جی بر کراو JAYBER CROW

جی بر کراو JAYBER CROW
رمانی از ویندل بِری WENDELL BERRY
معرفی و ترجمه: فلور
ویندل بری نویسنده و فعال سیاسی ضد جنگ امریکایی در 1934 در ایالت کنتاکی در خانواده ای زمین دار و کشاورز چشم به جهان گشود. او که از فعالان سیاسی ضد جنگ، استاد دانشگاه، سخنران و دریافت کننده جوایز بسیاری است معتقد است مایه دوام و سلامت یک جامعه این است که افراد ان بشدت در کنار هم باشند و نیروی خود را صرف پیشرفت همگانی کنند. به باور او این کاملا مغایر راهی است که جامعه امریکا بعنوان سردمدار پیشرفت های مدرن، البته از نوع غربی آن، پس از پایان جنگ دوم جهانی در پیش گرفته است. او عمیقا بر این باور است که راهی که دولتمردان امریکایی برای مردم خود دیکته می کنند حتما به “ترکستان” ختم خواهد شد. می توانید در باره کارها و نظراتش در سایت های مختلف اینترنت بیشتر تحقیق کنید.
در اینجا من تنها ترجمه بخش بسیار کوتاهی از دو فصل مختلف کتاب جی بر کراو او را، به رسم معرفی و جلب توجه دوستان علاقمند آورده ام. امید که خوشتان بیاید.
جی بر که نام اصلی او یونس است تنها سلمانی مردانه در پورت ویلیام را اداره می کند. او که از کودکی یتیم بوده و در یتیم خانه وابسته به کلیسا بزرگ شده است، افکار و اعتقادات جالبی دارد. و اگرچه هیچ کس را در پورت ویلیام ندارد و صاحب هیچ ثروتی نیست، اما پورت ویلیام را بشدت دوست دارد و به ساکنان آن مهر می ورزد. بخش گسترده ای از کتاب گفتگوهایی است که جی بر با خود دارد و کند و کاوی است که در روح او می گذرد.

دوران تاریکی ها
اگر می خواستید پورت ویلیام را روی نقشه پیدا کنید، باید نقشه خیلی بزرگی می کشیدید. در نقشه رایج بزرگ راه های ایالتی، پورت ویلیام از نقطه ای که نشانش می داد هم کوچکتر بود. برای رهبران جهان، ان ها که سر نخ های قدرت را بدست داشتند، ما اهالی پورت ویلیام در فضایی به مراتب کوچکتر از نقطه ای که در آخر جمله می گذارند به دنیا می آمدیم و درگیری های خود را با دنیا پیش می بردیم. بنا براین بدیهی است که هیچیک از آن ها برای پیش برد نظرات و برنامه های جهانی خویش با اهالی پورت ویلیام مشورت نمی کردند.هزاران نفر از رهبران کشور و ایالت،اعضای کابینه، هیئت مدیره کارخانجات و موسسات مالی، دانشجویان و دانشگاهیان، هیئت مدیره و رهبران کلیسا، می آمدند و می رفتند بدون آنکه نامی از پورت ویلیام و مردمش به گوششان رسیده باشد. و آیا چند تا از این مکان های بی نام و نشان در جهان هست؟ می شود گفت جهان اصولا موزاییکی است متشکل از همین جاهای کوچک و بی اهمیت. و در چشم مدیران و رهبران جهان این مکان های بی نام و نشان به روی هم جمع نمی شوند و جای بزرگ و مشخصی را نمی سازند. آنها فقط مجموعه ای اعداد و ارقام و حرف و کلمه می سازند.
شهر کوچکی مثل پورت ویلیام در این دوران به مردی شباهت دارد که روی سراشیبی یخ زده ایستاده. و در حالی که بشدت در تلاش حفظ خویش است اما هر لحظه بیشتر به ته دره می لغزد. او نه تنها مجبور است با کمبودهای روحی و اخلاقی محلی، با نادانی و بی خبری، با بلایای طبیعی و قحطی و گرسنگی ناشی از آن بجنگد که باید با آن مشکل جهانی، همان که “اخبار” نیز می خوانیمش نیز مقابله کند.
گرفتاری اینجاست که اهالی پورت ویلیام نمی توانند همانگونه که دنیا در بی خبری از آنان بسر می برد، دنیا و رهبرانش را ندیده بگیرند. قدرقدرت های جهانی در شهر کوچک ما شناخته شده اند و اخبار نفوذ و قدرتشان از طرق مختلف به پورت ویلیام می رسد. هرچند امروزه تمام تلاش این قدرتمداران در جهت نابودی و اضمحلال پورت ویلیام های بین المللی است. حتی گاهی ساکنان این شهرهای بی نام و نشان خود نیز مشتاق نابودی خانه و زندگیشان هستند. اما همیشه بخوبی می دانند که تصمیمات بی احساسانه ای که در پایتخت ها و نشست های بین المللی گرفته می شود، برای آن ها درد و رنج و گرفتاری به ارمغان می آورد.
اخبار جنگ دوم جهانی با ما چنین کرد. جنگ دوم جاهایی مثل پورت ویلیام را جز در چشم اهالی خود آن جاها بزرگتر و مشخص تر نکرد. ما، ساکنان پورت ویلیام پیرامون خود را با دقت نگریستیم و دریافتیم هرچیز با ارزش که فراهم آورده ایم در آستانه نابودی است.
در سال 1942 من بیست و هشت ساله بودم و ظاهرا می بایست پاسخ برخی از سوالات اساسی زندگیم را یافته باشم. اما جنگ همان کاری را با افکار من کرد که خیش با زمین کشاورزی می کند. پیرتر از آن بودم که جنبه های قهرمانی و ماجراجویی جنگ فریبم دهد. آنگونه که جوان ترها را می فریفت. بیشتر وقت ها فقط می ترسیدم. برای خودم، برای پورت ویلیام و برای جهان. این ابر تاریک هراس به تنهایی خفه کننده بود و تازه فکر اینکه چرا جنگ پیش آمده و چرا باید در نبرد شرکت کرد هم بر شدت آن می افزود. وقتی جوانتر بودم، با توجه به آنچه شنیده و خوانده بودم، با توجه به عکسهای فراوانی که دیده بودم، جنگ را نیروی سیاه و هراسناکی می دانستم همچون گردبادهای غیرقابل کنترل، که ناگهان به سرزمینی یورش می برد و پس از درهم شکستن و نابودی زمین، انچه به جای می گذارد تخته سنگ های معلق، خانه و مزرعه درهم شکسته، گیاهان در هم فرو پیچیده و مرده و انبوه اجساد بیگناهانی است که هر پاره شان در جایی افتاده است. این جنگ هم مانند جنگ پیشین میدان زورآزمایی ماشین برعلیه مردم و خانه و زندگیشان بود. عادلانه یا ظالمانه دانستنش در نتیجه آن تعییری ایجاد نمی کرد. در سیاهی و ویرانی جهان. این واقعیت جنگ کنونی بود و البته واقعیت همه جنگ ها. بُعد تاریک و هیولاوار انسان می آمد تا شهرهای کوچک و ساکنان سخت کوشش را بکوبد و از میان بردارد بدون اینکه حتی زحمت پرسیدن نام آن ها را بخود بدهد. و بی تردید سبب می شد که پورت ویلیام بترسد، خون بدهد، خانواده هایش به عزا بنشینند، و امیدهایشان نابود شود.
بخوبی می دانستم که نبرد تازه خیلی هم تازه نیست. همان جدال قدیمی است که دوباره بازگشته. سبب بازگشت آن چیست؟ به گمان من بازگشته زیرا مردم در دوست داشتن یکدگر شکست خورده اند. در دوست داشتن دشمنان خود شکست خورده اند. خوشحال بودم که مدرسه کشیش شدن را خیلی وقت پیش رها کرده ام. وگرنه باید در میان مردم براه می افتادم و وانمود می کردم عیسی مسیح هیچگاه بما نگفته دشمنانتات را دوست بدارید.
اندیشیدن به این سفارش حکیمانه که دشمنانتان را دوست بدارید بخودی خود در تعارض با جنگ است. حتی مجبور به اجرای آن نیستی. مجبور نیستی دشمنانت را واقعا دوست بداری. فقط کافی است به آن فکر کنی و پورت ویلیام روی نقشه جهان بزرگ و مشخص می شود. چهره اش را می بینی و در شادی و اندوهش شریک می شوی.
هرچه می کوشیدم نمی توانستم بین جنگ و پورت ویلیام رابطه برقرار کنم. پورت ویلیام جنگ نیافریده بود. پورت ویلیام گاهی دعوا مرافعه راه می انداخت. گاهی بزن بزن هم می کرد، ولی هرگز، هرگز جنگ نمی آفرید. برای آفرینش جنگ قدرت لازم است و سازماندهی و رهبری، مقدار زیادی مهارت و نبوغ، و البته پول فراوان و بادآورده. مسلما در جنگ درست مثل بازی های سیاسی پورت ویلیام محکوم به تحمل ناکامی هایی بود که خود سهمی در آفرینش آن ها نداشت. سال هاست که ریزبینانه برسی می کنم و هنوز نمی توانم غیر از مرگ و ناکامی رابطه ای میان پورت ویلیام و جنگ بیابم. تنها مرگ و ناکامی. در مورد اشتراکات پورت ویلیام و ایالات متحده هم درمانده ام. بنظر می رسد “ملت” تنها یک ایده است در حالیکه پورت ویلیام چنین نیست. شاید میان شهرها و روستا های کوچک و ایده های بزرگ هیچ رابطه مشترکی نیست. گمان می کنم نباشد.
آیا فکر می کردم سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن دشمنانشان هستند؟ البته که نه. اصولا سازمان های عریض و طویل جهانی قادر به دوست داشتن هیچ چیز نیستند. آیا گمان می بردم دوست داشتن دشمنان بر طول عمر بشر می افزاید؟ مثلا آنان که دشمنانشان را دوست دارند سال های بیشتری زندگی خواهند کرد؟ البته که نه.
آیا این جنگ عادلانه ای بود؟ برای بشریت خوب بود؟ می دانستم که امکان ندارد. که حتما نیست. آیا اجتناب پذیر بود؟
این را نمی دانستم و هنوز هم نمی دانم.

دوران فروپاشی
آسی کیت در بهار 1961 مرد. حالا که به آن فکر می کنم می بینم مرگ او در حقیقت آغاز دوران دشوار دیگری برای پورت ویلیام بود. و البته برای همه شهرهای کوچک و بی نام و نشان مثل آن. هنوز و مثل همیشه پورت ویلیامی ها با “اخبار” کلنجار می رفتند. اخبار محلی فقط حرف بود. واگویه های پایان ناپذیری مردمی که از نگریستن به شهر خود و گوش دادن به آن سیر نمی شدند. اما اخبار دیگر، اخبار جهان، بنظر می رسید تنها حول دو محور در چرخشند. جنگ و اقتصاد.
می دانم که گروهی با برجسته کردن این دو و محور قرار دادنشان موافق نیستند. اما هر چه می گذرد “جنگ” و “اقتصاد” بیشتر چهره فرمانروایانه و بلامنازع خود را نمودار می سازند. تردید نداشتم جنگ همان یگانه جهنمی است که همواره روشن و آماده، جهان را زیر نظر دارد. همیشه در زیر خاکستر منتظر است تا شعله برافروزد. ملت ها نیز بخوبی این را می دانستند و به همین سبب همواره برای زمان شعله ور گشتن آتش جنگ هزینه های کلان می کردند و سلاح و سرباز آماده می ساختند. زمانی که می دانستند دیر یا زود خواهد رسید.
از آن گدشته چنین بنظر می رسید که “جنگ” و “اقتصاد” رابطه خویشاوندی نزدیکی هم با هم دارند. آن ها دوقلو های سیامی زمان ما بودند. با لباس های یکسان و سرهای بهم پیوسته، هر لحظه آماده بودند تا به محض آماده شدن موقعیت به یکدیگر بپیوندند و یکی شوند. جنگ بهترین بستر رشد برای اقتصاد بود. همیشه نوعی میهن پرستی پُر آب و رنگ به جنگ پیوسته بود که باعث افزایش آبروی اقتصاد می شد. بقول تروی چاتام (یکی از ساکنان پورت ویلیام)، پول توی جنگ بود. بماند که تروی چاتام خودش ابزاری در مشت اقتصاد بود. مثل سرب که در ساخت قلم لازم است یا در ساخت اسلحه. وقتی کاملا مورد بهره برداری قرار گرفت، وقتی تاریخ مصرفش به پایان رسید، به گوشه ای پرتاب می شد. اقتصاد به هیچکس فرصت دوباره ای نخواهد داد.
وقتی می گویم پورت ویلیام دور جدیدی از سختی ها را دردهه 60 آغاز کرد، منظورم آن نیست که وارد دورانی متلاطم و طوفانی شد و با سلامت راهش را به یک هوای پاک آفتابی گشود. نه. منظورم آن است که وارد مرحله ای شد که پایانش مرگ و نیستی او بود. اگرچه آن روزها هنوز وقت داشت و شانس خود را کاملا از دست نداده بود. و در این جا، بقول معروف همراه با تاثر برای فنا و نابودی این جامعه کوچک و منسجم و برادرانه به عوامل گوناگون نابودی آن بشدت معترضم.
ممکن است بگویید من هم پیرمرد عقب نگر دیگری هستم که با هر نوع پیشرفت و ترقی و تغییر مخالفم. اما باید بدانید که خودم هم این احتمال را با دقت بررسی کرده ام و اکنون آماده ام تا توسط هرکس که به جامعه ای منسجم و برادرانه معتقد است مورد نقد قرار بگیرم. توسط هرکس که بتواند به من ثابت کند چطور ممکن است با انهدام و فروپاشی جوامع منسجم و برادرانه دنیا به جلو حرکت کند و جای بهتری برای زندگی شود.

Like 🙂
2

اسپانيا / بارسلون

برگرفته از كتاب مارك و پلو (مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عكس‌هاي منصور ضابطيان) سال چاپ: 1389ـ  انتشارات مثلث

ساعت 5/3 بود كه به هستال (يوس هستال: هتل‌هايي ارزان‌قيمت كه در همه جاي اروپا وجود دارد) برگشتم. شيفت پذيرش عوض شده بود و پسر جواني كه به جاي اسپانيايي‌ها بيشتر شبيه يوناني‌ها بود پشت ميز بود. اما برخلاف تصورم ايراني بود. اسمش حامد بود و 3 سال بود كه از ايران به اسپانيا آمده بود. او مي‌گفت تا حالا هيچ كس از ايران به اينجا نيامده. دليلش هم مشخص است. جوان‌هاي ايراني يا اهل سفر نيستند يا اگر هم باشند، گرفتن ويزاي اروپا برايشان مشكل است و از آن گذشته، حس ماجراجويي و كشف جاهاي ناآشنا در آنها كمتر است. به اين مسأله بايد مسائل اقتصادي را از يك طرف و تلقي ما از مسائل اقتصادي را هم از طرف ديگر اضافه كرد. درست است كه وضعيت بد اقتصادي باعث مي‌شود پولي براي سفر باقي نماند، اما فراموش نكنيم كه ما بيش از جوانان ديگر نقاط دنيا درگير تجملات هستيم. براي يك جوان استراليايي يا ژاپني يا انگليسي، رفتن به سفر مهم‌تر از داشتن موبايل است. اغلب جوان‌هاي ما يك ميليون تومان پول موبايل مي‌دهند و فقط گوشي‌هايشان مي‌تواند همه‌ي زندگي يك جوان اروپايي را بخرد و آزاد كند، اما پايشان را از شهرشان بيرون نگذاشته‌اند. آنها ترجيح مي‌دهند به جاي كشف سرزمين‌هاي ديگر، براي دوستانشان SMSهاي بي‌مزه بفرستند.

 

يك جفت دمپايي ابري لازم دارم تا كنار ساحل بپوشم. هر چه خيابان رامبلا را بالا و پايين مي‌روم چيز مناسبي پيدا نمي‌كنم. ارزان‌ترين دمپايي 10 يورو قيمت دارد كه به پول ما مي‌شود 11 هزار تومان. زورم مي‌آيد چنين پولي را بابت جنسي بدهم كه توي مملكت خودم يك پنجم اين قيمت را دارد. به عادت هميشه كنار كيوسك روزنامه‌فروشي مي‌ايستم. روي پيشخوان انواع و اقسام مجله‌ها و روزنامه‌ها را مي‌شود پيدا كرد. يكي از مجله‌ها توجهم را جلب مي‌كند. توي يك بسته‌بندي است و هديه‌اي را هم به همراه دارد. حدس بزنيد هديه‌اش چيست؟

دمپايي ابري! آن هم نه يك جفت كه دو جفت. تازه همراه يك قوطي نوشابه. قيمت روي مجله را نگاه مي‌كنم، فقط دو يورو است. ترديد دارم كه آيا فقط قيمت مجله است يا همه‌ي اين مجموعه چنين قيمت ارزاني دارد. ماجرا را از فروشنده مي‌پرسم اما نمي‌فهمد.

با ترس و لرز دو سكه‌ي يك يورويي بيرون مي‌آورم و به او مي‌دهم. فروشنده به رسم اسپانيايي‌ها دستي تكان مي‌دهد و گراسياسي مي‌گويد كه تشكر كرده باشد. روزهاي بعد حرفه‌اي‌تر مي‌شوم، مجله‌اي مي‌خرم كه مطالبش به لعنت خدا نمي‌ارزد اما همراهش يك كوله‌پشتي بزرگ هم هديه مي‌دهند. يك مجله‌ي سينمايي مي‌خرم كه يك DVD رايگان هم هديه دارد. يك مجله‌ي كودكان كه دو تا ساعت مچي با آرم والت‌ديزني دارد و … حداكثر قيمتي كه براي هر كدام از اينها مي‌پردازم، چهار يورو است.

سنت هديه‌ دادن همراه نشريات در اروپا و بخصوص اسپانيا سنتي رايج است. صرفنظر از جنبه‌هاي تبليغاتي كه اين كار براي خود نشريه دارد و جدا از معرفي محصولي كه از اين طريق عرضه مي‌شود، بايد دانست كه بسياري از كارخانجات و موسسات در اروپا چه بر اساس قوانين دولتي و چه بر اساس يك رفتار اجتماعي، درصدي از درآمد ساليانه‌ي خود را بايد به امور فرهنگي اختصاص دهند و اين نوع كارها در همين راستا ارزيابي مي‌شود تا به گسترش فرهنگ مطالعه كمك كرده باشد. آنچه در اين ميان براي من به عنوان يك روزنامه‌نگار جالب‌تر است، مسئله‌ي توزيع اين نشريات است كه به عنوان يك امر عادي تلقي مي‌شود. در همين روزها است كه مرتب ياد ايران مي‌افتم و دردسرهايي كه در توزيع مجلات و روزنامه‌ها بايد تحمل كنيم.

Like 🙂
3

حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت مي‌كند

توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي !

سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه!

بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!

سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت رابگير!

از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه،

هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟

پررو، وقيح و بي‌سواد؛چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!…

نان را به نرخ روز بايد خورد!

سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!…

.كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه!

خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني!

اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير،

همين بسه

Like 🙂
3

حكمت

حكمت چهار كلمه است كه چهار پادشاه آن را نوشته‌اند، گويا يك تير است كه از چهار كمان انداخته‌اند:

(اول شاه) كسري انوشيروان گفته است كه هرگز پشيمان نشدم از آنچه نگفته‌ام و بسيار گفته كه از پشيماني آن در خاك و خون خفته‌ام.

(دوم شاه) قيصر فرموده است كه قدرت من بر ناگفته بيش از آن است گه بر گفته، يعني آنچه نگفته‌ام بتوانم گفت و آنچه گفته‌ام را نمي‌توانم نهفت.

(سوم شاه) خاقان چين در اين باره گفته است كه بسيار باشد كه پريشاني سخن گفتن سخت‌‌تر است از پشيماني سخن نهفتن.

(چهارم شاه) ملك هند در اين باب گفته است كه هر حرف كه از زبان من جسته است دست تصرف مرا از خود بسته است و هر چه نگفته‌ام مالك اويم و اگر بخواهم مي‌گويم و اگر نخواهم نمي‌گويم.

 

برگرفته از كتاب گزيده‌ي بهارستان جامي / انتشارات پيك فرهنگ

Like 🙂
2

آيا

مي‌خواهيم بدانيم و بدانيد:

چه چيزي براي شما مهم است؟

به چيزي اعتقاد داريد؟

چقدر اعتقاد داريد؟

اعتقادات ما ـ چيزهايي كه از آنها دفاع مي‌كنيم و به خاطرشان مي‌جنگيم ـ معرف ما هستند؛ يعني نشان مي‌دهند كه چگونه پرورش پيدا كرده‌ايم و چگونه فرزندانمان را پرورش داده‌ايم و جامعه‌مان چگونه است.

حتي اگر زندگيتان طوري باشد كه پرسش‌هايي نظير اينها برايتان پيش نيايد معني‌اش اين نيست كه نبايد به آنها پاسخ دهيد.

بهتر است خودتان را بشناسيد.

 

نمونه پرسش‌ها:

  1. آيا شهرت را ترجيح مي‌دهيد يا احترام را؟
  2. آيا به چيزهايي كه داريد بيشتر افتخار مي‌كنيد يا به شخصيت‌تان؟
  3. آيا ترجيح مي‌دهيد در زمان حيات بشناسندتان يا پس از مرگ؟
  4. آيا ترجيح مي‌دهيد هوشتان بيشتر باشد يا زيبايي‌تان يا سر و زبان‌تان؟
  5. آيا موقع امتحان تقلب مي‌كنيد؟
  6. آيا انشاي فرزندتان را مي‌نويسيد؟
  7. آيا فكر مي‌كنيد با لباس بهتر به نظر مي‌رسيد يا بي‌لباس؟
  8. آيا فكر مي‌كنيد ترسهايتان به شما كمك كرده يا لطمه زده؟
  9. آيا فكر مي‌كنيد بدي مفهومي ذهني است كه ما آن را تعريف مي‌كنيم؟
  10. آيا ترجيح مي‌دهيد رهبري كنيد يا پيروي؟
  11. آيا حاضر هستيد قدرت جنسي‌تان نصف شود و در عوض موهايتان نريزد؟
  12. آيا كسي را كه از شما باهوش‌تر باشد را استخدام مي‌كنيد؟
  13. آيا ممكن است همسرتان را كتك بزنيد؟

 

 

آيا / ايولين مك فارلين / نرجمه مريم زويني / نشر نگاره‌ي آفتاب

Like 🙂
3

سلمان رشدی و «خشم» او


از: فلور

سلمان رشدی نویسنده هندی الاصل انگلیسی را همه دنیا می شناسند، البته به لطف و مرحمت ایت الله خمینی و ژنرال ضیاء الحق. ماجرای پر آشوب “آیات شیطانی” او و جوایزی که برای سرش تعیین شد، از همان سال ها تکلیف او و نویسندگان ایرانی را برای همیشه معلوم کرد. روشن است که شهرت و ثروت سهم سلمان رشدی و بقیه اش نصیب نویسندگان ایرانی شد. این نویسنده سرشناس اکنون در امریکا بسر می برد و به تدریس مشغول است. لیست کتاب های او و جوایز بیشماری را که برده اند در سایت های مختلف اینترنتی می توان یافت.
شخصا نوشته هایش را بسیار می پسندم. نویسنده ای دانا و تواناست. احاطه اش به تاریخ و ادبیات کهن دنیا اعجاب برانگیز است. این دانایی به او امکان گشت و گذار در دنیای بی آغاز و انجام خرد بشری می دهد و حاصل آن تقریبا همواره داستانی منحصر بفرد است. خواندن آخرین اثر او ” Luka and the Fire of Life”  را به همه توصیه می کنم.
برای آشنایی بیشتر با این نویسنده توانا و شهیر، ترجمه یک صفحه از کتاب “خشم، fury ” او را که در سال 2001 منتشر شده برایتان می نویسم. اعتراف می کنم که ترجمه کاری از او برای من به هیچ وجه آسان نبوده و نیست و یافتن مترادف های فارسی برای بیان پیچیدگی های کلام او خود چالشی بزرگ است. امید که لذت برید.
باید بگویم که قهرمان داستان، پروفسور مالک سولانکا، بتازگی در پی مشکلاتی شخصی از لندن به نیویورک آمده است.

«یک تغییر مسیر لازم بود. داستانی که به پایان می آورد شاید همان نبود که شروع کرده بود. بله! باید آستین ها را بالا می زد و زندگیش را از نو آغاز می کرد. تغییراتی را که در زندگی آرزو می کرد باید خودش شروع می کرد و پیش می برد. باید از این فضای نامناسب و بیمارگونه بیرون می آمد. چطور ممکن بود به خود قبولانده باشد که پناه بردن به این قصر افسانه ای با پول بنا شده بتواند به تنهایی مایه نجات او شود، این گاتهام سیتی “ Gotham city  ” که روز تا شب ژوکرها و پنگون ها در آن به چپاول مشغولند و هیچ اثری از بت من “Batman” یا حتی رابین “Rabin” در آن نیست تا شاید بتواند نقشه های پلیدشان را خنثی کند؛ این متروپلیس “Metropolis ” ساخته شده از کریپتونیت “Kryptonite” که هیچ سوپر منی “Superman” جرات نزدیک شدن به ان را ندارد؛ جایی که ثروت با دارایی اشتباه می شود و لذت تملک را عین شادمانی تصور می کنند؛ جایی که برای مردم چنان زندگی پر آب و رنگی مهیاست که واقعیات زنده و خشونت های زندگی حقیقی مجالی برای نمود نمی یابند و بسرعت لاپوشانی می شوند؛ و جایی که روح و روان انسان ها آنقدر به تنهایی سرگردان گشته اند که حضور یکدگر را از یاد برده اند.
این شهر که نیروی الکتریسیته مشهورش گویی تنها به سیم خاردارهایی برق می رساند که مرد را از مرد، زن را از زن و بطور کلی انسان را از انسان جدا نگاه می دارند.
امپراطوری روم بخاطر فترت و سستی جنگاورانش شکست نخورد. برای این فروپاشید که مردمانش چگونه رومی بودن را از یاد برده بودند. آیا ساکنان این روم امروزی از همتا های باستانی خود نیز ناآگاه ترند؟ آیا ممکن است بکلی فراموش کرده باشند که به چه چیز و چگونه باید ارزش گذاشت؟ یا شاید هیچگاه نیاموخته اند؟ آیا همه امپراطوری ها بی لیاقتند یا این یکی بخصوص اینقدر نادان از آب در آمده است؟
آیا هیچ کس در این تلاش دیوانه وار برای مال اندوزی بیشتر، حتی لحظه ای بفکر کاوش و استخراج ذخایر قلب و روح انسانی نیست؟ آه، امریکای رویایی! آیا سرنوشت تمام کوشش های انسان بسوی تمدن باید در گودال بی انتهای پرخوری و مزخرف گویی، در رستوران های گران قیمت “روی راجرز” و “پلنت هالیوود”، و در روزنامه های “یو. اس. آ. تودی، USA Today” و “ای، !E” نابود شود؟ یا در غار تاریک و ژرف حرص و آز بازی های چند میلیون دلاری و یا تجارت همواره سودآور وقاحت نگاری های بی مرز؟ شاید هم روی صندلی های اعتراف ریکی و اوپرا و جری(1)، که میهمانانشان پس از خاتمه نمایش با دندان گلوی یکدگر را نشانه می روند؟ یا در مرداب مزخرف گویی های فیلم هایی نظیر “احمق و احمق تر، dumb-and-dumber” که جوان تر هایی را نشانه رفته که در تاریکی نشسته اند و زوزه های جاهلانه خود را به سوی روشنایی پرده نقره ای سر می دهند؟ یا حتی پشت میزهای غیرقابل دسترسی رستوران های “جین جرج فون گریشتن، Jean-George Vongerichten ” و آلین دوکاس، Alain Ducasse ” ؟
سر جستجو برای یافتن کلید گمشده درهای قفل شادمانی های بی انتها چه بلایی امده است؟ چه کسی شهر روی تپه (2) را ویران ساخته و بجای آن صندلی های الکتریکی کارگذاشته، همان هایی که سوداگران مرگ دموکراسی فراهم کرده اند و ورود برای همه از پیر و جوان، گناهکار و بیگناه، و دیوانه و عاقل آزاد است؟ چه کسی بهشت را درهم کوبیده و بجایش پارکینگ چند طبقه ساخته است؟ چه کسی چارلتون هستون را از قفس رهانیده و سپس با حیرت می پرسد چرا به کودکان شلیک می شود؟
آه، شما گالاهاد(3) های یانکی(4)، Yankee Galahads ، لنسلات(3) های هوزیِر،( Hoosier Lancelots(4  ! شما پارسیفال های میدان بورس، (3)Parsifals ! چه بر سر میز گِرد خود آورده اید؟
احساس می کرد سیلی وجودش را در خود غرق می کند. اجازه داد غرق شود. این که امریکا او را فریفته و بدامش انداخته بود، واقعیت داشت. به هرچه در این محبوب حمله می کرد باید در خویشتن نیز می جستش و می زدودش. همه آن ها این معشوق را چنین دلربا کرده بوند و حال چنین برای ابد از همه روی پوشانده بودند. حالا همه دنیا امریکایی شده بودند یا لااقل به امریکایی زدگی مبتلا بودند. هندی ها، ایرانیان، ازبک ها، ژاپنی ها و حتی اهالی لی لی پوت. امریکا زمین بازی همه بود. قوانین بازی را تعیین می کرد، داورانش را همه می پذیرفتند و با صدای زنگ پایانش بازی را تمام می کردند.
حتی امریکا ستیزهای معروف، در نهان، دلشان برای امریکایی شدن لک می زد. بخوبی می دانستند که این یگانه بازی در جهان است و موضوع امریکا تنها مشغله و تجارت با ارزش بین المللی است. بنابراین مالک سولانکا با احترام کلاه از سر برداشته و در راهروهایش می گشت و در انتظار لقمه ای از خوان نعمتش التماس می کرد. ولی این دلیل نمی شد که نتواند در چشمان محبوبش خیره شود و او را چنان که هست ببیند. آرتور شاه سقوط کرده بود، اِکسکالیبر،( Excalibur (5 گم شده بود، و مُردِرِد سیاهکار, ( Mordred (6  برتخت نشسته بود. و در کنار او خواهر جادوگرش مورگان لِ فی،(  Morgan le Fay(7  ملکه بی رقیب کاملوت ( Camelot (8 بود.»

——————————————————————————————————–

1: Ricki, Oprah, Jerry هرسه از گردانندگان معروفترین و پربیننده ترین برنامه های تلوزیون امریکایی هستند
2: A City Upon A Hill عیسی مسیح در یکی از گفتگوهایش به پیروان خود گفت: «شما روشنایی جهان هستید. شهری که بر بلندای تپه بنا شده پنهان کردنی نیست.»
3: از قهرمانان داستان آرتور شاه و دلاوران میز گرد.
4: از تیم های معروف ورزشی
5: شمشیر معروف آرتور شاه که چون آن را توانسته بود از زمین بیرون بکشد، شاه شد.
6: شخصیت خیانتکار و سیاهکاری که سبب نابودی آرتور شاه و دلاوران میز گرد او شد.
7: خواهر جادوگر و بدکار مردرد که در سقوط آرتور شاه و دلاوران میز گرد او از مهره های اصلی است.
8: سرزمین افسانه ای آرتور شاه که در آن با دادگری با دلاوران میز گردش فرمانروایی می کرد.

Like 🙂
1

رفتار غیر کلامی

رفتار غیر کلامی در مقابل رفتار زبانی (یا گفتار) به کار برده می شود و به مجموعه ای از نشانه های معنادار حرکت اندامها اطلاق می شود. در کودک انسان آموختن رفتار غیر کلامی مؤثر در ارتباط زبانی، در کنار کسب مهارتهای کلامی تحقق می پذیرد.  برخی محققان معتقدند که حتی جنبه هایی از رفتار غیر کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند. بیشتر جنبه های ارتباط غیر‌کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند؛ وابسته به زبان و فرهنگ. این رفتارها گاه آگاهانه به کار گرفته می شوند و گاه به صورت ناخودآگاه تجلی می یابند.

رفتار غیر کلامی در جامعۀ ایران تجلی مشهودی در نشان دادن رابطۀ قدرت و همبستگی دارند.این رفتار را برای مشخص کردن رابطۀ بین سخنگو و مخاطب می توان در قالب حرکت سر، چشمها، نوع نگاه کردن، حالت صورت، حرکت دستها و پاها در هنگام نشستن و نوع قرار گرفتن آنها ، نحوۀ ایستادن و نشستن نشان داد.

این رفتار در شکل گیری زمان بین سخنگو و مخاطب نقش دارد و می تواند در آشکار شدن محتوای محاوره و شکل گیری نظام مند آن مؤثر باشد. قوانین فرهنگی که نظام ارزشی یک جامعه را در خود دارد، در قالب رفتارهای غیر کلامی معنادار و قابل درک‌اند و به ساختارهای تفکیک ناپذیر زبانی متصل اند. این رفتار همچنین بر‌حسب نوع رابطه بین سخنگویان و مخاطب، جنس و سن و به ویژه در ارتباط با نوع بیان احساسات از یک طبقه به طبقه دیگر و از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است.

رفتار غیر کلامی همچنین می تواند در قالب سکوت یا همراه با حرکت اندامها باشد، ولی به هر حال فاقد تظاهر آوایی زبانی است.   یکی از جالب ترین مقولات در کسب مهارتهای رفتار غیر کلامی، آموختن کاربردهای سکوت است. رعایت درجۀ نسبی سکوت نزد کودکان و بزرگسالان از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است. به عبارت دیگر در یک جامعۀ فرهنگی سکوت در بافتهای اجتماعی دارای معنی خاص است. اعضای یک جامعۀ زبانی، با شناخت کامل ابعاد معنایی سکوت ، پیام خود را از این طریق منتقل نموده یا پیام دیگران را درک می کنند. سکوت را می توان بیان نوعی احساس عمیق دانست یا از آن برای نشان دادن چنان احساساتی استفاده کرد.

بنا‌بر‌این  می توان نتیجه گرفت که گفتار پیوسته با  رفتار غیر کلامی همراه است، به گونه ای که رفتار غیر کلامی ابعاد دقیق تعابیر معنایی جمله را مشخص می کند.  چنانچه گفتار با رفتار غیر کلامی مناسب همراه نباشد یا اگر شیوۀ آن متفاوت باشد، آن گاه ایجاد ارتباط به دلیل فقدان ارائۀ اطلاعات کافی به شنونده به شدت مشکل خواهد بود.

 

منبع: نادر جهانگیری(1378)، زبان، بازتاب زمان، فرهنگ، و اندیشه ، تهران،آگه.

Like 🙂
1

بدشانسي

 

بدشانسي

وقتي بيدار شدم تمام تنم درد مي‌كرد و مي‌سوخت، چشمانم را كه باز كردم و ديدم پرستاري كنار تختم ايستاده است.

او گفت: «آقاي فوجيما شما خيلي شانس آورديد كه دو روز پيش از بمباران هيروشيما جان بدر برديد. حالا در اين بيمارستان در امان هستيد.»

با ضعف پرسيدم: «من كجا هستم؟»

پرستار جواب داد: «در ناكازاكي.»

برگرفته از كتاب داستان‌هاي 55 كلمه‌اي / انتشارات كاروان / گردآورنده: استيو ماس / ترجمه: گيتا گركاني

Like 🙂
6

صد راز ساده ي افراد موفق

لطيفههاي مؤدبانه بگوييد

شوخي و بذله‌گويي توجه مردم را جلب مي‌كند و به آنها آرامش مي‌دهد. در هر صورت، بايد بدانيد كه شوخي مثبت با شوخي منفي تفاوت زيادي دارد. شوخي منفي مانند حمله به افراد يا عقايد آنها، يا جنبه‌هايي از رفتار است كه سر ميز شام صحبت كردن درباره آنها پسنديده نيست. شوخي مثبت شامل چرندياتي است كه اگر شخصي را هدف گيرد، آن شخص گوينده لطيفه است، نه شخص ديگري. در محيط كار آزادانه از شوخي مثبت استفاده كنيد؛ از شوخي منفي هرگز استفاده نكنيد.

 

گذشته، آينده نيست

ما ميل داريم همه چيز را ساده كنيم. بازي، يك فريب است. برخي همه مزايا را دارند و موفق مي‌شوند؛ برخي همه معايب را دارند و شكست مي‌خورند. اين باور، به طرزي وحشتناك گمراه ‌كننده است. موفقيت شما بيش از آنكه به محل تولد، رشد، مدرسه‌ و ميزان دشواري راهي كه پيموده‌ايد،‌ بستگي داشته باشد، به رفتار كنوني شما بستگي دارد. شانس و فرصت در برابر شماست؛‌ همه چيز به تصميم شما بستگي دارد، ‌تصميم به اينكه آن را دنبال كنيد يا رهايش كنيد.

 

با خودتان صحبت نكنيد

ما به علت موقعيت خود ـ  اينكه چيزهايي درباره موضوعي مي‌دانيم و چيزهايي كه تجربه كرده‌ايم ـ پاسخ‌هايي را بديهي مي‌دانيم. هنگامي كه ايده‌اي را مطرح مي‌كنيم، تنها نبايد به اين مطلب توجه كنيم كه براي ما چه معنايي دارد، بلكه بايد بدانيم كه اگر ما با سابقه‌اي كاملاً متفاوت به آن نگاه كنيم، چه معنايي دارد. ارائه مطلب، بهترين شيوه بيان ايده‌هاي شماست، نه به شنونده‌اي كه خود شما باشيد، بلكه به شنونده‌اي كه دنيا را از چشم شما نمي‌بيند.

 

از هر چه بترسيد، گرفتارش ميشويد

تا زماني كه وقت خود را به غصه خوردن درباره كارهاي نادرست صرف كنيم، فرصتي براي پيشرفت خود نداريم؛ يعني اينكه غصه خوردن درباره امور نادرست، شانس اين‌كه آن كارها همچنان نادرست بمانند را افزايش مي‌دهد. اينكه بپذيريم گاهي موفق مي‌شويم و گاهي شكست مي‌خوريم ما را از بند رها مي‌كند تا اهداف خود را دنبال كنيم و وقتي براي فكر كردن به آنچه مي‌توانيم بكنيم ـ در عوض فكر كردن به آنچه نمي‌توانيم انجام دهيم ـ صرف كنيم.

 

برگرفته از كتاب صد راز ساده ي افراد موفق / دكتر ديويد نيون / شهروز فرهنگ / انتشارات كليد آموزش

Like 🙂
1

گفته‌هاي طنزآميز

1.   تجربه نامي‌ است كه آدم‌ها بر اشتباهات خود مي‌گذارند. (اسكار وايلد)

2. كسي كه به هنگام خراب شدن كاري لبخند مي‌زند، احتمالا كسي را يافته كه تقصير را گردن او بيندازد. (اي. فريمان)

3. از دوره‌ي نقاهت خوشم مي‌آيد، فقط همين است كه بيماري را تحمل پذير مي‌كند. (جرج برنارد شاو)

4. براي مقابله با وسوسه چند راه خوب وجود دارد كه مطمئن‌ترين آنها ترسيدن است. (مارك تواين)

5.   يكي از علائم نزديك شدن بحران رواني اين است كه فكر كنيد كارتان فوق‌العاده مهم است، آنقدر كه اگر به تعطيلات برويد آسمان به زمين مي‌ايد. (برتراند راسل)

6.   ماه عسل وقتي تمام مي‌شود كه مرد به جاي اينكه در شستن ظرفها به همسرش كمك كند، خودش به تنهايي آنها را مي‌شويد. (دبليو جي كامر)

7. سياستمدار انسان را به دو طبقه تقسيم مي‌كند: ابزارها و دشمنان (فردريش نيچه)

8. ارسطو عقيده داشت كه تعداد دندان‌هاي زن كمتر از تعداد دندان‌هاي مرد است، او دو بار ازدواج كرد، اما هرگز به صرافت نيفتاد كه صحت نظريه‌اش را با معاينه‌ي دندان‌هاي زن‌هايش اثبات كند. (برتراند راسل)

9. هيچ فيلسوفي تا به حال نتوانسته دندان‌ درد را صبورانه تاب بياورد. (ويليام شكسپير)

10.  هيچ وقت به كسي كتاب امانت نده، چون هرگز آن را پس نخواهد داد. در كتابخانه‌ي خودم فقط كتاب‌هايي يافت مي‌شود كه ديگران به من امانت داده‌اند. (آناتول فرانس)

11.  منتقد آدم چلاقي است كه تعليم دويدن مي‌دهد. (چانينگ پالوك)

برگرفته از كتاب فرهنگ گفته‌هاي طنزآميز / ترجمه رضي هيرمندي / انتشارات فرهنگ معاصر

Like 🙂
12

برنده تنهاست


برنده تنهاست، به گفته خود پائولو كوئليو، عكسي فوري از جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنيم. ماجرا ظرف 24 ساعت در جشنواره‌ي فيلم كن رخ مي‌دهد. اما براي ايگور مالف، كارآفرين ثروتمند روس، مهم نيست در اين جشنواره و در دنياي سينما چه رخ مي‌دهد. ايگور به كن آمده تا همسر سابقش و تنها عشق زندگي‌اش، اوا، را به هر قيمتي كه شده به سوي خودش برگرداند. براي جلب توجه اوا، قاتلي زنجيره‌اي مي‌شود، چرا كه زماني به همسرش قول داده كه براي بازگرداندن او حاضر است جهان‌هاي زيادي را نابود كند. در پشت صحنه اين مأموريت بيمارگونه، تهيه‌كننده‌ها، هنرپيشه‌هاي مشهور، جوان‌هاي عاشق بازي در سينما، شهرت‌هاي رو به زوال، مدل‌ها و طراحان برجسته‌ي دنياي مد حضور دارند كه چهره‌ي مخدوش
«ابر طبقه» را به تصوير مي‌كشند؛ طبقه برگزيده‌‌ها، يعني همان كساني كه روش زندگي مردم را در جهان تعيين مي‌كنند. هنگام خواندن اين رمان، خواننده بارها در تعيين ملاك‌هاي خير و شر دچار ترديد مي‌شود. پائولو كوئليو با تشريح رفتارها و روش زندگي اين شخصيت‌ها ـ كه از شخصيت‌هاي واقعي الهام گرفته شده‌اند ـ رماني خلق كرده است هم گواهي بر زوال ارزش‌هاي معنوي در جهاني است كه تنها به ظاهر اهميت مي‌دهد، و هم خواننده را چنان با استادي مسحور مي‌كند كه نمي‌تواند از ورق زدن صفحات كتاب خودداري كند. كتابي متفاوت باتمام كتاب‌هاي پائولو كوئليو، كه خواننده‌هاي هميشگي او را به حيرت خواهد آورد.

برنده تنهاست / پائولو كوئليو / آرش حجازي / انتشارات كاروان

Like 🙂
4

نگاهی به داش آکل صادق هدایت

نگاهی به داش آکل صادق هدایت
نگرش: فلور طالبی

داش آکل صادق هدایت را سال ها پیش خوانده بودم. یادم هست اولین بار که خواندمش، و البته خیلی جوان بودم، پس از پایان داستان کلی گریه کردم. عشق ناکام داش اکل که لوطی با معرفتی بود، دلم را به درد آورد و اندوهی به جانم انداخت. در همان سال ها، مسعود کیمیایی داش آکل را به روی پرده سینما آورد و بهروز وثوقی به زیبایی نقش او را ایفا کرد. و مرا که جوان و احساساتی بودم هرچه بیشتر شیفته داش آکل و مردانگی هایش کرد.
زمان گذشت. چهل سال. چند روز پیش در یک کلاس درس دوباره این داستان هدایت را خواندم. بنظر خیلی کوتاه و مختصر آمد. حال و هوای عاشقی داش آکل هم نه تنها مرا به هیجان نیاورد که به گمانم ناقص و بریده آمد. در این داستان به هیچ وجه ردپایی از احساسات داش آکل و چالش های روحی او نیافتم. از مرجان که بجز همان نگاه لای پرده اثر دیگری نیست. از کاکا رستم هم حرف زیادی گفته نشده. چرا زبانش می گیرد و سبب دشمنیش با داش آکل چیست؟ همینکه یکبار او را کنف کرده برای این دشمنی ریشه دار کافیست؟ چرا همه مردم اینقدر داش آکل را دوست دارند؟ و از همه مهمتر چرا تاجر بزرگ شهر، حاجی صمد، از میان همه، این لوطی پاک باخته را به سرپرستی فرزندان صغیرش گماشته؟ ظاهرا اگر داش آکل اداره و سرپرستی می دانست که اموال موروثی خود را به باد نمی داد و در سی و پنج سالگی همچنان عزب و ویلان قهوه خانه و میکده ملا اسحق یهودی نبود. چطور ممکن بود تاجر موفق و دینداری که با امام جمعه هم آشنایی داشت، همسر جوان (چون فرزندانش خردسال بودند)، و دختر تازه سالش را به مردی سپارد که نه تنها “هرشب یک بطری عرق دو آتشه سرمی کشید”، بلکه “دم محله سردزک می ایستاد” و با لوطی های دیگر دعوا راه می انداخت بطوری که “هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد”.
حتی اگر بپذیریم که او اگرچه محله سردزک را قرق می کرد اما “کاری به کار زنها و بچه ها نداشت” و با مردم مهربان بود، بازهم کسی مثل حاجی صمد بعید بود اختیار مال و اموال و از همه مهمتر زن و بچه اش را دست چنین آدمی بسپارد.
خودخواه هم که بود و چشم دیدن کسی را “بالای دست خودش” نداشت. چه چیزش از کاکا رستم بهتر بود؟ فقط روزی سه مثقال تریاک نمی کشید وگرنه عرق می خورد و عربده کشی می کرد. رفقای ناجوری هم دورش را گرفته بودند. چشم ناپاکی هم داشت. مرد چهل ساله، با آن همه تجربه که ردپای آن ها را می شد روی صورت نازیبایش دید، نه تنها به چهره برافروخته دختر چهاره ساله چشم و گوش بسته حاجی صمد نگاه کرده بود که عاشق او شده و در خیال خود با او هماغوشی می کرد. تازه خیال دامادی هم نداشت زیرا “نمی خواست پایبند زن و بچه شود” و “می خواست آزاد باشد”!
مختصر اینکه هرچه فکر کردم این شخصیت را شایسته قهرمانی داستان های صادق هدایت نیافتم. یاد شاهکار هدایت، “بوف کور” افتادم و آن همه ژرف اندیشی.
ناگهان دریافتم که داستان داش آکل را درست نخوانده ام. فهمیدم که باید از زاویه ای کاملا متفاوت به داش آکل، طوطی او، مرجان، کاکا رستم با لکنت زبانش، و بقیه داستان نگاه کنم. هدایت داش آکل را در مجموعه “سه قطره خون” بسال 1311 خورشیدی و “بوف کور” را بسال 1315 خورشیدی منتشر ساخته است. با توجه به محتوی و شخصیت پردازی “بوف کور”، می توان انگارید که داش آکل هدایت در حقیقت مقدمه یا مایه خام “بوف کور” اوست.
داش آکل در این داستان همان جوان و یا پیرمرد “خنزرپنزری” بوف کور است و مرجان همان “معشوق اثیری” اوست. در بوف کور هم جوان بیمار و ناتوان، روزی سه مثقال تریاک می کشید.
بنظر می رسد داش آکل و کاکا رستم هردو یک نفرند. داش آکل این شانس را داشته که یک نظر و از لای پرده جمال “معشوق اثیری” و زیبای درون خود، مرجان را ببیند و البته شیفته او شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(سعدی)
و کاکا رستم، داش آکلی است که از پای گذاشتن در راه وصال می ترسد. باید هم الکن باشد. از چه می خواهد سخن بگوید؟ و البته که از داش آکل می هراسد. هرچه نباشد داش آکل آنقدر توان داشته که چندبار روی سینه کاکا رستم بنشیند.
اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. دیدن یکبار مرجان برای زیرورو کردن هر پهلوان کافی است. اگرچه داش آکل پس از دیدن شمایل محبوب، از همه می بُرد و تنها به او می پردازد، اگرچه نگرانی های نام و ننگ را فراموش می کند و با خیال معشوق مشغول می شود، اگرچه از فراق او پریشان است و روز و شب خود را گم کرده است، اما مانند همان جوان بوف کور، موفق به وصال او نمی شود.
خودخواهی هایش نمی گذارند. خود بزرگ بینی هایش در سیمای کاکا رستم نمایان می شوند که اگرچه زبانش الکن است اما خوب قمه می زند. به بهانه از دست ندادن “آزادی”، به فریب خود می پردازد و همان مشغولیت نام و ننگ را برمی گزیند. معشوق را به شوهر می دهد و برای همیشه دست خود را از دامنش کوتاه می سازد.
پس از این برای لوطی پهلوان، که دیدن یک نظر جمال معشوق اثیری، آن هم از لای پرده، چنان رام و سربراهش کرده بود که مانند شیخ صنعان مورد طعن خاص و عام قرار گرفته بود، جز پناه بردن به بطری های عرق دوآتشه ملا اسحق یهودی، چه راهی باقی می ماند؟ اگرچه “پله های نم زده آجری”، “بوی ترشیده”، “اتاق های کثیف با پنجره های لانه زنبوری” و “آب خزه بسته حوض” همه به او می گفتند که شرابی که به او داده خواهد شد تغلبی و درد سر زاست. تازه ملا اسحق یهودی “با شبکلاه چرک” و “چشم های طماع” با “خنده ای ساختگی” متلک هم بارش می کند و در پی دزدیدن “ارخالق” اوست. و پسر زردنبو و کثیف او نیز با “شکم برآمده و دهان باز و مفی که روی لب هایش” آویزان است، به این پهلوان زمین خورده خیره می شود و لابد ته دل به افتادگیش می خندد.
داش آکل راه خود را برگزیده و چاره ای جز رهسپاری در آن ندارد. برای همین لبخندش نیز “افسرده”، فکرش “پریشان” و سرش دردناک است. برای همین “از خانه اش می ترسید” و”وضعیت برایش تحمل ناپذیر” بود. می دانست که “دلش کنده شده” و سرتاسر زندگی او “پوچ و بی معنی” خواهد ماند.
داش آکل راه درازی پیموده بود. هفت سال باخود کلنجار رفته و تلاش کرده بود. هفت سال کوشیده بود کاکا رستم و نِق نِق هایش را نشنیده بگیرد. در دنیای زیباتری زیسته بود و به کمال چهل سالگی رسیده بود. اما نتوانسته بود به وصال معشوق نایل شود. ارزشش را نیافته بود. کوتاه پریده بود. به مقام موعود نرسیده بود. همچون آدم از بهشت بیرون انداخته شده بود و همه چیز در نظرش خراب و شکسته می نمود.
حالا وقت آن بود که کاکا رستم از این پهلوان که جلوه جمال معشوق را دیده و انکارش کرده بود، انتقام سختی بگیرد و درس خوبی به او بدهد. زاویه خودخواهی ها و کوته نظری ها که زبانش از طوطی مقلد نیز نارساتر است و در پی ساخت و پاخت با هر نامردی هست، حالا مجال نمود می یابد. سایه سیاهش را روی زندگی پهن می کند و در پی بلعیدن همه چیز است.
داش آکل که بارها پشت این سایه سیاه الکن را به خاک مالیده، هنوز در پی مقاومت است. اما افسوس که کاکا رستم قمه او را از زمین بیرون آورده تا در فرصتی مناسب تا دسته در جگرگاهش فرو کند. وچنین می شود. داش آکل این را می داند. و شاید همین را می خواهد. بی امید وصال معشوق، دیگر زندگی چه فایده دارد؟
و هدایت هم این را می فهمد. و اگرچه مدتی دیگر مقاومت می کند، سرانجام مغلوب سایه سیاه کاکا رستم خود می شود.
و طوطی می ماند که برای ما از عشق داش اکل به مرجان بگوید و به هوای بوییدن عطر آن مشام جان ما را به تلاطم وادارد. و مرجان که تا کی و کجا ازلای پرده خود را به ما بنمایاند و زیر و رومان کند.

دانلود آثار صادق هدایت در سایت سخن

Like 🙂
6

عطر سنبل عطر كاج

عطر سنبل عطر كاج، ترجمه كتاب Funny in Farsi است كه با اجازه و تأييد نويسنده در ايران منتشر شد و از آن استقبال فراواني هم شد و به چاپهاي متعدد رسيد. اين كتاب در آمريكا هم يكي از كتابهاي پرفروش بود و جوايز متعددي كسب كرده. همچنين يكي از سه كانديداي نهايي جايزه برتر (معتبرترين جايزه كتابهاي طنز آمريكا) در سال 2005 بوده و همينطور كانديد جايزه كتاب Pen براي كتابهاي خلاقه غيرتخيلي بوده است.
اين كتاب بسيار جذاب خاطرات فيروزه جزايري دوما از زندگي او خانواده‌اش در آمريكا مي‌باشد. در ادامه قسمتي از متن كتاب را مي‌خوانيم.

 

عروسي
ازدواج من با يك دروغ چاق و گنده شروع شد.
به پدر و مادرم گفتم خانواده‌ي فرانسوا از نامزدي ما خوشحال هستند.
چاره‌اي نداشتم. در فرهنگ ايراني پدرها فقط در صورتي به ازدواج دخترشان رضايت مي‌دهند كه داماد آينده و خانواده‌اش عروس را روي سر خود بگذارند. هيچ اغماضي در كار نيست.
اوايل دوستي با فرانسوا، مادرش گفته بود: «هيچ وقت حق ندارم پايم را توي خانه او بگذارم.» پيش از اين بود كه مرا ببيند.
قبل از آشنايي با من، فرانسوا مدتي يك دوست دختر فرانسوي داشت كه از هر نظر باهوش و شايسته، اما يهودي بود. مذهب او تا وقتي مشكل محسوب مي‌شد كه فرانسوا با من دوست شد. در مقايسه با يك مسلمان، داشتن دوست دختر يهودي آنقدر هم بد به نظر نمي‌رسيد. يكبار از فرانسوا پرسيدم: «با چه دختر ديگري ممكن بود دوست شود كه مادرش را بيش از اين دلخور كند؟» گفت: «خب، يك كمونيست دو جنس گراي سياهپوست بيشتر ناراحتش مي‌كرد.»
پدر و مادر من واكنش كاملاً متفاوتي در مورد فرانسوا داشتند. بار اولي كه پدر و مادر فرانسوا را ديدند، اصرار كردند او را به بهترين رستوران ايراني در لس‌آنجلس ببرند. پدر اول پيش غذا سفارش داد و فرانسوا همينطور كه از مادر در مورد محتوياتش سوال مي‌كرد، آن را با اشتها خورد.
«اينها سماق است؟»
«اينها خيار قلمي ايراني هستند؟»
«اين پنير فتا با شير گوسفند درست شده؟»
پيش غذا كه تمام شد، فرانسوا مفصل‌ترين غذاي منو را انتخاب كرد. چلوكباب سلطاني. مخلوطي از گوشت بره، گوشت گوساله و جوجه كباب روي كپه‌ي عظيمي از برنج. سفارش رسيد. به نظر مي‌رسيد كسي يك دامداري كامل را به سيخ كشيده است. فرانسوا خورد و خورد و خورد. پدر به فارسي از من پرسيد: او هميشه اينقدر مي‌خورد؟ مادر به فارسي گفت: خدا كند حالش بد نشود. در اين ميان فرانسوا به خوردن ادامه داد.
وقتي تمام كرد حتي يك دانه برنج توي ديس بزرگش نمانده بود. مادر به او گفت كه چقدر خوش شانس است كه مي‌تواند غذاي سه نفر را بخورد و چاق نشود. فرانسوا وزنش عادي بود. اگر چه از من سنگين‌تر بود كه يكي از دو شرط مرا براي براي دوستي با يك مرد برآورده مي‌كرد. شرط ديگر اين بود كه كلاً به برنامه‌هاي ورزشي تلويزيون بي‌علاقه باشد. فرانسوا واجد اين يكي هم بود.
در ميان ناباوري او دسر هم سفارش داد و با اشتياق گفت كه نمي‌تواند از بستني گلاب و پسته بگذرد. آن موقع فقط آرزو مي‌كردم كه اگر بالا آورد در ماشين پدر نباشد.
وقتي به خانه‌ي من رسيديم از فرانسوا پرسيدم براي چه اينقدر خورده بود؟ او گفت: «شنيده بودم خاورميانه‌اي‌ها عاشق پذيرايي از ديگران هستند، مي‌خواستم پدر و مادرت را خوشحال كنم، اما الان بايد بروم دراز بكشم.» …..

برگرفته از كتاب عطر سنبل عطر كاج / نوشته فيروزه جزايري دوما / ترجمه: محمد سليماني‌نيا / نشر قصه

Like 🙂
3

فلسفه برای کودکان و نوجوانان چیست؟

 

آنچه در پی می آید خلاصه ای است از دو فصل اول کتاب کند و کاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان اثر سعید ناجی ج اول ناشر، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی

پرفسور متیو لیپمن بنیانگذار برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان است . وی دکترای خود را در 1954 از گروه فلسفه دانشگاه کلمبیا گرفت. 18 سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتی مونتکلر رفت و در آنجا پژوهشگاه توسعه و پیشبرد فلسفه برای کودکان را تاسیس کرد. برنامه او – یعنی فلسفه برای کودکان – جایزه سال 2001 انجمن فلسفی آمریکا را به خود اختصاص داد. دکتر در یک نشست با آقای ناجی دلیل تاسیس این پژوهشگاه را اینچنین شرح می دهد : در اواخر سالهای 1960 در دانشگاه کلمبیا واقع در نیویورک به درجه استادی فلسفه رسیدم. فکر می کردم دانشجویانم فاقد قدرت استدلال و قدرت داوری هستند، اما برای تقویت قابل ملاحظه قدرت تقکر آنها، دیگر بسیار دیر شده بود. به این نتیجه رسیدم که این کار باید در دوران کودکی انجام می گرفت. باید وقتی کودکان در 11 یا 12 سالگی بودند یک سری دوره های درسی در خصوص تفکر انتقادی را می گذراندند. اما برای تهیه موضوعی قابل فهم و مخاطب پسند، متون درسی باید به شکل داستان نوشته می شد، داستانی درباره کودکانی که در حال اکتشافات منطقی اند. ولی به نظر می رسید که این کار نیز باید با دقت و ظرافت بسیار انجام می گرفت. این داستانها باید راجع به کودکانی می بود که در زمینه فلسفه به اکتاشفات می پرداختند. این کارگاه های فلسفی به این شکل است که بچه های یک کلاس همراه معلمشان حلقه وار دور هم می نشینند و رو در روی هم با یکدیگر به مباحثه می پردازند. شاگردان قسمت تعیین شده کتاب را با صدای بلند می خوانند البته نه بیشتر از یک پاراگراف و پس از اتمام این پاراگراف معلم پرسش ها را شروع می کنند که آیا در این متن چیز مبهمی وجود دارد؟ و یا اینکه آیا می توانید احساس خودتان را در قالب یک پرسش بیان کنید؟ این روش است که فکر آنها را بر می انگیزد و تا زمانی که قابلیت نقادی و خود انتقادی را در آنها پدید نیاورد آرام نمی گیرد. و این به نوبه خود آنها را سمت خود اصلاحی سوق می دهد و اگر معلم یا مربی به طرز مناسبی آموزش ببیند و آماده باشد کودکان احساس می کنند که در زمان اجرای این برنامه در خانه هستند و معمولا آنقدر لذت می برند که در پایان کلاس، اتمام کلاس برایشان ناگوار جلوه می کند. البته هدف این نیست که کودکان را به فیلسوفانی کوچک تبدیل کنیم بلکه به آنها کمک می شود تا تفکری بهتر از قبل داشته باشد و در نتیجه افق دید آنها وسیع تر می شود و می آموزد چگونه باید فکر کرد. و در نتیجه می توان گفت فلسفه برای کودکان را می توان بهترین رویکرد در بهبود تفکر کودکان دانست. دلایل این امر به طور خلاصه:

1 – ایجاد علاقه

2- هیجان

3 – تفکر انتقادی

4 – ارزش ها

5 – خلاقیت

6- جمعی بودن

در برنامه فلسفه برای کودکان بر رویکرد حداقلی آن به افزودن یک درس به سایر درسها اکتفا می شود ولی در رویکرد حداکثری سعی برآن شده که کل مبانی نظام آموزشی متحول شود. درک سنتی مردم از آموزش و پرورش که در آن همه راه ها به دوران باستان ختم می شود، یعنی حرفهای بزرگتر ها را طوطی وار حفظ و تکرار کردن و حال برنامه فلسفه برای کودکان وادار کردن کودکان که خودشان به طور مستقل فکر کنند. و همچنین آموزش داوری و قضاوت و اینکه معلمان فکر کردن را به دانش آموزان بیاموزند. برنامه لیپمن حماسه سقراطی نام گرفته است سقراطی به معنای مامایی است. بدین معنی که ماماها به مادران کمک می کنند تا نوزادانشان را دنیا آورند و در این برنامه کمک به کودکان است تا بتوانند خودشان به طور مستقل فکر کنند. در برنامه لیپمن سعی شده است به کودکان روش کار فلسفی یا نحوه وارد شدن در کاوش فلسفی را یاد دهد. حال بهتر است کمی درمورد کتابهایی که در این کارگاه ها کار می شود صحبت شود. کتابهای داستانی برنامه لیپمن، داستانهایی درباره اکتشافات فلسفی کودکان است. این داستانها به گونه ای نوشته می شوند که در آن برخی ایده های فلسفی متفاوت بدون ترتیب خاص در صفحات پخش می شود. کودکان با کنجکاوی ذاتی خود نمی توانند از برانگیخته شدن به وسیله آنها اجتناب کنند و دلشان می خواهد سایر اعضای کلاس هم آنها را بیاموزند و مورد بحث قرار دهند. چنین مباحثه ای باید توسط معلم مورد تشویق و حمایت قرار گیرد وبه کودکان روحیه داده شود تا به استعدادهای فلسفی خود ایمان داشته باشند و در ختم این بحث که این کتابهای فلسفه مدارس ابتدایی برای خوانندگان کودک خود باید علاوه بر تدارک مطالب نوع دوستانه به توضیح مجموعه ای از ساختارها و فرایندهای شناختی بپردازند و به این ترتیب پربار شوند.

1- اشکال داوری (تشکیل قضاوت، بیان، عمل، احساس)

2 – انواع تفکر (انتقادی، خلاق، مراقبتی)

3 – نظام ها (مهارت های فکر: استدلال آوری، تحقیق، مفهوم سازی، ترجمه)

4 – کار ذهن ( تصمیم گیری، بررسی، تحیر، حفظ، تبیین، درک و …)

5 – شرایط موثر(امیدواری، علاقه ، احترام، تشویق، جایزه دادن، قدردانی و …)

Like 🙂
9

نوبت گیری در گفتگو

☼ در هر گفتگویی نوعی تعامل اجتماعی صورت می گیرد، مانند گفتگوی پزشک با بیمار، و  صحبت کردن  در جلسۀ اداری. البته نحوۀ صحبت کردن،  بر اساس بافتهای متفاوت یکسان نیست. ساختار این گفتگوها بر اساس  الگوی ” من می گویم” ، “تو می گویی” است . این ساختار نیز برخاسته از نوعی تعامل بنیادی است که از آغاز زندگی می آموزیم و اغلب آن را به کار می گیریم .ساختار مذکور گفتگو نام دارد. در عرصۀ مکالمات حق صحبت کردن وجود دارد و عمل نوبت گیری انجام می شود. هر گاه اختیار صحبت کردن از پیش تعیین نشده باشد؛ شخص می تواند تلاش کند تا آن را در اختیار گیرد، این تلاش را نوبت گیری می گویند.

نوبت گیری کنش اجتماعی به شمار می رود و بر اساس نظام مدیریت مکالمه صورت می گیرد. نظام مدیریت مکالمه در اصل مجموعه عرفهایی است که برای کسب نوبت ، حفظ یا واگذار کردن آن به دیگران به کار گرفته می شود. افراد حاضر در گفتگو کسانی هستند که عرصۀ مکالمه را از طریق نوبت گیری حفظ می کنند. با یکدیگر همکاری دارند، به راحتی تغییر نوبت انجام می دهند و به طور مساوی در این عرصه شریک اند. در اکثر مواقع گفتگو شامل مشارکت دو نفر یا بیشتر است که با نوبت گیری، در هر زمان،  تنها یکی از آنها صحبت می کند.

نکته: سکوت طولانی بین نوبتها و همپوشی ( دو گوینده سعی دارند در یک زمان صحبت کنند)  در گفتگوها مقبول نیست.

همپوشی: نخستین همپوشی زمانی رخ می دهد که هر دو گوینده شروع به صحبت کنند. بر اساس نظام مدیریت مکالمه ، بهتر است یکی از گویندگان توقف کند و اجازه دهد تا دیگری عرصۀ مکالمه را به دست گیرد. البته گاه همپوشی در مکالمه نشان دهندۀ نزدیکی و همبستگی آراء و ارزشهای دو طرف است.

سکوت طولانی: در گفتگوهای طولانی سخنگویان توقع دارند که مخاطبانشان نشان دهند که به حرفهای آنها گوش می دهند. برای این کار راههای متفاوتی وجود دارد. ارتباط کلامی و به کار بردن جملاتی در پاسخ به سخنان گوینده،  لبخند زدن،  تکان دادن سر ، حرکات چهره، استفاده از اصوات و واژه های مختلف مانند “عجب”، “آره”، ” اِ. ..” . این گونه پاسخها نشان می دهند که شنونده بحث را دنبال می کند و اعتراضی به گفته های گوینده ندارد. به کار گیری جملات و اصوات در گفتگوی تلفنی لازمتر تر است ، تا گوینده مطمئن شود که مخاطب هنوز به سخنان او گوش می دهد.

منبع:

جرج یول(1945)، کاربرد شناسی زبان ،  ترجمۀ محمود عموراده مهدیجردی و منوچهر توانگر(1389)، تهران ، انتشارات سمت.

Like 🙂
7

تجدد در تاریخ بیهقی

تاریخ بیهقی از جنبه های گونه گون اهمیتی ویژه دارد. نثر بیهقی، که اغلب به شعر پهلو می زند، از شاهکارهای تاریخ ادب فارسی است. ملک الشعراء بهار در سبک شناسی خود مختصات نثر بیهقی را برشمرده و در عین حال سیاهه ای به راستی حیرت آور از واژه هایی ارائه کرده که نخست از طریق تاریخ بیهقی به زبان فارسی وارد شده. شاید بتوان ادعا کرد که نقش بیهقی در تدوین نثر فارسی همسنگ نقش شکسپیر در شکل بندی زبان انگلیسی مدرن بود.

بیهقی نوزده سال دبیر دستگاه غزنوی و سلجوقی بود که سی مجلد کتاب نوشت که شامل پنجاه سال تاریخ ایران بود. اما امروزه تنها مجلد پنجم تا دهم آن در دست ماست.

نه تنها گستره آنچه بیهقی در زمره رخدادهای تاریخی دانسته کتاب او را سرشتی متمایز می بخشد، نه تنها سبک سلیس و اغلب شعر گونه اش این روایت را به یکی از شاهکار های ادبی بدل کرده، بلکه روش تاریخ نگاری بیهقی سخت بدیع است و می توان آن را یکی از جالب ترین و دقیق ترین روایات تاریخ ایران دانست. بیهقی را “گزارشگر حقیقت” خوانده اند و تاریخش را، از لحاظ دقت و امانت، بهترین و صحیح ترین تواریخ فارسی به شمار آورده اند. اما حقیقت مفهومی مجرد نیست، ریشه در تاریخ دارد به این معنی که با دگرگونی تاریخ، مفهوم حقیقت تاریخی هم دگرگون می شود. پس بیهقی نه “گزارشگر حقیقت” که گزارشگر روایت خاص از حقیقت بود و این روایت به اقتضای منافع خصوصی و محدودیت های تاریخی زمان او شکل پذیرفته بود. به جای آنکه در متنی مثل تاریخ بیهقی نگرشی ادامه خواندن تجدد در تاریخ بیهقی

Like 🙂
8

لبنان / بيروت

در لبنان آدم احساس امنيت مي‌كند. هيچ وقت نگران اين نيست كه مبادا كسي جيبش را بزند، مبادا كسي سرش كلاه بگذارد، مبادا كسي بقيه‌ي پولش را پس ندهد و …

يك نوع درستكاري در رفتار همه‌ي مردم به چشم مي‌خورد كه آدم را شيفته‌ي خود مي‌كند. يك روز كه مي‌خواستم از بيروت به شهر ديگري بروم با يك راننده تاكسي سر پرداخت 7000 لير (هر لير لبنان تقريبا 6 ريال ماست) توافق كرديم. اما قراري نگذاشتيم كه او مسافر ديگري بزند يا نه. ميانه‌ي راه يك زن و شوهر لبناني هم سوار تاكسي شدند. وقتي به مقصد رسيديم، من هفت هزار لير شمردم و به او دادم. راننده پول‌ها را شمرد و دو هزارتاي آن را برگرداند و گفت چون توي راه دو تا مسافر زده پنج هزارتا كافي است. ياد يكي از دوستان اينترنتي‌ام افتادم كه نروژي بود و سال پيش آمد ايران. يك روز كه همراهش نبودم از كريمخان سوار تاكسي شده بود و راننده‌ي درستكار ايراني براي رساندن او تا ميدان فردوسي، ده دلار او را تيغ زده بود.

حتي يك روز در يك فروشگاه بزرگ لباس كه مردم براي پرو لباس پشت در اتاق پرو صف مي‌كشيدند، كوله‌پشتي‌ام را كه كيف پول و دوربين و كلي خرت و پرت در آن بود، در اتاق پرو جا گذاشتم و تازه يك ساعت بعد فهميدم كه كوله‌ام نيست. وقتي هراسان به اتاق پرو رفتم، ديدم كه كوله و دوربين و بقيه‌ي چيزها با آرامش تمام يله داده‌اند به آينه‌ي اتاق پرو و هيچ كس هم كاري به كارشان نداشته است.

برگرفته از كتاب مارك و پلو (مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عكس‌هاي منصور ضابطيان) سال چاپ: 1389ـ  انتشارات مثلث

Like 🙂
2

تجدد و تجدد ستیزی در ایران

مسئله تجدد بی گمان مهم ترین محور مباحث فرهنگی، سیاسی، ادبی و اقتصادی روزگار ماست. تجدد را می توان سلسله به هم پیوسته ای از تحولات اقتصادی، فرهنگی، مذهبی، زیبایی شناختی، معماری، اخلاقی، شناخت شناسی، وسیاسی دانست. مایه مشترک همه این تحولات فرد گرایی است. یعنی رعایت حقوق طبیعی و تفکیک ناپذیر فرد است.

یکی از مهم ترین نشانه های پختگی بحث تجدد در ایران را باید در این واقعیت سراغ کرد که شکل اساسی تبادل افکار تحولی مهم یافته و از کتاب نویسی و کلی گویی به مقاله نویسی و نکته یابی بدل شده است. اگر این قول را بپذیریم که تجدد با نوعی انقلاب علمی همزاد است، و خرد ناسوتی و فردی و نسبی و محدود انسان را جانشین خرد مطلق و بی کران ملکوتی می سازد، آنگاه درمی یابیم که چرا آنچه در غرب       Paper    خوانده شده و در فارسی “مقاله اش” خوانده اند، بسان یک سبک روایی و نوع ادبی، با تجدد آغازید و با فرد گرایی ملازم بود. به عبارت دیگر، وقتی دکارت اصل شناخت شناسی خود را به این قول تاویل و تلخیص کرد که ” می اندیشم پس هستم”، تجلی روایی حکمش همان “مقاله” بود.

تجدد و خودشناسی نیز ملازم یکدیگرند. می دانیم که ملاط هر شناخت، نوعی نظریه است. به دیگر سخن، شناخت بی نظریه شدنی نیست. تاکنون بخش اعظم آنچه را که از خویشتن خویش شناخته ایم، اغلب از منظر و به مدد تلاش ها و نظریه هایی بود که از غرب به وام گرفته ایم.اگر بتوانیم متون مهم گذشته را از نو به سخن بیاوریم، ساختشان را بشناسیم، مبادی و مبانی فلسفی شان را بفهمیم، شاید از این راه بتوانیم ذهن و زبانی نقاد و خود بنیاد بیابیم که هم از قید سنت فارغ است، هم از تقید و تعبد از غرب، هم رنگ و بافتی بومی دارد، هم پشتوانه ای جهانی.

واقعیت تاریخ این است که تجدد نخست به غرب آمد و در همان جا رواج پیدا کرد. درک چرایی این قضیه یکی از مهم ترین مشکلات تاریخ ماست. تاکنون رسم رایج بیشتر بر آن بوده که کاسه کوزه عقب ماندگی خویش را یکسر بر سر استعمار بشکنیم و به این ادعا دل خوش کنیم که “آن ها” آمدند و راه بر شکوفایی اقتصادی و فرهنگی ما بستند.

روایت پیچیده و مهم دیگری که در این مجموعه محل بحث نبوده واکنش متفکران و فعالین مذهبی ایران در قبال مساله تجدد است. شاید بتوان این واکنش ها را دست کم به دو مکتب متفاوت تقسیم پذیر دانست. از سویی جریانی است که می خواسته میان اسلام و تجدد نوعی آشتی ایجاد کند. این جریان با آیت الله نائینی آغاز شد و تا آقای خاتمی تداوم یافته و از آثار کسانی چون سنگلجی، طالقانی و سروش گذر می کند. در مقابل طیفی است تجدد گریز و تجدد ستیز که با آیت الله نوری می آغازد و به بنیادگرایان امروزی می انجامد.

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

Like 🙂
7

جنگ و صلح

در 12 ژوئن سال 1811 ارتش اروپای غربی (به رهبری ناپلئون بناپارت) از خطوط مقدم جبهه (روسیه) گذشت و جنگ آغاز شد. رخدادی به تحقق پیوست که کاملا برخلاف منطق و طبیعت بشری بود. میلیون ها مرد بر علیه یکدیگر وارد کارزاری شدند که حاصل آن جنایت همگانی، کلاهبرداری عمومی، دزدی، تقلب، جعل پول، چپاول، تجاوز، آتش زدن های عمدی، و دیگر فجایع هولناکی که همه دادگاه های جنایی جهان در طول یک قرن با آن روبرو نشده و نمی شوند. با این همه این اعمال شنیع غیر انسانی در آن زمان که انجام می گرفت برای هیچ یک از عاملانش زشت و ناپسند نمی نمود.

چرا چنین شد؟ چه چیز سبب این فاجعه دردناک بشری بود؟ تاریخ با دید ساده انگارانه اش سبب آن را توهین به دوک الدنبرگ، شکست توازن قوا در اروپا، بلندپروازی های ناپلئون، عدم انعطاف تزار الکساندر، اشتباهات پی در پی سیاستمداران، و هزاران دلیل ریز و درشت دیگر می داند.

امروزه در کتاب های تاریخ می خوانیم که ناپلئون سبب این جنایت هولناک را دسیسه بازی های انگلستان، مجلس عوام انگلستان آن را نتیجه بلندپروازی های شخصی ناپلئون، دوک اولدنبرگ آن را حاصل توهین به او، بازرگانان اروپا آن را نتیجه ناکارآمدی سیستم تجارت اروپا، ژنرال های کهنه کار آن را برآمد نیاز آن ها به فعالیت جنگی، رژیم های قدرتمند اروپایی آن را سبب نیاز به استقرار سیستم منطقی دولتمداری، و سیاستمداران آن را حاصل نامشخص بودن قرارداد صلح روسیه و اتریش و پنهان کردن آن از ناپلئون می دانند. واضح است که به این لیست همچنان می توان افزود زیرا به اندازه آدم ها در این مورد نطریه موجود است.

برای توجیه چنین وقایع غیر منطقی و غیر معقول محققان امروزی چاره جز پناه بردن به جبر تاریخی ندارند. چرا که هرچه بیشتر تلاش می کنیم تا دلیلی منطقی بر آن بیابیم، بیشتر به احمقانه بودن و بی منطق بودن آن پی می بریم. واقعیت این است که هر انسانی از اراده آزاد خود بهره می جوید تا کاری را به سود خویش به انجام رساند و در این راه می تواند تصمیم بگیرد که در فعالیتی شرکت کند یا نه. اما همینکه فعالیتی را آغاز کرد، حاصل کاری را که در زمانی خاص و در مکانی ویژه انجام می دهد، از کنترل او خارج و در اختیار تاریخ قرار می گیرد. و در این صورت برآمدی دارد که به هیچ وجه تابع اراده آزاد آغازگر آن نیست.

زندگی هر انسان دو چهره دارد. چهره خصوصی زندگی انسان ها، از آن جهت که نماد خارجی ندارد مربوط به خود آن هاست و انسان در ان مطلقا آزاد است. اما در چهره تاریخی هرکس مجبور به پیروی از قراردادهای اجتماعی است که در آن می زید.

از بعد آگاهی انسان به صورت آزاد زندگی می کند و کردارهایش ارادی بنظر می رسد. اما نا آگاهانه ابزاری است که تاریخ انسانی را بسوی موقعیت و انتهای ویژه ای هدایت می کند. کاری که در هر زمان انجام می دهد غیرقابل بازگشت است و حاصل آن همراه با کنش میلیون ها انسان دیگر، ارزش های تاریخی را می سازد. هرچه موقعیت اجتماعی شخص در جامعه بالاتر باشد، بر افراد بیشتری تاثیر می گذارد و اعمال او اثر تعیین کننده تر در ساخت تاریخی محتوم دارد. “قلب شهریاران در دست خداست.” شهریار برده تاریخ است.

تاریخ، همان زندگی ناآگاهانه بشر در جامعه، هر لحظه زندگی شهریاران را در اختیار دارد، همچون ابزاری که برای رسیدن به مقصودی معین بکار گرفته می شود.

در رخدادهای تاریخی، مردان بزرگ، اگر بتوان آن ها را به این نام خواند، فقط نقش برچسب را بازی می کنند. برچسبی که رخداد ها را نامگذاری می کند. و مانند هر برچسب دیگر هیچ ارتباطی به خود واقعه ندارند.

هر کنش آن ها، که بنظر می رسد آزادانه و با آگاهی کامل به انجام رسیده، از دید تاریخ نه تنها آزادانه و به اختیار نبوده که در اسارت تمام وقایع پیشین تاریخی و در اسارت کل تاریخ بشری است.

ترجمه از کتاب جنگ و صلح اثر لئو تولستوی

Like 🙂
1

کودکان می‌آموزند که چگونه زندگی کنند

اگر کودکان با انتقاد زندگی کنند، تحقیر کردن را می‌آموزند.

اگر با دشمنی و خصومت زندگی کنند، جنگیدن را می‌آموزند.

اگر با ترس زندگی کنند، نگرانی و استرس را می‌آموزند.

اگر با حسرت زندگی کنند، می‌آموزند که برای خود دلسوزی کنند.

اگر با تمسخر و استهزا زندگی کنند، خجالتی بودن را می‌آموزند.

اگر با حسادت زندگی کنند، حسرت خوردن را می‌آموزند.

اگر کودکان با شرمساری زندگی کنند، احساس گناه را می‌آموزند.

اگر با تحمل زندگی کنند، صبور بودن را می‌آموزند.

اگر کودکان را تشویق کنيد، اعتماد به نفس را می‌آموزند.

اگر از تأیید دیگران برخوردار شوند، خویشتن‌دوستی را می‌آموزند.

اگر با پذيرش دیگران مواجه شوند، می‌آموزند که در این جهان در پی یافتن عشق باشند.

اگر با سپاس و قدردانی بزرگ شوند، می‌آموزند که در زندگی هدف داشته باشند.

اگر کودکان با شراکت بزرگ شوند، سخاوتمند بودن را می‌آموزند.

اگر با صداقت و عدالت بزرگ شوند، حقیقت و عدالت را می‌آموزند.

اگر کودکان در امنیت بزرگ شوند، می‌آموزند که به خود و اطرافیانشان ایمان داشته باشند.

اگر کودکان با دوستی زندگی کنند، می‌آموزند که دنیا مکان زیبایی برای زندگی کردن است.

اگر در آرامش زندگی کنند، می‌آموزند که از آرامش فکری برخوردار شوند.

کودکان شما در چه محیطی زندگی می‌کنند؟

برگرفته از كتاب نغمه عشق / نوشته جك كانفيلد و مارك ويكتور هانسن / ترجمه: پروين قائمي / انتشارات درنا

Like 🙂
4