سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

چیزهایی که با زلزله نمی لرزند

وقتی توفان کاترینا به نیواورلئان رسید و سدها شکست، مردم آمریکا آن آمریکای دیگر را کشف کردند. آمریکایی که هالیوود درباره اش فیلمی نمی سازد و به تمییزی بورلی هیلز نیست. مردم دیدند که آدمهایی که مامور حفظ نظم و قانون هستند خودشان در حال بار زدن اجناس فروشگاهها هستند. پلیس نمی توانست جلوی غارت را بگیرد چون کم نبودند ماموران پلیسی که به غارت مشغول بودند. واقعیت آمریکا ربطی به تصویری که از خودش داشت نداشت. یادم است همکار تگزاسیم بعد از دیدن مردمی که روی سقف خانه هایشان گیر افتاده بودند گفت: We look like developing world! کشف جالبی بود.

حالا یک زلزله نه ریشتری ژاپن را لرزانده است. شدت و قدرت زلزله آنقدر زیاد بوده است که باعث شده است سرعت گردش زمین به دور خودش تغییر کند و سونامی آن تا آنور اقیانوس آرام و ساحل کالیفرنیا برود. راکتورهای اتمی فوکوشیما می توانند چرنوبیل و هیروشیمای دیگری خلق کنند. و مردم ژاپن در حال …. در حال زندگی کردن هستند. گزارشگر رادیوی ان پی آر با زن میانسالی صحبت کرد که با آرامش در حال جدا کردن کاغذ و پلاستیک در میان زباله های پناهگاهش بود تا برای بازیافت بفرستند. معلمی به خبرنگار گفت که عمری به تدریس در شهر مشغول بوده است و حالا نگران دانش آموزان سابقش هست که در میان گمشدگان هستند. دنیا در حال تحسین آرامش و متانت مردم ژاپن است. و همه دارند می پرسند چرا ژاپنیها مغازه ها را غارت نمی کنند. . جک کافتری در وبلاگش این سوال را پرسیده است. و جوابها جالب هستند! گرگ از آرکانزاس، ناتاشا از ونکور، کن از نیوجرسی و بیز از پنسلوانیا و خیلیهای دیگر فقط یک جواب دارند: حس غرور ملی و شرافت فردی. خوب است ملتی بتواند به مردم جهان نشان دهد که چیزهایی دارد که در هیچ زلزله ای نمی لرزند حتی اگر زلزله نه ریشتر باشد.

Like 🙂
15

دعا

اول از همه برايت آرزو ميكنم كه عاشق شوي ،

و اگر هستي ، كسي هم به تو عشق بورزد ،

و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت كوتاه باشد ،

و پس از تنهاييت ، نفرت از كسي نيابي.

آرزومندم كه اينگونه پيش نيايد …….

اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي كني.

برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،

از جمله دوستان بد و ناپايدار ……..

برخي نادوست و برخي دوستدار ………..

كه دست كم يكي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد .

و چون زندگي بدين گونه است ،

برايت آرزو مندم كه دشمن نيز داشته باشي……

نه كم و نه زياد ….. درست به اندازه ،

تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قراردهند ،

كه دست كم يكي از آنها اعتراضش به حق باشد…..

تا كه زياده به خود غره نشوي .

و نيز آرزو مندم مفيد فايده باشي ، نه خيلي غير ضروري …..

تا در لحظات سخت ،

وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است،

همين مفيد بودن كافي باشد تا تو را سرپا نگاه دارد .

همچنين برايت آرزومندم صبور باشي ،

نه با كساني كه اشتباهات كوچك ميكنند ……..

چون اين كار ساده اي است ،

بلكه با كساني كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميكنند …..

و با كاربرد درست صبوريت براي ديگران نمونه شوي.

و اميدوارم اگر جوان هستي ،

خيلي به تعجيل ، رسيده نشوي……

و اگر رسيده اي ، به جوان نمائي اصرار نورزي ،

و اگر پيري ،تسليم نا اميدي نشوي………..

چرا كه هر سني خوشي و ناخوشي خودش را دارد و لازم است

بگذاريم در ما جريان يابد.

اميدوارم سگي را نوازش كني ، به پرنده اي دانه بدهي و به آواز يك

سهره گوش كني ، وقتي كه آواي سحرگاهيش را سر ميدهد…..

چراكه به اين طريق ، احساس زيبايي خواهي يافت….

به رايگان……

اميدوارم كه دانه اي هم بر خاك بفشاني …..

هر چند خرد بوده باشد …..

و با روييدنش همراه شوي ،

تا دريابي چقدر زندگي در يك درخت وجود دارد.

به علاوه اميدوارم پول داشته باشي ، زيرا در عمل به آن نيازمندي…..

و سالي يكبار پولت را جلو رويت بگذاري و بگويي :

” اين مال من است ” ،

فقط براي اينكه روشن كني كدامتان ارباب ديگري است !

و در پايان ، اگر مرد باشي ،آرزومندم زن خوبي داشته باشي ….

و اگر زني ، شوهر خوبي داشته باشي ،

كه اگر فردا خسته باشيد ، يا پس فردا شادمان ،

باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد…………….

اگر همه اينها كه گفتم برايت فراهم شد ،

ديگر چيزي ندارم برايت آرزو كنم ………………….

ويكتور هوگو

Like 🙂
7

فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Don’t Take Your Thoughts Too Seriously

اکهارت تولی

بسیاری از مردم بیشتر عمرشان را در زندان افکار محدود کننده خود می گذرانند. آنها هرگز قدم از محدوده تنگ و تاریکی که توسط ذهن خود ساخته اند بیرون نمی گذارند و اسیر شخصیتی خود ساخته که از گذشته ها تأثیر می گیرد هستند. شخصیتی که آن را به اشتباه “من” می نامند.

در تو هم مانند تمام افراد بشر، بُـعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار ژرفتر از افکار تو است. بُـعدی که خودِ واقعی تو است و می توان آن را حضور، آگاهی یا شعور مطلق نامید. بعضی از تعالیم باستانی آن را مسیحِ درون یا ذاتِ بودایی تو نامیده اند.

اگر این بُـعد را در خود پیدا کنی خود را و جهان را از رنجی که بر خود و دیگران وارد میکنی رهایی می بخشی، رنجی که محصولِ آن منِ کوچکی است که توسط ذهن تو ساخته شده است و تو تنها او را می شناسی و خود را او می دانی و اوست که زندگی تو را اداره می کند. تنها راه ورود عشق، شادی، خلاقیت و صلح و آرامش پایدار درونی به زندگی، دست یافتن به بُـعدِ آگاهی است.

اگر تو حتی گاهی از وجود افکاری که در ذهنت می گذرند آگاه شوی و به سادگی شاهد عبور آنها باشی، اگر بتوانی شاهد عواطفی که بی اراده با حضور هر فکر در تو جان می گیرند باشی و آنها را تشخیص دهی، در این صورت هم اکنون آن بُـعد به شکل آگاه بودن تو از افکار و عواطفی که به سراغت می آیند، در حال ورود به زندگیت است. همان فضای درونی بی زمانی که محتویات زندگی تو در آن خود را آشکار می سازند.

جریان افکار آنچنان سرعت و شتاب فوق العاده ای دارند که به آسانی تو را با خود به هرکجا می کشند. هر فکر اینطور وانمود می کند که بسیار مهم است، زیرا که می خواهد توجه تو را تماما به خود جلب کند.

چقدر آسان است که انسان در زندان های خیالی خود اسیر شود. ذهن بشر در آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و نقطه نظرهای خود را با حقیقت اشتباه می گیرد. او همه چیز را برای تو تفسیر می کند و این تویی که باید از فکرهایت برتر باشی تا تشخیص بدهی که وقتی زندگی یا رفتار خود یا اشخاص دیگر را تعبیر و تفسیر می کنی، هر چقدر هم که سعی کنی همه چیز را در نظر بگیری، حقیقت اینست که به یک نظر از  نظرهای ممکن رسیده ای. نظری که از یک مجموعه افکار ساخته شده است. اما جهان در واقع جهانی واحد است که همه چیز در آن به هم بافته شده است و هیچ چیز به تنهایی وجود ندارد.

افکار، این جهان واحد را به تصوراتی خُرد ادامه خواندن فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Like 🙂
56

ده کلید خوشبختی

تندرستی جسمانی و تندرستی عاطفی دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند. افراد شاد، افرادی تندرست نیز هستند. تمامی حکمت های خردمندانه در جهان به ما می گویند که خوشبختی ربطی به دارایی های انسان ندارد بلکه مربوط به این می شود که تو چگونه انسانی هستی. بیا کمی به این مسئله بپردازیم که چه چیزی به واقع سبب ایجاد خوشبختی می شود. ده نکته کلیدی که در ادامه خواهد آمد برگرفته از حکمت های خردمندانه تاریخ بشری هستند و شاید در ما ایجاد بصیرت کنند.

1 .  شعور و بصیرت بدن خود را تشخیص بده. این شعور خود را از خلال احساس راحتی یا ناراحتی به تو نشان می دهد. هنگامی که رفتار خاصی را در پیش می گیری از بدن خود بپرس:” درباره این رفتار چه حسی داری؟” اگر بدنت پیامی به صورت درد یا رنج جسمی یا عاطفی به سویت فرستاد، مراقب خود باش. اگر پیامی به شکل راحتی و اشتیاق از بدن خود دریافت کردی آنگاه به رفتار خود ادامه بده.

2  .  در زمان حال زندگی کن، زیرا که زمان حال تنها لحظه ای است که تو صاحب آن هستی. توجه خود را به آنچه که الان و در اینجا هست معطوف کن. به دنبال سرشار شدن از هر لحظه باش. هر آنچه را که تجربه می کنی تمام و کمال بپذیر، تا بدین ترتیب بتوانی برای آنچه که هست شکرگذار بوده، از آن یاد بگیری و سپس رهایش کنی. زمان حال همانگونه است که باید باشد. زمان حال انعکاسی از قوانین لایزال طبیعی است که در همین لحظه سبب ایجاد این افکار و این پاسخ های بدن در تو شده اند. این لحظه همین است که هست، زیرا که جهان همین است که هست.  در جهت خلاف طرح لایزال آنچه که هست شنا نکن، در عوض با آن همراه و یکی شو.

3  .  زمانی را به این اختصاص بده که ساکن و ساکت باشی، مراقبه و نیایش کنی، گفتگوهای درونی خود را متوقف کنی. در این لحظات سکوت و سکون متوجه باش که داری با سرچشمه آگاهی ناب دوباره اتصال برقرار می کنی. به حیاتی که در درونت جریان دارد توجه کن تا به این وسیله بتوانی از شهود و الهام راهنمایی بگیری و نه از تعبیرهای ناقصی که از دنیای خارج به تو وارد می شود و می گوید که چه چیزی برایت خوب و چه چیزی بد است.

4  .  نیاز به تایید شدن توسط دیگران را رها کن. تو خودت به تنهایی قاضی خود هستی و ارزش خود را می دانی. هدف تو یافتن آن ارزش نامتناهی در خودت است. اهمیتی ندارد که دیگران چه فکر می کنند. این حقیقتی است که پی بردن به آن برای تو آزادی را به همراه خواهد آورد.

5  .  هنگامی که خود را در حال عصبانیت و خشم، یا اعتراض به شخص یا موقعیتی می یابی، متوجه باش که تنها داری با خودت کشمکش و مقابله می کنی. خشم فقط روشی دفاعی است که برای مقابله با رنج های قدیمی در تو ایجاد می شود. هنگامی که خشمت را کنار بگذاری، خود را شفا بخشیده ای و با کائنات همراه و هماهنگ شده ای.

6  .  بدان که واقعیت وجود تو در جهان خارج انعکاس می یابد. کسانی که تو با بیشترین شدت عشق یا تنفر به آنها عکس العمل نشان می دهی تجسمی از دنیای درون تو هستند.  آنچه که بیش از هرچیز از آن نفرت داری، همان چیزی است که بیش از هر  چیز وجودش را در خودت نادیده می گیری. آنچه که بیش از هر چیز به آن عشق می ورزی، همان چیزی است که بیش از هر چیز برای درون خودت می طلبی. روابط تو با دنیای بیرون همچون آئینه ای است که با نگاه به آن می توانی به سوی تکامل راهنمایی شوی. هدف این است که به خودشناسی کامل برسی. وقتی که به آن برسی هرچه که بیش از هر چیز طالب آنی خودبخود ظهور پیدا خواهد کرد و آنچه را که بیش از هرچیز نمی خواهی ناپدید خواهد شد.

7  .  از زیر بار قضاوت خود را رهایی بخش، آنگاه بسیار سبکبارتر خواهی بود. وظیفه قضاوت این است که بر روی چیزهایی که هستند مُـهر مثبت و منفی بزند. همه چیز را می توان فهمید و بخشید، اما هنگامی که به قضاوت می پردازی خود را از فهمیدن محروم می کنی و عشق ورزیدن را نیز یاد نخواهی گرفت. قضاوت کردن درباره دیگران نشان دهنده عدم توانایی تو در پذیرش خودت است. به خاطر داشته باش که با بخشیدن هر یک نفر به عشقت به خود می افزایی.

8  .  خودت را مسموم نکن، چه با غذا یا نوشیدنی های سمی، چه با عواطف آلوده. بدن تو تنها یک وسیله برای زنده ماندنت نیست. بدن تو وسیله ای است که تو را در سفر تکاملت همراهی خواهد کرد. سلامت هر سلول مستقیما با تندرستی تو در ارتباط است، زیرا که هر سلول خود ذره ای است از آگاهی در حوزه آگاهی ای که خودِ تو هستی.

9  .  رفتارهای ناشی از ترس خود را با رفتارهای ناشی از عشق عوض کن. ترس محصول حافظه است، حافظه ای که همیشه در گذشته ها به جدال مشغول است. به خاطر آوردن آنچه که در گذشته باعث رنج ما بوده است برای این باید باشد که انرژی های خود را صرف این کنیم که رنج های قدیمی دیگر تکرار نشوند. اما سعی در آوردن گذشته به اکنون هرگز باعث از بین رفتن امکان تکرار رنج نخواهد شد. رنج های گذشته تنها هنگامی دیگر تکرار نمی شوند که به امنیت خاطر دست بیابید و امنیت خاطر همان عشق است. هنگامی که انگیزه هایت از حقیقت درونت سرچشمه بگیرد، می توانی با هر خطری مقابله کنی زیرا که قدرتِ درون نسبت به ترس نفوذ ناپذیر است.

10  .  این را بدان که دنیای مادی آئینه ای است از یک آگاهی عمیق تر. آگاهی نظام دهنده ناپیدای همه ی چیزها و انرژی هاست، و از آنجایی که بخشی از این آگاهی در درون توسکونت دارد پس تو در نظام بخشیدن به کائنات نیز سهیمی. از آنجایی که وجود تو به وجود هر آنچه که هست پیوسته است پس نمی توانی آب و هوا را آلوده کنی. اما در سطحی ژرفتر، تو قادر به زیستن با ذهنی آلوده نخواهی بود، زیرا که هر فکر بر روی تمامی حوزه آگاهی تأثیر می گذارد. زندگی در تعادل و خلوص بهترین چیز برای تو و برای زمین است.

با عشق

دیپاک چوپرا

Like 🙂
6

خیر بیبینی

شب سردی بود …. پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدن …شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت … پیرزن باخودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر … چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه … میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه وبقیه رو بده به بچه هاش … هم اسراف نمیشد هم بچه هاش شاد میشدن … برق خوشحالی توی چشماش دوید ..دیگه سردش نبود !پیرزن رفت جلو نشست پای جعبه میوه …. تا دستش رو برد داخل جعبه شاگرد میوه فروش گفت : دست نزن نِنه ! وَخه برو دُنبال کارت ! پیرزن زود بلند شد …خجالت کشید ! چند تا از مشتریها نگاهش کردند ! صورتش رو قرص گرفت … دوباره سردش شد ! راهش رو کشید رفت … چند قدم دور شده بود که یه خانمی صداش زد : مادر جان …مادر جان ! پیرزن ایستاد … برگشت و به زن نگاه کرد ! زن مانتویی لبخندی زد و بهش گفت اینارو برای شما گرفتم ! سه تا پلاستیک دستش بود پر از میوه … موز و پرتغال و انار ….پیرزن گفت : دستِت دَرد نِکُنه نِنه….. مُو مُستَحق نیستُم ! زن گفت : اما من مستحقم مادر من … مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم نوع توجه کردن ودوست داشتن همه انسانها و احترام به همه آنها بي هيچ توقعي  …اگه اینارو نگیری دلمو شکستی ! جون بچه هات بگیر ! زن منتظر جواب پیرزن نموند … میوه هارو داد دست پیرزن و سریع دور شد … پیرزن هنوز ایستاده بود و رفتن زن رو نگاه میکرد … قطره اشکی که تو چشمش جمع شده بود غلتید روی صورتش … دوباره گرمش شده بود … با صدای لرزانی گفت : پیر شی ننه …. پیر شی ! خیر بیبینی این شب چله مادر

مسعود مشهدی

Like 🙂
3

مغزی که خودش را تغییر می دهد

درباره کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد”  نوشته  نورمن دویج

THE BRAIN THAT CHANGES ITSELF

Norman Doidge

کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد” درباره  کشفِ پدیده ای دگرگون کننده است، درباره این که مغز قادر است خود را تغییر دهد. این کتاب شما را با این پدیده در خلال روایت داستان هایی واقعی از زبان دانشمندان، دکترها و بیمارانی که با کمک یکدیگر سبب طرح این موضوع حیرت آور شده اند، آشنا خواهد کرد. این افراد بدون آنکه از اعمال جراحی یا دارو استفاده کنند برای تغییر مغز خود یا دیگران از این توانایی ناشناخته استفاده کرده اند.  بعضی از این اشخاص  بیمارانی بوده اند که تصور می شده است که به بیماری مغزی لاعلاجی دچارند؛ دیگران کسانی بوده اند که بدون اینکه دچار مشکل خاص مغزی باشند تنها می خواستند کارایی مغز خود را افزایش دهند یا به دنبال روش هایی بودند که با افزایش سن دچار مشکلات مغزی نشوند.

برای چهارصد سال حتی تصور این موضوع هم  غیر ممکن به نظرمی رسید، زیرا که پزشکی و علوم رایج معتقد بودند که آناتومی یا ساختمان فیزیکی مغز غیرقابل تغییر است. علم رایج  می گفت که بعد از پایان دوران کودکی، تنها تغییری که مغز می کند همان تغییر تدریجی آن به سوی زوال است. آنها معتقد بودند که اگر سلول های مغز به هر دلیلی نتوانند به طور مناسب رشد کنند یا اگر دچار ضایعه شوند و یا بمیرند دیگر این امکان وجود ندارد که جایگزینی پیدا کنند. به اعتقاد آنها اگر  بخشی از مغز از بین می رفت، مغز این قدرت را نداشت که ساختار خود را تغییر دهد و راهی جدید برای ادامه کار خود پیدا کند. تئوری ” تغییرناپذیری مغز” می گفت که اگر کسی با مشکلات مغزی متولد شود یا اگر کسی در طول زندگی دچار صدمه مغزی بشود برای تمام عمر به همان حالت خواهد ماند. و اگر دانشمندانی هم به این مطلب فکر می کردند که آیا یک مغز سالم از طریق فعالیت یا تمرین های مغزی ممکن است بهتر شود یا از مشکلات آن پیشگیری شود، به آنها گفته می شد که وقت خود را بیهوده تلف نکنند. منفی نگری یا نیهیلیسم کاملا بر این موضوع حکمفرما بود، یعنی اینطور تصورمی شد که درمان برای بیشتر مشکلات مغزی بی فایده و یا حتی  بی مورد است. این طرز فکر به فرهنگ عمومی نیز سرایت کرد و حتی نگذاشت که طبیعت و سرشت انسان آنطور که هست مشاهده شود. از آنجایی که مغز در این طرز نگرش نمی توانست تغییر کند، بنابراین لزوما طبیعت و سرشت انسان هم که از مغز سرچشمه می گیرد به نظر ثابت و غیر قابل تغییر  می رسید.

این اعتقاد که مغز نمی تواند تغییر کند ناشی از سه موضوع بود: اول اینکه بیماران دچار آسیب های مغزی ندرتا می توانستند کاملا بهبود پیدا کنند؛ دوم اینکه ما قادر به مشاهده فعالیت های یک مغز زنده نبودیم؛ و سوم اینکه بر طبق اعتقادی که از آغاز پیدایش علم مدرن بر آن حکمفرما بود، مغز همانند یک ماشین باشکوه تلقی می شد و همه ی ماشین ها علی رغم کارهای فوق العاده ای که انجام می دهند نمی توانند خود را تغییر دهند یا رشد کنند.

نظریه تغییرپذیری مغز به این دلیل مرا به خود جلب کرد که من روانپزشک و روانکاوی هستم که کارهای تحقیقی انجام می دهم. در اغلب موارد وقتی که بیماران به اندازه مورد انتظار بهبود یا پیشرفت روانی نشان نمی دادند، طرز فکر حاکم بر علم پزشکی اینطور حکم می کرد که مشکلات این بیماران عمیقا در مغزِ غیرقابل تغییرشان حک شده است. تشبیه مغز به یک سخت افزار غیرقابل تغییر یکی دیگر از موضوعاتی بود که از اعتقاد به غیر قابل تغییر بودن مغز و نگاه به مغز به مثابه یک کامپیوتر سرچشمه می گرفت. کامپیوتری که مدارهای آن به طرزی ثابت با هم در ارتباطند و هر یک از این مدارها برای اجرای وظیفه ای خاص طراحی شده اند، وظیفه ای خاص و غیرقابل تغییر.

هنگامی که برای نخستین بار اخباری را درباره امکان سخت افزار نبودن مغز شنیدم احساس کردم که بایستی شخصا تحقیق کنم و شواهد موجود را محک بزنم. این تحقیقات مرا به دنبال خود کشاندند و از اتاق مشاوره ام بسیار دورم کردند.

من شروع به سفرهای متعددی کردم و با دانشمندان برجسته ای که پیشروان علم مغز بودند ملاقات کردم، کسانی که در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی به کشفیات غیرقابل انتظاری دست یافته بودند. آنها نشان دادند که مغز ساختمان خود را مطابق با فعالیت های مختلفی که انجام می دهد تغییر می دهد، و مدارهای خود را برای انجام کاری که  در دست دارد تکمیل تر و بهتر می کند. آنها نشان دادند که اگر بخش های خاصی از مغز دچار نقص شوند، گاهی بخش های دیگر می توانند جای آنها را بگیرند. تشبیه مغز به ماشینی تغییرناپذیر که از بخش های تخصص یافته تشکیل شده است نمی توانست این مشاهدات را توجیه کند. دانشمندان این ویژگی بنیادین مغز را ” نوروپلاستیسیتی” نامیدند.

” نورو” از کلمه ” نورون” به معنی سلول عصبی ( در مغز یا سیستم اعصاب) گرفته شده است و پلاستیک برای نشان دادن تغییرپذیری، قدرت انعطاف و قابل اصلاح و تعدیل بودن است. در آغاز بسیاری از دانشمندان جرأت استفاده از کلمه نوروپلاستیستی را در مقالات خود نداشتند، و توسط همکاران خود به رواج یک نظریه موهوم متهم شده و مورد تحقیر قرارمی گرفتند. با این حال آنها بر یافته های خود پافشاری کردند و به تدریج نظریه تغییرناپذیری مغز را از بین بردند. آنها نشان دادند که کودکان مجبور نیستند که همیشه فقط از همان توانایی های مغزی که با آن متولد شده اند برخوردار باشند؛ نشان دادند که اگر بخشی از مغز صدمه ببیند، مغز اغلب می تواند خود را دوباره تجدید سازمان کرده و بخشی دیگر را جایگزین بخش صدمه دیده کند؛ نشان دادن که اگر سلول های مغز بمیرند، سلول های دیگری جای آنها را می توانند بگیرند؛ نشان دادند که بسیاری از مدارهای مغز و حتی بسیاری از واکنش های اولیه غیر ارادی که به نظر غیرقابل تغییر می رسند در واقع اینگونه نیستند. یکی از این دانشمندان حتی نشان داد که فکر کردن، یادگرفتن و عمل کردن می تواند ژن های ما را فعال یا غیرفعال کند و از این راه ساختمان مغز و رفتار ما را شکل بدهد. و این مطمئنا یکی از شگفت آورترین کشفیات قرن بیستم است.

Like 🙂
19

علل دروغگویی و راه جلوگیری از آن

یکی از صفات پسندیده ی هماهنگ با سرشت آدمیان “راستگویی” است. هر انسانی بالقوه مایل است راست بگوید و همچنین سخنانی را که از دیگران می شنود راست تلقی کند.

دروغ گفتن ، انحراف از صراط مستقیم و فطرت انسانی و مخالف وجدان اخلاقی است. بدبختانه این مرض خطرناک ، مخصوص بزرگسالان نیست، بچه های کوچک نیز به این ناهنجاری دچار می شوند و از کودکی به دروغگویی عادت می کنند و گاهی چنان به این عادت ناپسند انس می گیرند که از دروغ گفتن لذت می برند و از این که دیگران را با گفته های نادرست و غیر واقعی خود جذب کنند، مسرور می شوند . پدران و مادران و مربیان عزیز باید بدانند که دروغگویی ناخوشی خطرناکی است که ممکن است از دوران کودکی بروز کند و فرد تا پایان عمر به آن مبتلا باشد.

بدبختانه بعضی از خانواده ها این ناراحتی را کوچک و ناچیز تلقی کرده و اساساً در فکر پیشگیری یا درمان آن نیستند . اگر فرزند آنها تب ، یا عطسه بی موقعی کند، سخت ناراحت می شوند و فوراً برای درمان او اقدام می کنند ولی به دروغ گفتن فرزند خویش چندان اهمیت نمی دهند.
برای این که بتوانیم کودکان را با فطرت راستی پرورش دهیم بعضی از علل دروغگویی اطفال را که ناشی از روش های ناپسند مربیان است ، بیان می کنیم :


ادامه متن در سایت تبیان

Like 🙂
4

ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده

درباره کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” نوشته شارون بگلی

TRAIN YOUR MIND, CHANGE YOUR BRAIN

Sharon Begley

نوروپلاستیسیتی چیزی نیست مگر توانایی مغز برای ایجاد سلول های عصبی ( نورون) جدید و بازسازی خود. این چیزیست که متخصصان اعصاب تا همین اواخر آن را غیرممکن می دانستند. شارون بگلی که نویسنده مقالات علمی در وال استریت ژورنال است موضوعی را برمی گزیند که یا بسیار خشک و جدی فرض می شود و یا به قدری ساده گرفته می شود که گویی نیازی به آموزش ندارد و این موضوع را تبدیل به کتابی محکم می کند. ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده”  کتابی است که در عین سرگرم کننده بودن راهنمای اخلاق و رسیدن به کمال نیز هست. این کتاب نشان می دهد که باید نسبت به ظرفیت های مغز خوش بین بود.

شارون بگلی این کتاب را در حول محور ” گردهمایی مؤسسه ذهن و زندگی درباره موضوع نوروپلاستیسیتی در سال 2004 ” پی ریزی می کند. مؤسسه ذهن و زندگی در سال 1990 تاسیس شد و هدف از تأسیس آن این بود که رهبر در تبعید تبت و رهبر معنوی بودائیسم تبت ، دالایی لاما هم درباره علم اطلاعات کسب کند و هم این علم را با بودائیسم ممزوج کند. هر چند سال یکبار دانشمندان برجسته جهان به دارامسالا در هند دعوت می شوند تا علم روز را به دالایی لاما معرفی کنند و دالایی لاما با آنها درباره یافته های علمی مباحثه می کند.

نویسنده به تناوب هم از مباحثات دانشمندان با دالایی لاما می نویسد و هم به صورتی کلی تر موضوع کتاب را مطرح می کند و مثل کتاب های پلیسی به تدریج سرنخ های بیشتری درباره موضوع کتاب به خواننده می دهد. وقتیکه پیشتازان این حوزه از علم دریافتند که مغز می تواند خود را بازسازی کند با مقاومت جامعه علمی روبرو شدند و اجازه چاپ مقالات آنها در مجلات معتبر صادر نگردید و با بودجه درخواستی آنها موافقت نشد. اما محققان به راه خود ادامه دادند و مشکلات موجود را به تدریج کنار زدند و آزمایشات بیشتری بر روی انسان و حیوانات انجام دادند و پی بردند که چرا کورها قدرت شنوایی بیشتری دارند و کسانی که دچار قطع عضو شده اند هنوز آن عضو را حس می کنند. تصورات درباره اعتقاد به تغییرناپذیربودن مغز یکی یکی به دور انداخته شدند تا اینکه رسما اعلام شد که: حتی در بزرگسالان هم مغز می تواند به طور فیزیکی تغییر کند.

دالایی لاما از این کشف خرسند بود. سیستم روانشناسی در آئین بودا بسیار پیچیده است و نوروپلاستیسیتی به زیبایی با این نگرش بودایی همخوانی دارد که:” ” ذهن”  می تواند بر روی ساختمان مغز تأثیر بگذارد. نکته بازدارنده ای که مانع می شد تا بودائی ها و دانشمندان با هم کار کنند تعریف آنها از ” ذهن” بود و اینکه ” ذهن” دقیقا چیست. بودائی ها معتقدند که ” ذهن” از مغز فیزیکی کاملا جداست. اما دانشمندان معتقدند که “مغز همه چیز است،” یعنی تمامی فعالیتهای مغزی و روانی توسط  عمل فیزیکی نورون ها یا همان تکانه های عصبی انجام می گیرند.

این گونه تحقیقات که هم اکنون شامل مطالعه بر روی راهبان بودایی هم می شود می تواند راهگشا و زمینه ساز امکانات وسیعی باشند. به گفته بگلی بعضی از این مطالعات نشان داده اند که با توسل به آموزش مناسب نه تنها می توان به کودکانی که به اختلال در خواندن یا دیسلکسی دچارند کمک کرد بلکه افراد پیر هم می توانند بعضی از فعالیت های مغزی خود را استحکام بخشند و بر مشکلات کلامی خود فائق شوند. در سر دیگراین طیف تحقیقاتی راهبان بودایی قرارداشتند. از آنها خواسته شد که در دستگاه ام آر آی قراربگیرند و در همان حال با خلوص به مراقبه یا مدیتیشنِ شفقت بپردازند. در این هنگام بخش هایی از مغز آنها که مربوط به شادمانی بود به شدت فعال می شدند. و در میانه طیف، مردم عادی قرارداشتند و تحقیقات نشان داد که هنگامی که از آنها خواسته می شد تا خاطراتی را مرور کنند که در آنها مورد مراقبت و محبت قرارگرفته بودند آنها شفقت و عطوفت بیشتری را از خود نشان می دادند.

کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” یک بازنگری همگانی و عالی است بر علوم مربوط به مغز، به علاوه کتابی است که از خواندن آن لذت خواهید برد. بگلی در این کتاب تنها در هنگام لزوم از زبان فنی و تکنیکی استفاده می کند و مرتبا یافته هایی که قبلا در کتاب ذکر شده اند را به خواننده یادآوری می کند. استفاده از تشبیه و آوردن نمونه مطالعه ی کتاب را آسان تر و  لذت بخش تر می کند. برای مثال، هنگامی که درباره افراد ناشنوا صحبت می کند می گوید که انتظار می رود که نورون های قسمت شنوایی مغز در یک فرد ناشنوا از آنجایی که مورد استفاده قرارنمی گیرند به تدریج پژمرده شده و از بین بروند درست مثل یک قصابی در جزیره گیاهخواران؛ البته که بعدا خواننده متوجه می شود که این پیش بینی مطابق با واقعیت نیست.

آیا این کتاب در عمل به کار خواهد آمد؟ این امکان وجود دارد. یکی از دانشمندان پیشنهاد کرده است که از نتیجه این تحقیقات برای ایجاد فرهنگِ قدرتمند سازی مغز یا “مغزسازی” استفاده شود، درست همانطور که فرهنگ بدنسازی از مطالعات علمی بر روی قلب حاصل شد. البته این موضوع به این سادگی هم نیست. بگلی در این باره زیاد حرف نمی زند اما این روشن است که تمرینات مداوم بر روی قدرت توجه بسیار ضروریند تا مغز دوباره بازسازی شود. راهبان بودایی که در این مطالعات شرکت کردند به توانایی های قابل توجهی دست یافتند. آنها سالهای زیادی از عمر خود را به مدیتیشن اختصاص داده بودند تا به این توانایی برسند.

با توجه به افزایش طول عمر و بالاتر رفتن تعداد افراد سالمند در جامعه و نیازهای جدیدی که به این دلیل در تمامی زمینه ها پدید آمده است، همه گیر شدن فرهنگ مغزسازی دیگر عجیب جلوه نمی کند.

Like 🙂
10

هفت نصيحت مولانا

1.     گشاده دست و جاري باش و كمك كن (مثل رود)

2.     باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)

3.     اگركسي اشتباه كرد آن رابپوشان (مثل شب)

4.     وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)

5.     متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)

6.     بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا)

7.     اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه)

Like 🙂
13

من در خندیدن استاد هستم!

من در طول زندگی ام با سختی های بسیار زیادی روبه رو بوده ام، و کشور من در حال گذراندن دوران خطیری است. با این حال من بیشتر اوقات می خندم و خنده ام مُسری است. وقتی که از من می پرسند که چگونه می توانم در این موقعیت بخندم، پاسخ می دهم که من در خندیدن استادم! خندیدن صفت مشخصه ی تبتی هاست. این فرق تبتی ها با ژاپنی ها یا هندی هاست. تبتی ها بسیار شادمان هستند، مثل ایتالیایی ها و البته کمی از آنها خود دار ترند، مثل آلمانی ها یا انگلیسی ها.

من شادمانی ام را از خانواده ام هم گرفته ام. من از یک دهکده کوچک آمده ام و نه از یک شهر بزرگ. زندگی در یک دهکده کوچک بسیار طرب انگیزتر از زندگی در شهرهای بزرگ است. در آنجا ما همدیگر را سرگرم می کردیم و دست می انداختیم، با هم شوخی می کردیم و این عادت ما بود.

چیز دیگری که این ویژگی را در من تشدید می کند و اغلب آن را به همه می گویم، این است که ما باید واقع بین باشیم. البته مشکلات همیشه وجود دارند، اما این که فقط به جنبه های منفی آنها فکر کنیم هیچ کمکی به یافتن راه حل برای خروج از مشکل نمی کند. این کار فقط آرامش فکری را از ما می گیرد. همه چیز در این جهان نسبی است. اگر کلی نگر باشیم، خواهیم دید که حتی در بدترین تراژدی ها هم جنبه هایی مثبت وجود دارد. اگر دیدی مطلقا منفی داشته باشیم و فقط جنبه های بد را ببینیم، تنها خود را نگران تر و مضطرب تر می کنیم. در حالی که اگر همه ی جوانب یک مشکل را نگاه کنیم، جنبه های بد آن را دیده و می پذیریم که این جنبه های بد وجود دارند. من این این نوع نگرش را با تمرین و از فلسفه ی بودایی گرفته ام و این نوع نگرش بسیار به من کمک می کند.

من همیشه به شوخی می گویم که هرکس که خیلی خودخواه است باید نوع دوست باشد.

مثلا این را در نظر بگیرید که ما کشورمان را از دست داده ایم، ما مردمانی بی خانمان هستیم و مصیبت های زیادی را باید تحمل کنیم، به علاوه شرایطی بسیار دردناک هم بر کشورمان، تبت حکمفرماست. با این حال تجربه هایی از این گونه منجر به فایده های زیادی هم می شوند.

مثلا مرا در نظر بگیرید که نیم قرن است بی خانمان هستم، اما در عوض حالا خانه های جدید زیادی در سراسر دنیای بزرگ دارم. اگر من در پاتالا مانده بودم، فکر نمی کنم که شانس آشنایی با این همه شخصیت را پیدا می کردم، رؤسای دولت های آسیایی، آمریکایی و اروپایی، پاپ ها و بسیاری از دانشمندان و اقتصاد دانان مشهور.

زندگی در تبعید خوب نیست، اما من همیشه سعی کرده ام خود را شادمان نگه دارم و قدر فرصت هایی که این نوع زندگی، یعنی بی خانمانی و دوری از قواعد مرسوم، برایم به ارمغان آورده است را بدانم. به این ترتیب بوده است که من توانسته ام آرامش درونی خود را حفظ کنم.

من لبخند را که منحصر به بشر است، دوست دارم

برای دست یافتن به شفقت، عقلانیت و صبوری کافی نیست که تنها به آنها فکر کنیم و دلخوش باشیم. سختی ها هستند که موقعیت را برای تمرین این خصوصیات در اختیار ما می گذارند. چه کسانی می توانند چنین موقعیتی را برای ما فراهم کنند؟ مطمئنا دشمنان ما و نه دوستانمان، زیرا دشمنان ما هستند که بیشترین مشکلات را برای ما ایجاد می کنند. پس اگر به راستی می خواهیم که به جلو برویم بایستی که به دشمنان خود احترام بگذاریم و آنها را بهترین معلمان خود بدانیم.

کسانی که عشق و شفقت را بسیار ارزشمند می دانند، ضروری است که به تمرین صبوری بپردازند و برای این تمرین نیازمند دشمن خود هستند. ما باید قدر دشمنان خود را بدانیم، زیرا که آنها بهترین کمک را به ما می کنند تا ذهنی آرام داشته باشیم! دشمنان واقعی ما که بایستی با آنها روبرو شویم و شکستشان بدهیم عصبانیت و نفرت هستند، نه آن “دشمنانی” که گاه و بیگاه در زندگی ما پیدا می شوند.

البته این طبیعی و درست است که ما همه می خواهیم که دوستانی داشته باشیم. من اغلب به شوخی می گویم که خودخواهان واقعی بایستی بسیار نوع دوست باشند! اگر می خواهید که دوستان بیشتری داشته باشید و لبخند را بر لبان افراد بیشتری بنشانید، باید از دیگران مراقبت کنید و با کمک به دیگران و خدمت به آنها زندگی بهتری را برایشان فراهم کنید. نتیجه این کار؟ وقتی که خودتان نیاز به کمک داشته باشید، کمک در دسترستان خواهد بود! از سوی دیگر، اگر نسبت به خوشبختی دیگران سهل انگار باشید، در طولانی مدت آنکه می بازد شما هستید. آیا دوستی نتیجه ی مشاجره، عصبانیت، حسادت و رقابت مهارگسیخته است؟ من اینطور فکر نمی کنم. تنها عطوفت و مهربانی است که منجر به یافتن دوستان قابل اعتماد می شود.

در دنیای مادی معاصر، اگر شما ثروت و قدرت داشته باشید اینطور به نظر می رسد که دوستان زیادی هم خواهید داشت. اما آنها دوستان شما نیستند؛ آنها دوستان پول و قدرت شما هستند و اگر ثروت و نفوذتان را از دست بدهید دیگر آنها را پیدا نخواهید کرد.

بدبختانه، تا وقتی که همه چیز خوب پیش می رود ما فکر می کنیم که نیازی به دیگران نداریم. اگرچه وقتی که شرایط زندگی یا سلامتی ما رو به زوال می رود به زودی در می یابیم که چقدر در اشتباه بوده ایم. در این زمان است که ما کمک کننده های واقعی را می شناسیم. برای اینکه برای چنین شرایطی آماده باشیم بایستی دوستانی حقیقی برای خود دست و پا کنیم که در هنگام نیاز حاضر باشند و تنها راه برای این کار رواج نوع دوستی است.

مثلا من همیشه می خواهم که دوستان بیشتری داشته باشم، و همیشه آرزو می کنم که لبخندهای بیشتری را ببینم، لبخندهای واقعی بیشتری را. زیرا که لبخند انواع مختلفی دارد، لبخند های طعنه آمیز، مصنوعی، یا سیاسی. بعضی از لبخندها خوشنودی و رضایت تولید نمی کنند و حتی بعضی از لبخندها باعث ایجاد شک و تردید یا ترس می شوند. یک لبخند واقعی باعث ایجاد احساس اعتماد و شادابی می شود. و من فکر می کنم که لبخند مختص نوع بشر است. اگر ما طالب لبخندهای واقعی هستیم، باید علتی برای بروز آنها به وجود بیاوریم.

Like 🙂
3

روشن و واضح نوشتن

چگونه می شود از مبهم نوشتن خودداری کرد و چگونه می شود طوری نوشت که خواننده مفاهیم مشکلی که در نوشته مطرح می شود را به روشنی و آسانی درک کرده و از آن فایده ببرد. بدون تردید یک نوشته پیچیده و مبهم موجب آزار خواننده خواهد شد و به طور معمول نویسندگانی که اینگونه می نویسند صاحب ایگویی قوی هستند که آنها را به سوی سخت و پیچیده نوشتن می کشد. منتقدان درباره بد نوشتن یک نویسنده اینگونه نوشتند:” چیزی که نوشته های او به خواننده القا می کند احساس حقارت است و  سعی مداوم او برای جلب نظر خوانندگان کاملا مشخص است. مشکل او ساده و روشن نوشتن نیست؛ بلکه این است که اساسا سعی نمی کند تا ساده و قابل درک بنویسد. او نمی نویسد تا خوانده و فهمیده شود، بلکه می نویسد تا قدرت کلام خود را به نمایش بگذارد.”

گاهی مفاهیمی که نوشته می شوند ذاتا مفاهیمی مشکل هستند و کار نویسنده این است که کمک کند تا مشکل آسان شود و مطالب را طوری بنویسد که آسان تر درک شوند. نویسنده باید در نوشته های خود به تعادلی خاص مابین پیچیده نوشتن و واضح نوشتن برسد. بعضی از خواننده ها دوست دارند که به چالش کشیده شوند و خود به معانی مفاهیم مشکل دست بیابند. گاهی گم کردن موقتی مفاهیم در سرزمین کلام  به خواننده نیرو می بخشد تا به دنبال یافتن مفهوم یک مطلب یا اندیشه کشیده شود. و خواننده تنها زمانی از نوشته های پیچیده لذت خواهد برد که مطمئن باشد نویسنده در صدد فریب دادن او نیست و او را درمیان راه رها نخواهدکرد.

درک مفاهیم پیچیده

پیچیده بودن شعر یا مطالب ادبی تا حدی مورد قبول خواننده است و حتی در بعضی موارد بسته به میزان پیچیدگی مفاهیمی که مطرح می شوند می توان پیچیده تر هم نوشت. هدف نویسنده از نوشتن نباید گمراه و سرگردان کردن خواننده و یا تحت تأثیر قراردادن او باشد. نویسنده نباید به دنبال این باشد که خود را از خواننده اش تحصیل کرده تر و داناتر جلوه دهد. می توان در لا به لای مطلب از راهنمایی های به جا استفاده کرد. اگر خواننده در هنگام خواندن یک مطلب احساس کند که آزاد است تا با نظر نویسنده موافق یا مخالف باشد می توان احتمال داد که آن مطلب خوب نوشته شده باشد.

والت ویتمن، شاعر بروکلینی که گاهی از او به عنوان ” پدر شعر آمریکا” یاد می شود، گفت:” تا به حال شده است که به خاطر فهمیدن یک شعر به خود ببالید؟”  او کاملا حق داشت، درک مفهوم یک شعر بسیار لذتبخش است و اشعار ویتمن در گذشته و حال بسیار قابل درک بوده اند.

نوشتن جملات کوتاه و استفاده از یک دوست

حتی اگر بهترین نیت ها را در هنگام نوشتن داشته باشیم، باز هم ممکن است دچار خطا شویم. بنابراین برای اینکه از روشن و واضح نوشتن خود مطمئن شوید به دو مطلب توجه کنید:

1- برای نوشتن مفاهیم پیچیده از جملات پیچیده و طولانی که پر از عبارت و بند های مختلف هستند استفاده نکنید. آنها را بشکنید و به جملات کوتاهتری که مفاهیم را بهتر رسانده و خواننده را سردر گم نمی کنند تبدیل کنید. شما ممکن است که درباره موضوعی که می نویسید دانش، اطلاعات و تجاربی داشته باشید اما مهم است که به یاد داشته باشید اطلاعات خواننده ممکن است بسیار ابتدایی باشند و به قول معروف خواننده تازه سر خط باشد.

2- قدم بعدی این است که سعی کنید کار خود را به یک دوست بدهید تا بخواند. این دوست ترجیحا باید به موضوعی که درباره آن نوشته اید علاقمند بوده و مهم است که با شما صادق و روراست باشد.

Like 🙂
0

چگونه مؤدب باشیم؟

مؤدب بودن یعنی با ملاحظه و حق شناس بودن، و برای بسیاری از افراد مؤدب بودن کاری بسیار مشکل است. بعضی افراد اهمیتی به مؤدب بودن نمی دهند اما مطمئنا علاقه مند هستند که بی ادب به نظر نرسند، زیرا که می دانند بی ادب بودن باعث رنجش اطرافیان گشته و این احساس را در آنها ایجاد می کند که زیادی یا ناخواسته هستند و با شما راحت نخواهند بود و حتی ممکن است که از شما دلگیر و ناراحت شوند. برای اینکه بی ادب به نظر نرسیم  می توانیم نکات زیر را در نظر بگیریم:

یک: نجیبانه رفتار کنیم. یعنی وقتی کاری انجام می دهیم، چیزی تعارف می کنیم یا درخواستی می کنیم، رفتارمان طوری نباشد که طرف مقابل احساس کند که در محظور قرارگرفته یا به نحوی مجبور به انجام خواست ما است. این بی ادبی است که با عمل یا کلام خود حتی اگر به منظور کمک کردن باشد سبب نارحتی دیگران شویم. اگر برای کمک می خواهید ظرفها را بشویید یا از روی لطف می خواهید پول غذا را بپردازید و طرفتان می گوید:” نه، متشکرم.” بگویید:” خواهش می کنم، دوست دارم من هم کاری کنم.” و اگر باز هم پاسخ منفی گرفتید دیگر اصرارنکنید و مسئله را تمام کنید. آنچه مسلم است مورد لطف واقع شده اید، لطف را بپذیرید و در آینده در سبب جبران آن بربیایید.

ادامه خواندن چگونه مؤدب باشیم؟

Like 🙂
252

این شوکران بود یا شربتی دلپذیر و خوش طعم

گاهی هدف از یک پرسش این است که چیزی را درباره خودمان به ما بیاموزد. و گاهی یک پرسش به شکل یک تابلو نقاشی پدیدار می شود.

در طبقه دوم موزه هنری متروپولیتن نیویورک بود که برای اولین بار یک نقاشی مرا دگرگون کرد. در آن زمان هنرهای نمایشی که روایتگر یک داستان بودند مرا به خود جذب می کردند و این یکی روایتگر یک دسیسه بود.

در این نقاشی مردی پیر بر روی تختخوابی نشسته است. او از کمر به بالا برهنه است و با گروهی از دوستان صحبت می کند. دستش را به سوی یک جام نوشیدنی دراز کرده است. اما یک چیز عجیب است! این صحنه ای از یک مهمانی نیست. به نظر هم نمی رسد که افراد اطراف او خوشحال باشند. اطاق تاریک است و دیوارهای سنگی آن را احاطه کرده اند، انگار که یک سرداب یا زندان باشد.

موضوع چیست؟ برچسبی زیر نقاشی به چشم می خورد:” مرگ سقراط”

با دقت بیشتری که نگاه کنی می بینی که دوستان و همکاران فیلسوف بزرگ، همگی آشفته، سراسیمه و غمگینند. حتی مردی که دارد جام را به سقراط می دهد بیشتر به نظر می رسد که دارد از روی اجبار وظیفه ای را انجام می دهد؛ اما عجیب ترین چیز در این میان خودِ سقراط است. او راست نشسته است، حتی سربلند و مفتخر به نظر می رسد، گویی در همان حالی که دستش را به سمت جام مرگبار شوکران دراز می کند با عزمی راسخ نكته‌اي را فیلسوفانه خاطر نشان می سازد.

سقراط توسط یک هیئت ژوری متشکل از شهروندان آتن به مرگ محکوم شده است. اما چرا فیلسوف را به مرگ محکوم کرده بودند؟ این مرد چه کرده بود؟ دروغ گفته بود؟ دزدی کرده بود؟ صاحب منصبی را به قتل رسانده بود؟

جرم سقراط این بود که اوضاع جاری را به پرسش کشیده بود.

در بیشتر طول قرن چهارم و سوم پیش از میلاد، آتن به شکل مستدل مرکز افکار فیلسوفانه در جهان یونانی زبان بود و سقراط بنا به اظهار بزرگترین مریدش پلاتو (افلاطون) خردمندترین فیلسوف در آن زمانه بود. سقراط معتقد بود که ” تنها نیکی در این جهان، دانش و تنها بدی، نادانی است.” اما او همچنان معتقد بود که ” دانش حقیقی در این است که بدانی که هیچ چیز نمی دانی،” و اینکه ” آن چیز که تو را از همه باهوشتر می سازد این است که بدانی که هیچ چیز نمی دانی.”

آیا این شبیه به یکی از قسمت های کمدی ساینفیلد* نیست؟

زندگی سقراط جستجویی برای خردمندی بود، بخصوص دانشی که او تحت عنوان “نیکی” از آن یاد می کرد.  سقراط اعتقاد داشت که “شناختن نیکی، انجام نیکی است.”  او اعتقاد داشت که حقایق اخلاقی، مطلق و قابل درک هستند، درست مثل حقایق ریاضی؛ به این ترتیب اگر ما این حقایق را آموزش بدهیم مردم نیز “… نیکی خواهند کرد.”  در آن زمان مردم در عین حال معتقد بودند که چیزي که مورد قبول و پسند عموم مردم است، درست نیز هست. بنابراین حکیم بزرگ مردم را در این باره به پرسش می کشید که هر چیز که مورد قبول عامه است آیا منطقی هم هست. این همان زمانی بود که او این نوع بخصوص از سؤال و جواب را به خیابان ها کشاند. او شاعرها، نجارها، سربازان، سیاستمداران و هر گونه شهروندی را به پرسش و پاسخ خواند. اما بعد از پرسیدن از آنها کشف کرد که همه ی آنها خردمند نبودند.

سقراط هیچگاه کسی را آزار نداد، او فقط با وادار کردن مردم به فکر کردن آنها را به جهنم وارد می کرد. کمی فکر کردن اشکالی نداشت و به جایی برنمی خورد اما فکر کردن زیادی آنهم درباره چیزهایی مثل اینکه مردم چه خدایی را باید پرستش می کردند و یا چطور زندگی هایشان را اداره می کردند، بد هم بود، بخصوص برای سقراط.

بنا بر گفته پلاتو (افلاطون) در سال 399 قبل از میلاد سقراط به جرم “عدم اعتقاد به خدایان رسمی و معرفی قدرت های الهی گوناگون و نیز منحرف کردن جوانان” به محاکمه کشیده شد. در آن دوران وکیل و قاضی در کار نبود. هر کسی دعاوی خود را بر علیه دیگری مطرح می کرد، و فرد مورد محاکمه خود باید از خود دفاع می کرد. به نظر می رسد که بخصوص آتنی ها افرادی اهل منازعه بودند. مدرسه هایی که در آنها علم بیان را درس می دادند بسیار رونق داشتند زیرا که شهروندان مجبور بودند یاد بگیرند که چگونه در دادگاه ها از خود دفاع کنند.

تعداد افراد هیئت ژوری در دادگاه چیزی حدود پانصد نفر بود. تعداد زیاد هیئت ژوری نشان می دهد که طبقات عالی شهر آتن چقدر وقت آزاد داشتند. می توانید بلبشویی که در ساعات استراحت پیش می آمد را حدس بزنید!

سقراط در دفاع از خود گفت:” تنها کاری که من انجام می دهم این است که شما را تشویق می کنم که   همه تان از پیر و جوان نه تنها از فکر کردن برای امور شخصی یا امور مربوط به دارایی خود استفاده کنید بلکه بالاتر از آن از فکر کردن برای حداکثر ارتقاء روحی نیز بهره ببرید. من  به شما می گویم که فضیلت را با پول نمی توان خرید اما فضیلت به دنبال خود برای بشر ثروت و سایر چیزهای خوب را به ارمغان می آورد حال چه در زندگی خصوصی یا در زندگی اجتماعی. این تعلیم من است به شما و اگر این روشی است که سبب فاسد شدن جوانان می شود، پس من فردی بدسگال هستم.”

خیلی هم به متلاک* شبیه نیست! هست؟

حیرت آور این بود که تعداد آرا مثبت و منفی آنقدر به هم نزدیک بود که حتی سقراط هم نمی توانست آن را حدس بزند: 280 نفر او را مجرم دانسته و 220 نفر رای مخالف داده بودند. متاسفانه نزدیک بودن آراء مثبت و منفی تأثیری بر حکم دادگاه نداشت و سقراط را به مرگ توسط نوشیدن زهر محکوم کردند.

اگرچه بعد از اعلام حکم عده زیادی از شهروندان از رأیی که داده بودند پشیمان شدند و از اینکه والاترین همشهری خود را به مرگ محکوم کرده بودند احساس شرم کردند، به طوری که حتی یک گروه از آتنی ها نقشه ای طرح کردند تا با دادن رشوه به نگهبان زندانِ سقراط او را از زندان فراری دهند! اما سقراط چنین استدلال کرد که این عمل قانون را خدشه دار خواهد کرد!

با نوشیدن زهر با یکدست در حالی که با دست دیگر فیلسوفانه اشاره می کند، سقراط دو چیز را قاطعانه تصریح می کند: اول متعهد بودن خود به عنوان یک شهروند آتن نسبت به اطاعت از دادگستری آتن، حتی اگر این دادگستری اشتباها حکمی را صادر کند؛ و دوم نشان دادن اعتقاد راسخ خود به حقیقت حتی اگر آن حقیقت مخالف با آراء عمومی باشد. او گفت:” … تا وقتی که نفس می کشم… نباید از فلسفه دست بکشم، … تا به کسانی که با آنان روبرو می شوم نشان دهم که: شما آقا، شما که یک آتنی هستید، شما که شهروند بزرگترین شهرید، شهری که به خردمندی و قدرت معروف است؛ آیا خجالت نمی کشید که اینگونه با اشتیاق تا آنجا که می توانید به جمع آوری ثروت، شهرت و افتخار مشغولید در حالی که به خرد و حقیقت نه اهمیتی می دهید و نه حتی به آن فکر می کنید؟”

وقتی که سقراط گفت:” زندگی عاری از تجربیات ارزش زیستن ندارد،” منظور او این بود که فقط از طریق امتحان خود است که ما می توانیم رشد کنیم. هریک از ما با انتخاب های اخلاقی روبرو هستیم: انتخاب هایی که در آنها وفاداری، احترام، شفقت، صداقت، بی طرفی و وظیفه دخیل هستند. انتخاب هایی که مدام ما را در معرض آزمایش می گذارند تا معلوم شود چه کسی هستیم و چه خواسته هایی داریم. این کافی نیست که بگوییم:” بهترین خط مشی و رویه صداقت است،” ما بایستی این خط مشی را در زندگی خود نیز به کار ببریم. فقط اعتقاد به اینکه شفقت برای ارواح ما خوب است، بدون به کار بردن آن در جریان زندگی کافی نیست.

سقراط با زیر سؤال بردن عقاید و باورهای دیگران و با به چالش کشیدن اصول اعتقادی آنها به ما می گوید که فلسفه روشی برای زندگی است.

سقراط گفت:” نه صرفا ” زندگی”، بلکه یک ” زندگی خوب” ارزشمند است.

بخشی از کتاب ” به پای چه چیزی می ایستی؟”

جیم لیکتمن

Like 🙂
3

عدم خشونت

عدم خشونت یعنی نه تنها به خشونت های فیزیکی بر علیه دیگران دست نزنیم،

بلکه از خشونت درونی بر علیه دیگران نیز اجتناب کنیم.

به این ترتیب است که ما نه تنها از شلیک کردن به دیگری خودداری خواهیم کرد

بلکه متنفر بودن از آنان را هم کنار خواهیم گذاشت.

مارتین لوتر کینگ

Like 🙂
2

رابطه مقدس

از دکتر ون دایر

رالف والدو امرسون* رابطه ذاتی و عمیقی  مابین خودِ ما و دیگر ابناء بشر می بیند و آن را این گونه تعریف می کند:

یکی از زیباترین توازن های حاکم بر زندگی این است که هیچ کس نمی تواند مخلصانه به دیگری کمک کند، مگر اینکه اول به خود کمک کند.

اگر خواهان صلح و آرامش برای دیگران باشی، آن صلح و آرامش نصیب خودت هم خواهد شد. اگر بخواهی که دیگران احساس کنند که مورد محبت واقع شده اند، خودت نیز مورد محبت واقع خواهی شد. اگر تنها به دنبال دیدن زیبایی و ارزشمندی در دیگران باشی، با خود تو نیز به همین گونه رفتار خواهد شد. تو تنها چیزهایی را می توانی به دیگران ببخشی که آنها را درون قلب خودت داشته باشی و همان چیزهایی را به سوی خود جذب خواهی کرد که می بخشی. تأثیر تو بر روی دیگران- چه غریبه ها و چه خویشان، همکاران و یا همسایه ها- گواهی بر قدرتمندی ارتباط تو با  نیروی اراده** است. روابط خود را در نظر بگیر و بیین که بر پایه معنویت هستند یا غیرمعنویند و به زبانی دیگر ببین که روابطت مقدسند یا نامقدس.

رابطه مقدس در تمامی افرادی که روابط شان از این نوع است سبب می شود که  نیروی اراده با انرژیی فوق العاده وارد عمل شود. روابط نامقدس سطح انرژی را بسیار پایین و کُند نگه می دارند. هنگامی که شما شروع کنید به مشاهده کمال در تمامی رابطه ها، آنگاه است که به توان خودتان برای بزرگی یافتن پی می برید. هنگامی که به مقدس بودن دیگران پی ببرید، دیگر چیزی از آنها نمی خواهید، یعنی با آنها هم چون جلوه هایی الهی ناشی از  نیروی اراده رفتار خواهید کرد. جالب این جاست که در این صورت دیگران تبدیل به همکارانی خواهند شد که به برآورده شدن خواسته های شما کمک خواهند کرد.

چیزی از آنها نخواه، هیچ انتظاری از آنها نداشته باش، نخواه که آنها توقعات تو را برآورده کنند و آنها در عوض این محبت تو را بی پاسخ نخواهند گذاشت.

از آنها توقع داشته باش، بر اینکه رضایت تو را برآورده کنند اصرار کن، آنها را به چشم افراد فروتر و خدمتگزار نگاه کن، و آنچه نصیبت خواهد شد نیز همین خواهد بود.

بهترین چیز برای شما این است که با حداکثر توان از  آنچه که برای دیگران می خواهید آگاه باشید و تشخیص بدهید که آیا روابط تان با دیگران از نوع روابط مقدس است یا از نوع روابط نامقدس.

حقیقتی که من در طی سالهای رشد خودم به آن پی برده ام این است که غیرممکن است کمال خود را تشخیص دهیم اگر نتوانیم همان کمال را در دیگران ببینم و گرامی بداریم. وجه تمایز روابط مقدس از بقیه روابط این است که توانایی داشته باشیم تا خود را به عنوان جلوه ای از اراده مشاهده کنیم، و توانایی داشته باشیم تا خود را در کّل بشریت مشاهده کنیم. این همان توانایی بزرگداشت و محترم داشتنِ دیگران است، و این همان جایی است که در آن ما همه یکی هستیم.

* فیلسوف و نویسنده آمریکایی و پدیدآورنده مکتب ترانسندنتال یا تعالی گرایی آمریکا که از یونیتاریست های معروف به شمار می آید.

** “ The Power of Intention”

Like 🙂
0

القاب

نحوه استفاده از القاب آیینه تمام نمای فرهنگ امروز ما است. مردمی که نمی‌دانند پروفسور به چه کسی اطلاق می‌شود و حتی نمی‌دانند چگونه نوشته می‌شود اما باز هم با استفاده از عناوین استاد و دکتر و پروفسور سعی در ساختن قهرمان برای خودشان هستند.

ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نشنیده ایم، استاد ولفگانگ موتزارت تا به حال به گوشمان نخورده است. دکتر استیفن هاوکینگ هم ترکیب مسخره‌ای به نظر می‌رسد. می‌دانید چرا؟ چون این انسان‌ها با این عناوین تعریف نشده‌اند. موتزارت را همه جهان با سمفونی‌های بی‌نظیرش می‌شناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر “دکتر” پیش از اسمش ندارد.

اما ما دکتر محمد اصفهانی را داریم که خواننده است ! مهندس علی آبادی را داریم که در ورزش همه فن حریف است ! . . . و از همه مسخره‌تر هم خيابانی است در تهران که تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی!

این عناوین متعلق به کسانی است که اگر این عناوین را از پشت اسمشان برداریم دیگر چیزی باقی نمی ماند. مردم ما کاری به اینکه علی دایی با لیسانس متالورژی دانشگاه شریف چه گلی به سر صنعت این مملکت زده ندارند، فقط برایشان مهم است که علی دایی مهندس است، از کجا؟ از دانشگاه صنعتی شریف! پس فوتبالیست لایقی است، چرا؟ چون مهندس است!

تشنگان این عناوین هم پایان ناپذیرند، آن یکی حاجی است و آن یکی دکتر. دیگری استاد است و آن یکی مهندس و . . . .

عناوینی برای جمیع ملت ایران هم وجود دارد: باهوش ترین مردم دنیا، با “فرهنگ” ترین مردم جهان، نویسندگان منشور حقوق بشر و…

اما اینکه ما دکتر‌ها و مهندس‌ها و اساتید در کجای کاروان پر شتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم چیزی است که یا درباره آن سکوت می‌کنیم و یا دروغ می‌گوییم! مهم آن پیشوندهایی است که ما داریم.

Like 🙂
0

برای کاهش خشونت

در روزگار ما، بسیاری با این موضوع موافقند که اگر به واقع برای کاهش خشونت در جامعه جدی هستیم، باید به دنبال یافتن ریشه های خشونت و از بین بردن آنها باشیم، بخصوص آن ریشه های خشونتی که در درون تک تک هر یک از ما موجود است. برای این کار ما نیاز داریم که خلع سلاح درونی را بپذیریم، یعنی عواطف ناشی از شکاکیت، تنفر و خصومت  نسبت به برادران و خواهرانمان را در خود کاهش دهیم.

دالایی لاما

Like 🙂
0