ملت عشق

ملت عشق

نویسنده الیف شاکاف

ترجمه ارسلان فصیحی

خیلی وقت پیش بود. به دلم افتاد رمانی بنویسم. ملت عشق. جرئت نکردم بنویسمش. زبانم لال شد نوک قلمم کور . کفش آهنی پایم کردم. دنیا را گشتم. آدمهایی شناختم. قصه هایی جمع کردم. چندین بهار از آن زمان گذشته. کفش های آهنی سوراخ شده و من اما هنوز خامم. هنوز هم در عشق همچو کودکان ناشی….

مولانا خودش را خاموش می نامید یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده ای که شاعری آن هم شاعری که آوازهاش عالمگیر شده انسانی که کار و بارش هستی اش چیستی اش حتی هوایی که تنفس می کند چیزی نیست جز کلمه ها و امضایش پای بیش از پنجاه هزار بیت پر معنا گزاشته می شود که خودش را خاموش بنامد؟

کائنات هم مثل ما قلبی نازنین و قلبش تپشی منظم دارد. سالهاست به هر جا پا گذاشته ام آن را صدا شنیده ام . هر انسانی را جواهری پنهان و امانت پروردگار دانسته ام و به گفته هایش گوش سپرده ام . شنیدن را دوست دارم. جمله ها و کلمه ها و حرف ها را … اما چیزی که وادارم کرد این کتاب را بنویسم سکوت محض بود.

اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تاکید می کنند که این اثر جاودان با حرف “ب” شروع شده است. نخستین کلمه اش” بشنو ”

است. یعنی می گویی تصادفی است شاعری که تخلصش “خاموش” بوده ارزشمندترین اثرش را با “بشنو” شروع می کند؟ راستی خاموشی را می شود شنید؟

Like 🙂
5

رواقی زیستن در دنیای امروز

معرفی کتاب
فلسفه ایی برای زندگی
رواقی زیستن در دنیای امروز
نویسنده : ویلیام اروین
ترجمه : محمود مقدسی

رواقی زیستن
قسمتهایی از کتاب
اصلا چرا داشتن فلسفه ی زندگی مهم است؟ چون بدون چنین فلسفه ایی ممکن است بد زندگی کنید. یعنی علی رغم همه ی تلاشهایی که می کنید و باتمام وجود تمام سرگرمی های لذت بخشی که در زندگی تان دارید ممکن است در اخر کار زندگی را با تلخ کامی به پایان برید.
مثلا اپیکور عقیده داشت : فیلسوفی که رنجی از انسانی نمی زداید هر چه می گوید مهمل است دارویی که درمان نکند به هیچ دردی نمی خورد.
اگر بخواهیم برای جلوگیری از هدر رفتن ثروتمان کاری کنیم به راحتی متخصصانی را پیدا می کنیم که در این راه کمک مان کنند . اما فرض کنید هدفمان جلوگیری از هدر رفتن عمرمان باشد. در این صورت چه خواهیم کرد؟
این کتاب توصیه هایی برای چگونه زیستن ارائه می کند به بیان دقیق تر من در این کتاب پیکی هستم که توصیه های فیلسوفان رواقی  دو هزار سال پیش را برای شما بازگو می کنم .
شاید وقت آن است که به زندگی مان نگاه کنیم و خودمان را در دل فعالیت های هر روزه امان به دقت مشاهده کنیم و همچنین در یابیم که دیگران به چه راحتی می توانند آرامش ما را بر هم بزنند و در نتیجه سعی کنیم با به کار گرفتن استراتژی های رواقی نگذاریم دیگران ناراحتمان کنند.
ویلیام اروین با کاوش در فلسفه ی رواقیون باستان و با استفاده از تجربه های شخصی اش در مسیر رواقی زیستن نشان می دهد چطور بینش ها و توصیه های عملی رواقیون می تواند به ما آدم های دنیای امروز کمک کند بهتر زندگی کنیم.
قسمت کوتاهی از متن کتاب
رواقیون معتقد بودند کسب فضیلت به آرامش می انجامد و هم کسب آرامش را یاریگر انسان در رسیدن به فضیلت می دانستند . کسی که آرام نیست و احساساتی منفی چون اندوه و خشم درونش را آشفته می کند به سختی می تواند به فرمان عقلش عمل کند. در وجود چنین کسی عواطف بر عقل چیره می شوند و او کم کم توان تشخیص خوبی های حقیقی را از دست می دهد و از جستجوی خوبی ها باز می ماند و در نهایت در کسب فضیلت ناکام می شود. به نظر رواقیون  رومی جستجوی فضیلت و طلب آرامش اجزای چرخه ای فضیلت مندانه هستند. در این چرخه جستجوی فضیلت به میزانی از آرامش منتهی می شود و آرامش بدست آمده هم به نوبه ی خود راه کسب فضیلت را هموارتر می کند.
************
یکی از رواقیون به نام سنکا معتقد است: آنکه بر اساس اصول رواقی زندگی می کند چه بخواهد و چه نخواهد از لذت و شادی همیشگی بر خاسته از اعماق وجودش بهره مند می شود چرا که او شادمانی را در منابع درونی خودش می یابد و در جستجوی هیچ لذتی بالاتر از لذت های درونی اش نیست. در قیاس با این لذت ها لذت تن ناچیز بی ارزش و گذراست.
***********
در آغاز هر روز با خودت بگو: “امروز با مزاحمت و بی احترامی و قدرنشناسی و خیانت و کینه توزی و خودخواهی دیگران روبرو می شوم و همه ی اینها ریشه در جهل آدمها نسبت به خوب وبد دارد ” این کلمات نوشته های برده ای چون اپیکتتوس نیست که قاعدتا با بد خواهی مواجه بوده است اینها را کسی نوشته که در زمان خودش قدرتمندترین فرد جهان بوده : مارکوس آورلیوس  امپراطور روم.

Like 🙂
9

فراوانی در بسندگی است

 بخش اول : زندگی و فلسفه ثورو

 این کتاب را ساموئل الکساندر در باره زندگی و فلسفه هنری دیوید ثورو در سال 2011 نوشته است. مترجم آن آقای غلامعلی کشائی هنری دیوید ثورو شاعر و فیلسوف آمریکائی(1862_1817 )است . او دانش آموخته دانشگاه هاروارد بود .

فلسفه او در نقد (فرهنگ مادی ) بوده و (اقتصاد جایگزین ) را بنا نهاده است .کوشید در پی پاسخ به این سئوالات باشد که :بهترین راه گذران زندگی چگونه است ؟..چقدر وقت باید برای آن گذاشت ؟ چقدر نیاز داریم که خوب زندگی کنیم و آزاد باشیم ؟

.این دانش آموخته هاروارد میتوانست کشیش ، سیاستمدار ، استاد ،تاجر و.. شود ولی تنها به تدریس علاقه داشت و به آن پرداخت ، هرچند بدلیل اینکه مطابق زمانه شاگردان را تنبیه بدنی نکرد ، اخراج شد . والدن نام آبگیری در نزدیکی شهر کنکورد آمریکاست که ثورو در سال 1845 دو سال و دو ماه در آنجا زیست در واقع ساده زیستی را تجربه کرد . خانه اش را خود ساخت . خوراکش را از راه کشاورزی تهیه نمود و…

 حاصل اندیشه هایش را در کتابی بنام والدن گزارش کرد. کتاب او در تاریخ اندیشه آمریکا بسیار تاثیر گذار بود.

در نقد فرهنگ مادی مینویسد :درین زمانه که مردم از تسلط فرمانروایان زورگو رها شده اند ، هنوز برده ستمگری اقتصادی و اخلاقی هستند .مستبدی بنام (مال اندوزی و ثروت پرستی )آنها را به کاسبی بی وقفه وامیدارد .

بشر ، فراغت ندارد و در عمل چیزی جز کار وکار وجود ندارد .

ثورو مخالف کار و تلاش و صنعت یا جسارت اقتصادی به معنای دقیق کلمه نبود ، بلکه میگفت راههائی که با آن پول بدست میآید بدون استثناء منجر به نزول اخلاقی میشود .دروغ ،چاپلوسی ، ادب وتائید ظاهری همیشه پیش میآید .سخت کار کردن مهم نیست ، شیطان هم سخت کار میکند !.

انجام هر کاری ،فقط بخاطر بدست آوردن پول یا تجملات زندگی براستی بیهوده است .لائوتسه میگوید : تنها آنهائی که میدانند به اندازه کافی دارند ، دارا هستند .

میگفت مردم به معنی اقتصاد توجه ندارند : اقتصاد یعنی قیمت هر چیزی برابر است با مقدار عمر و زندگی که برای بدست آوردنش بکار رفته است .مردم تبدیل به ماشین شده اند .

تکیه کلام او این بود که (زندگی را ساده کن ) خانه ساده ، پوشاک قدیمی ، پرهیز از پر خوری ،و… هزینه هایت را پائین نگهدار و بدهی و طلب نداشته باش . در برابر آن وقتت و خودت آزاد میشوی .

البته اگر کسانی هستند که در راه تصاحب فرش گران و خانه به سبک فلان .. مانعی برای علاقه و عشق شخصی اشان پیش نمی آید ،اگر کسانی هستند که میدانند چگونه از آنها استفاده کنند،آنها همه پیشکش این کسان باشد .

ثورو از سقوط در روزمرگی ،دست برداشتن از رویاها و هدر دادن زندگی بخاطر جستجوی تجملات سطحی و بی ارزش وحشت داشت .

آیا کار او ترک دنیا بود ؟. نه او به دنیا و زندگی تاکید داشت ولی نمیخواست وقتش تلف شود .به زندگی که در آن معنویت ، زیستی والاتر ، وقت گذاشتن و دیدن زیبائیهای طبیعت و.. فکر میکرد .

او در (اقتصاد جایگزین ) خوراک ،پوشاک ،سوخت و سرپناه را ضرورت های زندگی مینامد . همین که اشیاء ضروری زندگی را بدست آوردیم،از آن پس باید بدقت ارزیابی کنیم که برای خوب زیستن و آزاد بودن عملا چقدر بیشتر ازین اشیاء لازم داریم؟

آیا پوشاک در نظر ما برای پوشاندن لختی و یا گرم کردن ماست ؟ویا عشق به اشرافیت و پیروی کودکانه از مد ؟آیا با مد ما را کنترل نمی کنند ؟

 او نمیگوید انسان در پوشاک لطیف و گرانبها نمیتواند زندگی شاد و با معنی داشته باشد ،بلکه میگوید پوشاک گران و لطیف برای زندگی شاد و با معنی ، الزامی نیست .

سئوال مهم اینست که فراسوی ضرورت ها ،چه اندازه کافی است ؟ داریی مادی تا چه حدی کافی است ؟ سئوال بعدی اینست که کافی برای چه ؟ اگر جواب اینها را نداریم ،خطر هدر دادن زندگی امان در طلب خواسته های ناچیز و غیرضروری هست .

ثورو میگوید هرکس باید خود جواب اینها و راه خود را بیابد ، هرچند به (اصلاح اخلاقی ) تاکید دارد .اصلاح اخلاقی که بیداری و زنده بودن را در پی دارد و ما را از درماندگی پنهان می رهاند.او به شهر بازگشت و تجربه ساده زیستی را ادامه داد ولی به ما دستورالعمل ساده زیستی نداد بلکه کوشید برایمان سئوال ایجاد کند تا خود بدان برسیم .سئوالات چون :آیا هدف زندگی ، دستآورد دارایی و مال است ؟ آیا موفقیت در پول زیاد است ؟ معنای زندگی چیست ؟

امروزه که از همه طرف پیام میدهند : (همیشه ، بیشتر ، بهتر است ) ساده زیستی، نوعی هنر زندگی است . هنری بر پایه این شناحت و بینش که : فراوانی در بسندگی است .m

لینک دانلود کتاب
https://dl.dropbox.com/u/32319997/BASANDEGI.pdf

Like 🙂
16

مرشد و مارگریتا

مرشد و مارگاریتا رمانی است روسی که   میخائیل بولگاکف آن را در سال ۱۹۲۸ آغاز کرد وتا چهار هفته پیش از مرگش یعنی تا سال ۱۹۴۰ ادامه داد. رمان از سه داستان موازی تشکیل شده‌است که در نهایت یکپارچه می‌شوند: سفر شیطان به مسکو پونتیوس پیلاطس و به صلیب کشیده شدن مسیح و عشق مرشد و مارگریتا.

 این رمان ساختاری پیچیده دارد . در این اثر واقعیت و خیال و رئال و سورئال در هم تنیده شده‌اند. دا ستان  با هم صحبتی و قدم زدن دو روشن فکر لاییک و رسمی در یکی از پارک های مسکو آغاز می شود یکی میخاییل الکساندر، یا همان برلیوز. نویسنده ای مشهور و سر دبیر یکی از مجله های وزین ادبی پایتخت و رییس کمیته مدیریت یکی از محافل ادبی مسکو و دیگری جوان شاعری به نام ایوان نیکولاییچ پونیریف که با نام مستعار بزدومنی شناخته می شود. برلیوز به نوعی نماینده روشن فکران رسمی و صاحب باند و باند بازی های ادبی ست که محافل مافیایی ادبی راه می اندازند و اندیشه ای سطحی و تک بعدی دارند و دگر اندیشان را مجال رشد و نمو و شکوفایی نمی‌دهند و تنها به آنان که مرید و سرسپرده‌شان باشند اجازه فعالیت می دهند و دیگران را زیر پا له می کنند. شعر و آثار سفارشی می پذیرند و شبکه ای تار عنکبوتی در تمام نشریات مهم و سرشناس تنیده‌اند . سایه این روشن فکران و نویسندگان رسمی بر تمام عرصه ادبی و محافل نویسندگی سنگینی می کند و نگاه تحمیلی شان در همه جا گسترده است. یکی از قربانیان این باند های مافیایی، قهرمان این رمان یعنی مرشد است که در فصل های بعدی رمان ظاهر می شود و می بینیم که این حضرات ریش و سبیل دار چه بلایی به سر او با آن همه خلاقیت و عشق و شور آورده‌اند.

 آنچه که برای من زیبا یی این اثر را دو صد چندان کرد سوای تمام تحلیل هایی که تا به حال خوانده ام دید بسیار شگرف و متفاوت نویسنده نسبت به ابلیس است. از کودکی آموخته بودم که نبا ید به شیطان گوش کرد کسی که به شیطان گوش کند کارهای بدمی کند زیرا که شیطان دشمن خدا و دشمن انسان است . اما ابلیس کتاب بولگاکف آزرده از کارهای زشت انسانها ست و دغدغه ی افکار و اعتقادات و اعمال انسانها را دارد از بدیهایشان آزرده می شود. و تک تک شخصیتهای داستانش را را با اعمالشا ن روبه رو می کند  حرص – طمع – دروغ – ما ل مردم خوری و زنبا رگی تک تکشان را رو می کند . چهره ی واقعی جا معه کمو نیستی را  نشان می دهد بدون آ ن که از لطف یک داستان تخیلی کاسته باشد. و در تحلیل فلسفی  وجود خیر و شر حرفهایی برای گفتن دارد. برای حسن ختام قسمت کوتاهس از کتاب را می آ ورم. و خواندن داستان را به دوستان عزیز توصیه می کنم.

فکرش را بکن اگر اهرمن نمی بود کار خیر شما چه فایده ایی می داشت و بدون سایه دنیا چه شکلی پیدا می کرد ؟ مردم و چیزها سایه دارند آیا می خواهی زمین را از همه ی موجودات پاک کنی تا آ رزویت برای دیدار نور مطلق تحقق یابد؟ خیلی احمقی.

Like 🙂
7

نمی گذارم کسی دکمه اعصابم را فشار دهد

در مسیر زندگی فشارها، استرس‏ها و نگرانی‏هایی وجود دارد که به‏طور بالقوه می‏توانند شما را به شدت عصبانی کنند و کفرتان را در آورند.

این کتاب روش‏های واقع‏بینانه‏ای در اختیارتان قرار می‏دهد که از فشار افراد و مصائب زندگی بر دکمه‏های اعصابتان جلوگیری کنید و با استفاده از مهارت‏های کسب شده از آن، بتوانید با کاهش چشمگیری از شدت ناراحتی‏ها، زندگی لذت‏بخشی داشته باشید.

ناشر: رسا

Like 🙂
31

مديريت خشم

توضیحات: موضوع نوشتار حاضر، مديريت و كنترل تعارض، فشار رواني و خشم است. نويسنده در بخش اوّل، خواننده را با بعضي از حقايق بنيادي مربوط به خشم و تعيين كميت آن آشنا مي كند. در بخش هاي بعد، چگونگي اداره كردن خشم در لحظه اي كه احساس مي شود، و همچنين راه هاي برخورد با خشم قبل از بروز آن را نشان مي دهد. وي سپس، دربارة روش هاي كنترل پيامدهاي خشم و خشمگين شدن راهكارهايي ارائه مي دهد. در بخش هاي پاياني چگونگي تغيير در شيوه زندگي و مديريت خشم در روابط كليدي، از جمله محل كار، روابط صميمي خانواده، خشم فرزندان و هنگام رانندگي توضيح داده شده است.

Like 🙂
14

آداب معاشرت به زبان خودماني

اثر حاضر، دربردارندة نکات آموزشي ساده پيرامون آداب معاشرت است. در جامعة امروز، بشر نيازمند برقراري ارتباط مؤثر و سودمند براي بهره‌مندي از بهترين فرصت‌هاي شغلي، دوست‌يابي، همسرگزيني، ترتيب فرزند و… است. کليد دست‌يابي به اين موفقيت‌ها داشتن ارتباطي بهينه و در واقع وقوف به آداب معاشرت است. هدف نهايي اثر حاضر، دست‌يابي به درک متقابل و در نهايت ايجاد خانواده، جامعه و جهاني انساني است. مطالب کتاب در شش بخش تدوين شده و طي آن اصول آداب معاشرت، ارتباطات مؤدبانه، آداب مکالمات، غذا خوردن، ميهماني رفتن، مواجهه با موقعيت‌هاي خاص، مسافرت، جشن‌ها و انعام دادن بررسي و نکاتی در اين باره يادآوری شده است.

Like 🙂
58

اندر آداب نوشتار

«اندر آداب نوشتار» کتابی‌ست که همان طور که از اسمش پیداست قصد دارد گره از آداب نوشتار زبان فارسی، که بحث درباره آن سال‌هاست که به درازا کشیده باز کند. این کتاب در 206 صفحه به مباحث گوناگونی پرداخته و سعی کرده با درنظر گرفتن آرای گوناگون و بحث درباره آن‌ها به نتیجه‌ای نهایی و راه‌حلی که مورد قبول اکثریت بوده و قابل اجرا نیز هست برسد.
بحث پیرامون اصول نگارش زبان فارسی قرن‌هاست که آغاز شده و ریشه در دیروز و امروز ندارد. خیلی وقت است که از صاحب‌نظران و استادان ادبیات می‌شنویم که رسم‌الخط ما ایراد دارد و باید اصلاحاتی در آن انجام داد. دامنه این اصلاحان گاهی اوقات آنقدر زیاد بوده که منجر به پیچیدگی‌های افراط‌گرایانه شده و یا محقق را به این نتیجه رسانده که الفبای فارسی باید از ریشه عوض شود و الفبایی جدید و مدرن جایگزین آن گردد.
جعفر مدرس‌صادقی از چند سال پیش در روزنامه‌ها و مجلات مختلف شروع به ارائه نظرات خود در این‌باره کرده بود و از همان زمان نیز اصل را بر رسیدن به اجماع و تعیین قانونی که همه آن را قبول داشته باشند گذاشته بود. او نتیجه تحقیقات چند ساله خود را در این کتاب آورده و سعی کرده با در نظر گرفتن تمامی جوانب و بررسی علمی و دقیق به این قائله خاتمه دهد.
او بحث را با بررسی نسخ خطی آغاز می‌کند. نسخی که بدون شک در دسترس عموم قرار ندارند و همین موضوع به جذابیت این فصول را افزوده. سپس اصل یکدستی نوشتار و اصل فاصله را مطرح می‌شود. او در ابتدای اصل یکدستی می‌گوید:
اختلاف نظرها بسیارند، اما آیا اصلی هم وجود دارد که همه‌ی صاحبنظران معاصر بر سر آن توافق داشته باشند؟…برای اینکه نشان بدهیم اصلن سردعوا نداریم و نمی‌خواهیم سلیقه‌ی خودمان را تحمیل کنیم و بر سر آنیم که همه‌ی اختلاف نظرها را از میان برداریم، از اتفاق نظرها شروع می‌کنیم و از اصولی که همه یا دست کم اغلب غریب به اتفاق صاحبنظران بر سر آن توافق دارند…»            صفحه34
او سپس با مطرح با نظرات گوناگون از استادان گوناگون سعی در باز کردن این مبحث می‌کند. در فصل بعدی مبحث فاصله مورد برسی قرار می‌گیرد و نظرات کسانی چون سعید نفیسی، ذبیح‌الله صفا, عبدالحسین زرین‌کوب، محمد معین، صادق کیا و… را درباره پیوسته‌نویسی و جدانویسی حرف “به” مطرح می‌کند.
در مبحث پیوسته‌نویسی و جدانویسی، مبحث نیم‌فاصله مطرح می‌شود و چگونگی استفاده از نیم فاصله به تفصیل توضیح داده خواهد شد. در مبحث بعدی، اصل هم‌خوانی و ناهم‌خوانی مطرح می‌شود و در توضیح آن گفته می‌شود: «رعایت اصل همخوانی یعنی تلاش در جهت همخوانی هر چه بیشتر صورت نوشتار با زبان گفتار و برداشتن گامی در جهت وضوح هر چه بیشتر متن و هر چه خواناتر شدن متن.»    صفحه71
او درباره مبحث سادگی می‌گوید: «شیوه‌ی خط به مرور و به طور طبیعی و بدون هیچ بخشنامه‌ و دستورالعملی و فقط بنا به ضرورت زمانه، رو به وضوح و شفافیت و خوانایی و سادگی می‌رود… سادگی یعنی سازگاری هر چه بیشتر صورت نوشتار با زبان گفتار و در عین حال خلاصی از علامت‌های غیر ضروری…»        صفحه76
او در این فصل از داریوش آشوری، مسعود خیام و ایرج کابلی نام می‌برد و پیشنهاد‌های جالب و گاه عجیب آن‌ها برای برطرف شدن مشکلات زبان فارسی را مطرح می‌کند. در این میان پیشنهاد مسعود خیام از همه جالب‌تر است. او که مشکل عظیم خط فارسی را پیوسته‌نویسی و شکسته شدن حروف می‌داند پیشنهاد می‌کند حروف را منفصل از هم بنویسیم و در ادامه پیشنهاد می‌کند که مصوت‌های کوتاه به حروف الفبا اضافه شوند و برای فتحه فلش رو به بالا، کسره فلش رو به پایین و ضمه دایره‌ای کوچک را پیشنهاد می‌کند!!     صفحه‌های 77، 78 و 79
او در فصول بعدی به بررسی الف مقصوره، ت‌ی گرد، همزه‌ی جانشین ی، تنوین می‌پردازد و با درنظر گرفتن نظرات گوناگون به نتیجه‌ای نهایی می‌رسد و قانونی کلی را مطرح می‌کند.     صفحه‌های 80 تا 107
مبحث بعدی درباره مسئله ورود کلمات بیگانه به زبان فارسی است. او ابتدا کلمات گوناگونی را که از فارسی به دیگر زبان ها رفته‌اند را مطرح می‌کند و سپس به کلماتی می‌پردازد که از دیگر زبان‌ها به زبان فرسی آمده‌اند و بر اثر مرور زمان شکلی فارسی به خود گرفته‌اند و جور دیگری نوشته و خوانده می‌شوند. او سپس به بحث تعریب‌زدایی می‌پردازد و کلماتی را مثال می‌آورد که ریشه فارسی داشته و دارند ولی به صورت عربی‌شان نوشته و خوانده می‌شوند.
او در بررسی مبحث وام گرفتن کلمات بیگانه می‌گوید:
در جهت اجرای اصل همسازی سخن کشید به تحمیل املای فارسی به صورت‌های معرب و املای عربی. و این قاعده‌ی دیگری در جهت اجرای  همان اصل – که تعمیم همان قاعده‌است به زبان‌های بیگانه‌ی دیگر:
تحمیل املای فارسی به همه‌ی برگرفته‌ها!         صفحه 119
او در ادامه و در باب اصلاحات زبانی می‌نویسد:
«جنبش اصلاحات زبانی همیشه از دو جانب در معرض بی‌مهری بوده‌ است: یکی از جانب چب‌روانی که خط فارسی را اصلاح‌ناپذیر و با ضرورت‌های زمانه ناسازگار می‌دانند (طرفداران تغییر خط) و دیگری از جانب محافظه‌کارانی که هرگونه اصلاح و ترمیم و دستکاری و صیقل زدنی را در صورت متعارف نوشتار و در جهت نزدیک کردن صورت نوشتار به زبان گفتار نوآوری و سنت‌شکنی تلقی می‌کنند و مردود می‌دانند»     صفحه 113
در انتها و برای جمع‌بندی مطالب، نویسنده هفت اصل کلی نوشتار را که در کتاب به تفصیل آن‌ها را توضیح داده مطرح می‌کند:
1.    اصل یکدستی: یک شیوه در سراسر متن!
2.    اصل فاصله: کلمه‌های مستقل با فاصله از یکدیگر!
3.    اصل خوانایی: ترکیبات همه خوانا و قابل تشخیص!
4.    اصل همخوانی: نوشتار مطابق گفتار! یا: همان طور بنویسیم که ادا می‌کنیم!
5.    اصل سادگی: پرهیز از علامت‌های اضافی و غیر ضروری!
6.    اصل همسازی: املای فارسی در همه ی بر گرفته‌ها!
7.    اصل اعتدال: اصلاحات به جای انقلاب و افراط!
در فصول بعدی به بررسی نقطه، واوک-ویرگول- ، نقطه واوک، تیرک، کمان، قلاب، سه نقطه، نقل‌قول، نشانه‌ی پرسش و نشانه‌ی ندا، بند-پاراگراف- پرداخته می‌شود. این توضیحات بسیار کاربردی و جامع هستند و مانند باقی فصول به بررسی تمام نظرات و دیدگاه‌ها می‌پردازند.
در انتها هفت اصل ویلیام استرانک –دکتر زبان‌شناس و استاد معروف دانشگاه- معرفی و بررسی می‌گردد. این هفا اصل عبارتند از:
1.    یک چهارچوب به‌دردبخور پیدا کن و دودستی به آن بچسب!
2.    بند -پاراگراف- واحد پیشروی در متن است و هر «بند» مرحله‌ی تازه‌ای و نفس تازه کردنی‌ست در ادامه‌ی روند نوشتن.
3.    صیغه‌ی معلوم به جای صیغه‌ی مجهول!
4.    مثبت به جای منفی! (استفاده از فعل مثبت به جای فعل منفی.)
5.    واضح و مشخص و ملموس بنویس!
6.    همه‌ی کلمه‌های اضافی را بریز دور!
7.    خلاصه‌نویسی با التزام به یک زمان مشخص!

چهارده اصل ئو بی وایت (شاگرد ویلیم استرانک)
1.    خودت را کنار بکش!
2.    جوری بنویس که هر چه طبیعی‌تر باشد!
3.    با نقشه کار کن!
4.    با اسم و فعل کار کن! (نه صفت و قید)
5.    بازنگری کن و بازنویسی کن!
6.    انشا ننویس!
7.    مُبالغه نکن!
8.    شلخته نباش!
9.    توضیح اضافی نده!
10.    همیشه باید معلوم باشد که کی دارد حرف می‌زند.
11.    روشن و شفاف بنویس!
12.    اظهار نظر نکن!
13.    تشبیه و استعاره فقط گاه‌گداری و خیلی کم!
14.    به زبان مادری بنویس!

Like 🙂
11

فراوانی در بسندگی است

پرسشی که کتاب “فراوانی در بسندگی است” در میان می‌گذارد، پرسشی
عمومی، وجودی و هم‌زمان اقتصادی در باره‌ی همه‌ی زندگی است: چگونه
کارکنیم، چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهای‌مان هر چه بیشتر
نزدیک‌تر بمانیم؟

مخاطب این کتاب، همگان‌اند، بویژه جوانان. جوانانی که در آستانه‌ی
انتخاب چگونه زیستن خود هستند. اما مسائلی که متن حاضر مطرح می کند، تنها
به انتخاب شغل و زیست فردی محدود نمی‌شود، بلکه فرهنگ سرمایه‌داری و
مصرف‌زدگی‌ای را نشانه می‌گیرد که همه‌ی زیست ساکنان کره زمین را تحت
تاثیر قرار داده‌است، تاثیری که اگر هر چه زودتر چاره نشود، همگان، از
انسان گرفته تا حیوان را به ورطه‌ی نابودی خواهد کشاند.

در کنار نقد این دو فرهنگ ِ پیوسته به‌هم، کتاب به رشد انسان مستقل
تفردیافته  و وجدان و اخلاق او نیز می‌پردازد. نویسنده‌ی کتاب بیشتر
امیدوار بوده که پرسش‌‌هایی در برابر خواننده بگذارد تا نقطه شروع
بحث‌های بیشتری در مورد چگونه زیستن بشر بر روی این کره ی خاکی باشند.
خواننده‌‌ی کتاب می‌تواند در حدّ وسع و موقعیت خود، پاسخ هایی به این
پرسش ها بدهد و امکان حضور این گفتمان را در ذهن خود و اطرافیان خود
فراهم سازد.

به هر رو، مباحث طرح شده در این متن، نه کهنگی می‌پذیرند و نه وابسته
به جغرافیایی خاص هستند. همگانی‌اند و همه جایی و همه گاهی.
امید که واکنش خوانندگان، به رواج این بحث در میان همگان منتهی شود.

لینک دانلود کتاب
https://dl.dropbox.com/u/32319997/BASANDEGI.pdf

Like 🙂
5

معرفي دو كتاب قابل دانلود از وبلاگ عدم خشونت

 
صدو یک راه که جوانان می‌توانند جهان را دگرگون کنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/101ways.docx

پنجاه واقعيتي كه جهان را بايد دگرگون كنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/50FACTS.docx

و کتابها و مقالاتی بیشتر برای دانلود در :
www.adamekhoshoonat.blogspot.com

Like 🙂
1

قانون آرزوها

THE LAW OF DREAMS
BY: PETER BEHRENS
Winner of the Governor General’s literary Awards (GG’s)
قانون آرزوها
نوشته: پیتر بِرِنز
ترجمه و بررسی: فلور

واقعا چقدر حق رویابافی و آرزو داریم؟ محدوده خیالبافی و اشتیاق انسان برای داشتن یک زندگی بهتر کجاست؟ آیا طبقه اجتماعی که بناچار در آن می زییم چهارچوب های تمایلات و خواست های ما را تعیین می کند یا شماره جهانی که زادگاه و زیستگاه ماست؟ آیا رویاها و آرزومندی های یک افغانی، سودانی، یا سومالیایی باید محدودتر یا متفاوت با خواسته های امریکایی ها و اروپایی ها باشد؟
تردیدی نیست که هیچ چیز پیچیده تر و در عین حال ساده تر از روان انسان نیست. این اوج تکامل زندگی در کره زمین. پیچیده است زیرا پس از حداقل دو قرن مطالعه سیستماتیک هنوز هیچ روان شناسی نمی تواند ادعای شناخت انسان را داشته باشد و ساده است زیرا تقریبا همه انسان ها، بطور مساوی خواهان نان، سرپناهی گرم در زمستان و شریکی موافقند تا نان و سرپناه را عاشقانه با او قسمت کنند.
توجه کرده اید که بسیاری از آدم ها، بخصوص آن ها که «مانند ابزارند، یا اسلحه. با مغزی خشک و سفت مثل چرم،» همان ها که « هر آزاری برایشان جذاب است»، برای روح سرکش یک اسب یا گاو احترام قایلند ولی برای فرودستان همشهری و همسایه خود تصور داشتن روح و احساس را هم نمی کنند؟ آن ها همواره در پی تصاحب انسان های دیگرند. در مالکیت قدرتی است که برای هر آدمی رضایت بخش است.
«قانون آرزوها» پیتر برنز، داستان تلاش آدم هایی است که نمی خواهند برده بمانند. از مدام گرسنه بودن به تنگ آمده اند. می خواهند مانند انسان زندگی کنند زیرا خود را شایسته آن می دانند. داستان در سال های 1845 تا 1847 رخ می دهد. سال هایی که در ایرلند مزارع سیب زمینی را آفت زد و هزاران هزار رعیت بی زمین را به کام مرگ کشاند. رعایایی که تنها خوراکشان سیب زمینی های عمل آورده در تکه زمین های مختصری که زمینداران و اجاره نشینانشان برای ان ها معین کرده بودند، بود. گرسنگی و فلاکت ناشی از آن، اگر چه خود به تنهایی برای کشتار بی خانمان ها کافی بود اما بیماری خطرناک و مسری تیفوس هم به یاری آمد و حاصل آن هزاران هزار زن و مرد و کودکی بود که جنازه هایشان به آتش سپرده شد و خاکستر آن را باد با خود برد.
آن ها که ماندند، آن ها که سرسختانه به زندگی چنگ انداختند و از پس تیفوس و گرسنگی برآمدند، مجبور به ترک ایرلند شدند و با انواع روش های قانونی و البته بیشتر غیرقانونی به انگلستان گریختند. اما با وجود آنکه کشتی های مختلفی که راهی لیورپول می شدند همه گله های گوسفند و گاوهای فربه ایرلندی را به آنسوی آب می بردند، نصیب مهاجران گرسنه و بیمار ایرلندی گرسنگی بیشتر و بیماری های خطرناکتر بود. آن ها که بازهم مقاومت کردند و به شعله کم سوی حیات آویختند، آن ها که بیماری تیفوس را شکست دادند، در زد و خوردهای خیابانی به قتل نرسیدند و پشتشان را کار کمرشکن ساخت راه آهن انگلستان درهم نشکست، آن ها که می خواستند زنده بمانند و حاضر به پرداخت بهای سنگین آن بودند، با مشقت فراوان در کشتی هایی که بسوی امریکا و کانادا می رفت جایی خریدند و راهی این سرزمین های دور و ناشناس شدند. تا دوباره پشتشان را کارهای کمرشکن دیگر خورد کند و در میدان های نبرد داخلی امریکا و سالن های کارخانجات تولیدی آن جان سپارند. می روند تا در رقاص خانه ها و فاحشه خانه ها زنان و دختران جوان خود را به فروش بگذارند و مردانشان را برای ارضای میل شدید حیوانی دولتمردان و قدرتمندان دنیای جدید نیز کیسه بوکس کنند.
در عین حال تماشای این حرکت و میل به زندگی و امید به آینده ای بهتر همواره زیبا و ستودنی است. پیتر برنز که داستان را تا حد زیادی خانوادگی و شخصی می داند، سرگذشت فرگاس جوان را نظیر سرگذشت هزاران ایرلندی مهاجر از جمله نیای خود می بیند که در همان زمان ها و مسلما با تحمل همان مشقات راهی کبک شده و برای خود خانواده و تباری به راه انداخته اند. تصور این دست آورد داستان را خواندنی تر و امید بخش تر می کند. پیتر برنز داستانش را در پی بیش از دوسال تحقیق و بررسی در باره قحطی ایرلند و مهاجرت دست جمعی مردم با ده ها مصاحبه با مطلعین این واقعه مهم تاریخی نوشته است. خواندن کتاب او را به همه دوستداران کتاب توصیه می کنم.
برای آشنا شدن بیشتر با کتاب، بخش مختصری از آن را برایتان بازگو می کنم. باید بگویم بخش های ترجمه شده لزوما به ترتیب و پشت سر هم نیستند بلکه از بخش های گوناگون کتاب برداشت شده اند.

خوشحال بود که اِنیس را ترک کرده، آن شهر کثافت با خیابان های پر گدایش. مردان وحشی و زنان بی شماری که زیر سایه بان هر طویله بیتوته کرده بودند. با نوزادانی درست شبیه بچه خوک های مردنی تازه متولد شده.
مرگ ناگهانی پنجمین اِرل در ایتالیا، بخاطر بیماری وبا، گرفتاری و اغتشاش همیشگی را بر سر تصاحب املاک واگذارشده، باعث شده بود. و این نتیجه و میراث زندگی بی بندوبار اشرافی بود. حالا باید از منافع وارث خردسال به سخت ترین شیوه حمایت می شد.
«گوشت لازمه نه ذرت. بره و گوساله به حساب میاد.» مباشر سخت گیر ادامه داد: « قسمت کوهستانی ملک تو… شرط می بندم گوسفندای چاقی عمل میاره.»
گله گله گوسفند و گاو وارد می کردند.
کارمیشل با اعتراض گفت «شانزده خانواده اجاره دار تو ملک من زندگی می کنند.»
«زیادند. برای همه کار نیست.»
کارمیشل سری تکان داد «درسته.»
مباشر با خشکی گفت «بیرونشون کن، از شرشون خلاص شو. اون ناحیه جون میده برای چرای دام. اگه می خواهی اجاره ات به موقع پرداخت بشه باید از مراتعت درست استفاده کنی. هر قراری با رعایات داری به اونا هیچ حقی نمیده. تو فقط دو یا سه هفته در سال کارگر لازم داری. کارگر روزمزد بگیر. لازم نیست به کسی جا بدی. مجبوری بیرونشون کنی.» کارمیشل همه عمرش با این دهاتی های بی زمینِ نیمه وحشی سروکله زده بود. مردمان آرامی بودند. آرام و کُند. تنها باریکه ای زمین برای کشت سیب زمینی می خواستند و کلبه ای محقر و علف خشک برای سوزاندن در اجاق. مثل خرگوش زادوولد می کردند و سرشان به کار خودشان گرم بود. اما اگر می خواستی ان باریکه زمین را از آن ها بگیری یا از کلبه بیرونشان کنی، ناگهان وحشی می شدند.
«اگه بیرونشون کنم از گرسنگی تلف می شند.»
«و اگه سیب زمینی هاشون به آفت زنگار مبتلا بشه هم از گرسنگی می میرند. فرقش اینه آقای محترم، که در اینصورت تو هم باهاشون از گرسنگی تلف می شی چون باید برای هرکدام مالیات بدی. نه، بهتره از شرشون خلاص بشی. خدا رو شکر این مملکت صاحب ارتشه. اگه مشکلی با رعایا داری میتونیم یک دسته سرباز رو به جونشون بندازیم. یادت باشه که کار تو چاق کردن گوسفنده نه آدم. این به نفع خودته. نصف همین ایرلندی ها هم زیادیند.»
***
از بوی سربازها از خواب پرید.
گریس، باروت و روغنی که به شیپورها می زدند تا براق بمانند.
فرگاس ناگهان نشست، و سرباز با دیدن او از ترس پارسی کرد و به عقب جست.
فرگاس به خواهرانش که روی کاه خوابیده بودند نگریست.
مرگ همیشه سکون قدرتمندی در خود داشت. سکونی تقلید ناپذیر.
یک بعد از ظهر تابستان، که احشام را برای چرا به دامنه تپه بالایی برده بود، ساعت ها نشسته و به جنازه روباهی خیره مانده بود. چیزی او را برجا میخکوب کرده بود. جنازه ها جذابیت خودشان را داشتند.
به درگاه خیره شد. آیا براستی سربازی دیده بود؟ شاید هنوز در چنبره کابوس های تب گرفتار بود؟ شاید همه دنیا مرده بودند.
باید بیرون می رفت و می دید.
برو بیرون. این کاریست که در رویاهایت انجام می دهی. قوانین رویا به تو می گویند به رفتن دادمه بده.
***
مارتین کول گفت «برای سواد آموزی باید پول بدهید.»
«چقدر؟»
روی عرشه بودند ومشغول شستشو و چنگ زدن لباس ها و پتو هایشان با آب دریا.
«دانش اندوختن برای من هزینه داشته.» کول گفت، «و مثل خیلی چیزهای دیگه باید ازش درآمد بسازم. باید فکر بچه هام باشم. ببینم کتاب مدرسه داری؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد.
«مهم نیست.» کول گفت، «من الفبای ابتدایی رو دارم دابلین یونیورسال. و کتاب گاف برای حساب و شمارش مقدماتی.»
مولی با حرارت گفت، «اگه به من کتاب بدی مرد، هرکلمه اش رو مثل عسل قورت میدم.»
«هیچوقت سواد یادگرفتی؟»
«جمع و تفریق بلدم. آدمای کارناوال یادم دادند. قیمتت برای سواد آموزی ما دونفر چقدره؟»
«نمیتونی بگی من شایستگی شو ندارم. من سال ها مسئولیت مدرسه ای رو به عهده داشتم که سِر ویلیام هامیلتون برای آموزش پسرای رعایاش دایر کرده بود. اسم سِر ویلیام رو شنیدی؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد. «هیچوقت.»
«مرد بزرگیه. تو شمال تیپراری. حقوق خوبی به من می داد. کلبه خوبی هم بهمون داده بود.»
فرگاس پرسید، «چرا ترکش کردی؟»
کول لبخند تلخی زد. «اول زمستون دو تا از ملاکای بزرگ منطقه رو با تیر زدند. کشیش مسخره و بی خاصیت ناحیه دوید پیش سِر ویلیام و گفت من باعث این هرج و مرج شدم.»
اوه کشیش عزیز!
«شده بودی؟ باعث هرج و مرج؟»
کول با وحشت به فرگاس نگریست. «نه، البته که نه. چرا این حرفو می زنی؟»
«نمیدونم.»
«من اصلا اون آقایون رو نمی شناختم. البته آوازه شون بهم رسیده بود. ولی حتی به یک موی سرشونم دست نزدم. کشیش همیشه به من حسودی می کرد. به مدرسه من حسودی می کرد. به سِر ویلیام گفت من دارم یک گروه خرابکار تربیت می کنم.»
«می کردی؟»
کول دست هایش را به شلوارش مالید تا خشک شوند و بعد کتاب قطور و کوچکی از جیب بیرون آورد و گفت، « من از طرفدارای جنبش ریپیل (Repeal) بوده ام و با لیبرارتور (Liberator) دست داده ام. با خود دانیل اوکانل (Daniel O’Connell).این اواخر من از طرفداران گروه ایرلند جوان بودم – هستم. احساسات وطن پرستانه من خیلی قوی ست. اما کشیش حرومزاده گوش سِرویلیام رو پر کرد و او هم مدرسه رو بست و ما را از کلبه کوچکمون بیرون کرد. زنم یک باغچه خوشگل جلو کلبه درست کرده بود و دلش برای اون خیلی می سوزه. سیب زمینی ها آفت گرفتند ولی ما شلغم و چغندر داشتیم. توت فرنگی و نخود سبز هم داشتیم. وقتی ارباب بیرونمون کرد، جایی نداشتیم که بیتوته کنیم و آواره شدیم. دیدن بچه ها که یکدفعه به ولگرد های وحشی تبدیل شده بودند برای خانم کول خیلی سخت بود. رفتیم تا به کُرک رسیدیم. تمام راه مجبور بودیم با گدایی یک لقمه نون تو دهن بچه ها بگذاریم.»
«امریکا خیال داری چکار کنی؟ میتونی معلم مدرسه بشی؟»
«خانم کول معتقده رویاها و ایده های احمقانه من ما رو همراه آورگان گرسنه کرده. میگه مردی که چند تا شکم گرسنه رو باید سیر کنه حق نداره ایده داشته باشه و نظر بده. بنظر او من خانواده و بچه ها رو برای هیچ و پوج قربانی کردم. برای بازی احمقانه وطن پرستی. برای احساس بیهوده افتخار ملی.» بعد کتاب کوچک را محکم به پایش کوبید و گفت، «این تو گداخونه کُرک به من داده شد. کتاب انجیل. میشناسیدش؟»
هردو به علامت نفی سرتکان دادند.
«هیچوقت فکر کردین که او زمان هایی رو که میگن عهدعتیق در واقع همین دورانیه که ما توش زندگی می کنیم؟ در حقیقت دوستان عزیز، ما داریم در عهدعتیق زندگی می کنیم. امروز بی تردید قدیمی ترین روز زندگی زمینه و فردا از این هم عتیق تر میشه. مگه نه اینکه در این لحظه ما بیشترین فاصله رو با آغاز آفرینش نداریم؟»
مولی پرسید، «فکر می کنی تو امریکا همه چیز فرق میکنه؟»
«ممکنه فرق کنه، ممکنم هست نکنه.» معلم قدیمی مدرسه لبخندی زد و ادامه داد، «متاسفم ولی این بهترین جوابی بود که به ذهنم رسید، و خیلی احتمال داره اشتباه کنم. معمولا هم زیاد اشتباه می کنم. ببینم هیچوقت تو گداخونه شام خوردی؟»
فرگاس گفت، « تو لیورپول. گداخونه فِنویک.»
«با شامت هشدار و بیداری بهت دادند؟»
«نمیدونم منظورت چیه.»
«کسی بود که داد بکشه و بگه “آیا می خواهید همین امشب به جهنم روید؟”»
«نه بابا،»
«گداخونه ای که به ما شام داد تو خیابان پاراد کُرک بود. جای تمیزی با یک محراب کوچک در گوشه از آن. خیلی راحت و گرم. غذا برای بچه ها، با شیر و عسل. کشیشی که اونجا سخنرانی می کرد، اهل ایرلند شمالی بود. آدم تند و تیزی بود. دوبار در روز سخنرانی می کرد. دوآتشه. میتونست آخرین دقایق و لحظات عمر رو تا وقتی جسد می پوسه و از بین میره به دقت تصویر کنه. برای وصف جهنم عالی بود.
«یک هفته که اونجا بودیم به ما پیشنهاد کار و بلیط سفر به امریکا کرد. یک قطعه زمین تو ایندیانا که بتونم یک مدرسه بسازم. فقط باید مذهبمون رو عوض می کردیم و از کلیسای کاتولیک و پاپ کناره می گرفتیم. باید دوباره غسل تعمید می شدیم تا گناهامون شسته بشه و پاک و متبرک بشیم. بچه ها هم همینطور. می گفت خیال نداره یک مشت کافر متمرد رو بفرسته به دنیای جدید.» کول دوباره کتاب انجیل را به پایش کوبید. «ما هم قبول کردیم. درواقع روح بچه هام رو بخاطر بلیط و زمین در امریکا فروختم.»
خورشید با حرارت روی عرشه می درخشید و نور زیبایش را روی بادبان ها پهن می کرد. کول ساکت شد و به فکر فرو رفت. مولی به فرگاس نگاه کرد. دو پوند و دوازده شیلینگ توی یک دستمال ته صندوق قایم کرده بودند.
مولی پرسید، «حالا برای هر جلسه چند می گیری؟»
کول سرش را بلند کرد و به او خیره شد. پس از لحظه ای گفت، «هر جلسه شش پنی.»
«خیلی گرونه مرد.»
«شش پنی برای هردونفرتون.»
مولی پرسید، «راستی راستی میتونی به من سواد یاد بدی؟»
«من میتونم. سوال اینجاست که آیا تو میتونی سواد یادبگیری؟»

Like 🙂
7

هستی بی کوشش

قوانین زندگی پنج است:

بی آزاری

راستگویی

درستی

پاکدامنی

نادلبستگی

اینها قوانین جهانی اند.

اینها که از زمان و مکان و تولد یا از اوضاع تأثیر نپذیرفته اند با هم «قانون بزرگ زندگی» را پدید آورده اند.

چون در بی آزاری استوار شویم، جمله ی موجودات پیرامون ما دشمنی فرو گذارند

چون در راستگویی استوار شویم، کردار مقصد مطلوبش را به کمال رساند

چون در درستی استوار شویم، هر چه ثروت است به رایگان پیش ما آید

چون در پاکدامنی استوار شویم، توان لطیف پدید آید

چون در نادلبستگی استوار شویم، سرنوشت و مقصود هستی دریافته شود

قوانین زیست پنج اند:

سادگی

رضا

پاکیزگی

صفا

تسلیم به خداوند

هر گاه احساس های منفی ما را محدود کنند، خلاف آن را در خود باید پرورد.

سادگی یکی شدن با تن را از میان می برد و ما را از تماس با تن های دیگر رهایی می بخشد.

پاکی جان، گشاده رویی و تسلط بر حواس و یکدلی و شایستگی برای دریافت خود به دنبال دارد

ار رضا شادی بی همتا یافته آید

از پاکیزگی، تن و حواس کامل می شود

حاصل صفا، آمیزش با وجود آسمانی دلخواه است

از تسیلم به خداوند، مقام سمادی به کمال می رسد.

برگرفته از کتاب هستی بی کوشش / نوشته آلیستر شیرر / ترجمه ع پاشایی / انتشارات فراروان

Like 🙂
11

ناصرالدین شاه و تجدد

ناصر الدین شاه سه بار به اروپا رفت. او علاقه وافری به خاطره نویسی داشت که به شکل سه سفرنامه از خود به جا گذاشت. یکی از ویژگی های تجدد، درک ضرورت ضبط و حفظ احوال زندگی روزمره است. تجدد حوزه آنچه را “تاریخی” و “مهم” است، دگرگون می کند. هرآنچه در زندگی اجتماعی می گذرد اهمیتی تاریخی پیدا می کند و حفظ و ضبطش ضروری انگاشته می شود. خاطره نویسی، به عنوان روایت مکتوب فردگرایانه از زندگی، اهمیتی نو می یابد. به عبارت دیگر، گرایش ناصرالدین شاه به درج و حفظ خاطرات و سفرنامه از جنس گامهای ملازم تجدد است.

اما یکی از اسباب تجدد، گذار از نظم مذهبی و به سمت انتظام سیاسی – قانونی و عقلانی است. به عبارت دیگر، با گسترش جریان عرفی شدن، ملاحظات عقلی و قانونی بیش از ملازمات آسمانی و رای استبدادی یا بخت و ستاره، هادی تصمیمات و تحولات اجتماعی و انسانی به شمار می رود. ناصرالدین شاه از سویی دلبسته سنت متجدد خاطره نویسی و از سویی سخت در بند احکام سعد و نحس آسمانی بود. همنشینی این سویه های متناقض و پیچیدگی های تاریخی تجربه تجدد را در ایران به خصوص در حول و حوش سفر اول شاه به فرنگ ملاحظه می توان کرد.

سپهسالار و دیگر متجددان دربار ناصری می خواستند شاه را به فرنگ ببرند تا شاید او از پیشرفتهای آن جا عبرتی بگیرد. روش سیاست خود را دگرگون کند و راه را بر تجدد و دموکراسی نبندد.

از سویی دیگر، دولتهای غربی هریک سودای بسط و تحکیم قدرت سیاسی خود را داشتند. کافی ست به یاد بیاوریم که ناصرالدین شاه در طول سلطنتش هشتاد و سه هزار قرارداد تجاری و سیاسی امضاء کرد. شاه در ظاهر میل به خوش گذرانی داشت. غرضش نه تلمذ که تلذذ بود. در عین حال می خواست آن گوشه هایی از تجدد را که به نفع مالی و سیاسی شخص شاه است به ایران بیاورد و سویه های خطرناک آن را یا از بیخ براندازد یا خنثی کند.

نکته مهم دیگری که درباره سفرنامه به چشم می خورد زبان آنها است. هرچه در متن به پایان سفرها نزدیکتر می شویم، شمار کلمات خارجی مستعمل در متن هم به تدریج فزونی می گیرد. ناصرالدین شاه به زبانهای خارجی، به خصوص فرانسه، دلبستگی فراوان داشت. در زمان او جلد اول فرهنگ فارسی – فرانسه تدوین شد. ولی اگر بپذیریم که فارسی از ارکان استقلال فرهنگی ایران است، آن گاه تحول زبانی سفرنامه ها نشان بارز زوال سقوط فرهنگی ایران در آن زمان است. وقتی شاه مملکتی کاربرد واژه های فرنگی را وسیله ای برای تظاهر به فضل می داند، آن گاه سلطه فرهنگی فرنگ کاری ست تحقق یافته. زبان پریشی از عوارض پریشندگی سیاسی – روانی ست و پریشندگی سیاسی – روانی از ملازمات استعمارزدگی است.

در طول سفرنامه ها شاه بارها هنگام توصیف طبیعت اروپا آن جا را به “بهشت” تشبیه می کند. حتی گدایان اروپا از گداهای وطنی بهترند. “گداهای فرنگستان عوض گدایی ساز می زنند. و سوال نمی کنند”! اما اندکی آشنایی با تاریخ اجتماعی اروپا در دهه های پایانی قرن 19 نشان می دهد که هم فلاکت در آن زمان فراوان بود و هم گدای سمج.

ملکه ویکتوریا، برخلاف رسوم رایج به استقبال شاه نرفت. ولی شاه در متن سفرنامه می نویسد: الحق کمال مهربانی و دوستی را پادشاه از اول ورود به خاک انگلیس الی امروز نسبت به ما به عمل آورده اند. در عین حال باید توجه کرد که در تمام طول این بخش، به جز یک مورد، شاه ذکری از این واقعیت نمی کند که حاکم انگلستان در آن زمان یک زن بود!

هرچه شاه بیشتر مرعوب فرنگ می شد، طبیعت و مردم ایران را بیشتر به دیده تحقیر می نگریست.

تجدد باعث عمومی شدن سیاست شد. در قرون وسطی (و جوامع سنتی)، سیاست عرصه خصوصی نجبااست و زندگی خصوصی عوام، عرصه مداخله دولت است. تجدد، سیاست را به عرصه عمومی می کشاند و مردم را، دست کم در سطح نظری، اختیار دار امور سیاسی می کند. در عوض زندگی خصوصی مردم را خلوتی مقدس و خدشه ناپذیر می داند و دولت را از مداخله در آن باز می دارد. ناصرالدین شاه که در وصف باغها، باله ها، اغذیه و زنان یدی طولا داشت، به ندرت از بده بستانهای سیاسی این سه سفر یاد می کند و تنها اشاره می کند: صحبتهای خوبی شد! یعنی، فضولی در کار سیاست موقوف. و یک با نیز در وصف دموکراسی سویس می گوید: این روزنامه گنجایش شرح قانونی حکمرانی و جزئیات دولت سویس را ندارد و بیش از این هم لازم نیست.

توصیف ناصرالدین شاه از آ زادی در پروس چنین است: آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم آمد، صاحب منصبها همه راه می رفتند، می نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده سیگار می کشید، یکی کونش را به ما کرده بود.هرکدام یک حالت آزادی داشتند.

چون به اعتبار متن سفرنامه ها فکر و ذکر شاه در این سفرها بیشتر عشرت طلبی بود، و چون خزانه مملکت را به این بهانه خالی می کردند که سفرها برای شناخت “شاهراه ترقی” ضروری است، شاه سرانجام ادعا می کند که انگار راز موفقیت فرنگی ها را کشف کرده می گوید: با وزیر خارجه هلند آشنا شدم. تمام این فرنگی ها معلوم شد لوطی و جنده باز هستند. متصل وزیر خارجه به این زنها نگاه می کرد. این بنیه که این فرنگی ها دارند به همین واسطه است که متصل در عیش هستند.

ناگفته پیداست که تجددی که زیر نگین این گونه سلاطین به ایران آمد نه گامی در شاهراه بزرگ ترقی که روایت و تجربه ای مسخ ومثله شده بود. اما از سویی دیگر، اگر عیش و عشرت را به راستی راز موفقیت بدانیم، سفرهای شاه به فرنگ بی شک پر از موفقیت بود، چون سلطان صاحبقران بارها می فرماید: الحمد الله تعالی بسیار خوش گذشت.!

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
3

Three Day Road مسیر سه روزه

Three Day Road
مسیر سه روزه
نویسنده: ژوزف بویدن

ترجمه: فلور

بتازگی کتابی از ژوزف بویدن نویسنده کانادایی نیمه سرخپوست، نیمه ایرلندی خواندم که برنده چند جایزه معروف ادبی امریکایی و کانادایی شده است. کتاب در سال 2005 منتشر شده و خیلی تازه نیست ولی من تازه پیدایش کردم و خواندم. از این نویسنده دو کتاب داستانی دیگر و تعداد بیشتری کتاب های تحقیقی منتشر شده است. کتاب های داستانیش، بجز “مسیر سه روزه” شامل یک مجموعه داستان کوتاه بنام “یک دندان” (Born With a Tooth) و “در میان سروهای تاریک” (Through Black Spruce) است که هردو زیبا و خواندنی هستند. بنظر من بویدن باوجود انکه به میراث فرهنگی و قومی خود می بالد، و مفتخر از نیمه سرخپوست بودن خویش است، ضعف و قوت های مردمان کری (Cree) را به زیبایی توصیف می کند.
قوم کری که پرجمعیت ترین تیره سرخپوستان کانادا هستند در شمال ایالت آنتاریو و در سواحل جنوبی خلیج هودسون (Hudson Bay) در کنار رودخانه مووس (Moose River) و شهرهای کوچک و ریزرو مووس فاکتوری(Moose Factory) و مووسانی(Moosonee) زندگی می کنند. شرحی که بویدن از زیبایی خشن طبیعت و تلاش زنان و مردان و کودکان کِری برای بقا می دهد براستی حیرت انگیز و زیباست.
واقعیت این است که بسیاری از ما بومیان امریکا را بدرستی نمی شناسیم و جز چرندیات فیلم های جان وین تصور دیگری از آنان نداریم. مطالعه زندگی روزمره، باورها و اعتقادات هر قوم راه را برای ایجاد ارتباط و دوستی بیشتر میان مردم جهان می گشاید. بخصوص مطالعه زندگی و باورهای مردمانی که در همسایگی آن ها زندگی می کنیم و در سفره آنان شریکیم.
برای آشنایی بیشتر ترجمه بخش کوتاهی از داستان بلند “مسیر سه روزه” Three Day Roadرا برایتان می نویسم.
داستان مربوط به دو دوست جوان و بسیار نزدیک کِری است که در جنگ اول جهانی شرکت می کنند. این دو تک تیرانداز های ماهری هستند و در میدان نبرد قهرمانی ها می کنند. تنها یکی از آندو، خاویر، زنده برمی گردد و خاله اش که تنها شمن باقیمانده قبیله است او را با قایقش به سرزمین پدری باز می گرداند. همه داستان در واقع خاطرات این دو است در مسیر این سفر سه روزه. خاویر و خاله اش با یادآوری و واگویی این خاطرات در تلاش تسکین آلام و درمان بیماری های روحی و جسمی خاویر هستند.
بویدن کتابش را به احترام سربازان بومی و سرخپوست که در جنگ های جهانی شرکت کرده و شجاعانه جنگیده اند نوشته است.

NOOHTAAWIY
پدرم
آب رودخانه صبح های زود تیره و تار است. باید خورشید بیرون آید و آب را گرم کند و آن را به رنگ چایی در آورد. پدرم سربسر من و خواهرم که خرگوش صدایش می زدیم می گذاشت و می گفت وسط تابستان به رنگ رودخانه در می آییم و زمستان چنان رنگ می بازیم که ممکن است در میان برف ها ناپدید شویم. مثل کارمندان رنگ پریده شرکت تجاری خلیج هودسون(HUDSON BAY COMPANY)
ما به چهره قهوه ای رنگ مادرم نگاه می کردیم که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد و به پدرم که لبخند می زد. پدرم آخرین قصه گوی بزرگ قبیله بود. آنقدر آهسته و آرام قصه می گفت که باید بسیار نزدیک به او می نشستی تا بتوانی سخنانش را بشنوی. آنقدر نزدیک که بوی نوارهای چرم گوزن را که مادرم در میان موهایش بافته بود حس می کردی. و بوی بدنش را که مانند بوی باد بود. همیشه فکر می کردم او تمام تابستان قصه می بافد. کلامش همچون توری نامرئی بود که در شب های سرد و بلند زمستان روی ما می انداخت و همه را بسوی خود می کشید. بسوی خود و بسوی یکدگر تا در گرمای نزدیکی با هم زمستان را بسرآوریم. گاهی قصه هایش تنها مایه امید و میل به زندگی ما بودند.
***
برف آنقدر روی زمین مانده بود که گویی بخشی از پوست و گوشتمان شده بود.
خاویر، این مربوط به خیلی پیش از تولد توست، مربوط به روزهایی است که من هنوز دختر بچه ای بیش نبودم. آن سال سی آنیشناب در مسیر تله های زمستانی با هم زندگی می کردند. (ANISHNABE کلمه ای مربوط به زبان سرخپوستان کری به معنی اولین یا اولین مردمان که غالبا به معنی مردمان خوب یا کسانی که در مسیر درست گام برمیدارند بکار می رود. ولی امروزه سفید پوستان به منظور تحقیر سرخپوستان کری بکار می برند.) البته نصف آن ها بچه ها بودند. زمستان های گذشته را با نفراتی بسیار کمتر از این توانسته بودیم بسر آوریم. ولی این زمستان چاره ای نبود. سه شکارچی را پاییز گذشته از دست داده بودیم. دو تا را پلیس دولتی برده بود و یکی هم قربانی مشروب های تقلبی شرکت تجاری خلیج هودسون شده بود. خانواده های آن ها به یاری قبیله نیازمند بودند.
من دختر جوانی بودم که در بیداری رویاهایی می دیدم که نشان از فرارسیدن مشکلات انبوه در زندگی همه بود. دردهایی تیز و برنده که چون تیرهای یخی بر شقیقه ام فرود می آمدند و چنان آزارم می دادند که برزمین می غلطیدم و بخود می پیچیدم. جزخواهرم، خرگوش، دیگر کودکان از من کناره می گرفتند. از نطر آنان من دیوانه بودم. اگرچه چیزی به من نمی گفتند. من کشیده و استخوانی بودم با موهای سیاه و بلندی که اجازه نمی دادم مادرم گره های آن را با شانه بگشاید. اگر بچه ها مرا دیوانه می پنداشتند، برای من چه اهمیت داشت؟ تنها به حماقت همه آن ها می خندیدم.
پاییز خوبی داشتیم. شکار غاز و مرغابی عالی بود. چند خانواده بیور(BEAVER) هم بدام افتاده و برای زمستان آماده شده بودند. شکار گراس (GROUSE) و استورژن (STURGEON) بهتر از این نمی شد. ولی اثری از موس (MOOSE) ها نبود . پیرزن های قبیله سر تکان می دادند و می گفتند بدون شکار موس، زمستان همه از گرسنگی خواهیم مرد. من؟ من فکر می کردم که همان گفتگو های همیشگی پیرزنانه است. آرزوهای حریصانه. نشسته اند و درحالی که پوست گوزن می جوند و چایی می نوشند شگون بد می زنند و نفرین ها را بسوی همه ما می خوانند. در حالیکه هوای سرد و بیرحم سرزمین های شمالی حاشیه دریاچه بزرگ شورآب، همان که WEMISTIKOSHIW ، سفیدها، خلیج هودسون می نامندش، وقتی از راه رسید، چنان زمان و زمین را به لرزه خواهد آورد که حتی نفرین ها هم تاب مقاومت نداشته و خواهند گریخت.
اوایل زمستان، وقتی فصل وزش بادها رسیده بود، شکارچیان قبیله، چشم دریده و یخ زده از راه رسیدند و به پدرم گزارش دادند که هیچ اثری از حیوانات نیست. حتی رد پایی هم از آنان بچشم نمی خورد. همه با نگرانی دور آتش نشستیم. من همه چیز را می دیدم زیرا در گوشه ASKIHKAN ، پناهگاه زمستانی، زیر پوستین پدرم، خاموش و مراقب، مثل لینکس LYNX گرسنه ای مخفی شده و نظاره می کردم.
هنوز یک ماه نگذشته بود که همه با استیصال دنبال خوراکی می گشتیم. زنان پوست سیاه کاج TAMARACK جمع می کردند و برف قطور را در پی سرخس های پیچ دار FIDDLEHEAD می کاویدند. مردها هم همچنان به دام هایی که نهاده بودند سر می زدند و در پی شکار می رفتند. اما دست خالی و با چشمانی نگران باز می گشتند که مایه هراس ما کودکان می شد.
من به سنی رسیده بودم که دوران مراسم توت فرنگیم باید برگزار میشد. وقتی زنان فامیل مرا تمام روز در ASKIHKAN نگاه می داشتند و با من درباره اولین قائدگی صحبت می کردند. آن ها سعی داشتند با شرح حکایت، دعا و نیایش، و نصایح و تجربه های گوناگونشان مرا برای این رخداد مهم زندگیم آماده سازند. تنها تا بهار وقت داشتم تا مانند کودکان دیگر به جست و خیز بپردازم. اما من تحمل زنان فامیل و سخنانشان را نداشته ترجیح می دادم نزدیک پدرم بنشینم و کارهای او را نظاره کنم.
وقتی گفتگو به آنجا کشید که بزودی مجبور به جوشاندن کفش ها و خوردن آن ها خواهیم شد، گروهی شکارچی با جنازه خرس کوچکی از راه رسیدند. پاهای خرس را به چوب بلندی که روی شانه دونفر حمل می شد بسته بودند و هیکل یخ زده اش آویزان بود. برخی از کهنسال ها از قبیله خرس بودند و از دیدن جنازه یخزده برادر خود به هراس افتادند. به چه جراتی خواب زمستانی برادران را آشفته بودند؟ که جسارت کرده بود خرس خفته ای را در خوابگاه زمستانیش مورد هجوم و آزار قرار دهد؟ شکارچیان شکار خود را یکراست نزد پدرم آوردند. من زیر پوستینش خزیدم و به گفتگویش با شکارچیان گوش سپردم که از آنان چگونگی یافتن پناهگاه خرس را جویا می شد. و اینکه چطور در برف عمیق آن جایگاه را شناسایی کرده و راه ورودش را یافته بودند.
ماریوس، بزرگترین شکارچیان، گفت: «رد پایش را دنبال کردیم.» پدرم با سردرگمی به او نگاه می کرد ولی ساکت بود و سخنی نمی گفت. ماریوس ادامه داد: «اول گمان خطا بردیم. اما روز بعد باز آن ها را دیدیم. گویی برای نشان دادن خود آمده بودند. در پی آن ها رفتیم.» پدرم و چهار شکارچی برای مدتی طولانی سکوت کردند و به جرقه های آتش خیره شدند. «ردپاها تا نزدیک پرتگاهی کنار رودخانه یخ بسته ادامه یافت و ناپدید شد.» ماریوس پس از مدتی ادامه داد.
پدرم همچنان منتظر بود.
یکی از شکارچیان جوان، نسنجیده میان صحبت دوید که: «ناگهان قطع شد. رد پاها را دنبال می کردیم که ناگهان وسط محوطه بازی ناپدید شدند.» بقیه به او خیره نگریستند.
ماریوس، گویی که شکارچی جوان دهانش را باز نکرده بود، ماجرایش را پی گرفت: «احساس کردیم به پناهگاهی راهنمایی شده ایم. ورودی آن را در کناره دیواره صخره می دیدیم ولی رد پاها خیلی به آن مانده متوقف شده بودند. کاملا واضح بود که از پاییز کسی وارد یا خارج از پناهگاه نشده بود. ما راه خود را بداخل آن گشودیم و خرس خفته را بسرعت شکار کردیم. می توانستیم بی اعتنا از کنارش بگذریم ولی خیلی گرسنه بودیم.» پدرم بی آنکه کلامی بگوید سری تکان داد و دوباره همه به آتش خیره شدند.
من به خرس که در وسط میله چوبی آویزان بود نگریستم. پاهایش را محکم بسته بودند. پوزه اش بسوی زمین آویزان بود و زبانش بیرون آمده بود. معمولا شکارچیان بلافاصله پس از صید، شکار خود را پوست کرده و به چهار بخش تقسیم می کردند، اما اینبار متفاوت بود. یخ خرس نزدیک آتش شروع به ذوب شدن کرد. بوی ادرارش را استشمام می کردم. از آنجا که نشسته بودم میدیدم که خرس شکار شده خیلی بزرگتر از من نیست.
شکارچی جوان دوباره به سخن آمد: « هیچ اتفاق جالبی نیست.» اسمش میکا بود. زن زیبایی داشت که اولین فرزندش را همین تابستان بدنیا آورده بود. من از میکا خوشم می آمد و هروقت می دیدمش قرمز می شدم.
پدرم پس از مدتی گفت: «سوال اساسی این است که باید گرسنگی بکشیم یا حیوان شکار شده را بخوریم؟ اگر تا فردا نتوانستیم شکار تازه ای بیابیم، تکلیف خودبخود معلوم است.»
به این گفتگو گوش می دادم و باد، باد جوان و قدرتمندی که پیشقراول طوفان بود، خود را با شدت به دیواره پناهگاه زمستانی ما می کوبید. حتی من هم می توانستم مطمئن باشم هیچ شکارچی تا فردا نمی تواند برای شکار بیرون برود.
غروب روز بعد پدر و مادرم مشغول آماده کردن خرس شدند. معمولا کار قصابی و پوست کردن جانوران را بیرون و در هوای باز انجام می دادیم، اما خرس فرق می کرد. او برادر ما بود و در نتیجه بداخل پناهگاه دعوت شد.

Like 🙂
2

رستم التواریخ و تجدد

اگر اوضاع ایران را در اواسط سده شانزدهم میلادی در زمان سلطنت شاه عباس کبیر، با وضع اروپا مقایسه کنیم، در می یابیم که در آن روزگار ایران از بسیاری جهات دست کم همپای اروپا بود. قدرت اقتصادی و نظامی اش، عظمت شهرهایش، استقلال سیاسی اش با بزرگترین نیروهای اروپا پهلو می زد. اما درست زمانی که باد تجدد در اروپا با شدتی هرچه بیشتر وزیدن گرفت، ایران، سیری قهقرایی آغازید. اگر این گمان را نپذیریم که رواج تجدد در غرب، و رکود آن در شرق، ریشه در ذات فرهنگی این دو تمدن دارد، یعنی اگر نپذیریم که شرق زادگاه پیامبران و عارفان و موید غور درونی در “عالم صغیر” است و غرب خاستگاه خرد و مشوق فتح جهان بیرونی است، و اگر نخواهیم کاسه کوزه عقب افتادگی ایران را یکسره بر سر عوامل خارجی بشکنیم، آن گاه باید بپذیریم که کندوکاو در تاریخ سده های 17 و 18 ایران کلید درک مسئله تجدد در ایران است.

نویسنده کتاب رستم التواریخ، محمد هاشم موسوی حسینی نام داشت که به سال 1180 به دنیا آمد و 73 سال عمر کرد و دست کم 19 کتاب نظم و نثر از خود به جای گذاشت. پدرش شیخ علی خان اعتمادالدوله زنگنه بود و چون نشانه های کیاست و حکمت و بزرگی را در فرزند خود دید او را به رستم الحکماء ملقب کرد.

موضوع کتاب جنبه هایی از تاریخ ایران در دوران شاه سلطان حسین، هجوم افاغنه به ایران و چگونگی انقراض حکومت صفویه، سلطنت محمود و اشرف افغان، حکومت پرحادثه نادرشاه و کریم خان زند، هرج و مرج دوران ملوک الطوایفی که در نتیجه ضعف حکومت مرکزی پدید آمد و بالاخره روی کار آمدن سلسله قاجار است.

رستم الحکماء نثری روان و غنی و در عین حال ساده و بی تکلف دارد. از کاربرد اصطلاحات عامیانه هیچ ابایی ندارد. عنایت به زبان عوام مرادف عنایت به تاریخ زندگی آنها هم هست. زبان عوام زمانی به عرصه ادب و تاریخ راه یافت که زندگی عوام هم برای نخستین بار، موضوع تاریخ شمرده شد.

نثر رستم التواریخ از جنبه ای دیگر اهمیت دارد. در بحث و شرح مسایل جنسی، بعد از عبید زاکانی، شاید هیچ متن منثوری به اندازه این کتاب بی پروا و راهگشا نیست. یکی از مهم ترین تحولاتی که هم زمان با تجدد در غرب پدیدار شد رواج تدریجی این باور بود که مسایل جنسی به عرصه خصوصی تعلق دارد. در حقیقت، یکی از شاخصهای اصلی دموکراسی و آزادی فردی را گسترش هرچه بیشتر “عرصه خصوصی” و محدود شدن ” عرصه عمومی” دانسته اند.

عرفی گری یا سکولاریسم یکی دیگر از مفاهیم مرکزی تجدد در غرب بود. به تدریج از نفوذ الهیات و احکام مذهبی در عرصه تفکر و هستی اجتماعی کاسته شد. مفهومی که رستم الحکماء از تاریخ و تاریخ نگاری دارد، سخت عرفی و زمینی است. او از دخالت دادن احکام مذهبی در کار تحقیق پرهیز می کند. روایت رستم التواریخ از دوران حکومت شاه سلطان حسین گرد یک محور دور می زند و آن زهد ریایی شاه از یک سو و نفوذ روز افزون روحانیون در حکومت و پیامدهای این نفوذ، از سوی دیگر است. اگر بتوان گفت که در زمان شاه عباس کبیر، مذهب شیعه ایدئولوژی وحدت ملی ایران بود و شاه از نفوذ روحانیون در کار سیاست ممانعت می کرد، آن گاه به استناد رستم التواریخ، می توان نتیجه گرفت که در زمان شاه سلطان حسین نقش مذهب شیعه دگرگون شد و از ایدئولوژی وحدت ملی به الهیات حاکم بر سیاست بدل گشت و به موازات آن بخشی از روحانیون در امور سیاسی دست بالا پیدا کردند و سیاست مملکت را بیش و کم قبضه قدرت خود ساختند.شاه سلطان حسین برای اولین بار اجازه داد که یکی از روحانیون، یعنی ملا محمد باقر مجلسی، شمشیری را که نماد سلطنت بود بر کمر ببندد. و این درحالی است که در دنیای سیاست نماد قدرت به اندازه خود قدرت اهمیت دارد. رستم الحکماء درباره نفوذ برخی از روحانیون در دربار شاه سلطان حسین می نویسد: آن زهاد بی معرفت و بی کیاست در مزاج شریفش و طبع لطیفش رسوخ نمودند و وی را از جاده جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و در طریق معوج گمراهی داخل نمودند و بازار سیاستش را بی رونق و ریاستش را ضایع مطلق کردند.

به گفته رستم الحکماء یکی از مریدان ملا محمد باقر مجلسی را حاکم بر کابل و قندهار کردند که آن روزها هر دو جزئی از خاک ایران بودند، در نتیجه بدرفتاریهای حاکم کابل، افغانها طغیان کردند و با بیم و لرز به سوی اصفهان سرازیر شدند. اما هیبت شهر چنان بود که مهاجمان جرات ورود به شهر را نداشتند و به محاصره شهر بسنده کردند و اصفهان را به دام قحطی انداختند. دیری نپایید که به قول وی، پدران و مادران اطفال خود را می کشتند و می پختند و می خوردند. در این برزخ علما و فضلا و زهاد هر روز نزد شاه می رفتند و به گوشش می خواندند که: جهان پناها، هیچ تشویش مکن که دولت تو مخلد به ظهور قائم آل محمد متصل خواهد بود.

رستم الحکما، شاه سلطان حسین را حاکمی سست رای و کم خرد و بی تدبیر می دانست و گناه ویرانی مملکت و انقراض سلطنت صفویه را بر دوس او می گذاشت، اما کریم خان زند را “معمار ایران ویران” می خواند. به گفته رستم الحکما امنای دولت کریم خان خواستند که به جهت طلاب، وظیفه ای (مقرری) قرار دهد،قبول نفرمود و فرمود، ما وکیل دولت ایرانیم از خود اموالی نداریم که به ملاها و طلبه علوم بدهیم، و نیز فرمود: آنچه شنیده ایم همه انبیاء و اوصیا< و پیغمبر ما و امامان ما صاحب کسب و حرفه بوده اند، غرض آنکه وظیفه از برای کسی قرار نداد.

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
8

رازهای موفقیت در برقراری ارتباط کلامی


حرف زدن شاید مهم ترین ابزار در جذاب کردن زندگی است . بدون این مهارت ، انسان ها هم  برای انتقال تفکرات خود ، امکانات کمی در اختیار دارند و هم برای فهم احساس و افکار دیگران با مشکلات عمده ای مواجه می شوند.. تصور کنید اگر انسان ها نتواند حرف بزنند چه می شود ؟

برقرار کردن ارتباط کلامی: منبع خوشبختی و بدبختی

صحبت کردن بیشترین ارتباط روزانه بین انسان ها را می سازد و اجازه می دهد بین آنها روابط عمیقی ایجاد شود. حرف زدن درباره مسائل و مشکلاتی که داریم، در یک رابطه مطلوب ما را خوشحال می کند و اضطرابمان را کاهش می دهد. کلام به ما اجازه می دهد که بتوانیم برای دیگران خوشبختی، غم و یا وحشت خلق کنیم .

تشریح کردن صریح احساسات

واکنش افراد در برابر شما، به شیوه ی بیان مطالب از جانب شما بستگی دارد. ما گاهی در ارتباط کلامی خود موضعی اتهامی می گیریم که این موضع از نوعی قدرت طلبی نشات گرفته است، مثلا در مورد سیگار به فرد مقابل می گوییم “تو باید سیگار را ترک کنی، سیگار بوی نامطبوعی دارد”، با این کلام ، ما یک اتهام را متوجه فرد کرده ایم؛ اما وقتی به او می گوییم: ” خیلی از دود سیگار تو ناراحتم “، احساس خود را مستقیما بیان کرده ایم، با این روش طرف مقابل می تواند به احساس مشخص شما واکنش نشان دهد. ما اغلب شیوه های اتهامی را در مورد مخاطبان خود به کار می گیریم، زیرا گمان می‌کنیم برای این که نظرمان پذیرفته شود، باید احساساتمان را توجیه کنیم . در این صورت با بیان احساسات شخصی به عنوان واقعیتی انکار ناشدنی، فکر می کنیم احساسات‌مان منطقی‌تر متجلی و پذیرفته می‌شود.

متاسفانه، اکثر مواقع، از این کار نتیجه‌ی عکس حاصل می‌شود . توصیف‌های غیر‌مستقیم و متهم کننده، مانع از این می‌شوند که دیگری احساسات منفی ما را بپذیرد. شیوه‌ی سازنده و مستقیم بیان احساسات منفی ما، مانند احساسات مثبت‌مان می‌تواند به شکل این فرمول های ساده خلاصه شود که بگوییم :” وقتی تو این کار را در این موقعیت مشخص انجام می دهی، این حس خاص در من ایجاد می شود”.

برگرفته از کتاب :اثبات شخصیت خود در برقراری ارتباط با دیگران نوشته پروفسور ژان ماری بواس ورت و مادلن بودری، مترجم :محمد راد. انتشارات نسل نواندیش، سال 1383

Like 🙂
9

یادداشت های مرد فرزانه

پیش از اینکه این کتاب را به خانه ببری، آن را امتحان کن و ببین پاسخگویت هست یا نه.

پرسشی را در ذهن مطرح کن، چشم هایت را ببند، حالا کتاب را باز کن و تصمیم بگیر که صفحه راست را بخوانی یا چپ را …

***

 هر فرد و هر رخدادی در زندگی ات هست

چون تو تصویرش کرده ای

چگونگی کنار آمدن با آنها به انتخاب تو بستگی دارد

***

اگر خواهان دیدار کسی هستی که

می تواند هر موقعیت ناممکنی را فراهم کند

و دور از حرف ها و باورهای مردم به تو شادی بخشد

در آینه بنگر و این واژه ی جادویی را به زبان آور:

سلام.

***

یک را انتخاب آینده این باور است که

آینده اجتناب ناپذیر است.

***

خودت زندگی ات را می سازی

چنانکه عنکبوت، تارش را

گاه آزمون بسیاری باید

برای استواری تار نخ

***

برای آموختن

ترک پناهگاه نادانی باید

برگرفته از کتاب یادداشت های مرد فرزانه / ریچارد باخ / ترجمه لیلا هدایت پور / انتشارات مثلث

Like 🙂
25

جنگجوي نور

جنگجوي نور قابل اعتماد است، گاهي اشتباهاتي مرتكب مي‌شود، گاهي نيز خود را مهمتر از آنچه كه واقعا هست ارزيابي مي‌كند، اما او دروغ نمي‌گويد.

وقتي هم دور آتش گرد مي‌آيند او با يارانش صحبت مي‌كند. مي‌داند كه حرف‌هاي او همچون شاهدي بر آنچه كه مي‌انديشد در ذهن جهان باقي مي‌ماند.

جنگجو با خود مي‌انديشد: «چرا بايد زياد صحبت كنم؟ وقتي كه در خيلي از مواقع قادر نيستم به همه‌ي آنچه كه مي‌گويم عمل كنم؟»

قلبش جواب مي‌دهد: «اگر از انديشه‌هايت نزد عموم دفاع كني، بايد سعي كني در تمام طول زندگي به آن انديشه‌ها احترام بگذاري.»

جنگجو، از آنجا كه فكر مي‌كند دقيقا آنگونه است كه مي‌گويد، پس در نهايت هماني است كه ادعا مي‌كند.

جنگجوي نور همواره در تلاش براي بهتر شدن است.

برگرفته از كتاب جنگجوي نور / پائولو كوئيلو / ترجمه محمد حسين رمضان كيايي / نشر مركز

Like 🙂
1

4 اثر از فلورانس اسكاول شين

بيشتر مردم زندگي را جنگ مي‌انگارند، اما زندگي جنگ نيست، بازي است.

هر چند بدون آگاهي از قانون معنويت نمي‌توان در اين بازي برنده شد. هر چه كه آدمي در خيال خود تصور مي‌كند ـ دير يا زود ـ در زندگي‌اش نمايان مي‌شود.

براي پيروزي در بازي زندگي بايد نيروي خيالمان را آموزش دهيم. كسي كه به قوه تخيل خود آموخته باشد كه تنها نيكي را تصور كند و ببيند مي‌تواند به تمام خواسته‌هايش خواه سلامت، ثروت، دوستي و محبت يا هر خواسته بزرگ ديگر برسد.

هر آنچه كه آدمي عميقاً اخساس يا به روشتي مجسم كند بر ذهن نيمه هشيارش تأثير مي‌گذارد و مو به مو در صحنه زندگي‌اش ظاهر مي‌شود.

همچنين در بازي زندگي كلام نقشي تعيين كننده دارد. چه بسيارند كساني كه با كلام كاهلانه خود مصيبت را به زندگي‌شان فرا خوانده‌اند. ذهن نيمه هشيار شوخي ندارد و اغلب مردم با شوخي‌هايشان تجربه‌هايي ناخوشايند را براي خودشان مي‌آفرينند. اما خوشبختانه اين قانون در هر دو جهت كار مي‌كند. يعني مي‌توان هر فكر ناخوشايند را به فكري خوشايند و تجربه‌اي دلپذير تبديل كرد.

وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است. اما از طريق آرزو، ايمان يا كلام به زبان آمده مي‌تواند نمايان شود.

ترس تنها دشمن آدمي است، ترس از تنگدستي، ترس از تاريكي، ترس از بيماري، ترس از شكست، ترسِ از دست دادن و احساس عدم امنيت براي هر مسئله. جز ترديد و هراس هيچ چيز نمي‌تواند ميان انسان و بزرگترين آرزوهايش فاصله ايجاد كند. به محض اينكه انسان بتواند بي هيچ دلهره‌اي آرزو كند، بي‌درنگ برآورده مي‌شود.

هدف از بازي زندگي اين است كه آدمي به روشني خير و صلاح خود را ببنيد و تمام تصاوير شر را از ذهن خود پاك كند.

برگرفته از كتاب 4 اثر از فلورانس اسكاول شين/ چاپ شصتم / ترجمه گيتي خوشدل / انتشارات پيكان

Like 🙂
6

صد قانون زندگی

  1. بی سر و صدا عمل کنید
  2. شما پیرتر می شوید اما این الزاماً به این معنا نیست که داناتر می شوید
  3. بپذیرید که گذشته گذشته
  4. خودتان را باور کنید
  5. یاد بگیرید چه چیزی ارزشمند و چه چیزی بی ارزش است
  6. زندگی تان را وقف هدفی خاص کنید
  7. در مورد افکارتان منعطف باشید
  8. یک دلبستگی در دنیای بیرون پیدا کنید
  9. در جبهه فرشتگان باشید نه شیاطین
  10. فقط ماهی مرده در جهت جریان آب شنا می کند
  11. آخرین نفری باشید که صدایتان را بالا می برید
  12. راهنمای خود باشید
  13. بدون ترس، بدون تعجب، بدون مکث، بدون درنگ
  14. ای کاش این کار را می کردم، … پس انجام دهید
  15. تا ده بشمار، یا هر شعری را که دوست داری برای خودت زمزمه کن
  16. هر چه را که می توانی تغییر بده، بقیه را رها کن.
  17. هر کاری را به بهترین نحو انجام بده، بار دوم در کار نیست
  18. از رویا دیدن نترسید
  19. در گذشته زندگی نکنید
  20. در آینده زندگی نکنید
  21. با جریان زندگی جاری شوید
  22. امروزی لباس بپوشید
  23. یک سیستم عقیدتی داشته باشید
  24. هر روز، حتی زمان اندکی را به خودتان اختصاص دهید.
  25. برنامه داشته باشید
  26. روحیه ای بذله گو داشته باشید

برگرفته از کتاب صد قانون زندگی / نوشته ریچارد تمپلر / برگردان آذر جولایی / انتشارات البرز

Like 🙂
14