فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

نگاهی به داش آکل صادق هدایت

نگاهی به داش آکل صادق هدایت
نگرش: فلور طالبی

داش آکل صادق هدایت را سال ها پیش خوانده بودم. یادم هست اولین بار که خواندمش، و البته خیلی جوان بودم، پس از پایان داستان کلی گریه کردم. عشق ناکام داش اکل که لوطی با معرفتی بود، دلم را به درد آورد و اندوهی به جانم انداخت. در همان سال ها، مسعود کیمیایی داش آکل را به روی پرده سینما آورد و بهروز وثوقی به زیبایی نقش او را ایفا کرد. و مرا که جوان و احساساتی بودم هرچه بیشتر شیفته داش آکل و مردانگی هایش کرد.
زمان گذشت. چهل سال. چند روز پیش در یک کلاس درس دوباره این داستان هدایت را خواندم. بنظر خیلی کوتاه و مختصر آمد. حال و هوای عاشقی داش آکل هم نه تنها مرا به هیجان نیاورد که به گمانم ناقص و بریده آمد. در این داستان به هیچ وجه ردپایی از احساسات داش آکل و چالش های روحی او نیافتم. از مرجان که بجز همان نگاه لای پرده اثر دیگری نیست. از کاکا رستم هم حرف زیادی گفته نشده. چرا زبانش می گیرد و سبب دشمنیش با داش آکل چیست؟ همینکه یکبار او را کنف کرده برای این دشمنی ریشه دار کافیست؟ چرا همه مردم اینقدر داش آکل را دوست دارند؟ و از همه مهمتر چرا تاجر بزرگ شهر، حاجی صمد، از میان همه، این لوطی پاک باخته را به سرپرستی فرزندان صغیرش گماشته؟ ظاهرا اگر داش آکل اداره و سرپرستی می دانست که اموال موروثی خود را به باد نمی داد و در سی و پنج سالگی همچنان عزب و ویلان قهوه خانه و میکده ملا اسحق یهودی نبود. چطور ممکن بود تاجر موفق و دینداری که با امام جمعه هم آشنایی داشت، همسر جوان (چون فرزندانش خردسال بودند)، و دختر تازه سالش را به مردی سپارد که نه تنها “هرشب یک بطری عرق دو آتشه سرمی کشید”، بلکه “دم محله سردزک می ایستاد” و با لوطی های دیگر دعوا راه می انداخت بطوری که “هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد”.
حتی اگر بپذیریم که او اگرچه محله سردزک را قرق می کرد اما “کاری به کار زنها و بچه ها نداشت” و با مردم مهربان بود، بازهم کسی مثل حاجی صمد بعید بود اختیار مال و اموال و از همه مهمتر زن و بچه اش را دست چنین آدمی بسپارد.
خودخواه هم که بود و چشم دیدن کسی را “بالای دست خودش” نداشت. چه چیزش از کاکا رستم بهتر بود؟ فقط روزی سه مثقال تریاک نمی کشید وگرنه عرق می خورد و عربده کشی می کرد. رفقای ناجوری هم دورش را گرفته بودند. چشم ناپاکی هم داشت. مرد چهل ساله، با آن همه تجربه که ردپای آن ها را می شد روی صورت نازیبایش دید، نه تنها به چهره برافروخته دختر چهاره ساله چشم و گوش بسته حاجی صمد نگاه کرده بود که عاشق او شده و در خیال خود با او هماغوشی می کرد. تازه خیال دامادی هم نداشت زیرا “نمی خواست پایبند زن و بچه شود” و “می خواست آزاد باشد”!
مختصر اینکه هرچه فکر کردم این شخصیت را شایسته قهرمانی داستان های صادق هدایت نیافتم. یاد شاهکار هدایت، “بوف کور” افتادم و آن همه ژرف اندیشی.
ناگهان دریافتم که داستان داش آکل را درست نخوانده ام. فهمیدم که باید از زاویه ای کاملا متفاوت به داش آکل، طوطی او، مرجان، کاکا رستم با لکنت زبانش، و بقیه داستان نگاه کنم. هدایت داش آکل را در مجموعه “سه قطره خون” بسال 1311 خورشیدی و “بوف کور” را بسال 1315 خورشیدی منتشر ساخته است. با توجه به محتوی و شخصیت پردازی “بوف کور”، می توان انگارید که داش آکل هدایت در حقیقت مقدمه یا مایه خام “بوف کور” اوست.
داش آکل در این داستان همان جوان و یا پیرمرد “خنزرپنزری” بوف کور است و مرجان همان “معشوق اثیری” اوست. در بوف کور هم جوان بیمار و ناتوان، روزی سه مثقال تریاک می کشید.
بنظر می رسد داش آکل و کاکا رستم هردو یک نفرند. داش آکل این شانس را داشته که یک نظر و از لای پرده جمال “معشوق اثیری” و زیبای درون خود، مرجان را ببیند و البته شیفته او شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(سعدی)
و کاکا رستم، داش آکلی است که از پای گذاشتن در راه وصال می ترسد. باید هم الکن باشد. از چه می خواهد سخن بگوید؟ و البته که از داش آکل می هراسد. هرچه نباشد داش آکل آنقدر توان داشته که چندبار روی سینه کاکا رستم بنشیند.
اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. دیدن یکبار مرجان برای زیرورو کردن هر پهلوان کافی است. اگرچه داش آکل پس از دیدن شمایل محبوب، از همه می بُرد و تنها به او می پردازد، اگرچه نگرانی های نام و ننگ را فراموش می کند و با خیال معشوق مشغول می شود، اگرچه از فراق او پریشان است و روز و شب خود را گم کرده است، اما مانند همان جوان بوف کور، موفق به وصال او نمی شود.
خودخواهی هایش نمی گذارند. خود بزرگ بینی هایش در سیمای کاکا رستم نمایان می شوند که اگرچه زبانش الکن است اما خوب قمه می زند. به بهانه از دست ندادن “آزادی”، به فریب خود می پردازد و همان مشغولیت نام و ننگ را برمی گزیند. معشوق را به شوهر می دهد و برای همیشه دست خود را از دامنش کوتاه می سازد.
پس از این برای لوطی پهلوان، که دیدن یک نظر جمال معشوق اثیری، آن هم از لای پرده، چنان رام و سربراهش کرده بود که مانند شیخ صنعان مورد طعن خاص و عام قرار گرفته بود، جز پناه بردن به بطری های عرق دوآتشه ملا اسحق یهودی، چه راهی باقی می ماند؟ اگرچه “پله های نم زده آجری”، “بوی ترشیده”، “اتاق های کثیف با پنجره های لانه زنبوری” و “آب خزه بسته حوض” همه به او می گفتند که شرابی که به او داده خواهد شد تغلبی و درد سر زاست. تازه ملا اسحق یهودی “با شبکلاه چرک” و “چشم های طماع” با “خنده ای ساختگی” متلک هم بارش می کند و در پی دزدیدن “ارخالق” اوست. و پسر زردنبو و کثیف او نیز با “شکم برآمده و دهان باز و مفی که روی لب هایش” آویزان است، به این پهلوان زمین خورده خیره می شود و لابد ته دل به افتادگیش می خندد.
داش آکل راه خود را برگزیده و چاره ای جز رهسپاری در آن ندارد. برای همین لبخندش نیز “افسرده”، فکرش “پریشان” و سرش دردناک است. برای همین “از خانه اش می ترسید” و”وضعیت برایش تحمل ناپذیر” بود. می دانست که “دلش کنده شده” و سرتاسر زندگی او “پوچ و بی معنی” خواهد ماند.
داش آکل راه درازی پیموده بود. هفت سال باخود کلنجار رفته و تلاش کرده بود. هفت سال کوشیده بود کاکا رستم و نِق نِق هایش را نشنیده بگیرد. در دنیای زیباتری زیسته بود و به کمال چهل سالگی رسیده بود. اما نتوانسته بود به وصال معشوق نایل شود. ارزشش را نیافته بود. کوتاه پریده بود. به مقام موعود نرسیده بود. همچون آدم از بهشت بیرون انداخته شده بود و همه چیز در نظرش خراب و شکسته می نمود.
حالا وقت آن بود که کاکا رستم از این پهلوان که جلوه جمال معشوق را دیده و انکارش کرده بود، انتقام سختی بگیرد و درس خوبی به او بدهد. زاویه خودخواهی ها و کوته نظری ها که زبانش از طوطی مقلد نیز نارساتر است و در پی ساخت و پاخت با هر نامردی هست، حالا مجال نمود می یابد. سایه سیاهش را روی زندگی پهن می کند و در پی بلعیدن همه چیز است.
داش آکل که بارها پشت این سایه سیاه الکن را به خاک مالیده، هنوز در پی مقاومت است. اما افسوس که کاکا رستم قمه او را از زمین بیرون آورده تا در فرصتی مناسب تا دسته در جگرگاهش فرو کند. وچنین می شود. داش آکل این را می داند. و شاید همین را می خواهد. بی امید وصال معشوق، دیگر زندگی چه فایده دارد؟
و هدایت هم این را می فهمد. و اگرچه مدتی دیگر مقاومت می کند، سرانجام مغلوب سایه سیاه کاکا رستم خود می شود.
و طوطی می ماند که برای ما از عشق داش اکل به مرجان بگوید و به هوای بوییدن عطر آن مشام جان ما را به تلاطم وادارد. و مرجان که تا کی و کجا ازلای پرده خود را به ما بنمایاند و زیر و رومان کند.

دانلود آثار صادق هدایت در سایت سخن

Like 🙂
6

رستم التواریخ و تجدد

اگر اوضاع ایران را در اواسط سده شانزدهم میلادی در زمان سلطنت شاه عباس کبیر، با وضع اروپا مقایسه کنیم، در می یابیم که در آن روزگار ایران از بسیاری جهات دست کم همپای اروپا بود. قدرت اقتصادی و نظامی اش، عظمت شهرهایش، استقلال سیاسی اش با بزرگترین نیروهای اروپا پهلو می زد. اما درست زمانی که باد تجدد در اروپا با شدتی هرچه بیشتر وزیدن گرفت، ایران، سیری قهقرایی آغازید. اگر این گمان را نپذیریم که رواج تجدد در غرب، و رکود آن در شرق، ریشه در ذات فرهنگی این دو تمدن دارد، یعنی اگر نپذیریم که شرق زادگاه پیامبران و عارفان و موید غور درونی در “عالم صغیر” است و غرب خاستگاه خرد و مشوق فتح جهان بیرونی است، و اگر نخواهیم کاسه کوزه عقب افتادگی ایران را یکسره بر سر عوامل خارجی بشکنیم، آن گاه باید بپذیریم که کندوکاو در تاریخ سده های 17 و 18 ایران کلید درک مسئله تجدد در ایران است.

نویسنده کتاب رستم التواریخ، محمد هاشم موسوی حسینی نام داشت که به سال 1180 به دنیا آمد و 73 سال عمر کرد و دست کم 19 کتاب نظم و نثر از خود به جای گذاشت. پدرش شیخ علی خان اعتمادالدوله زنگنه بود و چون نشانه های کیاست و حکمت و بزرگی را در فرزند خود دید او را به رستم الحکماء ملقب کرد.

موضوع کتاب جنبه هایی از تاریخ ایران در دوران شاه سلطان حسین، هجوم افاغنه به ایران و چگونگی انقراض حکومت صفویه، سلطنت محمود و اشرف افغان، حکومت پرحادثه نادرشاه و کریم خان زند، هرج و مرج دوران ملوک الطوایفی که در نتیجه ضعف حکومت مرکزی پدید آمد و بالاخره روی کار آمدن سلسله قاجار است.

رستم الحکماء نثری روان و غنی و در عین حال ساده و بی تکلف دارد. از کاربرد اصطلاحات عامیانه هیچ ابایی ندارد. عنایت به زبان عوام مرادف عنایت به تاریخ زندگی آنها هم هست. زبان عوام زمانی به عرصه ادب و تاریخ راه یافت که زندگی عوام هم برای نخستین بار، موضوع تاریخ شمرده شد.

نثر رستم التواریخ از جنبه ای دیگر اهمیت دارد. در بحث و شرح مسایل جنسی، بعد از عبید زاکانی، شاید هیچ متن منثوری به اندازه این کتاب بی پروا و راهگشا نیست. یکی از مهم ترین تحولاتی که هم زمان با تجدد در غرب پدیدار شد رواج تدریجی این باور بود که مسایل جنسی به عرصه خصوصی تعلق دارد. در حقیقت، یکی از شاخصهای اصلی دموکراسی و آزادی فردی را گسترش هرچه بیشتر “عرصه خصوصی” و محدود شدن ” عرصه عمومی” دانسته اند.

عرفی گری یا سکولاریسم یکی دیگر از مفاهیم مرکزی تجدد در غرب بود. به تدریج از نفوذ الهیات و احکام مذهبی در عرصه تفکر و هستی اجتماعی کاسته شد. مفهومی که رستم الحکماء از تاریخ و تاریخ نگاری دارد، سخت عرفی و زمینی است. او از دخالت دادن احکام مذهبی در کار تحقیق پرهیز می کند. روایت رستم التواریخ از دوران حکومت شاه سلطان حسین گرد یک محور دور می زند و آن زهد ریایی شاه از یک سو و نفوذ روز افزون روحانیون در حکومت و پیامدهای این نفوذ، از سوی دیگر است. اگر بتوان گفت که در زمان شاه عباس کبیر، مذهب شیعه ایدئولوژی وحدت ملی ایران بود و شاه از نفوذ روحانیون در کار سیاست ممانعت می کرد، آن گاه به استناد رستم التواریخ، می توان نتیجه گرفت که در زمان شاه سلطان حسین نقش مذهب شیعه دگرگون شد و از ایدئولوژی وحدت ملی به الهیات حاکم بر سیاست بدل گشت و به موازات آن بخشی از روحانیون در امور سیاسی دست بالا پیدا کردند و سیاست مملکت را بیش و کم قبضه قدرت خود ساختند.شاه سلطان حسین برای اولین بار اجازه داد که یکی از روحانیون، یعنی ملا محمد باقر مجلسی، شمشیری را که نماد سلطنت بود بر کمر ببندد. و این درحالی است که در دنیای سیاست نماد قدرت به اندازه خود قدرت اهمیت دارد. رستم الحکماء درباره نفوذ برخی از روحانیون در دربار شاه سلطان حسین می نویسد: آن زهاد بی معرفت و بی کیاست در مزاج شریفش و طبع لطیفش رسوخ نمودند و وی را از جاده جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و در طریق معوج گمراهی داخل نمودند و بازار سیاستش را بی رونق و ریاستش را ضایع مطلق کردند.

به گفته رستم الحکماء یکی از مریدان ملا محمد باقر مجلسی را حاکم بر کابل و قندهار کردند که آن روزها هر دو جزئی از خاک ایران بودند، در نتیجه بدرفتاریهای حاکم کابل، افغانها طغیان کردند و با بیم و لرز به سوی اصفهان سرازیر شدند. اما هیبت شهر چنان بود که مهاجمان جرات ورود به شهر را نداشتند و به محاصره شهر بسنده کردند و اصفهان را به دام قحطی انداختند. دیری نپایید که به قول وی، پدران و مادران اطفال خود را می کشتند و می پختند و می خوردند. در این برزخ علما و فضلا و زهاد هر روز نزد شاه می رفتند و به گوشش می خواندند که: جهان پناها، هیچ تشویش مکن که دولت تو مخلد به ظهور قائم آل محمد متصل خواهد بود.

رستم الحکما، شاه سلطان حسین را حاکمی سست رای و کم خرد و بی تدبیر می دانست و گناه ویرانی مملکت و انقراض سلطنت صفویه را بر دوس او می گذاشت، اما کریم خان زند را “معمار ایران ویران” می خواند. به گفته رستم الحکما امنای دولت کریم خان خواستند که به جهت طلاب، وظیفه ای (مقرری) قرار دهد،قبول نفرمود و فرمود، ما وکیل دولت ایرانیم از خود اموالی نداریم که به ملاها و طلبه علوم بدهیم، و نیز فرمود: آنچه شنیده ایم همه انبیاء و اوصیا< و پیغمبر ما و امامان ما صاحب کسب و حرفه بوده اند، غرض آنکه وظیفه از برای کسی قرار نداد.

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
8

خانه تکانی


بهار همیشه حس نو شدن و تغییر را در انسان بر می انگیزد. اکنون که بهار از راه رسیده و همه چیز در حال شکوفایی است, شاید شما هم به فکر برنامه ریزی برای سال آینده تان باشید. اکنون وقت خوبی است برای خدا حافظی با آنچه گذشت و رفتن به پیشواز آنچه در حال آمدن است. بیایید سنت خوب خانه تکانی را به خانه محدود نکنیم.
موارد زیر را در فهرست تغییرات سال آینده تان بگنجانید.
• رفتاری که به شما کمک نمی کنند به اهدافتان برسید را تغییر دهید.
• افکاری که شما را عقب نگاه می دارند را با افکار الهام بخش جایگزین کنید.
• روابط ی که رضایت شما را حاصل نمی کند محدود کنید.
• همسویی رفتار, افکار و روابط تان را با خود واقعی تان بازنگری کنید.
• اهداف خود را به سوی آینده بهتر تنظیم کنید.

Like 🙂
1

آداب نه گفتن به یک رابطهء عاطفی

1- قبل از هر تصمیم مطمئن شوید که بعدا” نمی خواهید پشت سرتان را نگاه کنید  .

2- زمانی که برای نه گفتن به پسری که قبلا” تلاشتان برای بدام انداختنش به ثمررسیده

میروید  لطفا” هفت قلم آرایش را تخفیف داده و فقط کرم ضد آفتاب بمالید .

3- لبخندهایی که برای پر کردن فواصل کلامیتان به لبهایتان مینشانید بهتر است معنایی نداشته باشند .

4- منصف باشید . تقصیر را تقسیم کنید .

5- گوشهایتان را همراه ببرید . گاهی لازم میشوند .

6- از کلمات کلیشه ای استفاده نکنید . یادتان باشد بار انسانها کاه نیست .

7- اصل مطلب را بگویید . کلامتان را قاب نگیرید .

8-فارسی حرف بزنید .

Like 🙂
1

رفتار غیر کلامی

رفتار غیر کلامی در مقابل رفتار زبانی (یا گفتار) به کار برده می شود و به مجموعه ای از نشانه های معنادار حرکت اندامها اطلاق می شود. در کودک انسان آموختن رفتار غیر کلامی مؤثر در ارتباط زبانی، در کنار کسب مهارتهای کلامی تحقق می پذیرد.  برخی محققان معتقدند که حتی جنبه هایی از رفتار غیر کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند. بیشتر جنبه های ارتباط غیر‌کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند؛ وابسته به زبان و فرهنگ. این رفتارها گاه آگاهانه به کار گرفته می شوند و گاه به صورت ناخودآگاه تجلی می یابند.

رفتار غیر کلامی در جامعۀ ایران تجلی مشهودی در نشان دادن رابطۀ قدرت و همبستگی دارند.این رفتار را برای مشخص کردن رابطۀ بین سخنگو و مخاطب می توان در قالب حرکت سر، چشمها، نوع نگاه کردن، حالت صورت، حرکت دستها و پاها در هنگام نشستن و نوع قرار گرفتن آنها ، نحوۀ ایستادن و نشستن نشان داد.

این رفتار در شکل گیری زمان بین سخنگو و مخاطب نقش دارد و می تواند در آشکار شدن محتوای محاوره و شکل گیری نظام مند آن مؤثر باشد. قوانین فرهنگی که نظام ارزشی یک جامعه را در خود دارد، در قالب رفتارهای غیر کلامی معنادار و قابل درک‌اند و به ساختارهای تفکیک ناپذیر زبانی متصل اند. این رفتار همچنین بر‌حسب نوع رابطه بین سخنگویان و مخاطب، جنس و سن و به ویژه در ارتباط با نوع بیان احساسات از یک طبقه به طبقه دیگر و از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است.

رفتار غیر کلامی همچنین می تواند در قالب سکوت یا همراه با حرکت اندامها باشد، ولی به هر حال فاقد تظاهر آوایی زبانی است.   یکی از جالب ترین مقولات در کسب مهارتهای رفتار غیر کلامی، آموختن کاربردهای سکوت است. رعایت درجۀ نسبی سکوت نزد کودکان و بزرگسالان از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است. به عبارت دیگر در یک جامعۀ فرهنگی سکوت در بافتهای اجتماعی دارای معنی خاص است. اعضای یک جامعۀ زبانی، با شناخت کامل ابعاد معنایی سکوت ، پیام خود را از این طریق منتقل نموده یا پیام دیگران را درک می کنند. سکوت را می توان بیان نوعی احساس عمیق دانست یا از آن برای نشان دادن چنان احساساتی استفاده کرد.

بنا‌بر‌این  می توان نتیجه گرفت که گفتار پیوسته با  رفتار غیر کلامی همراه است، به گونه ای که رفتار غیر کلامی ابعاد دقیق تعابیر معنایی جمله را مشخص می کند.  چنانچه گفتار با رفتار غیر کلامی مناسب همراه نباشد یا اگر شیوۀ آن متفاوت باشد، آن گاه ایجاد ارتباط به دلیل فقدان ارائۀ اطلاعات کافی به شنونده به شدت مشکل خواهد بود.

 

منبع: نادر جهانگیری(1378)، زبان، بازتاب زمان، فرهنگ، و اندیشه ، تهران،آگه.

Like 🙂
1

امروز به خودم قول می دهم که

  • آن قدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند مزاحم صلح درونم شود.
  • با هر کسی که ملاقات می کنم از سلامتی شادی و رفاه حرف بزنم.
  • باعث شوم همه دوستانم احساس کنند که چیزی ارزشمند در آنها وجود دارد.
  • آنقدر نگاه مثبتی به هر حادثه ایی داشته باشم که خوش بینی من به حقیقت بپیوندد.
  • بهترین افکار را داشته باشم برای بهترین کارها تلاش کنم و در انتظار بهترین چیزها باشم.
  • به همان اندازه که مشتاق موفقیت های خود هستم مشتاق موفقیت های دیگران باشم.
  • اشتباهات گذشته را فراموش کنم و برای موفقیت های آینده تلاش کنم.
  • لباش شادی را  بر تن کنم و به هر جنبنده ای که در سر راهم قرار گرفت لبخند بزنم.
  • آنقدر به بهتر شدن خودم بپردازم که وقت انتقاد از دیگران را نداشته باشم.
  • بزرگ تر از آن باشم که نگران شوم.
  • نجیب تر از آن که خشمگین شوم.
  • قوی تر از آن که بترسم.
  • شاد تر از آن که حضور مشکل را حس کنم.
  • به خوبی فکر کنم و این حقیقت را در جهان اعلام کنم. نه با کلمات بزرگ که با اعمال کوچک.
  • ایمان داشته باشم تا زمانی که من با خودم صادق هستم, تمام هستی در کنار من است.
Like 🙂
6

ضرب المثل های انگلیسی

ضرب المثل ها یکی از نماد ها ی تعالی هر فرهنگ است. بوجود آمدن شان, روزمره شدنشان و ماندگار شدن شان در متن آن فرهنگ  بستگی به نزدیکی آن ها با رفتار و پاسخ جامعه به آنها دارد. ضرب المثل های فارسی رو همه از حفظ هستیم و هر روز از این گنجینه گران بها استفاده می کنیم. از مزایای روند رو به رشد گفتگو ی تمدن ها  و دهکده شدن کره زمین, بهرمندی از محاسن دیگر فرهنگ هاست. بیایید با هم سری بزنیم به ضرب المثل های دیگر فرهنگ ها وسعی کنیم از وجوه مفید آن ها در زندگی مان استفاده کنیم.

اگر ترجمه من رسا نیست, برایم کامنت بگذارید ممنون می شوم.

The customer is always right.

همیشه حق با مشتری است

Better safe than sorry.

مراقب بودن از معذرت خواستن بهتر است

If you don’t have anything nice to say, don’t say anything at all

اگر چیز خوبی برای گفتن نداری, هیچی نگو

If a job is worth doing, it is worth doing well.

اگر کاری ارزش انجام دارد, ارزش خوب انجام دادن را هم دارد

Doubt is the beginning, not the end, of wisdom

شک شروع خرد است نه پایان آن

The first step to health is to know that we are sick.

اولین قدم درمان این است که بدانی مریض هستی

Knowledge is the best charity.

بهترین کار خیر علم است

Even a broken/stopped clock is right twice a day.

حتی ساعت خراب و ایستاده در روز دوبار وقت درست را نشان می دهد

Don’t judge a man by the size of his hat, but by the angle of his tilt.

شخص را با اندازه کلاهش نسنج بلکه با زاویه خم شدن بسنج

لینک برای دیدن ضرب المثل های انگلیسی

لینک برای دیدن ضرب المثل های فارسی


Like 🙂
3

به هم زدن یا کنسل کردن یک قرار

همان دستورالعمل هایی که برای کنسل کردن اتاق هتلی که از قبل رزرو کرده اید می تواند برای به هم زدن هر قراری بکار رود. اساس مسئله زمان سنجی است.

  • معمولا به هم زدن یک قرار از یک هفته تا دو شب قبل از آن، بسته به نوع آن قرار، باعث می شود تا هیچ جریمه ای به شما تعلق نگیرد.
  • اگر بخواهید قراری را در کمتر از چهل و هشت ساعت قبل از آن به هم بزنید مطمئنا جریمه به شما تعلق می گیرد و هرچه این زمان کوتاه تر باشید جریمه بیشتر خواهد بود و در صورتی که بدون اطلاع بر سر قرارتان حاضر نشوید بایستی تمام قیمت را بپردازید.
  • ممکن است که قیمت هتل بسیار سنگین باشد، اما برای بر هم زدن  قرار ملاقات بیشتر اوقات یک معذرت خواهی ساده و به موقع تمام هزینه ای است که باید بپردازید.
  • اگر می خواهید قراری را به هم بزنید حتما عذرخواهی کنید حتی اگر واقعا از به هم زدن آن پشیمان و ناراحت نباشید.
  • اگر دلیلی قانع کننده برای برهم زدن قرارتان دارید و با این حال نگرانید که عذرخواهی به تنهایی نتواند مانع از رنجش طرف قرارتان شود، می توانید با فرستادن یک یادداشت، چند شاخه گل یا یک هدیه مناسب ناراحتی خود را به خاطر رنجاندن فرد یا افراد مورد قرار نشان دهید.

بدترین کار در مورد قرارهای ملاقات، منتظر نگهداشتن افراد است و جریمه سنگین تری هم دارد.

اگر با جنس مخالف و بخصوص برای اولین بار قرار دارید و شما را منتظر گذاشته است، به سرعت شروع به قضاوت کردن نکنید. زیرا شاید دلیلی قانع کننده برای این کار وجود داشته باشد. حدود نیم ساعت بعد از ساعت قرارتان به او تلفن بزنید و بپرسید که چه اتفاقی افتاده است. اگر او به تلفن جواب ندهد دوباره سریعا به سراغ قضاوت کردن نروید، شاید اتفاق قابل توجهی برای او افتاده باشد. خود را کنترل کنید و بدون عصبانیت پیامی برای او بگذارید. اینطور فرض کنید که نیامدن او از خوش شانسی بوده است و به راه خود بروید. آینده همه چیز را روشن خواهد کرد.

Like 🙂
2