لالایی برای بزه کاران کوچک

دست منو گرفت و اصرار کرد جلوی یک کلاس کاراته بایستیم و تماشا کنیم. صبر کرد تا یکی از بچه ها بیرون آمد. بعد ادای کاراته بازها رو در آورد و گفت «نشون بده ببینم چی یاد گرفتی، بدبختِ خرفت!» وقتی بالاخره به پارک رسیدیم، من رفتم سراغ اسباب بازی ها. تئو هم جلوی آبخوری ایستاد تا اجازه نده هیچ بچه ای آب بنوشه. «هی، میمون قناس! برو کنار بذار باد بیاد. حق نداری به آبخوری نزدیک بشی. برو به مامان جونت بگو برات… کوکاکولا بخره. برو دیگه اُزگَل. تابحال کوکاکولا خوردی؟ آب می خواهی چیکار؟ قول میدم از تشنگی نمیری. برو گمشو. انگار وسط بیابونای سیبری گرفتار شده. نمی بینی هوا سرد شده؟ اکتبره خره، اکتبر، حالیت هست؟ برو گمشو ده دقیقه دیگه بیا. شاید اجازه دادم آب بنوشی.» بعد با هم به تونل بتنی که برای بازی درست شده بود خزیدیم و جا خوش کردیم. هربچه ای که به داخل تونل سرک می کشید به زور فریاد و ناسزای تئو فرار می کرد. صدای تئو تو تونل می پیچید. انگار کسی از سوراخ ظرفشویی آشپرخونه با تو حرف بزنه. حالا که همه بچه ها رو فراری داده بودیم، راحت نشستیم. جای دنج و گرمی بود. هوا شروع به تاریک شدن کرد و ما پهلوی هم به دیواره منحنی تونل لَم دادیم. بعد شروع به لگد زدن به کفش های همدیگه کردیم. تئو گفت «دیروز تولدم بود.» «چندسالت شد؟» «سیزده. تو چی؟» «هنوز دوازده.» «آه، همینه که اینقدر خرفتی. خیلی دلم برات می سوزه بی بی! از دوازده ساله ها متنفرم. آخه دوازده ساله ها هم آدمند؟» من با دلخوری شانه هام رو بالا انداختم. «شوخی کردم بی بی. دلخور نشو. چقدر تو حساسی، زن!» «هدیه چی گرفتی؟» «یه صد دلاری خوشگل از مادربزرگم گرفتم و چهار تا فاحشه سکسی پیدا کردم و تمام روز با اونا مشغول بودم. نمیدونی، یهو سر من دعواشون شد. مجبور شدم تمام ماجرای سکس رو متوقف کنم تا آروم بگیرند.» وقتی پسرها این قصه های دروغ رو برام تعریف می کردند، خیلی خوشم میومد. از برنامه معما های نانسی درو هم بهتر بود. انگار از روی کتاب دروغ های شاخدار ریپلای می خواندند. قصه هاشون مهوع ولی در عین حال حیرت انگیز بود. برای اینکه تشویقش کنم تا ادامه بده گفتم «فکر می کردم هنوز سکس نداشتی.» «من؟ بچه شدی؟ با هزارنفر خوابیدم.» «اولین کسی که باهاش خوابیدی کی بود؟» «یه دختر شونزده ساله که تو ساختمون ما زندگی می کرد. یه بار منو به آپارتمانش دعوت کرد. به اتاق خوابش برد و لخت شد. بعد تنشو با مارگارین چرب کرد. تمام مدت من سعی می کردم برم روش اما سُر می خوردم. بالاخره هم سُر خوردم و سرم به رادیاتور خورد و بیهوش شدم.» نزدیک هم نشسته بودیم و او قصه هایش را می گفت. آنقدر که اگر سرم را جلو می بردم به صورتش می خورد. فکر کردم آیا لمس و تماس صورتم با صورت او چه احساسی خواهد داشت. ناگهان صدای زنی را شنیدم که تئو را صدا می زد. چیزترسناکی تو صداش بود که موهای تنم رو سیخ کرد. تئو و من با عجله از تونل بتنی بیرون خزیدیم. مادرش بود که پالتو گشادی پوشیده و توی زمین بازی دنبال تئو می گشت. موهاش ژولیده و پریشان بود. یک بشقاب اسپاگتی هم دستش بود. تئو داد زد « مامی جون، اینجام.» وقتی به طرف تئو چرخید، صورتش به حیوانات وحشی می مانست. با صدای جیغ بلندی که همه سگ های محله را فراری داد گفت «کدوم جهنمی هستی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. شام پختم و رو میز گذاشتم. کدوم گوری رفتی لعنتی خرفت؟ چشم ندارم ریخت نحستو ببینم. حیف شام که برای تو نکبت آماده کردم.» و بشقاب اسپاگتی رو توی آشغالدونی خالی کرد. یک دسته از مو های تئو رو گرفت و به طرف خودش کشید. قوی و هراسناک بود. وقتی مشت هایش را به سر و صورت تئو می کوبید، او هیچ مقاومتی نکرد. اجازه داد خوب کتکش بزند. و مادرش تا زور داشت او را زد. همه بچه ها با وحشت نگاه می کردند. غمگین و افسرده شد بودیم. حتی گنجشک ها هم از روی درخت ها پرکشیدند و رفتند. تئو به طرف ساختمانشان دوید و مادرش درحالیکه تهدید و ناسزا نثارش می کرد دنبالش راه افتاد. «حرومزاده تنبل و بی مصرف. بگذار خونه برسیم! چنان حقت رو کف دستت بذارم که شناخته نشی. سیاه و کبودت می کنم!» در این باره با بابام صحبت کردم. سری تکان داد و گفت هرگز این واقعه رو به روی تئو نیارم. «برای اون بدبخت هایی که باید با بیمار روانی بنام مادر زندگی کنند متاسفم. خدا رو شکر کن که من از اونا نیستم. تو این زباله دونی من برگ برنده تو هستم. اینو یادت نره.» من شونه هامو بالا انداختم. معنی حرفاشو نمی فهمیدم. **** همانطور که از جلوی ساختمان خونه تئو رد می شدم، مادرش رو دیدم که با همان پالتو گشاد جلوی در ایستاده بود. از آن روز پارک دیگه او را ندیده بودم. فکر نمی کردم منو بشناسه، با اون حالی که اون روز داشت. اما دیدم برام دست تکون میده و ازم میخواد برم پیشش. ایستادم و از آن سمت خیابان نگاهش کردم. دوباره برام دست تکان داد و مدام می گفت «سلام! سلام!» و دوباره به من اشاره کرد تا نزدیکش برم. معمولا به چنین آدم هایی اعتنا نمی کردم ولی این مادر تئو بود. بنابراین از عرض خیابان گذشتم و به او نزدیک شدم. حالم خوب نبود و آماده بودم به من هم مثل تئو یک دست کتک مفصل بزنه. شاید یکی دومشت جانانه حالم رو بهتر می کرد. پُک عمیقی به سیگارش زد و دود آن را از سوراخ های بینی بیرون داد وبا لبخند شیرینی گفت «سلام عزیزم! از دوستای تئوی من هستی، اینطور نیست؟ اون روز دیدم باهم تو کوچه بازی می کردید. از پنجره نیگاتون می کردم. خیلی بانمک با هم بازی می کردید. میتونستم ساعت ها وایستم و بازی شما رو ببینم.» میدونستم از کدام روز حرف می زنه. آن روز من و تئو یک قاب عکس شیشه ای رو شکستیم و خورده شیشه ها رو تو کوچه پهن کردیم و منتظر شدیم تا ماشین ها از روش رد شوند و پنچر شوند. «امیدوارم یه روز عروسی کنی. من وقتی سه سالم بود عاشق شدم. جدی میگم! عاشق پسر عموم جویی دِلوریو. از آهنگ اسمش خوشم میومد.» او از جمله بدترین و خطرناک ترین والدینی بود که دیده بودم. از آن نوع که می توانند هروقت بخواهند پوست تو را با شقاوت بکنند، و تو جرات نفس کشیدن نداشته باشی،  ولی آنقدر شیرین و خوش گفتارند که عاشقشان می شوی. بعد با لحن خیلی شیرین و و دوست داشتنی گفت «میدونی، تئو آسم داره. از وقتی یادم هست مشکل تنفسی داشته. نمی خوام با دود سیگار اذیتش کنم. برای همین هم باید بیام بیرون. ولی بالا و پایین رفتن از پله هم خیلی برام سخته. درد زانو بیچاره ام کرده. شاید بهتر باشه پاهام رو از زانو قطع کنند! اصلاً از بیخ ببرند! بعد تو میتونی بیای و به کمک تئو منو با صندلی چرخ دار گردش ببری. چقدر دلم صندلی سواری می خواد! خیلی کیف میده! آه خدایا، دیونه شدم! اینو مطمئنم!» بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت. لابد تو فکر کیفی بود که قراره با صندلی سواری بکنه. سکوت او را دلیل مرخص شدنم دانستم و خواستم راه بیفتم که مامان تئو سیگارش رو تو باغچه پرت کرد و آغوش گشود و گفت «دلم میخواد بغلت کنم. هرچه همدیگه رو بغل کنیم کمه. اینو میدونستی؟ بنظرم میاد تو خیلی کسر بغل داری بچه! برای همینم من از اون بغل های مخصوصم برات استفاده می کنم. بغل مامان خرسه!» یک قدم جلو گذاشتم تا بغل مخصوص رو دریافت کنم و بزنم به چاک. مامان تئو لپم رو وشگون گرفت و موهام رو نوازش کرد. بعد سرم رو بین دودستش گرفت. بعد هم همه هیکلم رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد. منتظر شدم تا ولم کنه، اما او همانطور محکم فشارم می داد. اول فکر کردم از بی هوایی می میرم، ولی بعد احساس کردم مامان تئو بوی کاکائو میده. خیلی از بوش خوشم آمد. منو یاد کارت پستال ها با عکس نخل انداخت. یاد مری افتادم و لباس خونه اش؛ که چقدر من و فلیکس دوست داشتیم روی زانوش بشینیم. اگرچه هم قد مری بودیم. بعد با خودم گفتم حالشو ببر بچه، و چشمامو بستم. مامان تئو بازوهای گوشتالو و کلفتی داشت. از اون بازو ها که برای بغل گرفتن سربازا و ناوی ها و دزدا بکار می آیند. از اون بازو ها که می تونند مردایی رو بغل کنند که قراره برای ده سال به سفر یا دریا و یا زندان بروند. بازوهای زنی که باید صدها کیک شکلاتی خوشمزه و شیرینی های فرانسوی خورده باشه تا اینجور نرم و راحت بشوند. من هم دستامو دور کمر مامان تئو حلقه کردم و فشارش دادم. دلم می خواست از سر تا پا در آغوش او فرو برم و گُم بشم. برای مدت طولانی در همان حال موندیم. وقتی به خونه برگشتم، از اینکه اجازه داده بودم بغلم کنه احساس گناه کردم. احساس می کردم کار بدی کردم و کثیفم، انگار بهم تجاوز شده. عاشق همچو مادر هولناکی شدن، شرمناک ترین کاری بود که ممکن بود یه آدم تو این دنیا بکنه. از این بدتر نمیشد. رفتم حمام حسابی سر و تنم رو شستم. معمولا می پریدم تو حمام، برقی خودم را آب و صابونی می زدم، سرم را شسته یا نشسته بیرون می آمدم. آن روز آنقدر بدنم رو لیف کشیدم تا سرخ شد. باید تمام بوی کاکائو رو از تنم می شستم. حتی لای پایم را چند بار لیف کشیدم. با وجود این احساس تمیزی نمی کردم. انگار در وانی پُر اشک خودم را شسته بودم. قطعات مجزا از کتاب لالایی برای بزه کاران کوچک نوشته هِدِر اونیل ترجمه فلور طالبی
Like 🙂
6

اخـلاق در دوران جـدیـد

ما در روزگاری به‌سر می‌بریم که احتیاج بشر به اخلاقی زیستن، به‌عللی که خواهم گفت، به‌مراتب بیش از روزگاران قبل است. در همه‌ی طول تاریخ، بشر نیازمند به اخلاقی زیستن بوده است. هیچگاه نهاد اخلاق و اخلاقی زیستن برای بشر امری زائد و یا تجمّلی نبوده است ولی در روزگار جدید، یعنی روزگار بعد از جنگ جهانی دوم، احتیاج بشر به اخلاقی‌زیستن به‌مراتب بیشتر از گذشته شده است. یعنی امروز ما فقط نیاز عمومی همه‌ی طول تاریخ را به اخلاق نداریم، بلکه به‌جهاتی که خواهم گفت نیاز ما مبرِم‌تر و موکدتر شده است.
اما از سوی دیگری اخلاقی زیستن که امروزه بدان احتیاج بیشتری داریم، نسبت به همه‌ی روزگاران قبل دشوارتر شده است؛ خوب بودن دشوار شده است، دشوارتر از روزگاران گذشته.
حال که در روزگاری به‌سر می‌بریم که حاجت ما به اخلاقی زیستن بسیار مبرِم‌تر و موکدتر شده و از سوی دیگری اخلاقی زیستن به‌مراتب از روزگاران سابق دشوارتر و پرسنگلاخ‌تر شده است، هم رجوع به اخلاق و هم ژرف‌کاوی در اخلاق هر دو باید در این روزگار به‌مراتب بیشتر مورد تأکید متفکران و مصلحان و دلسوزان وضع بشری باشد.
متن کامل در سایت معنویت و عقلانیت
Like 🙂
6

محک

محک: به کودکان سرطانی بدون صرف هیچ هزینه ای کمک کنید

با سلام به تمام دوستانی عزیزی که این مطلب را می‌خوانند و برای این کار خیر وقت صرف می‌کنند.

خیلی از کودکان وقتی که به دنیا میان حتی طعم یه لحظه سالم بودن رو نمی‌کشن و لحظه‌ای آرامش در کنار خانواده رو ندارن چقدر درد آور فرزند، خواهر، برادر یا نوه خانواده‌ای به بیماری مبتلا شوند که آرامش و حس خوشحالی رو از آن خانواده بگیرد و آن خانواده از پس هزینه‌های درمان این بیماری بر نیایند. همیشه برای انجام کار خیر احتیاج نیست ما از نظر مالی به این جور کودکان کمک کنیم و خیلی راه‌های دیگری وجود دارد که از نظر مالی خیلی مهم‌تر هستند و اون حمایت منو شما و همه افرادی هستند که از بیماری این جور کودکان خبر داریم.

حال شما را با موسسه خیریه‌ای آشنا می‌کنیم که بهترین مکان را برای کودکان سرطانی را به وجود آورده است:

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان “محک” به عنوان يک سازمان غيردولتي، غيرانتفاعي و غيرسياسي در سال 1370 با شماره 6567 به ثبت رسيد و از همان زمان فعاليت رسمي خود را جهت تسکين آلام کودکان مبتلا به سرطان و خانواده‌هاي آنان آغاز نمود.

از همان ابتداي تاسيس، به پشتوانه حضور خالصانه موسسين متخصص و پاک نيت، موسسه “محک” توانست ظرف کمتر از يک دهه با بهره گيري از اعتماد و حمايت‌هاي آحاد مردم و سخت کوشي اعضاء داوطلب و اعمال روش‌هاي علمي و تخصصي در مراقبت‌هاي ويژه از بيماران و خانواده‌هاي آنان در کنار پيشرفت‌هاي علم پزشکي آمار مرگ و مير را از 75 درصد در دهه 60، به 25درصد در دهه80 برساند.

موضوع فعاليت مؤسسه محک، انجام امور خيريه در زمينه‌هاي پزشکي، پژوهشي، پيشگيري، درماني، خدماتي، بهداشتي، بيمارستاني، رفاهي و صرفا در جهت حمايت از کودکان مبتلا به سرطان مي‌باشد.

محک تبلوري از ايفاي نقش مشارکت مردمي در جامعه است که در بخش اول اساسي‌ترين شعار محک يعني ”ما را ياري دهيد و از ما ياري بخواهيد” بر آن تصريح شده است.

موسسه خيريه حمايت از کودکان مبتلا به سرطان “محک” توانسته است در طول 16 سال فعاليت خود بالغ بر 11000 کودک مبتلا به سرطان را تحت حمايت قرار داده و امکان ساخت بيمارستان فوق تخصصي سرطان کودکان “محک” را فراهم آورد.

خوب کسانی که از نظر مالی می‌توانند به این کودکان کمک کنند از لینک زیر وارد سایت بشن:

www.mahak-charity.Org

Like 🙂
1

سه سوال و یک جواب

سال‌های سال تجربه‌ی یکسانی داشتم، دوست داشتم تغییری را تجربه کنم: رفتاری را دیگر انجام ندهم، رفتاری را به برنامه‌ی زندگی‌ام بیفزایم، احساسی را تجربه نکنم و یا به نوعی دیگر به دیگران بازخورد بدهم. و در همه‌ی موارد نمی‌شد!

هربار صحبت از شنبه بود، اول ماه، سالگرد تولدم و یا اول سال و پس از هر شروع، مدتی تمرین و بعد دوباره بازگشت به روال عادی زندگی.

اگر صحبت از تجربه‌ای برای یادگیری در گروه بود همواره در یکی از دو سر قطب بودم، یا می‌گفتم این را که من می‌دانم یا فرصت تجربه کردن دارم پس بهتر است فرصت را به دیگران بدهم؛ و یا با خودم می‌گفتم الان وقت مناسبی نیست، یا اینجا درست نیست و بگذار کسی دیگر شروع کند و من یک وقت دیگر.

اگر صحبت از تجربه‌ای برای یادگیری در گروه بود همواره در یکی از دو سر قطب بودم، یا می‌گفتم این را که من می‌دانم و نیازی به تجربه کردن ندارم و یا با خود می گفتم فرصت های دیگری برای تجربه کردن دارم؛ الان وقت مناسبی نیست، اینجا درست نیست و بگذار کسی دیگر شروع کند و من وقت دیگر…

سال‌ها گذشت و تجارب جدیدی از نظر موضوع یا مکان شکل می‌گرفت و تنها پای ثابت تجربه عملکرد من بود که نتیجه‌اش انفعال بود و هیچ تغییری کردن.

تا زمان گذشت و تجربه‌ای دیگر دست داد و در آنجا نه من بیش از سایرین می‌دانستم و نه امکانی بیش از سایرین داشتم. آن تجربه عضویت در گروه‌های تئاتر درمانی بود و موقعیت اعلام آمادگی برای قهرمان شدن، و طرح موضوعات در گروه و قدمی برای ارتباطی عمیق‌تر با خود در جهت خودشناسی و یا درمان دردی

و باز سکون من؛ و غریب اینکه این سکون مختص من نبود بلکه ظاهرا این هم از دردهای مشترک انسانی است که ممکن است هر فردی از هر فرهنگی به آن دچار شود.

درمانگر گروه سه سوال از افراد می‌پرسید:

1-    اگر امروز نه، کی؟ و این همان داستانی است که بارها ارجاع دادم به فردا، شنبه، اول ماه، سالروز تولد و اول سال نو و باز همچنان منتظر روزی دیگر بودم.

2-    اگر اینجا نه، کجا؟ و باز این همان داستانی است که مکانی دیگر را مناسب می دانستم، شروع حرکتی از مکانی خاص و یا سفری و ناکجاآبادی که هرگز به آن نرسیدم.

3-    اگر تو نه، کی؟ و این دیگر درد هر روز من بود و هنوز هم کمی هست، منتظرم که دیگری کاری کند و یا آنچه را من حرفش را می‌زنم دیگری عمل کند و خلاصه “مرگ خوب است برای همسایه” و اگر تلاش است من که نمی‌خواهم، فضیلت اول بودن باشد برای دیگران و ما سرفرصت کار اصولی انجام می‌دهیم و …

خلاصه اینکه منتظریم یک وقتی، یک کسی، یک جایی کاری کند و بشود کارستان.

و این داستان من بود؛ شاید ذره ذره حرکتی و تغییری و شاید همه آن ذره‌ها مقدمه شد تا جمله‌ای را بشنوم و بشود آرمانم و صدای هر کلامم برای انتقالش:

“بیایید خودمان تغییری شویم که در دنیا جستجویش می کنیم”

از وبسایت زبان زندگی

Like 🙂
1

فلسفه برای کودکان و نوجوانان

قدرت تميز, داوري و استدلال آوري از اهميت انكارناپذيري در زندگي فردي و حيات جمعي برخوردار است. نقش اين امور را در تفاهم ميان آدميان و در نتيجه نشاندن «گفتگو» به جاي «نزاع» در درون و  ميان تمدنها نيز نمي توان ناديده گرفت.
با وجود اين، حتي در گروههاي فلسفة دانشگاهها نيز بسياري از دانشجويان فاقد قدرت تميز, داوري و استدلال آوري هستند. البته اين معضل به كشورهاي جهان سوم محدود نمي شود، در كشورهاي پيشرفته و كشورهاي غربي نيز اين امر محسوس بوده است. اما انديشمندان و فلاسفة اين كشورها مدتي (حدود نيم قرن) است كه دست به كار شده اند. در اين مدت تلاش هاي بسياري انجام داده اند. در اين زمينه مطالعات و تحقيقات بسياري بعمل آمده وكنفرانس هاي متعددي تشكيل شده است و با عنايت به اين امر كه براي تقويت توانايي هاي ذهني و استدلالي افراد دوران دانشگاه بسيار دير است به اين نتيجه رسيده اند كه بايد اين كار را از دوران كودكي آغاز كرد.
بدين ترتيب شاخة ديگري از فلسفه متولد شده كه « فلسفه براي كودكان» نام گرفته است و از اين طريق فلسفه وارد دبستانها و مدارس راهنمايي گرديده است، گو اينكه اين نوع فلسفه تفاوت هاي بسياري با فلسفه محض دارد. اين برنامه در حال حاضر در بيش از سي كشور جهان از استراليا گرفته تا ايسلند، از بلغارستان تا برزيل و از كانادا تا تايوان در شانزده زبان در حال اجرا است.
پرفسور متيو ليپمن1 بنيانگذار اين برنامه است. وي در سال 1954 م دكتراي خود را از گروه فلسفة دانشگاه كلمبيا گرفت. هجده سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتي مونتكلير2 رفت و در آنجا «پژوهشگاه توسعه و پيشبرد فلسفه براي كودكان»3 را تأسيس كرد. برنامه او، يعني «فلسفه براي كودكان»، جايزة سال 2001 انجمن فلسفي امريكا را به خود اختصاص داد. اين برنامه از طرف يونسكو و انجمن معلمان فلسفة امريكا تقدير شده است. ليپمن نويسنده يا نويسنده _ همكارِ 26 كتاب در فلسفه و تعليم و تربيت است

ادامه نوشته درسایت p4c.ir

Like 🙂
2