتخاب داشته باشند) موجه است .

d) نکته مهم : از زدن برچسب ( کسی را به صفتی نامیدن ) به او خودداری کنیم . در انتقاد فقط وفقط (یک رفتار) طرف مورد بازبینی قرار میگیرد نه اینکه با دادن صفت به او راه تغییر را ببندیم و خود شخص و شخصیت اصلی او را زیر سئوال بریم ( مثلا اگر بد قولی کرده وما را یکساعت در خیابان منتظر گذاشته در باره این رفتارش که امروز انجام داده، انتقاد می کنیم تا تکرار نشود ، نه اینکه بگوئیم تو اصلا بدقولی و درست نمیشوی .)

بااستفاده از واژه های (همیشه .هیچوقت . اصلا . ذاتا . هرگز و… ) خود شخص و شخصیت اصلی او را زیر سئوال می بریم که نادرست است مثلا ( تو همیشه اینکار را میکنی . تو هرگز یاد نمیگیری عذرخواهی کنی . تو اصلا پرخاشگری . تو بی ملاحظه ای . شلخته ای . زورگوئی. بی انصافی . نامهربانی .دیکتاتوری . و…)

e) همواره بیاد داشته باشیم که هدف : حل مسئله است . نه اثبات حق به جانب بودن ما . در دادگاه نیستیم و کسی محاکمه نمیشود . بجای تمرکز روی رفتار طرف ، به خواسته ها و معیار مشترک توجه کنیم .(مثلا هدف و خواسته مشترک میتواند نظافت خانه باشد . بنابراین روی تنبلی و کم کاری او تمرکز نکنیم )

 

f) گوینده خوبی باشیم : چطوری ؟ اینطوری :

 

• انتقاد ما بهتر است روشن ،صریح وساده باشد و روی رفتار ی خاص تمرکز کنیم از کلی گوئی و سخنرانی پرهیز کنیم .

• به فیلترهای دریافت کننده توجه کنیم ( طبیعی است که دختر ما از عروسمان راحت تر انتقاد ما را می پذیرد(

• با ابراز کردن نکات مثبت شروع و به کمبود برسیم .

• گله از انتقاد موثرتراست .او را زیر سئوال نبریم ، بلکه مسئله را از دید خود مطرح کنیم و جمله را همیشه با (من ) شروع کنیم .و جملات (راه حل) را هم میشود با سئوال شروع کرد. بجای اینکه بگوئیم (تو تلویزیون را با صدای بلند گوش میکنی و من نمیتونم بخوابم ) بگوئیم ( من با صدای بلند تلویزیون نمیتوانم بخوابم ،میتونی صداشو کم کنی؟(

• از جملات مثبت استفاده کنیم . ؟) بجای ( شلخته خانم . پالتوات که باز روی مبله ) بگوئیم (اگر پالتوهایمان روی جارختی باشند ،خانه مرتب تر و آرامش بیشتری خواهیم داشت (.

• جملات را میشود با دعوت شروع کرد (.بیائید از این به بعد کفشهایمان را بجای راهرو در توی جاکفشی بگذاریم(

• به او شانس انتخاب بدهیم . . بجای(تو هیچوقت نمیذاری دوستام بیان و همیشه اطاق نشیمن را اشغال کرده ای )بگوئیم( من نیاز دارم بعضی روزها دوستامومهمون کنم .چه روزهائی مناسبه ؟)

• مسئله را (عمومی ) کرده و شخص او را از تیر رس خارج کنیم.گاه میتوان انتقاد از او را با انتقاد از خودمان شروع کرد .

• بر آنچه که میخواهیم تکیه کنیم ، نه آنچه که نمی خواهیم .

• با زبان او حرف بزنیم ، به دنیای او وارد شویم و ارتباط را آسانتر کنیم .

• برخورد از بالا نکنیم . بصورت امرو دستور خواسته خود را نگوئیم . یکی از دلایلی که ما به بهترین ایده های بزرگان فرهنگ و ادب عمل نمی کنیم همین است که لحن آنان اغلب بشکل خطاب و پند به ما بوده است .

• بررسی ها نشان داده که حرفهای چند دقیقه اول وآخر در هر گفتگو موثرترین هستند . ( توجه کنیم که در مقاله نویسی هم پاراگراف اول و آخر باید اصل پیام ما را برسانند) .بنابراین در رابطه با تین ایجرها که کم حوصله تر هستند در آخر گفتگو در یک جمله میتوان پیام را تکرار کرد .

• در آخر انتقاد از او بپرسیم که آیامنظور ما روشن بوده است ؟ابهامی نداشته ؟و توجه کنیم که همان وقت از او قول نگیریم که دیگر اینکار را نکند ، بلکه به او زمان بدهیم که روی حرف ما فکر کند .

• هرگز در انتقاد او را با دیگری مقایسه نکنیم

• برای اینکه از تندی انتقاد کم شود :

• گاه میتوان با کمی شوخی زهرانتقاد را گرفت .معمولا مردم با طنز مطلب را بهتر می پذیرند. البته کاربرد طنز بسیار ظریف است و ممکن است طرف فکر کند مسخره میکنیم ، ولی با توجه به طنز پذیری او میتوان از آن استفاده کرد . به کسی که دیر به جلسه می آید و حواس دیگران را پرت میکند میتوان گفت : آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ؟

• من زمانی که مربی کودک بودم در دفترچه یادداشت مادری که شلوارهای گران، شیک وتنگ تن پسربچه اش میکرد که گاه بخاطر تنگی ، دیر میشد و خیس میکرد ، نوشتم : بنظر من برای پسر بچه ها و تازه دامادها ، شلوارهائی که سریع پائین بیایند مناسب تر است! .

• هر سخن جائی و هر نکته مکانی دارد:

• مطرح کردن انتقاد بهتر است در زمان و مکان مناسب صورت گیرد :

• میتوانیم برای پیدا کردن زمان مناسبی که آمادگی دارد، از خود او کمک بگیریم ._دراغلب مواقع اگر بلافاصله بعد از رفتاراو انتقاد کنیم ،

• زمانی باشد که طرف هیجانی نباشد چرا که منطق او پائین می آید .

• درست در زمانی که طرف خودش در نتیجه کار نادرستش در مخمصه است، ما هم نمک برزخمش نپاشیم .

• در خلوت از او انتقاد کنیم نه در جمع .مگراز افرادی که در مجامع عمومی فعال و آماده شنیدن نقد هستند .

• از زبان بدنی استفاده بهینه کنیم ، بطوری که احساس راحتی کند . ارتباط چشمی برقرار کنیم ، با مهر حرف بزنیم، برخی حتی پیشنهاد میدهند بجای روبروی او ، در کنارش بنشینیم .

 

6. روشهای سالم و درست برای مواقعی که از ما انتقاد میشود چیستند ؟

چرا بیشتر ما از شنیدن انتقاد ناراحت میشویم ؟

a) بسیاری از ما فکر میکنیم که لزوما مخرب است چرا که خاطرات بدی درین مورد داریم .گاه حتی تهمت را در قالب انتقاد تجربه کرده ایم .فرهنگ انتقاد سالم نبوده و خودمان هم برای تغییر کم کوشیده ایم.

b) بیشتر ما از اعتماد به نفس کافی برخوردار نیستیم و اگر کسی یکی از ایده ها و یا رفتار ما را نقد میکند ، نگران و مضطرب شده و فکر می کنیم کل شخصیت ما قابل پذیرش برای دیگران نیست و یا او میکوشد چنین کند ( به اصطلاح مسئله را شخصی میکنیم . در حالیکه او فقط یک رفتار ما را زیر سئوال برده است )

c) بسیاری از ما کامل گرا هستیم واز اینکه حتی یک مورد نقص داشته باشیم ناراحت می شویم .

 

انتقاد برای ما آسانتر میشود اگر : باور داشته باشیم که :

از قدیم هم گفته اند گل بی عیب خداست .NOBODY IS PERFECT _

_ توجه به گوینده نداشته باشیم که مادرشوهر و یا مادر من است ، به آنچه می شنویم بیندیشیم.

رفتار مناسب در شنیدن انتقاد اینست که :

_بیشتر افراد انتقاد را با انتقاد جواب میدهند (اگر شاعر گفته: زدی ضربتی ضربتی نوش کن. برای میدان جنگ بوده ، نه گفتگو ونقد ). بهتر است بجای اینکه بگوئیم (توخودت اینطوری و.. )شنونده خوبی باشیم .

آینه گر عیب تو بنمود درشت خود شکن ، آینه شکستن خطاست

_ از یکی بدو کردن بپرهیزیم و عذر و بهانه نیاوریم و دیوار سنگی هم نباشیم .

_ به دلیل و منطق ارائه شده فکر کنیم. پذیرش سطحی نکنیم .اگر انتقاد را پذیرفتیم ، عذر خواهی کنیم . بعد از مدتی با طرف چک کنیم که درست رفتار کرده ایم یا نه ؟

————————————————————————–

مسئله : پسر 20 ساله ما در اطاق نشیمن سیگار می کشد . با او چه کنیم ؟

• مثبت نگر باشیم و بیاد بیاوریم که چقدر با نمک و مهربان است ، خوب درس می خواند و ورزشکارست؟

• ما که عاشق اوئیم ، اصلا بوی سیگارش چه اهمیتی دارد ؟

• کار او را تعرض به حقوق دیگران (حقوق ما و حتی مهمانها ئی که به این اطاق می آیند و چون عاشق او نیستند بوی سیگار آزارشان میدهد )دانسته و از او انتقاد کنیم ؟ چگونه ؟

 

مینا

—————————————————————————–

پی نوشت :

بخشی از آنچه که خواندید گرد آوری و تنظیم مطالبی بود که در کارگاههای آموزشی گوناگون ارائه شدند . بیشتر این کارگاههازیر پوشش

Child Care Support & Outreach Consultant

قراردارند

Child Care Support & Outreach Consultant

Suite #201, 935 Marine Dr. N

North Vancouver, BC. V7P 1S3

 

Like 🙂
8

میزبانی

آن‌قدر از میزبان‌هایی که خودشان را به زحمت نمی‌اندازند و همه‌چیز را آسان می‌گیرند خوشم می‌آید. بعضی‌ها هستند که برای یک مهمانی ساده شاید از یک هفته قبل‌تر تدارک می‌بینند و دلشان مثل سیروسرکه می‌جوشد. نه حتا برای مهمانی‌های خیلی رسمی و پرجمعیت. حتا برای جمع‌شدن بچه‌ها یا دوستان یا همکاران دورهم. این جور آدم‌ها از چند روز قبل مواد غذایی را می‌خرند، پاک می‌کنند، می‌شویند، قاچ می‌زنند، سرخ می‌کنند. تند و تند. بی‌اینکه کسی کمکشان کند. یا حتا اگر هم کسی را به کمک بخواهند تمام فشار عصبی خودشان را روی سر آن بنده خدا هم خالی می‌کنند. شب‌ها خوابشان نمی‌برد که نکند فلان غذا کم بیاید یا اگر برنجم شفته شد چه و چه و چه. روز مهمانی هم دیگر یک لحظه آرام و قرار ندارند. همه‌چیز باید سر جاش باشد. چیزی کم‌وکسر نباشد. مبادا فلانی از غذایم ایراد بگیرد. یک سفره می‌چینند به چه تفصیلی! در طول مهمانی بدو بدو! جوش می‌زنند، حرص می‌خورند، سر سایر اعضای خانواده داد و بیداد می‌کنند. مهمان‌ها که سر سفره می‌آیند تا وقتی از پای سفره بلند نشوند خودشان یک لقمه غذا نمی‌خورند. مدام حواسشان به این است که تعارف کنند: بفرمایید تو رو خدا! خونه خودتونه! تعارف نکنید! حاج‌خانم چرا کم کشیدید؟ بدین براتون بکشم. نه، دارین تعارف می‌کنین!

و مهمان‌ها که بروند یک تن خسته و کوفته و یک سر دردناک و اعصاب خرد و قهر و ناراحتی با سایر اعضای خانه! آخر این چه جور مهمانی‌ای است؟ مگر نباید از مهمانی لذت برد؟ مهمانی‌دادن مگر برای تمدید اعصاب و تقویت روحیه نیست؟ نکنید این کارها را.

امید فروتن

Like 🙂
5

سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی 4

در قسمت پیشین صحبت از دومین مشخصه انسان مدرن یعنی علم تجربی بود و اینکه نتیجه ای که از علم تجربی برای ما حاصل می شود رسیدن به فناوری و صنعتی شدن است، اما همان طور که گفته شد علم شرط لازم برای رسیدن به صنعت هست اما شرط کافی نیست، شرط کافی آن چیست؟ گفته شد که روانشناسی دگرگون سازی جهان هم باید در ما پدید آمده باشد، در غیر این صورت اگر ما قصد تغییر جهان را نداشته باشیم، ماهواره و زیردریایی نخواهیم ساخت حتی اگر بزرگترین دانشمند علوم تجربی و بزرگترین متخصص علوم کاربردی باشیم.

برای این که اینها را بسازیم و به صنعت روی بیاوریم، باید یک روانشناسی خاص در ما پدید آمده باشد که روانشناسی تغییر جهان و دگرگون کردن جهان است.

برای توضیح روانشناسی دگرگون سازی جهان مقدمه ای ضروری است. نخست آن که ما انسانها در درون خودمان دارای سه ساحت هستیم.

  1. ساحت عقاید، باورها و نظریات و علوم. در این ساحت است که ما با علوم مختلف، از جمله علوم تجربی، علوم عقلی، فلسفی، تاریخی سر و کار داریم.
  2. ساحت دومی در وجود ما هست که ساحت احساسات و عواطف است، و آن ساحتی است که عشق و نفرت، حب و بغض در ما انسانها در آن پدید می آید. گاهی ممکن است که من و شما در ساحت اول باهم توافق داشته باشیم اما در ساحت دوم اختلاف داشته باشیم و گاهی برعکس.
  3. ساحت دیگر ما، ساحت اراده و خواست است. این ساحت، فرزند آن دو ساحت است. یعنی اگر من الان چیزی را اراده کنم و شما چیز دیگری را اراده کنید، یا ما در ناحیه عقیده و معرفت با هم اختلاف داریم یا در ناحیه احساسات و عواطف. مثلا در یک انتخابات هردو ما طرفدار حزب اصلاح طلبیم، اما با این همه من به شخص الف رای می دهم و شما رای نمی دهید. چرا؟ چون ما در عین حال که هر دو طرفدار اصلاح طلبانیم، یعنی در ناحیه احساسات و عواطف مانند همدیگریم، ولی با این حال شما فکر می کنید که شخص الف اصلاح طلب نیست و به او رای نمی دهید. من فکر می کنم که این گونه است و به او رای می دهم. اینجا اختلافمان در ساحت عقایدمان است.

این سه ساحت درونی است که شخصیت ما را می سازند. منش اخلاقی ما زاییده کنش و واکنشی است که این سه ساحت با هم دارند.

دوم آن که به عنوان یک واقعیت تجربی تاریخی، می توان گفت که هیچ انسانی پا به دنیا نگذاشته و از دنیا نرفته الا اینکه زبان حالش به تعبیر شاعرانه چنین بوده باشد: “آنچه می بینیم نمی خواهیم و آنچه می خواهیم نمی بینیم”. چقدر چیزها هست که نمی خواهیم چشممان به آنها بیافتد و دائما می بینیم و چقدر چیزها است که می خواهیم دائما در منظر ما باشد، ولی نمی بینیم.

حالا چه باید کرد؟ این یک مشکل مهم در علم اخلاق است که انسانی که مطلوبهایش را مفقود می بیند و نامطلوبهایش را موجود می بیند. در برابر این وضع چه واکنشی باید نشان دهد؟

از قدیم الایام راه حلهای مختلفی در این مورد عرضه شده است. سقراط، افلاطون، فلاسفه صدر مسیحیت، اسپینوزا، اگزیستانسیالیستها و بسیاری دیگر از فلاسفه و ادیان هریک راه حلهایی ارائه دادند. مثلا رواقیون می گفتند وقتی انسان چیزهایی را که نمی خواهد می بیند و چیزهایی که می خواهد را نمی بیند، دو راه پیش پایش است: یا باید جهان را عوض کند یا خودش را. یعنی باید یا عالم را عوض کنم تا آنهایی را که نمی خواهم ببینم ناپدید شوند و آنهایی را که می خواهم، وارد صحنه بشوند. یا راه دیگری هم وجود دارد، آنهایی که نمی خواهیم ببینیم و هستند سرجایشان باشند و من در خودم یک دگرگونی ایجاد کنم که آهسته آهسته از اینها خوشم بیاید. رواقیون می گفتند حالا که این دو راه است باید ببینیم کدام یک از این دو برای انسان مقدور است. آن وقت آنها با استدلالاتی می گفتند تغییر ایجاد کردن در عالم، خارج از حد توان انسان است. زیرا انسان جزئی از این جهان است و جزء نمی تواند بر روی کل تاثیر بگذارد.  از آنجا که انسان تنها بر روی خود قدرت دارد، پس من می توانم خودم را عوض کنم و وقتی در خودم تغییر و دگرگونی ایجاد کردم به نوعی رضایت باطنی می رسم. در واقع ما از منظر رواقیان مثل کسانی هستیم که رئیس کارخانه مان را دوست نداریم و از آنجا که نمی توانیم عوضش کنیم، شروع می کنیم که کم کم از او خوشمان بیاید. می توان گفت که تفکر رواقیان با کل تفکر سنتی منطبق باشد. مثل تفکری که معتقد است “در کف شیر نر خونخواره ای/ جز به تسلیم و رضا کو چاره ای” که حکایت از روحیه انفعال، تسلیم و رضا نسبت به عالم بیرون دارد.

انسان مدرن از وقتی پدید آمد که گفت چرا من باید خودم را با عالم بیرون وفق دهم؟ چرا عالم بیرون نباید آنی بشود که من می خواهم؟ این روحیه که من می خواهم جهان را عوض کنم دو بعد دارد: یک اینکه من باید کاملا معطوف به عالم بیرون باشم که می خواهم عوضش کنم. زیرا چیزی را نمی شناسیم قدرت تغییر ایجاد کردن در آن را نداریم. دوم اینکه هرچه کمتر به شناخت خود بپردازم ضرر نکرده ام. زیرا بحث بر سر این نیست که خودم را عوض کنم تا مجبور باشم خودم را بشناسم. شما تقریبا در تمام مکاتب سنتی و از جمله اسلام، نظیر این جمله علی بن ابی طالب را می بینید که “انفع المعارف معرفة النفس”. نافع ترین معرفت این است که آدم خودش را بشناسد. چرا چنین است، زیرا نفس است که از منظر انسان سنتی باید دگرگون شود و تا نفس را نشناسید، نمی توانید دگرگونش کنید.

پس انقلاب صنعتی و فناوری را می توانیم محصول علم تجربی و روانشناسی دگرگون سازی در انسان دوران مدرن بدانیم.

 

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل

http://www.adabkadeh.com/?p=617

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
2

تابو ی اولین برخورد

اگر با کسی برای اولین بار برخورد می‌کنید بهتر است:

  • از برخی موضوعات مثل سیاست, مذهب, امراض و…. سخن نگویید.
  • در اکثر جوامع بعضی سوال‌ها مثل درآمد شما چقدر است؟ آیا شما متاهل هستید؟ یا وزن شما چقدر است؟ و … بسیار زشت محسوب می‌شود.
  • از بحث‌های جنجالی و خشن بپرهیزید و روی نقاط مشترکتان حرف بزنید.
  • از به رخ کشیدن زندگی, پول, تحصیلات, همسر, فرزند و… خود خودداری کنید.
  • مراقب باشید زیاد شوخی نکنید و سطح آن را با سطح طرفتان مطابقت دهید. سکوت و خوشرویی او دليل اينكه شما هر جوکی که با دوستان نزدیکتان می‌گویید را رو کنید، نيست.

ممکن است بعد از مدتی آشنایی و جلب اعتماد دو طرفه بتوان چنین مواردی را مطرح کرد ولی این گونه رفتارها در اولین برخورد در طرف مقابل ایجاد ناآرامی و حتی تمايل به کاهش رابطه خواهد کرد.

Like 🙂
0

تولد نوزاد، هدیه خداوندی

نامی را انتخاب كنيد که خوش آهنگ و با معنی باشد. شما و همسرتان باید اسم فرزندتان را انتخاب كنيد و اين كار باشید به اشخاص دیگر ارتباطی ندارد.گاهي افرادی به اسم مورد نظر شما انتقاد مي كنند. از این رو شايد تصمیم بگیرید اسم فرزندتان را تا زمان تولد او  او مخفی نگاه دارید. اما اگر از آن دسته افرادی هستید که نمی توانند رازی را پیش خود نگاه دارند، پیشاپیش از واكنشهاي دیگران آگاه باشید.

متقابلا اگر متوجه نامی شدید که دوست یا یکی از اعضای فامیل برای فرزند خود انتخاب کرده است و آن را دوست ندارید، تا آنجا که ممکن است مودبانه رفتار کنید. از مسخره کردن اسم انتخاب شده بپرهیزيد و تا زمانی که از شما درباره اسم پیشنهادیتان سوال نشده از ابراز نظر خودداری کنید. اگر والدین نوزاد اسم پیشنهادی خود را گفتند و آن اسم از هر نظر برای شما عجیب و غریب جلوه کرد، می توانید مودبانه درباره سابقه و معنای آن سوال كنید.

مبارک است! اکنون با خوشحالی کودک خود را در آغوش دارید و از اینکه باید نقش جدیدی را به عنوان پدر یا مادر در زندگی تجربه نمایید، ذوق زده اید. احتمالا دوست دارید تجربه تولد کودکتان را برای دیگران تعریف کنید. از پاره شدن کیسه آب گرفته تا درد زایمان و …اما بهتر است این جزییات را جز برای خواهران و مادر و در نهایت دوستان نزدیک خود، برای اشخاص دیگر تعریف نکنید.

تولد نوزاد اتفاقي شیرین است، اما گاهی اتفاقاتی نظیر مرده به دنیا آمدن بچه، یا نقص عضو او همه برنامه ریزی ها و توقعات را به هم می زند و غم و اندوه ايجاد مي كند. بدانید که تنها شما نیستید که در این جهان با چنین غمی دست به گریبانيد. غم شما قابل درک است، اما هر چند در کلام ساده است باید هرچه زودتر برخود مسلط گردید و این خبر تاسف آور را به اعضای خانواده و دوستاني که نگران نوزدا شما هستند بدهید. در این هنگام زن و شوهر باید در کنار هم، با برقراری پیوند عمیقتر عاطفی به یکدیگر کمک نمایند تا این بحران زودتر طی شود و به تعادل روحی – روانی برسند. متاسفانه گاهی در چنین فضای غمباری که هردو طرف از این ضربه به شدت ناراحتند، به جای  تلاش برای رسیدن به تعادل،  زن و شوهر تقصير را به گردن هم می اندازند.

متقابلا اگر متوجه تولد یک نوزاد ناقص یا مرده در میان اقوام یا دوستان شدید بهتر است هرچه زودتر بر بهت خود غلبه كنيد وهرچه زودتر نزد آن خانواده بروید و تنهایشان نگذارید و با محبتی که نثارشان می کنید بكوشيد بر غمشان فایق آیند. از پرسشهای مکرر درباره چرایی مرده به دنیا آمدن و ناقص بودن نوزدا بپرهیزید و بدانید که چنین سوالاتی در این لحظات بسیار آزار دهنده اند. همچنین از اظهار تاسف های مکرر خودداری کنید و تلاش کنید به طریقی شرایط را برای آن خانواده تغییر دهید.

هنگامی که متوجه تولد نوزدای در میان دوستان و اقوام خود می شوید طبیعتا دوست دارید  به سمت بیمارستان حمله ور شوید! مادری که تازه زایمان کرده  مطمئنا بسیار خسته است و شاید دوست دارد مدتی با فرزند خود تنها باشد، او را به خود بچسباند، از سینه خود به او شیر بدهد و این تجربه و حس جدید را برای خود مزه مزه کند. شاید او از اینکه در جلوی شما به فرزند خود شیر دهد احساس خوبی نداشته باشد. پس پیش از آنکه پرواز کنان خود را به بیمارستان برسانیم بهتر است تلفني از وضع مادر و فرزند با خبرشويم و اگر جواب شنیدیم الان موقع مناسبی برای ملاقات نیست، ناراحت نشویم و شرایط را درک کنیم و منتظر شویم اوضاع مساعد شود.

هنگام گفتن چشم روشنی به مادر و پدر، در کنار هديه خود برای نوزاد یا مادر، بهتر است غذایی آماده كنيم و به این صورت آنها را تا وفق پیدا کردن با شرایط جدید، حمایت کنیم. در ضمن فراموش نکنیم که به مهمانی نیامده ایم و فقط آمده ایم نوزاد را ببینیم. پس، بعد از دیدن نوزاد و ابراز احساسات به آنها، هرچه زودتر آنجا را ترک کنیم. ممکن است نوزاد نیاز به عوض شدن، حمام شدن و خواب داشته باشد و حضور ما مانعی به حساب بیاید.

اگر مادر نوزاد از خويشاوندان يا دوستان نزديك ما است، با توافق خود او ساعاتي از هفته را به بودن در كنار آنها و نگهداري از كودك، بگذاريم تا مادر نيز بتواند در اين ساعات استراحت يا حمام كند و به كارهاي ضروري اش برسد. در اين زمان مادر و كودك به يك اندازه نيازمند توجه و محبت اند.

ترجمه و تالیف از کتاب اتیکت

Like 🙂
3

وقت ندارم

پنجاه و سه سالمه و هنوز هیچی نمیدونم  . یه عالمه سوال دارم .مثلا” … مثلا” میخوام بدونم چرا خدا تو خواب هیچ کس نمیاد ؟ چرا ارسطو جام شوکران رو نوشید ؟ چرا حسین پناهی با نازی داستانش رو نیمه تموم گذاشت ؟

تا لنگرود چند ساعت راهه ؟ چرا من حالا باید بفهمم که انقدر بی سوادم ؟ چرا برای رسیدن به یقیین باید از شک بگذرم ؟ چرا همهء آدمها نمیتونند همهء شبها راحت بخوابند ؟ چرا زبان آلمانی انقدر سخته؟چرا حقوق بشر از حقوق بشر دفاع نمیکنه ؟ چرا وقتی آب سر بالا میره غورباغه ابو عطا میخونه ؟

 

وقت ندارم . ولی باید بفهمم چرا حالا که به تصورات ذهنیم عینیت بخشیدم خوشحال نیستم . چرا آسمون اینجا آبی ترنیست . چرا آدما با اینهمه تفاوت در زبان ِ منظورشون یکیه . علی میگفت وقتی زبون اینوری ها رو نمی فهمیدم همیشه فکر میکردم اینا چی میگن ؟ ولی وقتی زبونشونو یاد گرفتم دیدم اینام هیچی نمیگن .

چرا هیچکی هیچی نمیگه .

چرا بزرگ شدم .  چرا باید بزرگ می شدم . اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم 48 سالم بود .  دوساعت تموم گریه کردم . آخه من خیلی از بزرگ شدن میترسم .

بابام چرا مرد؟ یادمه وقتی بابام مرد صورتش آروم و خندون بود . با خودم فکر میکردم چه خوب که آدما مردن رو دوست دارند .

بابام همیشه عید قربونا تو حیاط خونمون گوسفند می کشت . و من تا بحال به چشمای هیچ گوسفندی نگاه نکرده ام .

چرا از اینکه آدمم خجالت میکشم ؟

یکجور میگو توی ژاپن طبخ میشه که برای خوشمزه ترشدنش حیوون زنده رو میندازند توی آب جوش .  و من موندم که چرا قیمت یه ذره لذت بیشتر انقدر گرونه ؟

 

چرا میترسم . چرا از فردا میترسم .

چرا حرفهامو میخورم . منکه همیشه از خوردن حرفها م رودل میکنم . چرا میخورمشون ؟

مریم کاشانی

Like 🙂
8

آداب اداره نشيني

معمولا كارهای اداری به قدر كافی خسته كننده و گاه ملال آور است – بخصوص اگر به كارمان هم علاقه نداشته باشیم-  بنابراین بهتر است بیش از فشاری كه  كار به ما تحمیل می كند، بار دیگری برخود نیفزاییم. توجه به برخی  از این نكات ساده كه رعایت آنها نه هزینه و نه زحمتی دارد، می تواند تاحد زیادی از فشار  كار بكاهد:

1- اگر دراداره­­ ای كار می­ كنید كه كارمندان با دیوارهای پیش ساخته فلزی  ویا پلاستیكی – به اصطلاح پارتیشن-  از هم جدا می شوند یا  اتاقها دیوارهای نازكی دارند، نباید در چنین محیطی بلند بلند با تلفن  ویا ارباب رجوع صحبت كنیم.

2- در راهروها  ویا میان پارتیشن ها نیز از بلند حرف زدن با دیگران ویا با تلفن همراه خودداری كنید ادامه خواندن آداب اداره نشيني

Like 🙂
2

اندر احوالات مهاجرت

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند  ، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک  این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل  است و این خود اول قدم است
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات  و دوستان و اقوام است.برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند.با هجوم خاطرات و دلبستگی ها  اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد.سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود.فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است.
چهارم)شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید  خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز  و منظم  ،مردمانش خندان و جوی های شراب روان  و لعبتکان کون لخت  نیمه عریان و مو طلایی شادان  در بیکینی از کنار وی عبور می کنند.  مردان مسلمان را  در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و قالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و  نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب  صف می بندند تا  سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند
پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود.وی  ناگهان  از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل  تبدیل به  کاترینا ماریا سانتا کروز می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله   بطور حتم موههای خود را بلوند می کند  و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه  و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی  و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد
ششم) قربت: در این مرحله مهاجراندک اندک  متوجه می شود که  در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که  از انها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد.  جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان  و دلمه و دیزی با نان سنگک  می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود  .

چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را  هر کس خودش می نویسد…

Like 🙂
3

آداب دوستی

در سفارشات لقمان به فرزندش، آمده است:

“پسرجان! زودرنج و بداخلاق و بى‏ صبر نباش، كه با این صفات هیچ‏ رفیقى برایت نمى‏ماند. خود را به صبر و تأنى در كارها وادار”

“پسرجان! اگر مال نداشتى كه صله‏ ى رحم و نوازش رفیق كنى، خوى خوش و روى بازداشته باش، كه هر كس خلق خوش داشته باشد، نیكان دوستش دارند و بدان مال خود از وى دریغ ندارند”.

“پسرجان! در همنشینى با مردم بر خلاف رویه‏ ى آنان رفتار نكن، چیزى كه طاقت ندارند بر آنان تحمیل نكن، زیرا در این صورت رفیقى كه باید یار و یاور تو باشد كناره مى‏گیرد، و در میان جامعه تنها مى‏مانى. نه رفیق همدمى دارى و نه برادر مددكارى، چون تنها شدى بى‏پناه و ذلیل مى‏شوى….”

در کتب , مقالات و نوشته های متفاوت موارد زیادی در مورد آداب دوستی یا دوست یابی آمده است. اما براستی

آیا قوانینی برای دوستی وجود دارد؟ آیا ما موظف به رعایت نکات خاصی هستیم تا به نظر دوست خوبی بیاییم؟

وقتی برای مدت طولانی با کسی دوست هستیم حتما دلیلی برای آن وجود دارد. اگر  وفادار و  دلسوزیم و نقاط مشترک فراوانی با دوستانمان داریم و برای هم احترام قایل هستیم, این یک دوستی فوق العاده است. بهترین قسمت آن, دوست داشتن بدون شرط است. اگر آشفته ایم هنوز ما را قبول دارند, اگر با آنها جر و بحث کرده ایم ما را می بخشند, ما را قضاوت نمی کنند و خلاصه یک قبول خالصانه, که دوستی را جاودانه می کند.

گاهی به نظر می رسد برای اینکه دوست خوبی باشیم باید نظرات مان  را برای خود نگه داریم بخصوص وقتی مسایل عاطفی  پیش می آید. برای مثال وقتی دوستی از همسر یا فرزند یا خانواده خود شکایت می کند سکوت بهترین راه حلی است که می توان ارایه داد زیرا این امور معمولا موقت واحساسی هستند و با ارایه راه حل فقط نشان داده ا یم که بیشتر می دانیم و این آخرین چیزی است که دوست مان ممکن است بخواهد بداند.

گاهی پیش می آید که در میانه راه برقراری رابطه دوستی با فردی جدید, به این نتیجه میرسیم که این شخص نمی تواند یک دوست خوب و واقعی برای ما باشد. آن وقت چه؟ در این گونه موارد چگونه عکس العملی باید نشان داد؟

به نظر میرسد خطوط قرمزی  برای دوستی وجود دارد. ما معمولا دوست داریم در صلح و آرامش زندگی کنیم وبا دیگران  مخالفت نکنیم. شاید یکی از کارهایی که میتوان کرد اینست که خود واقعی امان باشیم و خردمندانه انتخاب کنیم.

برگرفته از سایت :

http://blog.al.com/letsgetreal/2008/06/friendship_etiquette.html

Like 🙂
74

ملت عشق

ملت عشق

نویسنده الیف شاکاف

ترجمه ارسلان فصیحی

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد نوک قلمم کور . کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدمهایی شناختم. قصه هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش های آهنی سوراخ شده و من اما هنوز خامم. هنوز هم در عشق همچو کودکان ناشی….

مولانا خودش را خاموش می نامید یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری آن هم شاعری که آوازهاش عالمگیر شده انسانی که کار و بارش هستی اش چیستی اش حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش پای بیش از پنجاه هزار بیت پر معنا گزاشته می شود که خودش را خاموش بنامد؟

کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سالهاست به هر جا پا گذاشته ام آن را صدا شنیده ام . هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته ام و به گفته هایش گوش سپرده ام . شنیدن را دوست دارم. جمله ها و کلمه ها و حرف ها را … اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم سکوت محض بود.

اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تاکید می کنند که این اثر جاودان با حرف “ب” شروع شده است. نخستین کلمه اش” بشنو ”

است. یعنی می گویی تصادفی است شاعری که تخلصش “خاموش” بوده ارزشمندترین اثرش را با “بشنو” شروع می کند؟ راستی خاموشی را می شود شنید؟

Like 🙂
5

اصول چهارگانۀ گفتگو I

هر نوع ارتباط زباني مبتني بر همكاري است. گوينده و شنونده، نويسنده و خواننده در همكاري مدام با يكديگرند و در گفتگو مشاركت مي كنند. اگر اين همكاري نباشد، ارتباط صورت نخواهد گرفت. هر چه مشاركت در افكار بيشتر باشد، مكالمه قابل درك تر خواهد شد.

زبان شناسي به نام ” پل گرايس”    رعايت  چهار اصل را در گفتگوي سالم و كامل ضروري دانسته  است  كه  اگر رعايت نشود، با مجموعه اي بي سامان از كلمات و جملات رو به رو هستيم.

1) اصل كميت: همان قدر بگوييم كه لازم است. پرگويي و كم گويي نكنيم ؛ مطلب بايد اطلاع رسان باشد.

مثلاٌ كسي در خيابان از ما پرسيد:” ساعت چند است؟”  و ما در پاسخ بگوييم : ” هفت و پنجاه دقيقه و هشت ثانيه”  ؛  اصل كميت را رعايت نكرده ايم ، هر چند حرفي كاملاٌ دقيق زده ايم.

2) اصل كيفيت: صحبتهاي ما بايد صحيح و راست باشد ، يا دست كم خودمان راست بودن آن را باور داشته باشيم..

براي مثال اگر بنويسيم: ” برخي كتاب فروشان تهران كتابهاي خود را از مريخ وارد مي كنند. ” اصل كيفيت را نقض كرده ايم.

3) اصل ربط : حرفي كه مي زنيم بايد مربوط به موضوع  و ضروري باشد.

اگر در پاسخ  “هوا چطور است؟” بشنويم ” من مدتي است كه دكتر نرفته ام.” حرف بي ربطي شنيده ايم.

4) اصل شيوۀ بيان : گفتار يا نوشتار بايد منظم باشد. براي رعايت كردن اين اصل، در نظر گرفتن چند نكته مفيد است:

الف) كلام مبهم و پيچيده نباشد.

ب) از ايهام و دو پهلو سخن گفتن بپرهيزيم.

ج) مختصر و مفيد سخن بگوييم و از طولاني سخن گفتن خودداري كنيم.

د) پيوستگي و نظم را رعايت كنيم و وقايع  را پس و پيش نكنيم.

براي مثال، جملۀ ” مقاله را در آن نوشتم  و دفتري خريدم، به مغازه رفتم.” مفهوم نيست؛ زيرا شيوۀ درستي براي بيان ندارد . صورت درست آن جملۀ ” به مغازه رفتم، دفتري خريدم و مقاله را در آن نوشتم.” است.

*  لازم به ذكر است كه در گفتگو ها و نوشته هايي اين چهار اصل به طور كامل رعايت نمي شود، اما هيچ مشكلي در درك آنها نيست. علت اين است كه شنونده يا خواننده خودش خلأهاي درون مطلب را با تصورات و پيش زمينه هاي ذهني  پر  مي كند.  هر انسان  طبيعي كه  بر زبان مسلط است، اين توانايي را دارد. اگر اين توانايي نبود هيچ گفته يا نوشته اي درك نمي شد.

منابع

– صلحجو، علي(1385)، گفتمان و ترجمه، تهران، نشر مركز.

– يول، جرج (1947)، كاربرد شناسي زبان، ترجمۀ محمود عمو زاده مهديرجي و منوچهر توانگر(1389)، تهران، انتشارات سمت.

Like 🙂
8

چگونه به کودک خود شیر دهیم

تغذيه با شير مادر بهترين شيوه براي سلامت كودك و مادر است. البته اين موضوع تنها به مادر بستگي دارد، نه  به كس ديگر. بعضي  مادرها از ابتدا تصميم مي گيرند كه به نوزاد خود شير ندهند،  بعضي مدت كوتاهي اين عمل را انجام مي دهند،  و گروهي 2 سال تمام به نوزاد خود شير مي دهند.

شير دادن به نوزاد، مخصوصا در مكانهاي عمومي، سختي هاي خود را دارد و بهتر است مادران هنگام شير دادن به مواردي توجه كنند:

1) قبل از خروج از منزل، مكانهايي كه امكان شيردادن در آنجا بيشتر است را در نظر بگيريد. مثلا اگر بنا است كه به مركز خريد برويد از قبل تمام قسمتهاي آن را به خاطر بياوريد و گزينه هايي همچون نماز خانه را براي شيردادن انتخاب نماييد. زيرا لحظه اي كه نوزاد گرسنه مي شود و دائم گريه مي كند و شما نيز خارج از منزل هستيد، براي پيدا كردن مكاني امن و راحت براي شير دادن، فرصت كافي نداريد.

2) از آنجا كه نوزاد 8 تا 12 بار در روز شير مي خورد، شما مي توانيد زمان خروج خود از منزل را برنامه ريزي كنيد و بين دو وعده شير خوردن به بيرون برويد.

3) اگر ماشين داريد، صندلي عقب ماشين را براي شير دادن انتخاب كنيد و اگر با اتوبوس يا قطار شهري رفت و آمد مي كنيد، قسمتهاي مخصوص بانوان گزينه هاي مناسبي براي شير دادن هستند.

4) توجه كنيد كه در مكانهاي عمومي، جاهاي مناسب براي شير دادن كم است و از طرف ديگر نبايد به اين علت كه مي خواهيد به فرزند خود شير دهيد، موجب ناراحتي ديگران شويد. مثلا در اتوبوس، هواپيما، قطار يا رستوران هستيد و مقابل شخص ديگري نشسته ايد، پيشاپيش پوزش بخواهيد.

5) بهتر است در اين دوران از لباسهاي گشاد، راحت، دكمه دار استفاده كنيد و هميشه در ساك خود پتوي مسافرتي سبك  يا شال داشته باشيد كه در هنگام شير دادن بر روي شانه هاي  خود بياندازيد

6) در دوران شيردهي امكان ترشح شير از پستان و كثيف شدن لباستان زياد است. بهتر است براي پرهيز از چنين وضعيتي از پدهاي بهداشتي، كه در داروخانه ها موجود است، استفاده كنيد و هرچند ساعت يكبار آن را تعويض نماييد.

7) اگر در منزل هستيد يا در مهماني، همواره سعي كنيد در مكاني خلوت به كودك خود شير دهيد تا كودك با آرامش بيشتري شيرش را ميل كند. از حضور در مكانهاي پر سر و صدا در اين هنگام خود داري كنيد.

Like 🙂
8

حكمت

حكمت چهار كلمه است كه چهار پادشاه آن را نوشته‌اند، گويا يك تير است كه از چهار كمان انداخته‌اند:

(اول شاه) كسري انوشيروان گفته است كه هرگز پشيمان نشدم از آنچه نگفته‌ام و بسيار گفته كه از پشيماني آن در خاك و خون خفته‌ام.

(دوم شاه) قيصر فرموده است كه قدرت من بر ناگفته بيش از آن است گه بر گفته، يعني آنچه نگفته‌ام بتوانم گفت و آنچه گفته‌ام را نمي‌توانم نهفت.

(سوم شاه) خاقان چين در اين باره گفته است كه بسيار باشد كه پريشاني سخن گفتن سخت‌‌تر است از پشيماني سخن نهفتن.

(چهارم شاه) ملك هند در اين باب گفته است كه هر حرف كه از زبان من جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته‌ام مالك اويم و اگر بخواهم مي‌گويم و اگر نخواهم نمي‌گويم.

 

برگرفته از كتاب گزيده‌ي بهارستان جامي / انتشارات پيك فرهنگ

Like 🙂
2

کی سر جای خودشه ؟؟

داشتم آجرها رو می نداختم بالا  تا اوستا بنا بگیرتشون ..یکی دو دفعه ای داشت از دستش در می رفت و یه دفعه هم در رفت . سرجای خودم وا نستادم و کشیدم کنار . تا آجر نخوره تو سرم .. بعد به این فکر افتادم که شاید جواب یکی از سوال هامو گرفتم. آره . باید سر جای خودت وانستی والا آجره می افته تو کَلت .

رفته بودم اداره که رئیس رو ببینم . راهنمایی شدم به آبدارخونه . آبدارچی سرجاش بود ولی من نمی دونم اونجا جای آبدارچیه بود یا جای رئیس ؟؟ هنوزم با اینکه آقای آبدارچی کارمو راه انداخته نفهمیدم که کیو کجا باید دید ؟ احتمالا” رئیس جایی واستاده که آجر نخوره به فرق سر مبارکش .

یادمه وقتی زیر آب  معلم حسابمون زده شد . خواهر زاده ء مدیر شد معلم حساب ما . فکر کنم معلم قبلیه سرجاش واستاده بودم .

یه دختر دارم . یه کم خل و چله بندهء خدا ..هر وقت می رفت دانشگاه سر کلاسهای خودش نمی رفت . به همین دلیل هم خیلی پیشرفت کرد . همش می ترسم سرجای خودش واستاده باشه .

حالا من یه راهی پیدا کردم که بفهمم کی سرجاش واستاده . کی وانستاده ؟؟

شما آقا .. شما خانم .. لطفا” سرتونو بیارید پایین . می خوام ببینم شما سرجای خودتون واستادین ؟؟؟؟

Like 🙂
0

روشن و واضح نوشتن

چگونه می شود از مبهم نوشتن خودداری کرد و چگونه می شود طوری نوشت که خواننده مفاهیم مشکلی که در نوشته مطرح می شود را به روشنی و آسانی درک کرده و از آن فایده ببرد. بدون تردید یک نوشته پیچیده و مبهم موجب آزار خواننده خواهد شد و به طور معمول نویسندگانی که اینگونه می نویسند صاحب ایگویی قوی هستند که آنها را به سوی سخت و پیچیده نوشتن می کشد. منتقدان درباره بد نوشتن یک نویسنده اینگونه نوشتند:” چیزی که نوشته های او به خواننده القا می کند احساس حقارت است و  سعی مداوم او برای جلب نظر خوانندگان کاملا مشخص است. مشکل او ساده و روشن نوشتن نیست؛ بلکه این است که اساسا سعی نمی کند تا ساده و قابل درک بنویسد. او نمی نویسد تا خوانده و فهمیده شود، بلکه می نویسد تا قدرت کلام خود را به نمایش بگذارد.”

گاهی مفاهیمی که نوشته می شوند ذاتا مفاهیمی مشکل هستند و کار نویسنده این است که کمک کند تا مشکل آسان شود و مطالب را طوری بنویسد که آسان تر درک شوند. نویسنده باید در نوشته های خود به تعادلی خاص مابین پیچیده نوشتن و واضح نوشتن برسد. بعضی از خواننده ها دوست دارند که به چالش کشیده شوند و خود به معانی مفاهیم مشکل دست بیابند. گاهی گم کردن موقتی مفاهیم در سرزمین کلام  به خواننده نیرو می بخشد تا به دنبال یافتن مفهوم یک مطلب یا اندیشه کشیده شود. و خواننده تنها زمانی از نوشته های پیچیده لذت خواهد برد که مطمئن باشد نویسنده در صدد فریب دادن او نیست و او را درمیان راه رها نخواهدکرد.

درک مفاهیم پیچیده

پیچیده بودن شعر یا مطالب ادبی تا حدی مورد قبول خواننده است و حتی در بعضی موارد بسته به میزان پیچیدگی مفاهیمی که مطرح می شوند می توان پیچیده تر هم نوشت. هدف نویسنده از نوشتن نباید گمراه و سرگردان کردن خواننده و یا تحت تأثیر قراردادن او باشد. نویسنده نباید به دنبال این باشد که خود را از خواننده اش تحصیل کرده تر و داناتر جلوه دهد. می توان در لا به لای مطلب از راهنمایی های به جا استفاده کرد. اگر خواننده در هنگام خواندن یک مطلب احساس کند که آزاد است تا با نظر نویسنده موافق یا مخالف باشد می توان احتمال داد که آن مطلب خوب نوشته شده باشد.

والت ویتمن، شاعر بروکلینی که گاهی از او به عنوان ” پدر شعر آمریکا” یاد می شود، گفت:” تا به حال شده است که به خاطر فهمیدن یک شعر به خود ببالید؟”  او کاملا حق داشت، درک مفهوم یک شعر بسیار لذتبخش است و اشعار ویتمن در گذشته و حال بسیار قابل درک بوده اند.

نوشتن جملات کوتاه و استفاده از یک دوست

حتی اگر بهترین نیت ها را در هنگام نوشتن داشته باشیم، باز هم ممکن است دچار خطا شویم. بنابراین برای اینکه از روشن و واضح نوشتن خود مطمئن شوید به دو مطلب توجه کنید:

1- برای نوشتن مفاهیم پیچیده از جملات پیچیده و طولانی که پر از عبارت و بند های مختلف هستند استفاده نکنید. آنها را بشکنید و به جملات کوتاهتری که مفاهیم را بهتر رسانده و خواننده را سردر گم نمی کنند تبدیل کنید. شما ممکن است که درباره موضوعی که می نویسید دانش، اطلاعات و تجاربی داشته باشید اما مهم است که به یاد داشته باشید اطلاعات خواننده ممکن است بسیار ابتدایی باشند و به قول معروف خواننده تازه سر خط باشد.

2- قدم بعدی این است که سعی کنید کار خود را به یک دوست بدهید تا بخواند. این دوست ترجیحا باید به موضوعی که درباره آن نوشته اید علاقمند بوده و مهم است که با شما صادق و روراست باشد.

Like 🙂
0

نيش عقرب

هندويي عقربي را ديد كه در آب براي نجات خويش دست و پا ميزد. هندو به قصد كمك انگشتش را به طرف عقرب دراز كرد اما عقرب نيشش زد، با اين وجود مرد هنوز تلاش ميكرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد اما عقرب دوباره او را نيش زد. مردي در آن نزديكي به او گفت: «چرا از نجات عقربي كه مدام نيش ميزند دست نميكشي؟ هندو گفت: «عقرب به اقتضاي طبيعتش نيش ميزند، طبيعت عقرب نيش زدن است و طبيعت من عشق ورزيدن. چرا بايد از طبيعت خود كه عشق ورزيدن است، فقط به علت اينكه طبيعت عقرب نيش زدن است، دست بكشم.» هيچگاه از عشق ورزيدن دست نكش.

Like 🙂
5

چگونه در یک جلسه کاری حاضر شویم؟

شاید شما هم تجربه ای مشابه این را داشته اید که در هنگام  صحبت در مورد موضوع مهمی در یک جلسه کاری, یکی از اعضا ی دیر از راه رسیده با سر و صدا تمرکز شما ونظم جلسه را بر هم می زند, یا ناگهان صدای آهنگی از یک موبایل همه سر ها را به سمت خود برمی گرداند. خوب است که چند نکته را در هنگام حضور در جلسه  مربوط به امور کاری در نظر داشته باشیم:

1- دیر نکنیم.

2- موبایل خود را خاموش کنیم یا روی ویبره بگذایم.

3- از صحبت کردن با افراد دیگر درهنگام سخنرانی خودداری کنیم.

4-با ایجاد سر و صدای مربوط به کاغذ یا جواب دادن به ایمیل های رسیده بر روی تلفن همراه نظم جلسه را بر هم نزنیم.

5- آماده به جلسه برویم مثل داشتن خودکار, دفتر یادداشت, و غیره

6- در هنگام بحث در مورد  هرموضوعی رعایت نوبت را بکنیم و اجازه صحبت به نظرات مخالف را بدهیم.

7- برای رفتن به دستشویی یا داشتن یک نوشیدنی تا وقت تنفس صبر کنیم 🙂

8-اگر سوالی داریم تا موقع مناسب صبر کنیم.

لطفا اگر موردی به نظرتان می رسد که به موارد بالا اضافه کنید, آن را کامنت کنید.

Like 🙂
2