تجدد در تاریخ بیهقی

تاریخ بیهقی از جنبه های گونه گون اهمیتی ویژه دارد. نثر بیهقی، که اغلب به شعر پهلو می زند، از شاهکارهای تاریخ ادب فارسی است. ملک الشعراء بهار در سبک شناسی خود مختصات نثر بیهقی را برشمرده و در عین حال سیاهه ای به راستی حیرت آور از واژه هایی ارائه کرده که نخست از طریق تاریخ بیهقی به زبان فارسی وارد شده. شاید بتوان ادعا کرد که نقش بیهقی در تدوین نثر فارسی همسنگ نقش شکسپیر در شکل بندی زبان انگلیسی مدرن بود.

بیهقی نوزده سال دبیر دستگاه غزنوی و سلجوقی بود که سی مجلد کتاب نوشت که شامل پنجاه سال تاریخ ایران بود. اما امروزه تنها مجلد پنجم تا دهم آن در دست ماست.

نه تنها گستره آنچه بیهقی در زمره رخدادهای تاریخی دانسته کتاب او را سرشتی متمایز می بخشد، نه تنها سبک سلیس و اغلب شعر گونه اش این روایت را به یکی از شاهکار های ادبی بدل کرده، بلکه روش تاریخ نگاری بیهقی سخت بدیع است و می توان آن را یکی از جالب ترین و دقیق ترین روایات تاریخ ایران دانست. بیهقی را “گزارشگر حقیقت” خوانده اند و تاریخش را، از لحاظ دقت و امانت، بهترین و صحیح ترین تواریخ فارسی به شمار آورده اند. اما حقیقت مفهومی مجرد نیست، ریشه در تاریخ دارد به این معنی که با دگرگونی تاریخ، مفهوم حقیقت تاریخی هم دگرگون می شود. پس بیهقی نه “گزارشگر حقیقت” که گزارشگر روایت خاص از حقیقت بود و این روایت به اقتضای منافع خصوصی و محدودیت های تاریخی زمان او شکل پذیرفته بود. به جای آنکه در متنی مثل تاریخ بیهقی نگرشی تمام گرا، یک دست و یکپارچه سراغ کنیم باید در جستجوی گسست های آن باشیم.

نکات اجتماعی پر اهمیتی که در تاریخ بیهقی محلی از اعراب نیافته اند، به گمانم، بر دو نوع اند. برخی ریشه در شرایط فرهنگی – تاریخی زمان بیهقی دارند و گروه دیگری ظاهرا به سبب ملاحظه کاریهای سیاسی و شخصی بیهقی از قلم افتاده اند و ریشه در جنس تفکر و تعلقات سیاسی خود او دارند. یکی از بارزترین جنبه های بافت تاریخ بیهقی غیبت محسوس زنان در آن است. البته این موضوع را نمی توان تنها از ویژگی های تاریخ بیهقی شمرد، چه بیش و کم در تمامی متون تاریخی دیگر آن زمان نشان چندانی از زنان نیست.

به رغم تفاوت مهمی که از لحاظ نوع ادبی میان شاهنامه و تاریخ بیهقی وجود دارد، قیاس این دو کتاب از جنبه نحوه حضور زنان در آنها نکات جالبی را نشان می دهد. شاهنامه تاریخ اسطوره ای – قدسی قوم ماست. بسیاری از زنان در شاهنامه فردوسی چهره هایی رزمنده و درخشان دارند. تاریخ بیهقی تاریخ ناسوتی ماست. غیبت زنان در متن تاریخ بیهقی نمادی از غیبتشان در عرصه علنی اجتماع آن زمان است. از این رو اشاره به زنان تنها در مقام مادر، همسر یا معشوق یکی از مردان است. و حتی در بسیاری از این اشارات نیز مدح شبیه به ذم است.

بیهقی، ظاهرا به اعتبار ملاحظات سیاسی و تعلقات مذهبی خود، نوعی پارسی ستیزی خفیف پیشه کرده بود. مثلا، در ذکر اعیاد، بی شک به اعیاد اسلامی (در قیاس با اعیاد ایرانی ) عنایت بیشتری نشان می دهد.

تار و پود تاریخی “حقیقت”های بیهقی را می توان آشکارا در نحوه برخورد او با سلطان مسعود سراغ کرد. شخصیت مسعود در کتاب غرق تصاویر سخت پیچیده و گاه متضاد و متفاوت است. از سویی مسعود مردی است پر استبداد که در سیاست بی تدبیر و در جنگ بی کفایت بود. به دینداری تظاهر می کرد. اما گاه “بیست و هفت ساتگین نیم منی” می می خورد و آن گاه بر می خواست و “آب و طشت” می خواست مصلای نماز، دهان می شست و نماز می کرد. مال دنیا را سخت دوست می داشت و دهن بین بود. به هیچ کس اعتماد نداشت. گرچه همه این رذائل شخصیت مسعود را از متن تاریخ بیهقی در می یابیم، اما بیهقی در عین حال درباره همین پادشاه می نویسد: “وزو کریم تر و رحیم تر کس پادشاه ندیده بود و نخوانده” .

ناسازگاری این دو تصویر را می توان دست کم به دو سبب و ریشه تاویل کرد. نخست باید به خاطر داشت که بیهقی و بونصر مشکان که استادش بود هر دو از کارگزاران دستگاه مسعود بودند. حیات و مقام و معاششان به قدرت او بازبسته بود. بدیهی است که نمی توان از بیهقی انتظار داشت که یکسره از قید همه این پیوندها و درهم پیچیدگی ها برگذرد و “حقیقت” را گزارش کند.

بیهقی در مورد روش تاریخی خود می نویسد:” و من که این تاریخ پیش گرفته ام، التزامی این قدر بکرده ام تا آنچه می نویسم یا از معاینه من است یا از سماع درست از مردی ثقه.” پس بدین سان، بیهقی معاینه و تجربه خویش یا راوی ثقه را پشتوانه روایتش از حقیقت می شمرد. سنجه حقیقت روایت بیهقی، به سان سنجه صحت حدیث اسلامی در ثقه بودن راوی ست. حدیث ریشه در شنوایی دارد و ملاک آن “خرد و فضل” راوی ست یا ” زهد وتقوی” و پذیرش هرچه او سجل کرد بر شنونده فریضه است. در مقابل، حقیقت علمی چشم مدار است. خردمداران می گویند “در همه چیز شک کن جز در شک” می گویند ” به هیچ چیز جز آنچه به راه چشم می بینم ایمان ندارم” و تصریح دارند که نوعی نگرش نقاد، ملازم این چشم مداری است.

پیدایش رشته تاریخ، به عنوان جریانی جدا از الهیات، فلسفه و تذکره نویسی از پیامدهای تجدد بود. نقد و تحلیل تجربه هستی اجتماعی انسان به جای مدح و تفضیل زندگی نجبا و بزرگان نشست. گرچه بیهقی در بسیاری از زمینه ها مصالح چنین تحولی را گرد هم آورد، اما نه او و نه نسلهای بعدی مورخان ایرانی، هیچ کدام گام های اساسی لازم را برای پیدایش تاریخنگاری نقاد برنداشتند. تاریخنگاری ما به جای تدوین روشی خردگرا، نقاد و ناقد، از “دره نادری” سر درآورد و درست در زمانی که غرب به ساده نویسی و خردگرایی رو می کرد، مورخان ما به شیوه هایی مغلق و کم مغز و بی مایه روی آوردند. درک چرایی این تحول، به گمانم یکی از کلیدهای شناخت ریشه های معضل تجدد در ایران است.

از جنبه ای دیگر نیز راه و روش تاریخی بیهقی با روش تاریخ خرد گرا تفاوت داشت. نقطه عزیمت خردگرا این گمان است که تاریخ ساخته و پرداخته اراده انسانهاست. معمار و مدبر آن نه خداوند ملکوت که انسان ناسوت است. اما انگار نزد بیهقی مورخ غایی خدا است. تنها اوست که آغاز و انجام تاریخ را می شناسد، نیک و بد را تمیز می دهد و سرنوشت گذشته و آینده را رقم می زند. ما به عنوان انسان بازیگر صرف این نمایشیم. به علاوه کار ما در این جهان ارج چندانی ندارد، چون غایت کار آدمی مرگ است و برهنه آمده ایم و برهنه خواهیم رفت. او به سان مورخی یاغی از بی کفایتی و استبداد مسعود پرده دری می کند و هم در بیش و کم تمامی موارد، مسئولیت این بی کفایتی را، مانند بیش و کم تمامی دیگر متفکران سنی مذهب همزمان خود، به عهده تقدیر می گذارد. انگار با گام نخست در سوی تضعیف و با گام دیگر در جهت تثبیت قدرت حاکم حرکت می کند.

از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

Like 🙂
8

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Website Protected by Spam Master