سه پرسش سقراط

روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش ” سه پرسش ” است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش ” حقیقت ” است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش ” خوبی و بدی ” آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم ” سودمند بودن ” است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه، واقعا…

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

Like 🙂
1

سکوت

آن د. لِـکلیر

به نقل از رادیو زمانه

پانزده سال از اولین تجربه سکوتم می گذرد. طی این سالها در اولین و سومین دوشنبه ی هر ماه از حرف زدن خودداری کرده ام، تا حالا درست می شود سیصد و شصت و پنج روز.

ماجرا از یک روز زمستانی در سال 1992 شروع شد. بی هیچ تصمیمی، نقشه ای یا تصوری از اینکه دارم سفری اولیس وار را شروع می کنم. تصمیم گرفتم یک روز در هفته را کنار بگذارم برای حرف نزدن. این آغازِ عملی بود که زندگیم را عوض کرد و همچنان هم ادامه دارد. در خلال این سالها سکوت و مشاهده، چه در جمع و چه در خلوت به طرق مختلف مرا نیرو بخشیده اند. سکوت چون مکانی برای تأمل و ترمیم انرژی در اختیارم قرار گرفت. مکانی که در آن خلاقیت تحقق می یابد و تغذیه می شود. مرزهای شخصی وجود آشکار می شوند و بسط می یابند. ارتباط ها آبدیده می شوند و وجدان خود را می گستراند.

من هم چون کسان دیگری که برای کسب آرامش روی خودشان کار کرده اند با عبور از وادی تنهایی به یگانگی با خود رسیدم. از انزوا به دانشِ ارتباط، از اضطراب به درک رضا و تسلیم. روح اشتیاق و تعالی را حس کردم، همچنان که سرگشتگی و ترس را. سکوت کارگاهی بود برای کارِ سختِ روح، جایگاهی که دوری تمام در ژرفایش چرخیدم تا آموختم چگونه واقعا گوش بسپارم به دیگری و به خود. با نشان دادن نقطه اتکای زندگیم، بزرگترین آموزگارم شد، مقاومم کرد و به آزمونم گرفت. شفای عمیق را برایم ممکن کرد. به خود بازم آورد و نیرومندترم کرد.

در سکوت صدای دانایی را شنیدم. صدایی که تا فضای قدسی درون گشوده نباشد، شنیده نمی شود. همچون بی شمار کسانِ پیش از من، به سکوت آمدم تا بیاموزم چگونه گوش کنم. از گوش کردن شنیدم.

سکوتم از بیماری نبود. در یک بعد از ظهر معمولی زمستان آمد که فرقش با روزهای دیگر این بود که به خاطر دوستی غصه دار بودم و گرفتار دغدغه. پناهگاه هایی در طبیعت هست که خود را در آنها رها کنیم برای نفس کشیدن و سرپا شدن، برای تسکین و شفا. آن بعد از ظهر از سر نیاز به آرامش رفتم به باریکه کنار ساحل نزدیک خانه امان. جایی که اغلب به خاطر آهنگ مداوم موج، هوای شور تند، صدای پرندگان دریایی و حس ملایم شن در زیر پاهایم به آنجا می رفتم، در خود لنگر می انداختم تا شاید کلاف سردرگمی هایم را باز کنم. صبح آنروز مارگارت از بیمارستان زنگ زده بود که مادرش در حال مرگ است. اندوهگین بودم و درگیر این دانش سختِ ناتوانی در برابر زندگی و مهلتِ مرگ، وعاجز ازکمک به دوستی که درد می کشد. مد به نیمه می رفت و در پس رفت موجش خطی از خرده چوب و صدف، خرت و پرت های پس مانده آدمها، بطری های پلاستیکی و قوطی های خالی نوشابه و باقیمانده های نارنجی خرچنگ های آبی را به جا می گذاشت. آسمان کاملا ابری بود با افقی بی مرز میان آبی آسمان و آبی آب که می توانست باعث سردرگمی دریانوردان و خلبانان شود. ساحل مثل آسمان آرام بود.

در فاصله ای نه چندان دور روی صخره ای سردرآورده از آب یک فُک آفتاب می گرفت و نزدیکتر به ساحل جفتی اردک وحشی پی خوراک در آب شیرجه می رفتند و بالا می آمدند. چیزهای زیادی در باب حیوانات از شوهرم آموخته بودم که شکارچی بود و اهلِ طبیعت. از نخستین چیزهایی که بلافاصله پس از ازدواجمان وقتی به این شهر دریای اسباب کشی کردیم به من یاد داد این بود که چطور پرنده های دریایی را از روی رنگ، عادات و پریدنشان بشناسم. هر وقت روی راه های ساحلی دور و بر خانه قدم می زدیم پرنده هایی را که فصل به فصل عوض می شدند از راست گرفتن بال، نحوه قیقاج زدن و باد سواری، یا هندسه هایی که در فضا رسم می کردند باز می شناخت و به من توضیح  می داد.

آن روز آن دو اردک از نوع اردکهایی بودند که می دانستم برای شنای زیر آب از بالهایشان استفاده می کند و قادرند سی و پنج تا شصت پا زیر آب فرو روند. ایستادم تماشایشان کنم که چطور مثل چوب پنبه روی آب لُمبر می خوردند، شیرجه می زدند و بیش از حد تصورم زیر آب می ماندند. بعد سعی کردم وقتی زیر آبی می روند باز روی آب برمی گردند من هم نفسم را نگه دارم، اما قابلیت ریه هایم به پای آنها نرسید. کم کم با تمرکز روی اردکها خود را آرامتر میافتم. غصه و بیقراریم تسکین می یافت. آن حسِ بی زمانی را که نشانه ای از وصل به هستی است حس کردم. با آنکه نمی توانستم جلوی نزدیک شدن مرگ را به مادر مارگارت بگیرم، نمی توانستم دوستم را در برابر اندوه اجتناب ناپذیر از دست دادن عزیزش محافظت کنم، در آرزوی عمیقی برای آرامش غوطه ور شدم. کلمات چاپی یک کارت پستال که روزگاری پیش به دستم رسیده بود به خاطرم آمد. روزهایی بود که زندگیم میان سختی ها و مشکلات می گذشت. روی کارت نوشته بود:

همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز خوب خواهد شد و همه چیز آسان خواهد شد.

همانطور که این کلمات در سرم می چرخید و آرامتر و آرامترم می کرد، چیزی توصیف ناپذیر مثل دریافتی خفیف چون صدای هیس، تسخیرم کرد و ناگهان تحسین و علاقه ای هر دم افزاینده به طبیعت پیرامونم، به موج، به فصلی که چون زیبایی مقاومت ناپذیری که دل را می لرزاند در گذار بود، حس کردم. در همین لحظه ی کوتاهِ ساده، هم از ناچیزیم در هستی باخبر شدم، هم از جلال و امتیاز زنده بودن. دیدم دارم از شکوهِ روز شکرگزاری می کنم. از ساحل دریا، اردک ها و قداستِ این لحظه های عادی و برای نیکبختی بزرگی که در این نقطه زمین بر من نازل شد.

همین که ورد خوانی ذهنم شروع شد دیگر تمامی نداشت. باید برای چیزهای بیشتری سپاسگزار می بودم، زندگیم، شوهر و بچه ها، خانه امان، دوستانم، سلامتی و کار نوشتنم که معنای زندگیم بود. قطعا درد هایی داشته ام اما در این لحظه می توانستم ببینم و درک کنم که چگونه تجربه ی رنج، دلشکستگی مان را به روی همدلی و شفقت باز می کند و چقدر این تجربه برایمان لازم است و چه نقش تغییر دهنده ای دارد. این حس قدردانی چندان فراگیر و عمیق بود که اشک چشم هایم را پر کرد. دعایی خلق الساعه بر آب ها خواندم. دعایی که در خواستی از کسی نبود،  بلکه فقط سپاسی و این بود: ” آنچنان فرخنده ام که نمی دانم چه کنم!”

زمانی بعد وقتی این لحظه را به یاد آوردم آنچنان قوی بود که فقط به اتکای بر حافظه می دانستم که آن حال و هوای قدردانی، تجربه ای معنوی بوده است که پیش از آن هرگز لااقل آگاهانه نمی شناختمش. بعد از جایی که هیج کجا بود سه کلمه شنیدم. چنان به وضوح که دور و برم را در پی گوینده اش نگاه کردم. تنها بودم روی ساحل زمستانی و می شنیدم: ” بنشین در سکوت.”

و عجیب تر اینکه شنیدن این صدایی که از هیچ جا می آمد برایم عجیب نبود. نه دستپاچه شدم و نه تعادلم را از دست دادم. طبیعی ترین چیزِ دنیا بود انگار. همینطور که در طولِ ساحل قدم می زدم جمله در سرم بازی می کرد، مثلِ کف روی امواج با موسیقی ای هیپنوتیزم کننده. بنشین در سکوت، بنشین در سکوت، بنشین در سکوت.

برای من که هیچ تصوری از سکوت نداشتم این چه معنایی داشت؟ من که همیشه حراف بودم و اجتماعی. در دبیرستان دائم اخطار می گرفتم، چون طاقت تحمل چهل و پنج دقیقه حرف نزدن با رفیق بغل دستی را نداشتم. سکوت چیزی بود مربوط به راهبه ها، عُـرفا و کَـرها. به من چه ربطی می توانست داشته باشد؟

سرانجام ساحل را به سوی خانه ترک کردم. تمام راه در گوشم زنگ می زد: بنشین در سکوت. دوباره گیج و سرگردان شدم. اما هنوز به خانه نرسیده به این نتیجه رسیدم که شاید به سادگی معنایش همین چیزی است که می گوید. مصمم شدم معنای کلمات را همانجور که هستند، بی تعبیر و تفسیر قبول کنم و از فردا برای بیست و چهار ساعت از حرف زدن خودداری کنم.

وقتی تصمیمم را به شوهرم گفتم پرسید:” می خواهی اصلا حرف نزنی؟”    گفتم:” برای یک روز.”   پرسید:” چرا؟”   دلم می خواست ماجرای صدای بی گلو را به او بگویم اما از عکس العملش مطمئن نبودم. گفتم:” احتیاج دارم.”   مثل خیلی از آدم ها هیلاری در برابر تغییر مقاوم است، فوری شروع کرد به چک و چانه زدن:” اگر یکی از بچه ها تلفن کرد و بهت احتیاج داشت چی؟”   گفتم:” نمی دانم.”    ” یا اگر مادر مارگارت فوت کرد؟”   برای یک لحظه دچار تردید شدم. سرطان مری پیشرفته بود و به خانواده اش گفته بودند احتمال زنده بودنش بیش از چهل و هشت ساعتِ دیگر نخواهد بود. اگر اتفاق بیافتد می خواستم پیش مارگارت باشم. مثل بیشتر زنها دچار این دوگانگی شدم که وقتی خواست شخصی اشان با وظیفه ای که بهشان باورانده شده یعنی همیشه حاضر به خدمت بودن برای فامیلان و نزدیکان، رودررو قرار می گیرند. هیلاری گفت:” شاید وقت خوبی برای این کار نباشد؟”

–         نمی دانم اصلا قادر به انجامش هستم یا نه. به هر حال می خواهم سعی خودم را بکنم.

–         به هر حال هنوز علتش را نمی دانم.

چطور می توانستم جواب دهم در حالی که هنوز برای خودم هم روشن نبود. اما از لحظه ای که تصمیمم را گرفته بودم اعتقادم مبنی بر اینکه چیزی است که بهش احتیاج دارم بیشتر می شد. مطمئنا تصوری از اینکه چقدر عمیقا زندگیم در حال عوض شدن بود نداشتم. نمی دانستم دارم سفری را شروع می کنم که به یک زندگی شکوفا راه می برد. فقط می دانستم یک روز را در سکوت خواهم گذراند. فقط حرف نخواهم زد.

سال های بعد باید می آموختم که در تمام ادیان و سنت های روحانی، تاریخی از سکوت هست. یکی از اساسی ترین بنیان های واجبات روحانی. باید کشف می کردم که سکوت مکانِ خوش آمد گویِ آرامش بخشِ عمیق است. همچنان معنای مقر آزمون معنای  تعهد و توجه. جایی در مرکز روح.

اما در شبِ نخستین روز، غافل از این همه، فقط با حسی کمی بیشتر از کنجکاوی قدم در سکوتی گذاشتم که در آن لحظه چیزی از بیست و چهار ساعت حرف نزدن بیشتر نبود.

صبح هیلاری کنارم دراز کشیده بود. تازه بیدار شده بود. گفت:” عاشقتم.”  احساس عجیب و ترسناکی بود جواب ندادن. مثلِ امتناع بود. انگار قسمتی از وجودم را جدا نگه داشته باشم. ناگهان همه ی چیزهای آشنا نو به نظر رسیدند و حاضر در خودآگاه. یکبار برای امتحان در یک حالت خُـل خُـلی به مدت سه روز دندانهایم را با دست چپم مسواک کردم، بعد به نظرم کاری دست و پا چلفتی و تصنعی آمد. این سکوتِ ارادی هم به نظرم همانطور آمد. از زیر لحاف دست هیلاری را گرفتم و فشردم. انگشتانم را در میان مشتش گرفت و گفت:” آره میدونم که تو هم.”  و بعد  چشمهایمان با هم ملاقات کردند. سالیان سال چه بسیار صبح هایی که بیدار شده بودیم و کلمات عشق را رد و بدل کرده بودیم، مسلما هزارها. اما حالا دراز کشیده در نور پگاهی، دست در دست احاطه در سکوت محرمیت تازه ای را قسمت می کردیم. شب پیش می ترسیدم که با این قطع صحبت خود را منزوی و تک افتاده حس کنم. اما حالا در کنار هیلاری به طور مخصوصی با او احساس وصل داشتم. وصلی که به نظرم مقدس می آمد. فکر کردم که چطور یک جواب اتوماتیک حتی از روی عشق می تواند نقصان یابد به عادت.

تازگی سکوت به آنچه عادت آنرا پژمرانیده بود طراوت می داد. این نخستین هدیه بود.

به طرف دوش می رفتم که تلفن زنگ زد. از روی عادت به طرفش پریدم و بعد یادم آمد هیچ اجباری به جواب دادن ندارم. چون امروز حرف نمی زنم. شانه هایم فرو افتادند و حس کردم بدنم از قید فشاری که هیچ وقت به آن آگاه نبودم خلاص شد. هنوز چند دقیقه نبود بیدار شده بودم و همه ی عضلاتم آماده رویارویی با تقاضاهای روزانه بود. همینطور که آب روی سرم می ریخت فکر کردم چطور روزهایمان را با گوشهای تیز کرده آماده جواب و در آماده باش می گذرانیم. تصویری از آدمها در ذهنم ظاهر شد مثل کارتون های قدیمی که با شیپورهای بزرگی در گوش هایشان اینطرف و آنطرف می رفتند. شاد شدم که برای یک روز هر دو گوشم رو به درون دارند. فقط باید به خودم گوش کنم و لا غیر.

بین چهاردیوار دوش حس کردم که دنیای من کوچکتر و کوچکتر می شود تا تنها چیزی که از آن باقی می ماند خودم هستم.

به پایین پله ها که رسیدم یادم آمد که هیلاری به سفری چند روزه رفته است. خانه در سکوت پیچیده بود، نه تلویزیون و نه موزیک. صبحانه را آماده کنان تدریجا متوجه صداهایی شدم که از همه جا می آمدند. موتور یخچال، موتورسیکلتی که از خیابان رد می شد، تِک تِک نوک زدن پرنده ها به دانه های پشت پنجره و صداهای مبهم تری که دورتر بودند اما بودند.

سالها در آشپزخانه ساکتی غذا درست کرده بودم که بی آنکه متوجه شوم ساکت نبوده است و حالا این سکوت اختیاری روی هر چیزی متمرکزم کرده بود و کارهای معمولی آشپزخانه، خالی کردن جوی صبحانه در کاسه، ریختن شیر، اضافه کردن شکر، افزودن کمی کشمش و مغز گردو و به هم زدن مخلوط، آهنگ و طعم و شکل تأمل یافته بودند و لذتی غیرمنتظره می دادند. این چیزی بود که بعدها فهمیدم بودایی ها به آن دریافتِ لحظه می گویند. دریافتم سکوت لنگری است در لحظه ی حال، به اینجا و اکنون.

رفتم به اتاق کار و نشستم به کار تا ظهر وقتی که برای نهار کارم را قطع کردم. باز وقتی که در آشپزخانه ساکت سوپ را گرم می کردم مثل آن اردکهای دریایی روی اقیانوسی از آرامش شناور بودم و گاه به ژرفای تأملی زلال فرو می رفتم و به سطح باز می آمدم. فکرهایم مثل هر چیز دیگری آشکارا حرکتی کُـندتر یافته بودند. گویی اندازه های عادی زمان معلق شده بودند. جسم و روانم در احاطه ی آرامش بود. وقتی که به میز کارم برگشتم نوشتن بی تلاش پیش رفت. پی بردم نیرویی که معمولا در حرف زدن هدر می دادم حالا به کمک کارم آمده و چیزی که هرگز به آن توجه نکرده بودم این بود که چه تاوانی این صحبت های معمولی از ما پس می گیرند و چگونه تمرکز و نیرویمان را تکه تکه می کنند.

معمولا اواسط بعد از ظهر نوشتن را تمام می کردم اما آن روز بیش از معمول کار کردم. حتی وقتی برای تدارک شام به آشپزخانه برگشتم ذهنم روشن بود و قلبم باز. شب فقط این را می دانستم: یک روز کافی نیست.

صبح روز بعد دوستی که شب پیش شرط بسته بود نمی توانم تا ظهر تحمل کنم تلفن کرد:” از عهده اش برآمدی؟”   ” بله.”   ” چطور بود؟”   ” صلح آمیز، آرام.”    ” به نظرت عجیب نیامد؟”   ” نه واقعا. راحتی بخش و تأمل انگیز بود.”

در حالی که سعی می کردم توضیح بدهم به یاد آن مورولیندبرگ و تأملاتش درباره اشتیاق به تنهایی افتادم که ده سال پیش کتابش هدیه ای از دریا  را خوانده بودم که می گفت چقدر این اشتیاق می تواند مشکوک باشد.

دوستم گفت: چه می دونم به هرحال یک روزِ تمام حرف نزدن خیلی رادیکاله.”  تعجب کردم وقتی شوهرم هم بعد از برگشتن از سفر سکوتِ یک روزه مرا با همین کلمه توصیف کرد. انگار عمل خصوصی و آرام حرف نزدن عجیب ترین کاری است که آدم می تواند بکند، چیزی مثل لخت و عور در خیابان دویدن یا خرابکاری در یک کارخانه اتمی. به کار رفتن این کلمه از سوی این دو نفر مرا واداشت به فرهنگ لغت مراجعه کنم. خواندم: رادیکال از کلمه لاتین رادیکالیسم؟ می آید به معنی رفتن به اصلِ ریشه. پس یعنی رفتن به ژرفا. و این را دیگر از زندگی آموخته بودم که به ژرفا رفتن به تحریک می انجامد.

آیا سکوت سنگی بود که به عمق پرتاب می شد تا چیزها را از بنیان عوض کند؟ پاسخ به این سؤال را فورا رها کردم. هیچ نمی خواستم به نتایجش فکر کنم. آمادگی اش را نداشتم. فقط می دانستم که بعد از روزه سکوتم عمیقا آسوده و سرشار بودم. مثل اینکه به یک تعطیلات مطبوع رفته باشم.

این نتیجه ی یک روز حرف نزدن بود. ولی من بیشتر می خواستم.

Like 🙂
4

وقت ندارم

پنجاه و سه سالمه و هنوز هیچی نمیدونم  . یه عالمه سوال دارم .مثلا” … مثلا” میخوام بدونم چرا خدا تو خواب هیچ کس نمیاد ؟ چرا ارسطو جام شوکران رو نوشید ؟ چرا حسین پناهی با نازی داستانش رو نیمه تموم گذاشت ؟

تا لنگرود چند ساعت راهه ؟ چرا من حالا باید بفهمم که انقدر بی سوادم ؟ چرا برای رسیدن به یقیین باید از شک بگذرم ؟ چرا همهء آدمها نمیتونند همهء شبها راحت بخوابند ؟ چرا زبان آلمانی انقدر سخته؟چرا حقوق بشر از حقوق بشر دفاع نمیکنه ؟ چرا وقتی آب سر بالا میره غورباغه ابو عطا میخونه ؟

 

وقت ندارم . ولی باید بفهمم چرا حالا که به تصورات ذهنیم عینیت بخشیدم خوشحال نیستم . چرا آسمون اینجا آبی ترنیست . چرا آدما با اینهمه تفاوت در زبان ِ منظورشون یکیه . علی میگفت وقتی زبون اینوری ها رو نمی فهمیدم همیشه فکر میکردم اینا چی میگن ؟ ولی وقتی زبونشونو یاد گرفتم دیدم اینام هیچی نمیگن .

چرا هیچکی هیچی نمیگه .

چرا بزرگ شدم .  چرا باید بزرگ می شدم . اولین باری که احساس کردم بزرگ شدم 48 سالم بود .  دوساعت تموم گریه کردم . آخه من خیلی از بزرگ شدن میترسم .

بابام چرا مرد؟ یادمه وقتی بابام مرد صورتش آروم و خندون بود . با خودم فکر میکردم چه خوب که آدما مردن رو دوست دارند .

بابام همیشه عید قربونا تو حیاط خونمون گوسفند می کشت . و من تا بحال به چشمای هیچ گوسفندی نگاه نکرده ام .

چرا از اینکه آدمم خجالت میکشم ؟

یکجور میگو توی ژاپن طبخ میشه که برای خوشمزه ترشدنش حیوون زنده رو میندازند توی آب جوش .  و من موندم که چرا قیمت یه ذره لذت بیشتر انقدر گرونه ؟

 

چرا میترسم . چرا از فردا میترسم .

چرا حرفهامو میخورم . منکه همیشه از خوردن حرفها م رودل میکنم . چرا میخورمشون ؟

مریم کاشانی

Like 🙂
8

سندروم خوش باوری

سندروم خوش باوری (True-believer syndrome)

همیشه به داستان عمرعاص که بالای منبر گفت “از پیامبر شنیدم که هر کس زبانش به نوک دماغش برسد اهل بهشت است” خندیده ایم.

یا ملا نصرالدین که می گفت سر کوچه غذا می دهند و از بس که مردم با ور کردند خودش هم شک کرد.

ولی ظاهرا این داستان ها خیلی هم داستان نیستند.

مفاتیح های مشهد را یادتان هست که “کسی امام رضا را در خواب دید که از وضع لباس زنان در حرم شکایت داشتند و شما که این را خواندید باید 10 با روی دیگر مفاتیح ها بنویسید”

یا دهها  ایمیل امروز که “اگر این ایمیل ها را برای چندین نفر فوروارد نکنید یک بلایی سرتان خواهد آمد و اگر فوروارد کنید پول دار می شوید”

جالب است بدانید که این پدیده  مختص ما ایرانیان هم نیست و همه جهان به نوعی با آن در گیرند.

داستان  پایان جهان در دسامبر 2012 و وجود آدم های فضایی در بین مردم  از نشانه های خوش باوری در فرهنگ ها ی دیگر هستند.

خوش باوری ما تضمین کننده موفقیت دولت ها, شرکت های تبلیغاتی, دیوید کاپرفیلد ها و دین های نوظهور بوده است.

برای چه باید کرد, شما, با نظراتتان روی این نوشته ما را راهنمایی کنید.

برای مطالعه بیشتر به لینک های زیر مراجعه کنید.

http://en.wikipedia.org/wiki/True-believer_syndrome

http://www.skepdic.com/truebeliever.html

Like 🙂
2

لمپنیسم

مارتین لوترکینگ یکی از قهرمانان معتبر مبارزه مدنی، پس از پیروزی بر قانون تبعیض نژادی در بیرمنگام آمريكا، پیش از دریافت جایزه صلح نوبل در سال ۱۹۶۴ و چند روز قبل از این که توسط لمپنیسم بورژوازی ترور شود، چنین گفت: مهم نیست که چه کسی جوان‌های ما را کشته، مهم این است که چه چیزی آن‌ها را کشته. وقتی چه کسی به چه چیزی تبدیل می‌شود، به نحو شگفت‌آوری می‌فهمیم که همه ما در مرگ آن‌ها مسئول هستیم.

نزد افکار عمومی، واژه نوظهور نیروهای خودسر برای لمپن‌ها به کار برده شد، بی‌آن که هیچ توضیحی درباره چگونگی شکل‌گیری، قدرت‌یابی و گسترش روزافزون حوزه نفوذ آن‌ها داده شود. همین سهل‌انگاری باعث شد لمپنیسم که روزی معلول آشفتگی‌های نظام قاجار بود و رفع آن به سادگی و با اندکی تدبیر امکان‌پذیر مي‌نمود، به تدریج از پشتوانه‌ای قوی برخوردار شود و با گسترشی وسیع در عرض و طول جامعه، در طول یک قرن، به یک علت تامه تبدیل گردد (علت تامه با مفهوم جامعه‌شناختی و نه با مفهوم فلسفی). لمپنیسم پس از آن که از یک معلول ساده به یک علت تامه ارتقاء مقام پیدا کرد، به تدریج سایر حوزه‌های جامعه را هم در برگرفت و حضور و نفوذ خود را در تلویزیون، سینما، مطبوعات، فوتبال، موسیقی، مدیریت‌های میانی ادارات و اماکن خدماتی، در اماکن هنری- فرهنگی دولتی و شبه‌دولتی، در برخی اماکن قضايی، در مدارس و دانشگاه‌ها، در شبکه بازار سنتی و شهری، در ساختار توليد و توزيع و خدمات، در روابط فامیلی- خانوادگی، در روابط بین فردی و در سطوح متفاوت تصمیم‌گیری به صورت حیرت‌انگیزی تثبیت کرد.

لمپنیسم به مثابه یک علت تاریخی- اجتماعی ضایعات بسياری به بار آورده است، اما بزرگ‌ترین ضایعه لمپنیسم اهانت به شعور انسان و دهن‌کجی به قوه فهم اوست. کارآگاهان جنايی می‌گویند جنایتکاران همیشه به محل جنایت باز می‌گردند، اما انسان هرگز به محلی که به او اهانت شده، باز نمی‌گردد. اعتماد از بین رفته انسان به هر فرد یا ساختار یا عقیده‌ای قابل احیاء است الا به فرد، ساختار یا عقیده‌ای که از او اهانت دیده باشد.

لمپنیسم با ابزارهای روان‌شناختی، جامعه‌شناختی و معرفت‌شناختی، تخریب می‌کند؛ اهانت روان‌شناختی به قوۀ فهم افراد، اعمال ظلم و تبعیض جامعه‌شناختی نسبت به حقوق شهروندان و ترویج دروغ تا مرز تخریب معرفت و شناخت علمی- آماری از جمله اين تخريب‌ها هستند. تخریب‌هايی که هم موجب آشفتگی‌های نظری و عدم شکل‌گیری نظام منسجم معرفتی می‌شوند33، هم عقب‌گردهای پی در پی تاریخی ایجاد می‌کنند و هم مروج ناامیدی هستند؛ همان ناامیدی که آينده را از بين مي‌برد، چون به قول شاملو «نومیدان را معادی مقدر نیست».

متن کامل مقاله در http://ayeen.ir/News/89/02/11/47.html

Like 🙂
2

خانه تکانی


بهار همیشه حس نو شدن و تغییر را در انسان بر می انگیزد. اکنون که بهار از راه رسیده و همه چیز در حال شکوفایی است, شاید شما هم به فکر برنامه ریزی برای سال آینده تان باشید. اکنون وقت خوبی است برای خدا حافظی با آنچه گذشت و رفتن به پیشواز آنچه در حال آمدن است. بیایید سنت خوب خانه تکانی را به خانه محدود نکنیم.
موارد زیر را در فهرست تغییرات سال آینده تان بگنجانید.
• رفتاری که به شما کمک نمی کنند به اهدافتان برسید را تغییر دهید.
• افکاری که شما را عقب نگاه می دارند را با افکار الهام بخش جایگزین کنید.
• روابط ی که رضایت شما را حاصل نمی کند محدود کنید.
• همسویی رفتار, افکار و روابط تان را با خود واقعی تان بازنگری کنید.
• اهداف خود را به سوی آینده بهتر تنظیم کنید.

Like 🙂
1

به آرامی آغاز به مردن مي كنی

شعرى از پابلو نرودا

‌  به آرامی آغاز به مردن مي كنی

اگر سفر نكنی،

اگر كتابی نخوانی،

اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت  گوش فرا ندهی

اگر برای خودت ارزشی قائل نباشی

 

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري, عزت نفس  را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

وقتی تمام  روزها رو با نفرین به بخت بدت بگذرونی و

از بارون بد شانسی ها که تمومی نداره

 

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده ‏ی عادات و عقایدت  شوی،

اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

اگر در  زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ..راههای مختلف رو امتحان نکنی

ورنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

یا اگر بادیگران برای آموختن و کسب تجربه   صحبت نكنی

 

به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر قبل از این که کاری رو شروع کنی نسبت بهش بدبین باشی و اونو انجام ندی

اگر درباره ی چیزهایی که نمی دونی پرسش نکنی

اگر به سوالاتی که جوابشون رو میدونی پاسخ ندی

 

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت و هیجان

از احساسات سركش،

و از چيزهايی كه چشمانت را به

درخشش وامی‌دارند،

و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری کنی

 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

اگر هنگامی كه با شغلت و یا کاری که انجام میدهی

شاد نيستی، آن را عوض نكنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

اگردنبال  روياهایت نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی

كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت ورای مصلحت‌انديشی رفتار کنی  . . .

Like 🙂
2

با پروین اعتصامی

از: فلور طالبی

بی تردید یکی از فروزان ترین اختران چرخ ادب پارسی، بانو پروین اعتصامی است. این شاعره گرانقدر در عمر بسیار کوتاهش قطعاتی آفریده که پاره ای از آن ها از نفیس ترین گنجینه های شعر و ادب ایران و جهانند. مضامین انسان دوستانه، درک والای شاعر از زمان، شناخت ژرف او از روانشناسی اجتماعی مردم ایران و توانایی فوق العاده اش در پرداخت این مضامین بانو پروین را از سرآمدان ادب پارسی ساخته است. شکل سروده های او منحصر به فرد است و تا کنون نیز بی نظیر باقی مانده است. کدام ادب آشنای فارسی زبان را می شناسید که با مناظرات زیبای بانو پروین آشنا نباشد؟
بانو پروین اعتصامی در سال های 1285 تا 1320 زندگی می کرد. پدرش یوسف اعتصام الملک از نویسندگان و مترجمان سرشناسی بود که با روزنامه بهار همکاری می کرد. بانو پروین از مدرسه امریکایی دیپلم گرفت و مدتی مسئولیت کتابخانه دانشسرایعالی را بر عهده داشت. این بانوی بزرگوار به بیماری حصبه درگذشت. مدفنش در قم است.
در میان سروده های این بانوی بزرگوار به قطعاتی بر می خوریم که به انگار من بر هر بیتش می توان رساله ای نوشت. بعنوان آغاز گفتگو و شناخت بانو پروین اعتصامی این قطعه را برگزیده ام. امید که با یاری پژوهندگان حکیم، سهمی در شناسایی این بانوی ارجمند ادب پارسی که الگوی برجسته بسیاری از زنان سرآمد ایرانی بوده و هست داشته باشم.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت: این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کج روان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
داستان چنین آغاز می شود که: یک روز پادشاهی از گذرگاهی می گذشت و مردم بر کوی بام ایستاده بودند و از شادی فریاد می کشیدند.
همچنانکه ملاحظه می کنید زمان و مکان رخداد مشخص نشده است. هرجایی و هر زمانی می تواند باشد. نام پادشاه هم نامعلوم است. هرکسی می تواند باشد. اما رخداد کاملا مشخص است. پادشاهی از کوچه رد می شود و با وجود تمام دورباش کورباش ها، مردم بدون آن که بدانند چرا در کنار پیاده رو، احتمالا ازپشت زنجیر امنیتی که برای گذر چنین کسان برقرار می شود، یا از پشت بام ها و البته باز هم زیر نظر ماموران امنیتی، دارند فریادهای شادی سر می دهند؟
بنظر می رسد همه چیز بدلخواه پادشاه است و از دید او همه جا امن و امان است. پادشاه یقین دارد که می تواند سال های سال بر این مردم پادشاهی کند و آب از آب تکان نخورد. با اندکی تمرکز، براحتی می توان حتی لبخند رضایت پادشاه را دید و اینکه انگشتانش را با لذت روی شکمش گره کرده و در فکر برنامه های پنج ساله بعدی است!
اما این آرامش خیال، و این جزیره سکون با پرسشی در هم می ریزد. پرسشی که نه عالمی کهن سال، نه جهان دیده ای با تجربه، و نه سیاستمداری زیرک، بلکه کودکی یتیم مطرح می کند.
چرا کودک؟ زیرا “حرف راست را باید از بچه پرسید؟” یا شاید چون کودک خام است و هرچه به ذهنش رسد می پرسد؟ شاید هم چون کودک پاک و زلال است و هنوز درگیر بده بستان های زندگی نشده و راستی را فدای عافیت نکرده است. و چرا یتیم؟ چون پاک باخته است و چیزی برای از دست دادن ندارد؟ یا شاید چون کسی را نداشته که آداب عافیت طلبی را به او بیاموزد؟ یا به این سبب که از او کم بها تر در قراردادهای اجتماعی سرزمین ما کسی نیست؟
به هرحال این کودک کم اهمیت یتیم ناگهان، احتمالا با صدای بلند می پرسد: “ببینم این تابناکی که بر تاج پادشاه می درخشد چیست؟”
و با همین پرسش تمام کبکبه و دبدبه پادشاه، کورباش و دورباش ها، و شادمانی و هیاهوی مردم کوی وبام را به چالش می کشد. لابد پادشاه و مامورین امنیتی او، اگر اندک خردی داشته باشند در می یابند که در دریای آرامش آن ها سنگی بزرگ افتاده که امواج متلاطمی ایجاد خواهد کرد. شاید پادشاه با غضب به وزرای مربوطه و وزرا به سرداران و سرداران به ماموران و جاسوسان زیردست خود نگاهی می اندازند.
براستی پرسش زیرکانه ایست. با شوق فریاد کنندگان حاضر، هرپاسخی به آن دهند بی خردی و عافیت جویی خود را به نمایش گذاشته اند. پرسشی است که اگرچه از دهان کودک یتیم و بی مقداری خارج شده، چون حقیقت است، درمیان همه هیاهو ها و بوق و کرنا ها بلافاصله شنیده می شود. تماشاییان سرخوش را به تفکر وا می دارد. کاری که هیچ پادشاهی و در هیچ گذرگهی در تاریخ دیرین سرزمین ما از آن خوشش نمی امده است.
ولی حالا پرسش مطرح شده و تا همه چیز زیر سوال نرفته باید با پاسخی مناسب و دندان شکن، یک بار و برای همیشه کودک یتیم و هرکس دیگر را که به فکر افتاده ساکت کرد. ولی مثل همیشه که حاکمان و بادمجان دور قاب چین هایشان چنان دروغ های خود را باور می کنند که خود را ازلی و ابدی و برگزیده می انگارند، ودر نتیجه امکان پرسش از سوی خس و خاشاک های زیردست را غیرممکن می دانند، کسی از مقامات بلند پایه امنیتی پاسخی آماده بر این پرسش ندارد.
بالاخره یکی از میان جمعیت، شاید خبرنگار روزنامه محبوب پادشاه، یا گوینده چاپلوس تلوزیون، یا کسی از همین قماش فکری بخاطرش می رسد و می گوید: “چه غلط ها! هرکس باید به اندازه دهانش حرف بزند! ما چه می دانیم بر تارک پادشاه چه می درخشد؟ اصلا به مردم کوچه و بازار چه مربوط در باره رخت و لباس و اعمال پادشاه پرسش کنند؟ از کی تا بحال بچه های یتیم خود را محق به تفکر و پرسش در احوال پادشاه می دانند؟ کافی است مردم بدانند که هرچه به پادشاه مربوط است با ارزش و گران بهاست. جایگاه خود را بشناسند و بدانند بیشتر از گنجایش عقلی که ما برایشان تعیین کرده ایم، نباید پرسش کنند. لابد بعد از این هر یتیم بی سروپایی به خودش جرات می دهد از چیزهای پادشاهانه سر دربیاورد!”
با این جواب به خیال ماموران امنیتی و پادشاه، دندان شکن، لبخندی برلبان مبارک پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست می نشیند. شاید کودک بینوای یتیم که جسارت طرح چنین پرسشی را یافته از هول رنگش می پرد و سعی می کند خود را در میان جمعیت گُم کند. شاید مردمان کوی و بام، حتی آن ها که برای لحظه ای به فکر افتاده بودند، هیاهوی شادباش خود را از سر می گیرند و هرکس تلاش می کند برای خودشیرینی هم که شده از دیگری بلند تر فریاد زنده باد، مرده باد سر دهد. شاید اوضاع آنطور هم که تصور می شد بد نیست و هنوز می شود جمعیت را کنترل و برخر مراد سوار بود.
شاید… اما ناگهان پیرزنی گوژپشت قدم پیش می نهد.
چرا پیرزن؟ پیر است زیرا به کمال رسیده؟ زن است زیرا به جای چشم عافیت بین، با قلب و جانش پدیده ها را می نگرد و آن ها را مورد تفسیر و تبیین قرار می دهد؟ زیرا همچنان که کار کودکان پرسش های شجاعانه است، کار مادران و کارآزموده زنان فراهم آوردن پاسخ شایسته به آن هاست؟ یا شاید پیرزنان گوژپشت نیز مانند کودکان یتیم از بی اهمیت ترین و فرودست ترین افراد جامعه به شمار می آیند؟ اگر چنین است پرسش و پاسخی به این درایت باید هم میان این دو نماینده روی دهد.
به هرحال در حالی که پادشاه و همراهانش می روند که نفس راحتی بکشند، و در حالی که چاپلوس پاسخ گو خواب پاداش و ترفیع می بیند، و درحالی که به اشاره سرداران، جاسوسان برای بازداشت و ساکت کردن کودک یتیم سر در پی او نهاده اند، پیرزنی گوژپشت جلو می آید و احتمالا با صدایی رسا می گوید: “این تابناک که برتاج پادشاه است، و البته بسیار هم گران بهاست، اشک دیده من و خون دل شماهاست.”
و همه چیز دوباره به هم می ریزد.
پادشاه که بی تردید از این همه گستاخی رعایا خونش به جوش آمده و در حال انفجار است. وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست آن ها هم به یقین دست و پای خود را گم کرده و نمی دانند چطور سر و ته ماجرا را هم بیاورند. درست است که همه اش زیر سر این کودک یتیم بی مقدار است اما اول باید با این پیرزن گوژپشت بی حیا که گویا سر به تنه اش سنگینی می کند، معامله جانانه ای بکنند.
اما پیرزن گوژپشت که شاید تجربه ایام آبدیده اش کرده، به این سادگی میدان را خالی نمی کند و بگیر و ببندهای سرداران و جاسوسان هول و هراسی در دلش نمی افکند. او با شجاعت و جسارت و احتمالا با صدای بلند سخنش را ادامه می دهد: “این شخص که خود را رهنما و دلسوز مردم می نامد، گرگی است در لباس چوپان و هدفی جز فریب مردم ندارد.”
بانو پروین اعتصامی با این بیت زیبا که از دهان پیرزن گوژپشت بیان می دارد ابتدا اعلام می دارد که مردم گوسفند نیستند و نیازی به چوپان ندارند. و دوم آنکه تنها گرگ ها جامعه ای گوسفندوار می خواهند تا در لباس چوپان آن ها را بفریبند و در پی منافع خود به قربانگاه بفرستند. گرگهایی که بقول سعدی دزد با چراغ هستند و بخوبی با نقاط ضعف فرهنگی و روانی مردم آشنایی دارند و سرخوشی آن ها جهالت و عقب ماندگی مردمان است.
پروین از زبان پیرزن افشاگری های جسورانه اش را ادامه می دهد که: “آن کس که به ریا در پی مال اندوزی است، آن کس که با فریب زندگی مردم را بازیچه زیاده خواهی های خود کرده، آن مدعی ایمان و عرفان که در پی قدرت و مکنت است، نه تنها بویی از پارسایی نبرده که به حقیقت راهزنی بیش نیست. و آن متولی مال و جان مردم که کاری جز تجاوز به حقوق مسلم آن ها نمی کند، گدایی پست و حقیر است.”
و به این ترتیب پیرزن گوژپشت چنان آبروی پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوس هایشان را می برد که اگر این همه وقاحت نداشتند، تا ابد سرشان را بلند نمی کردند. با این سخنان او نه تنها پادشاه و دارو دسته اش را به مردم کوچه و بازار معرفی کرده که پارسایان دعاگوی را هم، که مدام زندگی درویشانه و کرامات پی درپی آن ها را در بوق و کرنا برای مردم می گویند، با سرگردنه بگیرها و رهزن ها مقایسه کرده است.
چنین تعابیری در دیگر آثار ارزشمند بانو پروین اعتصامی هم فراوان به چشم می خورد. قاضی هایی که از دزد ها بی رحم ترند، حکیمانی که باید از دیوانگان درس بیاموزند، و پادشاهانی که بهتر است سایه سنگین خود را از سر مردم و جامعه کم کنند و آن ها را راحت بگذارند.
در این جا بانو پروین تکلیف هرچه “تابناک” را بر تاج پادشاهان و فرمان روایان ستمگر روشن می کند و از زبان همان پیرزن گوژپشت خردمند می گوید: “برای یافتن سرچشمه درخشندگی و تابناکی چنین گوهرهایی، کافی است به پیرامون خود نظری بیفکنیم. هرچه بیشتر اشک بر گونه کودکان یتیم و سوز در سینه مادران رنجور باشد، چنین گوهرهایی تابناک تر بر تاج پادشاهان می درخشند.”
با این بیت پرقدرت بانو پروین اعتصامی قطعه سروده اش را به اوج می رساند و دیدگاه خود را به روشنی و با شهامت بیان می دارد.
سپس برای اینکه به خوانندگان خود یادآور شود که نازک بینی و کنش شایسته ناشی از آن، وظیفه هر انسان خردمند است با بیت زیبایی که دیگر از زبان پیرزن گوژپشت نیست شعر را به پایان می برد. گویی می خواهد به خوانندگانش بگوید این داستان را به سببی برای آن ها گفته و بهتر است آسان از کنارش نگذرند. او که با طبع حساس شاعرانه خود به اطرافیانش می نگریسته، اندک همراهانی در میان آنان می یافته و با اندوه و دلسردی از کجروانی که در هر چرخش با آنان روبرو بوده سخن می گوید.
“پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟”
با این پایان بانو پروین اعتصامی مانند حکیم ناصرخسرو در جایگاه مربی و معلم قرار می گیرد و یکایک خوانندگان را به چالش می خواند.
آیا چند نفر از ما از کجروانیم؟ آیا می خواهیم از کجروان باشیم؟ آیا همچنان چشم بر اشک یتیمان و ناله ستمدیدگان می بندیم و گذرگهی می جوییم تا پادشاهی از آن بگذرد و ما با فریاد شوق خود سرسپردگی و ارادت خود را به این مرکز قدرت نشان دهیم؟ چقدر از راستی می رنجیم؟ آیا از جمله چاپلوسان مزوری هستیم که نه تنها راستی را منکریم که اگر راستگویی هم بیابیم به آزار او پرداخته وادار به سکوتش می کنیم؟
در ادبیات گرانقدر فارسی قطعاتی است که سمت گیری خواننده را می طلبد و بنظر می رسد میزان انسان بودن هرکس را با سمتی که می گیرد می سنجد. به انگار نگارنده، این قطعه بانوی ارجمند شعر پارسی، پروین اعتصامی یکی از آن هاست. در دنیای متلاطم و پُر رنگ و ریای امروز، بایسته است که رهروان حقیقت جو با هوشیاری این میزان ها را مد نظر داشته و مدام در پی سنجش خود باشند.

Like 🙂
3

از ماست که بر ماست

مایه تاسف است که زنانی از مدافعان حاکمیت در مجلس ، رادیو و تلویزیون و نشریات به توجیه آنچه بر سر ما رفته می پردازند و آن خرده حقوقی راهم که داریم پایمال می کنند. از طرف دیگر برخی زنان متجد د و امروزین هم متاسفانه نگرشی نه چندان پیشرفته را گسترش می دهند .

در کیهان لندن (به تاریخ هفته اول بهمن ماه) نوشتاری از خانم منصوره پیرنیا (نویسنده و روزنامه نگار) در باره (نقش شاه پری و سارا طباطبائی درزندگی ومرگ شاهزاده علیرضا پهلوی ) چاپ شده است که می گویند: قرار بود تابستان سال آینده شاهپورعلیرضا وسارا با یکدیگرنامزد شوند. ازسوئی دیگردوستی ورابطه با  سارا که می رفت به ازدواجی پرسعادت انجامد با مسابقه ای که دختران بر سرتصاحب قلب شاهزاده خیال خود داشتند روبه سردی گذاشت تاجائی که به دوستی ساده ای مبدل شد وسرانجام به قطع ارتباط انجامید.

هرچند داوری کردن بویژه درباره زندگی خصوصی دیگران پسندیده نیست ولی درمورد نگاه  خانم پیرنیا درنوشتاری که برای همگان نوشته است می توان نظر داد!

این نگاه برایمان آشناست ، در طول تاریخ  و از داستان حضرت آدم وحوا تا کنون همواره این زنان فریبکار و نیرنگ باز بوده اند که مردان ساده دل را وسوسه کرده اند و باین ترتیب مردان هیچ مسئولیت و نقشی در آنچه که روی داده نداشته اند و روابط و یا رویدادها  تنها  یکسویه و یک بعدی اند . نگاهی که هم اکنون حتی بر قوانین ما هم سایه افکنده و در مواردی چون تجاوز به زن بجای  اینکه به دادش برسند درتکاپوی آنند که وی را محرک و مسئول آن نشان دهند .بسیاری از ما از ترس بار این اتهام از برملا کردن وگزارش سوءاستفاده های جنسی خودداری کرده و می کنیم .

زنان چون درخشند سبز آشکار              ولیک از نهان زهر دارند بار    (اسدی )

زن ازپهلوی چپ گویندبرخاست         نیاید هرگزازچپ راستی راست  (نظامی )

زن از پهلوی چپ شد آفریده             کس از چپ هرگز راستی ندیده  (جامی )

وسوسه و نقش دختران درداوری نویسنده به اندازه ای شدت دارد که گفتار خودشان در بیشتر از آنرا فراموش می کنند:(وقتی عاشق می شد با تمام وجودعاشق و وفادار بود. با شخصیتی چون شوالیه ها ومعصومیتی به پاکی عشق .اما هربار که دوستی طولانی و ارتباط عشق وعاشقی اوبه خواسته دختر که می خواست شاهزاده رویاهایش را برای همیشه برای خود نگهدارد وبه ازدواج و صاحب فرزندی شدن بیانجامد می کشید شاهپور از آن طفره میرفت ).

درین هفته ( بهمراه شاید صدهاهزار ) به تماشای فیلم (ملکه و من ) که در بخش فارسی بی بی سی   پخش می شد نشستم . خانم فرح پهلوی به پرسش فیلمساز در باره پایبندی همسر ایشان به ازدواجشان چنین پاسخ دادند : (احترام منو نگه می داشت ،حالا بعضی از زنها در مجالس خود را لوس می کردند او اجازه نمی داد همیشه احترام منو نگه می داشت ، حالا اگر کنار یکی هم بود راحتش می کرد چه بهتر )

بگمانم فریاد واژه (احترام ) هم ازین نگرش ایشان برآمده است . هرچند تهی کردن از معنی و سوء استفاده از(احترام ) برای گول زدن زنان از طرف مردان شیوه ای  تازه نیست بویژه در کم سوادها برای توجیه زن دوم داشتن و آوردنش به خانه بعنوان کلفت زن اول ، ولی  پرده پوشی  بر خیانت مردش ،عادی کردن مشکل و رضایت و قناعت یک خانم  متجد د با دستآویز (احترام ) شگفت آور است .

آیا وفاداری وپایبندی به قرار داد دوجانبه ازدواج از طرف مردان به حفظ ظاهر و احترام دروغین به زن محد ود می شود ؟  بازگوکردن وتائید نادرست آنچه برسر ایشان آمده چه پیامی برای زنان دارد ؟

در شگفتم که خانم فیلمساز که  بر چپ بودن خود  پافشاری می کند چرا این نگرش واپسگرا را به چالش نمی کشد ؟

مینا

Like 🙂
5

(که گفت؟) یا (چه گفت؟) پرسش اینست !

مرد باید که گیرد گوش       ور نوشته است پند بر دیوار     (سعدی )

برای بسیاری از ما ،یکی از سدهائی که برقراری روابط سالم را ناممکن می کند تکیه بر (کیستی ) دیگریست ونه (چیستی )آنچه می گوید .آنچه از پندار وکردارش می دانیم (و یا می جوئیم )اگر احساس غیر خودی در ما برانگیزد ،چون پالایه ای  راه را برحتی شنیدن و درک گفتارش (ونه لزوما پذیرش آن ) می بندد.

بسیارانی از ما شورای نگهبانی در وجود مان پرورانده ایم که زمانی که سخنی گفته می شود ،ابتدا به گوینده آن می پردازیم : تاریخچه زندگیش که شامل بخش خصوصی هم می شود _گرایشات مذهبی یا مکتبی _میزان شهرت و گمنامی ،رابطه اش با ما و…  را (با متد دائی جان ناپلئونی و با ناباوری به پویائی و امکان دگرگونی انسانها ) کنکاش کرده و چنانچه مورد تائید قرار گرفت ایده و باورش را می شنویم ، بگذریم که درین مرحله هم نیت سنجی ما چه ها که نمی کند.

در روابط فردی هم بهمین شکل (چه گفت ) به ( که گفت ) بستگی دارد. یک جمله انتقادی را د قیقا با همان کلمات مشخص اگر از دهان مادرمان و یا مادر همسرمان بشنویم ، برداشتهای متفاوتی از آن خواهیم داشت.

در فرهنگ  متاثر از استبداد (مذهبی و غیر آن ) که افراد در کنار هم دایره ای بزرگ را نمی سازند، ارزش(هرچه)   که کسی می گوید  متناسب است با جایگاهی که در سه گوشه  حاکم  بر روابط  دارد . برای نمونه قد و سن کودکان ویا جوانان  سد راه شنیدن گفتارشان می شود.

چون استواری سخن به گوینده آن وابسته می شود، هرچه  در سه گوشه بالاتر می رویم نقد و سنجش گفتارشان کم رنگ تر می شود بویژه اگر( آنکه گفت ) ازنام آوران علم ودین و ادب باشد که تقدس نامرئی را یدک خواهد کشید .نگاه کنیم که چگونه در گفتگوهای مان اگر ناگهان پشت سر یکی از آنان سپر گرفته وشعری یا نقل قولی ازو که در راستای نظر ماست را بیان کنیم ، طرف از وزنه (آنکه گفت ) ضربه فنی  می شود!.

می گویند در جنگی که شیوخ و بزرگان عرب قرآن را بر سر نیزه کرده و راه خود راعرضه می کردند سربازی  در رویاروئی با آنان مردد شده و گفت چگونه می توان  به این بزرگان شک کرده و با آنها درافتاد ؟.دراین جا کسی گفت :چرا حق را با بزرگان می سنجی ؟ بهتر است بزرگان را با سنجه حق ارزیابی کنی.

(ناگفته نماند که نقل قول ازسعدی در ابتدای متن و در پایان آن فراموش کردن اسم حساسیت زای کسیکه آن جمله تفکر برانگیز را گفته می تواند بر حسب اتفاق باشد !)

شاد باشید مثل بهار

Like 🙂
5

مصر ظهور شهروند جدید

در قاهره جزوه ای پخش شد که در آن نوشته بود: “امروز این کشور کشور شماست. آشغال نریزید. از چراغ قرمز عبور نکنید. رشوه ندهید. زنان را آزار ندهید. از در خروج مترو وارد نشوید. نگویید این مشکل من نیست ما دیگر هیچ بهانه ای نداریم.”

در آستانه تظاهرات روز دوشنبه در ایران, مصریان شروع به بهره برداری از سرنگونی آرام یکی از سرسخت ترین دیکتاتوری های جهان هستند. امروز ارتش مجلس و قوانینی را منحل کرد که بعد از جنگ 1967 اسرائیل از شکنجه, زندان و نقض حقوق منتقدین به مبارک را فروگذار نمی کردند. ادامه فشار از کوچه و خیابان ارتش را مجبور کرد که شورای حاکم این کشور و پارلمان را منحل کند. زیرا میلیون نفری که “فرعون” را پایین کشیدند, می تواند در صورت نیاز ارتش را هم پایین بکشند.

اما این تغییر نگرش عمیق تر از تلاش شتابزده برای بازگشت به میدان آزادی است. این تغییر در قلب و ذهن است. مصریانی که پیش تر هرگز تصور قدرت را نداشتند امروز کشوری متعلق به خود دارند.

با این حال بهار تازه ای در مصر درحال پدیدار شدن است که علیرغم پیچیدگی های سیاسی و اقتصادی این کشور, روح مالکیت و غرور ملی را در دل مردم پرورش می دهد.

اکنون همه چیز تغییر کرده است. شنبه در خیابان های مرکزی مصر همه شهروندان از ثروتمند ، متوسط و فقیر به صورت داوطلبانه برای جمع آوری زباله خیابان ها دست به کار شدند. از سطلهای گرد و غبار و جاروب اهدا شده توسط فروشگاه های محلی گرفته تا جلیقه های سبز که رویش نوشته شده است ، ” به نظافت مصر افتخار می کنم .”

تحولات  آینده مصر معلوم نیست ولی مفهوم شهروند قدرتمند مفهومی است که تا پیش از این هرگز وجود نداشته است.

برگرفته از suite101

Like 🙂
2

آشنایی با برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان (فبک)

برگرفته از یکی از مقالات سعید ناجی

مقدمه

فلسفه برای کودکان و نوجوانان ترجمه philosophy for children  است. از آنجا که طبق تعریف یونسکو«children» به افرادی اطلاق می شود که زیر 18 سال اند ، از اینرو سعی کرده اند در نوشته ها آن را«فلسفه برای کودکان و نوجوانان» ترجمه کنند . این برنامه در دانشگاه ایالتی مونتکلیر در نیوجرسی توسط پروفسور متیو لیپمن شکل گرفت .

هم اکنون حدود 100 کشور در حال اجرای این برنامه هستند ، که حدود 30 کشور از کشورهای پیشرفته به طور جدی آن را وارد نظام آموزش و پرورش ساخته اند ، و در حدود 70 کشور نیز به طور آزمایشی این برنامه را تجربه می کنند . دکتری این رشته در انگلستان ، امریکا و چند کشور دیگر ارائه میشود ، حتی در کشور همسایه اکراین رشته p4c در مقطع کارشناسی ارشد ارائه میشود .  کنفرانس های بین المللی متعددی در این زمینه در کشورهای مختلف برگزار شده و درحال برگزاری است که موجب هماهنگی و انسجام آرای اندیشمندان در این زمینه شده است . کمترین کاری که غالب کشورها در این زمینه انجام داده اند ، شروع به پژوهش در این زمینه است . به عنوان مثال در کشورهای ادامه خواندن آشنایی با برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان (فبک)

Like 🙂
36

مذهب, قانون یا اخلاق

موضوعی که چندین بار از دوستان مختلف شنیده ام, مقایسه بین وضع امروز ما و دوران رنسانس اروپا ست و اینکه غرب بعد از کنار گذاشتن مذهب به سرعت رو به ترقی گذاشت.

ولی دوستان , اگرغرب  مذهب را خانه نشین کرد, به جایش قانون را حاکم کرد. قانونی که اگر چه دست نوشته خودشان بود, ولی برای شان حکم ناموس برای ما را داشت. قانونی که هر چقدر اشتباه , تا تغییر نکرده بود لازم الاجرا بود. قانونی که به خاطر خدشه دارنشدنش, سقراط جام شوکران را سر کشید. قانونی که امروز با نهادینه شدنش در جامعه نیاز به وجود دستگاه قضایی را به حد اقل رسانده است.

وانگهی امروز غرب بعد از چند صد سال تلاش در زیر چتر قانون فهمیده است که چه با قانون چه بی قانون آرامش من بیشتر از زیاده خواهی ام اهمیت دارد. برای مثال وقتی در چهار راهی چراغ راهنمایی از کار می افتد, بدون هیچ ماموری برای حفظ قانون, مردم به نوبت عبور می کنند و با این رفتار هم آرامش شان حفظ می شود هم زود تر به کار شان می رسند. من این هنجار را اخلاق می نامم. خصلتی که انسان را مهار می کند و به او یاد آور می شود که واگذار کردن حق ات به دیگران به تو لذتی خواهد بخشید که زیاده خواهی ات از درک آن عاجز است.

بیاییم به چه کنم, چه کنم, خودمان بپردازیم. آیا مذهبی هستیم و که برای رضای خدا به یکدیگر کمک می کنیم؟ آیا برای رضای خدا به مکه می رویم؟ آیا فقط در محرم باید گرسنگان را سیر کنیم؟ جایگاه قانون در ذهن ما چیست؟ آیا قانون حرف زوری نیست که اگر چراغ قرمزش را رد کنیم, 5000 تومان پاداش برای خودمان در نظر می گیریم؟ حق نزد ما گرفتنی است یا دادنی؟ آیا  با دیگران همانطور که از آنان انتظار داریم رفتار می کنیم ؟

این مطالب دل سردتان نکند. چرا که حاصل امیدواری به آینده و دیدن روزنه نور هستند. ولی این فکر را اشتباه می دانم که با کنار گذاشتن مذهب همه مشکلات رفع می شود. شاید گرفتن اعتقاد از یک فرهنگ بد ترین بلا برایش باشد. تجویز داروی غرب و کپی پیست کردن آن بدون شناختن و کار کردن روی فلسفه ای که بنیاد فرهنگ شان است, برای ما سمی کشنده خواهد بود.

Like 🙂
2

به بهانه كتاب يازده دقيقه ی پائولو كوئيلو

دبيرستاني بودم كه براي اولين بار فهميدم من ي كه در شرق زندگي مي كنم با يك انسان غربي تفاوتهاي زيادي دارم و اين بعد از درسي از شعر اقبال لاهوري بود

غربيان را زيركي ساز حيات

شرقيان را عشق راز كائنات

زيركي از عشق گردد حق شناس

كار عشق از زيركي محكم اساس

عشق چون با زيركي همبر شود

نقشبند عالم ديگر شود

خيز و نقش عالم ديگر بنه

عشق را با زيركي آميز ده

اين شعر براي من مثل يكي از مقدسات بود، هرچند كه خودم هيچوقت آن زيركي شعر اقبال را  در زندگي پياده نكردم، اما از آنكه به عنوان يك شرقي اساس فكرم را عشق، ملكوت، ماوراء پر كرده راضي و سرخوش بودم  و از اينكه در خيالم، پاهايم نه در زمين كه در آسمان است به شرقي بودنم غره بودم.

اما هرچه بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم، سر كار رفتم و هر روز با معضلات اجتماعي بيشتري آشنا شدم، دائم از خود مي پرسيدم مگر ما شرقي نيستيم، پس چرا با آنكه سر بر آسمان داريم در مواجهه با مشكلات دائما انگار به دور خود مي پيچيم و هيچ راه نجاتي براي برون رفت نيست؟ چرا بدترين جرائم در جامعه ما اتفاق مي افتد ؟ اين چالش ها كم كم مرا با حقايقي آشنا ساخت كه چندان از دانستن شان خوشحال نشدم. زيرا لجوجانه آنچه كه راضيم مي كرد شرقي بودن، آرمان گرا بودن، مطلق گرا بودن، همه چيز را سياه و سفيد ديدن و همه كس را در قالب يزيد و امام حسين دانستن مي يافتم! داشتن استانداردهاي بالا در زندگي و از آنجا كه اين استانداردها منطبق با جامعه، طبيعت و … نيست، اساسا از زندگي حذف مي شوند و به جاي آنكه به آسمان صعود كنيم به قعر فرو مي رويم. اما آنچه باعث شد كه غرب غرب شود، فلسفه پراگماتيسم است كه شايد رو راست ترين فلسفه هاست. زيرا معتقد است كه ما هيچ زمان به حقيقت مطلق نخواهيم رسيد و از آنجا كه علم ما، مسائل ما و مشكلات ما هميشه در حال تغيير است، پس حقيقت، آن چيزي خواهد بود كه ما را قادر سازد تا به نحو رضايت بخش، مسائل و مشكلات جاري آن زمان را بررسي و حل كنيم.

اينها را گفتم تا به كتاب يازده دقيقه برسم. اين كتاب درباره دختري است كه از برزيل به سويس مي رود و در آنجا روسپي مي شود. اگر به ديدگاه هاي قبلي خودم بر گردم مي بينم كه بحث روسپيگري اصلا در دنيايي كه من ساخته بودم جايي نداشت، اما كوئيلو چنان اين قهرمان داستانش را پيش مي برد كه خواننده كتاب نه تنها از آن دختر و شغلش احساس انزجار نمي كند كه او را به عنوان يك واقعيت اجتماعي مي پذيرد. اما نكته جالب اين است كه فاحشه ها در درون مرزهاي خود قوانيني دارند كه بايد در انجام آن بكوشند. يكي از اين قوانين كمك به پايداري زندگي زناشويي مشتري است ، زيرا يك روسپي حق ندارد تهديدي براي ثبات خانواده ها به حساب آيد! شايد همين نوع نگرش است كه غرب را غرب كرده است. پذيرش درست واقعيات و دادن راهكارهاي مناسب، به منظور كاهش خطرات و پيامدهاي احتمالي.يك غربي واقعياتي همچون بزرگ شدن بچه ها و اينكه يك بچه وجودي مستقل از پدر و مادر است را مي پذيرد، اما در ميان ما بچه ها هميشه به پدر و مادرها سنجاق شده اند و 18 سالگي كه سن استقلال يك فرزند است به رسميت شناخته نمي شود و نيز حيطه خصوصي فرزندان. يك غربي وجود آراء متفاوت را به راحتي مي پذيرد اما در بينش ما همه بايد يكسان باينديشند و يكسان عمل نمايند. درباب معضلات اجتماعي ، ما اساسا اموري همچون همجنس بازي ، روسپيگري و… را انكار مي كنيم و معتقديم كه اينها مسائلي است كه غربيها گرفتارش شده اند و خوش به حال ما! منطق غربي آن است كه واقعيت را مي بيند و انكار نمي كند و در همان چارچوب راهكار مناسب براي آن ارائه مي دهد. روسپي گري را مي پذيرد، اما به فاحشه آموزش مي دهد كه تو نبايد خطري براي يك زندگي زناشويي باشي. اما در ايران دختراني از اين دست , اصلا به سراغ مجردها نمي روند چون يك مرد مجرد چيزي ندارد. اما يك مرد زن دار 20 ، 30 سال بزرگتر از دختر، مطمئنا تا الآن پول و پله اي به هم زده است كه او را تامين كند. پس به سراغ او مي رود و در بسياري از اوقات با وجداني آرام يك زندگي را از هم بي پاشاند.

Like 🙂
36

About US

About us

You may at some point been faced with a situation where the behaviour of other or yourself seemed unfit for the situation at hand. As we all know there are certain unwritten rules and restrictions within society that are not punishable by law, but which hold consequences and effects in social relationships. Therefore these actions hold a very prominent position in our personal and professional lives

Our goal is not to correct social problems using religion or political means, our main focus is to discuss different life methods for dealing with people, our living environment both indoors and outdoors. Our motto is that “everyone holds the answer within themselves” and we don’t claim to have all the answers, we are merely here to discuss solutions to problems that may occur in day to day life

Our website tries to encourage everyone to share their experiences and their methods to help others who may be facing a situation which they have dealt with previously. We hope our work can help, even in the smallest ways, those who resort to it

Like 🙂
4

روز پاییزی من

هوا خیلی لطیف بود. از همون هواهایی که خیلی دوست دارم، ابری، نه خیلی سرد، با نسیمی ملایم و نم بارون. رطوبت از شب قبل که تا صبح باریده بود تو هوا بود هنوز. خیلی دلم می­خواست برم بیرون و درختای پاییزی رو ببینم و به صدای پرنده­ها گوش کنم.

بلند شدم چایی گذاشتم. مهدی بیدار شد. بهش گفتم نخواب بریم پارک، هوا خیلی خوبه. صبونه خوردیم و مهدی دوباره خوابید. تصمیممو گرفته بودم. لباس که می­پوشیدم، بلند گفتم نمیای؟ – کجا؟ – پارک. سرشو کرد زیر پتو و گفت نه بابا ولم کن تو رو خدا….

صورتمو کرم مالیدم و آرایش ملایمی کردم. یاد فرزانه افتادم. بهش زنگ زدم. گفت نمیتونه بیاد. پانچوی مغز پسته­ای که تازه خریده بودمو پوشیدم و راه افتادم. چه حس خوبی بود، قدم­زدن تو خیابون با درختای رنگارنگ و هوای به این مطبوعی. پانچو هم برخلاف ظاهرش گرم بود.

رسیدم به پارک. وای… چقدر درختا قشنگ بودن. سه تا سرباز با لبخند از کنارم رد شدن. پسر جوونی روی یه نیمکت نشسته بود. یه خانواده و دو تا خانوم راه می­رفتن. از راه وسط چمنا رفتم جلو. دنبال یه جای خلوت میگشتم که راحت به صدای پرنده­ها گوش کنم. چند تا دم جنبونک وسط چمنا بودن. وایسادم نگاشون کردم. درخت چنار بزرگی رو دیدم که تقریبا خشک شده بود، تو دلم بهش لبخند زدم و گفتم تو که آدم نیستی، نگران نباش، چند ماه دیگه دوباره سبز می­شی. به درختا نگاه می­کردم و حضور آدما رو فراموش کرده بودم یا می­خواستم فراموش کنم. دستکشامو درآورده بودم و می­کشیدم رو تنه و شاخ و برگ درختا. اصلا تو این دنیا نبودم. چه برگای لطیفی، چه خنکایی…. یهو چشمم افتاد به نیمکتی که چند متر اونطرف­تر پسری روش نشسته بود و با سرش اشاره می­کرد… انگار از وسط عرش افتادم رو زمین. حالم گرفته شد. حالم بهم خورد. پشتمو کردم بهش و خیلی عادی دور درختا چرخیدم و بعدم از جهت مقابل راه افتادم. پسره شروع کرده بود به سوت­زدن و صدا درآوردن. خیلی دلم گرفت. انگار داشت سگشو صدا می­زد.

سعی کردم به درختای دیگه نگاه کنم و فراموش کنم. دستمو به برگ درختا می­کشیدم. به یه چنار با تنۀ سفید و قطور رسیدم. سرمو گذاشتم رو تنه­اش. می­خواستم ببینم چیزی حس میکنم؟ دختر و پسری که از کنارم رد می­شدن، با تعجب بهم نگاه کردن. صورتمو برگردوندم و اونطرفشو گذاشتم رو تنه درخت. یه دختر پسر دیگه از اونطرف رد می­شدن. از خیرش گذشتم. راه افتادم طرف درختای زرد و قرمز سمت راست، بعد یه ردیف سرو دیدم و اونطرف سروا تو چمنا چن تا سنگ بزرگ که برای نشستن گذاشته بودن. وای…، مستقیم رفتم رو سنگ بزرگتره نشستم. اول چند تا نفس عمیق، پشتمو صاف کردم و چشمامو بستم.      خیلی دوست داشتم مدیتیشن کنم اما می­ترسیدم مردم فکر کنن دیوونه­ام یا دارم جلب توجه می­کنم. اصلا تمرکز نداشتم. چشمم افتاد به چند تا کلاغ که دور و برم بودن. یکیشون یه تیکه نون پیدا کرده بود و هی منقارشو می­زد بهش. چشامو بستم و سعی کردم به صداهای اطراف گوش بدم. یه کلاغ از چند تا درخت اونورتر قارقار کرد. کلاغ دیگه­ای از فاصلۀ نزدیک­تر جوابشو داد. صداش نازک­تر از قبلی بود ولی لحن آوازشون یکی بود. یکی دیگه هم از سمت چپ اعلام وجود کرد. یه بچه خندید. نسیم سمت راست صورتمو نوازش می­کرد. یه قطره بارون چکید رو دستم. چشامو باز کردم. چند تا قطرۀ پراکنده دیدم. کلاغه هنوز داشت به نون نوک می­زد.

اونطرف پارک سگ سیاهی می­دوید. ترسیدم و فکر کردم این چرا اینجا وله؟ بعد مجسم کردم که اگه اومد طرفم، فوری    می­شینم رو زمین. یه جایی خونده یا شنیده بودم که سگ به آدمی که بشینه نزدیک نمیشه، ولی طرف من نیومد. به آلاچیقی که نزدیکم بود نگاه کردم. دو نفر کف آلاچیق زیرانداز انداخته­ بودن و نشسته بودن. چن نفر از پشت ردیف سروا رد شدن. مرد جوونی با کاپشن و شلوار قهوه­ای داشت رد می­شد، همینطور که داشتم به کلاغه نگاه می­کردم، جوونه راهشو کج کرد و از بین سروا اومد طرف من. عینک داشت و موهاش ریخته بودن. فکر کردم وای، ازون آدمای بیکار! لبخند زد و گفت ببخشید می­تونم تایمتونو بگیرم؟ یه آن فکر کردم شاید می­خواد ساعت بپرسه. – بله؟ – می­تونم وقتتونو بگیرم؟ – نه متأسفانه! – ببخشید، و رفت. فکر کردم باز خوبه زبون نفهم نبود.

کلاغه داشت می­رفت. پای راستش می­لنگید. از دور صدای موسیقی ملایمی می­اومد. دفترچمو درآوردم، می­خواستم ازین فضای دنج و ساکت استفاده کنم و بنویسم. مردی با کاپشن سفید از جلوی سروا رد شد و روی یکی از نیمکتهای سمت چپ نشست. شروع کردم به نوشتن.عجب آرامشی . چه خوب شد که اومدم. واقعا احتیاج داشتم. چرا قبلا این کارو نکرده بودم؟ چقدر راحت می­نوشتم. صدای قدمهای کسی اومد و به نیمکت جلوی سروا که رسید، متوقف شد. به نیمکت نگاه کردم. فقط پاهای کسی که روش نشسته بود دیده می­شد. خانم میانسالی رو مجسم کردم که اونجا نشسته. حسابی گرم نوشتن بودم. یهو دیدم همون جوون قهوه­ای­پوش بالای سرم وایساده… – ببخشید، ولی من واقعا دوست دارم با شما آشنا بشم. امکانش هست؟ – نه متاسفانه. – مجردین یا متاهل؟

یه گردنبند کوچیک به گردنش آویزون کرده بود. نفهمیدم فروهر بود یا چیز دیگه. حوصلۀ راست گفتن نداشتم. می­دونستم اگه بگم مجردم مثل کنه می­چسبه بهم. از طرفی، هنوز عادت نکردم دروغ بگم. – تقریبا متاهل. مستقیم نگاهم کرد و گفت تقریبا متاهل؟ – بله. – واقعا؟ – بله. – باشه. معذرت می­خوام، و رفت. کلاغا حالا چند تا شده بودن و راه می­رفتن. به نیمکت رو­به­رو نگاه کردم که حالا هیچ­کس روش نبود.

از حضور ناگهانی جوون قهوه­ای­پوش یه کمی ترسیده بودم. سنگی که روش نشسته بودم سرد بود و داشتم یخ می­کردم. سرمو بلند کردم و به جلو نگاه کردم که دوباره تمرکز بگیرم. نگاهم به سمت چپ افتاد، جایی که مرد کاپشن سفید نشسته بود. داشت نگاهم می­کرد. دوباره سعی کردم بنویسم. کاپشن سفیده راه افتاد به سمت راست. حدس زدم می­خواد چیزی بگه. زیرچشمی حواسم بهش بود. تقریبا رو­به­روی من ایستاد و از همونجا داد زد: ببخشید، ساعت دارین؟ بدون اینکه سرمو بلند کنم، بلند گفتم نه. – نه؟ و چون جوابی نگرفت به راهش ادامه داد.

هوا سردتر شده بود، اما هنوز میل نوشتن وادارم می­کرد ادامه بدم. صدای آدمای اطرافم کم­تر شده بود. به جلو نگاه کردم. تقریبا کسی نبود. اون چند تا کلاغ رفته بودن دوروبر نیمکت رو­به­رویی. از سمت چپ صدایی شنیدم. یه کلاغ نشسته بود رو درخت نیمه خشک سمت چپ. بهش لبخند زدم و گفتم، ترسیدم!

به آلاچیق نگاه کردم و دیدم کاپشن سفیده اون تو وایستاده و نگاه می­کنه. فکر می­کردم رفته. خودمو مشغول نوشتن نشون دادم. دلم نمیومد برم. حیف درختا و کلاغا و دم جنبونکا نبود؟ ابرایی که حالا خاکستری شده بودن و نسیم… صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم. مرد کاپشن سفید داشت از راه پشت سرم رد می­شد و نگاه می­کرد. سریع برگشتم و یه کمی ترس برم داشت. یعنی چی؟ چرا نمی­ره دنبال زندگیش؟ بعد فکر کردم آخه وسط پارکی که این همه آدم توشه مثلا چه غلطی می­تونه بکنه؟ باز فکر کردم حوصله چرت و پرت شنیدنم ندارم. سردم بود. فکر کردم ولش کن بقیه­اشو تو خونه می­نویسم. بلند شدم دستکشامو پوشیدم و راه افتادم. لرزم گرفت. یقۀ پانچو رو کشیدم تا روی دماغم و سرمو فرو کردم تو پانچو. سرم پایین بود و دیگه جایی رو نگاه نمی­کردم. به سرعت از کنار حوض وسط پارک گذشتم. دوست داشتم بدوم ولی ندویدم. به در پارک که رسیدم، چشمم افتاد به یه درخت با برگای قرمز. آهی کشیدم و یادم افتاد که اومده بودم درختارو ببینم.

مژگان صادقی

20/9/88- جمعه- پارک لاله

Like 🙂
4

عزیز من! بیا متفاوت باشیم

همسفر!

در اين راه طولاني كه ما بي‌خبريم

و چون باد مي‌گذرد

بگذار خرده اختلاف‌هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي‌كنم! مخواه كه يكي شويم، مطلقا

مخواه كه هر چه تو دوست داري، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه كه هر دو يك آواز را بپسنديم

يك ساز را، يك كتاب را، يك طعم را، يك رنگ را

و يك شيوه نگاه كردن را

مخواه كه انتخابمان يكي باشد، سليقه‌مان يكي و روياهامان يكي.

هم‌سفر بودن و هم‌هدف بودن، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست.

و شبيه شدن دال بر كمال نيست، بلكه دليل توقف است

عزيز من!

دو نفر كه عاشق‌اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي رسانده است، واجب نيست كه هر دو صداي كبك، درخت نارون، حجاب برفي قله علم كوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند.

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت كه يا عاشق زائد است يا معشوق و يكي كافي است.

عشق، از خودخواهي‌ها و خودپرستي‌ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست .

من از عشق زميني حرف مي‌زنم كه ارزش آن در «حضور» است نه در محو و نابود شدن يكي در ديگري.

عزيز من!

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يكي نيست، بگذار يكي نباشد .

بگذار در عين وحدت مستقل باشيم.

بخواه كه در عين يكي بودن، يكي نباشيم..

بخواه كه همديگر را كامل كنيم نه ناپديد .

بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چيز كه مورد اختلاف ماست، بحث كنيم ،اما نخواهيم كه بحث، ما را به نقطه مطلقا واحدي برساند.

بحث، بايد ما را به ادراك متقابل برساند نه فناي متقابل .

اينجا سخن از رابطه عارف با خداي عارف در ميان نيست .

سخن از ذره ذره واقعيت‌ها و حقيقت‌هاي عيني و جاري زندگي است.

بيا بحث كنيم.

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم.

بيا كلنجار برويم .

اما سرانجام نخواهيم كه غلبه كنيم.

بيا حتي اختلاف‌هاي اساسي و اصولي زندگي‌مان را، در بسياري زمينه‌ها، تا آنجا كه حس مي‌كنيم دوگانگي، شور و حال و زندگي مي‌بخشد نه پژمردگي و افسردگي و مرگ، حفظ كنيم.

من و تو حق داريم در برابر هم قدعلم كنيم و حق داريم بسياري از نظرات و عقايد هم را نپذيريم.

بي‌آن‌كه قصد تحقير هم را داشته باشيم .

عزيز من! بيا متفاوت باشيم

از نادر ابراهیمی

Like 🙂
2

آیا آشغال را زیر قالی کنیم ؟

نامه محرمانه کارشناس آمریکائی (ویکتور تامست  )به خارج درز کرد .در اولین نگاه مطالب آن (بررسی شخصیت ما ایرانیان )درد ناک بنظر می آید ولی از آنجا که بسیاری از آن   تجربه ها برای مان آشنا و واقعیت تلخ است ،چه خوبست که آشغال ها را زیر قالی نکرده و گرد و بوی بد شان را تحمل وفعلا در اطاق کوچک خود مان جمع آوری شان کنیم .

روشن است که این گزارش ،پژوهشی علمی و جامعه شناسانه نیست چرا که رفتارافرادی معدود و(مهمتر از آن) منتسب به گروهی  ویژه (تجار یا  دولتمردان )را نمی توان بر تمام مردم تعمیم داد. نکته قابل تامل ، بی توجهی او در اصل امکان تغییر و هنجار شدن  رفتار انسان هاست ،برای نمونه می گوید : (  محدودیت های روانی در آنها نسبتا ثابت خواهد ماند ). باز خوبست که کلمه (نسبتا ) را بکار برده ،وگرنه نسبت دادن اینهمه افکار و رفتار غیر متمدنانه و ثابت دانستن آنها در یک نژاد کلی جای حرف دارد .

دربررسی او از شخصیت ما بدین نکات دست می یابیم:

1.  قانون گریزی: تمرکز بر منافع شخصی و قانون گریزی و خود قانون گذاری ! را تحت عنوان خودپرستی ایرانیان آورده است  با نگاهی به نحوه رانند گی مان نظرش را تائید می کنیم . خاطره ای  دارم از  روش تربیت فرزندان مان که همسرم بخاطر بیدار شدن چند باره در نیمه شبها و رسیدگی به کودکانمان در محل کار خسته بنظر آمده ودر پاسخ همکارش که گفته بود (مگر در خانه شما برای سرکشی به بچه  بین شما و کودک تان  قانون وجود ندارد ؟) خود را از تک و تا نینداخته و گفته بود : البته که ما هم قانون داریم ، فقط اشکا ل کار اینست که قانون را بچه ها می گذارند !

2.  بد بینی و داشتن سوء ظن به همه : هنرمندان ما بی جا نماد دائی جان ناپلئون را خلق نکردند . بچه حلال زاده هم که به دائی اش می برد !.

3.  مسئولیت گریزی: در بستر فرهنگی ، مذهبی (واقعی یا غیر آن ؟) که سرنوشت و جبر نقش آفرین است طبیعی است که فرد به نقش خود (مثبت یا منفی ) بها ندهد . در دوران کودکی ،هر وقت خطائی از ما سر می زد می گفتند ( تقصیر تو نیست . شیطونه گولت زده ) این شیطونه همیشه با ما بود تا وقتی که بزرگ شدیم و شیطان بزرگ (آمریکا ) نامیده شده و مسئول تمام ناکامی های جامعه ما گردید. در روابط فردی مان هم که فرافکنی پدیده ای رایج است .

گفته اند آینه اگر عیب تو را بنمود ،خود شکن آینه شکستن خطاست . قصد شکستن آینه نیست ولی برای مزاح می گویم ، یک ویکتور هوگو داریم که به آدمها بویژه ضعف های آنان  نگرشی انسان گرایانه دارد   و جوهر آدمی آنان  را می بیند و یک ویکتور داریم که در سراسر گزارش یک حسن این انسانها را ندیده و هر عیب را چند بار تکرار کرده است ،واقعا که ویکتور هم ویکتورهای قدیم !!

خداوند ایران زمین (وروس و چین !)نگهدار شما باد

مینا

Like 🙂
2

محرمانه

این متن غیبت اجنبی ها درباره خلقیات ایرانیان است که به تازگی( در 7 آذر 1389 ) درز کرده. درست است که این اسناد فاقد اعتبار خوانده شده اند ولی آیا فاقد صحت نیز هستند؟ امیدواریم که خلاف باشند. به هر حال دانستن آن ها برای ما بد نیست. چرا که:

از صحبت دوستی برنجم

کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند

خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک

تا عیب مرا به من نماید

منبع:

http://cablegate.wikileaks.org/cable/1979/08/79TEHRAN8980.html

بخش محرمانه 01 از 02 تهران 08980

E.O. 12065 : GDS 8/12/85 ، ویکتور تامست
برچسب ها : جمهوری اسلامی
موضوع : مذاکرات

1- متن کامل.

2-مقدمه: مذاکرات اخیر که سفارت در آن ها درگیر شده است ، اعم از امنیت ترکیبی تا صدور ویزا و مورد شری GTE ، چند ویژگی خاص از انجام کسب و کار در محیط ایرانی را روشن می کند.

برخی از موارد مشکلات ما بازتاب اثرات انقلاب ایران است. اما ما معتقدیم کیفیت فرهنگی و روانی اساس ماهیت این مشکلات هستند که نسبتا ثابت باقی خواهند ماند.

بنابراین ،ما پیشنهاد می کنیم که آنالیز زیر مورد استفاده پرسنل دولت آمریکا و نمایندگان بخش خصوصی که ملزم به انجام معامله با این کشور هستند, قرار گیرد

پایان مقدمه.

3. شاید جنبه غالب روانی ایرانی خودپرستی باشد. از علل تاریخ طولانی بی ثباتی و نا امنی در ایران خودپرستی است. نتیجه کاربردی آن درگیری کامل ایرانی با خود است که محل کمی برای درک نقطه نظر غیر از خود باقی می گذارد.

برای مثال ،به دور از فهم ایرانی است که وقتی او می خواهد در کالیفرنیا زندگی کند قانون مهاجرت ایالات متحده ممکن است ویزای توریستی او را رد کند.

4. روی دیگر این سکه خاص روانی ،که ریشه در همان خود پرستی تاریخی ایرانی دارد، نا آرامی فراگیر در مورد ماهیت جهانی است که در آن زندگی می کنیم. تجربه ایرانی این بوده است که هیچ چیز دائمی نیست و معمولا فرض بر این است که نیروهای متخاصم در اطراف فراوانند. در چنین محیطی هر فردی باید دائما برای محافظت از خود در برابر نیروهای هلاک کننده شیطانی هشیار باشد.

واضح است که او استفاده از هر وسیله موجود برای بهره برداری از فرصت ها را توجیه می کند. زمینه رایج این رویکرد در میان ایرانیان در فرهنگ تفکر “بازار” بسیار است. ذهنیتی که اغلب منافع دراز مدت را بنفع حصول مزایای فوری نادیده می گیرد و در دیگر نرم ها غیر اخلاقی تلقی می شود.

یک مثال استفاده ازتاکتیک های اذیت و آزار PGOI در مذاکرات آن با GTE است.

5. همراه با این محدودیت ها روانی, عدم درک عمومی علیت است. اسلام ، با تاکیدش بر قدرت مطلق خدا ، علت عمده ای برای این پدیده است. با کمال تعجب ، حتی ایرانیانی که در آموزش های غربی و شاید با تجربه ای طولانی در خارج از ایران را دارند, اغلب در رابطه بین حوادث مشکل دارند.

شاهد یک یزدی بودم که بر این ایده پافشاری می کرد که رفتار ایرانیان به نحوی مرتبط با خط مشی های آمریکا راجع به ایران است. همین کیفیت نیز به توضیح مسئولیت گریزی ایرانی کمک می کند. امداد غیبی همیشه در کار است.

6. میل ایرانی برای این که می گوید دستی در کار است, موضوع را بیشتر پیچیده می کند.
باز هم،  شاهد یزدی تعجب می کند وقتی که به او اطلاع می دهند نیروهای امنیتی سفارت در محل باقی خواهند ماند. او می گوید: “اما کمیته مرکزی گفت: آنان تا دوشنبه  خواهند رفت؟ ”

گزارش های رسمی وزارت امور خارجه ایران می گوید “پرونده شری 90 درصد حل است ” اما وقتی یک افسر کنسولی بررسی می کند می یابد که هیچ چیزتغییر نکرده است.

هیچ درکی وجود ندارد که دستور العمل باید پیگیری می شود ، که تعهدات باید با عمل و نتیجه همراه باشد.

6. نهایتا، درک ایرانی از مفاهیم ارتباط و تعهد است. هر کس به سجده دیگری می پردازد و آخری معمولا خراب است. ایرانیان به پارتی بازی برای انجام کارها متوسل می شوند. مساعدت پارسال یا حتی هفته گذشته را فراموش کن, امروز چه کاری می توانی برایم  بکنی؟

7.  درس های متعدد برای کسانی که می خواهند با ایرانی ها معامله کنند وجود دارد:

— — اول ، یک نفر هرگز نباید فرض کند که طرف خود را می شناسد ، چه رسد که آن را اذعان کند. دل مشغولی ایرانی با خود مانع از این می شود. مذاکره کننده باید روی شناسایی ایرانی روبرویش کار کند.

— — دوم ،یک نفر نباید انتظارداشته باشد که یک ایرانی به درک مزایای یک رابطه دراز مدت بر اساس اعتماد است برسد. او فرض خواهد کرد  که روبروی اش اساسا دشمن است و در برخورد با او برای به حداکثر رساندن سود خود که فورا قابل حصول باشد تلاش خواهد کرد.

او آماده خواهد شد برای رفتن به راه های طولانی برای رسیدن به این هدف ، از جمله خطر از دست دادن و بیگانه سازی هر کس که با او برخورد کند.
— — سوم ، تحکیم رابطه از تمام جوانب باید درد ناک, با زور و اجبار
بارها و بارها توسعه یافته باشد.  پیوندها توسط  طرف مذاکره کنندگان ایرانی به آسانی درک و پذیرفته نخواهند شد.

— — چهارم ،  یک نفر در مرحله مذاکرات باید بر عملکرد در هر مرحله پافشاری کند. صورت جلسات تقریبا هیچ چیز به حساب نمی آید.

— — پنجم ، سعی در ایجاد حسن نیت به خاطر حسن نیت, اتلاف انرژی است. هدف مهم در تمام مراحل باید متقاعد کردن بر ایرانی باشد. باید کمک کرد تا بداند که در هر دو طرف بده بستان است.

— — در آخر ، هر کسی باید هر لحظه برای شکست در مذاکره آماده باشد تا در وسط کار غافل گیر نشود.

. با توجه به محدودیت های فرهنگی و روانی مذاکره کننده  ایرانی، او ممکن است هر لحظه سر به مقاومت در برابر روند منطقیت (از نقطه نظر غربی) مذاکره بگذارد.

LAINGEN

محرمانه

Like 🙂
4

درد عادی شدن خشو نت

خبر کوتاه است و تکان دهنده: در میدان کاج تهران جوانی که (حق داشت ) سالیان دراز زندگی کند، برای زنده ماندن بیش از بیست دقیقه در خواست کمک کرد و در جلو چشمان (بی تفاوت ) ما و پلیس ذره ذره جان داد .

آدمکش با چاقوئی در دست در این فاصله اورا دزد ناموس می نامید وشایسته مرگش می شمرد .

1.      چرا در این باره گفتگو کنیم ؟

  • آیا در بستر جنبش سبز که بر عدم خشونت استوار است ،حساسیت تک تک ما در برابر رخدادهایی این گونه ضروریست ؟
  • آیا آسیب شناسی آن تنها به عهده کارآزموده ها و مسئولین است و وجدان جمعی جامعه را کاری با آن نیست ؟
  • آیا با گذشت هفته هایی، ماجراکهنه شده وباید آن را کنارگذاشت وبه روزمرگی پرداخت ؟
  • آیا با بیان رویدادهای همانند  و وجود خشونت در سایر سرزمینها می توان فاجعه را( همگانی ) کرد و زهر آنرا گرفت ؟
  • آیا د ملمان را باید بشکافیم ،چرکش را بیرون بریزیم ، ضدعفونی و ترمیمش کنیم ؟
  • آیا پانسمان سطح د مل کافیست و لزومی به سیاه نمائی و آبروریزی نیست ؟
  • آیا رفتار ما ،اهالی سرزمین گل و بلبل با تمدن چند هزار ساله را می توان زیر سئوال برد ؟
  • آیا پس از محکوم کردن نقش انکار ناپذیر حاکمیت ،می توان به نقش ما و بستر فرهنگی  شکل گیری شخصیت مان هم پرداخت ؟

2.      چرا ما دچار رخوت شده و فقط تماشاچی بودیم ؟

  • آیا نمی توانستیم با حد اقل مایه گذاشتن از خود ( برای نمونه فریاد دسته جمعی  و تشویق پلیس  به عمل ، هشدار  و یا تهدید آدمکش با فریاد  ) و یا هر ابتکار دیگر شریک جرم  نشویم ؟
  • آیا آیا خشونت و جنایت برای ما عادی شده است ؟
  • آیا با طرح سئوال بعدی نقش انکارناپذ یر حاکمیت   کمرنگ خواهد شد و برچسب هواداری از آنرا خواهیم خورد ؟
  • آیا فقط حاکمیت است که با ابزارهای (قوانین مذهبی ،قوه قهریه ،رسانه ها ،آموزش و پرورش ، جنگ و… )خود خشونت و جنایت را امری طبیعی و روزمره کرده است ؟
  • آیا بیشتر ما که خود را جدا از حاکمیت می دانیم ،به باز تولید خشونت نمی پردازیم ؟ و کما بیش خشن نیستیم ؟
  • آیا در زمانه ای که برای نمونه در کانادا چالش جوان سرطان زده برای پیشبرد اهداف خیریه را ستایش و او را قهرمان ملی می دانند ،بسیاری از ما هنوز (با خرید بلیط ورودی !)بر سر گور نادرشاه  (با اینکه از کشتارهایش در هجوم به سایر سرزمینها و کور کردن افراد خانواده اش اطلاع داریم ) نمی رویم ؟
  • آیا بیشتر ما از خشونت ( برای نمونه کتک زدن کودکان در مدارس یا توسط اولیا ،تنبیه دختران درباره مسائل ناموسی) مفهوم بزهکاری را در ذهن داریم ؟
  • آیا به محض تصادف دو ماشین دهها نفر از ما با نوعی انبساط خاطر به تماشا  و قضاوت نمی پردازیم ؟
  • آیا وقتی دزدی را گرفتیم، قبل از تحویلش به کلانتری کتک (مفصلی ) نمی زنیم ؟
  • آیا آیا درصدی از ما به دولت نظامی رای نداده ایم ؟ ویا  دست کم نسبت  به قدرت گرفتنش بی تفاوت نبوده ایم ؟
  • آیا همه ما برای کودکان مان محدودیتی برای لذت بردن از گیم ها ، ورزشها ،  فیلمهای خشن، تماشای سر بریدن حیوانات در جشن و شادیمان ! قائل می شویم ؟

3.      چرا با وجود این همه رهنمودهای اخلاقی انسان دوستانه در دین و ادبیات و..در میدان کاج از انسانیت دور افتادیم ؟

  • آیا عرضه آنها که با روشهای  امر و نهی ( برای نمونه مشق شب اجباری )و استفاده از تنبیه ، منجر به پذیرش سطحی اشان در ما شده ؟
  • آیا مشاهده دوگانگی در گفتار و رفتار پند و اندرز دهندگان ،آن ارزشها  را برایمان  در حد شعار نگاه داشته  ؟
  • آیا هم پای مدارا و مروت ، در میان آموخته ها خشونت را هم نیافته ایم ؟(برای نمونه شاعر بجای بستن چشم ویا کنترل آن ،می خواهد خنجری  با نیش فولادی را در چشم خود کند !

زدست دیده ودل هردو فریاد  که هرچه دیده بیند دل کند یاد

بسازم خنجری نیشش زفولاد  زنم بر دیده تا دل گردد آزاد

ویا اشعار منوچهری در باره دختران رز و.. )

  • آیا ضرب المثل های ازین دست کم داریم ؟(گربه را دم حجله بکش . چوب معلم گله هر کی نخوره خله  .کلوخ انداز را پاداش سنگ است و…. )

4.      چرا (جان انسان ها ) بی ارزش شده است ؟

  • آیا(حق زندگی ) و (امنیت جانی )که از اولین ها در حقوق بشر است ،نه تنها  در حاکمیت بلکه  حتی در ذهن بیشتر ما هنوز نهادینه نشده است ؟
  • آیا می تواند ازعواقب وجود جان باختن هایی که گریز ناپذیرهم نیستند (برای نمونه آمار بالای کشته شدگان در تصادفات جاده ها ، تظاهرات  ، اعدامها و.. )باشد ؟
  • آیا برداشت های (درست یا غیر آن ؟) از مذهب و عرفان که آخرت گرایی است ،نقش (زندگی ) را کم رنگ می کند ؟
  • آیا  در کنار جنبش سبز،هنوز می توان رگه هائی از نگرش اعتبار ایثار و فدا شدن از نسل آرمان گرای قبلی را دید ؟
  • آیا عرف ما که مرگ را گاه تا حد زندگی بالا میآورد  نقش دارد ؟(نگاه کنیم که در مقابل یک جشن تولد _آنهم نه برای همه _ چند ین مراسم ختم شب هفت چهلم سالمرگ دریک  سال بعد و سالیان بعد داریم )

5.      چرا حضور پلیس در آنجا به انفعال ما کمک کرد ؟

  • آیا توقع زیادی است که وقتی بعنوان شهروند شناخته نمی شویم و از حقوق آن محرومیم ، مسئولیت های آن را بدوش بکشیم و برای نمونه دراین جا به وظیفه خود عمل کرده و برای حق زندگی و امنیت جانی شهروند دیگر قدم برداریم ؟

6.      چرا ما که درهمین میدان حماسه سبزآفریدیم ، این بارسکوت مرگباررابرگزیدیم؟

  • آیا اگر یک معترض سیاسی را بیش از بیست دقیقه در حال جان دادن می دیدم،حداقل فریاد الله اکبری نمی کشیدیم ؟
  • آیا شدت و ادامه چیرگی ستمگری حاکمیت مانع آن شده که ستم و بیداد را در سایر اشکال آن هم ببینیم و با آن مبارزه کنیم ؟
  • آیا سکوت  اکثر ما در برابر  زن یا کودک آزاریهایی که بیشتر ما در خانواده و آشنایان ،شاهد آن هستیم می تواند تا حدی بدلیل  اجتماعی نبودن بزهکاری و یا سر ندادن آن از طرف حاکمیت باشد ؟

7.      چرا آدمکش با هوار (ناموس مو دزدیده ) ما را می خکوب کرد ؟

  • آیا در فرهنگ ما از پای در آوردن (دزد ناموس ؟!)_اگر نگوئیم طبیعی است _کراهت جنایت با انگیزه غیر  ناموسی را ندارد ؟
  • آیا می توان پا را فراتر نهاد و رخوت ما و حتی گوش کردن به داستان ناموس دزدی آدمکش  را بگونه ای هم دردی با او دانست ؟

و کلام آخر: درد آزار دهنده است ،اما پایدار نیست  چرا که همه گیر نشده است  و درمان هم دارد که آن را می توان نزد ما یافت.

چنین باد

Like 🙂
10