ده علامتی که به ما نشان می دهد به یک روان درمانگر یا روانشناس یا مشاور نیاز داریم.

Adabkadeh
در بیشتر فرهنگها مراجعه به یک روان درمانگر یا روانشناس به مفهوم ضعف و یا مشکل مغزی و عقلی و روانی در حد بسیار شدید است. حال آنکه ما هر روزه برای سرماخودگی جوش صورت و بسیاری از موارد دیگر به دکتر مراجعه می کنیم بدون آنکه نگران آن باشیم که دیگران در مورد ما چه فکری خواهند کرد. مراجعات ما به دکتر برای مسائل مختلف آنقدر عادی شده است که حتی به دنبال علامتهای بسیار جدی تر مثل بیماری هایی نظیر سرطان نیستیم. شاید زمان آن رسیده باشد که برای مسائل روحی روانی و استرسها و یا حتی درگیریهای عاطفی خود با توجه به فشارهای زندگی مدرن امروزی به یک مشاور مراجعه کنیم قبل از آنکه خیلی عمیق تر و حساس ترشده باشند.
نشانه های عاطفی
1-موقعی که احساس می کنید در کار و یا موضوعی احساسی غرق شده ایید و نمی توانید از فکر کردن مداوم به آن خود داری کنید. کنترلی بر افکار خود ندارید حتی در زمان فراغت خود.
2-وقتی که حس می کنیداز احوال و احساسات واقعی خود جدا افتاده ایید و نمی توانید با خود واقعیتان ارتباط بگیرید و یا مثل گذشته از ارتباط با دوستان قدیمی لذت نمی برید و امکان ارتباط با آنها از شما صلب شده است.
چگونه یک روان درمانگر در این مرحله به شما کمک خواهد کرد.
یک روان درمانگر به شما کمک می کند تا یک سفر درونی و واقعی به سرزمین احساسی خود داشته باشید بدون آنکه در این مرحله بمانید. به طوری که به راحتی علایق واقعی خود را تشخیص دهید و با خود واقعی تان ارتباط بگیرید وبا توجه به نیازهای خود مرزهای خود را بسازید بدون آنکه به خود و اطرافیاناتن صدمه بزنید.
علامتهای فیزیکی و رفتاری
3- وقتی که شما از خودتان مراقبت نمی کنید.
– تغذیه یکی از بنیادی ترین عواملی است  که سلامتی جسم و روح و فکری و احساسی ما  رابطه ی مستقیمی با آن دارد. غذای مرتب و متعادل همراه با آب کافی از علائم تعیین کننده در احوال روزانه ی ما هستند.
– ورزش کردن و فعالیت بدنی متناسب.
4- کنار امدن با افراط کردن: که می تواند در زمینه های مختلف باشد از جمله : افراط در غذاخوردن- ورزش کردن به شکل افراطی- خرید کردن – مشروب خوردن- کار کردن- قمار- مصرف مواد مخدر و سیگار کشیدن.
افراط کردن در هر زمینه ایی نشانه ایی از فرار است . فرار از روبه رو نشدن با مشکل اصلی که مقابله با آن به دلایل مختلف برایمان سخت و دشوار است ویا آنکه نمی دانیم چگونه باید با آن روبه رو شده و آن را حل و فصل کنیم.
چالش های اصلی که از نظر احساسی و روحی ما را به گونه ایی آزرده است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
– با تجربه ایی که یک روان درمانگر دارد می تواند بخوبی به شما کمک کند تا درک درستی از تعامل های رفتاری خود داشته باشید زیاده روی ها افراط ها و تفریط های رفتاری خود را ببینید.
– به شما کمک خواهد کرد تا اهداف خود را دوباره ببینید و با آنها آشتی کنید.  کمک خواهد کرد تا دو باره شما را به سمت آنها هدایت کند و رسیدن به آنها را امکان پذیر و روشهای رسیدن به اهدافتان را با شما بازبینی و مرور کند.
– و مطمئنا به شما کمک خواهد کرد که خودتان را دوست داشته باشید و خود را بپذیرید.
علائم روانی:
5- وقتی که بنظر می آید افکار شما بر ضد شما حرکت می کنند. وقتی که افکار شما بیشتر در گذشته یا آینده بسر می برد. به صورتی که شما اغلب احساس ناراحتی و ناخوشایندی دارید.
6- زمانی که شما قادر نیستید این افکارمنفی را از خود دور کنید. و یا این که شما خیلی به این که دیگران در رابطه ی با شما چه می گویند اهمیت می دهید و یا آنکه شما بیش از حد نگران درک دیگران از خود هستید و یا آن که فکر می کنید دیگران شما را درست درک نمی کنند.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک روان درمانگر یا مشاور به شما کمک می کند تا رشته های ارتباط شما را با لحظه ی حال ( اکنون) شما تقویت کند. او به شما کمک خواهد کرد که خود را در لحظه ی حال ببینید. گم شدن در گذشته یا آینده شما را غمگین و افسرده  و نگران و یا مظطرب خواهد کرد و اینکه امید خود را از دست خواهید داد.
یک مشاور به شما کمک خواهد کرد تا عمق باورهای شما را در پس این افکار منفی بیابید و پس از شناخت آنها به شما راهکارهایی خواهد آموخت تا با آنها مقابله کرده وچگونه هسته ی باور های خود را دوباره تعریف کنید.
علائم روحانی
7- وقتی که شما خود را در حالتی می بینید که به طور مرتب به خود و شاید به دیگران می گویید که نیاز به استراحت دارید اما باز هم مسئولیت های بیشتری بر عهده می گیرید. وقتی که واقعا زمان آن را دارید تا لذت ببرید شما قادر به لذت بردن نیستید. شما تنها وقتی احساس ارزش می کنید که کاری انجام داده باشید  پایه ی ارزش شما از خودتان فقط کارهای شماست.و از خود واقعی خود لذت نمی برید و برای آن ارزش قائل نیستید.
8- کارهایی را که عاشق انجامشان بوده اید متوقف کرده و دیگر انجام نمی دهید. و یا آنکه دیگر عشق و علاقه به انجام کاری ندارید. نظیر تماشای طلوع و غروب آفتاب- پیاده روی- تمرینات معنوی – بحثهای معنوی – شرکت در فعالیت های اجتماعی یا فرهنگی و اینکه دیگر چیزی الهام بخش شما نیست تا به شما شور و حرارت زندگی بدهد.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا شما دوباره فعالیتهایی پیدا کنید که از انجام آنها لذت ببرید و یا وارد فعالیتهایی شوید که به زندگی شما معنی و شوری دوباره بدهد. او به شما کمک خواهد کرد تا ارزشهای خیلی درونی خود را کشف کنید با آنها ارتباط بر قرار کنید و احساسی خوب از داشتن آنها و سیراب کردنشان نصیب شما شود.
علائم ارتباطی
9- دوست یا فردی در خانواده که شما تشویق می کند که با یک مشاور صحبت کنید تا زندگی خود را غنی تر کرده باشید. و یا آنکه اخیرا با فرد یا افراد خاصی دچار کشمکش – تضاد یا ناسازگاری دارید و خودتان علت آن را نمی دانید و یا آنکه نمی دانید که چگونه می توانید این روابط را سازماندهی و کنترل کنید.
10- فردی از اعضای خانواده و یا یک دوست بسیار نزدیک شما از یک بیماری سخت ( روحی – روانی یا جسمی ) رنج می برد و با آنکه به سختی سعی می کند با آن مشکل کنار بیاید یک بار عاطفی و یا جسمی و روحی عمیقی بر شما گذاشته که سازگاری کردن و کنار آمدن با آن برای شما دشوار است و عوارضی را بر روح شما گذاشته است.
چگونه روان درمان گر در این زمینه کمک رسانی می کند.
یک مشاور به شما کمک می کند تا راههایی پیدا کنید تا اول از خودتان مراقبت کنید و وقتی که شما قادر باشید از سلامتی جسمی و روحی خود بهتر مراقبت کنید کمک بهتری هم برای شخصی که به شما نیازمند هست هم خواهید بود. و مشاور به شما کمک خواهد کرد تا با توجه به علایق و استعدادها و توانایی های شما و فرد نیازمند و چگونگی رابطه ی شما با یکدیگر زندگی بهتر و کامل تر و بهتری را تجربه کنید.

Like 🙂
2

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

جستجو و واکاوی بشر برای یافتن پاسخ برخی از پرسشها ، تاریخ هزاران ساله دارد : معنای زندگی چیست ؟ رابطه مادیات و معنویات چگونه است ؟ ما چه کسی هستیم ؟ پول هدف است یا وسیله ؟خوشبختی چیست ؟ و..

پاسخهای گوناگونی از د یوژن تا خود ما ! ( در انشای علم بهتر است یا ثروت ) برای آنها داده شده و میشود ولی باز هم از هر زبان که بشنوی ، نامکرر است .

حکیم یونانی ، د یوژن ( زاده زئوس )در خمره ای می زیست و ساده زیست بود .آنقدر بی نیاز بود که به اسکندر مقدونی که بالای سرش ایستاده وبا غرور به او گفت از من چیزی بخواه گفت: یک کمی بکش کنار ، آفتاب بر من بتابد !.

عرفا بارها به این پرسشها پرداخته اند . امروزه اما بیش از هر زمانی نیاز به طرح آنها داریم .سیستم سرمایه داری که بر پایه سود دهی استوار است برای تولید انبوهش ، مصرف کننده گانی بسیار می طلبد . پول ، تنها ارزش و معیار ارزشها میشود . بزرگی میگوید : آسایش ، فدای تهیه وسایل آسایش میشود .(نگاه کنیم به والدینی که فراغت و آسایش در کنار فرزند بودن و بازی با او را صرف کار بیشتر بمنظور تهیه پول بیشتر و امکان خرید وسایل بازی بیشتر میکنند) . بقول ثورو ابزار گرچه لازمند ولی نیاید ابزار آنها شد .

چارلی چاپلین در عصر جدید چه روشن خرد شدن انسان معاصر در بین چرخ دنده های ماشین و بیگانه شدن او از جوهر وجودش را نشان میدهد . از خود بیگانگی انسان محور مباحثات میشود . عرفای زمانه چون اکهارت و…میلیونها شنونده می یابند . در رده ای پائینتر ، ایمیلهای جور و واجور که پاسخها و پیام های درست و نادرستی را دربر دارند ، دست بدست می چرخند .و در یک کلام بیشتر مردمان در پی یافتن راه نجات اند .

در کتاب (فراوانی در بسندگی است ) هم پرسشها بیان میشوند . پرسش عمومی ، وجودی و همزمان اقتصادی در باره همه زندگی :چگونه کار کنیم ؟چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهایمان هرچه بیشتر نزدیک بمانیم ؟

نیاز به شادی در همه ما هست . آیا((لازمه )) شادی ، خرید هرچه بیشتر است ؟. آیا شادی را باید در بیرون جست و یا سرچشمه آن در درون است ؟ پژوهشها نشان داده اند که اگر از نیازهای اولیه ومعمول زندگی بگذریم ، متوسط شادی و احساس خوشبختی ازازدیاد در آمد ، خرید های بزرگ و .. مدت نه ماه است . در کشورهای ثروتمند لزوما میزان احساس خوشبختی بالاترین را نشان نمیدهند . توجه کنیم که این به معنی توجیه فقر نیست و در رده زندگی متوسط و رفاه بیش از حد واکاوی شده است . پول و رفاه گرچه لازم است ولی کافی نیست . سرور و خوشبختی مداوم در زندگی با معنی است که لزوما برپایه مادیات بنا نهاده نشده است . ضرب المثلی پربار میگوید : بهترین چیزهای زندگی رایگان اند ،لذت مکالمه و دوستی ،پرسه در طبیعت ، بخشی از جماعت شدن ، تامل و تفکر در تنهائی ،شرکت در زندگی سیاسی ، آواز خواندن ، مکاشفه ، خنده ، عشق و…همه وهمه زیباشناختی روحی است و اندیشه را شاداب میکند

شادی را معامله نکنیم .انسان باشیم ، شادی خودش میآید .شادی یعنی آرامش ، رضایت ،لذت

(شادی همچون پروانه ایست که هر چقدر دنبالش کنی ، بیشتر می گریزد ، اما اگر توجه ات را به چیز های دیگری بدهی ، جلو میآید و به نرمی بر روی شانه ات می نشیند )

بنظر میآید که راه حل ثوروکه در این کتاب عرضه شده قابل اجرا برای همه نیست .هرچند تجربه زندگی در جنگل ، قابل تکرار نیست ، ولی میتوان ازین تجربه ، ایده ساده زیستی را فرا گرفت و متناسب با شرایط مکانی خود آنرا بکار بست .

با سفر درونی میتوان یاد گرفت که در جامعه ای مال اندوز ، زندگی کرد و با این حال از زندانی شدن در چهارچوب ارزشهای آن آزاد بود.

میشل فوکو میپرسد : چرا چراغ یا خانه ما شیئی هنری هستند ولی زندگی هر نفر از ما کاری هنری نیست ؟ چرا هنر در جامعه ما بدل به چیزی شده که تنها به ابژه ها میپردازدنه به فردا یا زندگی ؟ هنر چیزی تخصصی است که خبرگان انجامش میدهند ،اما زندگی هر نفر آیا نمیتواند کاری هنری باشد ؟ زندگی به ما داده نمیشود ،ما خود آنرا میسازیم . چه آسان به مسیر و مجرای سنت و هم رنگی میافتیم ؟.باید ظرفیت خود را بکار اندازیم .سرنوشت خود را خلق کنیم ، خود را که پرشور زندگی کنیم بسازیم .

.در پایان یادمیگیریم که هدف زندگی این نیست که راحت باشیم ، اینست که پر شور زندگی کنیم

مینا

Like 🙂
8

فردوسی و ما؟

شاهنامه فردوسی و ما؟

از: فلور طالبی
بی یقین شما نیز مردمی را می شناسید که با تکیه بر مختصر دانش خود از شاهنامه، و البته بسیاری وقت ها بدون هیچ تکیه گاهی!، تیغ بر شاهنامه و فردوسی می کشند که چرا به حقوق زحمتکشان بی اعتنا بوده و چرا از تئوری های فمنسیتی؟!! – که مطمئن نیستم خود بدان ها واقفند- سربرتافته و با زنان به ستیز برخاسته است. اگرچه به این کسان – که تا جایی که من بیاد دارم بیشتر از میان مردان هستند؟!!- ادب دوستان و جویندگان حقیقت دیگر عنایت چندانی ندارند و بیهودگی و نابجایی استدلال آنان آشکار گردیده، ولی از پای ننشسته و تیغ از کف نفکنده و جامه سکوت بر سر نینداخته اند.
بزرگی می گوید شاهنامه چکیده فرهنگ و فرزانگی ایران پیش از اسلام است. تنها در این کتاب است که می توانیم به گنجینه ای از تجربه ها و آموخته های پدران خود – و البته مادران!- در دورانی چند هزارساله دست یابیم. در نظر این گذشتگان هزاران ساله، انسان ها –مانند امروز- به دارا و ندار، متحجر و مدرن، روشنفکر و ارتجاعی تقسیم نمی شدند. آن ها تنها به دو گروه انسان باور داشتند: آدم های خوب و آدم های بد.
خوب ها کسانی بودند که به مردانگی –و البته زنانگی!-، درست پیمانی، نجابت و شرم، نیکنامی، عشق به آبادانی و شکوفایی آب و خاک و راحتی و آرامش ساکنانش چنان دل مشغول و پای بند بودند که بسیاری به راحتی جان بر سر آن می نهادند.
و بدها آدمیخوارانی بودند که دست دیوان را بر بدی می گستردند، آزادگان و خردمندان را به بند می کشیدند، شتابکار، خودخواه و افزون طلب بودند. با گجستگی می زیستند و یاد و نام آن ها همواره برای مردم یادآور گرسنگی و رنج و خشکسالی بود.
در چنین فرهنگی بر انسان نام زن یا مرد نمی نهادند، حتی در بسیار اوقات خویش و بیگانه هم فراموش می شد، زیرا گرسنگی و رنج، یا شادی و آرامش بهره همه است.
اگرچه نام کتاب سترگ حکیم توس «شاهنامه» است اما کتاب سرگذشت شاهان و فرمانروایان نیست. داستان مردمان خوب است و مردمان بد. خوب هایی که اگرچه در زندگی خویش کامیاب نبودند، برای نوع انسان سرچشمه کامیابی و آرامش بودند. قهرمانانی که زندگی را میدان نبرد با کژی و کاستی ها می دیدند و آنی از ستیز فرساینده با گجستگی و دروج باز نایستادند.
و این به باور انسان رشد یافته امروز نیز افشره زندگی است. این قهرمانان و دلاوران که همه بخاطر ذات پاک خویش از مادری زیبا، توانا، خردمند و نژاده زاده شده بودند، در نبرد ابدی انسان برای چیرگی نیکی بر پلشتی، پیشآهنگ و پیشگام بوده اند.
ایران قدیم – و چه خوب بود که جدیدی ها نیز- هروقت خواسته نشان آشکاری از زندگی شایسته و انسان برگزیده بیاورد، به دامان این قهرمانان آویخته و هماره منش و کنش آنان را سرچشمه امید و نیرو و آرامش خاطر شناخته است.
هیچ کتابی در زبان فارسی چنین ساده و انسانی پای به دنیا ننهاده است. در خلوت و تنهایی، در دهکده ای که شاید گذرگاه مسافران نیز نبوده است. در دلسپردگی خالصانه و نجابت نهادینه شده. توسط مردی گمنام از تباری گمنام که شاید نظیرش در خراسان آن روزگار فراوان بوده اند.
نه به امید مزد و چشمداشت که شاهنامه هیچگاه قابل تبدیل به پول نبوده است. ارزش آن به بهای عمر و آرمان خالقش بوده است. شاهنامه در نزد فردوسی جان ایران بوده، آن کتاب کتاب ها، شاه نامه. که می بایست رمز زندگی را بگشاید و گذشته را باز جوید. شاید در پرتو چراغ درگذشتگانی چنین دلاور و قهرمان، زندگی بی رمق و رونق زندگان را نیرو و توان بخشد.
شاهنامه کتاب مبارزه با تفاخر و زیاده خواهی و کژروی است. نماینده نبوغ نجیب و باورهای نهادینه قومی است که نودولتی را پشت سر نهاده و به بزرگ منشی و پختگی ره یافته است.
زندگی فردوسی و قهرمانانش در شاهنامه نویدبخش چیرگی زیبایی و سادگی انسان است. که مرد و زن و خویش و بیگانه نمی شناسد. که پایدارترین زیبایی هاست. در شاهنامه زندگی زنده و پاینده و پاکیزه و سرشار از عشق و امید است. قهرمانان شاهنامه مردمانی هستند که نیکی و نیکنامی را پاسداراند و دمی از درستی آن پای واپس نمی کشند. برایتان مثالی می زنم.
یکی از برگزیده ترین این انسان ها، که در شاهنامه حکیم توس جایگاهی بسیار ویژه دارد، فریدون است.
فریدون در تاریک ترین ایام، در دوران وحشت اژی دهاکی دیده به جهان گشود. زمانه بر او تنهایی و اختفا و سکوت را تحمیل نمود. دور از آغوش مادر و با انتخاب فرانک، با شیر گاوی پرورش یافت و در دامن البرز در میان خردمندان گریزان از اجتماع بالید و برآمد. گویی دانه ای بود که در زمین ماند تا هنگام جوانه دادن و سربرزدن در رسد. پس از رشد و بالندگی، جان برکف گرفت و با همداستانی مردان و زنان به جان آمده، که کاوه آهنگر نماد آنان بود، به نبرد آدمیخوار دهشتناکی چون اژی دهاک برخاست. همداستانی او و کاوه، داستان پیوستگی حیرت آوریست. جوانی مطرود و تنها با آهنگری بینوا و ستم کشیده به هم می پیوندند تا با هول انگیزترین و چیره ترین قدرت زمان خود بستیزند.
چرا فریدون به چنین نبردی می پردازد؟ در پی نابودی چه و استقرار چه است؟ خلاصه آنکه خوبی فریدون در چیست؟ او که به گفته یشت ها «در سرزمین گوشه وَرِنَ، صد اسب و هزار گاو و ده هزار گوسفند» نزد ایزدان پیشکش می برد و از آنان می خواهد: «مرا این کامیابی ارزانی دار که من بر اژی دهاک سه پوزه سه کله شش چشم، آن دارنده هزار چالاکی، آن دیو بسیار زورمند دروج، آن دُروَند آسیب رسان جهان و آن زورمندترین دروجی که اهریمن برای تباه کردن جهان اَشَه به پتیارگی در جهان اَستومَند بیافرید، پیروز شوم»، برای چه چنین هدایایی نثار ایزدان می کند؟
فریدون نشانه انسان پاکی است که خویشکاری خود می داند تا با نماینده پلشتی، به بند کشنده آزادگی و انسانیت، فراز آورنده گرسنگی، ناامنی و دیوانگی بستیزد و نابودش کند. زیرا به باور او پس از اژی دهاک «زمانه بی اندوه» می گردد و مردم از پراکندگی رهایی یافته جدل ها و چندوچون بر سر گوناگونی را رها می کنند. به تعبیر فردوسی «دل از داوری ها» بپرداخته و «شادکام» می شوند.
فریدون برای پاسداری از این آیین، و احترام به راستی و برابری، از نبرد با فرزندان خود نیز واهمه ندارد. نبرد با کژ روان و نابخردان زیاده خواه، در آیین پهلوانی و قهرمانی گذشتگان ما خویش و بیگانه برنمی تابد و اگرچه فریدون در انتها از مرگ پسرانش داغ بر سینه دارد اما خشنود است که برپا دارندگان دروج و زیاده خواهان کژاندیش کیفر یافته اند.
کاش جوانان امروزی از دام باید و نباید ها خویش را رها کنند و «دل از داوری ها» بپردازند و تیغ خویش را برای کشیدن بر دشمنی راستین آماده نگاه دارند.
نگارنده ارادتمند فردوسی و شاهنامه اوست. آن را بر دیده می نهد و با تمام توانایی خرد و دانش خود می کوشد تا راه قهرمانان و پهلوانان او را پی گیرد و در شمار خوب مردمان و نیکنامان تعریف شده در شاهنامه درآید. زیرا بر این باور است که:
ازیرا که پرورده پادشا//نباید که باشد مگر پارسا
سخنگوی و روشندل و پاک دین// به کاری که پیش آیدش پیش بین
زبان راستی را بیاراسته// خرد خواسته، گنج ناخواسته
(داستان فریدون)

Like 🙂
6

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟ (5)

کاش  تک تک ما  در فرستادن ایمیل ها کمی درنگ و از پراکندن انرژی منفی خودداری کنیم . هرچند ایمیل ها به اندازه کتابها تاثیر گذار نیستند ولی خوبست که آنها را دست کم نگیریم

 دو ایمیل جداگانه داریم ، یکی با درونمایه عرب ستیزی و دیگری دربرگیرنده  نقدی از ما در زمینه نبود مسئولیت پذیری مان و فرافکنی هائی که می کنیم

از آنجا که انتشار نفرت و کینه توزی و… حتی با ارسال یک ایمیل و یا نقل آن درست نیست، از ایمیل اول تنها بدان بسنده می شود که به بهانه روشنگری درباب پایداری ایرانیان در برابر یورش اعراب چرکها و لجن های بیش از 1300 سال پیش با موشکافی  و وسواس از میان تاریخ بیرون کشیده شده و جزنفرت و کینه و خوارداشت اعراب آن روز ( و هم امروز.. بواسطه جو عرب ستیزی که پس از انقلاب بوجود آورده اند) چیزی ببار نمی آورد.

ایمیل دوم :

 امروز یک استاد آلمانی ام که بیش از ۷۰ سال عمر دارد مرا زیادی به فکر انداخت. می گوید پیش از انقلاب بسیار به ایران سفر کرده است و بعد از انقلاب یک بار که برای همیشه اش بس بوده! شیفته ی عمر خیام و حافظ و اصفهان و طبیعت کردستان است. امروز بعد از ساعتی حرف از خاورمیانه و اعراب و تاریخ و پرسپولیس شد و بلاخره رو به من وعصبانیت هایم نسبت به اعراب گفت: شما ایرانی ها همیشه به تاریخ تان می بالید و این واقعا حق شماست اما هرگز با هیچ کدام از شما آشنا نشده ام که برای یک بار هم که شده از خودتان حرف بزنید و بگویید حداقل در همین ۱۰۰ سال اخیر چه کرده اید؟ همیشه ناراضی هستید و همیشه می نالید. همیشه مقصرهایی وجود دارند که شما را از پیشرفت بازداشته اند و همیشه اعراب ۱۴۰۰ سال پیش مقصرهای اصلی این بازی هستند. اگر تمام این ۱۴۰۰ سال شما به این حال گذشته باشد دلیل حال و روز امروزتان را می فهمم. با هر کدام از شما ایرانی ها که آشنا می شوم از تاریخ تان حرف میزنید بی آنکه پاسخگوی امروزتان باشید و همیشه می اندازید گردن دیگران یا پدرانتان. همیشه از حمله اعراب حرف می زنید و گویی همین دیروز اتفاق افتاده است و طی این ۱۴۰۰ سال دست و پای ما برای تغییر بسته بوده است اگرچه یادتان می رود این طور نبوده و حتا بعد از اسلام شما هنرمند و دانشمند و فیلسوفهایی که می بایست باشید بوده اید. کمی به اوضاع خودتان چه قبل از انقلاب رضا خان چه قبل از انقلاب خمینی و چه حالا نگاه کنید . هرگز راضی نیستید : ( بلاخره کی می خواهید از خودتان حرفی بزنید؟) می گفت: پیش از انقلاب که به ایران می آمدم همه به نظر خوشبخت می رسیدند و این را می شد حداقل از سر و وضع و خانه زندگی ها و رقص و پایکوبی ها فهمید. ولی باز هم همه ناراضی از شاه بد می گفتند. بعد از انقلاب که آمدم اثرات مخرب جنگ را دیدم و نمی توانستم درک کنم چرا دست به کار ساختن نمی شوید. برایت متاسفم که نمی توانم در این زمینه همراهتان شوم!! شما را نمی گویم ولی این عقاید نژاد پرستانه درباره ی اعراب را بسیار شنیده ام. اعراب امروز در دنیا پیشرفته تر، آبرودارتر، دوست تر، همراه تر و موفق تر هستند و من برای آن بیشتر ارزش قائل هستم تا برای مردمانی که همیشه شاکی از همگان و مغرور به آنچه که دیگر نیست یعنی تاریخ. من خوب می دانم حکومت شما هر چه باشد متعلق به یک کشور دیگر نیستند و جزئی از کل همان مردمان هستند. در آن کشور هیچ کس به فکر ساختن نیست. شما اگر نخبه باشید فراری ،اگر بی پول باشید جنایتکار،اگر معمولی باشید سکوت کنندگان بزرگ، اگر بی سواد باشید دین دار و انقلابی و اگر ثروتمند باشید فراری از هویت واقعی تان هستید. وقتی از اینکه اعراب پر رویی می کنند و سن کشورشان به سن پدربزرگ من قد نمی دهد حرف زدم،گفت: در جلسه ای بودم که استاد جغرافیایی اهل پرتغال می خواست درباره ی هویت اصلی اعراب حوزه خلیج فارس صحبت کند. در میان حرفهایش می گوید: آنها ۷۰ سال پیش وجود نداشتند! ناگهان همه اعضای جلسه استاد جغرافیا را به سکوت وا می دارند و می گویند: اتفاقا همین نکته ی قوت است و نشان دهنده ی اینکه: اعرابی که وجود نداشتند امروز سرمایه های غرب را به هر شکل ممکن به سمت خودشان جذب می کنند و در حال سازندگی و کسب رضایت بیشتر مردمشان هستند این اتفاقا  می تواند مایه ی افتخارشان باشد. یادتان نرود که بشر همیشه در حال فتح کردن است. اگر نتوانید دفاع کنید و خودتان را نشان بدهید دیگرانی هستند که داشته های شما را ببرند و این قانون طبیعت است که حالا با پروتوکولها و کتابهای قانون بین المللی رنگ و لعاب شده! ربطی به ایرانی بودن یا عرب و غربی ندارد.

Like 🙂
5

احمد ربانی

نارنجی‌پوش ۳۹ساله بجنوردی که «احمد ربانی» نام دارد، سال‌هاست با کارگری روزگار می‌گذراند و با مشکلات مالی دست به گریبان است اما وقتی کیف‌میلیاردی را پیدا کرد آن را بدون هیچ طمع و چشمداشتی به صاحبش پس داد. ارزش رفتار این رفتگر وقتی آشکارتر می‌شود که آن را با خبرهای رایج این روزها مقایسه کنیم: «سه پسر به خاطر ۳۰‌هزارتومان دختر عقب‌افتاده را کشتند»، «دو نوجوان برای سرقت ۱۷۰‌هزارتومان از دوست‌ ۱۸ساله‌شان او را به قتل رساندند و آتش زدند»، «مردی برای طلب ۲۰۰‌هزارتومانی زنی را به کام مرگ کشاند» و «مردی دیگر دوستش را قربانی ۵۰۰‌هزار تومان کرد.»

احمد دیروز در کمال سادگی به سوالات خبرنگار ما پاسخ داد. لحن و کلامش نشان می‌داد کاری را که کرده غیرعادی نمی‌داند و آن را رفتاری طبیعی تلقی می‌کند. همین ارزش کار او را بیشتر می‌کند. اما با تقدیر از احمد و امثال او توسط مسوولان است که می‌توان چنین رفتارهایی را در جامعه گسترش داد و چنین کارهایی را به فرهنگی فراگیر تبدیل کرد.
‌شنیدیم کیف یک‌میلیاردتومانی پیدا کرده و به صاحبش پس داده‌ای؟ 
{احمد تایید می‌کند و فقط می‌خندد}
‌کیف را چطور پیدا کردی؟ 
پنجشنبه‌شب سر کار رفتم. ساعت حدود سه بود که داشتم یک کوچه را جارو می‌کردم. یک دفعه کیف را دیدم. قهوه‌ای رنگ بود. آن را برداشتم تا ببینم کهنه است و آن را دور انداخته‌اند یا اینکه کسی گم‌اش کرده. وقتی در کیف را باز کردم دیدم کهنه نیست.
‌داخل کیف چه بود؟ 
مقداری طلا، چند چک و چند پاکت که بعد فهمیدم داخلش سند است.
‌می‌دانستی محتویات کیف چقدر ارزش دارد؟ 
آن موقع نه بعدا فهمیدم ولی فرقی نمی‌کرد.
‌وسوسه نشدی کیف را برای خودت برداری؟ 
اموال مردم را باید پس داد. من قبلا هم چیزهایی مثل موبایل پیدا کرده و به صاحبش داده بودم. این دفعه هم همین کار را کردم.
‌چطور صاحب کیف را پیدا کردی؟ 
ساعت پنج صبح به رییسم تلفن زدم و گفتم کیف را پیدا کرده‌ام. بعد آن را به شهرداری بردم و آنجا تحویل دادم. خودشان صاحب کیف را پیدا کردند و بعد به من خبر دادند.
‌صاحب کیف وقتی اموالش را دید چه واکنشی داشت؟ 
خیلی خوشحال شده بود. خیلی از من تشکر کرد. اصلا نمی‌دانست کیف را کجا گذاشته است.
‌مژدگانی هم گرفتی؟ 
یک چک ۲۰۰‌هزارتومانی به من داد.
‌حقوق خودت چقدر است؟ 
ماهی ۵۰۰‌هزارتومان می‌گیرم.
‌چند سال است کار می‌کنی؟ 
۱۰ سال؛ اول در فضای سبز بودم بعد به بخش عمرانی رفتم و الان سه سال است که رفتگر منطقه یک شهرداری هستم.
‌متاهل هستی و بچه داری؟ 
سال ۷۴ ازدواج کردم و دو دختر دارم؛ دو و پنج‌ساله.
‌مستاجری یا صابخانه؟ 
تا بهمن پارسال مستاجر بودم اما حالا خانه خریده‌ام؛ در روستای«ینگه قلعه». برای خرید خانه وام گرفته‌ام و باید ماهی ۲۵۰‌هزارتومان قسط بدهم. برج چهار هم باید یک‌میلیون‌تومان از قرض‌هایم را بدهم.
‌فکر نمی‌کنی اگر کیف را برمی‌داشتی با طلاهایی که داخلش بود می‌توانستی مشکل مالی‌ات را حل کنی؟ 
گفتم که اموال مردم را باید پس داد. اگر صدبار دیگر هم این اتفاق بیفتد باز کیف را پس می‌دهم.
‌ما می‌خواهیم عکسی از تو موقع کار چاپ کنیم می‌توانی عکس را برایمان «ای‌میل» کنی؟ 
دوربین ندارم. «ای‌میل» هم بلد نیستم. همین عکس‌ها‌ را هم در شهرداری و آتش‌نشانی از من گرفتند.
‌عکس برایمان خیلی مهم است از همسایه‌ها یا دوستان و فامیلت کمک بگیر.

نمی‌توانم. از روستای ما تا شهر پنج، شش کیلومتر است و من موتور دارم ولی جاده گلی است و با موتور نمی‌شود رفت

Like 🙂
5

فلور در فرانسه؟؟؟

دخترم برای ترم زمستانی به لیون فرانسه می رود. من و همسرم قرا شد با او برویم و جابجایش کنیم. این هم از مزاحمت های پدر و مادر های ایرانی برای فرزندانشان است. و بچه ها یاد می گیرند یک جوری با آن کنار بیایند.
روز دوشنبه 16 ژانویه حدود 9 صبح وارد فرودگاه دوگل پاریس شدیم. البته ماشین گرفتیم و مستقیم به سمت لیون حرکت کردیم. قرار است یک هفته ای لیون بمانیم تا دخترم جابجا شود.
اگرچه زمین گرد و اجزای خاک در همه رویه آن تقریبا یکسان است اما گویی بعضی خاک ها پتانسیل بیشتری برا تاریخ سازی دارند. به گمان من خاک فرانسه از این جمله است. بار اولی است که فرانسه و پاریس را می بینم ولی گویی با همه کوی و برزن و مردمان آن آشنا هستم. درد های مشترک آنان را بخیال خود حس می کنم و برای شادمانی هایشان بحقیقت شادم. فرانسه نمی دانم ولی نصف حرف هایی که به زبان مادری یادگرفته ام فرانسه است. خنده دار است اما حتی اسمم فرانسوی است.
وقتی وارد پاریس می شوی به این فکر می افتی که چه تاریخی این سرزمین و بخصوص شهر پاریس داشته است. از منظر تاریخی در این کشور اتفاقاتی افتاده که بر تمام جهان اثر گداشته و باید بگویم هنوز می گذارد. اگر از گذشته های دور آغاز کنیم، ژاندارک در این سرزمین می زیسته. و مرگ معصومانه اش نشان از تسلط و قدرت هیولایی کلیسا و دین بر جهان و کشور فرانسه بوده است. قدرتی که در زمان خود ترسناک ترین قدرت ها بود و تا کنون نیز تاریک ترین ایام زندگی بشر به شمار می آید. قدرتی هیولایی که هول آور ترین شکنجه ها را برای مردمی که کلیسا به سببی با آن ها مخالف بود در آستین داشت. و ایامی که هنوز واتیکان نشینان و همه رهبران دینی جهان آرزوی بازگشتش را دارند.
انقلاب فرانسه در این شهر و سرزمین رخ داده است. انقلابی که نقطه چرخش برجسته ای در اندیشه بشری بود و حاصل آن تئوری هایی بود که هنوز هم دل مشغولان آزادی و برابری را شیفته خود دارند. سنگر های خیابانی با مدافعین آن ها که تقریبا تمامی دانشجویان جوانی بودند که خونشان را اندیشه برابری انسان ها و محو برتری های اشرافی به جوشش وا می داشت. گویی فریادهای آزادیخواهانه آن ها را هنوز می شنوم. آزادی زندانیان باستیل و سرود مارسیز که به هرزبانی که خوانده می شود قلب مرا از هیجان لبریز می سازد:
برخیز ای داغ نکبت خورده دنیای فقر و بردگی. شوریده خاطر ما را برده به جنگ مرگ و زندگی. باید از ریشه براندازیم کهنه جهان جور و بند. وانگه نوین جهانی سازیم هیچ بودگان هرچیز گردند. روز قطعی جدال است آخرین رزم ما. انتر ناسیونال است، نجات انسان ها….
ناپلئون بناپارت قدرت و شهرت خود را در این سرزمین و در این شهر آغاز کرده است. پس از انقلاب فرانسه، پس از آن همه فداکاری و ایثار، نظامی قدرت جو و بلندپروازی بنام ناپلئون که اصلا ایتالیایی بود توانست با زور و استیلای نظامی باردیگر خود را امپراطور فرانسه بخواند و بنام این امپراطوری و به امید پایه گذاری یک میراث مادام العمر برای خود و فرزندانش، تمام اروپا را به خاک و خون کشید. وچه به خاک و خون کشیدنی. در جایی رونوشت نامه ای را می خواندم که در دوران ناپلئون سوم نوشته شده بود. در این نامه از دیکتاتوری امپراطور گله شده و نوشته بود: «روزنامه ها از کاغذ توالت بی ارزش ترند.» فکرش را بکنید چند سال پس از انقلاب فرانسه!!
در جنگ دوم جهانی فرانسه و پاریس هردو اشغال شدند و تا پایان جنگ نازی ها در این شهر و سرزمین هرچه خواستند کردند. گِتو های یهودیان ابتدا در پاریس ایچاد شد و فشار و گرسنگی بر همه مردم و بخصوص بر یهودیان خود تصویر های هول انگیزی از نبرد نژادپرستانه و سلطه جویانه بشر به نمایش می گذارند. مارشال پِتَن فرانسه را دودستی تقدیم رایش سوم کرد به این بهانه که از خرابی ان پیش گیری کند. در تمام کشور جیره بندی غذایی برقرار شد تا سربازان هیتلری خوب بخورند و بیاشامند. و البته برای خوش خدمتی یهودیان منفور نمایانده شده و به گتو ها رانده شدند. پارتیران ها و نیروهای شبه نظامی مخالف نازی ها نیز ایتدا در فرانسه شکل گرفتند و هیچکس نقش این مردان و زنان از جان گذشته را در نابودی فاشیست ها نمی تواند انکار کند. مارشال دوگل بخاطر رهبری و پشتیبانی همین پارتیزان ها بر سر کار آمد.
البته نه اینکه اشغال استعمارگرانه الجزایر، مراکش و بسیاری از کشورهای آفریقایی را توسط دولت فرانسه و همین مارشال دوگل نادیده بگیرم.
ادبیات که همواره وظیفه هدایت بشر را بر عهده داشته، پس از فروپاشی قدرت مطلق کلیسا در فرانسه کار خود را آغاز کرده و بزرگانی چون ولتر، مونتسکیو، رسو، راسل و سیمون دوبوار از این سرزمین برخاسته اند. ویکتور هوگو که بیشترین خوانندگان را در جهان، کتاب های او دارند. فرانسوی است. این ژان والژان، کوزت و تناردیه ها، گوژپشت نتردام و ماجراهایش همه در فرانسه و پاریس رخ داده اند. امیل زولا با زمین و ژرمینالش و رومن رولان با ژان کریستف و جان شیفته با زبان فرانسه و در این سرزمین سخنان زیبای خود را بگوش جهانیان رسانده اند. و لافایت که چطور می شود ندیده اش گرفت، یا آناتول فرانس.
جنبش دانشجویی در سال های دهه هفتاد هنوز بیادمان هست. فرانسوی های روشنفکر و پیشرو.
از منظر هنر، موزه لوور هنوز هم میعادگاه شیفتگان نقاشی و دنیاست.
شکلات، شیرینی های فرانسوی، و کروسانت که تمام خیابان های پاریس و لیون و شاید بقیه شهر های فرانسه مغازه های زیبایی را به فروش آنان اختصاص داده اند در این سرزمین ساخته و مشهور جهان شده اند.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم چه سرزمین دیگری را می توان شناخت که تا این اندازه بر تاریخ انسان از ابعاد گوناگون اثر گذاشته باشد؟
اینجا پاریس است. جایی که خیلی وقت ها تاریخ در آن تولد یافته است.
وقتی به مردم نگاه می کنم فکر می کنم چه دلاورانی. چطور تمام این مصایب را تاب آورده و همچنان در تلاش پیشروی هستند.

Like 🙂
6

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

ایمیل تازه چی داریم ؟؟ ؟ (4)

 ایمیل یکم

با دریافت ایمیلی که یکی از برنامه های طنز آقای محمد رضا عالی پیام (متخلص به هالو ) را دربرداشت به کوچه باغهای یوتیوب هدایت می شویم ،جائیکه برنامه های بسیاری ازطنز دلنشین ایشان را می توان در آن یافت .گویا از راه ماهواره و انتشار کتاب هم مخاطبان فراوانی دارد .

کاش در کنار ریزبینی که د ر فرم و ریخت  طنزش بکار می برد ، در درون مایه آن ها هم درنگ بیشتری بکند .

برای نمونه گرچه می خواهد کم ارزش شدن پول ما ویا مهریه زن و اندازه آن را به زیر سوال ببرد ولی ناپسندیدگی خشونت نهفته در سخنش حتی با آراستن آن به شیوه طنز هم کاهش نمی یابد :

هر که داد زن خویش طلاق               به خدائی خداوند خر است

چونکه با قیمت سکه امروز              دیه از مهریه با صرفه تر است

شرکت کنندگان دوست داشتنی در گردهمآئی هم شوربختانه خنده به هر بهانه و بها را روامی دانند و می بینیم که “مستمع صاحب سخن رابرسر ذوق آورد “.

سروده هائی هم به بازگوئی از گذ شتگان در زیانهای رسیدن حمال به وکیلی و وزیری و امیری( ویا امروزه آشغالی به ریاست جمهوری) دارد .آیا برای کنایه زدن به احمدی نژاد شایسته است پیشه رفتگری و یا باربری را د ستاویز قرارداده و آنرا  کوچک وخوارشمرد ؟ اگر هنوز بالاد ستان (وگاه فرود ستان) واژه حمال را برای فحش و ناسزاگوئی بکار می گیرند ، بر دوش چه کسانی است که رویکرد به کرامت انسانی را به درون جامعه ببرند ویا یادآوری کنند؟

در برنامه ای دیگر برای توجیه سروده هائی که در آنها اعراب را برهنه پا و سوسمار خور و.. نامیده است یورشهای هزار و سیصد سال پیش نیاکان آنها به ایران را به رخ  می کشد و دشنام گوئی خود را زیر پوشش عذرخواهی نکردن آنها پنهان می کند.

 لحن گفتار وتاکید او براینکه ( خوزستانیها از نژاد عرب نیستند بلکه ازنژاد خالص ایرانی بوده و فقط به عربی تکلم می کنند ) بشکلی است که انگار عرب بودن ننگ است و خوشبختانه اعراب خوزستانی از چنین ننگی بدورند.

ازما می خواهد که این وقایع را ردیابی کنیم تا به تائید ایشان برسیم،

 در باره درمیان گذاشتن بی جا و بی هنگام این گفتمان (بویژه باابهام در نقش وعملکرد حکام و مردم ساده و عادی  و کلا به شکل دشنام گوئی )به بازگوئی سخنی ازبزرگی بسنده  می کنم : (تنها زمانی حرفی را با دیگران درمیان بگذار که بر درستی آن مطمئن باشی ودیگر اینکه  سودمند است ).

 ایمیل دوم

هرماه چندین ایمیل دربردارنده سخنان بزرگان را دریافت می کنیم .هرچند مانند میوه های (درهم ) در میوه فروشی اند! ولی ازآنجا که از دهان بزرگان درآمده اند وبما یاد داده اند که سخن آنها را”دربست” ! بپذیریم گویا هیچ کدام جای پرسش وگفتگو ندارند، اما یک پند کوچک به ناپلئون بزرگ! :

(تسخیریک کشوربزرگ ازتسخیر قلب کوچک یک زن آسانترا ست . ناپلئون ).

البته که برای مردانی مانند شما همینطور است .اگر سری به فرهنگ عمید زمان خود ت ! میزدی این معانی را برای تسخیر میدیدی(رام کردن ،فرمانبردارکردن ،مغلوب کردن ،به کار بی مزد واداشتن ).

تا زمانی که قلب زن را (کوچک ) ببینی و بجای پیشکش  قلب خودت به او در فکر تسخیر آن باشی ، همین آش است و همین کاسه !.

مینا

Like 🙂
8

در باره جدایی نادر از سیمین

در باره جدایی نادر از سیمین

نوشته: فلور

با اینکه در مورد جدایی نادر از سیمین زیاد نوشته اند و خوانده ایم، من هم تصمیم گرفتم برداشتم را از این فیلم بیان کنم. بقول دوست ادیبی هرچه در باره اثری گفتگو شود نشان آن است که ذهنی را بخود مشغول داشته و این آرزوی پدید آورنده اثر است. از عین القضات آورده اند که شعر مانند آیینه است و هرکس تصویر خود را در آن می یابد. و هیچکس نمی تواند بگوید کدام تصویر به حقیقت نزدیک تر است. و البته این صفت هر اثر هنری است. و سینما هنر هفتم است!
در باره مشخصات سینمایی یا تعاریف تکنیکی آن، چیز زیادی نمی دانم ولی مگر نه اینکه همه این ها ابزارهایی هستند که هنرمند بتواند آنچه می اندیشد را به زیبایی هرچه بیشتر به مخاطبین خود منتقل کند؟ از این منظر، از منظر تاثیری که بر مخاطب داشته، به اعتقاد من هرکس مجاز است در باره یک کار هنری صحبت کند. از همین منظر من برداشتم را از “جدایی نادر از سیمین” می نویسم. و این برداشت بدیهی است که از داستان فیلم است.
با توجه به اینکه مطمئنم بیشتر خوانندگان محترم فیلم را دیده و یا بخوبی از داستان آن مطلعند، از شرح خلاصه ای از آن نیز پرهیز می کنم تا این نوشته مایه ملال نشود.
از نگاه داستان، فیلم از جدایی زوجی جوان به سبب پاره ای اختلاف نظر ها سخن می گوید. زنی که رو به آینده ای روشن و هوشیار و توانا دارد و مردی که سخت به گذشته ای بیمار و معلول و ناکارآمد چسبیده است. قصدم بی اعتنایی به پدر یا والدین بیمار نیست که به دیده من این ها همه در فیلم نماد و نشانه هستند.
به باور من جدایی این زن و مرد و زن ها و مردهای دیگر فیلم همه پاره ای از روند مخربی هستند که جامعه ایران درگیر آن است. زن ها و مردهایی که از ابتدای کودکی و از آغاز آموزش و شناخت با فشار دور از یکدگر نگاهداری می شوند، زن ها و مردهایی که از انواع بلندگوها و سکو های سخنوری دشمن فریبکار یکدگر معرفی می شوند، زن ها و مردهایی که حتی در پیری و سپیدمویی نیز حق نشست و برخاست آزادانه با یکدگر را ندارند، چطور ممکن است پیوستگی یابند؟ اگر خانواده را سلول های تشکیل دهنده جامعه بدانیم، مثل مولکول ها که بنیادی ترین پاره مواد هستند، نمایش این جدایی، نمایش این دره عمیق گسترده میان اجزای آن، به خوبی می تواند مبین ناهنجاری جامعه ایران باشد. و طرفه این که در این جدایی و پراکندگی، این مردهایند که همواره تنها می مانند، یک سویه می بالند و در فصای بسته فراهم آورده به گرد خود می چرخند و راه به هیچ نمی برند.
در فیلم “جدایی نادر از سیمین”، زن ها با یکدگر گفتگو می کنند، درد دل می گویند و خلاصه رابطه ای نزدیک دارند. کارآمد و مشکل گشایند و با درک فشارها و محدودیت های تحمیلی جامعه به بهترین شیوه شجاعانه وظایف مادری، شهروندی، و انسانی خویش را انجام می دهند. سیمین و راضیه، هریک در طبقه و موقعیت اجتماعی و فرهنگی خود، تلاش می کنند تا همیار و همکار همسرانشان باشند و گرهی از مشکلات فراوان آنان را بگشایند.
مردان اما نه تنها با زنان رابطه ای ندارند، که با یکدگر نیز بدون واسطه نمی توانند گفتگو کنند. نادر و حجت از پشت شیشه با هم سخن می گویند و یا با رابطه قاضی. نادر هرگز با پدر یا برادران سیمین همکلام نمی شود در حالی که معلوم است که سیمین مردانی در خانواده خود دارد. نادر حتی با پدرش نمی تواند رابطه برقرار کند و تنها دوبار که پیرمرد حرف می زند، نام سیمین را بر زبان می آورد. وقتی هم که مردان این اجتماع رو در روی یکدیگر قرار می گیرند، به جای گره گشایی با پرخاش و خشونت کور یکدگر را دوباره به دو سوی در ها و شیشه ها می افکنند. هیچکدام حرف دیگری را نمی فهمد و هیچ تلاشی هم برای درک آن نمی کند. هریک تنها قصه خود را مدام تکرار می کند و زخم های کهنه قدیمی خود را می نمایاند. تنها و تنها یک مورد است که وابستگی دو مرد در این اجتماع به زیبایی نمود می یابد و آن هم هنگامی است که نادر با سرباز نگهبان خود در حالی که دست های هردو را با دسبند به هم بسته اند مجبور به کاری مشترک می شوند و این هردو را متعجب و شرمنده می کند.
شاید پدر نادر نماد تمامی مردان ایرانی است در طبقه متوسط شهری. این طبقه مسلط و رو به افزایش جامعه ایران. مردانی که فشارهای گوناگون اقتصادی و اجتماعی چنان درهم شکسته شان که اگرچه در مرکز توجه خانواده اند، و شاید بخاطر هراس از همین توجه وانتظار، منفعل و ناکارا و افسرده اند. مردانی که می دانند باید بگریزند و میل به گریز وادارشان می کند در اولین فرصت پابرهنه به کوچه بتازند اما افق دیدشان از خطوط روزنامه های فرمایشی بالاتر نمی رود و با اندکی فشار سرافکنده و ناتوان دوباره به چهاردیواری مانوس خانه پدری برمی گردند. مردانی که به تنهایی حتی قادر به تنفس نیستند. و اگرچه برای بیرون رفتن از خانه ریش می تراشند و کت و شلوار و کراوات می زنند، زیرشان را خیس می کنند و غذا از دهانشان بیرون می ریزد. مردانی که گوش دارند اما نمی شنوند و چشم دارند اما نمی بینند و زبان دارند اما سخنی نمی گویند. و با این حال خود را محق به تصمیم گیری برای سرنوشت زنان و کودکان آن اجتماع می دانند. و البته باز هم تاکیید می کنم که منظور من بی توجهی یا توهین به بیماران آلزایمری نیست که این نیز در فیلم به گمان من تنها به عنوان نشانه و نماد آمده بود.
اگر چه مردهای فیلم با هیچکس دیگر نمی توانند رابطه ای معقول و انسانی برقرار کنند، ولی همه زنان در ارتباطی تنگاتنگ با هم به سر می بردند. زنانی توانا و قابل. زنان اتوبوس سوار، زنان همسایه نادر، معلم های مدرسه ترمه، و…هرگاه نیاز است به یاری می شتابند و همه نیز با نیت مشکل گشایی. معلم مدرسه ترمه هم می خواهد مشکل راضیه را بگشاید (با معرفی پزشکی که می شناسد)، هم مشکل نادر را (با شهادت نزد قاضی)، و هم مشکل حجت را (با پس گرفتن شهادت خود، پس از اینکه به عدم صداقت نادر پی می برد). مادر سیمین خانه خود را بعنوان وثیقه آزادی نادر تقدیم دادگاه می کند. حتی خواهر حجت دور از چشم برادر خود برای راضیه کار پیدا کرده و در حفظ اسرار او کوشا است. پرستار زن بیمارستان نیز با اعتماد به سیمین حال راضیه را می گوید. راضیه مشکل عدم حرکت جنین خود را نه با همسرش، حجت، که با خانم معلم ترمه در میان می گذارد و مشکل سردرگمی حلال و حرام مذهبی خود را با سیمین. و دخترش همواره با اوست. چون سایه ای که به آرامی می بالد تا درست مثل اصل خود شود.
وقتی خوب فکر می کنم می بینم ریشه جدایی های زنان و مردان ما از این هم عمیق تر است. هراس دایمی مردان از اغوای زنان و بی اعتمادی همواره زنان به عهد و وفای مردان، از همان ابتدا میان این دو نوع انسان که تنها با یاری یکدگر توان کشیدن بار زندگی را دارند دیواری به بلندای آسمان کشیده است. و شوربختانه تمام نهاد های اجتماعی خواسته یا ناخواسته و دانسته و نادانسته بر ارتفاع این دیوار افزوده و هرچه بیشتر آن ها را از یکدگر دور ساخته اند. در بسیاری از خانواده های سنتی، حتی برادران از خواهران و پدران از دختران چنان دور نگاهداشته می شوند که هرگز توان سخن گفتن برابر و رد و بدل اندیشه نیز نمی یابند. چنین مردان و زنانی چگونه جامعه ای می سازند و در این دوران ارتباط تنگاتنگ و رقابت های فشرده اطلاعاتی و اقتصادی چه سهمی می توانند در فعالیت های بین المللی داشته باشند ؟ این گسستگی که همچنان با بوق و کرنا به تبلیغ تعمیق آن می کوشند، توان مردان و زنان هوشمند و توانای ایرانی را می فرساید و نابود می سازد و آن ها را در این عصر شتاب دست آوردهای علمی و اطلاعاتی به انسان هایی واپس ماند و ناهنجار بدل می سازد. و این به گمان من همان هشدار فیلم جدایی نادر از سیمین است. هر ساعت و دقیقه و ثانیه، به اصطلاح خیر اندیشان جامعه، گل تازه رسته و امید تازه تولد یافته ای چون ترمه را، که می خواهد خوب باشد و توانا و کارآمد، بر سر دوراهی اجباری قرار می دهند و وادار به انتخابش می کنند. و ترمه پاک و شریف، در نهایت حسن نیت راهی را برمی گزیند و این سیر شیطانی جدایی را جانی تازه می بخشد.

Like 🙂
4

Legless Joe & Black Robe جو بی پا و قبا سیاهه

جو بی پا و قبا سیاهه

نویسنده: ژوزف بویدن (JOSEPH BOYDEN)

 

مترجم: فلور

هیچ جاده ای تیز دندان رو به بقیه دنیا وصل نمی کنه.
ولی ما توی ریزرو تیزدندان 1((RESERVE کلی جاده داریم. باریک و کثیف و خاک آلود. به همون کثافت خواهر زاده من کلاغ ((CROW. چهار خیابون که یک مربع می سازند. تو رویاهای من، یک دسته موتور سوار، یک دسته موتور سوار پشمالو، زشت و حرومزاده، از خیابون یکم با غرش وارد می شوند، بعد به چپ می پیچند و وارد خیابون وابون می شوند، آخر خیابون دوباره به چپ می پیچند و وارد خیابون تاکان می شوند، وقتی به آخرش رسیدند باز هم به چپ می پیچند و وارد خیابون ماهیگان می شوند. حالا اگه آخر این خیابون باز هم به چپ بپیچند برمی گردند سر جای اولشون یعنی همون خیابون یکم. تو رویاهای من این موتور سوارا هر سه دقیقه مثل عقربه های ساعت دور خودشون می چرخند و چون حتی فرصت نمی کنند از دنده دو بالاتر برن هی دیوونه و دیوونه تر می شن. موتور سوارا توی خیابونای ریزروی مثل اینجا فوری خسته می شن و حوصله شون سر میره. گفته باشم. خیلی زود کارشون از تفریح ساده می گذره.
قدیم ترا این ریزرو آنقدر کوچک بود که گنجایش یک عرق خور حرفه ای رو هم نداشت. اما وضع اقتصادی مملکت خراب تر شد و حکومت از کمک هاش به سرخ پوست ها زد و بیشتر توریست های تابستانی هم سراغ ما نیامدند و زنم هم طلاق گرفت و رفت. وضع من چنان بهم ریخت که از شعرهای غمگین گاوچرون های تگزاس هم غمگین تر شدم. بعد گروه عرق خورهای حرفه ای خودم رو راه انداختم. اسم ما رو گذاشتن «چهار کُلد داک» 2((COLD DUCK.
الکل اثرات مختلفی رو بدن داره. مثلا میتونی اصلا غذا نخوری و پولت رو برای بطری عرق پس انداز کنی، ولی شکمت قلنبه میشه و صورتت پف می کنه. منو که این شکلی کرده. اثر دیگه اش اینه که از وقتی عرق خور حرفه ای شدم، موهای سیاه و درشتی از صورتم بیرون آمده. آنقدر هست که یک ریش بزی تُنُک بشه ازش درست کرد. روی گونه هام هم مو درآمده. قبل از این صورتم مثل کون بچه ها صاف و نرم بود. تئوری من اینه که شراب کُلد داک حقه سفیدپوست هاست تا ما رو نه تنها عرق خور که هرچه بیشتر شکل خودشون کنند. بنظر من که موفق بوده. حرومزاده ها. ولی عرق خوری یک چیز رو در من عوض نکرده اونم رویاهامه.
من همه عمرم چیزهایی دیدم. بیشتر مردم همینطورند. ولی من، من سعی می کنم با رویاهام زندگی کنم. تو بیداری کارهایی رو بکنم که تو رویاهام دیدم. من رویاهامو باور می کنم. البته واضحه که همیشه نمیشه اونجوری که تو خواب دیدی رفتار کنی. مثلا خیال ندارم با یک زن شکارچی غول پیکر و خوشگل که تا دست بهش می زنی لباساش از تنش میریزه کنار رودخونه کشتی بگیرم. اما سعی می کنم واسه رویاهام معنی پیدا کنم. معنی هایی که میشه به اونا اعتماد کرد. برای همین هم وقتی دیشب خواب دیدم خواهرزادم لیندا مرده، صبح که بیدار شدم بلافاصله فهمیدم واقعیت داره. می دونستم خودکُشی کرده. برای همینم رفتم سراغ خواهرم، مادرش، تا بپرسم چطور؟
«قرص خورده.» این تمام چیزی بود که خواهرم با چشمای قرمز به من گفت. حتی نذاشت بغلش کنم. میدونم چه بوی گندی باید بدم. لیندا تنها تو تیمینس ((TIMMINS، دانشکده می رفت. همونجا اینکار رو کرده.
گفتم: «بذار برای مراسم کفن و دفن کمکت کنم.» این غم انگار به من انگیزه زندگی داده بود. راست ایستادم و سینه ام رو جلو دادم تا با بغضی که داشت خفه ام می کرد بجنگم. «برای خواهرزادم با خواننده ها طبل می زنم.» روزگاری من بهترین طبال بودم. اسطوره طبل بین مردم پوواو ((POWWOW. طبال اصلی گروه «خوانندگان سیاه آب» ((BLACK WATER SINGERS.
«پدر جیمی اجازه طبالی نخواهد داد.» خواهرم اینو گفت و خواست تنهاش بذارم.
میرم تا دنبال پدر جیمی بگردم. این مراسم باید مخلوط مراسم کاتولیک ها و سرخپوست ها باشه. به خواهرزاده غمگینم فکر می کنم که با پسرها می خوابید تا شاید دوستش داشته باشند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر مست بود که نمی تونست بگه نه. به دختر جوونی که می نشست و می خورد تا شاید افسردگی و حس گناهکاریشو فراموش کنه. وقتی بچه بود، دختر کوچولوی خوشگلی بود که صدای خنده اش نفس آدم رو بند می آورد. خنده هاش پاک و تازه و شاداب بود.
کشیش تو رستوران اسکای رنچ ((SKY RANCH نشسته و درحالی که سیگار می کشه و قهوه می خوره به اِلیس، پیشخدمت رستوران، که اونم از اقوام منه و کشیش پوکاهانتس ((POCAHONTAS صداش میکنه خیره شده.
«خواهرزادم مرده و من خیال دارم گروه خوانندگان سیاه آب رو برای مراسم عروسیش دعوت کنم.» همینکه روبروش پشت میز می شینم اینو میگم.
سایه ترس رو توی چشای تنگش می بینم. همیشه میتونم پدر جیمی رو با هیکل گنده و بوگندو و موهای سیاه بلندم بترسونم.
می پرسه: «خوب اگه خواهرزادت مرده، چطور میخواد عروسی بگیره؟» پیداست که چند روزه ریشش رو نتراشیده. ته ریش سیاه و سفید صورتشو رنگی رنگی کرده. زبونم چنان سنگین میشه که می ترسم نفسم بند بیاد. پامیشم و میرم. نه به اون گندگی و سربلندی که آمده بودم.
اهالی ریزرو به من میگن الوات((WINO. معروفم به جو بی پای الوات. چه اهمیت داره که بی پا نیستم؟ اصلا اسم چه اهمیتی داره؟ راستش این اسم، زمونی که موتورسیکلت سواری می کردم، یکشب که اسید فراوونی زده بودم، مال من شد. اونشب خودم و بقیه رفقا رو قانع کردم که از بس ال-اس-دی کشیدم پاهام محو شدند. بعد همه در باره این تراژدی شروع به گریه و زاری کردیم. وسط هیاهو یکی گفت: «بیچاره جو. بیچاره جوچیچوی بی پا.» بعد یک نفر نخودی خندید و ناگهان غرش خنده همه رو لرزوند. انقدر خندیدیم که بعضی ها بالا آوردند. اسم به من چسبید و حالا حتی گاهی ازم جلو می زنه.
این قصه رو لیندا خیلی دوست داشت.
باید بگم عرق خوری شغل ساده ای نیست. مخصوصا اگه قیمت هر بطری کلد داک رو در نظر بگیریم و سه تا گداگشنه ای رو که باهاشون رفیقم. تا چشم می چرخونم یکیشون یه قلپ رفته بالا. دلبرم سیندی یکی از اون سه نفره. خیلی دوسم داره. بهش میگم خوشگل مگسی. این اصطلاح رو تو یک آهنگ تصویری شنیدم و فوری یاد سیندی افتادم. اونم دوست داره به آدم بچسبه و زندگیشو به گُه بکشه. هنری آنقدر سفیده که به زردی میزنه. مثل روزنامه های کهنه. و همیشه منتظره یک جوری قاپ سیندی رو بدزده. چندین سال پیش برای تمیز کردن ریل های راه آهن آمد و همینجا موند. از ضرب آهنگ زندگی سرخپوست ها خوشش میاد. از اینکه در دوران سرخپوست ها زندگی کنه کیف می کنه. هنری تبخال های عجیب و غریبی داره که مدام ازشون آب میاد. ولی این تنها علتی نیست که دوست ندارم به داک من لب بزنه. راستش سفید بودنشو نمیشه ندیده گرفت. سفید پوست خوبیه، حرفی نیست. ولی خودمونیم این سفید پوستا کم از ما دزدیدند؟ نفر چهارم گروه کلد داک، سام بی صداست. مه غلیظی دور ذهن سام رو گرفته. نه از اون مه هایی که صبح زود روی رودخونه دیده میشه. بنظر من این مه ناشی از عرق خوری های فراوونشه و مهیه که ذهن همه ما رو تا چند سال دیگه میگیره.
برای خیلی از سفیدهای ریزرو آسونتره که عرق خوری منو تقصیر واقعیت گاییدن های مدرسه شبانه روزی (RESIDENTIAL SCHOOL) ارگ فورت آلبانی (FORT ALBANY) بندازند. وقتی بچه بودم. اگه خوشحالشون میکنه بذار اینطور فکر کنند. ولی واقعیت اینه که خیلی از سرخپوست های اطراف اینجا همین بلا سرشون آمده. و بیشترشون هم عرق خور از آب در نیامده اند. چند سال پیش یک هیئت دولتی آمدند تا این ادعا رو برسی کنند. من از معدود کسانی بودم که باهاشون حرف زدم. خیلی معروف شدم. پدر جیمی گفت اینکه میتونم در باره گاییدنم حرف بزنم برای معالجه شروع خوبیه. بهش گفتم راست میگی چون جدا به هوس میفتم تو کونت بذارم. این مربوط به پارساله. وقتی پدر جیمی تازه آمده بود تا کلیسا رو از کشیش پیر و دیونه دیگری تحویل بگیره. پیرمرده ما رو «کافر» صدا می زد و بیشتر از همه فحش رکیک بلد بود. یارو وقت موعظه به سرش می زد.
در این صبح غمگین که پدر جیمی تو اسکای رنچ مسخرم کرد، تصمیم می گیرم از شهر برم. میرم تو کلبه جنگلی کنار رودخونه، دور از همه. خبرای بد بسرعت پخش می شوند. مطمئنم تا ظهر همه ساکنان ریزرو از خودکشی لیندا با خبر خواهند شد. دلبرم سیندی، هنوز خوابه. میتونم صدای خورخورش رو از ده متری چادرمون بشنوم. بطری ها و قوتی های عرق و آبجو همه جا پخش وپلا هستند و زیر آفتاب برق می زنند. می شینم و به رودخانه خیره میشم و به خواهرزادم لیندا فکر می کنم. به وقتی یک دختر کوچولو بیشتر نبود و پاهاش برای هیکلش گنده بود. اون روزا یک جفت چکمه لاستیکی قرمز داشت که همیشه پاش بود. قیافه اش با اون صورت گرد خوشگل و موهای بافته یادم میاد که تا منو می دید دستشو دراز می کرد و برای خرید یک بستنی یخی پول می خواست. هرچه تلاش می کنم قیافه بزرگی هاش یادم نمیاد. یه چیزی در درونم نمیذاره لیندای خانم و دانشجو رو بیاد بیارم. یه آواز قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم و با دست روی رونم ضرب می گیرم. این آواز مرگه. آواز کفن و دفن. این جور آواز ها رو پدربزرگ ها می خواندند. خیلی پیش از اینکه سفید پوست ها یا کُلد داک رو بشناسند.
با وجود اینکه تابستون امسال بیشتر از همیشه کش اومده ولی صبح ها که بیرون میام هوا خنکه. یواش یواش باید فکر زمستون باشم. تو سه سال گذشته تونستم اول زمستون یک جرم کوچک بکنم. مثل دزدیدن غذا یا شکستن شیشه مغازه ها. در نتیجه پلیس قبیله چاره ای نداشت جز اینکه منو دستگیر کنه و تمام زمستون تو یک سلول گرم نگهداره و سه وعده هم بهم غذا بده. پارسال تقریبا یک ماه هر چهار نفرمون باهم زندانی بودیم. باید منتظر می شدیم تا قاضی و دادستان برای محکومیتمون از شهر پرواز کنند.
هرچهارنفر با هم نصف شب شیشه پنجره فروشگاه میچیم (MEECHIM) رو شکستیم و آنقدر چیپس و نون خوردیم و پپسی سر کشیدیم که استفراغ کردیم. سیندی تو سلول بغل من بود و هنری و سام و من با کوبیدن پول خورد به دیوار باهاش گپ می زدیم. البته خیلی راحت می تونستیم بلند بلند با هم صحبت کنیم ولی کی حوصله شنیدن صدای دورگه سیندی رو داشت. ارتباط با کوبیدن سکه به دیوار خیلی حال داره.
وقتی بالاخره دادستان و قاضی رسیدند، مدت زندانی ما رو کافی دانستند و آزادمون کردند. وکیلمون خیلی ذوق زده شد ولی هنوز سرمای زمستون تمام نشده بود و چنان باد سردی می وزید که مجبور شدیم دوباره سری به فروشگاه میچیم بزنیم. تمام شب توی فروشگاه نشستیم و خوردیم و منتظر پلیس قبیله شدیم. آخرش خسته شدیم و خوابمون گرفت. تا صبح که فروشگاه رو باز کردند کسی متوجه ما نشد. ولی بالاخره تونستیم تا اخر سرما تو زندان بمونیم. اما قاضی در مورد سیاست سه بار تکرار جرم حرف هایی زد که بفکرم انداخت. امسال زمستون باید بیشتر دقت کنم وگرنه سروکارم با یک زندان درست حسابی تو شهرهای جنوبی میفته و نه تنها زمستون و بهار امسال که تا چند زمستون و بهار دیگه باید آب خنک بخورم.
وقتی سیندی و هنری و سام بی صدا بیدار شدند، ماجرای لیندا رو براشون گفتم. سیندی در حالیکه بغلم گرفته بود شروع به گریه کرد. تمام جلو بلوزم خیس شد. لیندا از معدود افراد خانواده بود که هنوز با من و سیندی حرف می زد. هنری و سام بی صدا پهلوی من نشستند و ساکت به رودخانه خیره شدند. حرفی برای گفتن نبود. دوستی من و سام بی صدا اینقدر قدیمیه که مثل برادرم میمونه. بعد از این همه سال، در حقیقت این اولین بار بود که می دیدم حرف هام رو فهمیده. خبر مرگ لیندا بالاخره از لایه غلیظ مه ذهنش رد شده بود. وقتی رویش رو بطرفم چرخوند، دیدم که گریه میکنه.
سام گفت: «باید تو مراسم کفن و دفنش طبل بزنیم.» من سرم و تکون دادم. جوونی هامون من و سام بی صدا تو یک دارودسته موتورسوار بودیم. دسته ما یازده عضو داشت و به ما می گفتند «حواریون». هرچه این در و اون در زدیم کس دیگری رو پیدا نکردیم که بشیم دوازده نفر. توافق کرده بودیم که درباره همه چیزاشتراکی و کمونیستی رفتار کنیم. نه فرمانده و نه زیردست و نه سلسله مراتب. همه مساوی. تابستونا سوار موتور سیکلت هامون می شدیم و میرفتیم به سمت شمال. عرق می خوردیم و اسید دود می کردیم. تو خلسه رویاهای مذهبی می دیدیم و هرکس رو که گرفتاری داشت کمک می کردیم. موتورسوارایی که تو جاده مونده بودند، پیرزنایی که چرخ ماشینشون پنچر شده بود، و توریست های راه گم کرده. وقتی بهشون نزدیک می شدیم ترس از خدا رو تو دلشون می انداختیم و وقتی کارمون تمام می شد عشق به مسیح رو یادشون می دادیم.
ما به فرم کاتولیکِ سرخپوستی خودمون ایمان داشتیم. موی سرمون مثل عکس های مسیح بلند بود و با دیگرون همونجور رفتار می کردیم که دلمون می خواست با ما رفتار بشه. محاله جای دیگه ای این همه همدلی پیدا بشه. اما عمر این همدلی کوتاه بود. راستش ما زیادی خوب بودیم. هیچکس دلش نمی خواست رهبری رو بدست بگیره. وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم دلم می خواست به زندگیم معنی بدم. دلم می خواست باور کنم که میشه همدیگه رو دوست داشته باشیم. نه اونجوری که بعضی کشیش های مدرسه شبانه روزی منو دوست داشتند. لیندا خاطرات دوران موتورسواری منو خیلی دوست داشت. همیشه یک چیز شادی بخشی توش پیدا می کرد و بلند می خندید.
بعد از ظهر که شد ما روی نیمکت همیشگیمون نشستیم ومشغول عرق خوری شدیم.
میگم: «خواهرزادم دختر خوبی بود.» هر سه نفر دیگه با موافقت سر تکون میدن. «لازم نبود بمیره.» دوباره همه سر تکون میدن. میگم: «قلب مادرش تا ابد شکسته. بدترین روز برای خانواده چیچو.»
پدر جیمی از فروشگاه میچیم بیرون میاد و بی اعتنا از کنارمون میگذره. وانمود می کنه ما رو نمیبینه. بعد یهو برمیگرده و مستقیم سراغ من میاد.
«هیچ طبل و نوحه ای نباید تو مراسم کفن و دفن لیندا باشه. یک مراسم کاتولیک خالص.»من سرمو برمی گردونم تا ریختش رو نبینم. خشمش رو که مثل آتیش شعله می کشه می تونم حس کنم. میدونم که معتقده من خود شیطونم. معتقده همه ما شیطونیم. «دردِ اینکه لیندا خودکشی کرده برای مادرش کافیه. میدونی که کلیسای کاتولیک در مورد خودکشی چه نظری داره.» حالا صورتشو جلو آورده و مثل مار هیس و فیس می کنه. «بخاطر آبروی زنده ها هم که شده، جو چیچو، ریخت نحستو تو کلیسا نشون نده.» بعد بسرعت برمی گرده و دورمیشه. سیندی براش یه شکلک جانانه در میاره.
به سام بی صدا نگاه می کنم: «میدونی، یارو بوی پدر مک کینلی (MCKINLEY) رو میده.مدرسه شبانه روزی فورت آلبانی. یادت که هست؟» سام روش رو برمیگردونه. سام هم همون کابوس های دایمی منو داره. یکبار برام تعریف کرد. خش و خش قدم های پدر مک کینلی وقتی از پله ها بالا میومد. وقتی در خوابگاه ما رو باز می کرد. چشم های من از وحشت گشاد میموند که آیا بازم امشب نوبت منه.
تا تصمیم بگیرم برم منزل خواهرم و ببینم کاری، کمکی از من برای مراسم ساخته است، دیگه شب شده و من کاملا مستم. وقتی می رسم میبینم چه جمعیتی برای سرسلامتی دادن آمدند. این دست پاچه ام میکنه. برادرای لیندا هم هستند. موهاشون رو شونه هاشون ولوه. با هم حرف می زنند و با صدای موزیکی که تنها خودشون می شنوند تکون می خورند. اونام مستند، که البته عجیبه. اما کلاغ، برادر کوچیکه لیندا رو نمی بینم. طبق آخرین خبر تو زندان ریزرو نشسته و بخاطر این یا اون جرم آب خنک می خوره. همسایه ها و دوستان همه هستند. انگار همه ساکنان ریزرو اینجا جمعند. تقریبا همه منو ندیده می گیرند. اما بعضی از مادربزرگ ها با غضب نگاهم می کنند. یکی میگه مراسم کفن و دفن لیندا تا هفته دیگه عقب افتاده. تا فامیل های دور و نزدیک به تیزدندان برسند. یکی دیگه میگه جنازه لیندا رو تو سردخونه تیمینس نگه داشتند تا موقعش بشه و بعد با هواپیما میارنش.
پدر بزرگم، پدر پدربزرگ لیندا، تنهایی تو آشپزخونه وایستاده. او پیرمرد تنهاییه که با سگ و پرنده حرف می زنه. منو که می بینه با مهربونی می خنده. خیلی تعجب می کنم. مدت هاست کسی به من لبخند نزده.
راهم رو از میون مهمان ها باز می کنم و به خواهرم نزدیک میشم که روی مبل بزرگ پهلوی پدر جیمی نشسته. پدر جیمی دست خواهرم رو گرفته و وقتی منو می بینه از جا بلند میشه و میگه: «هیچ کس از دیدن تو خوشحال نیست. از وقتی با بطری عرق دمخور شدی، رو هرچه احترام و علاقه خواهر برادریه خط قرمز کشیدی.» خواهرم حتی تو روم نگاه نمیکنه. همه میدونند مشروب مورد علاقه پدر جیمی ویسکی با اسکاچه. لپ های سرخش بهترین نشونه ست.
در حالی که سعی می کنم جلو فریادی که از ته دلم شروع شده و بالا اومده و فشارش گلوم رو میسوزونه بگیرم می گم: «اومدم با خواهرم حرف بزنم نه با تو.»
پدر جیمی از رو نمیره و میگه: «اینجا اومدی تا خواهرت رو به کاری وادار کنی که روزگارش برای همیشه گذشته و رفته.»
به خواهرم میگم: «بامن حرف بزن.» ولی اصلا اعتنایی بهم نمی کنه. «خواهرم با من حرف بزن.» همه ساکت اند وبه کفشاشون خیره شدند. خواهرم حتی سرش رو بالا نمی گیره تا نگام کنه. برمی گردم و میزنم بیرون.
تا مدتی هیچ کاری نمیتونم بکنم. برای دوسه روز. حس می کنم اندرونم مثل یک غار تاریک و داغه. تو چادر پلاستیکیم دراز می کشم. نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم و نه خورد و خوراک.
تنها بطری کلد داک نصفه ای رو که سیندی برام میاره رد نمی کنم. بوی پاییز رو حس می کنم و می دونم بزودی همه جنگل رنگارنگ میشه. به رویاهای پاییزانه فرو میرم. خودم رو سوار بال های یک غاز برفی بزرگ می بینم که روی رودخانه مرداب شکل ماسکِگ (MUSKEG) پرواز می کنه. میتونم بال زدن های پرقدرتشو حس کنم. اون پایین یک شکارچی رو می بینم که به سمت ما نشونه رفته. شکارچی شلیک می کنه و غاز برفی میفته. سبک، مثل یک پر، دور خودش چرخ میخوره و به زمین نزدیک میشه. من به گردنش چسبیدم و منتظرم با سر زمین بخورم. انعکاس قیافه وحشتزده ام رو میتونم تو چشم های سیاه غاز ببینم.
روز سوم می فهمم چکار باید بکنم. رفقام رو جمع می کنم و می گم: «کاری که پیشنهاد می کنم احتمالا ما رو تا آخر زمستون و شایدم بیشتر تو زندون نگه میداره. شما مختارید که با من تو این کار شریک بشید یا نشید. من انجامش میدم. حالا خود دانید.» می پرسند چه کار و من براشون میگم. سیندی و سام بی صدا حاضرند اما هنری می ترسه.
«فکر نمی کنم تو اینکار شریکتون بشم. اگه قاضی اینو به حساب دفعه سوم بذاره چی؟ من خیلی وقته دنیای سفیدپوست ها رو ول کردم ودیگه خیال ندارم برگردم.» خوب می فهمم. از زندانی شدن با یک مشت سفید پوست می ترسه. اما من باکیم نیست.
وقتی دارم خلاف می کنم، یه آهنگی تو گوشم زنگ می زنه. این آهنگ رو یه زمانی تو یه فیلم جاسوسی شنیدم. آهنگ هیجان انگیزیه با تم جیمز باند. پر ضرب و پر پیانو.
من و سیندی و سام سعی می کنیم آهسته و بی صدا پنجره زیرزمین کلیسا رو باز کنیم. شب تاریکیه. دو شب دیگه، وقتی همه بستگانم رسیدند و مراسم کفن و دفن انجام شد، ماه نو در میاد. پنجره خیال باز شدن نداره. آهسته یه لگد بهش میزنم ولی یهو می شکنه و با صدای جرنگ بلندی رو کف زیر زمین کلیسا میفته. ایستگاه پلیس به کلیسا چسبیده وهمه تعجب می کنیم چطور صدای شکستن شیشه ها رو نشنیدند. این علامت خوبیه. معنیش اینه که کار درستی می کنم. هرسه میریم تو. یک کمی دست و پا چلفتی، ولی بسلامت.
این همه هیجان سیندی رو سرحال میاره. همینکه سام از پله ها بالا میره، منو بغل میکنه و زیرگوشم حرف های غیر کلیسایی میزنه. میدونه که ممکنه تا مدت های طولانی نتونیم با هم باشیم. اما زیرزمین این کلیسا، زیرزمین کلیسای دیگه ای رو در گذشته ها بخاطرم میاره و گلوم خشک میشه. با صدای گرفته میگم: «نمیتونم»، و به سمت پله ها می رم.
تا من برسم، سام اتاق وسایل دعا رو پیدا کرده و مشغول باز کردن کارتن های شراب مقدسه. از خدا بخاطر این که درِ شیشه های شراب چوب پنبه نداره و با پیچ باز می شه تشکر می کنیم. البته مثل کلد داک نیستند ولی ما مردمان قانعی هستیم. یه ساعت بعد سرخوشیم و میگیم و می خندیم. هرسه میدونیم که این آخرین جشن و سرور فصله و برای همینم تا میتونیم خوش میگذرونیم.
وقتی لباس دعای پدر جیمی رو تنم می کنم، حسابی مستم. سیندی و سام رو به محراب دعوت می کنم تا چند کلمه براشون دعا بخونم و موعظه کنم. با بطری شراب مقدس در دست،سخنرانیمو شروع می کنم. چیزی نمیگذره که سام و سیندی از خنده رو زمین غلت می زنند و من با فریاد بهشون می گم که چه مردمان کافرکیش و شیطانی و تخم ذرتی هستند. میگم: «بنام پدرتون و خورشید و ماه و ماهی های ته رودخونه، لطفا شلواراتون رو پایین بکشید و دولا شید، چون پدرِ مقدس قصد ورود داره.»
هرچه بیشتر سیندی و سام می خندند و هرچه بیشتر به نوشیدن شراب ادامه میدیم، من گرمتر میشم و بهتر میتونم فکر کنم. شاید چون شراب مقدس قرمزه و من به شراب قرمز عادت ندارم. یا شاید چون میدونم امشب شب آخر آزادیمه و برای مدت طولانی باید آب خنک بخورم. اما یهو متوجه میشم این ردای سیاه و شنل و جام طلایی و کلاه مخصوص در واقع لباس های نمایشیه. لباس و گریمی که هنرپیشه ها رو برای اجرای نقشی که تو نمایشنامه دارند مناسب تر نشون بده. همه عمر تو گوشم خواندن که این لباس و گریم مایه قدرت کشیش هاست. باورم شده بود که این همون طلسمیه که نمیشه شکستش. ولی یهو می فهمم اینطور نیست. بدی و خوبی، یا قدرت و ضعف یک نیروی درونیه. هر آدمی همونیه که هست. هیچ لباسی تغییرت نمیده. موضوع ساد ایه. قبول دارم. اما درک این مسئله برای من این امکان رو فراهم میکنه که به کارهای بدی که اون کشیش، وقتی بچه بودم با من کرد، با دید دیگه ای نگاه کنم. او نماینده کلیسا نبود. یا این کلیسا نبود که بامن اون کار رو می کرد. او فقط آدم خیلی بدی بود که ادای آدمای خوب رو در می آورد. با روشن شدن این موضوع، حالا میتونم بگم پدر جیمی جدا به حرف هایی که میزنه و کارهایی که میکنه ایمان داره.
در حالی که بطری های شراب مقدس رو قلپ قلپ سر می کشم و برای سام وسیندی مراسم دعا اجرا می کنم، متوجه گرمایی که این درک و شناخت تازه بهم میده میشم. شاید هنوز آماده بخشیدن دنیا و گناهکارهاش نیستم، ولی پرتوی از فهمیدن، از امکان بخشیدن به روح من می تابه. مثلا همین دو راهبه ای که با پدر جیمی زندگی می کنند . کمکش می کنند، کارهای منزل رو براش انجام می دهند، واسش شام و نهار می پزند. در باره اونا خیلی چیزا شنیدم. خواهر جین که مثل ملوان ها فحش میده و خواهر ماری که فقط از پیه درست شده و خنده. قدیما، قبل از آمدن پدر جیمی، یادمه ساعت ها می نشستم و با هردو وراجی می کردم. روی میز مخصوصم، جلو فروشگاه میچیم می نشستیم و در حالیکه آفتاب پشتمون رو گرم می کرد با هم گپ می زدیم. هردو زن های خوبی هستند. چه حیف که دیگه زیاد نمی بینمشون. ولی اونا بهم یاد دادند که آدم محاله خطا نکنه. بنابراین بهتره سعی کنیم کاری رو که خدا از ما خواسته بکنیم. اونم اینه که هر روز بهتر از روز پیش باشیم.
یهو فهمیدم چطور باید موعظه و دعامو تمام کنم.
از رو منبر با همون لحن موعظه میگم: «یه بطری دیگه بده ببینم سیندی. میخوام خوب روشنتون کنم.» سیندی با اطوار بلند میشه و در حالیکه خودشو می جنبونه و سینه های شُل و وارفته شو می لرزونه یک بطری دیگه بهم میده و چشمک میزنه. بعد برمیگرده و سرجاش رو نیمکت میشینه.
من شروع می کنم: «ما کشیش ها زیاد چیز می دونیم. بسیاری از اسرار جهان تو سینه ماست. مثلا اینکه چطوری تو زیرشلواری پسر کوچولوها وارد شیم.» سیندی و سام از خنده ریسه میرن. «ما چیزهایی میدونیم که عقل جنم بهشون نمیرسه. مثلا میتونیم مستقیم به خدا زنگ بزنیم.» بعد یه قلپ می رم بالا و ادامه می دم: «سخنانم رو مختصر می کنم چون باید به خوش و بش هم برسیم. همانطور که عیسی مسیح گفته وقتی دو یا سه سرخپوست بخاطر من دورهم جمع می شوند، خوش و بش یادت نره! چیزی که باید بگم اینه که آدم خطاکاره. اشتباه زیاد می کنه. کی گفته آدم معصومه؟ به همین پدر جیمی نگاه کنید. به خودمون نگاه کنید. ما عرق می خوریم و مست می شیم و سقوط می کنیم. کار بدی می کنیم و باید بخاطرش بیفتیم و محکم زمین بخوریم. حقیقت اینه که آدم سقوط کننده و زمین بخوره. اما خدا، گیچی- مانیتو (GITCHI-MANITOU)3، روان کبیر، اون دیگه معصوم و خطا ناپذیره. اون کسی یه که همه چیزو میدونه و اشتباه تو کارش نیست. فکرش رو بکنین. آخه از اون بالاها، ازبالای ابرها، اگه بیفته چی میشه. خیلی تا زمین فاصله داره. بنابراین خدا باید حواسش باشه و تعادلشو از دست نده. بعبارت دیگه میشه گفت خدا سقوط کردنی و زمین خوردنی نیست.»
بعد از منبر پایین میام. سیندی و سام بلند میشن و با احترام سرشون رو برام تکون میدن. پایین منبر که میرسم، بطری شرابو بالا می برم و داد می زنم: «بسلامتی من بنوشید همانطور که من بسلامتی شما می نوشم.» بعد بطری رو تا ته سر میکشم و اونو محکم زمین می زنم. خیلی وقت بود اینقدر احساس خوشی و سرحالی نکرده بودم. خدا می دونه که خیال توهین به او رو ندارم. سام و سیدنی و من هرسه میریم تو اتاق وسایل مقدس تا باز هم شراب بخوریم و منتطر پلیس بشیم.
ولی ماموران قانون نمیان. ما می نوشیم و داد می زنیم و بازهم بیشتر می نوشیم. بطری های خالی هرطرف ولو شدن. بوی الکل همه جا پیچیده. من یکی از پنجره ها رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد. سیندی میره تو چُرت و سام شروع به خواندن یک آواز قدیمی کِری میکنه که از مادر بزرگش یادگرفته. وقتی خیلی بچه بوده. گاهی، خیلی بندرت چنین حالی به سام دست می ده و من خوشحالم که فقط برای من این آوازو می خونه. آوازش منو می بره به یک جای خوب و نرم و گرم. من چشامو می بندم و سعی می کنم همونجا بمونم.
بعد یک رویای خوب می بینم. یه رویای عجیب. رویاهای زیادی دور سرم چرخ می خورند تو در تو و رنگارنگ. مثل نورهای قطبی(NORTHERN LIGHTS) تو این وقت سال. درست بالای سرم، آنقدر نزدیک که فکر می کنم میتونم بپرم و بگیرمشون. تو یکی از این رویاها، من وسام و سیندی و هنری و لیندا، با یک مشت سرخپوست دیگه، از جمله رفقای سابق موتورسوارم، دور یک میز بلند نشستیم. خود مسیح هم با ماست. با همون موهای بلند و شنل. البته اسمشو نمیگه ولی همه میدونیم. احمق که نیستیم. دور سرش یک هاله نوره. محاله با کس دیگه ای اشتباه بشه. می خواهیم چیزی بخوریم. مسیح در نقره ای قاپ بزرگی رو برمیداره و از توش یک غاز کانادایی خوشگل بیرون میاد. غاز در حالی که با اطوار پرهاشو مرتب می کنه میره روبروی لیندا و هونک می کنه. لیندا از جا بلند میشه. من خیلی خوشحالم چون میتونم دوباره صورت قشنگشو بیاد بیارم. لیندا روی میز میره وجلوی چشم ما شروع به کوچک شدن میکنه. بعد رو پشت غاز سوار میشه و غاز پرواز میکنه و اونو باخودش به آسمون می بره. لیندا میخنده و برای همه دست تکون میده.
ما همه خوشحالیم. بعد عیسی مسیح زیرلب میگه: «لعنتی، عجب غاز گُنده ای بود.» بعد روشو میکنه به من و میگه: «خوب جو بی پا، ببینم میتونم جو بی پا صدات کنم؟ بنظر میاد این رویای خیلی روشنیه. منظورم پرواز خواهرزادت رو پشت غاز و به آسمون رفتنشه. برای تعبیرش خیلی نباید زحمت بکشی. میدونم بخاطر کارهای بدی که کسانی بنام من با تو کردند از من دلخوری. اما گوش کن ببین چی بهت میگم، اینجا دراز نکش و چُرت بزن. این پدر جیمی ازاوناشه. یه بلایی سرت میاره که به این زودی ها نتونی خونه و رودخونه ات رو ببینی. بنابراین بلند شو و برو بیرون. با اجازه و کمک من برو بیرون و آزاد باش. پاشو که الان خورشید سرمیزنه و دیر میشه.»
عیسی مسیح سرشو به سمت آسمون می چرخونه و به لیندا که سوار غاز کانادایی دور و دورتر میشه نگاه می کنه. لیندا هنوزم می خنده و برامون دست تکون میده. بعد عیسی مسیح بطرف هلی کوپتری که منتظرشه میره و سوار میشه. ملخ هلی کوپتر شروع به چرخیدن میکنه. تاپ-تاپ-تاپ. و من با صدای تاپ- تاپ پنجره، که دیشب بازش کردم از خواب می پرم. باد میاد و لت های پنجره بهم می خورند. فوری پا میشم و با ردای پدر جیمی همه بطری ها و درها و منبر و زمین و خلاصه هرجا رو که دست زدیم پاک می کنم. صدای موسیقی اون فیلم جاسوسی تو سرم میپیچه. خیلی نگران اثر انگشت نیستم. فکر می کنم پلیس اینجا حتی عرضه پیدا کردن رودخونه رو هم تو روز روشن نداره. سیندی و سام رو بیدار می کنم و با هم میریم زیرزمین. یه صندلی زیر پنجره میذارم و در حالی که خورشید سرمیزنه از کلیسا بیرون می ریم. میریم مدرسه تا یک لیوان قهوه بخوریم و گرم بشیم.

دو روز گذشته و من لب به الکل نزدم. بزرگترا میگن الکل و طبالی مثل یخبندون و گُله. یا مثل کوکا و آب یخ. پدر جیمی میدونه من و رفقام مسئول خرابکاری کلیساییم، ولی نمیتونه چیزی رو ثابت کنه. دیشب رفتم پیش پدر بزرگم و ازش خواهش کردم با هم بریم برای عرق گیری (SWEAT LODGE)4. شاید پاک و تمیز بشم. بعد کنار رودخانه نشستم و مدت طولانی طبل زدم.
همه بستگانم آمده اند. من طبل بزرگم و به دوش می کشم و میرم کلیسا و تو ردیف های آخر میشینم. همه برمیگردن و منو نگاه می کنند. تابوت لیندا رو اون جلو، روبروی محراب پهلوی همون منبر که دوشب پیش من از روش موعظه می کردم، گذاشتند. همون روز که ما بسلامت از کلیسا رفتیم بیرون جنازه رو آوردند. همه ساکنان ریزرو برای استقبال به فرودگاه آمدند. همه به تابوت لیندا که از هواپیما بیرون آوردند خیره شدیم و بعد هم دنبال وانت بزرگ و قرمز چیف راه افتادیم و آرام آرام جنازه رو به منزل خواهرم بردیم. این پرقدرت ترین و ساکت ترین مراسمی بود که به عمرم دیدم. همه ساکت و مصمم دنبال جنازه به ردیف قدم زدیم. اونشب هیچکس نخوابید. ولی من خیلی نزدیک نرفتم. کنار رودخونه با پدربزرگم نشستم. طبل زدم و فکر کردم.
پدر جیمی با دوتا پسربچه پامنبری از اتاق وسایل دعا بیرون میاد. همه رو دعا می کنه و بعد از روی انجیل یه چیزایی میخونه و دوباره همه رو دعا میکنه. وقتی این کارا تمام شد، موعظه اش رو شروع می کنه.
«حتما تا بحال همه از فجایعی که علیه این کلیسا در دوشب پیش رخ داده باخبرید. همه بخوبی مرتکبین را می شناسیم.» اونجور که پدر جیمی این حرف رو زد، مطمئن شدم نمیدونه من تو کلیسام. «فجایعی نظیر این جامعه کوچک شما را بازهم بدنام تر می کند. چیزی نمانده بود که مراسم امروز را تعطیل کنم. توهین وارده به کلیسا قلبم را عمیقا جریحه دار ساخته است.» همه سرشونو پایین انداختن ومثل بچه های خطاکار به زمین نگاه می کنند. می بینم که پدر جیمی اصلا حالیش نیست که داره مثل بچه ها با این جمعیت برخورد میکنه.
«کلیسا زیر بازوی شما را گرفته و بسوی روشنایی هدایت کرده است. اما در میان شما کسانی هستند که بازوی دیگر شما را می کشند تا بسوی شیطان برگردید. به شما بگویم که با تغییر راه به جایی نمی رسید. باید مسیر هدایت را که برگزیده اید دنبال کنید و در آن استوار گام بردارید. فریب شیطان را نخورید زیرا او تنها شما را به سوی تاریکی و نابودی رهنمون است. شیطان در صور گوناگون بر شما ظاهر می شود. به شکل بطری، طبالی، رابطه جنسی حرام، و مواد مخدر. مراقبش باشید و خود را در برابر وسوسه هایش مقاوم کنید.» همچنان همه سرشون پایین بود و شرمسارانه به زمین نگاه می کردند. همه، غیر از من که راست نشسته و به پدر جیمی خیره شده بودم.
«لیندا چیچو، در یاس ناشی از تاثیرات الکل و مواد مخدر، به گناه نابخشودنی دست زد. بدون انکه به بزرگی خطایش واقف باشد، جانی را که خدا به او بخشیده بود برداشت و به سویش پرتاب کرد. با اینکار گویی او به چهره رب العالمین آب دهان انداخت. با تاسف باید بگویم این همان رفتاری است که بندگان را از ورود به بهشت مانع می شود.»
متوجه خواهرم شدم. ردیف جلو. دیدم سرش رو بلند کرد تا به پدر جیمی نگاه کنه.
«خیلی فکر کردم در این موقعیت ماتم و اندوه چه برایتان بگویم. هم می دانید که من آدم رُکی هستم و بی پرده نظرم را می گویم. من به تنبیه و سرزنش پدرانه باور دارم. می خواهم به همه شما هشدار بدهم.» عده بیشتری سربلند کردند. پدربزرگ، پسرهای خواهرم، خاله ها و دایی ها. «کاری که لیندا کرده مشمول هیچ بخششی نمی شود.» پدر جیمی با احتیاط ادامه داد. «این کار ترسوهاست.» بازهم تعداد بیشتری سراشونو بالا گرفتند. «بله من به تنبیه پدرانه معتقدم و این حرف ها ممکن است بیرحمانه بنظر آید. اما اگر ما دستورات کتاب مقدس را باور داشته باشیم، برای گناهی که مرتکب شده، روح لیندا باید تا ابد در برزخ اقامت گزیند.» حالا همه سرا رو بالا گرفته و به پدر جیمی نگاه می کنند. «اگر همه شما این حادثه را درس تلخی بدانید، تلخ ترین درسی که اموخته اید، و بقیه عمر را برطبق فرمان انجیل و دستورات عیسی مسیح زندگی کنید، شانس این را دارید که جایگاهی در بهشت بیابید. اما لیندا چیچو بینوا تنها می تواند از کنار دروازه های بهشت به درون آن بنگرد. درست مثل بچه ای که از پشت نرده به درون پارک بازی نگاه می کند ولی اجازه ورود ندارد چون بلیط ورودی خود را گم کرده است. یا باید مطابق دستورات الهی زندگی کنید یا برای مجازات محتوم آماده باشید.»
دیگه نتونستم تحمل کنم. طبلم رو برداشتم و وسط راهرو، همون آخر سالن کلیسا ایستادم. حالا لیندا آنطرف سالن بود و من اینطرف. روبروی هم. همونجا زانو زدم، دستمو بالا بردم و بنگ به طبل کوبیدم. صدای طبل توی کلیسا پیچید. پدر جیمی به من خیره شد. صورتش از خشم آتیش گرفته بود. با صدای بلند داد زد: «جو چیچو، اینجا اجازه کفر و الحاد به هیچ کس نمیدم!» ولی من دوباره چکش طبل رو پایین آوردم و با بنگ بلندی صدای پدر جیمی رو خفه کردم. صدای طبل صاف و روشن توی کلیسا پیچید. مثل ضربان قلب.
یک بنگ دیگه زدم و ریتم گرفتم. ضرب آهنگ رودخونه. آهنگ عزاداری که دوست داشتم. پدر جیمی بسرعت از منبر پایین اومد. وارد راهرو که شد برادرهای لیندا و دایی ها و پدربزرگم جلوش ایستادند و راهش رو بستند. بقیه هم بطرف من آمدند.
همه دور من حلقه زدند و همینکه اولین مویه رو سردادم زانو زدند. فریادم بلند و رسا و از ته دل بود و تا ته رودخانه رفت. بقیه هم با من همراهی کردند و با کوبیدن دست و پا ضرب آهنگ رو دنبال کردند. من بازهم صدام رو بالاتر بردم و هرکس که تو کلیسا بود به حلقه ما پیوست. پدربزرگم دنباله مویه رو گرفت و بقیه هم با ما هم آواز شدند. همه چشم ها رو بستیم و سرها را بالا گرفتیم. طبل زدیم و ناله کردیم. برای اوچاک (UCHAK)، روح لیندا ناله سردادیم تا راحت از بدن آرامش در جلو کلیسا بیرون بیاد و سوار ناله های بستگانش به آرامشگاه ابدیش بره.
پدر جیمی به منبرش برگشت. صورتش سرخ بود و وحشت از چشم هاش می بارید. بعد برگشت و به اتاق وسایل دعا رفت و در رو بست. در حالی که به لیندا فکر می کردم، ضرب آهنگ رو تند کردم. به لیندای کوچولو فکر می کردم که با چکمه های لاستیکی قرمز، که برای پاهاش بزرگ بود، و پیراهن گلدار اینطرف و اینطرف می دوید و صدای خنده هاش نفسم رو بند می آورد. یاد شبی که با من نشست و حرف زدیم و شراب نوشیدیم. یاد آخرین بار که دیدمش و اندوهی که تو چشماش خونه کرده بود. به خواهرم، مادر لیندا نگاه کردم. به من خیره شده بود. با چشم های لیندا. کمی از نور زندگی به اون چشم ها برگشته بود.

پانوشت:

1- دولت های امریکا و کانادا مناطقی را در اختیار سرخپوستان گداشته اند که به ان ها ریزرو می گویند. سرخپوستانی که در این مناطق مشخص و محدود زندگی می کنند از برخی مزایای دولتی استفاده می کنند. این مناطق می تواند بخشی از شهرهای بزرگ امروز یاشد یا مناطقی دور افتاده و پرت.
2- نام تجارتی نوعی شراب است
3- در زبان مردم کِری همان روان مقدس جهانی است
4- بسیاری از سرخپوستان امریکا و کانادا، معتقدند بسیاری از بیماری ها، عادات زشت و اعتیادهای زیان آور را با نشستن در اتاقی در بسته، شبیه سونای امروزی، و عرق کردن در مجاورت بخور گیاهان دارویی خاص و در خود فرو رفتن و دعا خواندن می توان درمان کرد.

Like 🙂
3

يك كلاغ و چهل كلاغ

از چند روز پيش، اي ميلي از يكي از گروه
هاي ياهو در اينترنت پخش شده است كه متن
آن با عنوان گفتار و كردار شاملو در زير
آمده است. مرور این متن، خواننده را کم
کم به یاد نامه‌های دیگری از ای میل های
رد و بدل شده در طیّ چند سال اخیر می
اندازد که بیشترشان لبالب از کیش شخصیت،
و کیش ضد شخصیت، سخن بی مرجع یا بی پایه،
غلو وافراط، دروغ گویی با ادعّای خیر،
یک تنه به قاضی رفتن و … است. چیزی که در
این ها نمی بینیم نقد واقعی ِ رفتار فرد
و جامعه است، در عوض آنچه به چشمان می
آید اغراق و چاپلوسی و پاچه خواری “از
خودی ها و بدگویی و بد دیدن هر آنچه در
ناخودی هاست. این رویه ی رفتاری آفت
بزرگی است در میان ایرانیان دست به کی
بورد و ایرانیان بی “کی بورد”. یکی از
مشهورترین نمود این بیهوده گویی ها
رفتاری است به نام يك كلاغ و چهل كلاغ اين
مشكل مجموعه اي از خرده رفتار هاي
ناهنجار ديگري است كه بيش تر جوامع
انساني در داشتن شان مشتركند، اما در
ايرانيان شديد تر هستند، و چه شدتي!
نتيجه اين مي شود كه هر چه خبر به دستمان
مي رسد يا به گوشمان مي رسد، اكثرا بدون
سند و بي پايه هستند. و اين ربطي به
حاكمان و محكومان ندارد. همگي به شكل
مساوي از اين بيماري رنج مي برند. كافيست
روايت كننده كسي باشد كه قدري به او
اطمينان داريم و يا اين كه مي دانيم در
جبهه ي فكري ي خودمان است، آن وقت است كه
جواز پخش و نشر آن خبر نادرست يا درست را
براي وجدان خودمان صادر مي كنيم و عملا
به رواج دروغ خدمت مي رسانيم. دروغ، فقط
كار بزرگان نيست كه الگو سازند، دروغ
كار خرده پا ها هم هست. نگاه كنيد به
رفتار تمامي كسبه و اهل معامله در بازار
زندگي. گاهي اوقات تو فروشنده اي و گاهي
اوقات خريدار. در هر صورت يا دروغ مي
گويي تا قالب كني و يا دروغ مي شنوي تا
قالبت کرده و در آستينت كنند.بايد از اين
بيماري مهلك نجات يافت. در زير چند لينك
را كه گامي در راه بهبود برداشته اند
معرفي مي شود، شاید که ما را به تامل و
تغییر رفتار بخوانند:

1- لينك هاي نخست در
مورد جناب شاملو، نام دار ترين شاعر
پركار، اين غول تلاش هستند و با لحن و
تحليل و نگاهي متفاوت با نگاه کتاب
بامداد همیشه -یادنامه ی احمد شاملو – به
کوشش آیدا سرکیسیان و گواهي‌ی جناب
مسعود خيام:
http://mghaed.com/books/Diaries/Obit.Shamlu.PDF

http://mghaed.com/interviews/shamlu.htm
http://mghaed.com/books/diaries&oblivion.htm

شما هم که می خوانید ببینید ، نگاه بانو آیدا درست تر
و به نفع خوانندگان و مردم ایران است یا
نگااه هایی شبیه نویسنده‌ی مقالات
بالا.

2- و لینک زیر در مورد پدیده ی یک
کلاغ ، چهل کلاغ به روشن‌گری می پردازد:
www.1kalagh.comدر این سایت بحث جالب و اقناع
کننده ای را درمورد یکی از برخورد های
آقای مطهری مطرح کرده که حتما می تواند
قابل تامل باشد (قابل تامل، نه الزاما
درست!). پس شما هم می توانید تامل کنید و
ببینید نویسنده اولی یا دومی یا سومی یا
چهارمی، کدام یک درست تر (درست تر و نه
مطلقا درست) حرف می زندد.

3- و سومین مرجع :
سایتی است بسیار قابل تامل که آداب سخن
گفتن و اندیشیدن و نقد را بطور عام اما
با ارائه ی نمونه های خاص و بابررسی های
موردی باما در میان می گذارد: WWW.ADABKADEH.COM

Like 🙂
1

من و سیزیف دو روی یک سکه ایم

در میان داستان های اسطوره ای دنیا هیچ شخصی برایم جالبتر از سیزیف جلوه نکرده بود آنگاه که در نوجوانی با او آشنا شدم. مرد جذاب رویاهای دختری گوشه گیر، مردی نبود که قهرمان افسانه ای عشق باشد. یا سرزمینی در انتهای جهان را به تسخیر در آورده باشد، یا حتی با تواناییهای فرازمینی اش آرزوهای محال را به ظهور رسانده باشد. و یا همچون زورو و یا رابین هود سر به شورش گذاشته باشد. نه نه او هیچ چنین نبود. او هیچ خاصیت خاصی نداشت! در رویاهایم خودم را همچو او می دیدم! و ترس از سرنوشتی همچون سرنوشت او مرا همیشه با خود همراه کرده بود! و الان من خود را چه شبیه و چه نزدیک به او می بینم!

سیزیف، که از یاغی ترین شخصیت های یونان باستان بود،  که مورد خشم خدایان واقع شد. او برای مجازات مجبور می شود که هر روز با طلوع آفتاب صخره ای را از ته دره بر دوش خود حمل نموده  و به قله کوه برساند، اما هر غروب که او خسته و کوفته به قله می رسید، صخره بزرگ از دستش رها می شد و به ته دره باز می گشت. سیزیف تنومند بود و روز بعد باز می توانست صخره را به بالا ببرد اما باز همان داستان تکرار می شد و صخره رها شده ته دره جای می گرفت. او مدتها با خود اندیشید که این چه مجازات غریبی است که خدایان برای او خواسته اند؟ و یک روز فهمید و چه دردناک بود کشف او. خدایان او را محکوم به عملی بیهوده کرده بودند. اگر از او می خواستند که دل کوه را شکافته و راه بسازد باز زندگی اش معنایی داشت. اما چه حیف! او محکوم به انجام کار بیهوده بود و این بیهودگی تمام وجودش را به تسخیر درآورده و کم کم از درون نابودش می کرد. و این داستان غم انگیز انسان است بر کره خاک و شاید انگشت شمار بوده اند کسانی که بودشان، به تاریخ انسان معنا داده، که اگر نبودند، روی تاریخ از این نیز سیاه تر و تیره تر می گردید.

حال این منم و یک عمر ترس از بیهودگی. شاید همیشه به خاطر این ترس تلاش کردم که معنایی در زندگی بیابم. اما وقتی از دور به خود نگاه می کنم، می بینم که این سرنوشت محتوم من بوده. نه زندگی از من گاندی ساخت و نه ترزای قدیس و نه مولانا، که خاصیت این سه چیزی نبود جز عشقی بی دریغ به ابنای بشر. عشقی بدون حسابگری و بدون خودخواهی.

و من چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! که به من یاد می داد که چشم را در برابر چشم مطالبه کنم. و تعریفم از انسانها به خوب و بد، بهشتی و جهنمی، به هم کیش من و غیر هم کیش من، به هم میهن من و غیر هم میهن من، محدود باشد و در نهایت، متر و معیار دوستی و دشمنی ام با دیگران خودم باشم و بس!

چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! ابلیسی که عشق را دیگرگونه به من می آموخت. به من یاد می داد همچون زنبور عسل کوچکی رها شده در باغ گل، که از گل ها کام می گیرد، انسانها را به قدر آنکه به من کام دهند دوست بدارم. نه همچون باران باشم و ببارم، یا همچون قماربازی باشم که دیگر در او هوسی نیست، الا هوس قمار دیگر:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

زیرا که:

پاک می بازد نباشد مزد جو

آنچنان که پاک می گیرد ز هو

و من در این شب پاییزی به گذشته می نگرم. به آن زمان که سودای گاندی، ترزای قدیس و مولانا در سرم بود و نتوانستم هیچ گاه چنین باشم. زندگی از من سیزیفی دیگر ساخت! من و سیزیف دو روی یک سکه ایم! و من هر روز تخته سنگم را به بالای قله خواهم رساند، و خسته از آن بالا فرو افتادن تخته سنگ را به ته دره به تماشا خواهم نشست. آه ای پدر آسمانی، آه ای مام زمین، عشق را در چشمه وجودم بجوشش درآورید، تا همه کودکان را مادر باشم، و برای همه تنهایان، کس. شاید که سیزیف درون من،  سر از طغیان بردارد و آشتی پیشه جوید و از بیهودگی خلاصی یابد!

آمین

Like 🙂
11

در باره «در بین قطارها» نوشته باری کالاهان

BETWEEN TRAINS
BY: Barry Callaghan
از: فلور
«بین قطارها»، مجموعه داستان های کوتاه باری کالاهان روزنامه نگار و نویسنده پرآوازه کانادایی در سال 2008 منتشر شده است. باری کالاهان که بقول منتقدین هرچه جایزه پُرآوازه که در دنیای مطبوعات اهدا می شود را نصیب خود کرده است، در دوران بلند نویسنگی خود «متولد 1937 میلادی» همه صور ادبی را از شعر و داستان بلند و کوتاه تا نشر و روزنامه نگاری را آزمود و در همه چهره ای موفق و آگاه از خویش نمایاند. نثر تلخ و طنز آمیزش تاریکی های روان انسان را به نمایش می آورد و هراس می افکند. مجموعه کارهایش که در وصف یهودیان تورنتو است، آن ها که تجربه اردوگاه های مختلف نازی را داشته اند، براستی خواندنی است. در این مجموعه داستان قطعات زیبایی به نبردهای وحشیانه بالکان اشاره دارد. به ماجرای دردناک بوسنی و هرزه گوین، صربستان و کوزووا. قطعه کوتاهی را که ترجمه کرده ام یکی از آن هاست. شاید گفتگو درباره اردوگاه های یهودیان در دوران جنگ دوم یا خشونت های غیرقابل تصور طرفین درگیر در نبردهای بالکان بنظر گروهی قدیمی و تکراری باشد. اگر چه در کل این باور شک است اما علاوه بر آن باید توجه داشت که هرگاه یک انسان قادر به کاری باشد، هرکاری، همه انسان ها به آن کار قادرند. وحشت از این حقیقت مرا وا می دارد که باز سراغ این نمونه های خشونت افسارگسیخته بروم و در سایه تاریک آن ها روان خود را بکاوم.

خیاطی

بعد از بمباران، در زیر آسمان ابرآلود، و در حومه شهر کوچک بیبیک (Bibic)، آن ها از کنار خانه های روستایی نیمه ویران گذشتند و وارد جاده خاکی شدند. هیچکس در اطراف به چشم نمی خورد. تنها یک سگ ولگرد هراسان و پیرزنی تنها را دیدند که کنار جاده، در حالی که شال سیاهی دور خودپیچیده بود، روبروی دکان نیمه سوخته ای روی صندلی شکسته قرمز رنگی نشسته بود. شش یا هفت چرخ خیاطی قدیمی پایه دار بیرون دکان افتاده بودند.
«بقیه کجایند؟»
«پسرهامان؟ آن ها رفته اند. آن ها خیاط هایی بودند که با این ماشین ها کار می کردند.» پیرزن چنین ادامه داد: «سربازانی که از میان دره می آمدند می خواستند بدانند کدامیک از خیاط های ما همان شاعر است. و هنگامی که پسرها سکوت کردند و پاسخی ندادند، یکی از مردان تفنگ بدست دهان همه را با سوزن دوخت.»
«آیا پسران گفتند اینکار را که کرده است؟ تفنگ بدستان از کدام دارو دسته بودند و فرماندهشان که بود؟»
«نه، دهانشان را دوخته بودند.»

Like 🙂
4

به آمنه بهرامی عزیزم:

به آمنه بهرامی عزیزم:

آمنه جان، مدتها بود که دل نگرانت بودم. از موقعی که آن حادثه برایت پیش آمد همیشه اخبار تو را دنبال می کردم. همیشه وقتی از قصاص حرف می زدی و به دنبال حقت بودی، برایت دعا می کردم که موفق شوی و بتوانی مجید را قصاص کنی، زیرا معتقد بودم: “ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستمکاری بود بر گوسفندان.” از آنجا که جامعه ما، جامعه ای است هیجانی، و مردم ما مردمی هستند که قبل از آنکه تفکر بر رفتارشان حاکم باشد، احساساتشان که آنها را تحت تاثیر قرار می دهد، پس دیدن قصاص شدن متهم می تواند درس بزرگی به آنها بدهد. همچنین فکر می کردم خودم هم اگر جای تو بودم محال بود که طرفم را ببخشم، پس چرا باید تو غیر از این رفتار کنی؟

 وقتی شنیدم که در لحظه اجرای حکم مجید را بخشیدی، اول خشک شدم. بعد در دلم به تو بد وبیراه گفتم! مخصوصا وقتی فهمیدم که از اول تصمیم داشتی او را ببخشی. واقعا که!

بعد سعی کردم منطقی باشم. دوباره همه چیز را مرور کردم: وضعیت تو، وضعیت کنونی جامعه ایران. هر روز بیشتر از قبل شاهد خشونت های بسیار در جامعه مان هستیم. آمار قتل و غارت و تجاوز بیشتر و بیشتر شده و اعدامهای در ملا عام هم نتوانسته کمکی به کم کردن آمار این خشونت ها داشته باشد. چه باید کرد؟ آیا باز هم باید مجازات کرد؟ آیا باید بخشید؟ کدام بهتر است؟ در حقیقت من از مدافعان این جمله که می گویند: “اگر کسی به گونه چپت نواخت، گونه راستت را بیاور …” نیستم، از طرفی همان طور که گفتم معتقد بودم که متهمی همان طور که آسیب رسانده باید آسیب ببیند. اما آیا اینها به درد جامعه ما می خورد؟ خشونت تا به کجا ادامه پیدا خواهد کرد؟ جامعه ما و ما به تبع آن هر روز داریم خشن تر می شویم. حادثه سعادت آباد یادمان نرفته است. مردم بی تفاوت مشغول چای خوردن و گپ و گفتگو بودند و به صحنه قتل نگاه می کردند و تنها و تنها دوربینهای خود را بر صحنه جنایت زوم کردند! آیا می توان با سلاح خشونت به مبارزه با خشونت قدم برداشت؟ به نظر می رسد تجربه ثابت کرده که با این وسیله نمی شود خشونت را مهار کرد. پس باید راههای دیگر را امتحان کرد. تو آمنه عزیز شجاعانه چنین کردی. ستایشت می کنم، چون تصمیمت بزرگ بود. تو زیباییت را از دست دادی، اما در عوض توانستی به جای خشم و کینه، صفاتی را در درونت پرورش دهی که کمتر کسی می تواند آنها را در درون خود بپروراند.

 مطمئن باش که مادران این سرزمین سالها بعد قصه پر رنج تو را برای کودکان خود زمزمه خواهند کرد و خواهند گفت: روزی بود روزگاری، دختری زیبا بود به نام آمنه…

Like 🙂
3

دوستی از تاجیکستان

گمانم حدود سه سال پیش بود که دوستی از تاجیکستان به دیدنم آمده بود، دکترای فلسفه بود، با مناعت طبعی از آن‌گونه که آدمی را شیفته‌ی رفتار خود می‌کرد. چند روزی را با هم بودیم، به مزار فردوسی که رفته بودیم انگار به زیارت قدیسی بزرگ آمده باشد، بعد هم رفته بودیم به دیدن باروها و دیوارهای برجای مانده از توس قدیم و روزگار فردوسی، که در همان نزدیکی بود. دستمال تمیزی از کیفش بیرون آورده بود، روی طاق مخروبه‌ای پهن کرده بود، با دقت تمام کف دستی از خاک آن ویرانه‌ها برداشته بود

در پاسخ به نگاه پرسشگرانه‌ام، با همان لحهجه‌ی تاجیکی گفته بود: تربت فردوسی است اکه

روزی که عازم کشورش بود تا فرودگاه به مشایعت رفته بودم، هنگام خدا حافظی، ضمن روبوسی، با حالتی نیمه نگران گفت:

اکه، ایران شما، کاپیتالیسم وحشی است.

حالا که زمانی از آن دیدار می‌گذرد، وحشی‌گری این سرمایه‌داری باد آورده‌ی آشکار تر و آشکارتر می‌شود.


Like 🙂
3

M و m

: “خاطره اي از پروفسور حسابي به نقل از دكتر خزعلي” متن ایمیل

« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) – كه خدايش رحمت كند – مي گفت: “وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم، با وساطت يكي از دوستان، وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: “دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟” و من عرض كردم: “دكتر و مهندس هايي را كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمان تربيت كنيم.” و او پاسخ داد: “تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند.”

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: ” من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط بر اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!” وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد “كه چه شود؟” عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند، در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد” كه چه شود؟” و عرض كردم: ” اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها

مي سازند، مهندسين خودمان آن را بسازند و … شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.

این ایمیل را M به m داده است و m فکر میکند که M آنرا از قصد فرستاده چون معمولا خود m ایمیلهائی که در تائید نظراتش هستند را به آنها که با هم بحث های ناتمام داشته اند میفرستد!

M و m درموردمدیریت ودموکراسی نظرات متفاوتی با هم دارندومشکل دراینجاست که آنها را دو مقوله جدا از هم میگیرند .مدیریت مدرن به مفهوم سنتی ریاست ازبالا و در همه جنبه ها نیست بلکه روابط (بقولی ظاهرا)از شکل مثلث به دایره تغییر کرده است .یک مدیر موفق گرچه نهایتا تصمیم گیرنده است ولی طوری عمل میکند که دیگران هم خود را سهیم احساس میکنند .بگذریم

M عمل گراست ،وقت برای حرف وبحث ندارد .از کم کاری ،کندی ،انحراف ازبرنامه وحتی احتمال توقف آن گریزان است .امیدوارست که وقتی نتیجه سودمند کار برهمه روشن شد ،افراد خودبخود با آن موافق خواهند شد .برش داشتن و به سرانجام رساندن باارزش تر است .

ازطرف دیگر m همیشه از دموکراسی حرف میزند ،هرچند خودش همیشه دموکرات نیست !

میگوید دموکراسی برای ما پدیده جدیدیست که مجبوریم برایش هزینه بپرداریم :کندی ،سوء استفاده و…هم نوعی هزینه اند . ونکته دیگراینکه دموکراسی یک نقطه نیست وبلکه یک جریان است که همواره ادامه دارد وآنهم نه بشکل مستقیم بلکه گاه زیکزاکی هم میشود!

درین مورد خاص هرچند مجلس داریم تا مجلس ولی کاش به همان مجلس فرمایشی هم رجوع میشد که در آنصورت امید بود که این قالب نمایشی رجوع به آرای مردم عرف و روش معمول گردد و با اصلاحات روزی هم شکل واقعی یابد .

M فکر میکند m محتوا را فدای قالب میکند و m فکر میکند M هرچندتا بحال بزبان نیاورده است ولی راهی را میرود که به ترکستان (هدف وسیله را توجیه میکند)خواهدرسید که تاریخ سیاه آنرا میدانیم .

شما چه فکر میکنید ؟ازین مثال که بگذریم حتی در روابط خانوادگی ، روابط جوانان و والدین ، در محل کار و… روش مورد پسندتان چیست ؟

Like 🙂
3

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟

   ایمیل یکم :
آيا مي دانيد

الاغ‌هاي امامزاده داود را ساعتي 20 هزار تومان کرايه ميدهند،
اما حق‌التدريس استاديار در ايران ساعتي 10 هزار تومان است؟

خاله جان :

دکتر شریعتی حرف خوبی باین مضمون زده که دفاع نکردن از چیزی بهتر از دفاع بد کردن از آنست .

آیا بهتر نبود بجای مثال خر ، زندگی استادیارها را با همتایان آنها در سایر جوامع مقایسه میکردیم ؟؟

—————————-

ایمیل دوم:

سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ….

اگر اشتباه کردي … تکرار نکن
اگر تکرار کردي … اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي … التماس نکن
اگر التماس کردي … ديگر زندگي نکن

خاله جان :آخه اینم شد حرف؟ مگه میشه کسی هرگز اشتباه نکنه ،بعضی میگویند خدا هم اشتباه کرده واین بشر را آفریده که او چه بر سر زمین وزمان آورده!.خود جنابعالی مگر درتسخیر اسپانیاو لشگرکشی به روسیه و .. اشتباه نکردی؟.Nobody is perfect

اعتراف نکردن به اشتباه راچرا پند میدهی؟ گیرم که روانشناسی آنزمان نبود ، اخلاق که بود .

اگر هم منظور در جنگ بوده (مبهم گوئی نکن !)تا ما هم اینهارا با ایمیل به  یکدیگرنفرستیم !

———————-

ایمیل سوم:

بر روی بوم زندگی هرچیز میخواهی بکش ،زیبا و زشتش پای توست     تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی ،ازنو دوباره رسم کن  تصویر را باور نکن

خالق ترا شاد آفرید آزادآزاد آفرید پرواز کن تا آرزو زنجیر را باورنکن

خاله جان :

این شاعرورزیده و هم چیره دست

درپند خود هم راست و هم کج رفته است       (یا کن قبول، یا حرفمو باورنکن)

از یکطرف میگوید او : تقدیر را باور نکن

از آنطرف میگوید او :خالق ترا شاد  آفرید      ( پس این بکن یا آن نکن )

(خالق ترا شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید )این جمله اش تقدیر بوَد

لکن فراموش کرده است قبلا به ما برگفته بود : (تقدیر را باور نکن )

Like 🙂
7

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند

اشگها و احساساتم به هم گره خوردند . همینطوری ها !! یکروز دیدم به هم چسبیدن . دقت که کردم دیدم اصلا ” به هم گره خوردند . خیلی سعی کردم بازشون کنم ولی موفق نشدم . آخه این چه کاریه ! یه تاءثر کوچولو از هر چیزی میتونه شرشر اشگهامو راه بندازه . مثلا” :

سر هرپیچی که نا بجا پیچیده !

سر هرفرمانی که نم کشیده و بوی نا اومده سرش !

سر هووی مامانم که اونم بوی نا میداد !

سر حسین که شمر بریدش !

سرسرخی زبون .

سر سرسلامتی.

میبینید تورو خدا چقدر دلیل برای تاءثر و شرشر گریه و این حرفها وجود داره ؟ حالا حق میدید به من ؟ تازه همش هم همین نیست که ، سر صف که نمیتونم به خانمه که ابروهاشو تتو کرده و رنگ موهاش از جدیدترین ژورنالهای ایتالیا انتخاب شده بگم که نه . نمیتونی جلوتر از من بایستی . سر حقم که نمیتونم بگیرم . سر تجربه ای که نکردم . سر زبونی که نمی فهمم . سر حرفی که نمیتونم بزنم . سر دلتنگی . سر بی صبری . سر همهء سرها که میتونند اشگهاموگره بزنند به احساساتم . سر سبزها که سراند و سر سرخها که زبون ، سر سفیدها و سیاه ها و خاکستری نبودنشون .

سر تولد . سر مرگ

دیشب باز یه عالمه گریه کردم . بخاطر عقربی که با دمش زد تو سر خودش و خودکشی کرد.

آخه میدونید از بعد از خودکشی عقربه ، عقربه های ساعتم به سوگ نشستند  و حرکت نمیکنند .و من نمیدونم تو کجای زمان واستادم و درگیر باز کردن کدوم  گرهء اشگها و احساساتم هستم .

حالا فکرش رو بکنید اگه من موفق بشم که دست اشگامو از گردن احساساتم بردارم اونوقت کی واسهء کفتر تشنهء سهراب که از چشمهء گل آلود آب میخوره اشگ بریزه ؟ حالا سبزا به کنار کی سر قبر خالی رنگها مشکی بپوشه ؟؟

منکه سر در نمیارم از تقدیر دست به گریبون اشگام با احساساتم . ولی لابد که بهتره این دست ازگردن این حس برداشته نشه والا که یخ میزنه دنیا از بی مروتی …………

 

Like 🙂
5

تاریک و ابری

دختر از در اداره که بیرون آمد، ساعت حدود هفت شده بود. هوا تاریک بود. مقنعه ­اش را صاف و صوف کرد و شالش را پیچید دور گردنش. فکر کرد «خدا کنه زود تاکسی گیر بیارم». سر چهارراه شلوغ بود. چند تا تاکسی رد شدند. همه به محض اینکه مسیرش را می­ گفت، گاز می ­دادند و   می­ رفتند. یکهو یک پراید جلوی پایش ترمز کرد. با تردید نگاهی به راننده کرد. کت شلواری بود، با قیافه جا­ افتاده و…. به نظر مزاحم نمی ­آمد. دستگیره در عقب را گرفت که سوار شود، اما راننده گفت: «عقب  وسیله­ اس، بیاین جلو». دختر نگاهی به عقب ماشین انداخت و کیف و وسایل مرد را دید و با تردید در جلو را باز کرد. سردش شده بود و فکر کرد «آدم بدی به نظر نمی­یاد». چسبیده به در نشست و ماشین به راه افتاد.

مرد به دختر نگاه کرد و گفت: انقدر نا امید مسیرتو گفتی که دلم به رحم اومد. من تا سر کارگر می رم. از اونجا می ­تونی با یه ماشین دیگه بری.

دختر گفت: ولی من که گفتم  می­ رم انقلاب. لطفا نگه دارین پیاده می­ شم.

– من مسافرکش نیستم. مسیرم بود. ماشین گیر نمی­یاری.

دختر نگاهی به او کرد و گفت: عیب نداره، اینطوری برام مشکل ­تره.

مرد حدود چهل سال داشت. با لبخند گفت: باشه می­رسونمت.

دختر گفت: آخه نمی­خوام راهتونو به خاطر من دور کنین.

مرد مصرانه گفت: نه. می­رسونمت.

دختر در کیفش را باز کرد و اسکناسی به طرف مرد گرفت: بفرمایین.

مرد لبخندی زد و گفت: مسافرکش نیستم. گفتم که خیلی ناامیدانه مسیرتو گفتی، برای این وایسادم.

دختر بیشتر دچار تردید شد ولی خواست بی­ادبی نکرده باشد: لطف کردین، ممنون. مردد پولش را داخل کیفش گذاشت.

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که مرد گفت: از سر کار برمی­ گردین؟

مرد موقع حرف­زدن به دختر نگاه می­ کرد و او با اینکه این را حس می­ کرد، عمدا نگاهش را از رو به­ رو بر­نمی ­داشت. نمی­ دانست جواب بدهد یا نه. با مکثی طولانی گفت: بله.

– بخش خصوصی؟

زمان بیشتری طول کشید تا دختر گفت: بله.

– خودتون نخواستین کار دولتی داشته باشین؟

سوالها داشت زیاد می­ شد و داشت فکر می­ کرد چطور طفره برود. این بار سکوت طولانی­ تر شد.

– ناراحت می­شین حرف می­ زنم؟ احساس می­ کنم ناراحتین. من معمولا زیاد حرف می­زنم.

دختر سرانجام گفت: عادت ندارم تو تاکسی حرف بزنم.

– ببخشید.

چند ثانیه سکوت.

مرد ناگهان خندید و گفت: دیوونه می­ شم اگه حرف نزنم.

دختر که هنوز به رو به­ رو نگاه می­ کرد، به سختی جلوی خنده­اش را گرفت.

– چه چهره دلنشینی داری.

دختر با تعجب نگاهی به صورتش کرد و گفت: مرسی آقا، نگه دارین پیاده می ­شم.

مرد دستپاچه گفت: به خدا منظوری ندارم. مثل خواهرمی ولی خیلی نازی به خدا.

دختر با تعجب ادامه داد: من می­ خوام پیاده شم.

– نه نه، به خدا کاری ندارم. فقط خیلی به دلم نشستی. می­ خوام برسونمت…. بعدش کجا می­ری؟

دختر دوباره به جلو نگاه کرد و گفت: همون جا پیاده می­شم.

مرد کمی منّ ­ومنّ کرد و گفت: ببین من تو ادارۀ …. کار می­ کنم. هر کاری داشته باشی به خدا مثل یه برادر برات انجام می ­دم.

دختر نگاهش کرد. مرد ادامه داد که جدی می­ گم به خدا. خیلی به دلم نشستی. متاهلی؟

هزار تا سوال تو ذهن دختر می­چرخید. یعنی چی؟ رو چه حسابی؟ مگه می­شه به این سرعت به کسی علاقه­ مند شد؟ گفت: برای چی می­ پرسین؟

– همینطوری، تو رو خدا بگو.

دختر کلافه شده بود، به دروغ گفت: بله.

­- خوش به حال شوهرت. شوهرتم خوشگله؟ متولد چه سالی هستی؟

به سرعت گفت: پنجاه.

مرد با تعجب و دقت بیشتری نگاهش کرد و گفت: الله اکبر، تو رو خدا؟

دختر که فکر کرده بود برگ برنده­ای رو کرده، سرش را به علامت تایید تکان داد، اما مرد که ظاهرا دست دختر را خوانده بود، گفت: بیشتر ازت خوشم اومد. زرنگم هستی. عمدا سن دقیقتو گفتی. بعد گفت: اگه میخواستی الانم می ­تونستی عروس بشی.

دختر فکر کرد «دیگه وقاحتو از حد گذرونده»، اما از روی کنجکاوی پرسید شما چی؟

– متاهلم.

اولین چیزی را که به ذهنش خطور کرد، گفت: دلم برای خانمتون می­سوزه.

مرد نگاهی بی­لبخند کرد. دختر فکر کرد حرفش تاثیرش را گذاشته، کمی دلش خنک شد.

چند ثانیه بعد، مرد پرسید: می­شه بازم ببینمتون؟

دختر تند نگاهش کرد. مرد خنده­ای کرد و گفت: کاری ندارم، فقط می­ خوام ببینمت.

«کاری ندارم» گفتنش کفرش را درآورده بود. خیلی دوست داشت با کیفش بزند توی سر مرد.

با عصبانیت گفت: نخیر.

– چرا؟

– چون من متاهلم. اگرم نبودم فرقی نمی­ کرد، چون شما متاهلین، و قاطعانه به مرد نگاه کرد.

مرد به جلو خیره شد و سکوت کرد.

تقریبا رسیده بودند. دختر فاتحانه فکر کرد مرد را از رو برده. مرد اما، انگار حرفهای دختر را نشنیده باشد، رو کرد به او و گفت: دیرت می­شه اگه از این خیابون بریم یه کم بیشتر حرف بزنیم؟

انگار نه انگار که دختر گفته بود شوهر دارد و انگار نه انگار که خودش زن داشت.

دختر دستش را تکان داد و تقریبا با فریاد گفت: نه، نه آقا….

مرد دستپاچه و با خنده گفت: خیل خوب، خیل خوب، داشتم اجازه می­ گرفتم.

قبل از آخرین پیچ، مرد که انگار می­ خواست اتمام حجت کند، انگشتش را به طرف دختر تکان داد و گفت: رفتی خونه حتما برو جلوی آینه ، از طرف من خودتو ببوس. بعد ترمز کرد و دستش را برای خداحافظی به طرف دختر دراز کرد.

دختر که از شنیدن جمله آخر دهانش باز مانده بود، فقط گفت: ممنون. در را باز کرد و پیاده شد.

دست مرد در هوا خشک شد. دختر در را بست و پشتش را کرد و به راه افتاد. بعد از چند ثانیه، صدای گاز ماشین و دورشدنش را شنید و نفس راحتی کشید. فکر کرد: «خدایا شکرت که شوهر ندارم» و به زن راننده فکر کرد.

قطره­ای باران روی صورتش چکید. نگاهی به آسمان کرد و به خدا گفت: می­ بینی؟

بعد کلاه کاپشنش را روی سرش کشید و دور شد.

مژگان­ صادقی- 18/12/89

Like 🙂
5