آیا صحبت کردن باعث بهتر شدن ما می شود؟

talk

آیا تا به حال به آداب صحبت کردن اندیشیده اید؟ آیا صحبت کردن و صحبت دیگران را شنیدن اخلاق و آدابی دارد؟

واقعیت این است که یک صحبت دو نفره ی کوچک در یک کافه تریا و یا حتی در خیابان و مهمانی یا هر کجای دیگر برای آن که دلنشین باشد نیازمند آداب و رسومی است. حتما همه ی ما لحظات بسیار خوب و تلخی را در گفتگو های دو نفره یا بیشتر تجربه کرده ایم که آخر آنها برای ما کاملا غیر قابل پیش بینی بوده است.

اخلاق صحبت کردن

1- صحبت کردن و شنیده شدن مسلما وقتی شیرین تر می شود که هر دو نفر نوبت خود را برای صحبت کردن و شنیده شدن داشته باشند. این یکی از ساده ترین و الزامی ترین نیاز اولیه برای یک گفتگوی خوشایند است.

2- انگیزه داشتن و انگیزه دادن همراه صبر و حوصله.

3- تمرین برای خود داری کردن و کنترل بر احساس نوبت گرفتن برای حرف زدن. مطمئن باشید که شنوندگان شما خیلی سریع متوجه خواهند شد که شما واقعا به آنها گوش می دهید و یا به دنبال نوبت خود برای صحبت کردن هستید. و این در نتیجه ی گفتگو – رضایت درونی از یک گفتگو – و احساس ادامه ی گفتگو در آینده بسیار بسیار موثر است. بنابراین اگر خوهان یک گفتگوی شیرین دو نفره و گرفتن انرژی از آن هستید به تناوب عاشقانه و مثبت به دیگران گوش کنید. یک فرمول ساده برای دادن احساس خوب به فردی که گفتگو می کند آن است که به سمت او تمایل داشته باشید . حتی کمی خمیده شوید به سمت گوینده در این حالت شما با بدن خود هم این پیام را به او می دهید که کاملا به او توجه دارید و مشتاق شنیدن هستید. همه ی ما قبل از شنیدن بیشترین پیام را از حرکات و بدن یکدیگر می گیریم.

4-   یک دل بودن و همدلی کردن نه دلسوزی کردن. از آن جایی که همدلی کردن یک مرحله ی بسیار بالاتری از همدردی کردن است لازمه ی یک ارتباط قوی و پایدار همدلی کردن است . چرا که امکان دارد دلمان برای بسیاری کسان بسوزد اما وقت و توان و انرژی و خواسته ی درونی ما برای ارتباط نباشد.

5- شما وقتی متوجه کیفیت یک گفتگوی خوب می شوید که بعد از تمام شدن صحبت متوجه می شوید که چقدر زمان طولانی به گفتگو گذشته است بدون آن که شما متوجه زمان شده باشید. چرا این اتفاق افتاده ؟ و چرا ما همیشه در گفتگو ها به این کیفیت نمی رسیم ؟ یکی از دلایل آن این است که در این گفتگو شما خود را فراموش کرده بودید و کاملا در لحظه و زمان حال بوده اید. عادل بودن – خوش فکری و به دنبال دلیل بودن ( اگر شما تنها به دنبال بیان کردن افکار خود باشید این گزینه را در گفتگو از دست داده اید. آن چه مهم است شنیدن و یا پیدا کردن دلیل جریان گفتگو به طور فعال در جریان گفتگو است)- ترغیب و اطمینان و مسئولیت پذیری از کلید های اساسی برای یک گفتگوی خوب هستند.

-6و یکی از اساسی ترین پایه های یک گفتگو احترام گذاشتن به عقاید و باور های دیگران است. حتی اگر باور دارید که دو بعلاوه ی دو چهار می شود و دیگران این جمع به نظر ساده و روشن را از شما نمی پزیرند و جوابهای دیگری دارند شما وظیفه ندارید که آنها را به گزینه ی انتخابی خود متقاعد کنید. استدلال های طولانی برای اثبات نظر و عقیده پایه های یک گفتگوی شیرین را سست می کند. شما همیشه باید صادقانه و مادبانه نظر خود را بگویید بدون آن که گفتگو را به نزاع بکشانید و در نظر خود پافشاری کنید.

7- و همیشه و پیوسته به یاد داشته باشیم که صداقت در گفتار- احساس و رفتار برگ برنده ی شماست در تمام گفتگو های شما در هر جایی . آن چه که از شما در ذهن هر شنونده ایی خواهد ماند همین صداقت در کلام و احساس است . انرژی که ما به اطراف می دهیم از افکار و گفتار ما به اطراف پراکنده می شود.

Like 🙂
4

ملت عشق

ملت عشق

نویسنده الیف شاکاف

ترجمه ارسلان فصیحی

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد نوک قلمم کور . کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدمهایی شناختم. قصه هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش های آهنی سوراخ شده و من اما هنوز خامم. هنوز هم در عشق همچو کودکان ناشی….

مولانا خودش را خاموش می نامید یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری آن هم شاعری که آوازهاش عالمگیر شده انسانی که کار و بارش هستی اش چیستی اش حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش پای بیش از پنجاه هزار بیت پر معنا گزاشته می شود که خودش را خاموش بنامد؟

کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سالهاست به هر جا پا گذاشته ام آن را صدا شنیده ام . هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته ام و به گفته هایش گوش سپرده ام . شنیدن را دوست دارم. جمله ها و کلمه ها و حرف ها را … اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم سکوت محض بود.

اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تاکید می کنند که این اثر جاودان با حرف “ب” شروع شده است. نخستین کلمه اش” بشنو ”

است. یعنی می گویی تصادفی است شاعری که تخلصش “خاموش” بوده ارزشمندترین اثرش را با “بشنو” شروع می کند؟ راستی خاموشی را می شود شنید؟

Like 🙂
5

ده علامتی که به ما نشان می دهد به یک روان درمانگر یا روانشناس یا مشاور نیاز داریم.

Adabkadeh
در بیشتر فرهنگها مراجعه به یک روان درمانگر یا روانشناس به مفهوم ضعف و یا مشکل مغزی و عقلی و روانی در حد بسیار شدید است. حال آنکه ما هر روزه برای سرماخودگی جوش صورت و بسیاری از موارد دیگر به دکتر مراجعه می کنیم بدون آنکه نگران آن باشیم که دیگران در مورد ما چه فکری خواهند کرد. مراجعات ما به دکتر برای مسائل مختلف آنقدر عادی شده است که حتی به دنبال علامتهای بسیار جدی تر مثل بیماری هایی نظیر سرطان نیستیم. شاید زمان آن رسیده باشد که برای مسائل روحی روانی و استرسها و یا حتی درگیریهای عاطفی خود با توجه به فشارهای زندگی مدرن امروزی به یک مشاور مراجعه کنیم قبل از آنکه خیلی عمیق تر و حساس ترشده باشند.
نشانه های عاطفی
1-موقعی که احساس می کنید در کار و یا موضوعی احساسی غرق شده ایید و نمی توانید از فکر کردن مداوم به آن خود داری کنید. کنترلی بر افکار خود ندارید حتی در زمان فراغت خود.
2-وقتی که حس می کنیداز احوال و احساسات واقعی خود جدا افتاده ایید و نمی توانید با خود واقعیتان ارتباط بگیرید و یا مثل گذشته از ارتباط با دوستان قدیمی لذت نمی برید و امکان ارتباط با آنها از شما صلب شده است.
چگونه یک روان درمانگر در این مرحله به شما کمک خواهد کرد.
یک روان درمانگر به شما کمک می کند تا یک سفر درونی و واقعی به سرزمین احساسی خود داشته باشید بدون آنکه در این مرحله بمانید. به طوری که به راحتی علایق واقعی خود را تشخیص دهید و با خود واقعی تان ارتباط بگیرید وبا توجه به نیازهای خود مرزهای خود را بسازید بدون آنکه به خود و اطرافیاناتن صدمه بزنید.
علامتهای فیزیکی و رفتاری
3- وقتی که شما از خودتان مراقبت نمی کنید.
– تغذیه یکی از بنیادی ترین عواملی است  که سلامتی جسم و روح و فکری و احساسی ما  رابطه ی مستقیمی با آن دارد. غذای مرتب و متعادل همراه با آب کافی از علائم تعیین کننده در احوال روزانه ی ما هستند.
– ورزش کردن و فعالیت بدنی متناسب.
4- کنار امدن با افراط کردن: که می تواند در زمینه های مختلف باشد از جمله : افراط در غذاخوردن- ورزش کردن به شکل افراطی- خرید کردن – مشروب خوردن- کار کردن- قمار- مصرف مواد مخدر و سیگار کشیدن.
افراط کردن در هر زمینه ایی نشانه ایی از فرار است . فرار از روبه رو نشدن با مشکل اصلی که مقابله با آن به دلایل مختلف برایمان سخت و دشوار است ویا آنکه نمی دانیم چگونه باید با آن روبه رو شده و آن را حل و فصل کنیم.
چالش های اصلی که از نظر احساسی و روحی ما را به گونه ایی آزرده است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
– با تجربه ایی که یک روان درمانگر دارد می تواند بخوبی به شما کمک کند تا درک درستی از تعامل های رفتاری خود داشته باشید زیاده روی ها افراط ها و تفریط های رفتاری خود را ببینید.
– به شما کمک خواهد کرد تا اهداف خود را دوباره ببینید و با آنها آشتی کنید.  کمک خواهد کرد تا دو باره شما را به سمت آنها هدایت کند و رسیدن به آنها را امکان پذیر و روشهای رسیدن به اهدافتان را با شما بازبینی و مرور کند.
– و مطمئنا به شما کمک خواهد کرد که خودتان را دوست داشته باشید و خود را بپذیرید.
علائم روانی:
5- وقتی که بنظر می آید افکار شما بر ضد شما حرکت می کنند. وقتی که افکار شما بیشتر در گذشته یا آینده بسر می برد. به صورتی که شما اغلب احساس ناراحتی و ناخوشایندی دارید.
6- زمانی که شما قادر نیستید این افکارمنفی را از خود دور کنید. و یا این که شما خیلی به این که دیگران در رابطه ی با شما چه می گویند اهمیت می دهید و یا آنکه شما بیش از حد نگران درک دیگران از خود هستید و یا آن که فکر می کنید دیگران شما را درست درک نمی کنند.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک روان درمانگر یا مشاور به شما کمک می کند تا رشته های ارتباط شما را با لحظه ی حال ( اکنون) شما تقویت کند. او به شما کمک خواهد کرد که خود را در لحظه ی حال ببینید. گم شدن در گذشته یا آینده شما را غمگین و افسرده  و نگران و یا مظطرب خواهد کرد و اینکه امید خود را از دست خواهید داد.
یک مشاور به شما کمک خواهد کرد تا عمق باورهای شما را در پس این افکار منفی بیابید و پس از شناخت آنها به شما راهکارهایی خواهد آموخت تا با آنها مقابله کرده وچگونه هسته ی باور های خود را دوباره تعریف کنید.
علائم روحانی
7- وقتی که شما خود را در حالتی می بینید که به طور مرتب به خود و شاید به دیگران می گویید که نیاز به استراحت دارید اما باز هم مسئولیت های بیشتری بر عهده می گیرید. وقتی که واقعا زمان آن را دارید تا لذت ببرید شما قادر به لذت بردن نیستید. شما تنها وقتی احساس ارزش می کنید که کاری انجام داده باشید  پایه ی ارزش شما از خودتان فقط کارهای شماست.و از خود واقعی خود لذت نمی برید و برای آن ارزش قائل نیستید.
8- کارهایی را که عاشق انجامشان بوده اید متوقف کرده و دیگر انجام نمی دهید. و یا آنکه دیگر عشق و علاقه به انجام کاری ندارید. نظیر تماشای طلوع و غروب آفتاب- پیاده روی- تمرینات معنوی – بحثهای معنوی – شرکت در فعالیت های اجتماعی یا فرهنگی و اینکه دیگر چیزی الهام بخش شما نیست تا به شما شور و حرارت زندگی بدهد.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا شما دوباره فعالیتهایی پیدا کنید که از انجام آنها لذت ببرید و یا وارد فعالیتهایی شوید که به زندگی شما معنی و شوری دوباره بدهد. او به شما کمک خواهد کرد تا ارزشهای خیلی درونی خود را کشف کنید با آنها ارتباط بر قرار کنید و احساسی خوب از داشتن آنها و سیراب کردنشان نصیب شما شود.
علائم ارتباطی
9- دوست یا فردی در خانواده که شما تشویق می کند که با یک مشاور صحبت کنید تا زندگی خود را غنی تر کرده باشید. و یا آنکه اخیرا با فرد یا افراد خاصی دچار کشمکش – تضاد یا ناسازگاری دارید و خودتان علت آن را نمی دانید و یا آنکه نمی دانید که چگونه می توانید این روابط را سازماندهی و کنترل کنید.
10- فردی از اعضای خانواده و یا یک دوست بسیار نزدیک شما از یک بیماری سخت ( روحی – روانی یا جسمی ) رنج می برد و با آنکه به سختی سعی می کند با آن مشکل کنار بیاید یک بار عاطفی و یا جسمی و روحی عمیقی بر شما گذاشته که سازگاری کردن و کنار آمدن با آن برای شما دشوار است و عوارضی را بر روح شما گذاشته است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا راههایی پیدا کنید تا اول از خودتان مراقبت کنید و وقتی که شما قادر باشید از سلامتی جسمی و روحی خود بهتر مراقبت کنید کمک بهتری هم برای شخصی که به شما نیازمند هست هم خواهید بود. و مشاور به شما کمک خواهد کرد تا با توجه به علایق و استعدادها و توانایی های شما و فرد نیازمند و چگونگی رابطه ی شما با یکدیگر زندگی بهتر و کامل تر و بهتری را تجربه کنید.

Like 🙂
1

اخلاق بیماری بخش دوم

اخلاق بیماری

 

لینک بخش اول

برای دوره ای که شیمی درمانی داشتم و انرژی لازم برای جواب دادن به تلفن ها در من وجود نداشت همسرم به تلفن ها پاسخ می داد و در مواقعی که هیچ کداممان قادر به پاسخ دادن به تلفن ها نبودیم پیغام گیر را تنظیم کرده بود به این نحو که از تماس گیرنده برای تماس تشکر می شد و مودبانه از اینکه امکان دارد که به این تماسها جوابی داده نشود عذر خواهی شده و ازتوجه و حمایت همه ی تماس گیرنده گان تشکر می شد. تلفنهای زیادی می شد که بسیار تاثیر گذار بود اما من هیچ گاه قادر نبودم به همه ی انها پاسخ دهم و این گاهی بسیار دردناک بود.

فرستادن کارت

روش بسیار خوب و مفید دیگری برای ایجاد ارتباط با دوست بیمار فرستادن کارت است . کارت فرستادن مزایای فراوانی دارد برای اینکه بیمار می تواند آن را بارها و بارها بخواند و به تصویرش که مطمئنا شما با دقت انتخاب کرده اید نگاه کند و همچنین نیازی به پاسخ ندارد. کارت فرستادن یک روش بسیار خوب و مفید برای نشان دادن حس مراقبت و توجه شما به دوستتان است. دوست بیمار شما می تواند آن را بر روی میز کنار تخت خود بگذاردو حضور شما را پیوسته در کنار خود احساس کند. اگر کلمه ی مناسبی را برای دوست خود پیدا نمی کنید شاید این جملات کمک کننده باشد.

من نمی توانم به تو فکر نکنم.

من همیشه و در همه حال به تو فکر می کنم.

تو همیشه در دعاهای من هستی.

من همیشه به یاد می آورم آن روزی را که…..

من منتظر روزی هستم که دوباره با هم ……

هر زمانی که این کارت ها خوانده شوند نویسنده ی کارت حاضر خواهد بود. بارها و بارها.

اما به یاد داشته باشید که صمیمیت کلمات شما شفا دهنده خواهند بود و بهترین هدیه برای سخت ترین ساعتها و روزها.

2

چند ماه قبل وقتی که مارتین برای یک پروژه دور از خا نه به سر می برد شوهر بهترین دوستش از دنیا رفت . او از قبل می دانست که وقتی برای این سفر کاری می رود این اتفاق خواهد افتاد. برای همین به طور مرتب در تماس تلفنی با دوستش پائولا بود و زمانی که این اتفاق ناخوشایند روی داد مارتین خیلی سریع یک ایمیل برای پائولا نوشت ودر آن ابراز تاسف و همدردی خود را ابراز کرد. و همچنین احساس تاسف خود را از این که نمی تواند در این لحظات سخت در کنار او باشد بیان نمود.

این اولین باری بود که مارتین چنین نامه ای به یک دوست می نوشت و نگران بود که آیا این ایمیل را بفرستد یا نه؟ چرا مارتین باید نیاز به بیان احساسات غم و اندوه خود داشته باشد در حالی که دوست او در شرایط سخت تری به سر می برد. این پائولای سوگوار بود که باید نیاز به حرف زدن داشته باشد. مارتین بسیار نگران شد که آیا واقعا صلاح است که در این شرایط از ناراحتی و اندوه خود اول حرف بزند.

مطمئنا پائولای سوگوار نیازی به شنیدن بیشتر نداشت. آیا واقعا فرستادن این ایمیل کار درستی بود آیا برای پائولا کمک کننده بود؟به نظر من این کار بسیار خوبی بود. و این تنها چیزی بود که پائولا نیاز داشت تا بداند. بداند که دوستش در این لحظات چه احساسی دارد. ما بعضی از اوقات فراموش می کنیم که عشقهای واقعی خود را بیان کنیم و این یک توجه یاری دهنده می باشد برای کسی که عزیزی را از دست داده است.

چه چیزی را در وجود دوست خود دوست دارید آنها را بیاد بیاورید و سعی کنید که آنها رابنویسید. آنها ارزشهایی هستند که مسلما برای دوست شما هم با ارزش اند و میتوانند بهترین هدیه ای باشند که از شما به دوست سوگوارتان می رسد. مهم نیست که چقدر در نوشتن و صحبت کردن مهارت دارید مهم این است که به چیزهایی که در دوست خود دوست دارید با صداقت و صمیمیت نگاه کنید. و چیزهایی را که او را برای شما از بقیه متفاوت کرده است را با حساسیت بیان کنید و مطمئن باشید که صمیمیت مفیدترین هدیه و بهترین توجه در سخت ترین شرایط می باشد. ما همیشه دوست داریم تا بدانیم که دیگران چگونه به ما نگاه می کنند. این توجه و رفتار حمایت گرانه ی شما بهترین احساسات ترمیم کننده را در دوست شما ایجاد خواهد کرد که می توانند بهترین پل ها برای گذشتن از شرایط ناگوار برای آدمی باشند. با رسایی ,صفاتی نظیر : شجاعت , سر سختی , شوخ طبعی , خون گرمی , دست ودلبازی , مهربانی ,قدرت ,نشاط ,سر زندگی , خوش مشربی ,خوش طبعی ,مثبت اندیشی, ریسک پذیری, نیروی حیات ,ملایمت و روحیه ی حمایت گرانه ی والدینی و بسیاری از صفات خوب دیگری که در هر فردی وجود دارد را نام ببرید. هر انسانی صفات بارز خوبی دارد که شخصی کردن آنها در شرایط ناگوار معجزه آفرینند.

به یاد می آورم روزی را که برای اولین بار با پسر جوانی برای شام بیرون می رفتم. آن شب دچار وسواس و دلهره ی زیادی بودم. تمام روز به این فکر می کردم که من حرفی برای گفتن ندارم و بسیار کسل کننده خواهم بود. برای همین با نگرانی از مادرم در این مورد سوال کردم و مادرم در پاسخ گفت: فقط خودت باش. در آن زمان درک واقعی این جمله برای من آسان نبود. من که هستم. من همانی هستم که سر کلاس درس می نشیند,من تابستانی من , یا همان منی که با دوست بسیار نزدیکم جوآنی (Jonnie (هستم , یا حتی من با کتابهای مورد علاقه ام زیر پتوی دوست داشتنی ام در اتاق تاریک. کدامیک از اینها من است. سالها سعی و خطا بر من گذشت با خیال آن خودی که گاه الگویش این و آن بود به خیال این و آنی که حقیقت من است تا بتوانم با حقیقت واقعی خودم صادقانه روبرو شوم.

یک روز دوست داشتم آدمی جدی باشم و روز دیگرآدمی خوش مشرب و و روز دیگر حمایتگر و مراقب . آن قدر دور و نزدیک شدم از خودم تا یک روز کشف کردم که من به سادگی همانی هستم که در لحظه ی حال زندگی می کند. راههای فیزیکی مختلفی هستند که به ما کمک می کنند تا خودمان را زندگی کنیم و در حال بمانیم. معلمی داشتم که تمرین ساده ایی را آموزش میداد. او می گفت روزی چند بار دست راست خود را بر روی سینه ی خود بگذارید و به آرامی تنفس خود را احساس کنید در این حال اگر به دنبال حقیقتی باشید آن را خواهید یافت. من سعی می کنم چشم درونم را به شبکه ی درونی وعمق مرکز وجودی و احساسهای عمیق درونی بچرخانم و به آنها نگاه کنم تا تشخیص دهم که چه اتفاقی دارد در درون من می افتد که نیاز به توجه مخصوص دارد.

Like 🙂
6

وقتی سرطان همین نزدیکی هاست

adabkadeh-illness-1مقدمه ای از مترجم:

همیشه چقدر زود دیر می شود و این اندیشه چقدر آزار دهنده است. اگر شما هم مثل من دغدغه ی ارتباط با یک دوست یا یکی از بستگان نزدیک به خود را که به تازگی به سرطان مبتلا شده است داشته باشید مطمئنا مطالب ساده و آموزنده ی این کتاب یاریگر شما خواهد بود.

ترجمه ی از کتاب :

The etiquette of illness

What to say when you can’t find the words

نویسنده:  Susan P. Halpern

سوزان هالپرن در کتاب اخلاق بیماری سعی دارد که راهکارهایی ساده و معقولانه و قابل استفاده برای خانواده ها یی که درگیر بیمارانی هستند که بیماری سخت یا لاعلاج دارند ارائه دهد. او در این کتاب سعی کرده است که تا حد امکان رابطه ی بیمار با بیماری خود و بیمار با محیط را برای ما تا حد امکان ساده و روشن توضیح دهد تا همه چیز بین ما در روابط پیچیده ی دنیای ومدرن امروزی آسان تر و انسانی تر جریان پیدا کند.

از آنجایی که خود نویسنده یک روانشناس وهمچنین یک مدد کار اجتماعی بوده و همچنین عضو فعال و بنیان گذار حمایت از بیماران سرطانی در نیویورک می باشد که خود یک دوران مبارزه با بیماری سرطان را به طور موفقییت آمیز پشت سر گذاشته و همچنان با همسر و فرزندانش زندگی می کند می توان کتاب او را مرجعی قابل اعتماد برای زندگی مدرن امروزی که سرطان گریبانگیر عده ی عدیدی را گرفته است, باشد. این کتاب اولین کتاب سوزان است و مترجم امیدوار است که قابل استفاده ی فارسی زبانان عزیز و اسان کننده ی روزهای سختی و نوید دهنده ی امید به بیماران و خانواده های عزیزشان باشد.

1

تلفن بدست ایستاده بودم. می خواستم به دوستم که به تازگی به سل جلدی مبتلا شده بود زنگ بزنم. ولی افکارم حول هفت سال رابطه امان چرخ می خورد و صدایی در درونم نهیب میزد که چه باید بگویم. و درانتهای مکالمه ی امروز چه حالی خواهم داشت. آیا او همان دوستی است که من در این سالها می شناخته ام یا با فرد جدیدی حرف خواهم زد که در گذشته او را نمی شناخته ام . که قادر به ارتباط با او نخواهم بود.

تجربه به من می گفت که وقتی تمام روزبه کسی فکر می کنی باید کاری در رابطه ی با او انجام دهی. اما دوباره احساس اضطراب یک موقعیت جدید مرا به درد سر می انداخت. لحظاتی بود که فراموش می کردم که در حقیقت او دوستی متین و آرام است که حالا بیمار شده بود. گویی می خواهم به سل جلدی تلفن کنم .که او را نمی شناسم .

خوشبختانه به محض آن که صدای دوستم از آن طرف گوشی به من رسید همه ی آن لحظات خوبی که رابطه امان را ساخته بود به سویم آمد و من به راحتی شروع به صحبت کردم .همان طور که در گذشته بارها و بارها با هم حرف زده بودیم.

در حقیقت وقتی که شما شروع به صحبت با دوستتان می کنید او همه ی وجودی را که می شناخته اید به شما نشان خواهد داد همان وجودی که برای شما آشنا است و تنها کاری که شما باید انجام دهید این است که گوش کنید. خوب گوش کنید.

شما رابطه را داشته اید . گذشته ایی که با هم ساخته اید. تجربیاتی که با هم داشته اید . دوستان مشترک . موضوعات مشترک . شما دوست خود را خوب می شناسید و حتی میدانید او چه چیزهایی را دوست دارد و چه چیزهایی او را ناراحت می کند. فقط تماس بگیرید. وقتی که او به تلفن شما جواب می دهد دیگر فقط شما دو تا هستید و همه چیز تنها به شما بستگی ندارد.

2

این اواخردر کالیفرنیا با دوستم کارل برای نهار بیرون رفته بودم ما به کافه ی کتاب فروشی رفتیم که پنجره ایی به سمت یک نقاشی دیواری داشت. روی دیوار درختان بلوط با نقطه های پر رنگی نقش شده بودند که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. نقطه های سبز روی دیوار مثل نقطه های خالکوبی روی دست گارسونی که داشت برای ما سوپ می آورد مشخص بود.

کارل داشت از دوستش سارا شکایت می کرد. کارل گفت که سارا می دانست که من سرطان دارم و تحت درمان هستم با این حال برای چند ماه به من تلفن نکرد اما یک روز بعد از چند ماه به او تلفن می کند و از کارل برای تماس نگرفتن عذر خواهی می کند وصادقانه توضیح می دهد که نمی دانسته به کارل چه بگوید. با این حال کارل از سارا ناراحت بود. و به او هم گفته بود که آیا این همه ی دلیل تو برای تماس نگرفتن است و اینکه سارا بغض کرده بود وقتی کارل به او گفته که چقدر منتظر تلفن او بوده است و این که چقدر برایش این تماس ارزش داشته و اینکه چقدر دلتنگ صدای سارا بوده و حتی از او برای تماس نگرفتن عصبانی بوده و احساس تنهایی و ترد شدگی کرده است.

3

اجازه دهید این عبارت ساده مشکل گشای شما باشد ( من نمی دونم چی بگم) از اینجا همه چیز حرکتی سلیس و روان خواهد داشت و همه چیز به جریان خواهد افتاد. البته که ما نمی دانیم چه بگوییم تا همه چیز را بدتریا سخت تر نکنیم. ما دوست نداریم که با نگرانیهای خود آن کسانی را که دوست داریم بترسانیم. و ما نمی خواهیم که ترسهای خود را بلند اعلام کنیم اما همچنان نیاز داریم تا با دوست بیمارمان تماس بگیریم.

هیچ کجا کلاس تعلیم یا آموزش چگونگی صحبت کردن با بیمار وجود ندارد و خوشبختانه بسیاری از ما تجربه ی بسیار کمی درباره ی نحوه ی ارتباط با بیمارانی با بیماری لاعلاج یا صعب العلاج داریم. بعضی از اوقات کسی که بیمار است خود دست به کار می شود و سعی می کند با دوستان خود تماس بر قرار کند اما این به ندرت اتفاق می افتد و بطور کلی این وظیفه ی دوست سالم است که از احوال دوست بیمار خود جویا شود و شادی و نشاط خود را با دوست خود تقسیم کند.

می خواهم داستان دیگری را برای شما تعریف کنم.

یک جوان نوزده ساله ایی را می شناختم که عمه ی مهربان و دوست داشتنی اش سرطان داشت و حال و روز بدی را سپری می کرد. برای دوست جوانم بسیار سخت بود که به یک شخص بزرگتر که در شرایط دشواری به سر میبرد زنگ بزند. او احساس می کرد که چه حرفی برای گفتن داردو هر چه بود عمه, دنیا دیده و تحصیل کرده بود و دوست جوانم از احساس شدید نا کارآمدی در این شرایط سخت و اضطراری رنج می برد و از خود ناخشنود بود که قادر نیست به عمه ی خود زنگ بزند تا اینکه یک روز عمه ی بیمار به جاناتان زنگ زد . جاناتان تا صدای عمه را شنید اعتراف کرد که این وظیفه ی او بوده است که با عمه تماس بگیرد و اینکه نمی دانسته به عمه چه بگوید بعد از اون لحظه هیچکدام از آن دو دیگر حاضر نبوده اند که حتی یک لحظه از با هم بودن را از دست بدهند.

تجربه به من می گوید که قبل از تماس با یک دوست بیمار که بیماری سختی دارد و ما اطلاعات کمی از آن بیماری داریم بهتر است اول درباره ی آن بیماری اطلاعات کوچکی از را ه اینترنت بدست آوریم . شما می توانید اطلاعات خوب و مفیدی در مورد بیماری و چگونگی برخورد با آن و همچنین مراحل مختلف بیماری جمع آوری کنید . اگر به اینترنت دسترسی ندارید استفاده از کتابخانه های عمومی هم روش سودمندی است . این پیش زمینه به شما کمک می کند تا بدانید که چه اتفاقی در شرف وقوع است و دوست شما امکان دارد در چه مرحله ایی باشد. این به وضعیت روحی شما هم کمک خوهد کرد. شما تنها باید بدانید و درک کنید. شما قرار نیست که او را تصحیح کنید شما فقط سعی کنید جزییات را بدانید تا درک صحیح تری از شرایط و احوال بیماری دوست خود داشته باشید. به یاد داشته باشید فقط باید اورا بفهمید و این کافی است.

4

چند وقت یک بار باید به دوست بیمار خود زنگ بزنیم؟

اگر شما همه ی روز به دوست خود فکر می کنید خیلی ساده این مطلب را به او بگویید. اگر شرایط این را دارید که به او سری بزنید حتما این کار را انجام بدهید و اگر احساس می کنید که خیلی تماس گرفته اید و تماس های مکرر شما احتمالا مزاحم اوقات استراحت او خواهد بود از او درباره ی بهترین زمان برای تماس مجدد سوال کنید صمیمیانه با او صحبت کنید و هرگز منتظر تماس متقابل از طرف دوست بیمار خود نباشیدهرگز.

هر بار به او یادآوری کنید که به او فکر می کنید و اینکه او چقدر برای شما مهم است. حتی اگر او به تلفن شما را پاسخ نداد برای او پیغام بگذارید.

گرفتن یک پیغام گرم و دلنشین مطمئنا برای دوست بیمار شما خوشایند خواهد بود. او احساس خواهد کرد که در اغوش محبت و مراقبت فکری و احساسی شما قرار گرفته است. ما همه به این مراقبت نیاز داریم. شما می توانید هر زمان که احساستان یاری کرد تماس بگیرید و از آنجایی که امروزه همه ی تلفن ها پیغام گیر دارند با یک پیغام گرم و صمیمیانه به او محبت و دوستیتان را یادآوری کنید. اما از گذاشتن پیامهای طولانی خود داری کنید.

وقتی که من سرطان داشتم یکی از دلخوشی هایم این بود که بعد از هر بحرانی به پیامهای دوستانم گوش دهم و در پس صدای هر کدام ازشخصییت و نحوه ی بیان منحصر به فرد هر کدام لذت ببرم. تک تک آنها را در نظر مجسم می کردم و میدیدم که چگونه پیام ها و شخصییت هایشان با هم یکی است.

 

 

 

Like 🙂
4

آداب دوستی


آیا می توانید به این سوالات پاسخ دهید؟ جواب های  خود را برای آدابکده بفرستید تا دیگران از آن ها استفاده کنند.

آیا دوستی آدابی دارد؟

اخلاق دوستی چیست؟

 چرا ما به دوست نیاز داریم؟

 آیا می شود بدون دوست زندگی کرد ؟

 این نیاز از کجا سرچشمه می گیرد؟

 آیا ما با دوستانمان شادتر هستیم ؟

 آیا دوستی برای کمکهایی است که ما در آینده خواهیم داشت؟

 آیا می توانیم دوستانمان را دور بریزیم؟

 تغییر دهیم یا عوض کنیم؟

 آیا داشتن یک دوست خوب یک شانس است یا یک انتخاب درست؟

 در داشتن دوست کدامیک بیشتر سهم دارد شانس و اقبال یا تیزبینی و انتخاب؟

چگونه دوستی واقعی است؟

چگونه یک دوست واقعی را تشخیص دهیم؟

 آیا پایان دادن به یک دوستی اخلاقی است؟

 آیا ادامه دادن یک دوستی مهم است؟

 آیا می شود در دوستی شکست خورد؟

 آیا دوستی یک نوع سرمایه گذاری است؟

آیا می شود روی دوستانمان سرمایه گذاری کنیم؟

آیا می توان دوستی را تا ابد ادامه داد؟

 آیا می شود به یک دوستی بدون دلیل پایان داد؟

 آیا قطع یک دوستی برای هر دو طرف دردناک است؟

 چه انتظاراتی باید از یک دوست داشت و چه انتظاراتی بی جا هستند ؟

آیا کسانی به این سوالات پاسخ داده اند ؟

 وآ یا دوست دارید جواب این سوالات را بدانید؟

Like 🙂
14

مرشد و مارگریتا

مرشد و مارگاریتا رمانی است روسی که   میخائیل بولگاکف آن را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد وتا چهار هفته پیش از مرگش یعنی تا سال ۱۹۴۰ ادامه داد. رمان از سه داستان موازی تشکیل شده‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا.

 این رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده‌اند. دا ستان  با هم صحبتی و قدم زدن دو روشن فکر لاییک و رسمی در یکی از پارک های مسکو آغاز می شود یکی میخاییل الکساندر، یا همان برلیوز. نویسنده ای مشهور و سر دبیر یکی از مجله های وزین ادبی پایتخت و رییس کمیته مدیریت یکی از محافل ادبی مسکو و دیگری جوان شاعری به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که با نام مستعار بزدومنی شناخته می شود. برلیوز به نوعی نماینده روشن فکران رسمی و صاحب باند و باند بازی های ادبی ست که محافل مافیایی ادبی راه می اندازند و اندیشه ای سطحی و تک بعدی دارند و دگر اندیشان را مجال رشد و نمو و شکوفایی نمی‌دهند و تنها به آنان که مرید و سرسپرده‌شان باشند اجازه فعالیت می دهند و دیگران را زیر پا له می کنند. شعر و آثار سفارشی می پذیرند و شبکه ای تار عنکبوتی در تمام نشریات مهم و سرشناس تنیده‌اند . سایه این روشن فکران و نویسندگان رسمی بر تمام عرصه ادبی و محافل نویسندگی سنگینی می کند و نگاه تحمیلی شان در همه جا گسترده است. یکی از قربانیان این باند های مافیایی، قهرمان این رمان یعنی مرشد است که در فصل های بعدی رمان ظاهر می شود و می بینیم که این حضرات ریش و سبیل دار چه بلایی به سر او با آن همه خلاقیت و عشق و شور آورده‌اند.

 آنچه که برای من زیبا یی این اثر را دو صد چندان کرد سوای تمام تحلیل هایی که تا به حال خوانده ام دید بسیار شگرف و متفاوت نویسنده نسبت به ابلیس است. از کودکی آموخته بودم که نبا ید به شیطان گوش کرد کسی که به شیطان گوش کند کارهای بدمی کند زیرا که شیطان دشمن خدا و دشمن انسان است . اما ابلیس کتاب بولگاکف آزرده از کارهای زشت انسانها ست و دغدغه ی افکار و اعتقادات و اعمال انسانها را دارد از بدیهایشان آزرده می شود. و تک تک شخصیتهای داستانش را را با اعمالشا ن روبه رو می کند  حرص – طمع – دروغ – ما ل مردم خوری و زنبا رگی تک تکشان را رو می کند . چهره ی واقعی جا معه کمو نیستی را  نشان می دهد بدون آ ن که از لطف یک داستان تخیلی کاسته باشد. و در تحلیل فلسفی  وجود خیر و شر حرفهایی برای گفتن دارد. برای حسن ختام قسمت کوتاهس از کتاب را می آ ورم. و خواندن داستان را به دوستان عزیز توصیه می کنم.

فکرش را بکن اگر اهرمن نمی بود کار خیر شما چه فایده ایی می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد ؟ مردم و چیزها سایه دارند آیا می خواهی زمین را از همه ی موجودات پاک کنی تا آ رزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟ خیلی احمقی.

Like 🙂
6

خدای آزتکها

آزتکها به نامهای مختلفی نامیده شده اند ولی آ نچه را که سوای تمام نامها و افسانه ها نظر من را جلب کرد وجود قدرتمند این قوم بود که زندگی و رویاهایشان را افسانه ایی کردآ نچه را که آ زتکهای مکزیکی می جستند شایدهمان باشد که اکنون در قرن بیست و یکم ایرانیها در جای جای این کره خاکی می جویند. ما ایرانیها که شورمان زبانزد و روحمان نا آ رام و تلاشمان اگر چه گسسته است و انسجام نیافته اما تلاشی است بی پایان . دنیا را زیر پا گذاشته ایم تا شاید همان آ رامش خدا گونه را در قلبهای مضطربمان بنشانیم.

به روایت اسطوره ها تنوچکا مکزیکا، کُلهوا مکزیکا از قدرتمندترین سرخپوستان مکزیک در عصر تاریخی بودند. بنا به روایات اساطیری، این قوم بدنبال ایزد خویش، اویتسیلوپوچتلی، که کاهنی در جلوی آنان مجسمه او را حمل می‌کرد و با آنان صحبت می‌داشت، از آزتلان، که سرزمینی افسانه‌ای به نظر می‌رسد، آمده‌اند. آ نان دنبال زاویه کوچکی بودند تا ایزد یا خدای بزرگ به

آ رامش برسد آزتکها که از شمال رودخانه کلرادو آمده بودند همچنان در مهاجرت به سر می بردند و می گویند مهاجرت آنها، به سبب آواز پرنده‌ای بود، که بر فراز درختی نشسته و می‌خواند: «تی وی»، این واژه، واژه‌ای بود که به زبان آزتکی، مفهوم ِ«بیا برویم» داشت. آواز” تی وی” ” بیا برویم” همانند عاشقانه ترین آ وازهای امروزی بار مثبتی از فرا خواندن و بودن با هم را دارد. ندایی که به سادگی دیگران را به بودن و ماندن در کنار یکدیگر می خواند و در کنار آ ن رفتن و نماندن – حرکت کردن و جستجو نمودن.

” بیا برویم ” به کجا مهم نیست فقط بیا برویم اما با هم . در راه با هم بودن . اعتماد و عشق را خواهیم ساخت. با من همراه شو شاید صلح یا آ رامش در پشت آ ن پیچ یا گردنه باشد . اما اگر باشد یا نباشد مهم نیست چون تو با منی و خدا در این نزدیکی بین آدمها است. و در راه بودن زندگی است. ماندن مردن است پس بیا برویم. که خدا در صلح بین من و توست. پس بیا برویم. ” تی وی ” “تی وی”

Like 🙂
1

امروز به خودم قول می دهم که

  • آن قدر قوی باشم که هیچ چیز نتواند مزاحم صلح درونم شود.
  • با هر کسی که ملاقات می کنم از سلامتی شادی و رفاه حرف بزنم.
  • باعث شوم همه دوستانم احساس کنند که چیزی ارزشمند در آنها وجود دارد.
  • آنقدر نگاه مثبتی به هر حادثه ایی داشته باشم که خوش بینی من به حقیقت بپیوندد.
  • بهترین افکار را داشته باشم برای بهترین کارها تلاش کنم و در انتظار بهترین چیزها باشم.
  • به همان اندازه که مشتاق موفقیت های خود هستم مشتاق موفقیت های دیگران باشم.
  • اشتباهات گذشته را فراموش کنم و برای موفقیت های آینده تلاش کنم.
  • لباش شادی را  بر تن کنم و به هر جنبنده ای که در سر راهم قرار گرفت لبخند بزنم.
  • آنقدر به بهتر شدن خودم بپردازم که وقت انتقاد از دیگران را نداشته باشم.
  • بزرگ تر از آن باشم که نگران شوم.
  • نجیب تر از آن که خشمگین شوم.
  • قوی تر از آن که بترسم.
  • شاد تر از آن که حضور مشکل را حس کنم.
  • به خوبی فکر کنم و این حقیقت را در جهان اعلام کنم. نه با کلمات بزرگ که با اعمال کوچک.
  • ایمان داشته باشم تا زمانی که من با خودم صادق هستم, تمام هستی در کنار من است.
Like 🙂
5

درد دلهای خودمانی از زبان یک فروشنده

شش سال است که در یک فروشگاه کانادایی کار می کنم وقتی شروع به کار کردم آنقدر پر بودم از احساس خوب شرقی بودن و ایرانی بودن که فکر می کردم که آیینه ی تمام نمای یک ایرانی صادق و پر کار برای همه ی همکاران کانادایی خواهم بود . فکر می کردم به آنها یاد خواهم داد ما ایرانی ها چقدر کار درستیم, چقدرروشنفکریم, خلاصه چقدر نمونه اییم. اما چیزی نگذ شت که حیران و انگشت به دهان ماندم . یک جورایی اعتراف می کنم که حالا در یک شک بزرگ زندگی می کنم. حالا میگم چرا از هر ده نفر ایرانی که به مغازه می آید حداقل یک نفر در خواست تخفیف مخصوص کارمندی مرا می کند. اما آیا تصور یک چنین در خواستی را می شود از یک کانادایی داشت؟

حالا این تازه شروع ماجراست بعضی از هم وطن های عزیز که خیلی احساس کانادایی بودن بهشون دست داده و به قول معروف جو گیر شدن, یک روز در میان یک کیف یا چمدان می خرند و دو روز در میان هم برای پس دادن جنس خریداری شده مراجعه می کنند و اگر به اون آقا یا خانوم محترم اعتراضی بکنی که شما به نظر می رسد که خیلی به جنس پس دادن علاقه دارید, می گوید:” آخی تازه اومدی کانادا؟ برو به مدیر مسئول فروشگاه تون بگو حق با مشتری است.”

شاید باورنکنید ولی ما که در 3 الی 4 سال اول کار من سیاست پس دادن جنس را حتی استفاده شده تا 3 ماه داشتیم حالا به دوهفته آن هم به شرط نو بودن جنس تقلیل داده اند .

اگر یک ایرانی برای پس دادن جنس بیاد سعی می کند حداقل 3 الی4 دلیل پشت سر هم داشته باشد وگاهی هم پشت چششون را نازک می کنند و می گویند “اصلا جنسش خوب نیست خیلی چیپ و ارزان است من مارک دار می خرم.” حالا بیا جرات کن بهش بگو اگر چیپه چرا خریدی؟ اما وقتی سر کارت با یک کانادایی است, فقط یک کلمه و گاه با عذر خواهی می گوید نظرم عوض شده تمام. بدون عذر بهانه های ساختگی.

بضی از ایرانی ها ,تازه, کارهای بهتری هم یاد گرفته اند. مثلا همین هفته ی گذشته ما یک داستان جالب از یک خانوم ایرانی داشتیم از آنجایی که ما side walk sale  داشتیم و همه می دانند جنس های روی میز آخرین و ارزان ترین قیمت ممکن است و اگر جنسی روی میز نباشد به معنای تمام شدن جنس است. خوب این خانوم محترم 2 تا از کیفهای ما را on hold   گذاشت و از ما خواست تا آخر شب کنار بگذاریم و نفروشیم. ما هم کنار گذاشتیم اما طبق سیاست مغازه گفتیم که باید اول صبح دوباره روی میز باشد و این خانوم فقط همین امروز را وقت برای فکر کردن دارد و خانوم پذیرفت. صبح روز بعد وقتی ما مغازه را باز کردیم و جنسها را چیدیم خانوم دوباره آمدند و هر دو کیف را کنار گذاشتند برای تا آخر روز و این کار تا 3 روز تکرار شد. جالب این که روز چهارم بالاخره بعد از اعتراض به اینکه ما نمی توانیم دوباره این اجناس را برایشان کنار بگذاریم واز خانوم اصرار که شما وظیفه اتان را انجام نمی دهید وطبق قانون شما باید هر روز هم اگر بیایم جنس را کنار بگذارید بالاخره جنس ها را خرید ولی از شما چه پنهان که بعد از دو روز پسشان آورد.

آخ که چه حالی پیدا می کنم وقتی بعضی از این کاناداییها بعد از کنار گذاشتن جنسی حتی برای نخریدن جنس هم مارا مطلع می کنند و در ضمن از این که به خاطر آنها جنس را کنار گذاشته اییم تشکر ویک عذر خواهی هم کنار آن سرو می کنند.

Like 🙂
3