لالایی برای بزه کاران کوچک

دست منو گرفت و اصرار کرد جلوی یک کلاس کاراته بایستیم و تماشا کنیم. صبر کرد تا یکی از بچه ها بیرون آمد. بعد ادای کاراته بازها رو در آورد و گفت «نشون بده ببینم چی یاد گرفتی، بدبختِ خرفت!» وقتی بالاخره به پارک رسیدیم، من رفتم سراغ اسباب بازی ها. تئو هم جلوی آبخوری ایستاد تا اجازه نده هیچ بچه ای آب بنوشه. «هی، میمون قناس! برو کنار بذار باد بیاد. حق نداری به آبخوری نزدیک بشی. برو به مامان جونت بگو برات… کوکاکولا بخره. برو دیگه اُزگَل. تابحال کوکاکولا خوردی؟ آب می خواهی چیکار؟ قول میدم از تشنگی نمیری. برو گمشو. انگار وسط بیابونای سیبری گرفتار شده. نمی بینی هوا سرد شده؟ اکتبره خره، اکتبر، حالیت هست؟ برو گمشو ده دقیقه دیگه بیا. شاید اجازه دادم آب بنوشی.» بعد با هم به تونل بتنی که برای بازی درست شده بود خزیدیم و جا خوش کردیم. هربچه ای که به داخل تونل سرک می کشید به زور فریاد و ناسزای تئو فرار می کرد. صدای تئو تو تونل می پیچید. انگار کسی از سوراخ ظرفشویی آشپرخونه با تو حرف بزنه. حالا که همه بچه ها رو فراری داده بودیم، راحت نشستیم. جای دنج و گرمی بود. هوا شروع به تاریک شدن کرد و ما پهلوی هم به دیواره منحنی تونل لَم دادیم. بعد شروع به لگد زدن به کفش های همدیگه کردیم. تئو گفت «دیروز تولدم بود.» «چندسالت شد؟» «سیزده. تو چی؟» «هنوز دوازده.» «آه، همینه که اینقدر خرفتی. خیلی دلم برات می سوزه بی بی! از دوازده ساله ها متنفرم. آخه دوازده ساله ها هم آدمند؟» من با دلخوری شانه هام رو بالا انداختم. «شوخی کردم بی بی. دلخور نشو. چقدر تو حساسی، زن!» «هدیه چی گرفتی؟» «یه صد دلاری خوشگل از مادربزرگم گرفتم و چهار تا فاحشه سکسی پیدا کردم و تمام روز با اونا مشغول بودم. نمیدونی، یهو سر من دعواشون شد. مجبور شدم تمام ماجرای سکس رو متوقف کنم تا آروم بگیرند.» وقتی پسرها این قصه های دروغ رو برام تعریف می کردند، خیلی خوشم میومد. از برنامه معما های نانسی درو هم بهتر بود. انگار از روی کتاب دروغ های شاخدار ریپلای می خواندند. قصه هاشون مهوع ولی در عین حال حیرت انگیز بود. برای اینکه تشویقش کنم تا ادامه بده گفتم «فکر می کردم هنوز سکس نداشتی.» «من؟ بچه شدی؟ با هزارنفر خوابیدم.» «اولین کسی که باهاش خوابیدی کی بود؟» «یه دختر شونزده ساله که تو ساختمون ما زندگی می کرد. یه بار منو به آپارتمانش دعوت کرد. به اتاق خوابش برد و لخت شد. بعد تنشو با مارگارین چرب کرد. تمام مدت من سعی می کردم برم روش اما سُر می خوردم. بالاخره هم سُر خوردم و سرم به رادیاتور خورد و بیهوش شدم.» نزدیک هم نشسته بودیم و او قصه هایش را می گفت. آنقدر که اگر سرم را جلو می بردم به صورتش می خورد. فکر کردم آیا لمس و تماس صورتم با صورت او چه احساسی خواهد داشت. ناگهان صدای زنی را شنیدم که تئو را صدا می زد. چیزترسناکی تو صداش بود که موهای تنم رو سیخ کرد. تئو و من با عجله از تونل بتنی بیرون خزیدیم. مادرش بود که پالتو گشادی پوشیده و توی زمین بازی دنبال تئو می گشت. موهاش ژولیده و پریشان بود. یک بشقاب اسپاگتی هم دستش بود. تئو داد زد « مامی جون، اینجام.» وقتی به طرف تئو چرخید، صورتش به حیوانات وحشی می مانست. با صدای جیغ بلندی که همه سگ های محله را فراری داد گفت «کدوم جهنمی هستی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. شام پختم و رو میز گذاشتم. کدوم گوری رفتی لعنتی خرفت؟ چشم ندارم ریخت نحستو ببینم. حیف شام که برای تو نکبت آماده کردم.» و بشقاب اسپاگتی رو توی آشغالدونی خالی کرد. یک دسته از مو های تئو رو گرفت و به طرف خودش کشید. قوی و هراسناک بود. وقتی مشت هایش را به سر و صورت تئو می کوبید، او هیچ مقاومتی نکرد. اجازه داد خوب کتکش بزند. و مادرش تا زور داشت او را زد. همه بچه ها با وحشت نگاه می کردند. غمگین و افسرده شد بودیم. حتی گنجشک ها هم از روی درخت ها پرکشیدند و رفتند. تئو به طرف ساختمانشان دوید و مادرش درحالیکه تهدید و ناسزا نثارش می کرد دنبالش راه افتاد. «حرومزاده تنبل و بی مصرف. بگذار خونه برسیم! چنان حقت رو کف دستت بذارم که شناخته نشی. سیاه و کبودت می کنم!» در این باره با بابام صحبت کردم. سری تکان داد و گفت هرگز این واقعه رو به روی تئو نیارم. «برای اون بدبخت هایی که باید با بیمار روانی بنام مادر زندگی کنند متاسفم. خدا رو شکر کن که من از اونا نیستم. تو این زباله دونی من برگ برنده تو هستم. اینو یادت نره.» من شونه هامو بالا انداختم. معنی حرفاشو نمی فهمیدم. **** همانطور که از جلوی ساختمان خونه تئو رد می شدم، مادرش رو دیدم که با همان پالتو گشاد جلوی در ایستاده بود. از آن روز پارک دیگه او را ندیده بودم. فکر نمی کردم منو بشناسه، با اون حالی که اون روز داشت. اما دیدم برام دست تکون میده و ازم میخواد برم پیشش. ایستادم و از آن سمت خیابان نگاهش کردم. دوباره برام دست تکان داد و مدام می گفت «سلام! سلام!» و دوباره به من اشاره کرد تا نزدیکش برم. معمولا به چنین آدم هایی اعتنا نمی کردم ولی این مادر تئو بود. بنابراین از عرض خیابان گذشتم و به او نزدیک شدم. حالم خوب نبود و آماده بودم به من هم مثل تئو یک دست کتک مفصل بزنه. شاید یکی دومشت جانانه حالم رو بهتر می کرد. پُک عمیقی به سیگارش زد و دود آن را از سوراخ های بینی بیرون داد وبا لبخند شیرینی گفت «سلام عزیزم! از دوستای تئوی من هستی، اینطور نیست؟ اون روز دیدم باهم تو کوچه بازی می کردید. از پنجره نیگاتون می کردم. خیلی بانمک با هم بازی می کردید. میتونستم ساعت ها وایستم و بازی شما رو ببینم.» میدونستم از کدام روز حرف می زنه. آن روز من و تئو یک قاب عکس شیشه ای رو شکستیم و خورده شیشه ها رو تو کوچه پهن کردیم و منتظر شدیم تا ماشین ها از روش رد شوند و پنچر شوند. «امیدوارم یه روز عروسی کنی. من وقتی سه سالم بود عاشق شدم. جدی میگم! عاشق پسر عموم جویی دِلوریو. از آهنگ اسمش خوشم میومد.» او از جمله بدترین و خطرناک ترین والدینی بود که دیده بودم. از آن نوع که می توانند هروقت بخواهند پوست تو را با شقاوت بکنند، و تو جرات نفس کشیدن نداشته باشی،  ولی آنقدر شیرین و خوش گفتارند که عاشقشان می شوی. بعد با لحن خیلی شیرین و و دوست داشتنی گفت «میدونی، تئو آسم داره. از وقتی یادم هست مشکل تنفسی داشته. نمی خوام با دود سیگار اذیتش کنم. برای همین هم باید بیام بیرون. ولی بالا و پایین رفتن از پله هم خیلی برام سخته. درد زانو بیچاره ام کرده. شاید بهتر باشه پاهام رو از زانو قطع کنند! اصلاً از بیخ ببرند! بعد تو میتونی بیای و به کمک تئو منو با صندلی چرخ دار گردش ببری. چقدر دلم صندلی سواری می خواد! خیلی کیف میده! آه خدایا، دیونه شدم! اینو مطمئنم!» بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت. لابد تو فکر کیفی بود که قراره با صندلی سواری بکنه. سکوت او را دلیل مرخص شدنم دانستم و خواستم راه بیفتم که مامان تئو سیگارش رو تو باغچه پرت کرد و آغوش گشود و گفت «دلم میخواد بغلت کنم. هرچه همدیگه رو بغل کنیم کمه. اینو میدونستی؟ بنظرم میاد تو خیلی کسر بغل داری بچه! برای همینم من از اون بغل های مخصوصم برات استفاده می کنم. بغل مامان خرسه!» یک قدم جلو گذاشتم تا بغل مخصوص رو دریافت کنم و بزنم به چاک. مامان تئو لپم رو وشگون گرفت و موهام رو نوازش کرد. بعد سرم رو بین دودستش گرفت. بعد هم همه هیکلم رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد. منتظر شدم تا ولم کنه، اما او همانطور محکم فشارم می داد. اول فکر کردم از بی هوایی می میرم، ولی بعد احساس کردم مامان تئو بوی کاکائو میده. خیلی از بوش خوشم آمد. منو یاد کارت پستال ها با عکس نخل انداخت. یاد مری افتادم و لباس خونه اش؛ که چقدر من و فلیکس دوست داشتیم روی زانوش بشینیم. اگرچه هم قد مری بودیم. بعد با خودم گفتم حالشو ببر بچه، و چشمامو بستم. مامان تئو بازوهای گوشتالو و کلفتی داشت. از اون بازو ها که برای بغل گرفتن سربازا و ناوی ها و دزدا بکار می آیند. از اون بازو ها که می تونند مردایی رو بغل کنند که قراره برای ده سال به سفر یا دریا و یا زندان بروند. بازوهای زنی که باید صدها کیک شکلاتی خوشمزه و شیرینی های فرانسوی خورده باشه تا اینجور نرم و راحت بشوند. من هم دستامو دور کمر مامان تئو حلقه کردم و فشارش دادم. دلم می خواست از سر تا پا در آغوش او فرو برم و گُم بشم. برای مدت طولانی در همان حال موندیم. وقتی به خونه برگشتم، از اینکه اجازه داده بودم بغلم کنه احساس گناه کردم. احساس می کردم کار بدی کردم و کثیفم، انگار بهم تجاوز شده. عاشق همچو مادر هولناکی شدن، شرمناک ترین کاری بود که ممکن بود یه آدم تو این دنیا بکنه. از این بدتر نمیشد. رفتم حمام حسابی سر و تنم رو شستم. معمولا می پریدم تو حمام، برقی خودم را آب و صابونی می زدم، سرم را شسته یا نشسته بیرون می آمدم. آن روز آنقدر بدنم رو لیف کشیدم تا سرخ شد. باید تمام بوی کاکائو رو از تنم می شستم. حتی لای پایم را چند بار لیف کشیدم. با وجود این احساس تمیزی نمی کردم. انگار در وانی پُر اشک خودم را شسته بودم. قطعات مجزا از کتاب لالایی برای بزه کاران کوچک نوشته هِدِر اونیل ترجمه فلور طالبی
Like 🙂
6

فردوسی و ما؟

شاهنامه فردوسی و ما؟

از: فلور طالبی
بی یقین شما نیز مردمی را می شناسید که با تکیه بر مختصر دانش خود از شاهنامه، و البته بسیاری وقت ها بدون هیچ تکیه گاهی!، تیغ بر شاهنامه و فردوسی می کشند که چرا به حقوق زحمتکشان بی اعتنا بوده و چرا از تئوری های فمنسیتی؟!! – که مطمئن نیستم خود بدان ها واقفند- سربرتافته و با زنان به ستیز برخاسته است. اگرچه به این کسان – که تا جایی که من بیاد دارم بیشتر از میان مردان هستند؟!!- ادب دوستان و جویندگان حقیقت دیگر عنایت چندانی ندارند و بیهودگی و نابجایی استدلال آنان آشکار گردیده، ولی از پای ننشسته و تیغ از کف نفکنده و جامه سکوت بر سر نینداخته اند.
بزرگی می گوید شاهنامه چکیده فرهنگ و فرزانگی ایران پیش از اسلام است. تنها در این کتاب است که می توانیم به گنجینه ای از تجربه ها و آموخته های پدران خود – و البته مادران!- در دورانی چند هزارساله دست یابیم. در نظر این گذشتگان هزاران ساله، انسان ها –مانند امروز- به دارا و ندار، متحجر و مدرن، روشنفکر و ارتجاعی تقسیم نمی شدند. آن ها تنها به دو گروه انسان باور داشتند: آدم های خوب و آدم های بد.
خوب ها کسانی بودند که به مردانگی –و البته زنانگی!-، درست پیمانی، نجابت و شرم، نیکنامی، عشق به آبادانی و شکوفایی آب و خاک و راحتی و آرامش ساکنانش چنان دل مشغول و پای بند بودند که بسیاری به راحتی جان بر سر آن می نهادند.
و بدها آدمیخوارانی بودند که دست دیوان را بر بدی می گستردند، آزادگان و خردمندان را به بند می کشیدند، شتابکار، خودخواه و افزون طلب بودند. با گجستگی می زیستند و یاد و نام آن ها همواره برای مردم یادآور گرسنگی و رنج و خشکسالی بود.
در چنین فرهنگی بر انسان نام زن یا مرد نمی نهادند، حتی در بسیار اوقات خویش و بیگانه هم فراموش می شد، زیرا گرسنگی و رنج، یا شادی و آرامش بهره همه است.
اگرچه نام کتاب سترگ حکیم توس «شاهنامه» است اما کتاب سرگذشت شاهان و فرمانروایان نیست. داستان مردمان خوب است و مردمان بد. خوب هایی که اگرچه در زندگی خویش کامیاب نبودند، برای نوع انسان سرچشمه کامیابی و آرامش بودند. قهرمانانی که زندگی را میدان نبرد با کژی و کاستی ها می دیدند و آنی از ستیز فرساینده با گجستگی و دروج باز نایستادند.
و این به باور انسان رشد یافته امروز نیز افشره زندگی است. این قهرمانان و دلاوران که همه بخاطر ذات پاک خویش از مادری زیبا، توانا، خردمند و نژاده زاده شده بودند، در نبرد ابدی انسان برای چیرگی نیکی بر پلشتی، پیشآهنگ و پیشگام بوده اند.
ایران قدیم – و چه خوب بود که جدیدی ها نیز- هروقت خواسته نشان آشکاری از زندگی شایسته و انسان برگزیده بیاورد، به دامان این قهرمانان آویخته و هماره منش و کنش آنان را سرچشمه امید و نیرو و آرامش خاطر شناخته است.
هیچ کتابی در زبان فارسی چنین ساده و انسانی پای به دنیا ننهاده است. در خلوت و تنهایی، در دهکده ای که شاید گذرگاه مسافران نیز نبوده است. در دلسپردگی خالصانه و نجابت نهادینه شده. توسط مردی گمنام از تباری گمنام که شاید نظیرش در خراسان آن روزگار فراوان بوده اند.
نه به امید مزد و چشمداشت که شاهنامه هیچگاه قابل تبدیل به پول نبوده است. ارزش آن به بهای عمر و آرمان خالقش بوده است. شاهنامه در نزد فردوسی جان ایران بوده، آن کتاب کتاب ها، شاه نامه. که می بایست رمز زندگی را بگشاید و گذشته را باز جوید. شاید در پرتو چراغ درگذشتگانی چنین دلاور و قهرمان، زندگی بی رمق و رونق زندگان را نیرو و توان بخشد.
شاهنامه کتاب مبارزه با تفاخر و زیاده خواهی و کژروی است. نماینده نبوغ نجیب و باورهای نهادینه قومی است که نودولتی را پشت سر نهاده و به بزرگ منشی و پختگی ره یافته است.
زندگی فردوسی و قهرمانانش در شاهنامه نویدبخش چیرگی زیبایی و سادگی انسان است. که مرد و زن و خویش و بیگانه نمی شناسد. که پایدارترین زیبایی هاست. در شاهنامه زندگی زنده و پاینده و پاکیزه و سرشار از عشق و امید است. قهرمانان شاهنامه مردمانی هستند که نیکی و نیکنامی را پاسداراند و دمی از درستی آن پای واپس نمی کشند. برایتان مثالی می زنم.
یکی از برگزیده ترین این انسان ها، که در شاهنامه حکیم توس جایگاهی بسیار ویژه دارد، فریدون است.
فریدون در تاریک ترین ایام، در دوران وحشت اژی دهاکی دیده به جهان گشود. زمانه بر او تنهایی و اختفا و سکوت را تحمیل نمود. دور از آغوش مادر و با انتخاب فرانک، با شیر گاوی پرورش یافت و در دامن البرز در میان خردمندان گریزان از اجتماع بالید و برآمد. گویی دانه ای بود که در زمین ماند تا هنگام جوانه دادن و سربرزدن در رسد. پس از رشد و بالندگی، جان برکف گرفت و با همداستانی مردان و زنان به جان آمده، که کاوه آهنگر نماد آنان بود، به نبرد آدمیخوار دهشتناکی چون اژی دهاک برخاست. همداستانی او و کاوه، داستان پیوستگی حیرت آوریست. جوانی مطرود و تنها با آهنگری بینوا و ستم کشیده به هم می پیوندند تا با هول انگیزترین و چیره ترین قدرت زمان خود بستیزند.
چرا فریدون به چنین نبردی می پردازد؟ در پی نابودی چه و استقرار چه است؟ خلاصه آنکه خوبی فریدون در چیست؟ او که به گفته یشت ها «در سرزمین گوشه وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند» نزد ایزدان پیشکش می برد و از آنان می خواهد: «مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر اژی دهاک سه پوزه سه کله شش چشم، آن دارنده هزار چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دُروَند آسیب رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید، پیروز شوم»، برای چه چنین هدایایی نثار ایزدان می کند؟
فریدون نشانه انسان پاکی است که خویشکاری خود می داند تا با نماینده پلشتی، به بند کشنده آزادگی و انسانیت، فراز آورنده گرسنگی، ناامنی و دیوانگی بستیزد و نابودش کند. زیرا به باور او پس از اژی دهاک «زمانه بی اندوه» می گردد و مردم از پراکندگی رهایی یافته جدل ها و چندوچون بر سر گوناگونی را رها می کنند. به تعبیر فردوسی «دل از داوری ها» بپرداخته و «شادکام» می شوند.
فریدون برای پاسداری از این آیین، و احترام به راستی و برابری، از نبرد با فرزندان خود نیز واهمه ندارد. نبرد با کژ روان و نابخردان زیاده خواه، در آیین پهلوانی و قهرمانی گذشتگان ما خویش و بیگانه برنمی تابد و اگرچه فریدون در انتها از مرگ پسرانش داغ بر سینه دارد اما خشنود است که برپا دارندگان دروج و زیاده خواهان کژاندیش کیفر یافته اند.
کاش جوانان امروزی از دام باید و نباید ها خویش را رها کنند و «دل از داوری ها» بپردازند و تیغ خویش را برای کشیدن بر دشمنی راستین آماده نگاه دارند.
نگارنده ارادتمند فردوسی و شاهنامه اوست. آن را بر دیده می نهد و با تمام توانایی خرد و دانش خود می کوشد تا راه قهرمانان و پهلوانان او را پی گیرد و در شمار خوب مردمان و نیکنامان تعریف شده در شاهنامه درآید. زیرا بر این باور است که:
ازیرا که پرورده پادشا//نباید که باشد مگر پارسا
سخنگوی و روشندل و پاک دین// به کاری که پیش آیدش پیش بین
زبان راستی را بیاراسته// خرد خواسته، گنج ناخواسته
(داستان فریدون)

Like 🙂
6

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

قانون آرزوها

THE LAW OF DREAMS
BY: PETER BEHRENS
Winner of the Governor General’s literary Awards (GG’s)
قانون آرزوها
نوشته: پیتر بِرِنز
ترجمه و بررسی: فلور

واقعا چقدر حق رویابافی و آرزو داریم؟ محدوده خیالبافی و اشتیاق انسان برای داشتن یک زندگی بهتر کجاست؟ آیا طبقه اجتماعی که بناچار در آن می زییم چهارچوب های تمایلات و خواست های ما را تعیین می کند یا شماره جهانی که زادگاه و زیستگاه ماست؟ آیا رویاها و آرزومندی های یک افغانی، سودانی، یا سومالیایی باید محدودتر یا متفاوت با خواسته های امریکایی ها و اروپایی ها باشد؟
تردیدی نیست که هیچ چیز پیچیده تر و در عین حال ساده تر از روان انسان نیست. این اوج تکامل زندگی در کره زمین. پیچیده است زیرا پس از حداقل دو قرن مطالعه سیستماتیک هنوز هیچ روان شناسی نمی تواند ادعای شناخت انسان را داشته باشد و ساده است زیرا تقریبا همه انسان ها، بطور مساوی خواهان نان، سرپناهی گرم در زمستان و شریکی موافقند تا نان و سرپناه را عاشقانه با او قسمت کنند.
توجه کرده اید که بسیاری از آدم ها، بخصوص آن ها که «مانند ابزارند، یا اسلحه. با مغزی خشک و سفت مثل چرم،» همان ها که « هر آزاری برایشان جذاب است»، برای روح سرکش یک اسب یا گاو احترام قایلند ولی برای فرودستان همشهری و همسایه خود تصور داشتن روح و احساس را هم نمی کنند؟ آن ها همواره در پی تصاحب انسان های دیگرند. در مالکیت قدرتی است که برای هر آدمی رضایت بخش است.
«قانون آرزوها» پیتر برنز، داستان تلاش آدم هایی است که نمی خواهند برده بمانند. از مدام گرسنه بودن به تنگ آمده اند. می خواهند مانند انسان زندگی کنند زیرا خود را شایسته آن می دانند. داستان در سال های 1845 تا 1847 رخ می دهد. سال هایی که در ایرلند مزارع سیب زمینی را آفت زد و هزاران هزار رعیت بی زمین را به کام مرگ کشاند. رعایایی که تنها خوراکشان سیب زمینی های عمل آورده در تکه زمین های مختصری که زمینداران و اجاره نشینانشان برای ان ها معین کرده بودند، بود. گرسنگی و فلاکت ناشی از آن، اگر چه خود به تنهایی برای کشتار بی خانمان ها کافی بود اما بیماری خطرناک و مسری تیفوس هم به یاری آمد و حاصل آن هزاران هزار زن و مرد و کودکی بود که جنازه هایشان به آتش سپرده شد و خاکستر آن را باد با خود برد.
آن ها که ماندند، آن ها که سرسختانه به زندگی چنگ انداختند و از پس تیفوس و گرسنگی برآمدند، مجبور به ترک ایرلند شدند و با انواع روش های قانونی و البته بیشتر غیرقانونی به انگلستان گریختند. اما با وجود آنکه کشتی های مختلفی که راهی لیورپول می شدند همه گله های گوسفند و گاوهای فربه ایرلندی را به آنسوی آب می بردند، نصیب مهاجران گرسنه و بیمار ایرلندی گرسنگی بیشتر و بیماری های خطرناکتر بود. آن ها که بازهم مقاومت کردند و به شعله کم سوی حیات آویختند، آن ها که بیماری تیفوس را شکست دادند، در زد و خوردهای خیابانی به قتل نرسیدند و پشتشان را کار کمرشکن ساخت راه آهن انگلستان درهم نشکست، آن ها که می خواستند زنده بمانند و حاضر به پرداخت بهای سنگین آن بودند، با مشقت فراوان در کشتی هایی که بسوی امریکا و کانادا می رفت جایی خریدند و راهی این سرزمین های دور و ناشناس شدند. تا دوباره پشتشان را کارهای کمرشکن دیگر خورد کند و در میدان های نبرد داخلی امریکا و سالن های کارخانجات تولیدی آن جان سپارند. می روند تا در رقاص خانه ها و فاحشه خانه ها زنان و دختران جوان خود را به فروش بگذارند و مردانشان را برای ارضای میل شدید حیوانی دولتمردان و قدرتمندان دنیای جدید نیز کیسه بوکس کنند.
در عین حال تماشای این حرکت و میل به زندگی و امید به آینده ای بهتر همواره زیبا و ستودنی است. پیتر برنز که داستان را تا حد زیادی خانوادگی و شخصی می داند، سرگذشت فرگاس جوان را نظیر سرگذشت هزاران ایرلندی مهاجر از جمله نیای خود می بیند که در همان زمان ها و مسلما با تحمل همان مشقات راهی کبک شده و برای خود خانواده و تباری به راه انداخته اند. تصور این دست آورد داستان را خواندنی تر و امید بخش تر می کند. پیتر برنز داستانش را در پی بیش از دوسال تحقیق و بررسی در باره قحطی ایرلند و مهاجرت دست جمعی مردم با ده ها مصاحبه با مطلعین این واقعه مهم تاریخی نوشته است. خواندن کتاب او را به همه دوستداران کتاب توصیه می کنم.
برای آشنا شدن بیشتر با کتاب، بخش مختصری از آن را برایتان بازگو می کنم. باید بگویم بخش های ترجمه شده لزوما به ترتیب و پشت سر هم نیستند بلکه از بخش های گوناگون کتاب برداشت شده اند.

خوشحال بود که اِنیس را ترک کرده، آن شهر کثافت با خیابان های پر گدایش. مردان وحشی و زنان بی شماری که زیر سایه بان هر طویله بیتوته کرده بودند. با نوزادانی درست شبیه بچه خوک های مردنی تازه متولد شده.
مرگ ناگهانی پنجمین اِرل در ایتالیا، بخاطر بیماری وبا، گرفتاری و اغتشاش همیشگی را بر سر تصاحب املاک واگذارشده، باعث شده بود. و این نتیجه و میراث زندگی بی بندوبار اشرافی بود. حالا باید از منافع وارث خردسال به سخت ترین شیوه حمایت می شد.
«گوشت لازمه نه ذرت. بره و گوساله به حساب میاد.» مباشر سخت گیر ادامه داد: « قسمت کوهستانی ملک تو… شرط می بندم گوسفندای چاقی عمل میاره.»
گله گله گوسفند و گاو وارد می کردند.
کارمیشل با اعتراض گفت «شانزده خانواده اجاره دار تو ملک من زندگی می کنند.»
«زیادند. برای همه کار نیست.»
کارمیشل سری تکان داد «درسته.»
مباشر با خشکی گفت «بیرونشون کن، از شرشون خلاص شو. اون ناحیه جون میده برای چرای دام. اگه می خواهی اجاره ات به موقع پرداخت بشه باید از مراتعت درست استفاده کنی. هر قراری با رعایات داری به اونا هیچ حقی نمیده. تو فقط دو یا سه هفته در سال کارگر لازم داری. کارگر روزمزد بگیر. لازم نیست به کسی جا بدی. مجبوری بیرونشون کنی.» کارمیشل همه عمرش با این دهاتی های بی زمینِ نیمه وحشی سروکله زده بود. مردمان آرامی بودند. آرام و کُند. تنها باریکه ای زمین برای کشت سیب زمینی می خواستند و کلبه ای محقر و علف خشک برای سوزاندن در اجاق. مثل خرگوش زادوولد می کردند و سرشان به کار خودشان گرم بود. اما اگر می خواستی ان باریکه زمین را از آن ها بگیری یا از کلبه بیرونشان کنی، ناگهان وحشی می شدند.
«اگه بیرونشون کنم از گرسنگی تلف می شند.»
«و اگه سیب زمینی هاشون به آفت زنگار مبتلا بشه هم از گرسنگی می میرند. فرقش اینه آقای محترم، که در اینصورت تو هم باهاشون از گرسنگی تلف می شی چون باید برای هرکدام مالیات بدی. نه، بهتره از شرشون خلاص بشی. خدا رو شکر این مملکت صاحب ارتشه. اگه مشکلی با رعایا داری میتونیم یک دسته سرباز رو به جونشون بندازیم. یادت باشه که کار تو چاق کردن گوسفنده نه آدم. این به نفع خودته. نصف همین ایرلندی ها هم زیادیند.»
***
از بوی سربازها از خواب پرید.
گریس، باروت و روغنی که به شیپورها می زدند تا براق بمانند.
فرگاس ناگهان نشست، و سرباز با دیدن او از ترس پارسی کرد و به عقب جست.
فرگاس به خواهرانش که روی کاه خوابیده بودند نگریست.
مرگ همیشه سکون قدرتمندی در خود داشت. سکونی تقلید ناپذیر.
یک بعد از ظهر تابستان، که احشام را برای چرا به دامنه تپه بالایی برده بود، ساعت ها نشسته و به جنازه روباهی خیره مانده بود. چیزی او را برجا میخکوب کرده بود. جنازه ها جذابیت خودشان را داشتند.
به درگاه خیره شد. آیا براستی سربازی دیده بود؟ شاید هنوز در چنبره کابوس های تب گرفتار بود؟ شاید همه دنیا مرده بودند.
باید بیرون می رفت و می دید.
برو بیرون. این کاریست که در رویاهایت انجام می دهی. قوانین رویا به تو می گویند به رفتن دادمه بده.
***
مارتین کول گفت «برای سواد آموزی باید پول بدهید.»
«چقدر؟»
روی عرشه بودند ومشغول شستشو و چنگ زدن لباس ها و پتو هایشان با آب دریا.
«دانش اندوختن برای من هزینه داشته.» کول گفت، «و مثل خیلی چیزهای دیگه باید ازش درآمد بسازم. باید فکر بچه هام باشم. ببینم کتاب مدرسه داری؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد.
«مهم نیست.» کول گفت، «من الفبای ابتدایی رو دارم دابلین یونیورسال. و کتاب گاف برای حساب و شمارش مقدماتی.»
مولی با حرارت گفت، «اگه به من کتاب بدی مرد، هرکلمه اش رو مثل عسل قورت میدم.»
«هیچوقت سواد یادگرفتی؟»
«جمع و تفریق بلدم. آدمای کارناوال یادم دادند. قیمتت برای سواد آموزی ما دونفر چقدره؟»
«نمیتونی بگی من شایستگی شو ندارم. من سال ها مسئولیت مدرسه ای رو به عهده داشتم که سِر ویلیام هامیلتون برای آموزش پسرای رعایاش دایر کرده بود. اسم سِر ویلیام رو شنیدی؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد. «هیچوقت.»
«مرد بزرگیه. تو شمال تیپراری. حقوق خوبی به من می داد. کلبه خوبی هم بهمون داده بود.»
فرگاس پرسید، «چرا ترکش کردی؟»
کول لبخند تلخی زد. «اول زمستون دو تا از ملاکای بزرگ منطقه رو با تیر زدند. کشیش مسخره و بی خاصیت ناحیه دوید پیش سِر ویلیام و گفت من باعث این هرج و مرج شدم.»
اوه کشیش عزیز!
«شده بودی؟ باعث هرج و مرج؟»
کول با وحشت به فرگاس نگریست. «نه، البته که نه. چرا این حرفو می زنی؟»
«نمیدونم.»
«من اصلا اون آقایون رو نمی شناختم. البته آوازه شون بهم رسیده بود. ولی حتی به یک موی سرشونم دست نزدم. کشیش همیشه به من حسودی می کرد. به مدرسه من حسودی می کرد. به سِر ویلیام گفت من دارم یک گروه خرابکار تربیت می کنم.»
«می کردی؟»
کول دست هایش را به شلوارش مالید تا خشک شوند و بعد کتاب قطور و کوچکی از جیب بیرون آورد و گفت، « من از طرفدارای جنبش ریپیل (Repeal) بوده ام و با لیبرارتور (Liberator) دست داده ام. با خود دانیل اوکانل (Daniel O’Connell).این اواخر من از طرفداران گروه ایرلند جوان بودم – هستم. احساسات وطن پرستانه من خیلی قوی ست. اما کشیش حرومزاده گوش سِرویلیام رو پر کرد و او هم مدرسه رو بست و ما را از کلبه کوچکمون بیرون کرد. زنم یک باغچه خوشگل جلو کلبه درست کرده بود و دلش برای اون خیلی می سوزه. سیب زمینی ها آفت گرفتند ولی ما شلغم و چغندر داشتیم. توت فرنگی و نخود سبز هم داشتیم. وقتی ارباب بیرونمون کرد، جایی نداشتیم که بیتوته کنیم و آواره شدیم. دیدن بچه ها که یکدفعه به ولگرد های وحشی تبدیل شده بودند برای خانم کول خیلی سخت بود. رفتیم تا به کُرک رسیدیم. تمام راه مجبور بودیم با گدایی یک لقمه نون تو دهن بچه ها بگذاریم.»
«امریکا خیال داری چکار کنی؟ میتونی معلم مدرسه بشی؟»
«خانم کول معتقده رویاها و ایده های احمقانه من ما رو همراه آورگان گرسنه کرده. میگه مردی که چند تا شکم گرسنه رو باید سیر کنه حق نداره ایده داشته باشه و نظر بده. بنظر او من خانواده و بچه ها رو برای هیچ و پوج قربانی کردم. برای بازی احمقانه وطن پرستی. برای احساس بیهوده افتخار ملی.» بعد کتاب کوچک را محکم به پایش کوبید و گفت، «این تو گداخونه کُرک به من داده شد. کتاب انجیل. میشناسیدش؟»
هردو به علامت نفی سرتکان دادند.
«هیچوقت فکر کردین که او زمان هایی رو که میگن عهدعتیق در واقع همین دورانیه که ما توش زندگی می کنیم؟ در حقیقت دوستان عزیز، ما داریم در عهدعتیق زندگی می کنیم. امروز بی تردید قدیمی ترین روز زندگی زمینه و فردا از این هم عتیق تر میشه. مگه نه اینکه در این لحظه ما بیشترین فاصله رو با آغاز آفرینش نداریم؟»
مولی پرسید، «فکر می کنی تو امریکا همه چیز فرق میکنه؟»
«ممکنه فرق کنه، ممکنم هست نکنه.» معلم قدیمی مدرسه لبخندی زد و ادامه داد، «متاسفم ولی این بهترین جوابی بود که به ذهنم رسید، و خیلی احتمال داره اشتباه کنم. معمولا هم زیاد اشتباه می کنم. ببینم هیچوقت تو گداخونه شام خوردی؟»
فرگاس گفت، « تو لیورپول. گداخونه فِنویک.»
«با شامت هشدار و بیداری بهت دادند؟»
«نمیدونم منظورت چیه.»
«کسی بود که داد بکشه و بگه “آیا می خواهید همین امشب به جهنم روید؟”»
«نه بابا،»
«گداخونه ای که به ما شام داد تو خیابان پاراد کُرک بود. جای تمیزی با یک محراب کوچک در گوشه از آن. خیلی راحت و گرم. غذا برای بچه ها، با شیر و عسل. کشیشی که اونجا سخنرانی می کرد، اهل ایرلند شمالی بود. آدم تند و تیزی بود. دوبار در روز سخنرانی می کرد. دوآتشه. میتونست آخرین دقایق و لحظات عمر رو تا وقتی جسد می پوسه و از بین میره به دقت تصویر کنه. برای وصف جهنم عالی بود.
«یک هفته که اونجا بودیم به ما پیشنهاد کار و بلیط سفر به امریکا کرد. یک قطعه زمین تو ایندیانا که بتونم یک مدرسه بسازم. فقط باید مذهبمون رو عوض می کردیم و از کلیسای کاتولیک و پاپ کناره می گرفتیم. باید دوباره غسل تعمید می شدیم تا گناهامون شسته بشه و پاک و متبرک بشیم. بچه ها هم همینطور. می گفت خیال نداره یک مشت کافر متمرد رو بفرسته به دنیای جدید.» کول دوباره کتاب انجیل را به پایش کوبید. «ما هم قبول کردیم. درواقع روح بچه هام رو بخاطر بلیط و زمین در امریکا فروختم.»
خورشید با حرارت روی عرشه می درخشید و نور زیبایش را روی بادبان ها پهن می کرد. کول ساکت شد و به فکر فرو رفت. مولی به فرگاس نگاه کرد. دو پوند و دوازده شیلینگ توی یک دستمال ته صندوق قایم کرده بودند.
مولی پرسید، «حالا برای هر جلسه چند می گیری؟»
کول سرش را بلند کرد و به او خیره شد. پس از لحظه ای گفت، «هر جلسه شش پنی.»
«خیلی گرونه مرد.»
«شش پنی برای هردونفرتون.»
مولی پرسید، «راستی راستی میتونی به من سواد یاد بدی؟»
«من میتونم. سوال اینجاست که آیا تو میتونی سواد یادبگیری؟»

Like 🙂
7

در باره جدایی نادر از سیمین

در باره جدایی نادر از سیمین

نوشته: فلور

با اینکه در مورد جدایی نادر از سیمین زیاد نوشته اند و خوانده ایم، من هم تصمیم گرفتم برداشتم را از این فیلم بیان کنم. بقول دوست ادیبی هرچه در باره اثری گفتگو شود نشان آن است که ذهنی را بخود مشغول داشته و این آرزوی پدید آورنده اثر است. از عین القضات آورده اند که شعر مانند آیینه است و هرکس تصویر خود را در آن می یابد. و هیچکس نمی تواند بگوید کدام تصویر به حقیقت نزدیک تر است. و البته این صفت هر اثر هنری است. و سینما هنر هفتم است!
در باره مشخصات سینمایی یا تعاریف تکنیکی آن، چیز زیادی نمی دانم ولی مگر نه اینکه همه این ها ابزارهایی هستند که هنرمند بتواند آنچه می اندیشد را به زیبایی هرچه بیشتر به مخاطبین خود منتقل کند؟ از این منظر، از منظر تاثیری که بر مخاطب داشته، به اعتقاد من هرکس مجاز است در باره یک کار هنری صحبت کند. از همین منظر من برداشتم را از “جدایی نادر از سیمین” می نویسم. و این برداشت بدیهی است که از داستان فیلم است.
با توجه به اینکه مطمئنم بیشتر خوانندگان محترم فیلم را دیده و یا بخوبی از داستان آن مطلعند، از شرح خلاصه ای از آن نیز پرهیز می کنم تا این نوشته مایه ملال نشود.
از نگاه داستان، فیلم از جدایی زوجی جوان به سبب پاره ای اختلاف نظر ها سخن می گوید. زنی که رو به آینده ای روشن و هوشیار و توانا دارد و مردی که سخت به گذشته ای بیمار و معلول و ناکارآمد چسبیده است. قصدم بی اعتنایی به پدر یا والدین بیمار نیست که به دیده من این ها همه در فیلم نماد و نشانه هستند.
به باور من جدایی این زن و مرد و زن ها و مردهای دیگر فیلم همه پاره ای از روند مخربی هستند که جامعه ایران درگیر آن است. زن ها و مردهایی که از ابتدای کودکی و از آغاز آموزش و شناخت با فشار دور از یکدگر نگاهداری می شوند، زن ها و مردهایی که از انواع بلندگوها و سکو های سخنوری دشمن فریبکار یکدگر معرفی می شوند، زن ها و مردهایی که حتی در پیری و سپیدمویی نیز حق نشست و برخاست آزادانه با یکدگر را ندارند، چطور ممکن است پیوستگی یابند؟ اگر خانواده را سلول های تشکیل دهنده جامعه بدانیم، مثل مولکول ها که بنیادی ترین پاره مواد هستند، نمایش این جدایی، نمایش این دره عمیق گسترده میان اجزای آن، به خوبی می تواند مبین ناهنجاری جامعه ایران باشد. و طرفه این که در این جدایی و پراکندگی، این مردهایند که همواره تنها می مانند، یک سویه می بالند و در فصای بسته فراهم آورده به گرد خود می چرخند و راه به هیچ نمی برند.
در فیلم “جدایی نادر از سیمین”، زن ها با یکدگر گفتگو می کنند، درد دل می گویند و خلاصه رابطه ای نزدیک دارند. کارآمد و مشکل گشایند و با درک فشارها و محدودیت های تحمیلی جامعه به بهترین شیوه شجاعانه وظایف مادری، شهروندی، و انسانی خویش را انجام می دهند. سیمین و راضیه، هریک در طبقه و موقعیت اجتماعی و فرهنگی خود، تلاش می کنند تا همیار و همکار همسرانشان باشند و گرهی از مشکلات فراوان آنان را بگشایند.
مردان اما نه تنها با زنان رابطه ای ندارند، که با یکدگر نیز بدون واسطه نمی توانند گفتگو کنند. نادر و حجت از پشت شیشه با هم سخن می گویند و یا با رابطه قاضی. نادر هرگز با پدر یا برادران سیمین همکلام نمی شود در حالی که معلوم است که سیمین مردانی در خانواده خود دارد. نادر حتی با پدرش نمی تواند رابطه برقرار کند و تنها دوبار که پیرمرد حرف می زند، نام سیمین را بر زبان می آورد. وقتی هم که مردان این اجتماع رو در روی یکدیگر قرار می گیرند، به جای گره گشایی با پرخاش و خشونت کور یکدگر را دوباره به دو سوی در ها و شیشه ها می افکنند. هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمد و هیچ تلاشی هم برای درک آن نمی کند. هریک تنها قصه خود را مدام تکرار می کند و زخم های کهنه قدیمی خود را می نمایاند. تنها و تنها یک مورد است که وابستگی دو مرد در این اجتماع به زیبایی نمود می یابد و آن هم هنگامی است که نادر با سرباز نگهبان خود در حالی که دست های هردو را با دسبند به هم بسته اند مجبور به کاری مشترک می شوند و این هردو را متعجب و شرمنده می کند.
شاید پدر نادر نماد تمامی مردان ایرانی است در طبقه متوسط شهری. این طبقه مسلط و رو به افزایش جامعه ایران. مردانی که فشارهای گوناگون اقتصادی و اجتماعی چنان درهم شکسته شان که اگرچه در مرکز توجه خانواده اند، و شاید بخاطر هراس از همین توجه وانتظار، منفعل و ناکارا و افسرده اند. مردانی که می دانند باید بگریزند و میل به گریز وادارشان می کند در اولین فرصت پابرهنه به کوچه بتازند اما افق دیدشان از خطوط روزنامه های فرمایشی بالاتر نمی رود و با اندکی فشار سرافکنده و ناتوان دوباره به چهاردیواری مانوس خانه پدری برمی گردند. مردانی که به تنهایی حتی قادر به تنفس نیستند. و اگرچه برای بیرون رفتن از خانه ریش می تراشند و کت و شلوار و کراوات می زنند، زیرشان را خیس می کنند و غذا از دهانشان بیرون می ریزد. مردانی که گوش دارند اما نمی شنوند و چشم دارند اما نمی بینند و زبان دارند اما سخنی نمی گویند. و با این حال خود را محق به تصمیم گیری برای سرنوشت زنان و کودکان آن اجتماع می دانند. و البته باز هم تاکیید می کنم که منظور من بی توجهی یا توهین به بیماران آلزایمری نیست که این نیز در فیلم به گمان من تنها به عنوان نشانه و نماد آمده بود.
اگر چه مردهای فیلم با هیچکس دیگر نمی توانند رابطه ای معقول و انسانی برقرار کنند، ولی همه زنان در ارتباطی تنگاتنگ با هم به سر می بردند. زنانی توانا و قابل. زنان اتوبوس سوار، زنان همسایه نادر، معلم های مدرسه ترمه، و…هرگاه نیاز است به یاری می شتابند و همه نیز با نیت مشکل گشایی. معلم مدرسه ترمه هم می خواهد مشکل راضیه را بگشاید (با معرفی پزشکی که می شناسد)، هم مشکل نادر را (با شهادت نزد قاضی)، و هم مشکل حجت را (با پس گرفتن شهادت خود، پس از اینکه به عدم صداقت نادر پی می برد). مادر سیمین خانه خود را بعنوان وثیقه آزادی نادر تقدیم دادگاه می کند. حتی خواهر حجت دور از چشم برادر خود برای راضیه کار پیدا کرده و در حفظ اسرار او کوشا است. پرستار زن بیمارستان نیز با اعتماد به سیمین حال راضیه را می گوید. راضیه مشکل عدم حرکت جنین خود را نه با همسرش، حجت، که با خانم معلم ترمه در میان می گذارد و مشکل سردرگمی حلال و حرام مذهبی خود را با سیمین. و دخترش همواره با اوست. چون سایه ای که به آرامی می بالد تا درست مثل اصل خود شود.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریشه جدایی های زنان و مردان ما از این هم عمیق تر است. هراس دایمی مردان از اغوای زنان و بی اعتمادی همواره زنان به عهد و وفای مردان، از همان ابتدا میان این دو نوع انسان که تنها با یاری یکدگر توان کشیدن بار زندگی را دارند دیواری به بلندای آسمان کشیده است. و شوربختانه تمام نهاد های اجتماعی خواسته یا ناخواسته و دانسته و نادانسته بر ارتفاع این دیوار افزوده و هرچه بیشتر آن ها را از یکدگر دور ساخته اند. در بسیاری از خانواده های سنتی، حتی برادران از خواهران و پدران از دختران چنان دور نگاهداشته می شوند که هرگز توان سخن گفتن برابر و رد و بدل اندیشه نیز نمی یابند. چنین مردان و زنانی چگونه جامعه ای می سازند و در این دوران ارتباط تنگاتنگ و رقابت های فشرده اطلاعاتی و اقتصادی چه سهمی می توانند در فعالیت های بین المللی داشته باشند ؟ این گسستگی که همچنان با بوق و کرنا به تبلیغ تعمیق آن می کوشند، توان مردان و زنان هوشمند و توانای ایرانی را می فرساید و نابود می سازد و آن ها را در این عصر شتاب دست آوردهای علمی و اطلاعاتی به انسان هایی واپس ماند و ناهنجار بدل می سازد. و این به گمان من همان هشدار فیلم جدایی نادر از سیمین است. هر ساعت و دقیقه و ثانیه، به اصطلاح خیر اندیشان جامعه، گل تازه رسته و امید تازه تولد یافته ای چون ترمه را، که می خواهد خوب باشد و توانا و کارآمد، بر سر دوراهی اجباری قرار می دهند و وادار به انتخابش می کنند. و ترمه پاک و شریف، در نهایت حسن نیت راهی را برمی گزیند و این سیر شیطانی جدایی را جانی تازه می بخشد.

Like 🙂
4

Legless Joe & Black Robe جو بی پا و قبا سیاهه

جو بی پا و قبا سیاهه

نویسنده: ژوزف بویدن (JOSEPH BOYDEN)

 

مترجم: فلور

هیچ جاده ای تیز دندان رو به بقیه دنیا وصل نمی کنه.
ولی ما توی ریزرو تیزدندان 1((RESERVE کلی جاده داریم. باریک و کثیف و خاک آلود. به همون کثافت خواهر زاده من کلاغ ((CROW. چهار خیابون که یک مربع می سازند. تو رویاهای من، یک دسته موتور سوار، یک دسته موتور سوار پشمالو، زشت و حرومزاده، از خیابون یکم با غرش وارد می شوند، بعد به چپ می پیچند و وارد خیابون وابون می شوند، آخر خیابون دوباره به چپ می پیچند و وارد خیابون تاکان می شوند، وقتی به آخرش رسیدند باز هم به چپ می پیچند و وارد خیابون ماهیگان می شوند. حالا اگه آخر این خیابون باز هم به چپ بپیچند برمی گردند سر جای اولشون یعنی همون خیابون یکم. تو رویاهای من این موتور سوارا هر سه دقیقه مثل عقربه های ساعت دور خودشون می چرخند و چون حتی فرصت نمی کنند از دنده دو بالاتر برن هی دیوونه و دیوونه تر می شن. موتور سوارا توی خیابونای ریزروی مثل اینجا فوری خسته می شن و حوصله شون سر میره. گفته باشم. خیلی زود کارشون از تفریح ساده می گذره.
قدیم ترا این ریزرو آنقدر کوچک بود که گنجایش یک عرق خور حرفه ای رو هم نداشت. اما وضع اقتصادی مملکت خراب تر شد و حکومت از کمک هاش به سرخ پوست ها زد و بیشتر توریست های تابستانی هم سراغ ما نیامدند و زنم هم طلاق گرفت و رفت. وضع من چنان بهم ریخت که از شعرهای غمگین گاوچرون های تگزاس هم غمگین تر شدم. بعد گروه عرق خورهای حرفه ای خودم رو راه انداختم. اسم ما رو گذاشتن «چهار کُلد داک» 2((COLD DUCK.
الکل اثرات مختلفی رو بدن داره. مثلا میتونی اصلا غذا نخوری و پولت رو برای بطری عرق پس انداز کنی، ولی شکمت قلنبه میشه و صورتت پف می کنه. منو که این شکلی کرده. اثر دیگه اش اینه که از وقتی عرق خور حرفه ای شدم، موهای سیاه و درشتی از صورتم بیرون آمده. آنقدر هست که یک ریش بزی تُنُک بشه ازش درست کرد. روی گونه هام هم مو درآمده. قبل از این صورتم مثل کون بچه ها صاف و نرم بود. تئوری من اینه که شراب کُلد داک حقه سفیدپوست هاست تا ما رو نه تنها عرق خور که هرچه بیشتر شکل خودشون کنند. بنظر من که موفق بوده. حرومزاده ها. ولی عرق خوری یک چیز رو در من عوض نکرده اونم رویاهامه.
من همه عمرم چیزهایی دیدم. بیشتر مردم همینطورند. ولی من، من سعی می کنم با رویاهام زندگی کنم. تو بیداری کارهایی رو بکنم که تو رویاهام دیدم. من رویاهامو باور می کنم. البته واضحه که همیشه نمیشه اونجوری که تو خواب دیدی رفتار کنی. مثلا خیال ندارم با یک زن شکارچی غول پیکر و خوشگل که تا دست بهش می زنی لباساش از تنش میریزه کنار رودخونه کشتی بگیرم. اما سعی می کنم واسه رویاهام معنی پیدا کنم. معنی هایی که میشه به اونا اعتماد کرد. برای همین هم وقتی دیشب خواب دیدم خواهرزادم لیندا مرده، صبح که بیدار شدم بلافاصله فهمیدم واقعیت داره. می دونستم خودکُشی کرده. برای همینم رفتم سراغ خواهرم، مادرش، تا بپرسم چطور؟
«قرص خورده.» این تمام چیزی بود که خواهرم با چشمای قرمز به من گفت. حتی نذاشت بغلش کنم. میدونم چه بوی گندی باید بدم. لیندا تنها تو تیمینس ((TIMMINS، دانشکده می رفت. همونجا اینکار رو کرده.
گفتم: «بذار برای مراسم کفن و دفن کمکت کنم.» این غم انگار به من انگیزه زندگی داده بود. راست ایستادم و سینه ام رو جلو دادم تا با بغضی که داشت خفه ام می کرد بجنگم. «برای خواهرزادم با خواننده ها طبل می زنم.» روزگاری من بهترین طبال بودم. اسطوره طبل بین مردم پوواو ((POWWOW. طبال اصلی گروه «خوانندگان سیاه آب» ((BLACK WATER SINGERS.
«پدر جیمی اجازه طبالی نخواهد داد.» خواهرم اینو گفت و خواست تنهاش بذارم.
میرم تا دنبال پدر جیمی بگردم. این مراسم باید مخلوط مراسم کاتولیک ها و سرخپوست ها باشه. به خواهرزاده غمگینم فکر می کنم که با پسرها می خوابید تا شاید دوستش داشته باشند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر مست بود که نمی تونست بگه نه. به دختر جوونی که می نشست و می خورد تا شاید افسردگی و حس گناهکاریشو فراموش کنه. وقتی بچه بود، دختر کوچولوی خوشگلی بود که صدای خنده اش نفس آدم رو بند می آورد. خنده هاش پاک و تازه و شاداب بود.
کشیش تو رستوران اسکای رنچ ((SKY RANCH نشسته و درحالی که سیگار می کشه و قهوه می خوره به اِلیس، پیشخدمت رستوران، که اونم از اقوام منه و کشیش پوکاهانتس ((POCAHONTAS صداش میکنه خیره شده.
«خواهرزادم مرده و من خیال دارم گروه خوانندگان سیاه آب رو برای مراسم عروسیش دعوت کنم.» همینکه روبروش پشت میز می شینم اینو میگم.
سایه ترس رو توی چشای تنگش می بینم. همیشه میتونم پدر جیمی رو با هیکل گنده و بوگندو و موهای سیاه بلندم بترسونم.
می پرسه: «خوب اگه خواهرزادت مرده، چطور میخواد عروسی بگیره؟» پیداست که چند روزه ریشش رو نتراشیده. ته ریش سیاه و سفید صورتشو رنگی رنگی کرده. زبونم چنان سنگین میشه که می ترسم نفسم بند بیاد. پامیشم و میرم. نه به اون گندگی و سربلندی که آمده بودم.
اهالی ریزرو به من میگن الوات((WINO. معروفم به جو بی پای الوات. چه اهمیت داره که بی پا نیستم؟ اصلا اسم چه اهمیتی داره؟ راستش این اسم، زمونی که موتورسیکلت سواری می کردم، یکشب که اسید فراوونی زده بودم، مال من شد. اونشب خودم و بقیه رفقا رو قانع کردم که از بس ال-اس-دی کشیدم پاهام محو شدند. بعد همه در باره این تراژدی شروع به گریه و زاری کردیم. وسط هیاهو یکی گفت: «بیچاره جو. بیچاره جوچیچوی بی پا.» بعد یک نفر نخودی خندید و ناگهان غرش خنده همه رو لرزوند. انقدر خندیدیم که بعضی ها بالا آوردند. اسم به من چسبید و حالا حتی گاهی ازم جلو می زنه.
این قصه رو لیندا خیلی دوست داشت.
باید بگم عرق خوری شغل ساده ای نیست. مخصوصا اگه قیمت هر بطری کلد داک رو در نظر بگیریم و سه تا گداگشنه ای رو که باهاشون رفیقم. تا چشم می چرخونم یکیشون یه قلپ رفته بالا. دلبرم سیندی یکی از اون سه نفره. خیلی دوسم داره. بهش میگم خوشگل مگسی. این اصطلاح رو تو یک آهنگ تصویری شنیدم و فوری یاد سیندی افتادم. اونم دوست داره به آدم بچسبه و زندگیشو به گُه بکشه. هنری آنقدر سفیده که به زردی میزنه. مثل روزنامه های کهنه. و همیشه منتظره یک جوری قاپ سیندی رو بدزده. چندین سال پیش برای تمیز کردن ریل های راه آهن آمد و همینجا موند. از ضرب آهنگ زندگی سرخپوست ها خوشش میاد. از اینکه در دوران سرخپوست ها زندگی کنه کیف می کنه. هنری تبخال های عجیب و غریبی داره که مدام ازشون آب میاد. ولی این تنها علتی نیست که دوست ندارم به داک من لب بزنه. راستش سفید بودنشو نمیشه ندیده گرفت. سفید پوست خوبیه، حرفی نیست. ولی خودمونیم این سفید پوستا کم از ما دزدیدند؟ نفر چهارم گروه کلد داک، سام بی صداست. مه غلیظی دور ذهن سام رو گرفته. نه از اون مه هایی که صبح زود روی رودخونه دیده میشه. بنظر من این مه ناشی از عرق خوری های فراوونشه و مهیه که ذهن همه ما رو تا چند سال دیگه میگیره.
برای خیلی از سفیدهای ریزرو آسونتره که عرق خوری منو تقصیر واقعیت گاییدن های مدرسه شبانه روزی (RESIDENTIAL SCHOOL) ارگ فورت آلبانی (FORT ALBANY) بندازند. وقتی بچه بودم. اگه خوشحالشون میکنه بذار اینطور فکر کنند. ولی واقعیت اینه که خیلی از سرخپوست های اطراف اینجا همین بلا سرشون آمده. و بیشترشون هم عرق خور از آب در نیامده اند. چند سال پیش یک هیئت دولتی آمدند تا این ادعا رو برسی کنند. من از معدود کسانی بودم که باهاشون حرف زدم. خیلی معروف شدم. پدر جیمی گفت اینکه میتونم در باره گاییدنم حرف بزنم برای معالجه شروع خوبیه. بهش گفتم راست میگی چون جدا به هوس میفتم تو کونت بذارم. این مربوط به پارساله. وقتی پدر جیمی تازه آمده بود تا کلیسا رو از کشیش پیر و دیونه دیگری تحویل بگیره. پیرمرده ما رو «کافر» صدا می زد و بیشتر از همه فحش رکیک بلد بود. یارو وقت موعظه به سرش می زد.
در این صبح غمگین که پدر جیمی تو اسکای رنچ مسخرم کرد، تصمیم می گیرم از شهر برم. میرم تو کلبه جنگلی کنار رودخونه، دور از همه. خبرای بد بسرعت پخش می شوند. مطمئنم تا ظهر همه ساکنان ریزرو از خودکشی لیندا با خبر خواهند شد. دلبرم سیندی، هنوز خوابه. میتونم صدای خورخورش رو از ده متری چادرمون بشنوم. بطری ها و قوتی های عرق و آبجو همه جا پخش وپلا هستند و زیر آفتاب برق می زنند. می شینم و به رودخانه خیره میشم و به خواهرزادم لیندا فکر می کنم. به وقتی یک دختر کوچولو بیشتر نبود و پاهاش برای هیکلش گنده بود. اون روزا یک جفت چکمه لاستیکی قرمز داشت که همیشه پاش بود. قیافه اش با اون صورت گرد خوشگل و موهای بافته یادم میاد که تا منو می دید دستشو دراز می کرد و برای خرید یک بستنی یخی پول می خواست. هرچه تلاش می کنم قیافه بزرگی هاش یادم نمیاد. یه چیزی در درونم نمیذاره لیندای خانم و دانشجو رو بیاد بیارم. یه آواز قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم و با دست روی رونم ضرب می گیرم. این آواز مرگه. آواز کفن و دفن. این جور آواز ها رو پدربزرگ ها می خواندند. خیلی پیش از اینکه سفید پوست ها یا کُلد داک رو بشناسند.
با وجود اینکه تابستون امسال بیشتر از همیشه کش اومده ولی صبح ها که بیرون میام هوا خنکه. یواش یواش باید فکر زمستون باشم. تو سه سال گذشته تونستم اول زمستون یک جرم کوچک بکنم. مثل دزدیدن غذا یا شکستن شیشه مغازه ها. در نتیجه پلیس قبیله چاره ای نداشت جز اینکه منو دستگیر کنه و تمام زمستون تو یک سلول گرم نگهداره و سه وعده هم بهم غذا بده. پارسال تقریبا یک ماه هر چهار نفرمون باهم زندانی بودیم. باید منتظر می شدیم تا قاضی و دادستان برای محکومیتمون از شهر پرواز کنند.
هرچهارنفر با هم نصف شب شیشه پنجره فروشگاه میچیم (MEECHIM) رو شکستیم و آنقدر چیپس و نون خوردیم و پپسی سر کشیدیم که استفراغ کردیم. سیندی تو سلول بغل من بود و هنری و سام و من با کوبیدن پول خورد به دیوار باهاش گپ می زدیم. البته خیلی راحت می تونستیم بلند بلند با هم صحبت کنیم ولی کی حوصله شنیدن صدای دورگه سیندی رو داشت. ارتباط با کوبیدن سکه به دیوار خیلی حال داره.
وقتی بالاخره دادستان و قاضی رسیدند، مدت زندانی ما رو کافی دانستند و آزادمون کردند. وکیلمون خیلی ذوق زده شد ولی هنوز سرمای زمستون تمام نشده بود و چنان باد سردی می وزید که مجبور شدیم دوباره سری به فروشگاه میچیم بزنیم. تمام شب توی فروشگاه نشستیم و خوردیم و منتظر پلیس قبیله شدیم. آخرش خسته شدیم و خوابمون گرفت. تا صبح که فروشگاه رو باز کردند کسی متوجه ما نشد. ولی بالاخره تونستیم تا اخر سرما تو زندان بمونیم. اما قاضی در مورد سیاست سه بار تکرار جرم حرف هایی زد که بفکرم انداخت. امسال زمستون باید بیشتر دقت کنم وگرنه سروکارم با یک زندان درست حسابی تو شهرهای جنوبی میفته و نه تنها زمستون و بهار امسال که تا چند زمستون و بهار دیگه باید آب خنک بخورم.
وقتی سیندی و هنری و سام بی صدا بیدار شدند، ماجرای لیندا رو براشون گفتم. سیندی در حالیکه بغلم گرفته بود شروع به گریه کرد. تمام جلو بلوزم خیس شد. لیندا از معدود افراد خانواده بود که هنوز با من و سیندی حرف می زد. هنری و سام بی صدا پهلوی من نشستند و ساکت به رودخانه خیره شدند. حرفی برای گفتن نبود. دوستی من و سام بی صدا اینقدر قدیمیه که مثل برادرم میمونه. بعد از این همه سال، در حقیقت این اولین بار بود که می دیدم حرف هام رو فهمیده. خبر مرگ لیندا بالاخره از لایه غلیظ مه ذهنش رد شده بود. وقتی رویش رو بطرفم چرخوند، دیدم که گریه میکنه.
سام گفت: «باید تو مراسم کفن و دفنش طبل بزنیم.» من سرم و تکون دادم. جوونی هامون من و سام بی صدا تو یک دارودسته موتورسوار بودیم. دسته ما یازده عضو داشت و به ما می گفتند «حواریون». هرچه این در و اون در زدیم کس دیگری رو پیدا نکردیم که بشیم دوازده نفر. توافق کرده بودیم که درباره همه چیزاشتراکی و کمونیستی رفتار کنیم. نه فرمانده و نه زیردست و نه سلسله مراتب. همه مساوی. تابستونا سوار موتور سیکلت هامون می شدیم و میرفتیم به سمت شمال. عرق می خوردیم و اسید دود می کردیم. تو خلسه رویاهای مذهبی می دیدیم و هرکس رو که گرفتاری داشت کمک می کردیم. موتورسوارایی که تو جاده مونده بودند، پیرزنایی که چرخ ماشینشون پنچر شده بود، و توریست های راه گم کرده. وقتی بهشون نزدیک می شدیم ترس از خدا رو تو دلشون می انداختیم و وقتی کارمون تمام می شد عشق به مسیح رو یادشون می دادیم.
ما به فرم کاتولیکِ سرخپوستی خودمون ایمان داشتیم. موی سرمون مثل عکس های مسیح بلند بود و با دیگرون همونجور رفتار می کردیم که دلمون می خواست با ما رفتار بشه. محاله جای دیگه ای این همه همدلی پیدا بشه. اما عمر این همدلی کوتاه بود. راستش ما زیادی خوب بودیم. هیچکس دلش نمی خواست رهبری رو بدست بگیره. وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم دلم می خواست به زندگیم معنی بدم. دلم می خواست باور کنم که میشه همدیگه رو دوست داشته باشیم. نه اونجوری که بعضی کشیش های مدرسه شبانه روزی منو دوست داشتند. لیندا خاطرات دوران موتورسواری منو خیلی دوست داشت. همیشه یک چیز شادی بخشی توش پیدا می کرد و بلند می خندید.
بعد از ظهر که شد ما روی نیمکت همیشگیمون نشستیم ومشغول عرق خوری شدیم.
میگم: «خواهرزادم دختر خوبی بود.» هر سه نفر دیگه با موافقت سر تکون میدن. «لازم نبود بمیره.» دوباره همه سر تکون میدن. میگم: «قلب مادرش تا ابد شکسته. بدترین روز برای خانواده چیچو.»
پدر جیمی از فروشگاه میچیم بیرون میاد و بی اعتنا از کنارمون میگذره. وانمود می کنه ما رو نمیبینه. بعد یهو برمیگرده و مستقیم سراغ من میاد.
«هیچ طبل و نوحه ای نباید تو مراسم کفن و دفن لیندا باشه. یک مراسم کاتولیک خالص.»من سرمو برمی گردونم تا ریختش رو نبینم. خشمش رو که مثل آتیش شعله می کشه می تونم حس کنم. میدونم که معتقده من خود شیطونم. معتقده همه ما شیطونیم. «دردِ اینکه لیندا خودکشی کرده برای مادرش کافیه. میدونی که کلیسای کاتولیک در مورد خودکشی چه نظری داره.» حالا صورتشو جلو آورده و مثل مار هیس و فیس می کنه. «بخاطر آبروی زنده ها هم که شده، جو چیچو، ریخت نحستو تو کلیسا نشون نده.» بعد بسرعت برمی گرده و دورمیشه. سیندی براش یه شکلک جانانه در میاره.
به سام بی صدا نگاه می کنم: «میدونی، یارو بوی پدر مک کینلی (MCKINLEY) رو میده.مدرسه شبانه روزی فورت آلبانی. یادت که هست؟» سام روش رو برمیگردونه. سام هم همون کابوس های دایمی منو داره. یکبار برام تعریف کرد. خش و خش قدم های پدر مک کینلی وقتی از پله ها بالا میومد. وقتی در خوابگاه ما رو باز می کرد. چشم های من از وحشت گشاد میموند که آیا بازم امشب نوبت منه.
تا تصمیم بگیرم برم منزل خواهرم و ببینم کاری، کمکی از من برای مراسم ساخته است، دیگه شب شده و من کاملا مستم. وقتی می رسم میبینم چه جمعیتی برای سرسلامتی دادن آمدند. این دست پاچه ام میکنه. برادرای لیندا هم هستند. موهاشون رو شونه هاشون ولوه. با هم حرف می زنند و با صدای موزیکی که تنها خودشون می شنوند تکون می خورند. اونام مستند، که البته عجیبه. اما کلاغ، برادر کوچیکه لیندا رو نمی بینم. طبق آخرین خبر تو زندان ریزرو نشسته و بخاطر این یا اون جرم آب خنک می خوره. همسایه ها و دوستان همه هستند. انگار همه ساکنان ریزرو اینجا جمعند. تقریبا همه منو ندیده می گیرند. اما بعضی از مادربزرگ ها با غضب نگاهم می کنند. یکی میگه مراسم کفن و دفن لیندا تا هفته دیگه عقب افتاده. تا فامیل های دور و نزدیک به تیزدندان برسند. یکی دیگه میگه جنازه لیندا رو تو سردخونه تیمینس نگه داشتند تا موقعش بشه و بعد با هواپیما میارنش.
پدر بزرگم، پدر پدربزرگ لیندا، تنهایی تو آشپزخونه وایستاده. او پیرمرد تنهاییه که با سگ و پرنده حرف می زنه. منو که می بینه با مهربونی می خنده. خیلی تعجب می کنم. مدت هاست کسی به من لبخند نزده.
راهم رو از میون مهمان ها باز می کنم و به خواهرم نزدیک میشم که روی مبل بزرگ پهلوی پدر جیمی نشسته. پدر جیمی دست خواهرم رو گرفته و وقتی منو می بینه از جا بلند میشه و میگه: «هیچ کس از دیدن تو خوشحال نیست. از وقتی با بطری عرق دمخور شدی، رو هرچه احترام و علاقه خواهر برادریه خط قرمز کشیدی.» خواهرم حتی تو روم نگاه نمیکنه. همه میدونند مشروب مورد علاقه پدر جیمی ویسکی با اسکاچه. لپ های سرخش بهترین نشونه ست.
در حالی که سعی می کنم جلو فریادی که از ته دلم شروع شده و بالا اومده و فشارش گلوم رو میسوزونه بگیرم می گم: «اومدم با خواهرم حرف بزنم نه با تو.»
پدر جیمی از رو نمیره و میگه: «اینجا اومدی تا خواهرت رو به کاری وادار کنی که روزگارش برای همیشه گذشته و رفته.»
به خواهرم میگم: «بامن حرف بزن.» ولی اصلا اعتنایی بهم نمی کنه. «خواهرم با من حرف بزن.» همه ساکت اند وبه کفشاشون خیره شدند. خواهرم حتی سرش رو بالا نمی گیره تا نگام کنه. برمی گردم و میزنم بیرون.
تا مدتی هیچ کاری نمیتونم بکنم. برای دوسه روز. حس می کنم اندرونم مثل یک غار تاریک و داغه. تو چادر پلاستیکیم دراز می کشم. نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم و نه خورد و خوراک.
تنها بطری کلد داک نصفه ای رو که سیندی برام میاره رد نمی کنم. بوی پاییز رو حس می کنم و می دونم بزودی همه جنگل رنگارنگ میشه. به رویاهای پاییزانه فرو میرم. خودم رو سوار بال های یک غاز برفی بزرگ می بینم که روی رودخانه مرداب شکل ماسکِگ (MUSKEG) پرواز می کنه. میتونم بال زدن های پرقدرتشو حس کنم. اون پایین یک شکارچی رو می بینم که به سمت ما نشونه رفته. شکارچی شلیک می کنه و غاز برفی میفته. سبک، مثل یک پر، دور خودش چرخ میخوره و به زمین نزدیک میشه. من به گردنش چسبیدم و منتظرم با سر زمین بخورم. انعکاس قیافه وحشتزده ام رو میتونم تو چشم های سیاه غاز ببینم.
روز سوم می فهمم چکار باید بکنم. رفقام رو جمع می کنم و می گم: «کاری که پیشنهاد می کنم احتمالا ما رو تا آخر زمستون و شایدم بیشتر تو زندون نگه میداره. شما مختارید که با من تو این کار شریک بشید یا نشید. من انجامش میدم. حالا خود دانید.» می پرسند چه کار و من براشون میگم. سیندی و سام بی صدا حاضرند اما هنری می ترسه.
«فکر نمی کنم تو اینکار شریکتون بشم. اگه قاضی اینو به حساب دفعه سوم بذاره چی؟ من خیلی وقته دنیای سفیدپوست ها رو ول کردم ودیگه خیال ندارم برگردم.» خوب می فهمم. از زندانی شدن با یک مشت سفید پوست می ترسه. اما من باکیم نیست.
وقتی دارم خلاف می کنم، یه آهنگی تو گوشم زنگ می زنه. این آهنگ رو یه زمانی تو یه فیلم جاسوسی شنیدم. آهنگ هیجان انگیزیه با تم جیمز باند. پر ضرب و پر پیانو.
من و سیندی و سام سعی می کنیم آهسته و بی صدا پنجره زیرزمین کلیسا رو باز کنیم. شب تاریکیه. دو شب دیگه، وقتی همه بستگانم رسیدند و مراسم کفن و دفن انجام شد، ماه نو در میاد. پنجره خیال باز شدن نداره. آهسته یه لگد بهش میزنم ولی یهو می شکنه و با صدای جرنگ بلندی رو کف زیر زمین کلیسا میفته. ایستگاه پلیس به کلیسا چسبیده وهمه تعجب می کنیم چطور صدای شکستن شیشه ها رو نشنیدند. این علامت خوبیه. معنیش اینه که کار درستی می کنم. هرسه میریم تو. یک کمی دست و پا چلفتی، ولی بسلامت.
این همه هیجان سیندی رو سرحال میاره. همینکه سام از پله ها بالا میره، منو بغل میکنه و زیرگوشم حرف های غیر کلیسایی میزنه. میدونه که ممکنه تا مدت های طولانی نتونیم با هم باشیم. اما زیرزمین این کلیسا، زیرزمین کلیسای دیگه ای رو در گذشته ها بخاطرم میاره و گلوم خشک میشه. با صدای گرفته میگم: «نمیتونم»، و به سمت پله ها می رم.
تا من برسم، سام اتاق وسایل دعا رو پیدا کرده و مشغول باز کردن کارتن های شراب مقدسه. از خدا بخاطر این که درِ شیشه های شراب چوب پنبه نداره و با پیچ باز می شه تشکر می کنیم. البته مثل کلد داک نیستند ولی ما مردمان قانعی هستیم. یه ساعت بعد سرخوشیم و میگیم و می خندیم. هرسه میدونیم که این آخرین جشن و سرور فصله و برای همینم تا میتونیم خوش میگذرونیم.
وقتی لباس دعای پدر جیمی رو تنم می کنم، حسابی مستم. سیندی و سام رو به محراب دعوت می کنم تا چند کلمه براشون دعا بخونم و موعظه کنم. با بطری شراب مقدس در دست،سخنرانیمو شروع می کنم. چیزی نمیگذره که سام و سیندی از خنده رو زمین غلت می زنند و من با فریاد بهشون می گم که چه مردمان کافرکیش و شیطانی و تخم ذرتی هستند. میگم: «بنام پدرتون و خورشید و ماه و ماهی های ته رودخونه، لطفا شلواراتون رو پایین بکشید و دولا شید، چون پدرِ مقدس قصد ورود داره.»
هرچه بیشتر سیندی و سام می خندند و هرچه بیشتر به نوشیدن شراب ادامه میدیم، من گرمتر میشم و بهتر میتونم فکر کنم. شاید چون شراب مقدس قرمزه و من به شراب قرمز عادت ندارم. یا شاید چون میدونم امشب شب آخر آزادیمه و برای مدت طولانی باید آب خنک بخورم. اما یهو متوجه میشم این ردای سیاه و شنل و جام طلایی و کلاه مخصوص در واقع لباس های نمایشیه. لباس و گریمی که هنرپیشه ها رو برای اجرای نقشی که تو نمایشنامه دارند مناسب تر نشون بده. همه عمر تو گوشم خواندن که این لباس و گریم مایه قدرت کشیش هاست. باورم شده بود که این همون طلسمیه که نمیشه شکستش. ولی یهو می فهمم اینطور نیست. بدی و خوبی، یا قدرت و ضعف یک نیروی درونیه. هر آدمی همونیه که هست. هیچ لباسی تغییرت نمیده. موضوع ساد ایه. قبول دارم. اما درک این مسئله برای من این امکان رو فراهم میکنه که به کارهای بدی که اون کشیش، وقتی بچه بودم با من کرد، با دید دیگه ای نگاه کنم. او نماینده کلیسا نبود. یا این کلیسا نبود که بامن اون کار رو می کرد. او فقط آدم خیلی بدی بود که ادای آدمای خوب رو در می آورد. با روشن شدن این موضوع، حالا میتونم بگم پدر جیمی جدا به حرف هایی که میزنه و کارهایی که میکنه ایمان داره.
در حالی که بطری های شراب مقدس رو قلپ قلپ سر می کشم و برای سام وسیندی مراسم دعا اجرا می کنم، متوجه گرمایی که این درک و شناخت تازه بهم میده میشم. شاید هنوز آماده بخشیدن دنیا و گناهکارهاش نیستم، ولی پرتوی از فهمیدن، از امکان بخشیدن به روح من می تابه. مثلا همین دو راهبه ای که با پدر جیمی زندگی می کنند . کمکش می کنند، کارهای منزل رو براش انجام می دهند، واسش شام و نهار می پزند. در باره اونا خیلی چیزا شنیدم. خواهر جین که مثل ملوان ها فحش میده و خواهر ماری که فقط از پیه درست شده و خنده. قدیما، قبل از آمدن پدر جیمی، یادمه ساعت ها می نشستم و با هردو وراجی می کردم. روی میز مخصوصم، جلو فروشگاه میچیم می نشستیم و در حالیکه آفتاب پشتمون رو گرم می کرد با هم گپ می زدیم. هردو زن های خوبی هستند. چه حیف که دیگه زیاد نمی بینمشون. ولی اونا بهم یاد دادند که آدم محاله خطا نکنه. بنابراین بهتره سعی کنیم کاری رو که خدا از ما خواسته بکنیم. اونم اینه که هر روز بهتر از روز پیش باشیم.
یهو فهمیدم چطور باید موعظه و دعامو تمام کنم.
از رو منبر با همون لحن موعظه میگم: «یه بطری دیگه بده ببینم سیندی. میخوام خوب روشنتون کنم.» سیندی با اطوار بلند میشه و در حالیکه خودشو می جنبونه و سینه های شُل و وارفته شو می لرزونه یک بطری دیگه بهم میده و چشمک میزنه. بعد برمیگرده و سرجاش رو نیمکت میشینه.
من شروع می کنم: «ما کشیش ها زیاد چیز می دونیم. بسیاری از اسرار جهان تو سینه ماست. مثلا اینکه چطوری تو زیرشلواری پسر کوچولوها وارد شیم.» سیندی و سام از خنده ریسه میرن. «ما چیزهایی میدونیم که عقل جنم بهشون نمیرسه. مثلا میتونیم مستقیم به خدا زنگ بزنیم.» بعد یه قلپ می رم بالا و ادامه می دم: «سخنانم رو مختصر می کنم چون باید به خوش و بش هم برسیم. همانطور که عیسی مسیح گفته وقتی دو یا سه سرخپوست بخاطر من دورهم جمع می شوند، خوش و بش یادت نره! چیزی که باید بگم اینه که آدم خطاکاره. اشتباه زیاد می کنه. کی گفته آدم معصومه؟ به همین پدر جیمی نگاه کنید. به خودمون نگاه کنید. ما عرق می خوریم و مست می شیم و سقوط می کنیم. کار بدی می کنیم و باید بخاطرش بیفتیم و محکم زمین بخوریم. حقیقت اینه که آدم سقوط کننده و زمین بخوره. اما خدا، گیچی- مانیتو (GITCHI-MANITOU)3، روان کبیر، اون دیگه معصوم و خطا ناپذیره. اون کسی یه که همه چیزو میدونه و اشتباه تو کارش نیست. فکرش رو بکنین. آخه از اون بالاها، ازبالای ابرها، اگه بیفته چی میشه. خیلی تا زمین فاصله داره. بنابراین خدا باید حواسش باشه و تعادلشو از دست نده. بعبارت دیگه میشه گفت خدا سقوط کردنی و زمین خوردنی نیست.»
بعد از منبر پایین میام. سیندی و سام بلند میشن و با احترام سرشون رو برام تکون میدن. پایین منبر که میرسم، بطری شرابو بالا می برم و داد می زنم: «بسلامتی من بنوشید همانطور که من بسلامتی شما می نوشم.» بعد بطری رو تا ته سر میکشم و اونو محکم زمین می زنم. خیلی وقت بود اینقدر احساس خوشی و سرحالی نکرده بودم. خدا می دونه که خیال توهین به او رو ندارم. سام و سیدنی و من هرسه میریم تو اتاق وسایل مقدس تا باز هم شراب بخوریم و منتطر پلیس بشیم.
ولی ماموران قانون نمیان. ما می نوشیم و داد می زنیم و بازهم بیشتر می نوشیم. بطری های خالی هرطرف ولو شدن. بوی الکل همه جا پیچیده. من یکی از پنجره ها رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد. سیندی میره تو چُرت و سام شروع به خواندن یک آواز قدیمی کِری میکنه که از مادر بزرگش یادگرفته. وقتی خیلی بچه بوده. گاهی، خیلی بندرت چنین حالی به سام دست می ده و من خوشحالم که فقط برای من این آوازو می خونه. آوازش منو می بره به یک جای خوب و نرم و گرم. من چشامو می بندم و سعی می کنم همونجا بمونم.
بعد یک رویای خوب می بینم. یه رویای عجیب. رویاهای زیادی دور سرم چرخ می خورند تو در تو و رنگارنگ. مثل نورهای قطبی(NORTHERN LIGHTS) تو این وقت سال. درست بالای سرم، آنقدر نزدیک که فکر می کنم میتونم بپرم و بگیرمشون. تو یکی از این رویاها، من وسام و سیندی و هنری و لیندا، با یک مشت سرخپوست دیگه، از جمله رفقای سابق موتورسوارم، دور یک میز بلند نشستیم. خود مسیح هم با ماست. با همون موهای بلند و شنل. البته اسمشو نمیگه ولی همه میدونیم. احمق که نیستیم. دور سرش یک هاله نوره. محاله با کس دیگه ای اشتباه بشه. می خواهیم چیزی بخوریم. مسیح در نقره ای قاپ بزرگی رو برمیداره و از توش یک غاز کانادایی خوشگل بیرون میاد. غاز در حالی که با اطوار پرهاشو مرتب می کنه میره روبروی لیندا و هونک می کنه. لیندا از جا بلند میشه. من خیلی خوشحالم چون میتونم دوباره صورت قشنگشو بیاد بیارم. لیندا روی میز میره وجلوی چشم ما شروع به کوچک شدن میکنه. بعد رو پشت غاز سوار میشه و غاز پرواز میکنه و اونو باخودش به آسمون می بره. لیندا میخنده و برای همه دست تکون میده.
ما همه خوشحالیم. بعد عیسی مسیح زیرلب میگه: «لعنتی، عجب غاز گُنده ای بود.» بعد روشو میکنه به من و میگه: «خوب جو بی پا، ببینم میتونم جو بی پا صدات کنم؟ بنظر میاد این رویای خیلی روشنیه. منظورم پرواز خواهرزادت رو پشت غاز و به آسمون رفتنشه. برای تعبیرش خیلی نباید زحمت بکشی. میدونم بخاطر کارهای بدی که کسانی بنام من با تو کردند از من دلخوری. اما گوش کن ببین چی بهت میگم، اینجا دراز نکش و چُرت بزن. این پدر جیمی ازاوناشه. یه بلایی سرت میاره که به این زودی ها نتونی خونه و رودخونه ات رو ببینی. بنابراین بلند شو و برو بیرون. با اجازه و کمک من برو بیرون و آزاد باش. پاشو که الان خورشید سرمیزنه و دیر میشه.»
عیسی مسیح سرشو به سمت آسمون می چرخونه و به لیندا که سوار غاز کانادایی دور و دورتر میشه نگاه می کنه. لیندا هنوزم می خنده و برامون دست تکون میده. بعد عیسی مسیح بطرف هلی کوپتری که منتظرشه میره و سوار میشه. ملخ هلی کوپتر شروع به چرخیدن میکنه. تاپ-تاپ-تاپ. و من با صدای تاپ- تاپ پنجره، که دیشب بازش کردم از خواب می پرم. باد میاد و لت های پنجره بهم می خورند. فوری پا میشم و با ردای پدر جیمی همه بطری ها و درها و منبر و زمین و خلاصه هرجا رو که دست زدیم پاک می کنم. صدای موسیقی اون فیلم جاسوسی تو سرم میپیچه. خیلی نگران اثر انگشت نیستم. فکر می کنم پلیس اینجا حتی عرضه پیدا کردن رودخونه رو هم تو روز روشن نداره. سیندی و سام رو بیدار می کنم و با هم میریم زیرزمین. یه صندلی زیر پنجره میذارم و در حالی که خورشید سرمیزنه از کلیسا بیرون می ریم. میریم مدرسه تا یک لیوان قهوه بخوریم و گرم بشیم.

دو روز گذشته و من لب به الکل نزدم. بزرگترا میگن الکل و طبالی مثل یخبندون و گُله. یا مثل کوکا و آب یخ. پدر جیمی میدونه من و رفقام مسئول خرابکاری کلیساییم، ولی نمیتونه چیزی رو ثابت کنه. دیشب رفتم پیش پدر بزرگم و ازش خواهش کردم با هم بریم برای عرق گیری (SWEAT LODGE)4. شاید پاک و تمیز بشم. بعد کنار رودخانه نشستم و مدت طولانی طبل زدم.
همه بستگانم آمده اند. من طبل بزرگم و به دوش می کشم و میرم کلیسا و تو ردیف های آخر میشینم. همه برمیگردن و منو نگاه می کنند. تابوت لیندا رو اون جلو، روبروی محراب پهلوی همون منبر که دوشب پیش من از روش موعظه می کردم، گذاشتند. همون روز که ما بسلامت از کلیسا رفتیم بیرون جنازه رو آوردند. همه ساکنان ریزرو برای استقبال به فرودگاه آمدند. همه به تابوت لیندا که از هواپیما بیرون آوردند خیره شدیم و بعد هم دنبال وانت بزرگ و قرمز چیف راه افتادیم و آرام آرام جنازه رو به منزل خواهرم بردیم. این پرقدرت ترین و ساکت ترین مراسمی بود که به عمرم دیدم. همه ساکت و مصمم دنبال جنازه به ردیف قدم زدیم. اونشب هیچکس نخوابید. ولی من خیلی نزدیک نرفتم. کنار رودخونه با پدربزرگم نشستم. طبل زدم و فکر کردم.
پدر جیمی با دوتا پسربچه پامنبری از اتاق وسایل دعا بیرون میاد. همه رو دعا می کنه و بعد از روی انجیل یه چیزایی میخونه و دوباره همه رو دعا میکنه. وقتی این کارا تمام شد، موعظه اش رو شروع می کنه.
«حتما تا بحال همه از فجایعی که علیه این کلیسا در دوشب پیش رخ داده باخبرید. همه بخوبی مرتکبین را می شناسیم.» اونجور که پدر جیمی این حرف رو زد، مطمئن شدم نمیدونه من تو کلیسام. «فجایعی نظیر این جامعه کوچک شما را بازهم بدنام تر می کند. چیزی نمانده بود که مراسم امروز را تعطیل کنم. توهین وارده به کلیسا قلبم را عمیقا جریحه دار ساخته است.» همه سرشونو پایین انداختن ومثل بچه های خطاکار به زمین نگاه می کنند. می بینم که پدر جیمی اصلا حالیش نیست که داره مثل بچه ها با این جمعیت برخورد میکنه.
«کلیسا زیر بازوی شما را گرفته و بسوی روشنایی هدایت کرده است. اما در میان شما کسانی هستند که بازوی دیگر شما را می کشند تا بسوی شیطان برگردید. به شما بگویم که با تغییر راه به جایی نمی رسید. باید مسیر هدایت را که برگزیده اید دنبال کنید و در آن استوار گام بردارید. فریب شیطان را نخورید زیرا او تنها شما را به سوی تاریکی و نابودی رهنمون است. شیطان در صور گوناگون بر شما ظاهر می شود. به شکل بطری، طبالی، رابطه جنسی حرام، و مواد مخدر. مراقبش باشید و خود را در برابر وسوسه هایش مقاوم کنید.» همچنان همه سرشون پایین بود و شرمسارانه به زمین نگاه می کردند. همه، غیر از من که راست نشسته و به پدر جیمی خیره شده بودم.
«لیندا چیچو، در یاس ناشی از تاثیرات الکل و مواد مخدر، به گناه نابخشودنی دست زد. بدون انکه به بزرگی خطایش واقف باشد، جانی را که خدا به او بخشیده بود برداشت و به سویش پرتاب کرد. با اینکار گویی او به چهره رب العالمین آب دهان انداخت. با تاسف باید بگویم این همان رفتاری است که بندگان را از ورود به بهشت مانع می شود.»
متوجه خواهرم شدم. ردیف جلو. دیدم سرش رو بلند کرد تا به پدر جیمی نگاه کنه.
«خیلی فکر کردم در این موقعیت ماتم و اندوه چه برایتان بگویم. هم می دانید که من آدم رُکی هستم و بی پرده نظرم را می گویم. من به تنبیه و سرزنش پدرانه باور دارم. می خواهم به همه شما هشدار بدهم.» عده بیشتری سربلند کردند. پدربزرگ، پسرهای خواهرم، خاله ها و دایی ها. «کاری که لیندا کرده مشمول هیچ بخششی نمی شود.» پدر جیمی با احتیاط ادامه داد. «این کار ترسوهاست.» بازهم تعداد بیشتری سراشونو بالا گرفتند. «بله من به تنبیه پدرانه معتقدم و این حرف ها ممکن است بیرحمانه بنظر آید. اما اگر ما دستورات کتاب مقدس را باور داشته باشیم، برای گناهی که مرتکب شده، روح لیندا باید تا ابد در برزخ اقامت گزیند.» حالا همه سرا رو بالا گرفته و به پدر جیمی نگاه می کنند. «اگر همه شما این حادثه را درس تلخی بدانید، تلخ ترین درسی که اموخته اید، و بقیه عمر را برطبق فرمان انجیل و دستورات عیسی مسیح زندگی کنید، شانس این را دارید که جایگاهی در بهشت بیابید. اما لیندا چیچو بینوا تنها می تواند از کنار دروازه های بهشت به درون آن بنگرد. درست مثل بچه ای که از پشت نرده به درون پارک بازی نگاه می کند ولی اجازه ورود ندارد چون بلیط ورودی خود را گم کرده است. یا باید مطابق دستورات الهی زندگی کنید یا برای مجازات محتوم آماده باشید.»
دیگه نتونستم تحمل کنم. طبلم رو برداشتم و وسط راهرو، همون آخر سالن کلیسا ایستادم. حالا لیندا آنطرف سالن بود و من اینطرف. روبروی هم. همونجا زانو زدم، دستمو بالا بردم و بنگ به طبل کوبیدم. صدای طبل توی کلیسا پیچید. پدر جیمی به من خیره شد. صورتش از خشم آتیش گرفته بود. با صدای بلند داد زد: «جو چیچو، اینجا اجازه کفر و الحاد به هیچ کس نمیدم!» ولی من دوباره چکش طبل رو پایین آوردم و با بنگ بلندی صدای پدر جیمی رو خفه کردم. صدای طبل صاف و روشن توی کلیسا پیچید. مثل ضربان قلب.
یک بنگ دیگه زدم و ریتم گرفتم. ضرب آهنگ رودخونه. آهنگ عزاداری که دوست داشتم. پدر جیمی بسرعت از منبر پایین اومد. وارد راهرو که شد برادرهای لیندا و دایی ها و پدربزرگم جلوش ایستادند و راهش رو بستند. بقیه هم بطرف من آمدند.
همه دور من حلقه زدند و همینکه اولین مویه رو سردادم زانو زدند. فریادم بلند و رسا و از ته دل بود و تا ته رودخانه رفت. بقیه هم با من همراهی کردند و با کوبیدن دست و پا ضرب آهنگ رو دنبال کردند. من بازهم صدام رو بالاتر بردم و هرکس که تو کلیسا بود به حلقه ما پیوست. پدربزرگم دنباله مویه رو گرفت و بقیه هم با ما هم آواز شدند. همه چشم ها رو بستیم و سرها را بالا گرفتیم. طبل زدیم و ناله کردیم. برای اوچاک (UCHAK)، روح لیندا ناله سردادیم تا راحت از بدن آرامش در جلو کلیسا بیرون بیاد و سوار ناله های بستگانش به آرامشگاه ابدیش بره.
پدر جیمی به منبرش برگشت. صورتش سرخ بود و وحشت از چشم هاش می بارید. بعد برگشت و به اتاق وسایل دعا رفت و در رو بست. در حالی که به لیندا فکر می کردم، ضرب آهنگ رو تند کردم. به لیندای کوچولو فکر می کردم که با چکمه های لاستیکی قرمز، که برای پاهاش بزرگ بود، و پیراهن گلدار اینطرف و اینطرف می دوید و صدای خنده هاش نفسم رو بند می آورد. یاد شبی که با من نشست و حرف زدیم و شراب نوشیدیم. یاد آخرین بار که دیدمش و اندوهی که تو چشماش خونه کرده بود. به خواهرم، مادر لیندا نگاه کردم. به من خیره شده بود. با چشم های لیندا. کمی از نور زندگی به اون چشم ها برگشته بود.

پانوشت:

1- دولت های امریکا و کانادا مناطقی را در اختیار سرخپوستان گداشته اند که به ان ها ریزرو می گویند. سرخپوستانی که در این مناطق مشخص و محدود زندگی می کنند از برخی مزایای دولتی استفاده می کنند. این مناطق می تواند بخشی از شهرهای بزرگ امروز یاشد یا مناطقی دور افتاده و پرت.
2- نام تجارتی نوعی شراب است
3- در زبان مردم کِری همان روان مقدس جهانی است
4- بسیاری از سرخپوستان امریکا و کانادا، معتقدند بسیاری از بیماری ها، عادات زشت و اعتیادهای زیان آور را با نشستن در اتاقی در بسته، شبیه سونای امروزی، و عرق کردن در مجاورت بخور گیاهان دارویی خاص و در خود فرو رفتن و دعا خواندن می توان درمان کرد.

Like 🙂
3

در باره «در بین قطارها» نوشته باری کالاهان

BETWEEN TRAINS
BY: Barry Callaghan
از: فلور
«بین قطارها»، مجموعه داستان های کوتاه باری کالاهان روزنامه نگار و نویسنده پرآوازه کانادایی در سال 2008 منتشر شده است. باری کالاهان که بقول منتقدین هرچه جایزه پُرآوازه که در دنیای مطبوعات اهدا می شود را نصیب خود کرده است، در دوران بلند نویسنگی خود «متولد 1937 میلادی» همه صور ادبی را از شعر و داستان بلند و کوتاه تا نشر و روزنامه نگاری را آزمود و در همه چهره ای موفق و آگاه از خویش نمایاند. نثر تلخ و طنز آمیزش تاریکی های روان انسان را به نمایش می آورد و هراس می افکند. مجموعه کارهایش که در وصف یهودیان تورنتو است، آن ها که تجربه اردوگاه های مختلف نازی را داشته اند، براستی خواندنی است. در این مجموعه داستان قطعات زیبایی به نبردهای وحشیانه بالکان اشاره دارد. به ماجرای دردناک بوسنی و هرزه گوین، صربستان و کوزووا. قطعه کوتاهی را که ترجمه کرده ام یکی از آن هاست. شاید گفتگو درباره اردوگاه های یهودیان در دوران جنگ دوم یا خشونت های غیرقابل تصور طرفین درگیر در نبردهای بالکان بنظر گروهی قدیمی و تکراری باشد. اگر چه در کل این باور شک است اما علاوه بر آن باید توجه داشت که هرگاه یک انسان قادر به کاری باشد، هرکاری، همه انسان ها به آن کار قادرند. وحشت از این حقیقت مرا وا می دارد که باز سراغ این نمونه های خشونت افسارگسیخته بروم و در سایه تاریک آن ها روان خود را بکاوم.

خیاطی

بعد از بمباران، در زیر آسمان ابرآلود، و در حومه شهر کوچک بیبیک (Bibic)، آن ها از کنار خانه های روستایی نیمه ویران گذشتند و وارد جاده خاکی شدند. هیچکس در اطراف به چشم نمی خورد. تنها یک سگ ولگرد هراسان و پیرزنی تنها را دیدند که کنار جاده، در حالی که شال سیاهی دور خودپیچیده بود، روبروی دکان نیمه سوخته ای روی صندلی شکسته قرمز رنگی نشسته بود. شش یا هفت چرخ خیاطی قدیمی پایه دار بیرون دکان افتاده بودند.
«بقیه کجایند؟»
«پسرهامان؟ آن ها رفته اند. آن ها خیاط هایی بودند که با این ماشین ها کار می کردند.» پیرزن چنین ادامه داد: «سربازانی که از میان دره می آمدند می خواستند بدانند کدامیک از خیاط های ما همان شاعر است. و هنگامی که پسرها سکوت کردند و پاسخی ندادند، یکی از مردان تفنگ بدست دهان همه را با سوزن دوخت.»
«آیا پسران گفتند اینکار را که کرده است؟ تفنگ بدستان از کدام دارو دسته بودند و فرماندهشان که بود؟»
«نه، دهانشان را دوخته بودند.»

Like 🙂
4

Three Day Road مسیر سه روزه

Three Day Road
مسیر سه روزه
نویسنده: ژوزف بویدن

ترجمه: فلور

بتازگی کتابی از ژوزف بویدن نویسنده کانادایی نیمه سرخپوست، نیمه ایرلندی خواندم که برنده چند جایزه معروف ادبی امریکایی و کانادایی شده است. کتاب در سال 2005 منتشر شده و خیلی تازه نیست ولی من تازه پیدایش کردم و خواندم. از این نویسنده دو کتاب داستانی دیگر و تعداد بیشتری کتاب های تحقیقی منتشر شده است. کتاب های داستانیش، بجز “مسیر سه روزه” شامل یک مجموعه داستان کوتاه بنام “یک دندان” (Born With a Tooth) و “در میان سروهای تاریک” (Through Black Spruce) است که هردو زیبا و خواندنی هستند. بنظر من بویدن باوجود انکه به میراث فرهنگی و قومی خود می بالد، و مفتخر از نیمه سرخپوست بودن خویش است، ضعف و قوت های مردمان کری (Cree) را به زیبایی توصیف می کند.
قوم کری که پرجمعیت ترین تیره سرخپوستان کانادا هستند در شمال ایالت آنتاریو و در سواحل جنوبی خلیج هودسون (Hudson Bay) در کنار رودخانه مووس (Moose River) و شهرهای کوچک و ریزرو مووس فاکتوری(Moose Factory) و مووسانی(Moosonee) زندگی می کنند. شرحی که بویدن از زیبایی خشن طبیعت و تلاش زنان و مردان و کودکان کِری برای بقا می دهد براستی حیرت انگیز و زیباست.
واقعیت این است که بسیاری از ما بومیان امریکا را بدرستی نمی شناسیم و جز چرندیات فیلم های جان وین تصور دیگری از آنان نداریم. مطالعه زندگی روزمره، باورها و اعتقادات هر قوم راه را برای ایجاد ارتباط و دوستی بیشتر میان مردم جهان می گشاید. بخصوص مطالعه زندگی و باورهای مردمانی که در همسایگی آن ها زندگی می کنیم و در سفره آنان شریکیم.
برای آشنایی بیشتر ترجمه بخش کوتاهی از داستان بلند “مسیر سه روزه” Three Day Roadرا برایتان می نویسم.
داستان مربوط به دو دوست جوان و بسیار نزدیک کِری است که در جنگ اول جهانی شرکت می کنند. این دو تک تیرانداز های ماهری هستند و در میدان نبرد قهرمانی ها می کنند. تنها یکی از آندو، خاویر، زنده برمی گردد و خاله اش که تنها شمن باقیمانده قبیله است او را با قایقش به سرزمین پدری باز می گرداند. همه داستان در واقع خاطرات این دو است در مسیر این سفر سه روزه. خاویر و خاله اش با یادآوری و واگویی این خاطرات در تلاش تسکین آلام و درمان بیماری های روحی و جسمی خاویر هستند.
بویدن کتابش را به احترام سربازان بومی و سرخپوست که در جنگ های جهانی شرکت کرده و شجاعانه جنگیده اند نوشته است.

NOOHTAAWIY
پدرم
آب رودخانه صبح های زود تیره و تار است. باید خورشید بیرون آید و آب را گرم کند و آن را به رنگ چایی در آورد. پدرم سربسر من و خواهرم که خرگوش صدایش می زدیم می گذاشت و می گفت وسط تابستان به رنگ رودخانه در می آییم و زمستان چنان رنگ می بازیم که ممکن است در میان برف ها ناپدید شویم. مثل کارمندان رنگ پریده شرکت تجاری خلیج هودسون(HUDSON BAY COMPANY)
ما به چهره قهوه ای رنگ مادرم نگاه می کردیم که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد و به پدرم که لبخند می زد. پدرم آخرین قصه گوی بزرگ قبیله بود. آنقدر آهسته و آرام قصه می گفت که باید بسیار نزدیک به او می نشستی تا بتوانی سخنانش را بشنوی. آنقدر نزدیک که بوی نوارهای چرم گوزن را که مادرم در میان موهایش بافته بود حس می کردی. و بوی بدنش را که مانند بوی باد بود. همیشه فکر می کردم او تمام تابستان قصه می بافد. کلامش همچون توری نامرئی بود که در شب های سرد و بلند زمستان روی ما می انداخت و همه را بسوی خود می کشید. بسوی خود و بسوی یکدگر تا در گرمای نزدیکی با هم زمستان را بسرآوریم. گاهی قصه هایش تنها مایه امید و میل به زندگی ما بودند.
***
برف آنقدر روی زمین مانده بود که گویی بخشی از پوست و گوشتمان شده بود.
خاویر، این مربوط به خیلی پیش از تولد توست، مربوط به روزهایی است که من هنوز دختر بچه ای بیش نبودم. آن سال سی آنیشناب در مسیر تله های زمستانی با هم زندگی می کردند. (ANISHNABE کلمه ای مربوط به زبان سرخپوستان کری به معنی اولین یا اولین مردمان که غالبا به معنی مردمان خوب یا کسانی که در مسیر درست گام برمیدارند بکار می رود. ولی امروزه سفید پوستان به منظور تحقیر سرخپوستان کری بکار می برند.) البته نصف آن ها بچه ها بودند. زمستان های گذشته را با نفراتی بسیار کمتر از این توانسته بودیم بسر آوریم. ولی این زمستان چاره ای نبود. سه شکارچی را پاییز گذشته از دست داده بودیم. دو تا را پلیس دولتی برده بود و یکی هم قربانی مشروب های تقلبی شرکت تجاری خلیج هودسون شده بود. خانواده های آن ها به یاری قبیله نیازمند بودند.
من دختر جوانی بودم که در بیداری رویاهایی می دیدم که نشان از فرارسیدن مشکلات انبوه در زندگی همه بود. دردهایی تیز و برنده که چون تیرهای یخی بر شقیقه ام فرود می آمدند و چنان آزارم می دادند که برزمین می غلطیدم و بخود می پیچیدم. جزخواهرم، خرگوش، دیگر کودکان از من کناره می گرفتند. از نطر آنان من دیوانه بودم. اگرچه چیزی به من نمی گفتند. من کشیده و استخوانی بودم با موهای سیاه و بلندی که اجازه نمی دادم مادرم گره های آن را با شانه بگشاید. اگر بچه ها مرا دیوانه می پنداشتند، برای من چه اهمیت داشت؟ تنها به حماقت همه آن ها می خندیدم.
پاییز خوبی داشتیم. شکار غاز و مرغابی عالی بود. چند خانواده بیور(BEAVER) هم بدام افتاده و برای زمستان آماده شده بودند. شکار گراس (GROUSE) و استورژن (STURGEON) بهتر از این نمی شد. ولی اثری از موس (MOOSE) ها نبود . پیرزن های قبیله سر تکان می دادند و می گفتند بدون شکار موس، زمستان همه از گرسنگی خواهیم مرد. من؟ من فکر می کردم که همان گفتگو های همیشگی پیرزنانه است. آرزوهای حریصانه. نشسته اند و درحالی که پوست گوزن می جوند و چایی می نوشند شگون بد می زنند و نفرین ها را بسوی همه ما می خوانند. در حالیکه هوای سرد و بیرحم سرزمین های شمالی حاشیه دریاچه بزرگ شورآب، همان که WEMISTIKOSHIW ، سفیدها، خلیج هودسون می نامندش، وقتی از راه رسید، چنان زمان و زمین را به لرزه خواهد آورد که حتی نفرین ها هم تاب مقاومت نداشته و خواهند گریخت.
اوایل زمستان، وقتی فصل وزش بادها رسیده بود، شکارچیان قبیله، چشم دریده و یخ زده از راه رسیدند و به پدرم گزارش دادند که هیچ اثری از حیوانات نیست. حتی رد پایی هم از آنان بچشم نمی خورد. همه با نگرانی دور آتش نشستیم. من همه چیز را می دیدم زیرا در گوشه ASKIHKAN ، پناهگاه زمستانی، زیر پوستین پدرم، خاموش و مراقب، مثل لینکس LYNX گرسنه ای مخفی شده و نظاره می کردم.
هنوز یک ماه نگذشته بود که همه با استیصال دنبال خوراکی می گشتیم. زنان پوست سیاه کاج TAMARACK جمع می کردند و برف قطور را در پی سرخس های پیچ دار FIDDLEHEAD می کاویدند. مردها هم همچنان به دام هایی که نهاده بودند سر می زدند و در پی شکار می رفتند. اما دست خالی و با چشمانی نگران باز می گشتند که مایه هراس ما کودکان می شد.
من به سنی رسیده بودم که دوران مراسم توت فرنگیم باید برگزار میشد. وقتی زنان فامیل مرا تمام روز در ASKIHKAN نگاه می داشتند و با من درباره اولین قائدگی صحبت می کردند. آن ها سعی داشتند با شرح حکایت، دعا و نیایش، و نصایح و تجربه های گوناگونشان مرا برای این رخداد مهم زندگیم آماده سازند. تنها تا بهار وقت داشتم تا مانند کودکان دیگر به جست و خیز بپردازم. اما من تحمل زنان فامیل و سخنانشان را نداشته ترجیح می دادم نزدیک پدرم بنشینم و کارهای او را نظاره کنم.
وقتی گفتگو به آنجا کشید که بزودی مجبور به جوشاندن کفش ها و خوردن آن ها خواهیم شد، گروهی شکارچی با جنازه خرس کوچکی از راه رسیدند. پاهای خرس را به چوب بلندی که روی شانه دونفر حمل می شد بسته بودند و هیکل یخ زده اش آویزان بود. برخی از کهنسال ها از قبیله خرس بودند و از دیدن جنازه یخزده برادر خود به هراس افتادند. به چه جراتی خواب زمستانی برادران را آشفته بودند؟ که جسارت کرده بود خرس خفته ای را در خوابگاه زمستانیش مورد هجوم و آزار قرار دهد؟ شکارچیان شکار خود را یکراست نزد پدرم آوردند. من زیر پوستینش خزیدم و به گفتگویش با شکارچیان گوش سپردم که از آنان چگونگی یافتن پناهگاه خرس را جویا می شد. و اینکه چطور در برف عمیق آن جایگاه را شناسایی کرده و راه ورودش را یافته بودند.
ماریوس، بزرگترین شکارچیان، گفت: «رد پایش را دنبال کردیم.» پدرم با سردرگمی به او نگاه می کرد ولی ساکت بود و سخنی نمی گفت. ماریوس ادامه داد: «اول گمان خطا بردیم. اما روز بعد باز آن ها را دیدیم. گویی برای نشان دادن خود آمده بودند. در پی آن ها رفتیم.» پدرم و چهار شکارچی برای مدتی طولانی سکوت کردند و به جرقه های آتش خیره شدند. «ردپاها تا نزدیک پرتگاهی کنار رودخانه یخ بسته ادامه یافت و ناپدید شد.» ماریوس پس از مدتی ادامه داد.
پدرم همچنان منتظر بود.
یکی از شکارچیان جوان، نسنجیده میان صحبت دوید که: «ناگهان قطع شد. رد پاها را دنبال می کردیم که ناگهان وسط محوطه بازی ناپدید شدند.» بقیه به او خیره نگریستند.
ماریوس، گویی که شکارچی جوان دهانش را باز نکرده بود، ماجرایش را پی گرفت: «احساس کردیم به پناهگاهی راهنمایی شده ایم. ورودی آن را در کناره دیواره صخره می دیدیم ولی رد پاها خیلی به آن مانده متوقف شده بودند. کاملا واضح بود که از پاییز کسی وارد یا خارج از پناهگاه نشده بود. ما راه خود را بداخل آن گشودیم و خرس خفته را بسرعت شکار کردیم. می توانستیم بی اعتنا از کنارش بگذریم ولی خیلی گرسنه بودیم.» پدرم بی آنکه کلامی بگوید سری تکان داد و دوباره همه به آتش خیره شدند.
من به خرس که در وسط میله چوبی آویزان بود نگریستم. پاهایش را محکم بسته بودند. پوزه اش بسوی زمین آویزان بود و زبانش بیرون آمده بود. معمولا شکارچیان بلافاصله پس از صید، شکار خود را پوست کرده و به چهار بخش تقسیم می کردند، اما اینبار متفاوت بود. یخ خرس نزدیک آتش شروع به ذوب شدن کرد. بوی ادرارش را استشمام می کردم. از آنجا که نشسته بودم میدیدم که خرس شکار شده خیلی بزرگتر از من نیست.
شکارچی جوان دوباره به سخن آمد: « هیچ اتفاق جالبی نیست.» اسمش میکا بود. زن زیبایی داشت که اولین فرزندش را همین تابستان بدنیا آورده بود. من از میکا خوشم می آمد و هروقت می دیدمش قرمز می شدم.
پدرم پس از مدتی گفت: «سوال اساسی این است که باید گرسنگی بکشیم یا حیوان شکار شده را بخوریم؟ اگر تا فردا نتوانستیم شکار تازه ای بیابیم، تکلیف خودبخود معلوم است.»
به این گفتگو گوش می دادم و باد، باد جوان و قدرتمندی که پیشقراول طوفان بود، خود را با شدت به دیواره پناهگاه زمستانی ما می کوبید. حتی من هم می توانستم مطمئن باشم هیچ شکارچی تا فردا نمی تواند برای شکار بیرون برود.
غروب روز بعد پدر و مادرم مشغول آماده کردن خرس شدند. معمولا کار قصابی و پوست کردن جانوران را بیرون و در هوای باز انجام می دادیم، اما خرس فرق می کرد. او برادر ما بود و در نتیجه بداخل پناهگاه دعوت شد.

Like 🙂
2

جی بر کراو JAYBER CROW

جی بر کراو JAYBER CROW
رمانی از ویندل بِری WENDELL BERRY
معرفی و ترجمه: فلور
ویندل بری نویسنده و فعال سیاسی ضد جنگ امریکایی در 1934 در ایالت کنتاکی در خانواده ای زمین دار و کشاورز چشم به جهان گشود. او که از فعالان سیاسی ضد جنگ، استاد دانشگاه، سخنران و دریافت کننده جوایز بسیاری است معتقد است مایه دوام و سلامت یک جامعه این است که افراد ان بشدت در کنار هم باشند و نیروی خود را صرف پیشرفت همگانی کنند. به باور او این کاملا مغایر راهی است که جامعه امریکا بعنوان سردمدار پیشرفت های مدرن، البته از نوع غربی آن، پس از پایان جنگ دوم جهانی در پیش گرفته است. او عمیقا بر این باور است که راهی که دولتمردان امریکایی برای مردم خود دیکته می کنند حتما به “ترکستان” ختم خواهد شد. می توانید در باره کارها و نظراتش در سایت های مختلف اینترنت بیشتر تحقیق کنید.
در اینجا من تنها ترجمه بخش بسیار کوتاهی از دو فصل مختلف کتاب جی بر کراو او را، به رسم معرفی و جلب توجه دوستان علاقمند آورده ام. امید که خوشتان بیاید.
جی بر که نام اصلی او یونس است تنها سلمانی مردانه در پورت ویلیام را اداره می کند. او که از کودکی یتیم بوده و در یتیم خانه وابسته به کلیسا بزرگ شده است، افکار و اعتقادات جالبی دارد. و اگرچه هیچ کس را در پورت ویلیام ندارد و صاحب هیچ ثروتی نیست، اما پورت ویلیام را بشدت دوست دارد و به ساکنان آن مهر می ورزد. بخش گسترده ای از کتاب گفتگوهایی است که جی بر با خود دارد و کند و کاوی است که در روح او می گذرد.

دوران تاریکی ها
اگر می خواستید پورت ویلیام را روی نقشه پیدا کنید، باید نقشه خیلی بزرگی می کشیدید. در نقشه رایج بزرگ راه های ایالتی، پورت ویلیام از نقطه ای که نشانش می داد هم کوچکتر بود. برای رهبران جهان، ان ها که سر نخ های قدرت را بدست داشتند، ما اهالی پورت ویلیام در فضایی به مراتب کوچکتر از نقطه ای که در آخر جمله می گذارند به دنیا می آمدیم و درگیری های خود را با دنیا پیش می بردیم. بنا براین بدیهی است که هیچیک از آن ها برای پیش برد نظرات و برنامه های جهانی خویش با اهالی پورت ویلیام مشورت نمی کردند.هزاران نفر از رهبران کشور و ایالت،اعضای کابینه، هیئت مدیره کارخانجات و موسسات مالی، دانشجویان و دانشگاهیان، هیئت مدیره و رهبران کلیسا، می آمدند و می رفتند بدون آنکه نامی از پورت ویلیام و مردمش به گوششان رسیده باشد. و آیا چند تا از این مکان های بی نام و نشان در جهان هست؟ می شود گفت جهان اصولا موزاییکی است متشکل از همین جاهای کوچک و بی اهمیت. و در چشم مدیران و رهبران جهان این مکان های بی نام و نشان به روی هم جمع نمی شوند و جای بزرگ و مشخصی را نمی سازند. آنها فقط مجموعه ای اعداد و ارقام و حرف و کلمه می سازند.
شهر کوچکی مثل پورت ویلیام در این دوران به مردی شباهت دارد که روی سراشیبی یخ زده ایستاده. و در حالی که بشدت در تلاش حفظ خویش است اما هر لحظه بیشتر به ته دره می لغزد. او نه تنها مجبور است با کمبودهای روحی و اخلاقی محلی، با نادانی و بی خبری، با بلایای طبیعی و قحطی و گرسنگی ناشی از آن بجنگد که باید با آن مشکل جهانی، همان که “اخبار” نیز می خوانیمش نیز مقابله کند.
گرفتاری اینجاست که اهالی پورت ویلیام نمی توانند همانگونه که دنیا در بی خبری از آنان بسر می برد، دنیا و رهبرانش را ندیده بگیرند. قدرقدرت های جهانی در شهر کوچک ما شناخته شده اند و اخبار نفوذ و قدرتشان از طرق مختلف به پورت ویلیام می رسد. هرچند امروزه تمام تلاش این قدرتمداران در جهت نابودی و اضمحلال پورت ویلیام های بین المللی است. حتی گاهی ساکنان این شهرهای بی نام و نشان خود نیز مشتاق نابودی خانه و زندگیشان هستند. اما همیشه بخوبی می دانند که تصمیمات بی احساسانه ای که در پایتخت ها و نشست های بین المللی گرفته می شود، برای آن ها درد و رنج و گرفتاری به ارمغان می آورد.
اخبار جنگ دوم جهانی با ما چنین کرد. جنگ دوم جاهایی مثل پورت ویلیام را جز در چشم اهالی خود آن جاها بزرگتر و مشخص تر نکرد. ما، ساکنان پورت ویلیام پیرامون خود را با دقت نگریستیم و دریافتیم هرچیز با ارزش که فراهم آورده ایم در آستانه نابودی است.
در سال 1942 من بیست و هشت ساله بودم و ظاهرا می بایست پاسخ برخی از سوالات اساسی زندگیم را یافته باشم. اما جنگ همان کاری را با افکار من کرد که خیش با زمین کشاورزی می کند. پیرتر از آن بودم که جنبه های قهرمانی و ماجراجویی جنگ فریبم دهد. آنگونه که جوان ترها را می فریفت. بیشتر وقت ها فقط می ترسیدم. برای خودم، برای پورت ویلیام و برای جهان. این ابر تاریک هراس به تنهایی خفه کننده بود و تازه فکر اینکه چرا جنگ پیش آمده و چرا باید در نبرد شرکت کرد هم بر شدت آن می افزود. وقتی جوانتر بودم، با توجه به آنچه شنیده و خوانده بودم، با توجه به عکسهای فراوانی که دیده بودم، جنگ را نیروی سیاه و هراسناکی می دانستم همچون گردبادهای غیرقابل کنترل، که ناگهان به سرزمینی یورش می برد و پس از درهم شکستن و نابودی زمین، انچه به جای می گذارد تخته سنگ های معلق، خانه و مزرعه درهم شکسته، گیاهان در هم فرو پیچیده و مرده و انبوه اجساد بیگناهانی است که هر پاره شان در جایی افتاده است. این جنگ هم مانند جنگ پیشین میدان زورآزمایی ماشین برعلیه مردم و خانه و زندگیشان بود. عادلانه یا ظالمانه دانستنش در نتیجه آن تعییری ایجاد نمی کرد. در سیاهی و ویرانی جهان. این واقعیت جنگ کنونی بود و البته واقعیت همه جنگ ها. بُعد تاریک و هیولاوار انسان می آمد تا شهرهای کوچک و ساکنان سخت کوشش را بکوبد و از میان بردارد بدون اینکه حتی زحمت پرسیدن نام آن ها را بخود بدهد. و بی تردید سبب می شد که پورت ویلیام بترسد، خون بدهد، خانواده هایش به عزا بنشینند، و امیدهایشان نابود شود.
بخوبی می دانستم که نبرد تازه خیلی هم تازه نیست. همان جدال قدیمی است که دوباره بازگشته. سبب بازگشت آن چیست؟ به گمان من بازگشته زیرا مردم در دوست داشتن یکدگر شکست خورده اند. در دوست داشتن دشمنان خود شکست خورده اند. خوشحال بودم که مدرسه کشیش شدن را خیلی وقت پیش رها کرده ام. وگرنه باید در میان مردم براه می افتادم و وانمود می کردم عیسی مسیح هیچگاه بما نگفته دشمنانتات را دوست بدارید.
اندیشیدن به این سفارش حکیمانه که دشمنانتان را دوست بدارید بخودی خود در تعارض با جنگ است. حتی مجبور به اجرای آن نیستی. مجبور نیستی دشمنانت را واقعا دوست بداری. فقط کافی است به آن فکر کنی و پورت ویلیام روی نقشه جهان بزرگ و مشخص می شود. چهره اش را می بینی و در شادی و اندوهش شریک می شوی.
هرچه می کوشیدم نمی توانستم بین جنگ و پورت ویلیام رابطه برقرار کنم. پورت ویلیام جنگ نیافریده بود. پورت ویلیام گاهی دعوا مرافعه راه می انداخت. گاهی بزن بزن هم می کرد، ولی هرگز، هرگز جنگ نمی آفرید. برای آفرینش جنگ قدرت لازم است و سازماندهی و رهبری، مقدار زیادی مهارت و نبوغ، و البته پول فراوان و بادآورده. مسلما در جنگ درست مثل بازی های سیاسی پورت ویلیام محکوم به تحمل ناکامی هایی بود که خود سهمی در آفرینش آن ها نداشت. سال هاست که ریزبینانه برسی می کنم و هنوز نمی توانم غیر از مرگ و ناکامی رابطه ای میان پورت ویلیام و جنگ بیابم. تنها مرگ و ناکامی. در مورد اشتراکات پورت ویلیام و ایالات متحده هم درمانده ام. بنظر می رسد “ملت” تنها یک ایده است در حالیکه پورت ویلیام چنین نیست. شاید میان شهرها و روستا های کوچک و ایده های بزرگ هیچ رابطه مشترکی نیست. گمان می کنم نباشد.
آیا فکر می کردم سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن دشمنانشان هستند؟ البته که نه. اصولا سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن هیچ چیز نیستند. آیا گمان می بردم دوست داشتن دشمنان بر طول عمر بشر می افزاید؟ مثلا آنان که دشمنانشان را دوست دارند سال های بیشتری زندگی خواهند کرد؟ البته که نه.
آیا این جنگ عادلانه ای بود؟ برای بشریت خوب بود؟ می دانستم که امکان ندارد. که حتما نیست. آیا اجتناب پذیر بود؟
این را نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم.

دوران فروپاشی
آسی کیت در بهار 1961 مرد. حالا که به آن فکر می کنم می بینم مرگ او در حقیقت آغاز دوران دشوار دیگری برای پورت ویلیام بود. و البته برای همه شهرهای کوچک و بی نام و نشان مثل آن. هنوز و مثل همیشه پورت ویلیامی ها با “اخبار” کلنجار می رفتند. اخبار محلی فقط حرف بود. واگویه های پایان ناپذیری مردمی که از نگریستن به شهر خود و گوش دادن به آن سیر نمی شدند. اما اخبار دیگر، اخبار جهان، بنظر می رسید تنها حول دو محور در چرخشند. جنگ و اقتصاد.
می دانم که گروهی با برجسته کردن این دو و محور قرار دادنشان موافق نیستند. اما هر چه می گذرد “جنگ” و “اقتصاد” بیشتر چهره فرمانروایانه و بلامنازع خود را نمودار می سازند. تردید نداشتم جنگ همان یگانه جهنمی است که همواره روشن و آماده، جهان را زیر نظر دارد. همیشه در زیر خاکستر منتظر است تا شعله برافروزد. ملت ها نیز بخوبی این را می دانستند و به همین سبب همواره برای زمان شعله ور گشتن آتش جنگ هزینه های کلان می کردند و سلاح و سرباز آماده می ساختند. زمانی که می دانستند دیر یا زود خواهد رسید.
از آن گدشته چنین بنظر می رسید که “جنگ” و “اقتصاد” رابطه خویشاوندی نزدیکی هم با هم دارند. آن ها دوقلو های سیامی زمان ما بودند. با لباس های یکسان و سرهای بهم پیوسته، هر لحظه آماده بودند تا به محض آماده شدن موقعیت به یکدیگر بپیوندند و یکی شوند. جنگ بهترین بستر رشد برای اقتصاد بود. همیشه نوعی میهن پرستی پُر آب و رنگ به جنگ پیوسته بود که باعث افزایش آبروی اقتصاد می شد. بقول تروی چاتام (یکی از ساکنان پورت ویلیام)، پول توی جنگ بود. بماند که تروی چاتام خودش ابزاری در مشت اقتصاد بود. مثل سرب که در ساخت قلم لازم است یا در ساخت اسلحه. وقتی کاملا مورد بهره برداری قرار گرفت، وقتی تاریخ مصرفش به پایان رسید، به گوشه ای پرتاب می شد. اقتصاد به هیچکس فرصت دوباره ای نخواهد داد.
وقتی می گویم پورت ویلیام دور جدیدی از سختی ها را دردهه 60 آغاز کرد، منظورم آن نیست که وارد دورانی متلاطم و طوفانی شد و با سلامت راهش را به یک هوای پاک آفتابی گشود. نه. منظورم آن است که وارد مرحله ای شد که پایانش مرگ و نیستی او بود. اگرچه آن روزها هنوز وقت داشت و شانس خود را کاملا از دست نداده بود. و در این جا، بقول معروف همراه با تاثر برای فنا و نابودی این جامعه کوچک و منسجم و برادرانه به عوامل گوناگون نابودی آن بشدت معترضم.
ممکن است بگویید من هم پیرمرد عقب نگر دیگری هستم که با هر نوع پیشرفت و ترقی و تغییر مخالفم. اما باید بدانید که خودم هم این احتمال را با دقت بررسی کرده ام و اکنون آماده ام تا توسط هرکس که به جامعه ای منسجم و برادرانه معتقد است مورد نقد قرار بگیرم. توسط هرکس که بتواند به من ثابت کند چطور ممکن است با انهدام و فروپاشی جوامع منسجم و برادرانه دنیا به جلو حرکت کند و جای بهتری برای زندگی شود.

Like 🙂
2

سلمان رشدی و «خشم» او


از: فلور

سلمان رشدی نویسنده هندی الاصل انگلیسی را همه دنیا می شناسند، البته به لطف و مرحمت ایت الله خمینی و ژنرال ضیاء الحق. ماجرای پر آشوب “آیات شیطانی” او و جوایزی که برای سرش تعیین شد، از همان سال ها تکلیف او و نویسندگان ایرانی را برای همیشه معلوم کرد. روشن است که شهرت و ثروت سهم سلمان رشدی و بقیه اش نصیب نویسندگان ایرانی شد. این نویسنده سرشناس اکنون در امریکا بسر می برد و به تدریس مشغول است. لیست کتاب های او و جوایز بیشماری را که برده اند در سایت های مختلف اینترنتی می توان یافت.
شخصا نوشته هایش را بسیار می پسندم. نویسنده ای دانا و تواناست. احاطه اش به تاریخ و ادبیات کهن دنیا اعجاب برانگیز است. این دانایی به او امکان گشت و گذار در دنیای بی آغاز و انجام خرد بشری می دهد و حاصل آن تقریبا همواره داستانی منحصر بفرد است. خواندن آخرین اثر او ” Luka and the Fire of Life”  را به همه توصیه می کنم.
برای آشنایی بیشتر با این نویسنده توانا و شهیر، ترجمه یک صفحه از کتاب “خشم، fury ” او را که در سال 2001 منتشر شده برایتان می نویسم. اعتراف می کنم که ترجمه کاری از او برای من به هیچ وجه آسان نبوده و نیست و یافتن مترادف های فارسی برای بیان پیچیدگی های کلام او خود چالشی بزرگ است. امید که لذت برید.
باید بگویم که قهرمان داستان، پروفسور مالک سولانکا، بتازگی در پی مشکلاتی شخصی از لندن به نیویورک آمده است.

«یک تغییر مسیر لازم بود. داستانی که به پایان می آورد شاید همان نبود که شروع کرده بود. بله! باید آستین ها را بالا می زد و زندگیش را از نو آغاز می کرد. تغییراتی را که در زندگی آرزو می کرد باید خودش شروع می کرد و پیش می برد. باید از این فضای نامناسب و بیمارگونه بیرون می آمد. چطور ممکن بود به خود قبولانده باشد که پناه بردن به این قصر افسانه ای با پول بنا شده بتواند به تنهایی مایه نجات او شود، این گاتهام سیتی “ Gotham city  ” که روز تا شب ژوکرها و پنگون ها در آن به چپاول مشغولند و هیچ اثری از بت من “Batman” یا حتی رابین “Rabin” در آن نیست تا شاید بتواند نقشه های پلیدشان را خنثی کند؛ این متروپلیس “Metropolis ” ساخته شده از کریپتونیت “Kryptonite” که هیچ سوپر منی “Superman” جرات نزدیک شدن به ان را ندارد؛ جایی که ثروت با دارایی اشتباه می شود و لذت تملک را عین شادمانی تصور می کنند؛ جایی که برای مردم چنان زندگی پر آب و رنگی مهیاست که واقعیات زنده و خشونت های زندگی حقیقی مجالی برای نمود نمی یابند و بسرعت لاپوشانی می شوند؛ و جایی که روح و روان انسان ها آنقدر به تنهایی سرگردان گشته اند که حضور یکدگر را از یاد برده اند.
این شهر که نیروی الکتریسیته مشهورش گویی تنها به سیم خاردارهایی برق می رساند که مرد را از مرد، زن را از زن و بطور کلی انسان را از انسان جدا نگاه می دارند.
امپراطوری روم بخاطر فترت و سستی جنگاورانش شکست نخورد. برای این فروپاشید که مردمانش چگونه رومی بودن را از یاد برده بودند. آیا ساکنان این روم امروزی از همتا های باستانی خود نیز ناآگاه ترند؟ آیا ممکن است بکلی فراموش کرده باشند که به چه چیز و چگونه باید ارزش گذاشت؟ یا شاید هیچگاه نیاموخته اند؟ آیا همه امپراطوری ها بی لیاقتند یا این یکی بخصوص اینقدر نادان از آب در آمده است؟
آیا هیچ کس در این تلاش دیوانه وار برای مال اندوزی بیشتر، حتی لحظه ای بفکر کاوش و استخراج ذخایر قلب و روح انسانی نیست؟ آه، امریکای رویایی! آیا سرنوشت تمام کوشش های انسان بسوی تمدن باید در گودال بی انتهای پرخوری و مزخرف گویی، در رستوران های گران قیمت “روی راجرز” و “پلنت هالیوود”، و در روزنامه های “یو. اس. آ. تودی، USA Today” و “ای، !E” نابود شود؟ یا در غار تاریک و ژرف حرص و آز بازی های چند میلیون دلاری و یا تجارت همواره سودآور وقاحت نگاری های بی مرز؟ شاید هم روی صندلی های اعتراف ریکی و اوپرا و جری(1)، که میهمانانشان پس از خاتمه نمایش با دندان گلوی یکدگر را نشانه می روند؟ یا در مرداب مزخرف گویی های فیلم هایی نظیر “احمق و احمق تر، dumb-and-dumber” که جوان تر هایی را نشانه رفته که در تاریکی نشسته اند و زوزه های جاهلانه خود را به سوی روشنایی پرده نقره ای سر می دهند؟ یا حتی پشت میزهای غیرقابل دسترسی رستوران های “جین جرج فون گریشتن، Jean-George Vongerichten ” و آلین دوکاس، Alain Ducasse ” ؟
سر جستجو برای یافتن کلید گمشده درهای قفل شادمانی های بی انتها چه بلایی امده است؟ چه کسی شهر روی تپه (2) را ویران ساخته و بجای آن صندلی های الکتریکی کارگذاشته، همان هایی که سوداگران مرگ دموکراسی فراهم کرده اند و ورود برای همه از پیر و جوان، گناهکار و بیگناه، و دیوانه و عاقل آزاد است؟ چه کسی بهشت را درهم کوبیده و بجایش پارکینگ چند طبقه ساخته است؟ چه کسی چارلتون هستون را از قفس رهانیده و سپس با حیرت می پرسد چرا به کودکان شلیک می شود؟
آه، شما گالاهاد(3) های یانکی(4)، Yankee Galahads ، لنسلات(3) های هوزیِر،( Hoosier Lancelots(4  ! شما پارسیفال های میدان بورس، (3)Parsifals ! چه بر سر میز گِرد خود آورده اید؟
احساس می کرد سیلی وجودش را در خود غرق می کند. اجازه داد غرق شود. این که امریکا او را فریفته و بدامش انداخته بود، واقعیت داشت. به هرچه در این محبوب حمله می کرد باید در خویشتن نیز می جستش و می زدودش. همه آن ها این معشوق را چنین دلربا کرده بوند و حال چنین برای ابد از همه روی پوشانده بودند. حالا همه دنیا امریکایی شده بودند یا لااقل به امریکایی زدگی مبتلا بودند. هندی ها، ایرانیان، ازبک ها، ژاپنی ها و حتی اهالی لی لی پوت. امریکا زمین بازی همه بود. قوانین بازی را تعیین می کرد، داورانش را همه می پذیرفتند و با صدای زنگ پایانش بازی را تمام می کردند.
حتی امریکا ستیزهای معروف، در نهان، دلشان برای امریکایی شدن لک می زد. بخوبی می دانستند که این یگانه بازی در جهان است و موضوع امریکا تنها مشغله و تجارت با ارزش بین المللی است. بنابراین مالک سولانکا با احترام کلاه از سر برداشته و در راهروهایش می گشت و در انتظار لقمه ای از خوان نعمتش التماس می کرد. ولی این دلیل نمی شد که نتواند در چشمان محبوبش خیره شود و او را چنان که هست ببیند. آرتور شاه سقوط کرده بود، اِکسکالیبر،( Excalibur (5 گم شده بود، و مُردِرِد سیاهکار, ( Mordred (6  برتخت نشسته بود. و در کنار او خواهر جادوگرش مورگان لِ فی،(  Morgan le Fay(7  ملکه بی رقیب کاملوت ( Camelot (8 بود.»

——————————————————————————————————–

1: Ricki, Oprah, Jerry هرسه از گردانندگان معروفترین و پربیننده ترین برنامه های تلوزیون امریکایی هستند
2: A City Upon A Hill عیسی مسیح در یکی از گفتگوهایش به پیروان خود گفت: «شما روشنایی جهان هستید. شهری که بر بلندای تپه بنا شده پنهان کردنی نیست.»
3: از قهرمانان داستان آرتور شاه و دلاوران میز گرد.
4: از تیم های معروف ورزشی
5: شمشیر معروف آرتور شاه که چون آن را توانسته بود از زمین بیرون بکشد، شاه شد.
6: شخصیت خیانتکار و سیاهکاری که سبب نابودی آرتور شاه و دلاوران میز گرد او شد.
7: خواهر جادوگر و بدکار مردرد که در سقوط آرتور شاه و دلاوران میز گرد او از مهره های اصلی است.
8: سرزمین افسانه ای آرتور شاه که در آن با دادگری با دلاوران میز گردش فرمانروایی می کرد.

Like 🙂
1

نگاهی به داش آکل صادق هدایت

نگاهی به داش آکل صادق هدایت
نگرش: فلور طالبی

داش آکل صادق هدایت را سال ها پیش خوانده بودم. یادم هست اولین بار که خواندمش، و البته خیلی جوان بودم، پس از پایان داستان کلی گریه کردم. عشق ناکام داش اکل که لوطی با معرفتی بود، دلم را به درد آورد و اندوهی به جانم انداخت. در همان سال ها، مسعود کیمیایی داش آکل را به روی پرده سینما آورد و بهروز وثوقی به زیبایی نقش او را ایفا کرد. و مرا که جوان و احساساتی بودم هرچه بیشتر شیفته داش آکل و مردانگی هایش کرد.
زمان گذشت. چهل سال. چند روز پیش در یک کلاس درس دوباره این داستان هدایت را خواندم. بنظر خیلی کوتاه و مختصر آمد. حال و هوای عاشقی داش آکل هم نه تنها مرا به هیجان نیاورد که به گمانم ناقص و بریده آمد. در این داستان به هیچ وجه ردپایی از احساسات داش آکل و چالش های روحی او نیافتم. از مرجان که بجز همان نگاه لای پرده اثر دیگری نیست. از کاکا رستم هم حرف زیادی گفته نشده. چرا زبانش می گیرد و سبب دشمنیش با داش آکل چیست؟ همینکه یکبار او را کنف کرده برای این دشمنی ریشه دار کافیست؟ چرا همه مردم اینقدر داش آکل را دوست دارند؟ و از همه مهمتر چرا تاجر بزرگ شهر، حاجی صمد، از میان همه، این لوطی پاک باخته را به سرپرستی فرزندان صغیرش گماشته؟ ظاهرا اگر داش آکل اداره و سرپرستی می دانست که اموال موروثی خود را به باد نمی داد و در سی و پنج سالگی همچنان عزب و ویلان قهوه خانه و میکده ملا اسحق یهودی نبود. چطور ممکن بود تاجر موفق و دینداری که با امام جمعه هم آشنایی داشت، همسر جوان (چون فرزندانش خردسال بودند)، و دختر تازه سالش را به مردی سپارد که نه تنها “هرشب یک بطری عرق دو آتشه سرمی کشید”، بلکه “دم محله سردزک می ایستاد” و با لوطی های دیگر دعوا راه می انداخت بطوری که “هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد”.
حتی اگر بپذیریم که او اگرچه محله سردزک را قرق می کرد اما “کاری به کار زنها و بچه ها نداشت” و با مردم مهربان بود، بازهم کسی مثل حاجی صمد بعید بود اختیار مال و اموال و از همه مهمتر زن و بچه اش را دست چنین آدمی بسپارد.
خودخواه هم که بود و چشم دیدن کسی را “بالای دست خودش” نداشت. چه چیزش از کاکا رستم بهتر بود؟ فقط روزی سه مثقال تریاک نمی کشید وگرنه عرق می خورد و عربده کشی می کرد. رفقای ناجوری هم دورش را گرفته بودند. چشم ناپاکی هم داشت. مرد چهل ساله، با آن همه تجربه که ردپای آن ها را می شد روی صورت نازیبایش دید، نه تنها به چهره برافروخته دختر چهاره ساله چشم و گوش بسته حاجی صمد نگاه کرده بود که عاشق او شده و در خیال خود با او هماغوشی می کرد. تازه خیال دامادی هم نداشت زیرا “نمی خواست پایبند زن و بچه شود” و “می خواست آزاد باشد”!
مختصر اینکه هرچه فکر کردم این شخصیت را شایسته قهرمانی داستان های صادق هدایت نیافتم. یاد شاهکار هدایت، “بوف کور” افتادم و آن همه ژرف اندیشی.
ناگهان دریافتم که داستان داش آکل را درست نخوانده ام. فهمیدم که باید از زاویه ای کاملا متفاوت به داش آکل، طوطی او، مرجان، کاکا رستم با لکنت زبانش، و بقیه داستان نگاه کنم. هدایت داش آکل را در مجموعه “سه قطره خون” بسال 1311 خورشیدی و “بوف کور” را بسال 1315 خورشیدی منتشر ساخته است. با توجه به محتوی و شخصیت پردازی “بوف کور”، می توان انگارید که داش آکل هدایت در حقیقت مقدمه یا مایه خام “بوف کور” اوست.
داش آکل در این داستان همان جوان و یا پیرمرد “خنزرپنزری” بوف کور است و مرجان همان “معشوق اثیری” اوست. در بوف کور هم جوان بیمار و ناتوان، روزی سه مثقال تریاک می کشید.
بنظر می رسد داش آکل و کاکا رستم هردو یک نفرند. داش آکل این شانس را داشته که یک نظر و از لای پرده جمال “معشوق اثیری” و زیبای درون خود، مرجان را ببیند و البته شیفته او شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(سعدی)
و کاکا رستم، داش آکلی است که از پای گذاشتن در راه وصال می ترسد. باید هم الکن باشد. از چه می خواهد سخن بگوید؟ و البته که از داش آکل می هراسد. هرچه نباشد داش آکل آنقدر توان داشته که چندبار روی سینه کاکا رستم بنشیند.
اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. دیدن یکبار مرجان برای زیرورو کردن هر پهلوان کافی است. اگرچه داش آکل پس از دیدن شمایل محبوب، از همه می بُرد و تنها به او می پردازد، اگرچه نگرانی های نام و ننگ را فراموش می کند و با خیال معشوق مشغول می شود، اگرچه از فراق او پریشان است و روز و شب خود را گم کرده است، اما مانند همان جوان بوف کور، موفق به وصال او نمی شود.
خودخواهی هایش نمی گذارند. خود بزرگ بینی هایش در سیمای کاکا رستم نمایان می شوند که اگرچه زبانش الکن است اما خوب قمه می زند. به بهانه از دست ندادن “آزادی”، به فریب خود می پردازد و همان مشغولیت نام و ننگ را برمی گزیند. معشوق را به شوهر می دهد و برای همیشه دست خود را از دامنش کوتاه می سازد.
پس از این برای لوطی پهلوان، که دیدن یک نظر جمال معشوق اثیری، آن هم از لای پرده، چنان رام و سربراهش کرده بود که مانند شیخ صنعان مورد طعن خاص و عام قرار گرفته بود، جز پناه بردن به بطری های عرق دوآتشه ملا اسحق یهودی، چه راهی باقی می ماند؟ اگرچه “پله های نم زده آجری”، “بوی ترشیده”، “اتاق های کثیف با پنجره های لانه زنبوری” و “آب خزه بسته حوض” همه به او می گفتند که شرابی که به او داده خواهد شد تغلبی و درد سر زاست. تازه ملا اسحق یهودی “با شبکلاه چرک” و “چشم های طماع” با “خنده ای ساختگی” متلک هم بارش می کند و در پی دزدیدن “ارخالق” اوست. و پسر زردنبو و کثیف او نیز با “شکم برآمده و دهان باز و مفی که روی لب هایش” آویزان است، به این پهلوان زمین خورده خیره می شود و لابد ته دل به افتادگیش می خندد.
داش آکل راه خود را برگزیده و چاره ای جز رهسپاری در آن ندارد. برای همین لبخندش نیز “افسرده”، فکرش “پریشان” و سرش دردناک است. برای همین “از خانه اش می ترسید” و”وضعیت برایش تحمل ناپذیر” بود. می دانست که “دلش کنده شده” و سرتاسر زندگی او “پوچ و بی معنی” خواهد ماند.
داش آکل راه درازی پیموده بود. هفت سال باخود کلنجار رفته و تلاش کرده بود. هفت سال کوشیده بود کاکا رستم و نِق نِق هایش را نشنیده بگیرد. در دنیای زیباتری زیسته بود و به کمال چهل سالگی رسیده بود. اما نتوانسته بود به وصال معشوق نایل شود. ارزشش را نیافته بود. کوتاه پریده بود. به مقام موعود نرسیده بود. همچون آدم از بهشت بیرون انداخته شده بود و همه چیز در نظرش خراب و شکسته می نمود.
حالا وقت آن بود که کاکا رستم از این پهلوان که جلوه جمال معشوق را دیده و انکارش کرده بود، انتقام سختی بگیرد و درس خوبی به او بدهد. زاویه خودخواهی ها و کوته نظری ها که زبانش از طوطی مقلد نیز نارساتر است و در پی ساخت و پاخت با هر نامردی هست، حالا مجال نمود می یابد. سایه سیاهش را روی زندگی پهن می کند و در پی بلعیدن همه چیز است.
داش آکل که بارها پشت این سایه سیاه الکن را به خاک مالیده، هنوز در پی مقاومت است. اما افسوس که کاکا رستم قمه او را از زمین بیرون آورده تا در فرصتی مناسب تا دسته در جگرگاهش فرو کند. وچنین می شود. داش آکل این را می داند. و شاید همین را می خواهد. بی امید وصال معشوق، دیگر زندگی چه فایده دارد؟
و هدایت هم این را می فهمد. و اگرچه مدتی دیگر مقاومت می کند، سرانجام مغلوب سایه سیاه کاکا رستم خود می شود.
و طوطی می ماند که برای ما از عشق داش اکل به مرجان بگوید و به هوای بوییدن عطر آن مشام جان ما را به تلاطم وادارد. و مرجان که تا کی و کجا ازلای پرده خود را به ما بنمایاند و زیر و رومان کند.

دانلود آثار صادق هدایت در سایت سخن

Like 🙂
6

با پروین اعتصامی

از: فلور طالبی

بی تردید یکی از فروزان ترین اختران چرخ ادب پارسی، بانو پروین اعتصامی است. این شاعره گرانقدر در عمر بسیار کوتاهش قطعاتی آفریده که پاره ای از آن ها از نفیس ترین گنجینه های شعر و ادب ایران و جهانند. مضامین انسان دوستانه، درک والای شاعر از زمان، شناخت ژرف او از روانشناسی اجتماعی مردم ایران و توانایی فوق العاده اش در پرداخت این مضامین بانو پروین را از سرآمدان ادب پارسی ساخته است. شکل سروده های او منحصر به فرد است و تا کنون نیز بی نظیر باقی مانده است. کدام ادب آشنای فارسی زبان را می شناسید که با مناظرات زیبای بانو پروین آشنا نباشد؟
بانو پروین اعتصامی در سال های 1285 تا 1320 زندگی می کرد. پدرش یوسف اعتصام الملک از نویسندگان و مترجمان سرشناسی بود که با روزنامه بهار همکاری می کرد. بانو پروین از مدرسه امریکایی دیپلم گرفت و مدتی مسئولیت کتابخانه دانشسرایعالی را بر عهده داشت. این بانوی بزرگوار به بیماری حصبه درگذشت. مدفنش در قم است.
در میان سروده های این بانوی بزرگوار به قطعاتی بر می خوریم که به انگار من بر هر بیتش می توان رساله ای نوشت. بعنوان آغاز گفتگو و شناخت بانو پروین اعتصامی این قطعه را برگزیده ام. امید که با یاری پژوهندگان حکیم، سهمی در شناسایی این بانوی ارجمند ادب پارسی که الگوی برجسته بسیاری از زنان سرآمد ایرانی بوده و هست داشته باشم.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت: این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کج روان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
داستان چنین آغاز می شود که: یک روز پادشاهی از گذرگاهی می گذشت و مردم بر کوی بام ایستاده بودند و از شادی فریاد می کشیدند.
همچنانکه ملاحظه می کنید زمان و مکان رخداد مشخص نشده است. هرجایی و هر زمانی می تواند باشد. نام پادشاه هم نامعلوم است. هرکسی می تواند باشد. اما رخداد کاملا مشخص است. پادشاهی از کوچه رد می شود و با وجود تمام دورباش کورباش ها، مردم بدون آن که بدانند چرا در کنار پیاده رو، احتمالا ازپشت زنجیر امنیتی که برای گذر چنین کسان برقرار می شود، یا از پشت بام ها و البته باز هم زیر نظر ماموران امنیتی، دارند فریادهای شادی سر می دهند؟
بنظر می رسد همه چیز بدلخواه پادشاه است و از دید او همه جا امن و امان است. پادشاه یقین دارد که می تواند سال های سال بر این مردم پادشاهی کند و آب از آب تکان نخورد. با اندکی تمرکز، براحتی می توان حتی لبخند رضایت پادشاه را دید و اینکه انگشتانش را با لذت روی شکمش گره کرده و در فکر برنامه های پنج ساله بعدی است!
اما این آرامش خیال، و این جزیره سکون با پرسشی در هم می ریزد. پرسشی که نه عالمی کهن سال، نه جهان دیده ای با تجربه، و نه سیاستمداری زیرک، بلکه کودکی یتیم مطرح می کند.
چرا کودک؟ زیرا “حرف راست را باید از بچه پرسید؟” یا شاید چون کودک خام است و هرچه به ذهنش رسد می پرسد؟ شاید هم چون کودک پاک و زلال است و هنوز درگیر بده بستان های زندگی نشده و راستی را فدای عافیت نکرده است. و چرا یتیم؟ چون پاک باخته است و چیزی برای از دست دادن ندارد؟ یا شاید چون کسی را نداشته که آداب عافیت طلبی را به او بیاموزد؟ یا به این سبب که از او کم بها تر در قراردادهای اجتماعی سرزمین ما کسی نیست؟
به هرحال این کودک کم اهمیت یتیم ناگهان، احتمالا با صدای بلند می پرسد: “ببینم این تابناکی که بر تاج پادشاه می درخشد چیست؟”
و با همین پرسش تمام کبکبه و دبدبه پادشاه، کورباش و دورباش ها، و شادمانی و هیاهوی مردم کوی وبام را به چالش می کشد. لابد پادشاه و مامورین امنیتی او، اگر اندک خردی داشته باشند در می یابند که در دریای آرامش آن ها سنگی بزرگ افتاده که امواج متلاطمی ایجاد خواهد کرد. شاید پادشاه با غضب به وزرای مربوطه و وزرا به سرداران و سرداران به ماموران و جاسوسان زیردست خود نگاهی می اندازند.
براستی پرسش زیرکانه ایست. با شوق فریاد کنندگان حاضر، هرپاسخی به آن دهند بی خردی و عافیت جویی خود را به نمایش گذاشته اند. پرسشی است که اگرچه از دهان کودک یتیم و بی مقداری خارج شده، چون حقیقت است، درمیان همه هیاهو ها و بوق و کرنا ها بلافاصله شنیده می شود. تماشاییان سرخوش را به تفکر وا می دارد. کاری که هیچ پادشاهی و در هیچ گذرگهی در تاریخ دیرین سرزمین ما از آن خوشش نمی امده است.
ولی حالا پرسش مطرح شده و تا همه چیز زیر سوال نرفته باید با پاسخی مناسب و دندان شکن، یک بار و برای همیشه کودک یتیم و هرکس دیگر را که به فکر افتاده ساکت کرد. ولی مثل همیشه که حاکمان و بادمجان دور قاب چین هایشان چنان دروغ های خود را باور می کنند که خود را ازلی و ابدی و برگزیده می انگارند، ودر نتیجه امکان پرسش از سوی خس و خاشاک های زیردست را غیرممکن می دانند، کسی از مقامات بلند پایه امنیتی پاسخی آماده بر این پرسش ندارد.
بالاخره یکی از میان جمعیت، شاید خبرنگار روزنامه محبوب پادشاه، یا گوینده چاپلوس تلوزیون، یا کسی از همین قماش فکری بخاطرش می رسد و می گوید: “چه غلط ها! هرکس باید به اندازه دهانش حرف بزند! ما چه می دانیم بر تارک پادشاه چه می درخشد؟ اصلا به مردم کوچه و بازار چه مربوط در باره رخت و لباس و اعمال پادشاه پرسش کنند؟ از کی تا بحال بچه های یتیم خود را محق به تفکر و پرسش در احوال پادشاه می دانند؟ کافی است مردم بدانند که هرچه به پادشاه مربوط است با ارزش و گران بهاست. جایگاه خود را بشناسند و بدانند بیشتر از گنجایش عقلی که ما برایشان تعیین کرده ایم، نباید پرسش کنند. لابد بعد از این هر یتیم بی سروپایی به خودش جرات می دهد از چیزهای پادشاهانه سر دربیاورد!”
با این جواب به خیال ماموران امنیتی و پادشاه، دندان شکن، لبخندی برلبان مبارک پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست می نشیند. شاید کودک بینوای یتیم که جسارت طرح چنین پرسشی را یافته از هول رنگش می پرد و سعی می کند خود را در میان جمعیت گُم کند. شاید مردمان کوی و بام، حتی آن ها که برای لحظه ای به فکر افتاده بودند، هیاهوی شادباش خود را از سر می گیرند و هرکس تلاش می کند برای خودشیرینی هم که شده از دیگری بلند تر فریاد زنده باد، مرده باد سر دهد. شاید اوضاع آنطور هم که تصور می شد بد نیست و هنوز می شود جمعیت را کنترل و برخر مراد سوار بود.
شاید… اما ناگهان پیرزنی گوژپشت قدم پیش می نهد.
چرا پیرزن؟ پیر است زیرا به کمال رسیده؟ زن است زیرا به جای چشم عافیت بین، با قلب و جانش پدیده ها را می نگرد و آن ها را مورد تفسیر و تبیین قرار می دهد؟ زیرا همچنان که کار کودکان پرسش های شجاعانه است، کار مادران و کارآزموده زنان فراهم آوردن پاسخ شایسته به آن هاست؟ یا شاید پیرزنان گوژپشت نیز مانند کودکان یتیم از بی اهمیت ترین و فرودست ترین افراد جامعه به شمار می آیند؟ اگر چنین است پرسش و پاسخی به این درایت باید هم میان این دو نماینده روی دهد.
به هرحال در حالی که پادشاه و همراهانش می روند که نفس راحتی بکشند، و در حالی که چاپلوس پاسخ گو خواب پاداش و ترفیع می بیند، و درحالی که به اشاره سرداران، جاسوسان برای بازداشت و ساکت کردن کودک یتیم سر در پی او نهاده اند، پیرزنی گوژپشت جلو می آید و احتمالا با صدایی رسا می گوید: “این تابناک که برتاج پادشاه است، و البته بسیار هم گران بهاست، اشک دیده من و خون دل شماهاست.”
و همه چیز دوباره به هم می ریزد.
پادشاه که بی تردید از این همه گستاخی رعایا خونش به جوش آمده و در حال انفجار است. وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست آن ها هم به یقین دست و پای خود را گم کرده و نمی دانند چطور سر و ته ماجرا را هم بیاورند. درست است که همه اش زیر سر این کودک یتیم بی مقدار است اما اول باید با این پیرزن گوژپشت بی حیا که گویا سر به تنه اش سنگینی می کند، معامله جانانه ای بکنند.
اما پیرزن گوژپشت که شاید تجربه ایام آبدیده اش کرده، به این سادگی میدان را خالی نمی کند و بگیر و ببندهای سرداران و جاسوسان هول و هراسی در دلش نمی افکند. او با شجاعت و جسارت و احتمالا با صدای بلند سخنش را ادامه می دهد: “این شخص که خود را رهنما و دلسوز مردم می نامد، گرگی است در لباس چوپان و هدفی جز فریب مردم ندارد.”
بانو پروین اعتصامی با این بیت زیبا که از دهان پیرزن گوژپشت بیان می دارد ابتدا اعلام می دارد که مردم گوسفند نیستند و نیازی به چوپان ندارند. و دوم آنکه تنها گرگ ها جامعه ای گوسفندوار می خواهند تا در لباس چوپان آن ها را بفریبند و در پی منافع خود به قربانگاه بفرستند. گرگهایی که بقول سعدی دزد با چراغ هستند و بخوبی با نقاط ضعف فرهنگی و روانی مردم آشنایی دارند و سرخوشی آن ها جهالت و عقب ماندگی مردمان است.
پروین از زبان پیرزن افشاگری های جسورانه اش را ادامه می دهد که: “آن کس که به ریا در پی مال اندوزی است، آن کس که با فریب زندگی مردم را بازیچه زیاده خواهی های خود کرده، آن مدعی ایمان و عرفان که در پی قدرت و مکنت است، نه تنها بویی از پارسایی نبرده که به حقیقت راهزنی بیش نیست. و آن متولی مال و جان مردم که کاری جز تجاوز به حقوق مسلم آن ها نمی کند، گدایی پست و حقیر است.”
و به این ترتیب پیرزن گوژپشت چنان آبروی پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوس هایشان را می برد که اگر این همه وقاحت نداشتند، تا ابد سرشان را بلند نمی کردند. با این سخنان او نه تنها پادشاه و دارو دسته اش را به مردم کوچه و بازار معرفی کرده که پارسایان دعاگوی را هم، که مدام زندگی درویشانه و کرامات پی درپی آن ها را در بوق و کرنا برای مردم می گویند، با سرگردنه بگیرها و رهزن ها مقایسه کرده است.
چنین تعابیری در دیگر آثار ارزشمند بانو پروین اعتصامی هم فراوان به چشم می خورد. قاضی هایی که از دزد ها بی رحم ترند، حکیمانی که باید از دیوانگان درس بیاموزند، و پادشاهانی که بهتر است سایه سنگین خود را از سر مردم و جامعه کم کنند و آن ها را راحت بگذارند.
در این جا بانو پروین تکلیف هرچه “تابناک” را بر تاج پادشاهان و فرمان روایان ستمگر روشن می کند و از زبان همان پیرزن گوژپشت خردمند می گوید: “برای یافتن سرچشمه درخشندگی و تابناکی چنین گوهرهایی، کافی است به پیرامون خود نظری بیفکنیم. هرچه بیشتر اشک بر گونه کودکان یتیم و سوز در سینه مادران رنجور باشد، چنین گوهرهایی تابناک تر بر تاج پادشاهان می درخشند.”
با این بیت پرقدرت بانو پروین اعتصامی قطعه سروده اش را به اوج می رساند و دیدگاه خود را به روشنی و با شهامت بیان می دارد.
سپس برای اینکه به خوانندگان خود یادآور شود که نازک بینی و کنش شایسته ناشی از آن، وظیفه هر انسان خردمند است با بیت زیبایی که دیگر از زبان پیرزن گوژپشت نیست شعر را به پایان می برد. گویی می خواهد به خوانندگانش بگوید این داستان را به سببی برای آن ها گفته و بهتر است آسان از کنارش نگذرند. او که با طبع حساس شاعرانه خود به اطرافیانش می نگریسته، اندک همراهانی در میان آنان می یافته و با اندوه و دلسردی از کجروانی که در هر چرخش با آنان روبرو بوده سخن می گوید.
“پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟”
با این پایان بانو پروین اعتصامی مانند حکیم ناصرخسرو در جایگاه مربی و معلم قرار می گیرد و یکایک خوانندگان را به چالش می خواند.
آیا چند نفر از ما از کجروانیم؟ آیا می خواهیم از کجروان باشیم؟ آیا همچنان چشم بر اشک یتیمان و ناله ستمدیدگان می بندیم و گذرگهی می جوییم تا پادشاهی از آن بگذرد و ما با فریاد شوق خود سرسپردگی و ارادت خود را به این مرکز قدرت نشان دهیم؟ چقدر از راستی می رنجیم؟ آیا از جمله چاپلوسان مزوری هستیم که نه تنها راستی را منکریم که اگر راستگویی هم بیابیم به آزار او پرداخته وادار به سکوتش می کنیم؟
در ادبیات گرانقدر فارسی قطعاتی است که سمت گیری خواننده را می طلبد و بنظر می رسد میزان انسان بودن هرکس را با سمتی که می گیرد می سنجد. به انگار نگارنده، این قطعه بانوی ارجمند شعر پارسی، پروین اعتصامی یکی از آن هاست. در دنیای متلاطم و پُر رنگ و ریای امروز، بایسته است که رهروان حقیقت جو با هوشیاری این میزان ها را مد نظر داشته و مدام در پی سنجش خود باشند.

Like 🙂
3

جنگ و صلح

در 12 ژوئن سال 1811 ارتش اروپای غربی (به رهبری ناپلئون بناپارت) از خطوط مقدم جبهه (روسیه) گذشت و جنگ آغاز شد. رخدادی به تحقق پیوست که کاملا برخلاف منطق و طبیعت بشری بود. میلیون ها مرد بر علیه یکدیگر وارد کارزاری شدند که حاصل آن جنایت همگانی، کلاهبرداری عمومی، دزدی، تقلب، جعل پول، چپاول، تجاوز، آتش زدن های عمدی، و دیگر فجایع هولناکی که همه دادگاه های جنایی جهان در طول یک قرن با آن روبرو نشده و نمی شوند. با این همه این اعمال شنیع غیر انسانی در آن زمان که انجام می گرفت برای هیچ یک از عاملانش زشت و ناپسند نمی نمود.

چرا چنین شد؟ چه چیز سبب این فاجعه دردناک بشری بود؟ تاریخ با دید ساده انگارانه اش سبب آن را توهین به دوک الدنبرگ، شکست توازن قوا در اروپا، بلندپروازی های ناپلئون، عدم انعطاف تزار الکساندر، اشتباهات پی در پی سیاستمداران، و هزاران دلیل ریز و درشت دیگر می داند.

امروزه در کتاب های تاریخ می خوانیم که ناپلئون سبب این جنایت هولناک را دسیسه بازی های انگلستان، مجلس عوام انگلستان آن را نتیجه بلندپروازی های شخصی ناپلئون، دوک اولدنبرگ آن را حاصل توهین به او، بازرگانان اروپا آن را نتیجه ناکارآمدی سیستم تجارت اروپا، ژنرال های کهنه کار آن را برآمد نیاز آن ها به فعالیت جنگی، رژیم های قدرتمند اروپایی آن را سبب نیاز به استقرار سیستم منطقی دولتمداری، و سیاستمداران آن را حاصل نامشخص بودن قرارداد صلح روسیه و اتریش و پنهان کردن آن از ناپلئون می دانند. واضح است که به این لیست همچنان می توان افزود زیرا به اندازه آدم ها در این مورد نطریه موجود است.

برای توجیه چنین وقایع غیر منطقی و غیر معقول محققان امروزی چاره جز پناه بردن به جبر تاریخی ندارند. چرا که هرچه بیشتر تلاش می کنیم تا دلیلی منطقی بر آن بیابیم، بیشتر به احمقانه بودن و بی منطق بودن آن پی می بریم. واقعیت این است که هر انسانی از اراده آزاد خود بهره می جوید تا کاری را به سود خویش به انجام رساند و در این راه می تواند تصمیم بگیرد که در فعالیتی شرکت کند یا نه. اما همینکه فعالیتی را آغاز کرد، حاصل کاری را که در زمانی خاص و در مکانی ویژه انجام می دهد، از کنترل او خارج و در اختیار تاریخ قرار می گیرد. و در این صورت برآمدی دارد که به هیچ وجه تابع اراده آزاد آغازگر آن نیست.

زندگی هر انسان دو چهره دارد. چهره خصوصی زندگی انسان ها، از آن جهت که نماد خارجی ندارد مربوط به خود آن هاست و انسان در ان مطلقا آزاد است. اما در چهره تاریخی هرکس مجبور به پیروی از قراردادهای اجتماعی است که در آن می زید.

از بعد آگاهی انسان به صورت آزاد زندگی می کند و کردارهایش ارادی بنظر می رسد. اما نا آگاهانه ابزاری است که تاریخ انسانی را بسوی موقعیت و انتهای ویژه ای هدایت می کند. کاری که در هر زمان انجام می دهد غیرقابل بازگشت است و حاصل آن همراه با کنش میلیون ها انسان دیگر، ارزش های تاریخی را می سازد. هرچه موقعیت اجتماعی شخص در جامعه بالاتر باشد، بر افراد بیشتری تاثیر می گذارد و اعمال او اثر تعیین کننده تر در ساخت تاریخی محتوم دارد. “قلب شهریاران در دست خداست.” شهریار برده تاریخ است.

تاریخ، همان زندگی ناآگاهانه بشر در جامعه، هر لحظه زندگی شهریاران را در اختیار دارد، همچون ابزاری که برای رسیدن به مقصودی معین بکار گرفته می شود.

در رخدادهای تاریخی، مردان بزرگ، اگر بتوان آن ها را به این نام خواند، فقط نقش برچسب را بازی می کنند. برچسبی که رخداد ها را نامگذاری می کند. و مانند هر برچسب دیگر هیچ ارتباطی به خود واقعه ندارند.

هر کنش آن ها، که بنظر می رسد آزادانه و با آگاهی کامل به انجام رسیده، از دید تاریخ نه تنها آزادانه و به اختیار نبوده که در اسارت تمام وقایع پیشین تاریخی و در اسارت کل تاریخ بشری است.

ترجمه از کتاب جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

Like 🙂
1