قوانین طلایی در استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی

 Tehran-Metro

آداب ابتدایی در وسایل نقلیۀ عمومی رو به فراموشی­ گذاشته ­اند، به ­ویژه هنگامی که تأخیر طولانی و فضا تنگ باشد. لازم است که به این وضع خاتمه بدهیم.

در گذشته، صف های اتوبوس بخشی از نمای خیابانها را تشکیل می­ دادند، اما در حال حاضر، یک صف، همیشه در حرکت است. گرچه هنوز برای سوارشدن نظم و ترتیب وجود دارد، حتی به شکل نامحسوس؛ و هل­ دادن بی­ ادبانه است. باید اجازه بدهیم افرادی که قبلا ایستاده بودند، پیش از ما سوار شوند. خوب است ارتباط چشمی برقرار کنیم و لبخند بزنیم، و مناسب است که کارت یا کرایۀ خود را آماده کنیم و برای پیداکردن آن، وقت زیادی با کیف بزرگمان کلنجار نرویم.

همیشه صندلی خود را به کسانی که بیشتر از ما نیاز دارند، تعارف کنیم. اگر تصور کردیم زنی حامله است یا قدرت جسمانی کمی دارد، بهتر است به ­آرامی از روی صندلی بلند شویم، به سمت دیگری برویم و امیدوار باشیم که شخص موردنظر به آن سو برود.

اگر ناگهان سکندری خوردیم و به سمت مسافران دیگر رانده شدیم (اتفاقی که همیشه در اتوبوس و مترو پیش می­آید)، خوب است شکیبا باشیم. وقتی مقصریم، بهتر است عذرخواهی کنیم و هنگامی که حرکت وسیلۀ نقلیه ما را به سوی دیگران هل داد، مودبانه لبخند بزنیم.

یادمان باشد که تماس خیلی نزدیک اضطراب و فشار عصبی ایجاد می­کند و وضعیت یا رفتارمان را تشدید می­کند، بنابراین، لازم است وقتی با تلفن همراه حرف می­زنیم، چیزی می­ خوریم یا می ­نوشیم، موزیک گوش می­ کنیم یا کیف بزرگی همراهمان است، باملاحظه باشیم. این خوب است که از هندزفری استفاده کنیم و پیامک یا ایمیل بفرستیم، اما صدای موزیک گوشی ما نباید از بیرون هم شنیده شود و نباید راه دیگران را سد کنیم. گفتگوی خیلی بلند، غیراجتماعی است اما آرام حرف­زدن خوشایند است.

خوردن غذای بودار در محیط دربسته بی ­ملاحظگی است، و آرایش­کردن در وسیلۀ نقلیۀ عمومی، تصور اولیه از ما را به مخاطره می­ اندازد و باعث می­شود که نامرتب به نظر برسیم.

چون نمی خواهیم دیگران در اتوبوس ناخواسته حرف هایمان با دوست همسفرمان را بشنوند، پس لازم است آرام و محتاط گفتگو کنیم.

اگر مسافر بی­ ملاحظه­ ای بدرفتاری کرد، بهتر است نادیده بگیریم و از مواجهه بپرهیزیم. وقتی دیگران، مثل راننده و کارکنان، شکیبایی می­کنند یا رفتاری از روی حسن ­نیت نشان می­دهند، لبخند بزنیم و تشکر کنیم.

 

Like 🙂
4

تاریک و ابری

دختر از در اداره که بیرون آمد، ساعت حدود هفت شده بود. هوا تاریک بود. مقنعه ­اش را صاف و صوف کرد و شالش را پیچید دور گردنش. فکر کرد «خدا کنه زود تاکسی گیر بیارم». سر چهارراه شلوغ بود. چند تا تاکسی رد شدند. همه به محض اینکه مسیرش را می­ گفت، گاز می ­دادند و   می­ رفتند. یکهو یک پراید جلوی پایش ترمز کرد. با تردید نگاهی به راننده کرد. کت شلواری بود، با قیافه جا­ افتاده و…. به نظر مزاحم نمی ­آمد. دستگیره در عقب را گرفت که سوار شود، اما راننده گفت: «عقب  وسیله­ اس، بیاین جلو». دختر نگاهی به عقب ماشین انداخت و کیف و وسایل مرد را دید و با تردید در جلو را باز کرد. سردش شده بود و فکر کرد «آدم بدی به نظر نمی­یاد». چسبیده به در نشست و ماشین به راه افتاد.

مرد به دختر نگاه کرد و گفت: انقدر نا امید مسیرتو گفتی که دلم به رحم اومد. من تا سر کارگر می رم. از اونجا می ­تونی با یه ماشین دیگه بری.

دختر گفت: ولی من که گفتم  می­ رم انقلاب. لطفا نگه دارین پیاده می­ شم.

– من مسافرکش نیستم. مسیرم بود. ماشین گیر نمی­یاری.

دختر نگاهی به او کرد و گفت: عیب نداره، اینطوری برام مشکل ­تره.

مرد حدود چهل سال داشت. با لبخند گفت: باشه می­رسونمت.

دختر گفت: آخه نمی­خوام راهتونو به خاطر من دور کنین.

مرد مصرانه گفت: نه. می­رسونمت.

دختر در کیفش را باز کرد و اسکناسی به طرف مرد گرفت: بفرمایین.

مرد لبخندی زد و گفت: مسافرکش نیستم. گفتم که خیلی ناامیدانه مسیرتو گفتی، برای این وایسادم.

دختر بیشتر دچار تردید شد ولی خواست بی­ادبی نکرده باشد: لطف کردین، ممنون. مردد پولش را داخل کیفش گذاشت.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که مرد گفت: از سر کار برمی­ گردین؟

مرد موقع حرف­زدن به دختر نگاه می­ کرد و او با اینکه این را حس می­ کرد، عمدا نگاهش را از رو به­ رو بر­نمی ­داشت. نمی­ دانست جواب بدهد یا نه. با مکثی طولانی گفت: بله.

– بخش خصوصی؟

زمان بیشتری طول کشید تا دختر گفت: بله.

– خودتون نخواستین کار دولتی داشته باشین؟

سوالها داشت زیاد می­ شد و داشت فکر می­ کرد چطور طفره برود. این بار سکوت طولانی­ تر شد.

– ناراحت می­شین حرف می­ زنم؟ احساس می­ کنم ناراحتین. من معمولا زیاد حرف می­زنم.

دختر سرانجام گفت: عادت ندارم تو تاکسی حرف بزنم.

– ببخشید.

چند ثانیه سکوت.

مرد ناگهان خندید و گفت: دیوونه می­ شم اگه حرف نزنم.

دختر که هنوز به رو به­ رو نگاه می­ کرد، به سختی جلوی خنده­اش را گرفت.

– چه چهره دلنشینی داری.

دختر با تعجب نگاهی به صورتش کرد و گفت: مرسی آقا، نگه دارین پیاده می ­شم.

مرد دستپاچه گفت: به خدا منظوری ندارم. مثل خواهرمی ولی خیلی نازی به خدا.

دختر با تعجب ادامه داد: من می­ خوام پیاده شم.

– نه نه، به خدا کاری ندارم. فقط خیلی به دلم نشستی. می­ خوام برسونمت…. بعدش کجا می­ری؟

دختر دوباره به جلو نگاه کرد و گفت: همون جا پیاده می­شم.

مرد کمی منّ ­ومنّ کرد و گفت: ببین من تو ادارۀ …. کار می­ کنم. هر کاری داشته باشی به خدا مثل یه برادر برات انجام می ­دم.

دختر نگاهش کرد. مرد ادامه داد که جدی می­ گم به خدا. خیلی به دلم نشستی. متاهلی؟

هزار تا سوال تو ذهن دختر می­چرخید. یعنی چی؟ رو چه حسابی؟ مگه می­شه به این سرعت به کسی علاقه­ مند شد؟ گفت: برای چی می­ پرسین؟

– همینطوری، تو رو خدا بگو.

دختر کلافه شده بود، به دروغ گفت: بله.

­- خوش به حال شوهرت. شوهرتم خوشگله؟ متولد چه سالی هستی؟

به سرعت گفت: پنجاه.

مرد با تعجب و دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت: الله اکبر، تو رو خدا؟

دختر که فکر کرده بود برگ برنده­ای رو کرده، سرش را به علامت تایید تکان داد، اما مرد که ظاهرا دست دختر را خوانده بود، گفت: بیشتر ازت خوشم اومد. زرنگم هستی. عمدا سن دقیقتو گفتی. بعد گفت: اگه میخواستی الانم می ­تونستی عروس بشی.

دختر فکر کرد «دیگه وقاحتو از حد گذرونده»، اما از روی کنجکاوی پرسید شما چی؟

– متاهلم.

اولین چیزی را که به ذهنش خطور کرد، گفت: دلم برای خانمتون می­سوزه.

مرد نگاهی بی­لبخند کرد. دختر فکر کرد حرفش تاثیرش را گذاشته، کمی دلش خنک شد.

چند ثانیه بعد، مرد پرسید: می­شه بازم ببینمتون؟

دختر تند نگاهش کرد. مرد خنده­ای کرد و گفت: کاری ندارم، فقط می­ خوام ببینمت.

«کاری ندارم» گفتنش کفرش را درآورده بود. خیلی دوست داشت با کیفش بزند توی سر مرد.

با عصبانیت گفت: نخیر.

– چرا؟

– چون من متاهلم. اگرم نبودم فرقی نمی­ کرد، چون شما متاهلین، و قاطعانه به مرد نگاه کرد.

مرد به جلو خیره شد و سکوت کرد.

تقریبا رسیده بودند. دختر فاتحانه فکر کرد مرد را از رو برده. مرد اما، انگار حرفهای دختر را نشنیده باشد، رو کرد به او و گفت: دیرت می­شه اگه از این خیابون بریم یه کم بیشتر حرف بزنیم؟

انگار نه انگار که دختر گفته بود شوهر دارد و انگار نه انگار که خودش زن داشت.

دختر دستش را تکان داد و تقریبا با فریاد گفت: نه، نه آقا….

مرد دستپاچه و با خنده گفت: خیل خوب، خیل خوب، داشتم اجازه می­ گرفتم.

قبل از آخرین پیچ، مرد که انگار می­ خواست اتمام حجت کند، انگشتش را به طرف دختر تکان داد و گفت: رفتی خونه حتما برو جلوی آینه ، از طرف من خودتو ببوس. بعد ترمز کرد و دستش را برای خداحافظی به طرف دختر دراز کرد.

دختر که از شنیدن جمله آخر دهانش باز مانده بود، فقط گفت: ممنون. در را باز کرد و پیاده شد.

دست مرد در هوا خشک شد. دختر در را بست و پشتش را کرد و به راه افتاد. بعد از چند ثانیه، صدای گاز ماشین و دورشدنش را شنید و نفس راحتی کشید. فکر کرد: «خدایا شکرت که شوهر ندارم» و به زن راننده فکر کرد.

قطره­ای باران روی صورتش چکید. نگاهی به آسمان کرد و به خدا گفت: می­ بینی؟

بعد کلاه کاپشنش را روی سرش کشید و دور شد.

مژگان­ صادقی- 18/12/89

Like 🙂
5

فقر از دیدگاه شریعتی


ميخواهم  بگويم ……

فقر  همه جا سر ميكشد …….

فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني  هم  نيست ……

فقر ، چيزي را  ” نداشتن ” است ، ولي  ، آن چيز پول نيست ….. طلا و غذا نيست  …….

فقر  ،  همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ……

فقر ،  تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ……

فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند …..

فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود …..

فقر ،  همه جا سر ميكشد ……..

فقر ، شب را ” بي غذا  ” سر كردن نيست

فقر ، روز را  ” بي انديشه”   سر كردن است

Like 🙂
3

روز پاییزی من

هوا خیلی لطیف بود. از همون هواهایی که خیلی دوست دارم، ابری، نه خیلی سرد، با نسیمی ملایم و نم بارون. رطوبت از شب قبل که تا صبح باریده بود تو هوا بود هنوز. خیلی دلم می­خواست برم بیرون و درختای پاییزی رو ببینم و به صدای پرنده­ها گوش کنم.

بلند شدم چایی گذاشتم. مهدی بیدار شد. بهش گفتم نخواب بریم پارک، هوا خیلی خوبه. صبونه خوردیم و مهدی دوباره خوابید. تصمیممو گرفته بودم. لباس که می­پوشیدم، بلند گفتم نمیای؟ – کجا؟ – پارک. سرشو کرد زیر پتو و گفت نه بابا ولم کن تو رو خدا….

صورتمو کرم مالیدم و آرایش ملایمی کردم. یاد فرزانه افتادم. بهش زنگ زدم. گفت نمیتونه بیاد. پانچوی مغز پسته­ای که تازه خریده بودمو پوشیدم و راه افتادم. چه حس خوبی بود، قدم­زدن تو خیابون با درختای رنگارنگ و هوای به این مطبوعی. پانچو هم برخلاف ظاهرش گرم بود.

رسیدم به پارک. وای… چقدر درختا قشنگ بودن. سه تا سرباز با لبخند از کنارم رد شدن. پسر جوونی روی یه نیمکت نشسته بود. یه خانواده و دو تا خانوم راه می­رفتن. از راه وسط چمنا رفتم جلو. دنبال یه جای خلوت میگشتم که راحت به صدای پرنده­ها گوش کنم. چند تا دم جنبونک وسط چمنا بودن. وایسادم نگاشون کردم. درخت چنار بزرگی رو دیدم که تقریبا خشک شده بود، تو دلم بهش لبخند زدم و گفتم تو که آدم نیستی، نگران نباش، چند ماه دیگه دوباره سبز می­شی. به درختا نگاه می­کردم و حضور آدما رو فراموش کرده بودم یا می­خواستم فراموش کنم. دستکشامو درآورده بودم و می­کشیدم رو تنه و شاخ و برگ درختا. اصلا تو این دنیا نبودم. چه برگای لطیفی، چه خنکایی…. یهو چشمم افتاد به نیمکتی که چند متر اونطرف­تر پسری روش نشسته بود و با سرش اشاره می­کرد… انگار از وسط عرش افتادم رو زمین. حالم گرفته شد. حالم بهم خورد. پشتمو کردم بهش و خیلی عادی دور درختا چرخیدم و بعدم از جهت مقابل راه افتادم. پسره شروع کرده بود به سوت­زدن و صدا درآوردن. خیلی دلم گرفت. انگار داشت سگشو صدا می­زد.

سعی کردم به درختای دیگه نگاه کنم و فراموش کنم. دستمو به برگ درختا می­کشیدم. به یه چنار با تنۀ سفید و قطور رسیدم. سرمو گذاشتم رو تنه­اش. می­خواستم ببینم چیزی حس میکنم؟ دختر و پسری که از کنارم رد می­شدن، با تعجب بهم نگاه کردن. صورتمو برگردوندم و اونطرفشو گذاشتم رو تنه درخت. یه دختر پسر دیگه از اونطرف رد می­شدن. از خیرش گذشتم. راه افتادم طرف درختای زرد و قرمز سمت راست، بعد یه ردیف سرو دیدم و اونطرف سروا تو چمنا چن تا سنگ بزرگ که برای نشستن گذاشته بودن. وای…، مستقیم رفتم رو سنگ بزرگتره نشستم. اول چند تا نفس عمیق، پشتمو صاف کردم و چشمامو بستم.      خیلی دوست داشتم مدیتیشن کنم اما می­ترسیدم مردم فکر کنن دیوونه­ام یا دارم جلب توجه می­کنم. اصلا تمرکز نداشتم. چشمم افتاد به چند تا کلاغ که دور و برم بودن. یکیشون یه تیکه نون پیدا کرده بود و هی منقارشو می­زد بهش. چشامو بستم و سعی کردم به صداهای اطراف گوش بدم. یه کلاغ از چند تا درخت اونورتر قارقار کرد. کلاغ دیگه­ای از فاصلۀ نزدیک­تر جوابشو داد. صداش نازک­تر از قبلی بود ولی لحن آوازشون یکی بود. یکی دیگه هم از سمت چپ اعلام وجود کرد. یه بچه خندید. نسیم سمت راست صورتمو نوازش می­کرد. یه قطره بارون چکید رو دستم. چشامو باز کردم. چند تا قطرۀ پراکنده دیدم. کلاغه هنوز داشت به نون نوک می­زد.

اونطرف پارک سگ سیاهی می­دوید. ترسیدم و فکر کردم این چرا اینجا وله؟ بعد مجسم کردم که اگه اومد طرفم، فوری    می­شینم رو زمین. یه جایی خونده یا شنیده بودم که سگ به آدمی که بشینه نزدیک نمیشه، ولی طرف من نیومد. به آلاچیقی که نزدیکم بود نگاه کردم. دو نفر کف آلاچیق زیرانداز انداخته­ بودن و نشسته بودن. چن نفر از پشت ردیف سروا رد شدن. مرد جوونی با کاپشن و شلوار قهوه­ای داشت رد می­شد، همینطور که داشتم به کلاغه نگاه می­کردم، جوونه راهشو کج کرد و از بین سروا اومد طرف من. عینک داشت و موهاش ریخته بودن. فکر کردم وای، ازون آدمای بیکار! لبخند زد و گفت ببخشید می­تونم تایمتونو بگیرم؟ یه آن فکر کردم شاید می­خواد ساعت بپرسه. – بله؟ – می­تونم وقتتونو بگیرم؟ – نه متأسفانه! – ببخشید، و رفت. فکر کردم باز خوبه زبون نفهم نبود.

کلاغه داشت می­رفت. پای راستش می­لنگید. از دور صدای موسیقی ملایمی می­اومد. دفترچمو درآوردم، می­خواستم ازین فضای دنج و ساکت استفاده کنم و بنویسم. مردی با کاپشن سفید از جلوی سروا رد شد و روی یکی از نیمکتهای سمت چپ نشست. شروع کردم به نوشتن.عجب آرامشی . چه خوب شد که اومدم. واقعا احتیاج داشتم. چرا قبلا این کارو نکرده بودم؟ چقدر راحت می­نوشتم. صدای قدمهای کسی اومد و به نیمکت جلوی سروا که رسید، متوقف شد. به نیمکت نگاه کردم. فقط پاهای کسی که روش نشسته بود دیده می­شد. خانم میانسالی رو مجسم کردم که اونجا نشسته. حسابی گرم نوشتن بودم. یهو دیدم همون جوون قهوه­ای­پوش بالای سرم وایساده… – ببخشید، ولی من واقعا دوست دارم با شما آشنا بشم. امکانش هست؟ – نه متاسفانه. – مجردین یا متاهل؟

یه گردنبند کوچیک به گردنش آویزون کرده بود. نفهمیدم فروهر بود یا چیز دیگه. حوصلۀ راست گفتن نداشتم. می­دونستم اگه بگم مجردم مثل کنه می­چسبه بهم. از طرفی، هنوز عادت نکردم دروغ بگم. – تقریبا متاهل. مستقیم نگاهم کرد و گفت تقریبا متاهل؟ – بله. – واقعا؟ – بله. – باشه. معذرت می­خوام، و رفت. کلاغا حالا چند تا شده بودن و راه می­رفتن. به نیمکت رو­به­رو نگاه کردم که حالا هیچ­کس روش نبود.

از حضور ناگهانی جوون قهوه­ای­پوش یه کمی ترسیده بودم. سنگی که روش نشسته بودم سرد بود و داشتم یخ می­کردم. سرمو بلند کردم و به جلو نگاه کردم که دوباره تمرکز بگیرم. نگاهم به سمت چپ افتاد، جایی که مرد کاپشن سفید نشسته بود. داشت نگاهم می­کرد. دوباره سعی کردم بنویسم. کاپشن سفیده راه افتاد به سمت راست. حدس زدم می­خواد چیزی بگه. زیرچشمی حواسم بهش بود. تقریبا رو­به­روی من ایستاد و از همونجا داد زد: ببخشید، ساعت دارین؟ بدون اینکه سرمو بلند کنم، بلند گفتم نه. – نه؟ و چون جوابی نگرفت به راهش ادامه داد.

هوا سردتر شده بود، اما هنوز میل نوشتن وادارم می­کرد ادامه بدم. صدای آدمای اطرافم کم­تر شده بود. به جلو نگاه کردم. تقریبا کسی نبود. اون چند تا کلاغ رفته بودن دوروبر نیمکت رو­به­رویی. از سمت چپ صدایی شنیدم. یه کلاغ نشسته بود رو درخت نیمه خشک سمت چپ. بهش لبخند زدم و گفتم، ترسیدم!

به آلاچیق نگاه کردم و دیدم کاپشن سفیده اون تو وایستاده و نگاه می­کنه. فکر می­کردم رفته. خودمو مشغول نوشتن نشون دادم. دلم نمیومد برم. حیف درختا و کلاغا و دم جنبونکا نبود؟ ابرایی که حالا خاکستری شده بودن و نسیم… صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم. مرد کاپشن سفید داشت از راه پشت سرم رد می­شد و نگاه می­کرد. سریع برگشتم و یه کمی ترس برم داشت. یعنی چی؟ چرا نمی­ره دنبال زندگیش؟ بعد فکر کردم آخه وسط پارکی که این همه آدم توشه مثلا چه غلطی می­تونه بکنه؟ باز فکر کردم حوصله چرت و پرت شنیدنم ندارم. سردم بود. فکر کردم ولش کن بقیه­اشو تو خونه می­نویسم. بلند شدم دستکشامو پوشیدم و راه افتادم. لرزم گرفت. یقۀ پانچو رو کشیدم تا روی دماغم و سرمو فرو کردم تو پانچو. سرم پایین بود و دیگه جایی رو نگاه نمی­کردم. به سرعت از کنار حوض وسط پارک گذشتم. دوست داشتم بدوم ولی ندویدم. به در پارک که رسیدم، چشمم افتاد به یه درخت با برگای قرمز. آهی کشیدم و یادم افتاد که اومده بودم درختارو ببینم.

مژگان صادقی

20/9/88- جمعه- پارک لاله

Like 🙂
4