رواقی زیستن در دنیای امروز

معرفی کتاب
فلسفه ایی برای زندگی
رواقی زیستن در دنیای امروز
نویسنده : ویلیام اروین
ترجمه : محمود مقدسی

رواقی زیستن
قسمتهایی از کتاب
اصلا چرا داشتن فلسفه ی زندگی مهم است؟ چون بدون چنین فلسفه ایی ممکن است بد زندگی کنید. یعنی علی رغم همه ی تلاشهایی که می کنید و باتمام وجود تمام سرگرمی های لذت بخشی که در زندگی تان دارید ممکن است در اخر کار زندگی را با تلخ کامی به پایان برید.
مثلا اپیکور عقیده داشت : فیلسوفی که رنجی از انسانی نمی زداید هر چه می گوید مهمل است دارویی که درمان نکند به هیچ دردی نمی خورد.
اگر بخواهیم برای جلوگیری از هدر رفتن ثروتمان کاری کنیم به راحتی متخصصانی را پیدا می کنیم که در این راه کمک مان کنند . اما فرض کنید هدفمان جلوگیری از هدر رفتن عمرمان باشد. در این صورت چه خواهیم کرد؟
این کتاب توصیه هایی برای چگونه زیستن ارائه می کند به بیان دقیق تر من در این کتاب پیکی هستم که توصیه های فیلسوفان رواقی  دو هزار سال پیش را برای شما بازگو می کنم .
شاید وقت آن است که به زندگی مان نگاه کنیم و خودمان را در دل فعالیت های هر روزه امان به دقت مشاهده کنیم و همچنین در یابیم که دیگران به چه راحتی می توانند آرامش ما را بر هم بزنند و در نتیجه سعی کنیم با به کار گرفتن استراتژی های رواقی نگذاریم دیگران ناراحتمان کنند.
ویلیام اروین با کاوش در فلسفه ی رواقیون باستان و با استفاده از تجربه های شخصی اش در مسیر رواقی زیستن نشان می دهد چطور بینش ها و توصیه های عملی رواقیون می تواند به ما آدم های دنیای امروز کمک کند بهتر زندگی کنیم.
قسمت کوتاهی از متن کتاب
رواقیون معتقد بودند کسب فضیلت به آرامش می انجامد و هم کسب آرامش را یاریگر انسان در رسیدن به فضیلت می دانستند . کسی که آرام نیست و احساساتی منفی چون اندوه و خشم درونش را آشفته می کند به سختی می تواند به فرمان عقلش عمل کند. در وجود چنین کسی عواطف بر عقل چیره می شوند و او کم کم توان تشخیص خوبی های حقیقی را از دست می دهد و از جستجوی خوبی ها باز می ماند و در نهایت در کسب فضیلت ناکام می شود. به نظر رواقیون  رومی جستجوی فضیلت و طلب آرامش اجزای چرخه ای فضیلت مندانه هستند. در این چرخه جستجوی فضیلت به میزانی از آرامش منتهی می شود و آرامش بدست آمده هم به نوبه ی خود راه کسب فضیلت را هموارتر می کند.
************
یکی از رواقیون به نام سنکا معتقد است: آنکه بر اساس اصول رواقی زندگی می کند چه بخواهد و چه نخواهد از لذت و شادی همیشگی بر خاسته از اعماق وجودش بهره مند می شود چرا که او شادمانی را در منابع درونی خودش می یابد و در جستجوی هیچ لذتی بالاتر از لذت های درونی اش نیست. در قیاس با این لذت ها لذت تن ناچیز بی ارزش و گذراست.
***********
در آغاز هر روز با خودت بگو: “امروز با مزاحمت و بی احترامی و قدرنشناسی و خیانت و کینه توزی و خودخواهی دیگران روبرو می شوم و همه ی اینها ریشه در جهل آدمها نسبت به خوب وبد دارد ” این کلمات نوشته های برده ای چون اپیکتتوس نیست که قاعدتا با بد خواهی مواجه بوده است اینها را کسی نوشته که در زمان خودش قدرتمندترین فرد جهان بوده : مارکوس آورلیوس  امپراطور روم.

Like 🙂
7

رفتار درمانی معقول

دکتر آلبرت الیس( Albert Ellis )بر اساس این ایده که منشاء بسیاری از اختلال های عصبی  و روانی ریشه در فلسفه غیر معقول دارند،  شیوه رفتار درمانی معقول (Rational Emotive Behavior Therapy) را در اواسط دهه 1950 میلادی بنیان نهاد.

این ایده را  اولین باراپیکتتوس (Epictetus) فلیسوف یونانی، در قرن اول میلادی بیان کرد که می گفت:” برداشت و تعامل مردم از وقایع نتیجه احساس آنان از واقعیت است نه خود واقعیت .”

نظر الیس این است که رفتار،  افکار و احساسات ما، نتیجه باورها (Beliefs)  و فرض ها ی (Assumptions) ما از خودمان،  دیگران و کل هستی است و باورهای غیر معقول محصول شرایط فلسفی غلط هستند.

سه باور متداول از باور های غلط به قرار زیر است:

  • من باید درست کار کنم تا تایید دیگران را کسب کنم و گر نه من بی ارزشم.
  • رفتار شما با من باید معقول, با ملاحظه و با محبت باشد والا شما آدم خوبی نیستید.
  • زندگی باید آسان, بی رنج و منصفانه باشددر غیر این صورت  بد است.

ما فقط وقتی می توانیم شاد باشیم که باور های معقول تر را جایگزین باورهای  نامعقول کنیم  که زیر ساخت مشکلات عصبی و روانی از قبیل اضطراب، افسردگی،  نا امیدی،  خشم و تجاوز است . برای تغییر این سؤال ها را از خود بپرسیم:

  • آیا مدرکی برای اثبات این باور وجود دارد؟
  • مدارک علیه این باور کدامند؟
  • بد ترین چیزی که از ترک این باور ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
  • بهترین ثمره  ترک آن چیست؟

لینک برای مطالعه بیشتر:

Like 🙂
6

تمثیل غار افلاطون


بگذار برایت مثلی از غفلت بشر بزنم.

مردمانی را تصور کن که در غار زیرزمینی که مدخل آن رو به روشنایی است زندگی می کنند. این مردم از آغار طفولیت در این غار بوده اند و پا و گردن آنان با زنجیر بسته شده بطوریکه از جای خود نمی توانند حرکت کنند و جز پیش چشم خود بسوی دیگری هم نمی توانند نظر افکنند. پشت سر آنها نور آتشی که بر فراز یک بلندی روشن شده از دور می درخشد. میان آتش و زندانیان راه مرتفعی هست که در طول این راه دیوار کوتاهی وجود دارد شبیه به پرده ی خیمه شب بازی. حالا فرض کند که در طول این دیوار کوتاه باربرانی با همه نوع آلات عبور می کنند و بار آنها از خط الراس دیوار بالاتر است و از جمله بار آنها همه گونه اشکال انسان و حیوان چه سنگی چه چوبی وجود دارد و در میان باربرانی که عبور می کنند برخی گویا و برخی خاموشند. زندانیان در وضعی که هستند نه از خود چیزی می توانند ببینند نه از همسایگان خود مگر سایه هایی که بر اثر نور آتش بر روی آن قسمت غار که در برابر چشم آنان نقش می بندد. بنابراین اگر این ها بتوانند با یک دیگر سخن گویند, سایه هایی را که می بینند تعریف خواهند کرد با این تصور که حقیقت اشیاء را تعریف می کنند. اگر یکی از باربران سخن گوید و صدای او از ته زندان منعکس شود اینان تصور خواهند کرد که این عین صدای سایه ایست که از جلو آنان می گذرد. شکی نیست که در نظر این مردم حقیقت چیزی جز سایه آن اشیاء گوناگون نمی تواند باشد.
حال فرض کن که چنین پیش آید که یکی از زندانیان را آزاد و مجبور کنند که برخاسته و سر خود را به عقب برگرداند و به راه افتد و چشمهای خویش را به سوی روشنایی متوجه نماید. او از این حرکات بسی رنج خواهد برد و شدت نور به وی اجازه نخواهد داد که اشیایی را که تاکنون سایه آنها را می دیده را مشاهده کند. اینک اگر به او بگویند که آنچه تاکنون می دیدی هیچ بود و حقیقت نداشت اما حال به حقیقت نزدیکتری و با اشیاء واقعی تر روبرو شده ای و بینایی تو درست تر است، به عقیده تو او چه پاسخی می تواند بدهد؟

آیا فکر نمی کنی سرگردان خواهد شد و چنین خواهد پنداشت که آنچه تاکنون می دیده درست تر از چیزهایی است که اکنون به او نشان می دهند؟

حال اگر او را به زور از آنجا بیرون کشند و بالا ببرند و از او دست برندارند تا آنگاه که وی را به آفتاب رسانند آیا فکر نمی کنی که او از این نقل مکان اجباری آزرده و خشمگین خواهد شد؟

و وقتی به روشنایی رسد چشمانش از درخشش خورشید خیره شود؟

و از آن همه اشیایی که ما روی زمین آنها را حقیقی می نامیم یکی را هم نخواهد دید؟

و اگر بخواهد جهان را مشاهده کند جز به تدریج ممکن نیست؟

آنچه او در آغاز به آسانی می تواند ببیند همانا سایه هاست. پس از آن صورت انسان و موجودات دیگری که در آب منعکس شده و آنگاه خود موجودات. سپس آسمان و ستارگان و سرانجام خورشید را خواهد دید.
اگر پس از این از غار و یاران خود یاد کند آیا نه این است که از این تغییرخودش خشنود شده و به حال دیگر یارانش افسوس می خورد؟

آنان شاید حتی غرق در دادن مدال افتخار به هم بندیان شان باشند که بهتر و سریع تر بتواند ترتیب آمد و شد سایه ها را به خاطر بیاورد. آیا او اهمیتی به این گونه مدال ها خواهد داد؟

یا به کسانی که برنده شده اند غبطه خواهد خورد؟

آیا او هر زجری را به برگشتن و زندگی درغار ترجیح نخواهد داد؟

 

اکنون اگر این شخص دوباره به غار برگردد و در جای پیشین خود قرار گیرد, آیا نه اینست که چون ناگهان از پیش روشنایی خورشید آمده چشمانش در این تاریکی تیره خواهد شد؟

و اگر مجبور شود در باره آن سایه ها قضاوت کند و با زندانیان دیگر که از قید اسارت رهایی نیافته اند, هم آواز شود, آیا مورد استهزاء آنان  قرار نخواهد گرفت؟

آیا سایرین نخواهند گفت که وی تنها بهره ای که از سیر صعودی خود برده این است که دیدگانش تباه شده و بهتر بود که اصلا فکر صعود نمی کرد.

و در حقیقت اگر کسی بخواهد زنجیر از آنان برگرفته و آنها را به سوی بالا راهنمایی کند آیا خیال نمی کنی که چنانچه او را بگیرند و بکشند؟ به یقین همین عمل را خواهند کرد؟ گفت آری شک نیست که او را خواهند کشت!

اکنون به تو می گویم آن زندان این جهانی است که ما با چشمانمان می بینیم. نور آتش مانند خورشید ماست. سیرصعودی  از غار به دنیای بالا صعود ذهن است به میدان حقیقت.

Like 🙂
22

پیش داوری

آیا تا به حال شده وقتی همکاری زنگ می زند که بیمار است و نمی تواند به سر کار بیاید, پیش خود بگویید که دوباره خود را به مریضی زده ,  و احتمالا کاری خصوصی برایش پیش آمده است؟

یا وقتی دوستی دعوت شما را به مهمانی با دلایلی چون گرفتاری کاری, درس بچه ها یا نا خوشی رد می کند آنرا تعبیر به این کنید که دوست نداشته در مهمانی شما شرکت کند؟

از این موارد در زندگی روزمره بسیار پیش می آید که ما در مورد وقایع اطراف مان بدون دانستن تمام واقعیت, پیش داوری می کنیم بدون اینکه به آنچه که فکرمی کنیم به طور کامل معتقد باشیم.

پیش داوری, قضاوت زود هنگام, برخورد احساسی و داوری بر اساس حدس و گما ن  است  که عوامل متعددی  مانند  عوامل شناختی ( مثل استریوتایپ بودن, استفاده از عواطف و احساسات در قضاوت, و طبقه بندی اجتماعی) و عوامل  اجتماعی (مثل رقابت و مسایل اقتصادی) در ایجاد آن موثر هستند.

انگیزه آن می تواند توجیه رفتارهای خود و دیگران باشد و از انواع آن می توان به پیش داوری های قومی, جنسی, مذهبی و گروهی اشاره نمود.

بیاییم به جای تکیه بر تفاوتها ی گروهی و قومی, با درک درست از واقعیت ها وتغییر داده های ذهنی خود در مورد افراد به داوری صحیح در مورد اتفاقاتی که در زندگی مان می افتد برسیم.

Like 🙂
6

عدالت vs برابري

عدالت و برابري از واژه هاي كليدي اي هستند كه در طول تاريخ زندگي اجتماعي انسان به وجود آمده اند. ما غالبا عدالت و برابري را به جاي هم به كار مي بريم، ولي اين دو واژه تفاوت هاي ظريفي دارند که باید روی  آن تفاوت ها قدری تامل کرد.

ارسطو عدالت را رفتار برابر با رفتار نابرابر با افراد نابرابر تعريف كرده است.
برابری در مفهوم عيني اش، همان طور كه در رياضيات خوانده ايم، به معناي مساوي بودن دو چيز است. مثلا در معادله 4 +2=6 دو طرف 100 در صد مساوي اند، ولي خارج ازدنیای رياضيات، كار براي برابري سخت مي شود. در طبيعت، دو دانه برف برابر يا دو گل مساوي پيدا نخواهيم كرد. حتي خود ما هم از لحظه اي تا لحظه بعد تغيير مي كنيم و با لحظه قبل برابر نیستیم. امروزه صداهاي بسياري از هر نقطه دنيا درباره برابري مي شنويم، ولي اگر از يك بچه سه ساله بپرسيد كه “آيا زن و مرد برابرند؟” جواب منفی به شما خواهد داد. فرض كنيد در محل كار من، حقوق من و رئيسم برابرمی بود! نابرابري واقعيت هستی و نياز طبيعت كثرت گرا براي تعالي است. اگر نابرابري نبود، هيچ نسيمي نمي وزيد، هيچ فرزندي متولد نمي شد، و هيچ شركتي سرمايه اي كسب نمي كرد.
حال تكليف ما در قبال اين هستي نابرابر چيست؟

پاسخ اين پرسش در كلمه عدالت نهفته است. يكي از تعاريف عدالت: حالتي كه اگر آن را تغيير دهيم، وضع موجود را بدتر مي كند. شايد بتوان عدالت را به ترازويي تشبيه كرد كه در دو كفه آن دو چيز مختلف داريم، ولي مي توانيم بين آن دو تعادل برقرار كنيم. و باز عدالت برنامه هستی برای تعالی است. آب برای رسیدن به تعادل تبخیرمی شود. برای تعادل حرکت می کند و برای تعادل تبدیل به باران می شود.

عدالت اجتماعی اما به دست طبیعت نیست که يك شبه و از آسمان بر ما ببارد. عدالت اجتماعی حرکت تدریجی با قدم های کوچک به سمت نقطه ای بهتر در روابط ماست. عدالت در رضايت دو طرفه در معاملات ما نهفته است. عدالت در خوشنود بودن زن و شوهر از يكديگر است. عدالت يعني با ديگران طوري رفتار كنيم كه دوست داريم با ما رفتار شود.
كساني كه در بهتر كردن اوضاع مي كوشند، بايد با قبول نابرابري, سعی در عادلانه تر کردن آن داشته باشند.

Like 🙂
9

سازگاری و موافقت

این روز ها مد شده است که می گویند باید حرفتان را بزنید (Speak out ) و نظرتان را در هر مسئله ای با اعتماد به نفس بیان کنید.  ولی آیا این در همه شرایط صدق می کند؟ آیا در هر موردی اگر اختلاف سلیقه پیش آمد هر دو طرف باید با تمام قدرت از نظر خود دفاع کنند؟

در یکی از سخنرانی های برایان تریسی به واژه  Agreeableبرخوردم و برایم جالب آمد متن زیر حاصل کمی بررسی حول این واژه است. در متن زیر از واژه سازگار برای Being Agreeable و موافق برای Agreement  استفاده شده است.

روح سازگار داشتن یا خوشایند بودن با موافق بودن  تفاوت بسیار دارد. ما شاید بر سر مسئله ی بخصوصی در محل کار یا در خانواده با همکاران یا عزیزان موافق نباشیم اما روح سازگاری داشته باشیم. روحیه سازگاری در کارهای خانوادگی , گروهی, و اجتماعی باعث پیشرفت , موفقیت و رشد آنها می شود. از خصایص افراد سازگار می توان اعتماد ، رو راستی ، نوع دوستی و رعایت دیگران را نام برد و از طرف مقابل افراد مخالف دارای بی اعتمادی ، شک و تردید ، خود محوری، خودخواهی ، بدبینی هستند. فرد سازگار لزوما  نازک نارنجی , نرم دل و در موافقت با همه چیز نیست اما رو در روی آن ها هم قرار نمی گیرد. همچنین سازگاری به معنای نداشتن اعتماد به نفس, ندیده گرفتن خود و فدا کردن نظر خود هم نیست.

برای سازگاری به سه مورد توجه کنید:

1.       وزن تصمیم چیست؟ اگر نظر شما به کرسی بنشیند یا نه در هدف نهایی چه مقدار تفاوت ایجاد می کند؟ گاهی ممکن است لازم باشد برای حرفتان از همه چیز بگذرید. و گاهی ممکن است مشغول شدن ذهنتان هم زیاد باشد. اگر نظر شما چندان تاثیری بر امور ندارد بر آن پافشاری نکنید و اجازه دهید کارها نرم تر و در فضای آرام تر پیش برود.

2.       حق سالاری به جای من سالاری. سازگاری یعنی به جای اینکه در اثبات حقانیت نظر خود تلاش کنید, بدون غرض, دیدگاه طرف مقابل را با دیدگاه خودتان مقایسه کنید و اگر دلتان حق را به او داد, از نظر خود کوتاه بیایید. در بحث ها به یاد داستان فیل مولانا باشید. شاید اختلاف ها به خاطر تفاوت دیدگاه های ما باشد.

3.       اگر نهایتا حرف مخالف شما به تصویب رسید, از آن استقبال کنید و از کوره به در نروید. سازگاری در بعد کوچکش مشابه دموکراسی در بعد ملی است. سازگاری یعنی احترام به رای اکثریت در قبل, قبال و بعد از رای گیری. مثلا در انتخابات ساختمان وقتی فرد مورد نظر شما رای نیاورد, بجای کارشکنی , سرزنش و از پا درآوردن او با او همکاری کنید تا دوره مدیریتش سر بیاید. چرا که هر کارشکنی نهایتا هزینه شارژ ماهیانه شما را بالا خواهد برد.

از همه این حرف ها که بگذریم,  آمار می گوید افراد سازگار دارای دیواره عروق قلب نازک تر از افراد مخالف هستند و این به معنای داشتن قلبی سالم تر و احتمال حمله قلبی پایین تر است.

صحبت کردن ازنقطه نظر ها و افکار بسیار خوب و نشان دهنده ی قدرت فرد است اما ما همچنان باید یاد بگیریم که گاهی سکوت کنیم بدون گفتن یک کلمه مثل طبیعت زنده اما ساکت.

Like 🙂
2

تعارف و آبرو

در مورد تعارف هر چه بگوییم کم است و بدون تعارف, باید خیلی‌ بیشتر از این به بحث و گفتگو در مورد آن بپردازیم.  تعارف گویی جزو آداب معاشرت ما ایرانیان شده یا به یک شکل ابزار ایجاد رابطه ,هر چند اغلب به صورت مشکل زا, تبدیل شده.
تعارف می تواند تا حد زیادی دست و پا گیر هم بشود، ولی‌ گاهی هم ما با تعارف مایل هستیم که مهمان نوازی و اشتیاق خود را به تماس با دیگری به نمایش بگذاریم.  تعارف گاهی باعث از هم پاشیدن روابط می شود ولی‌ سئوال این جاست که این چگونه رابطه‌ای است که در پرده و پوشش تعارف شکل می‌گیرد و یا تداوم می‌پذیرد.

ریشۀ تعارف در پدیده مشکل آفرین دیگری در روابط اجتماعی ما ارتباط دارد به نام “آبرو” نهفته است. وقتی ما تعارف می‌کنیم ‌ که می ترسیم که اگر این کار را نکنیم آبروی ما می رود. حالا آبرو یعنی‌ چه؟  به معنی‌ کامل کلمه، آبرو یعنی‌ آبی که به روی صورت می پاشیم که ما را سالم تر و یا تمیز تر نشان دهد. چرا این کار را می‌کنیم؟ خوب: پوشاندن آثار غم، مشکل، و یا شرایط دشوار زندگی‌.  پس تعارف می‌کنیم که باری که نام احساس گناه دارد را از دوش خود برداریم. چرا که احساس می‌کنیم به دیگران بدهکاریم و یا اگر این کار را انجام ندهیم، دیگران ما را کم، بد، خسیس، و یا هر چیز دیگری فکر کنند ویا بنامند.
آبرو یعنی‌ آن ماسکی که به صورت بزنیم که دیگران ما را آن جوری که می خواهند ببینند.  آبرو داری یعنی‌ که  تظاهر به بودن چیزی که آن ما نیستیم.  آبرو از غرور می آید، از نداشتن تماس با واقعیات ویا از احساس ترس.  آبرو داری یعنی‌ که از جلد خود بیرون رفتن به قیمت زحمات فدا کردن وقت، انرژی، و امکانات خود. آبرو به معنی‌ واقعی‌ از پوشاندن چهره خود می آید، از شرم نشان دادن چهره واقعی‌ خود و از ترس مورد قضاوت قرار گرفتن.
تعارف یعنی‌ دعوت و پیشنهاد به همراهی. حالا شاید لازم باشد که دفعه دیگری که می‌خواهیم به کسی‌ تعارف کنیم فکر کنیم که آیا پیشنهاد رفت و آمد می دهیم و یا از ترس آبرو کاری می‌کنیم که مایل به آن نیستیم.

Like 🙂
3

خود و بیخودی

وقتی هنوز “خودِ” انسان رشد نیافته و از استقلال دور است, فاییده طلبی در او نیست و برعکس سود خواهی و عقل طلبی انسانِ بی “خود” میل به نفی عقل و تحقیر عقل دارد. انسانِ ضعیف می خواهد درعینیت یافتن و در غرق شدن و حل شدن در انسانی مقتدر احساس قدرت او را بکند. انسانِ ضعیف در یک جریان از خود کاستن و از خود گذشتگی و بی خود شدن است که راه به قدرت رسیدن را در دیگری می پیماید .او با قربانی کردن خود است که به اوج احساس قدرت می رسد زیرا “خودِ” استقلال نیافته متوجه بزرگ ساختن خود نیست, بلکه متوجه کاستن و از میان برداشتن خود و فداکاری است. او مانند کودکی به دنبال “سوپرمن” می گردد و از ذکر یاد او نشئه می شود. این انسان نیمه تمام تابع و مقلد است پیرو و دنباله روست  این انسانی است که با یک هیجان و التهاب به جنگ می رود کشته می شود تا به لذت برسد. تا حل شود و نباشد. نشئه است و از نشئه بودن احساس شادی می کند.

احتیاج اولیه انسان ضعیف و حقیر , نان و رفاه نیست بلکه او می خواهد غرق شود نشئه شود کسی که خودش کامل شد نیازهای اولیه می خواهد نان می خواهد این خود ناتمام خانه هم نداشته باشد نان هم نداشته باشد همان که به نشئگی برسد می دود, می میرد زیرا در پی تغذیه ی ضعف و حقارتش است. او در پی مارکس و فروید نیست. او محتاج “پاپ” ها است او می خواهد که نفی حقارت کند  او محتاج هیتلر و ناپلئون است. او در پی غذا و رفاه جسمی نیست بلکه در پی نفی حقارت و ضعف خود است که فقط با نفی خودش میسر می گردد. زیرا این ضعف و حقارت زمینه ای برای قدرت خود او نیست. تنها امکان او برای رسیدن به قدرت وغرق ساختن خود و حل ساختن خود در قدرتی بزرگتر است. سیاست و اقتصاد و تربیت و فرهنگی که بر فائده طلبی استوار است با سیاست واقتصادی و تربیت و فرهنگی که بر پایه ترضیه نشئه خواهی در قدرت استوار است فرق  کلی دارد. خطر جامعه  موقعی است که هنوز نشئه خواهی در “قدرتِ” مردم بر قائده طلبی شان تفوق دارد. جهانگیری ها و ساختن امپرا طوری ها به هر هدفی بوده چه دینی چه دنیایی بر پا یه ی همین نشئه خواهی در قدرت از طرف حقیران و محرومین ممکن بوده است. این ضعفا و حقیران هستند که حاضرند به هر گونه اطاعتی تن در دهند بشرط آنکه نشئه استغراق در قدرت برتر را داشته باشند. این جاست که تضاد آگاهانه طلبیدن برای خود با اطاعت محض خود نمائی می کند چنان چه موسی 40 سال قومش را در بیابان نگه داشت تا “خود” را بیبنند و سم بی خودی واسارت و بردگی قومی را بشویند. چه سخت است تغییر و “خود” را شناختن و “خود” را یا فتن.

برگرفته ازکتاب مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند

از منوچهر جمالی

Like 🙂
2

تفاوت فکر و عقیده

آزادی, قدرت انسان در به كار بستن افکار و عقاید و گسستن از آنهاست. آزادی این نیست که انسان بدون فکر و عقیده باشد یا نسبت به همه بي قید و بی تفاوت باشد. داشتن فکر و عقیده به خودی خود بد نیست، بلکه در فکر یا عقیده‌اي ماندن بد است. یا به قول عرفای ما (ما به هر چه باز مانیم بت است). چه در کفر چه در ایمان بمانیم هر دو بت‌پرستی است. فرق فکر با عقیده آن است که می توان سراسر مفاهیم و دستگاه فکری را تغییر داد بدون آن که کوچکترین اضطراب و بحرانی در متفکر رخ بدهد ولی کوچکترین تغییر در عقیده همیشه یک بحران در معتقد ایجاد می کند. انسان باید آن قدر به عقیده‌اي پایبند باشد كه بتواند آن را گسترش دهد نه اينكه آن را لانه ابدی خود کند. آزادی در وراي افکار و عقاید و فلسفه ها, در خلاء افکار و عقاید, بی معنا و توخالیست.

برگرفته ازکتاب مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند

از منوچهر جمالی

Like 🙂
4