رفتار درمانی معقول

دکتر آلبرت الیس( Albert Ellis )بر اساس این ایده که منشاء بسیاری از اختلال های عصبی  و روانی ریشه در فلسفه غیر معقول دارند،  شیوه رفتار درمانی معقول (Rational Emotive Behavior Therapy) را در اواسط دهه 1950 میلادی بنیان نهاد.

این ایده را  اولین باراپیکتتوس (Epictetus) فلیسوف یونانی، در قرن اول میلادی بیان کرد که می گفت:” برداشت و تعامل مردم از وقایع نتیجه احساس آنان از واقعیت است نه خود واقعیت .”

نظر الیس این است که رفتار،  افکار و احساسات ما، نتیجه باورها (Beliefs)  و فرض ها ی (Assumptions) ما از خودمان،  دیگران و کل هستی است و باورهای غیر معقول محصول شرایط فلسفی غلط هستند.

سه باور متداول از باور های غلط به قرار زیر است:

  • من باید درست کار کنم تا تایید دیگران را کسب کنم و گر نه من بی ارزشم.
  • رفتار شما با من باید معقول, با ملاحظه و با محبت باشد والا شما آدم خوبی نیستید.
  • زندگی باید آسان, بی رنج و منصفانه باشددر غیر این صورت  بد است.

ما فقط وقتی می توانیم شاد باشیم که باور های معقول تر را جایگزین باورهای  نامعقول کنیم  که زیر ساخت مشکلات عصبی و روانی از قبیل اضطراب، افسردگی،  نا امیدی،  خشم و تجاوز است . برای تغییر این سؤال ها را از خود بپرسیم:

  • آیا مدرکی برای اثبات این باور وجود دارد؟
  • مدارک علیه این باور کدامند؟
  • بد ترین چیزی که از ترک این باور ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
  • بهترین ثمره  ترک آن چیست؟

لینک برای مطالعه بیشتر:

Like 🙂
6

فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Don’t Take Your Thoughts Too Seriously

اکهارت تولی

بسیاری از مردم بیشتر عمرشان را در زندان افکار محدود کننده خود می گذرانند. آنها هرگز قدم از محدوده تنگ و تاریکی که توسط ذهن خود ساخته اند بیرون نمی گذارند و اسیر شخصیتی خود ساخته که از گذشته ها تأثیر می گیرد هستند. شخصیتی که آن را به اشتباه “من” می نامند.

در تو هم مانند تمام افراد بشر، بُـعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار ژرفتر از افکار تو است. بُـعدی که خودِ واقعی تو است و می توان آن را حضور، آگاهی یا شعور مطلق نامید. بعضی از تعالیم باستانی آن را مسیحِ درون یا ذاتِ بودایی تو نامیده اند.

اگر این بُـعد را در خود پیدا کنی خود را و جهان را از رنجی که بر خود و دیگران وارد میکنی رهایی می بخشی، رنجی که محصولِ آن منِ کوچکی است که توسط ذهن تو ساخته شده است و تو تنها او را می شناسی و خود را او می دانی و اوست که زندگی تو را اداره می کند. تنها راه ورود عشق، شادی، خلاقیت و صلح و آرامش پایدار درونی به زندگی، دست یافتن به بُـعدِ آگاهی است.

اگر تو حتی گاهی از وجود افکاری که در ذهنت می گذرند آگاه شوی و به سادگی شاهد عبور آنها باشی، اگر بتوانی شاهد عواطفی که بی اراده با حضور هر فکر در تو جان می گیرند باشی و آنها را تشخیص دهی، در این صورت هم اکنون آن بُـعد به شکل آگاه بودن تو از افکار و عواطفی که به سراغت می آیند، در حال ورود به زندگیت است. همان فضای درونی بی زمانی که محتویات زندگی تو در آن خود را آشکار می سازند.

جریان افکار آنچنان سرعت و شتاب فوق العاده ای دارند که به آسانی تو را با خود به هرکجا می کشند. هر فکر اینطور وانمود می کند که بسیار مهم است، زیرا که می خواهد توجه تو را تماما به خود جلب کند.

چقدر آسان است که انسان در زندان های خیالی خود اسیر شود. ذهن بشر در آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و نقطه نظرهای خود را با حقیقت اشتباه می گیرد. او همه چیز را برای تو تفسیر می کند و این تویی که باید از فکرهایت برتر باشی تا تشخیص بدهی که وقتی زندگی یا رفتار خود یا اشخاص دیگر را تعبیر و تفسیر می کنی، هر چقدر هم که سعی کنی همه چیز را در نظر بگیری، حقیقت اینست که به یک نظر از  نظرهای ممکن رسیده ای. نظری که از یک مجموعه افکار ساخته شده است. اما جهان در واقع جهانی واحد است که همه چیز در آن به هم بافته شده است و هیچ چیز به تنهایی وجود ندارد.

افکار، این جهان واحد را به تصوراتی خُرد ادامه خواندن فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Like 🙂
52

مغز

گفته شده است كه مغز انسان در هر ثانيه توانايي انجام 4 ميليارد محاسبه دارد، ولي ما فقط از وجود 4000 توانايي آگاهيم؛ يعني يك از ميليون. نظر شما را نمي دانم، ولي من مغز را ضمير ناخودآگاه مي نامم.

شايد بسيار برايتان اتفاق افتاده باشد كه روي موضوعي تمركز مي كنيد و به نتيجه نمي رسيد، ولي وقتي از موضوع دور مي شويد ناگهان به جواب مي رسيد. علت اين است كه شما با تمركز مي خواهيد كنترل مغز را به عهده بگيريد در حالي كه قدرت آگاهي و حافظه شما يك ميليونيم مغزتان است. سكوت شما به مغز فرصت مي دهد تا كنترل امور را به دست بگيرد. سكوت به معناي دروني و بيروني آن و نه فقط صحبت نكردن. دوستي به من مي گفت كه مديتيشن بدترين كاري است كه انسان مي تواند انجام دهد. به نظر او بهترين هديه هستي به انسان قدرت تفكر است كه با مديتيشن تفكر خاموش مي شود و انسان خود را از داشتن اين هديه محروم مي كند.

نظر شما درباره مديتيشن و تفكر چيست؟

به نظر من هر دو مكمل همديگر هستند. ما براي تقويت مغز به تفكر، بحث، و جمع آوري داده ها و براي پردازش اين داده ها به سكوت نياز داريم. اين روش قطع و وصل، روش تمام بزرگان است.

آيا كسي را ديده ايد كه بعد از ده سال زندگي در جنگل حرف مهمي زده باشد؟

آيا كسي كه به روزمرگي گرفتار است، فرصت فكر كردن پيدا مي كند؟

شايد بسيار برايتان اتفاق افتاده باشد كه درباره موضوعي فكر مي كنيد و به طور كاملا تصادفي همه چيز به آن ربط پيدا مي كند! كتابي در آن زمينه پيدا مي كنيد، با فردي آشنا مي شويد، و گاهي آهنگ هاي راديو هم همان مضمون را دارند. يكي از دلايل اين پديده اين است كه معمولا يك موضوع اصلي مغز انسان را اشغال مي كند و در طول روز هر چيز كه براي شما پيش بيايد، مغز رابطه آن را با موضوع اصلي پس از تجزيه و تحليل، پيدا مي كند. مغز يك ميليون برابر قوي تر از ما مي تواند براي هر موضوعي يا هر اتفاقي هزاران رابطه پيدا كند؛ كه ما از دركش حيران مي شويم. اين همان قانون جاذبه ي فيلم راز است:” به هرچه فكر كنيد همان مي شود”. اگر فكر كنيد شاد هستيد همه وقايع دليل اثبات آن مي شوند، اگر به قرض فكر كنيد، مقروض خواهيد بود. ضمير ناخودآگاه شما مي كوشد تمام اتفاقات اثبات كننده قرض را براي شما فهرست كند.

پس بهتر است گاهگاهی تمرکز خود را به نقطه دیگری ببریم ویا حد اکثر سکوت کنیم كه البته كار سختي است. شما با برداشتن تمركز، فرمان را به مغز مي سپاريد تا بهترين راه را براي شما پيدا كند. مغز شما يك ميليون برابر از شما باهوش تر و آگاه تر است، پس در صدد گول زدن و دروغ گفتن به او نباشيد كه كاري پيش نخواهيد برد. خالصانه خود را به مغز واگذاريد تا شما را به جايي ببرد كه صلاح مي داند.

Like 🙂
5

آخرین فن استاد

آخرین سخن استادم این بود.

چرا مردم ظرفیت یک سئوال بزرگ را ندارند؟

چرا به جای تحمل یک سئوال بزرگ برایش جواب های کوچک از خود در می آورند؟

چه اشکالی دارد یک سئوال درذهن داشته باشیم و قبول کنیم که هیچ وقت به جوابش نخواهیم رسید؟

من با این سئوال زندگی کردم و این سئوال هر روز یک افق تازه برایم باز کرد.

در بحث با دیگران به این نتیجه رسیدم که هر کس که این ظرفیت را در خود ایجاد نکند دچار تناقض است و ضربه فنی خواهد شد.

یاد بچگی هایم افتادم و فیلم آخرین فن استاد بروس لی.

Like 🙂
3

مغزی که خودش را تغییر می دهد

درباره کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد”  نوشته  نورمن دویج

THE BRAIN THAT CHANGES ITSELF

Norman Doidge

کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد” درباره  کشفِ پدیده ای دگرگون کننده است، درباره این که مغز قادر است خود را تغییر دهد. این کتاب شما را با این پدیده در خلال روایت داستان هایی واقعی از زبان دانشمندان، دکترها و بیمارانی که با کمک یکدیگر سبب طرح این موضوع حیرت آور شده اند، آشنا خواهد کرد. این افراد بدون آنکه از اعمال جراحی یا دارو استفاده کنند برای تغییر مغز خود یا دیگران از این توانایی ناشناخته استفاده کرده اند.  بعضی از این اشخاص  بیمارانی بوده اند که تصور می شده است که به بیماری مغزی لاعلاجی دچارند؛ دیگران کسانی بوده اند که بدون اینکه دچار مشکل خاص مغزی باشند تنها می خواستند کارایی مغز خود را افزایش دهند یا به دنبال روش هایی بودند که با افزایش سن دچار مشکلات مغزی نشوند.

برای چهارصد سال حتی تصور این موضوع هم  غیر ممکن به نظرمی رسید، زیرا که پزشکی و علوم رایج معتقد بودند که آناتومی یا ساختمان فیزیکی مغز غیرقابل تغییر است. علم رایج  می گفت که بعد از پایان دوران کودکی، تنها تغییری که مغز می کند همان تغییر تدریجی آن به سوی زوال است. آنها معتقد بودند که اگر سلول های مغز به هر دلیلی نتوانند به طور مناسب رشد کنند یا اگر دچار ضایعه شوند و یا بمیرند دیگر این امکان وجود ندارد که جایگزینی پیدا کنند. به اعتقاد آنها اگر  بخشی از مغز از بین می رفت، مغز این قدرت را نداشت که ساختار خود را تغییر دهد و راهی جدید برای ادامه کار خود پیدا کند. تئوری ” تغییرناپذیری مغز” می گفت که اگر کسی با مشکلات مغزی متولد شود یا اگر کسی در طول زندگی دچار صدمه مغزی بشود برای تمام عمر به همان حالت خواهد ماند. و اگر دانشمندانی هم به این مطلب فکر می کردند که آیا یک مغز سالم از طریق فعالیت یا تمرین های مغزی ممکن است بهتر شود یا از مشکلات آن پیشگیری شود، به آنها گفته می شد که وقت خود را بیهوده تلف نکنند. منفی نگری یا نیهیلیسم کاملا بر این موضوع حکمفرما بود، یعنی اینطور تصورمی شد که درمان برای بیشتر مشکلات مغزی بی فایده و یا حتی  بی مورد است. این طرز فکر به فرهنگ عمومی نیز سرایت کرد و حتی نگذاشت که طبیعت و سرشت انسان آنطور که هست مشاهده شود. از آنجایی که مغز در این طرز نگرش نمی توانست تغییر کند، بنابراین لزوما طبیعت و سرشت انسان هم که از مغز سرچشمه می گیرد به نظر ثابت و غیر قابل تغییر  می رسید.

این اعتقاد که مغز نمی تواند تغییر کند ناشی از سه موضوع بود: اول اینکه بیماران دچار آسیب های مغزی ندرتا می توانستند کاملا بهبود پیدا کنند؛ دوم اینکه ما قادر به مشاهده فعالیت های یک مغز زنده نبودیم؛ و سوم اینکه بر طبق اعتقادی که از آغاز پیدایش علم مدرن بر آن حکمفرما بود، مغز همانند یک ماشین باشکوه تلقی می شد و همه ی ماشین ها علی رغم کارهای فوق العاده ای که انجام می دهند نمی توانند خود را تغییر دهند یا رشد کنند.

نظریه تغییرپذیری مغز به این دلیل مرا به خود جلب کرد که من روانپزشک و روانکاوی هستم که کارهای تحقیقی انجام می دهم. در اغلب موارد وقتی که بیماران به اندازه مورد انتظار بهبود یا پیشرفت روانی نشان نمی دادند، طرز فکر حاکم بر علم پزشکی اینطور حکم می کرد که مشکلات این بیماران عمیقا در مغزِ غیرقابل تغییرشان حک شده است. تشبیه مغز به یک سخت افزار غیرقابل تغییر یکی دیگر از موضوعاتی بود که از اعتقاد به غیر قابل تغییر بودن مغز و نگاه به مغز به مثابه یک کامپیوتر سرچشمه می گرفت. کامپیوتری که مدارهای آن به طرزی ثابت با هم در ارتباطند و هر یک از این مدارها برای اجرای وظیفه ای خاص طراحی شده اند، وظیفه ای خاص و غیرقابل تغییر.

هنگامی که برای نخستین بار اخباری را درباره امکان سخت افزار نبودن مغز شنیدم احساس کردم که بایستی شخصا تحقیق کنم و شواهد موجود را محک بزنم. این تحقیقات مرا به دنبال خود کشاندند و از اتاق مشاوره ام بسیار دورم کردند.

من شروع به سفرهای متعددی کردم و با دانشمندان برجسته ای که پیشروان علم مغز بودند ملاقات کردم، کسانی که در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی به کشفیات غیرقابل انتظاری دست یافته بودند. آنها نشان دادند که مغز ساختمان خود را مطابق با فعالیت های مختلفی که انجام می دهد تغییر می دهد، و مدارهای خود را برای انجام کاری که  در دست دارد تکمیل تر و بهتر می کند. آنها نشان دادند که اگر بخش های خاصی از مغز دچار نقص شوند، گاهی بخش های دیگر می توانند جای آنها را بگیرند. تشبیه مغز به ماشینی تغییرناپذیر که از بخش های تخصص یافته تشکیل شده است نمی توانست این مشاهدات را توجیه کند. دانشمندان این ویژگی بنیادین مغز را ” نوروپلاستیسیتی” نامیدند.

” نورو” از کلمه ” نورون” به معنی سلول عصبی ( در مغز یا سیستم اعصاب) گرفته شده است و پلاستیک برای نشان دادن تغییرپذیری، قدرت انعطاف و قابل اصلاح و تعدیل بودن است. در آغاز بسیاری از دانشمندان جرأت استفاده از کلمه نوروپلاستیستی را در مقالات خود نداشتند، و توسط همکاران خود به رواج یک نظریه موهوم متهم شده و مورد تحقیر قرارمی گرفتند. با این حال آنها بر یافته های خود پافشاری کردند و به تدریج نظریه تغییرناپذیری مغز را از بین بردند. آنها نشان دادند که کودکان مجبور نیستند که همیشه فقط از همان توانایی های مغزی که با آن متولد شده اند برخوردار باشند؛ نشان دادند که اگر بخشی از مغز صدمه ببیند، مغز اغلب می تواند خود را دوباره تجدید سازمان کرده و بخشی دیگر را جایگزین بخش صدمه دیده کند؛ نشان دادن که اگر سلول های مغز بمیرند، سلول های دیگری جای آنها را می توانند بگیرند؛ نشان دادند که بسیاری از مدارهای مغز و حتی بسیاری از واکنش های اولیه غیر ارادی که به نظر غیرقابل تغییر می رسند در واقع اینگونه نیستند. یکی از این دانشمندان حتی نشان داد که فکر کردن، یادگرفتن و عمل کردن می تواند ژن های ما را فعال یا غیرفعال کند و از این راه ساختمان مغز و رفتار ما را شکل بدهد. و این مطمئنا یکی از شگفت آورترین کشفیات قرن بیستم است.

Like 🙂
11

ملکوت آسمان

من در کودکی جزو تنها کتابهایی که خواندم ماهی سیاه کوچولو بود و بعد ها کل داستان را فراموش کردم اخیرا بطور اتفاقی دوباره به داستان رسیدم و با تعجب دیدم که تمام مسیر زندگی ام را بر اساس این داستان تنظیم کرده ام. به طور مشابه اولین اسباب بازی که برای پسر 3-2 ساله ام گرفتم یک ماشین آتش نشانی بود و او بعد از 10 سال می گفت من می خواهم راننده ماشین آتش نشانی بشوم.

مغز ما بطور پیوسته در حال گرفتن اطلاعات و پردازش و نتیجه گیری از آنهاست. طبیعتا این روند بطور تصاعدی سخت شونده است. به همین علت است که می گویند شخصیت انسان تا قبل از 6 سالی تعیین می شود. 6 سال تجربه برای ما کافی است که به ما بگوید خجالتی باش, خوش بین باش, دروغ مفید است و…. 6 سال کارکرد مغز و نتیجه گیری اش کافی است که دریافت ما را در هر چیز قطبی کند و درک ما از واقعیت را دگرگونه کند. چرا یک نفر یک رنگ را  دوست دارد و دیگری از آن متنفر است؟  و به همین نسبت هر چه فاصله ما از بدو تولد بیشتر می شود, تغییر ما سخت تر خواهد بود.

آرامش از آن آنانی است که از کودکی داده های غلط در مغزشان نرفته و یا در قطعی بودن آن چه دریافت کرده اند جای تردید گذاشته اند. والا باید یک عمر تلاش کنند تا دریابند چیزی در درونشان اشتباه است. و یک عمر دیگر تلاش کنند پیوند های غلط را بگسلند و درستش را جایگزین کنند.

متی 18

در همان ساعت ، شاگردان نزد عیسی آمده ، گفتند چه کس در ملکوت آسمان بزرگتر است؟ آنگاه عیسی طفلی طلب نموده ، در میا ن ایشان برپا داشت و گفت: هرآینه به شما می گویم تا بازگشت نکنید و مثل طفل کوچک نشوید، هرگز داخل ملکوت آسمان نخواهید شد.

Like 🙂
4

سندروم انتظار

فرض کنید دو تا از دوستان شما فیلمی را که شما هنوز ندیده اید می بینند و از زیبایی های آن برای شما تعریف می کنند و می گویند بهترین فیلمی است که تاکنون دیده اند. ولی وقتی شما آن فیلم را می بینید اصلا به نظرتان جالب نمی آید و حتی برایتان بسیار معمولی می نماید.

این مثال پدیده ای است که آن را سندروم انتظار(Expectation Syndrome (می نامند. شرایطی که چیز ها آن جوری که انتظار می رفت, به انجام نمی رسند.مثلا, بچه ها معمولا به تعالی ای که والدینشان می خواستند نمی رسند. ورزش کاران مدال هایی را که تماشا چیان می خواستند نمی گیرند.

از رابرت استیونس پرسیدم که آیا پایه ای علمی برای این پدیده وجود دارد یا این یک سئوال فلسفی و تضادی نا خوشایند از شرایط انسانی است؟

رابرت استیونس: خوب به نظر من این قدرت بیش از حد ذهن است. برای مثال یک پدیده پزشکی به نام Focal Dystonia وجود دارد که در آن در اثر تمرکز شدید حرکات ماهیچه ای غیر طبیعی ایجاد می شود. مثلا وقتی ورزش کاری بیش از حد تمرکز می کند توپ را از دست می دهد. در حقیقت انتظارشان می خواهد وظیفه ذهن را به عهده بگیرد و کنترل شان می کند.  یکی از راههای اجتناب از این حالت تمرکز روی فرایند به جای هدف است. مثلا در مثال فوتبال به جای تمرکز بیش از حد روی برنده شدن, روی خوب بازی کردن تمرکز کنید.

بسیار جالب. خوب با این احوال شما در مورد توقع چه پیشنهادی دارید؟

رابرت استیونس: خوب تا حال به این رسیده ایم که بهتر است به جای توقع کردن,  آرزو کنیم.

Like 🙂
2

ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده

درباره کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” نوشته شارون بگلی

TRAIN YOUR MIND, CHANGE YOUR BRAIN

Sharon Begley

نوروپلاستیسیتی چیزی نیست مگر توانایی مغز برای ایجاد سلول های عصبی ( نورون) جدید و بازسازی خود. این چیزیست که متخصصان اعصاب تا همین اواخر آن را غیرممکن می دانستند. شارون بگلی که نویسنده مقالات علمی در وال استریت ژورنال است موضوعی را برمی گزیند که یا بسیار خشک و جدی فرض می شود و یا به قدری ساده گرفته می شود که گویی نیازی به آموزش ندارد و این موضوع را تبدیل به کتابی محکم می کند. ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده”  کتابی است که در عین سرگرم کننده بودن راهنمای اخلاق و رسیدن به کمال نیز هست. این کتاب نشان می دهد که باید نسبت به ظرفیت های مغز خوش بین بود.

شارون بگلی این کتاب را در حول محور ” گردهمایی مؤسسه ذهن و زندگی درباره موضوع نوروپلاستیسیتی در سال 2004 ” پی ریزی می کند. مؤسسه ذهن و زندگی در سال 1990 تاسیس شد و هدف از تأسیس آن این بود که رهبر در تبعید تبت و رهبر معنوی بودائیسم تبت ، دالایی لاما هم درباره علم اطلاعات کسب کند و هم این علم را با بودائیسم ممزوج کند. هر چند سال یکبار دانشمندان برجسته جهان به دارامسالا در هند دعوت می شوند تا علم روز را به دالایی لاما معرفی کنند و دالایی لاما با آنها درباره یافته های علمی مباحثه می کند.

نویسنده به تناوب هم از مباحثات دانشمندان با دالایی لاما می نویسد و هم به صورتی کلی تر موضوع کتاب را مطرح می کند و مثل کتاب های پلیسی به تدریج سرنخ های بیشتری درباره موضوع کتاب به خواننده می دهد. وقتیکه پیشتازان این حوزه از علم دریافتند که مغز می تواند خود را بازسازی کند با مقاومت جامعه علمی روبرو شدند و اجازه چاپ مقالات آنها در مجلات معتبر صادر نگردید و با بودجه درخواستی آنها موافقت نشد. اما محققان به راه خود ادامه دادند و مشکلات موجود را به تدریج کنار زدند و آزمایشات بیشتری بر روی انسان و حیوانات انجام دادند و پی بردند که چرا کورها قدرت شنوایی بیشتری دارند و کسانی که دچار قطع عضو شده اند هنوز آن عضو را حس می کنند. تصورات درباره اعتقاد به تغییرناپذیربودن مغز یکی یکی به دور انداخته شدند تا اینکه رسما اعلام شد که: حتی در بزرگسالان هم مغز می تواند به طور فیزیکی تغییر کند.

دالایی لاما از این کشف خرسند بود. سیستم روانشناسی در آئین بودا بسیار پیچیده است و نوروپلاستیسیتی به زیبایی با این نگرش بودایی همخوانی دارد که:” ” ذهن”  می تواند بر روی ساختمان مغز تأثیر بگذارد. نکته بازدارنده ای که مانع می شد تا بودائی ها و دانشمندان با هم کار کنند تعریف آنها از ” ذهن” بود و اینکه ” ذهن” دقیقا چیست. بودائی ها معتقدند که ” ذهن” از مغز فیزیکی کاملا جداست. اما دانشمندان معتقدند که “مغز همه چیز است،” یعنی تمامی فعالیتهای مغزی و روانی توسط  عمل فیزیکی نورون ها یا همان تکانه های عصبی انجام می گیرند.

این گونه تحقیقات که هم اکنون شامل مطالعه بر روی راهبان بودایی هم می شود می تواند راهگشا و زمینه ساز امکانات وسیعی باشند. به گفته بگلی بعضی از این مطالعات نشان داده اند که با توسل به آموزش مناسب نه تنها می توان به کودکانی که به اختلال در خواندن یا دیسلکسی دچارند کمک کرد بلکه افراد پیر هم می توانند بعضی از فعالیت های مغزی خود را استحکام بخشند و بر مشکلات کلامی خود فائق شوند. در سر دیگراین طیف تحقیقاتی راهبان بودایی قرارداشتند. از آنها خواسته شد که در دستگاه ام آر آی قراربگیرند و در همان حال با خلوص به مراقبه یا مدیتیشنِ شفقت بپردازند. در این هنگام بخش هایی از مغز آنها که مربوط به شادمانی بود به شدت فعال می شدند. و در میانه طیف، مردم عادی قرارداشتند و تحقیقات نشان داد که هنگامی که از آنها خواسته می شد تا خاطراتی را مرور کنند که در آنها مورد مراقبت و محبت قرارگرفته بودند آنها شفقت و عطوفت بیشتری را از خود نشان می دادند.

کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” یک بازنگری همگانی و عالی است بر علوم مربوط به مغز، به علاوه کتابی است که از خواندن آن لذت خواهید برد. بگلی در این کتاب تنها در هنگام لزوم از زبان فنی و تکنیکی استفاده می کند و مرتبا یافته هایی که قبلا در کتاب ذکر شده اند را به خواننده یادآوری می کند. استفاده از تشبیه و آوردن نمونه مطالعه ی کتاب را آسان تر و  لذت بخش تر می کند. برای مثال، هنگامی که درباره افراد ناشنوا صحبت می کند می گوید که انتظار می رود که نورون های قسمت شنوایی مغز در یک فرد ناشنوا از آنجایی که مورد استفاده قرارنمی گیرند به تدریج پژمرده شده و از بین بروند درست مثل یک قصابی در جزیره گیاهخواران؛ البته که بعدا خواننده متوجه می شود که این پیش بینی مطابق با واقعیت نیست.

آیا این کتاب در عمل به کار خواهد آمد؟ این امکان وجود دارد. یکی از دانشمندان پیشنهاد کرده است که از نتیجه این تحقیقات برای ایجاد فرهنگِ قدرتمند سازی مغز یا “مغزسازی” استفاده شود، درست همانطور که فرهنگ بدنسازی از مطالعات علمی بر روی قلب حاصل شد. البته این موضوع به این سادگی هم نیست. بگلی در این باره زیاد حرف نمی زند اما این روشن است که تمرینات مداوم بر روی قدرت توجه بسیار ضروریند تا مغز دوباره بازسازی شود. راهبان بودایی که در این مطالعات شرکت کردند به توانایی های قابل توجهی دست یافتند. آنها سالهای زیادی از عمر خود را به مدیتیشن اختصاص داده بودند تا به این توانایی برسند.

با توجه به افزایش طول عمر و بالاتر رفتن تعداد افراد سالمند در جامعه و نیازهای جدیدی که به این دلیل در تمامی زمینه ها پدید آمده است، همه گیر شدن فرهنگ مغزسازی دیگر عجیب جلوه نمی کند.

Like 🙂
9