سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی 6

در مباحث قبلی با چند مشخصه اصلی انسان مدرن آشنا شدیم و دریافتیم که به انسانی می توانیم مدرن بودن را حمل نماییم که این انسان به عقل گرایی، تجربه گرایی (معتقد به روش تجربه علمی که همان آزمون و خطا است در شناخت عالم واقع)، صنعتی شدن (که این مشخصه نتیجه اصلی تجربه محوری در شناخت جهان و پدید آمدن روحیه ای به نام روان شناسی دگرگون سازی است، یعنی اراده این که من انسان می خواهم و می توانم دنیا را مطابق میل خود تغییر دهم)، سطح زندگی بالا، کاپیتالیسم یا سرمایه داری در عرصه اقتصاد، و سکولاریزه کردن عرصه زندگی، معتقد بوده است.

خصیصه دیگر انسان متجدد خصلت انسان گرایی( یا اومانیسم) است. اومانیسم اعتقاد به این است که همه چیز باید به نحوی از انحاء در خدمت انسان و به سود انسان باشد.به این معنا  که در واقع انسان باید مخدوم غیر انسان باشد و همه چیز باید در خدمت او باشد.

شاید کسی بگوید که در تفکر سنتی نیز چنین است و همه چیز در خدمت انسان قرار داده شده است. در تفکر سنتی هم گفته می شد که ما همه چیز را مسخر شما کردیم. پس چرا این را خصیصه انسان متجدد به حساب می آورید؟ باید توجه کرد که اومانیسم انسان متجدد فقط نمی گوید همه چیز برای انسان،بلکه می گوید همه چیز برای انسان، نه انسان برای چیز دیگری. یعنی انسان نه فقط مخدوم بعضی از موجودات زیر دست خودش مانند گیاهان و جانوران و جمادات شد، بلکه کل جهان هستی باید در خدمت انسان باشد. در تفکر سنتی مگر همه کائنات در خدمت خدا نبودند؟ حالا همه باید در خدمت انسان باشند. در تفکر سنتی مگر نباید همه رضای خداوند را جلب می کردند؟ در تفکر مدرن همه چیز باید برای جلب رضایت انسان باشد.

خصلت بعدی انسان متجدد فردگرا بودن انسان متجدد است.از انسان گرایی دو تلقی می توان داشت: جمع گرا بودن و فرد گرا بودن. خصیصه انسان متجدد فردگرایی اوست نه جمع گرایی. فرد گرایی معنایش این است که نه فقط همه چیز باید در خدمت انسان باشد بلکه همه چیز باید در خدمت فرد فرد انسان ها باشد. یعنی واحد صاحب حق، فرد انسانی است. به این معنا که اگر هم جایی حق را به جامعه نسبت می دهیم، این حق را برای یک یک افراد جامعه قائلیم.

مهمترین این حقوق حق آزادی است. یعنی هر انسانی آزاد است و کسی حق ندارد این آزادی را مضیق کند. در پرتو این آزادیست که سایر حقوق احقاق می شوند . اگر آزادی مضیق شود، به میزانی که آزادی مضیق شود فقط خود آزادی نیست که لطمه خواهد دید، بلکه امکان به دست آوردن سایر حقوق هم کمتر و کمتر خواهد شد.

 این آزادی یک دیوار دارد و آن دیوار، آزادی تو است. یعنی آزادی من تا کجا گسترش دارد؟ تا وقتی به آزادی تو برخورد نکند. حال اگر بنابر، این باشد و بخواهیم آزادی خودمان را در کنار آزادی همه حفظ کنیم، با تناقض روبرو می شویم.

 مفاهیمی هستند که گسترش پیدا کنند، خودشان از بین می روند. البته بعضی از مفاهیم اینگونه نیستند، مثلا مفهوم دیدن، هر چقدر گسترش پیدا کند از میان نمی رود. یعنی اگر من بگویم من تو را می بینم، بعد بگویم شخص کنار شما را هم می بینم. بعدی را و بعدی را هم می بینم، و نیز جنگل و کوه را می بینم هیچ مشکلی پیش نمی آید و مفهوم دیدن تغییر نخواهد کرد. اما اگر من بگویم این آقا برادر من است. خوب شما می فهمید که ما از یک پدر و مادر به دنیا آمده ایم. اگر گفتم فلانی هم برادر من است باز مشکلی نخواهد بود. اما اگر این “برادر من است” از یک حدی پیش رفت مفهوم برادری معنایش تغییر می یابد. در اینجا دیگر مفهوم برادری به معنای از یک پدر و مادر به دنیا آمدن نیست. آزادی هم همین طور است. اگر من بگویم من مطلقا آزادم اشکالی ندارد، می توانم آزاد باشم. اما اگر شما به یک نفر دیگر هم قول دادید که تو هم صد در صد آزادی، آن وقت آزادی مفهومش تغییر می کند. انسان متجدد چه راه حلی اندیشیده است، برای اینکه می گفت اولا همه انسانها وقتی به دنیا می آیند آزادند و ثانیا آزادی از آن چیز ها است که وقتی همه بخواهند آزاد باشند، معنی پیدا نمی کند. از این رو گفتند آزادیم تا وقتی که به آزادی دیگری لطمه نزنیم. چه زمانی بفهمیم که به آزادی کسی لطمه نزده ایم؟ این سوال انسان متجدد را به قراردادگرایی کشاند و گفت طبق قرار داد هرکسی تا اینجا می تواند آزاد باشد. اگر این قرارداد را همه  تصویب کردند، قراردادگرایی به وجود می آید. آن وقت ما آزادیم  در عین حال آزادی هیچ کس مضیق نشده است. این ویژگی را  به فردگرایی تعبیر می کنند. فرد گرایی در واقع یعنی توجه به اینکه همه چیز باید در استخدام فرد باشد. این مهم انجام نمی شود مگر طبق قرارداد اجتماعی. به تعبیر ژان ژاک روسو، مرزهای یکدیگر را بازشناسی کنیم. یعنی من مرزهای شما را به رسمیت بشناسم و شما هم مرزهای مرا به رسمیت بشناسید. تا وقتی در درون مرزهای شناسایی شده حرکت می کنیم دیگر هیچ چیزی نمی تواند مانع من باشد. هر کیشی، هر عقیده ای، هر جناح سیاسی، هر شغلی، هر دوستی ، هر همسری، هر محیطی برای زندگی، هر لباسی، و هر حزبی را می توانم برای خودم داشته باشم و انتخاب کنم و به این معنا باید حاکم بر سرنوشت خود باشم. یعنی من حاکم بر سرنوشت خود هستم تا آنجایی که  به شما لطمه وارد نکنم. شما هم تا آنجایی که به من لطمه وارد نمی کنید دارای این حقوق هستید.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل:

http://www.adabkadeh.com/?p=651

http://www.adabkadeh.com/?p=636

http://www.adabkadeh.com/?p=617

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Website Protected by Spam Master