جنگ و صلح

در 12 ژوئن سال 1811 ارتش اروپای غربی (به رهبری ناپلئون بناپارت) از خطوط مقدم جبهه (روسیه) گذشت و جنگ آغاز شد. رخدادی به تحقق پیوست که کاملا برخلاف منطق و طبیعت بشری بود. میلیون ها مرد بر علیه یکدیگر وارد کارزاری شدند که حاصل آن جنایت همگانی، کلاهبرداری عمومی، دزدی، تقلب، جعل پول، چپاول، تجاوز، آتش زدن های عمدی، و دیگر فجایع هولناکی که همه دادگاه های جنایی جهان در طول یک قرن با آن روبرو نشده و نمی شوند. با این همه این اعمال شنیع غیر انسانی در آن زمان که انجام می گرفت برای هیچ یک از عاملانش زشت و ناپسند نمی نمود.

چرا چنین شد؟ چه چیز سبب این فاجعه دردناک بشری بود؟ تاریخ با دید ساده انگارانه اش سبب آن را توهین به دوک الدنبرگ، شکست توازن قوا در اروپا، بلندپروازی های ناپلئون، عدم انعطاف تزار الکساندر، اشتباهات پی در پی سیاستمداران، و هزاران دلیل ریز و درشت دیگر می داند.

امروزه در کتاب های تاریخ می خوانیم که ناپلئون سبب این جنایت هولناک را دسیسه بازی های انگلستان، مجلس عوام انگلستان آن را نتیجه بلندپروازی های شخصی ناپلئون، دوک اولدنبرگ آن را حاصل توهین به او، بازرگانان اروپا آن را نتیجه ناکارآمدی سیستم تجارت اروپا، ژنرال های کهنه کار آن را برآمد نیاز آن ها به فعالیت جنگی، رژیم های قدرتمند اروپایی آن را سبب نیاز به استقرار سیستم منطقی دولتمداری، و سیاستمداران آن را حاصل نامشخص بودن قرارداد صلح روسیه و اتریش و پنهان کردن آن از ناپلئون می دانند. واضح است که به این لیست همچنان می توان افزود زیرا به اندازه آدم ها در این مورد نطریه موجود است.

برای توجیه چنین وقایع غیر منطقی و غیر معقول محققان امروزی چاره جز پناه بردن به جبر تاریخی ندارند. چرا که هرچه بیشتر تلاش می کنیم تا دلیلی منطقی بر آن بیابیم، بیشتر به احمقانه بودن و بی منطق بودن آن پی می بریم. واقعیت این است که هر انسانی از اراده آزاد خود بهره می جوید تا کاری را به سود خویش به انجام رساند و در این راه می تواند تصمیم بگیرد که در فعالیتی شرکت کند یا نه. اما همینکه فعالیتی را آغاز کرد، حاصل کاری را که در زمانی خاص و در مکانی ویژه انجام می دهد، از کنترل او خارج و در اختیار تاریخ قرار می گیرد. و در این صورت برآمدی دارد که به هیچ وجه تابع اراده آزاد آغازگر آن نیست.

زندگی هر انسان دو چهره دارد. چهره خصوصی زندگی انسان ها، از آن جهت که نماد خارجی ندارد مربوط به خود آن هاست و انسان در ان مطلقا آزاد است. اما در چهره تاریخی هرکس مجبور به پیروی از قراردادهای اجتماعی است که در آن می زید.

از بعد آگاهی انسان به صورت آزاد زندگی می کند و کردارهایش ارادی بنظر می رسد. اما نا آگاهانه ابزاری است که تاریخ انسانی را بسوی موقعیت و انتهای ویژه ای هدایت می کند. کاری که در هر زمان انجام می دهد غیرقابل بازگشت است و حاصل آن همراه با کنش میلیون ها انسان دیگر، ارزش های تاریخی را می سازد. هرچه موقعیت اجتماعی شخص در جامعه بالاتر باشد، بر افراد بیشتری تاثیر می گذارد و اعمال او اثر تعیین کننده تر در ساخت تاریخی محتوم دارد. “قلب شهریاران در دست خداست.” شهریار برده تاریخ است.

تاریخ، همان زندگی ناآگاهانه بشر در جامعه، هر لحظه زندگی شهریاران را در اختیار دارد، همچون ابزاری که برای رسیدن به مقصودی معین بکار گرفته می شود.

در رخدادهای تاریخی، مردان بزرگ، اگر بتوان آن ها را به این نام خواند، فقط نقش برچسب را بازی می کنند. برچسبی که رخداد ها را نامگذاری می کند. و مانند هر برچسب دیگر هیچ ارتباطی به خود واقعه ندارند.

هر کنش آن ها، که بنظر می رسد آزادانه و با آگاهی کامل به انجام رسیده، از دید تاریخ نه تنها آزادانه و به اختیار نبوده که در اسارت تمام وقایع پیشین تاریخی و در اسارت کل تاریخ بشری است.

ترجمه از کتاب جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

Like 🙂
1

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Website Protected by Spam Master