جی بر کراو JAYBER CROW

جی بر کراو JAYBER CROW
رمانی از ویندل بِری WENDELL BERRY
معرفی و ترجمه: فلور
ویندل بری نویسنده و فعال سیاسی ضد جنگ امریکایی در 1934 در ایالت کنتاکی در خانواده ای زمین دار و کشاورز چشم به جهان گشود. او که از فعالان سیاسی ضد جنگ، استاد دانشگاه، سخنران و دریافت کننده جوایز بسیاری است معتقد است مایه دوام و سلامت یک جامعه این است که افراد ان بشدت در کنار هم باشند و نیروی خود را صرف پیشرفت همگانی کنند. به باور او این کاملا مغایر راهی است که جامعه امریکا بعنوان سردمدار پیشرفت های مدرن، البته از نوع غربی آن، پس از پایان جنگ دوم جهانی در پیش گرفته است. او عمیقا بر این باور است که راهی که دولتمردان امریکایی برای مردم خود دیکته می کنند حتما به “ترکستان” ختم خواهد شد. می توانید در باره کارها و نظراتش در سایت های مختلف اینترنت بیشتر تحقیق کنید.
در اینجا من تنها ترجمه بخش بسیار کوتاهی از دو فصل مختلف کتاب جی بر کراو او را، به رسم معرفی و جلب توجه دوستان علاقمند آورده ام. امید که خوشتان بیاید.
جی بر که نام اصلی او یونس است تنها سلمانی مردانه در پورت ویلیام را اداره می کند. او که از کودکی یتیم بوده و در یتیم خانه وابسته به کلیسا بزرگ شده است، افکار و اعتقادات جالبی دارد. و اگرچه هیچ کس را در پورت ویلیام ندارد و صاحب هیچ ثروتی نیست، اما پورت ویلیام را بشدت دوست دارد و به ساکنان آن مهر می ورزد. بخش گسترده ای از کتاب گفتگوهایی است که جی بر با خود دارد و کند و کاوی است که در روح او می گذرد.

دوران تاریکی ها
اگر می خواستید پورت ویلیام را روی نقشه پیدا کنید، باید نقشه خیلی بزرگی می کشیدید. در نقشه رایج بزرگ راه های ایالتی، پورت ویلیام از نقطه ای که نشانش می داد هم کوچکتر بود. برای رهبران جهان، ان ها که سر نخ های قدرت را بدست داشتند، ما اهالی پورت ویلیام در فضایی به مراتب کوچکتر از نقطه ای که در آخر جمله می گذارند به دنیا می آمدیم و درگیری های خود را با دنیا پیش می بردیم. بنا براین بدیهی است که هیچیک از آن ها برای پیش برد نظرات و برنامه های جهانی خویش با اهالی پورت ویلیام مشورت نمی کردند.هزاران نفر از رهبران کشور و ایالت،اعضای کابینه، هیئت مدیره کارخانجات و موسسات مالی، دانشجویان و دانشگاهیان، هیئت مدیره و رهبران کلیسا، می آمدند و می رفتند بدون آنکه نامی از پورت ویلیام و مردمش به گوششان رسیده باشد. و آیا چند تا از این مکان های بی نام و نشان در جهان هست؟ می شود گفت جهان اصولا موزاییکی است متشکل از همین جاهای کوچک و بی اهمیت. و در چشم مدیران و رهبران جهان این مکان های بی نام و نشان به روی هم جمع نمی شوند و جای بزرگ و مشخصی را نمی سازند. آنها فقط مجموعه ای اعداد و ارقام و حرف و کلمه می سازند.
شهر کوچکی مثل پورت ویلیام در این دوران به مردی شباهت دارد که روی سراشیبی یخ زده ایستاده. و در حالی که بشدت در تلاش حفظ خویش است اما هر لحظه بیشتر به ته دره می لغزد. او نه تنها مجبور است با کمبودهای روحی و اخلاقی محلی، با نادانی و بی خبری، با بلایای طبیعی و قحطی و گرسنگی ناشی از آن بجنگد که باید با آن مشکل جهانی، همان که “اخبار” نیز می خوانیمش نیز مقابله کند.
گرفتاری اینجاست که اهالی پورت ویلیام نمی توانند همانگونه که دنیا در بی خبری از آنان بسر می برد، دنیا و رهبرانش را ندیده بگیرند. قدرقدرت های جهانی در شهر کوچک ما شناخته شده اند و اخبار نفوذ و قدرتشان از طرق مختلف به پورت ویلیام می رسد. هرچند امروزه تمام تلاش این قدرتمداران در جهت نابودی و اضمحلال پورت ویلیام های بین المللی است. حتی گاهی ساکنان این شهرهای بی نام و نشان خود نیز مشتاق نابودی خانه و زندگیشان هستند. اما همیشه بخوبی می دانند که تصمیمات بی احساسانه ای که در پایتخت ها و نشست های بین المللی گرفته می شود، برای آن ها درد و رنج و گرفتاری به ارمغان می آورد.
اخبار جنگ دوم جهانی با ما چنین کرد. جنگ دوم جاهایی مثل پورت ویلیام را جز در چشم اهالی خود آن جاها بزرگتر و مشخص تر نکرد. ما، ساکنان پورت ویلیام پیرامون خود را با دقت نگریستیم و دریافتیم هرچیز با ارزش که فراهم آورده ایم در آستانه نابودی است.
در سال 1942 من بیست و هشت ساله بودم و ظاهرا می بایست پاسخ برخی از سوالات اساسی زندگیم را یافته باشم. اما جنگ همان کاری را با افکار من کرد که خیش با زمین کشاورزی می کند. پیرتر از آن بودم که جنبه های قهرمانی و ماجراجویی جنگ فریبم دهد. آنگونه که جوان ترها را می فریفت. بیشتر وقت ها فقط می ترسیدم. برای خودم، برای پورت ویلیام و برای جهان. این ابر تاریک هراس به تنهایی خفه کننده بود و تازه فکر اینکه چرا جنگ پیش آمده و چرا باید در نبرد شرکت کرد هم بر شدت آن می افزود. وقتی جوانتر بودم، با توجه به آنچه شنیده و خوانده بودم، با توجه به عکسهای فراوانی که دیده بودم، جنگ را نیروی سیاه و هراسناکی می دانستم همچون گردبادهای غیرقابل کنترل، که ناگهان به سرزمینی یورش می برد و پس از درهم شکستن و نابودی زمین، انچه به جای می گذارد تخته سنگ های معلق، خانه و مزرعه درهم شکسته، گیاهان در هم فرو پیچیده و مرده و انبوه اجساد بیگناهانی است که هر پاره شان در جایی افتاده است. این جنگ هم مانند جنگ پیشین میدان زورآزمایی ماشین برعلیه مردم و خانه و زندگیشان بود. عادلانه یا ظالمانه دانستنش در نتیجه آن تعییری ایجاد نمی کرد. در سیاهی و ویرانی جهان. این واقعیت جنگ کنونی بود و البته واقعیت همه جنگ ها. بُعد تاریک و هیولاوار انسان می آمد تا شهرهای کوچک و ساکنان سخت کوشش را بکوبد و از میان بردارد بدون اینکه حتی زحمت پرسیدن نام آن ها را بخود بدهد. و بی تردید سبب می شد که پورت ویلیام بترسد، خون بدهد، خانواده هایش به عزا بنشینند، و امیدهایشان نابود شود.
بخوبی می دانستم که نبرد تازه خیلی هم تازه نیست. همان جدال قدیمی است که دوباره بازگشته. سبب بازگشت آن چیست؟ به گمان من بازگشته زیرا مردم در دوست داشتن یکدگر شکست خورده اند. در دوست داشتن دشمنان خود شکست خورده اند. خوشحال بودم که مدرسه کشیش شدن را خیلی وقت پیش رها کرده ام. وگرنه باید در میان مردم براه می افتادم و وانمود می کردم عیسی مسیح هیچگاه بما نگفته دشمنانتات را دوست بدارید.
اندیشیدن به این سفارش حکیمانه که دشمنانتان را دوست بدارید بخودی خود در تعارض با جنگ است. حتی مجبور به اجرای آن نیستی. مجبور نیستی دشمنانت را واقعا دوست بداری. فقط کافی است به آن فکر کنی و پورت ویلیام روی نقشه جهان بزرگ و مشخص می شود. چهره اش را می بینی و در شادی و اندوهش شریک می شوی.
هرچه می کوشیدم نمی توانستم بین جنگ و پورت ویلیام رابطه برقرار کنم. پورت ویلیام جنگ نیافریده بود. پورت ویلیام گاهی دعوا مرافعه راه می انداخت. گاهی بزن بزن هم می کرد، ولی هرگز، هرگز جنگ نمی آفرید. برای آفرینش جنگ قدرت لازم است و سازماندهی و رهبری، مقدار زیادی مهارت و نبوغ، و البته پول فراوان و بادآورده. مسلما در جنگ درست مثل بازی های سیاسی پورت ویلیام محکوم به تحمل ناکامی هایی بود که خود سهمی در آفرینش آن ها نداشت. سال هاست که ریزبینانه برسی می کنم و هنوز نمی توانم غیر از مرگ و ناکامی رابطه ای میان پورت ویلیام و جنگ بیابم. تنها مرگ و ناکامی. در مورد اشتراکات پورت ویلیام و ایالات متحده هم درمانده ام. بنظر می رسد “ملت” تنها یک ایده است در حالیکه پورت ویلیام چنین نیست. شاید میان شهرها و روستا های کوچک و ایده های بزرگ هیچ رابطه مشترکی نیست. گمان می کنم نباشد.
آیا فکر می کردم سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن دشمنانشان هستند؟ البته که نه. اصولا سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن هیچ چیز نیستند. آیا گمان می بردم دوست داشتن دشمنان بر طول عمر بشر می افزاید؟ مثلا آنان که دشمنانشان را دوست دارند سال های بیشتری زندگی خواهند کرد؟ البته که نه.
آیا این جنگ عادلانه ای بود؟ برای بشریت خوب بود؟ می دانستم که امکان ندارد. که حتما نیست. آیا اجتناب پذیر بود؟
این را نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم.

دوران فروپاشی
آسی کیت در بهار 1961 مرد. حالا که به آن فکر می کنم می بینم مرگ او در حقیقت آغاز دوران دشوار دیگری برای پورت ویلیام بود. و البته برای همه شهرهای کوچک و بی نام و نشان مثل آن. هنوز و مثل همیشه پورت ویلیامی ها با “اخبار” کلنجار می رفتند. اخبار محلی فقط حرف بود. واگویه های پایان ناپذیری مردمی که از نگریستن به شهر خود و گوش دادن به آن سیر نمی شدند. اما اخبار دیگر، اخبار جهان، بنظر می رسید تنها حول دو محور در چرخشند. جنگ و اقتصاد.
می دانم که گروهی با برجسته کردن این دو و محور قرار دادنشان موافق نیستند. اما هر چه می گذرد “جنگ” و “اقتصاد” بیشتر چهره فرمانروایانه و بلامنازع خود را نمودار می سازند. تردید نداشتم جنگ همان یگانه جهنمی است که همواره روشن و آماده، جهان را زیر نظر دارد. همیشه در زیر خاکستر منتظر است تا شعله برافروزد. ملت ها نیز بخوبی این را می دانستند و به همین سبب همواره برای زمان شعله ور گشتن آتش جنگ هزینه های کلان می کردند و سلاح و سرباز آماده می ساختند. زمانی که می دانستند دیر یا زود خواهد رسید.
از آن گدشته چنین بنظر می رسید که “جنگ” و “اقتصاد” رابطه خویشاوندی نزدیکی هم با هم دارند. آن ها دوقلو های سیامی زمان ما بودند. با لباس های یکسان و سرهای بهم پیوسته، هر لحظه آماده بودند تا به محض آماده شدن موقعیت به یکدیگر بپیوندند و یکی شوند. جنگ بهترین بستر رشد برای اقتصاد بود. همیشه نوعی میهن پرستی پُر آب و رنگ به جنگ پیوسته بود که باعث افزایش آبروی اقتصاد می شد. بقول تروی چاتام (یکی از ساکنان پورت ویلیام)، پول توی جنگ بود. بماند که تروی چاتام خودش ابزاری در مشت اقتصاد بود. مثل سرب که در ساخت قلم لازم است یا در ساخت اسلحه. وقتی کاملا مورد بهره برداری قرار گرفت، وقتی تاریخ مصرفش به پایان رسید، به گوشه ای پرتاب می شد. اقتصاد به هیچکس فرصت دوباره ای نخواهد داد.
وقتی می گویم پورت ویلیام دور جدیدی از سختی ها را دردهه 60 آغاز کرد، منظورم آن نیست که وارد دورانی متلاطم و طوفانی شد و با سلامت راهش را به یک هوای پاک آفتابی گشود. نه. منظورم آن است که وارد مرحله ای شد که پایانش مرگ و نیستی او بود. اگرچه آن روزها هنوز وقت داشت و شانس خود را کاملا از دست نداده بود. و در این جا، بقول معروف همراه با تاثر برای فنا و نابودی این جامعه کوچک و منسجم و برادرانه به عوامل گوناگون نابودی آن بشدت معترضم.
ممکن است بگویید من هم پیرمرد عقب نگر دیگری هستم که با هر نوع پیشرفت و ترقی و تغییر مخالفم. اما باید بدانید که خودم هم این احتمال را با دقت بررسی کرده ام و اکنون آماده ام تا توسط هرکس که به جامعه ای منسجم و برادرانه معتقد است مورد نقد قرار بگیرم. توسط هرکس که بتواند به من ثابت کند چطور ممکن است با انهدام و فروپاشی جوامع منسجم و برادرانه دنیا به جلو حرکت کند و جای بهتری برای زندگی شود.

Like 🙂
2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *