جریمه‌ی نبخشودنی

امير به شفقت و مهرباني با مردم مشهور بود و از آن قدرت يافته بود. روزي پاره‌دوزي را كه طفلش مرده بود آوردند. به او فرمود: ما كه آبله‌كوب مجاني فرستاديم. گفت: نمي‌دانستم. امير فرمود: پنج تومان جريمه بدهد. (چون اكثر مردم نادان بوده‌اند از كوبيدن واكسن براي فرزندانشان امتناع مي‌كرده‌‌اند و امير 5 تومان جريمه تعيين كرده بود تا مردم مجبور شوند به جاي پرداخت پول فرزندانشان را واكسينه كنند.) گفت: ندارم. دست در جيب كرده پوب به او داد و فرمود: به صندق جريمه بده. حكم بر نمي‌گردد.، چنان كرد. چند دقيقه بعد بقالي را آوردند كه او هم طفلش مرده بود و با او هم همين قصه تكرار شد.

پس از رفتن آن دو فقير، امير مانند زني كه بچه‌اش مرده زارزار گريست. در همان حال ميرزا آقاخان رسيد. سبب گريه پرسيد. امير فرمود: خبر مرگ دو اولادم را آورده‌اند. ميرزا آقاخان ترسيد و گمان برد كه ميرزا احمدخان پسر امير مرده است. بعد كه فهميد جسورانه گفت: اين گريه براي دو شيرخوار بقال و چقال است. آن شيرمرد فرمود: تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من مي‌خواهم كه نسل ايراني چنان شود كه زمين را فرا گيرد. چرا بايد اينقدر جاهل باشند كه بر اثر نكوبيدن آبله بميرند.

شاه سبك‌رفتار

يكي از عللي كه ناصر‌الدين شاه و اطرافيانش از اميركبير كينه به دل داشتند اين بود كه شاه جواني 18 ساله و سبك و بي‌وقار و عاشق بازيچه و شهوات بود و اميركبير جلوي او را مي‌گرفت. چنانكه روزي شاه در بيرون راه مي‌رفت، باران گرفت. شاه تندتند حركت نمود تا خود را به زير سقفي برساند. امير عصباني شده و گفت: سنگين و باوقار باش. مگر كلوخي كه از باران وا بروي.

برگرفته از كتاب اسناد و نامه‌هاي اميركبير (و داستان‌هاي تاريخي درباره‌ي او) / نگارش و تدوين: سيد علي آل داوود / انتشارات سازمان اسناد ملي ايران

Like 🙂
3

سه‌شنبه‌ها با موري

موري با صداي بلند در دستمال كاغذي فين كرد. «از نظر تو كه اشكالي ندارد؟» منظورم گريه كردن مردهاست.»

به سرعت جوابش را دادم. البته كه نه.

«آه ميچ روزي مي‌آيد كه برايت ثابت مي‌شود كه مردها هم مي‌توانند گريه كنند.»

گفتم بله، بله.

«بله، بله.»

خنديديم، حدود بيست سال قبل هم همين حرف را مي‌زد. اغلب هم روزهاي سه‌شنبه بود. در واقع سه‌شنبه‌ها ما هميشه با هم بوديم. اغلب دوره‌هاي آموزشي من با موري روزهاي سه‌شنبه بود. سه‌شنبه‌ها موري كار دفتري مي‌كرد. من هم كه رساله‌ي پايان تحصيلي‌ام را به راهنمايي او انتخاب كرده بودم، اغلب براي مشورت روزهاي سه‌شنبه به او مراجعه مي‌كرد. اغلب به اتفاق پشت ميزش مي‌نشستيم و درباره‌ي رساله‌ام حرف مي‌زديم.

حالا هم بعد از گذشت سال‌ها، باز روزهاي سه‌شنبه بود كه به خانه‌اش مي‌رفتم. موضوع را با موري در ميان گذاشتم.

موري گفت: «ما مردمان روز سه‌شنبه هستيم.»

و من تكرار كردم مردمان روز سه‌شنبه.

موري تبسم كرد.

«ميچ تو به موضوع توجه داشتن من به كساني اشاره كردي كه آنها را نمي‌شناسم. اما مي‌داني از اين بيماري چه چيزهايي مي‌آموزم؟»

چه چيزهايي؟

«مهم‌ترين چيزها در زندگي این است كه بداني چگونه به ديگران عشق بورزي و چگونه مورد مهر و عشق آنها واقع شوي.»

صدايش به نجوا تبديل شد. «بگذار عشق به درونت رخنه كند. فكر مي‌كنيم كه شايسته اين عشق نيستيم. فكر مي‌كنيم اگر عشق را به وجودمان راه دهيم، بيش از اندازه نرم مي‌شويم. اما انسان فرزانه‌اي به نام لي واين جان كلام را گفت. او گفت: «عشق تنها حركت منطقي است.»

موري دوباره حرفش را تكرار كرد: «عشق تنها حركت منطقي است.» سپس مكثي كرد تا تأثير حرفش را روي من ارزيابي كند.

سرم را به نشانه‌ي تصديق پايين آوردم. موري به آرامي هوا را از ريه‌هايش بيرون داد.

خم شدم تا او را در آغوش بكشم. اما بعد، بي آنكه روش من باشد، گونه‌اش را بوسيدم. دست‌هاي نحيفش را روي بازوانم احساس كرد. ريش و سبيلش صورتم را لمس كرد.

موري به نجوا گفت: «با اين حساب سه‌شنبه‌ي ديگر هم مي‌آيي؟»

برگرفته از كتاب سه‌شنبه‌ها با موري / نوشته ميچ آلبوم / ترجمه مهدي قراچه‌داغي / انتشارات البرز

Like 🙂
2

آموزش محبت آمیز کودکان

از مجموعه کتابهای ارتباط بدون خشونت , زبان زندگی

      این کتاب گزیده ای از متن سخنرانی مارشال روزنبرگ در کنفرانس ملی معلمان مدرسه های مونته سوری در ایالت کالیفرنیا در سال 1999 است. او در این برنامه کارگاهی، مراحل  اصلی ارتباط  بدون خشونت را توصیف می کند  و کاربرد آنها را     در مدرسه  و محل کار   و زندگی نشان می دهد. ارتباط  بدون خشونت ما را به بیان      آسیب پذیری دعوت می کند و آسیب پذیری را به توانایی بدل می سازد.

    ارتباط بدون خشونت فرایندی قابل یادگیری است که مانند هر مهارت دیگری به درک نظری و تمرین عملی نیاز دارد.این کتاب کمک می کند تا کاربرد الگوی ارتباط بدون خشونت در محیطهای آموزشی روشن تر شود.در کارگاه های مارشال ، افراد در تمام اوقات امکانی برای گفتگو و پرسش و پاسخ دارند. به همین دلیل در متن کتاب گاه جواب حاضران هم آمده است. او برای ارائه مطالبش علاوه بر موسیقی (خواندن خودش همراه با نوازندگی) ، از اجرای نقش نیز استفاده می کند.

    در این اثر واژه های بیان احساس و نیاز و نحوه تمایز مشاهده و ارزیابی ،  تفاوت تقاضا و درخواست آمرانه، نقش قدرت، تنبیه و مهارتهای ضروری برای ارتباط همدلانه شرح داده شده است.

آموزش محبت آمیز کودکان

چگونه دانش آموزان و معلمان می توانند با درک متقابل به موفقیت دست یابند!

مؤلف : مارشال روزنبرگ

مترجم: کامران رحیمیان

ناشر: کتاب آمد

چاپ اول: 1388

Like 🙂
3

ارتباط بدون خشونت

ارتباط بدون خشونت یاNonviolent Communication)NVC )، الگویی ارتباطی مبتنی بر مهارتهای کلامی است که تبادل اطلاعات و حل صلح آمیز اختلافات را تسهیل می کند.این الگوی ارتباطی بر ارزشهای مشترک انسانی و نیازها تکیه می کند و افراد را به پرهیز از رفتاری که موجب مقاومت یا کاهش عزت نفس  می شود و استفاده از زبانی که سلامت را افزایش می دهد، تشویق می کند.

به گفته مؤلف اثر:”ارتباط بدون خشونت یعنی خلق و نگهداری کیفیتی از روابط که تحقق بخش نیازهای طرفین ارتباط باشد.”

ارتباط بدون خشونت، باور دارد که به جای ترس،گناه ، سرزنش و شرم ؛ غنی سازی زندگی ، رضایت آمیزترین انگیزه برای انجام کارهاست و به عنوان هدف بر پذیرش مسئولیت فردی در انتخاب و افزایش کیفیت ارتباط تأکید .این روش برای طرف مقابل که  آن را نمی داند،  نیز مؤثر است.

به روش ارتباط بدون خشونت شما خواهید دانست که:

– هر کاری که هر کسی انجام می دهد تلاشی است برای تحقق نیازهای محقق نشده.

– برای هر کسی تحقق نیازها از طریق همکاری ، سالم تر از رقابت است.

–  به صورت طبیعی افراد وقتی از روی میل در سلامت دیگران سهیم شوند ،  لذت می برند.

مهارتهای ارتباط بدون خشونت به شما کمک می کند تا:

–  احساس شرم، گناه،  ترس و افسردگی را از بین ببرید.

– خشم و ناامیدی را به ساختن اتحاد و پیامدهای مشارکتی تبدیل کنید.

–  راه حلهایی بر اساس امنیت و احترام متقابل و اتفاق آرا خلق کنید.

–   نیازهای اساسی ، خانواده ،  مدرسه، و جامعه را به روشهای زندگی غنی ساز تحقق بخشید.

Rosenberg, Marshall B. .روزنبرگ، مارشال، 1934- ،م
زبان زندگي ، ارتباط بدون خشونت / مارشال ب. روزنبرگ؛ ترجمه ي کامران رحيميان. – تهران: اختران 1383
ISBN: 964-7514-83-2
. ص 274
.فهرستنويسي بر اساس اطلاعات فيپا
عنوان .ب .رحيميان،کامران،مترجم .الف .روابط بين اشخاص .2 .ارتباط بين اشخاص .1
155/6
BF 637 / الف 4 ر 84
م 83-30308
کتابخانه ملي ايران

Like 🙂
6

اهميت ايجاد انضباط در خويشتن را دريابيد

بي‌ترديد بسياري از قدم‌ها براي ساده‌سازي زندگي‌امان مستلزم انضباط و تأديب نفس است.

اخيراً‌ كه مي‌خواستم بر عادتي سخت غلبه كنم روشي را به ياد آوردم كه وقتي هشت ساله بودم براي ترك عادت انگشت مكيدنم ابداع كرده بودم. اين شيوه بيش از هر شيوه‌ي ديگر براي ايجاد انضباط در خويشتن به من كمك كرد. خالي از تفريح نبود كه بار ديگر امتحانش كردم و اين بار نيز مؤثر واقع شد. شايد به درد شما نيز بخورد.

كلاس سوم دبستان كه بودم، يك روز صبح بلند شدم و ديدم گويا خودم تنها بچه‌اي هستم كه هنوز انگشتم را مي‌مكم. مي‌خواستم اين عادت را ترك كنم. اما پس از هشت سال تكرار اين عادت عميقاً در من ريشه گرفته بود. هر كاري كه مي‌كردم موفق به ترك آن نمي‌شدم.

آن وقت اين فكر به سرم زد كه تا يك ماه قبل از كريسمس به خودم وقت بدهم و يك تقويم ديواري هم برداشتم. آن را روبروي تختم آويزان كردم تا هر شب نگاهم به آن بيفتد. يك جعبه‌ي ستاره‌ي طلايي هم خريدم.

به خودم قول داده بود هر روز كه انگشتم را به دهان نبرم، يك ستاره به خودم جايزه بدهم و آن را روي تاريخ آن روز بچسبانم. يك ماه قبل از كريسمس هم اين عادتم ترك شد. وانگهي توانسته بودم در خودم انضباط ايجاد كنم.

بارها در طول سال‌ها براي ايجاد نظم به آن شيوه بازگشتم. هم براي ايجاد عادت‌هاي خوب و نيكو، هم براي حذف عادت‌هاي بد. در نقطه‌اي از راه چسباندن ستاره‌هاي طلايي را رها كردم. اما در طول سال‌ها مدت يك ماه را براي ثبت پيشرفتم درباره‌ي هر انضباطي كه مي‌كوشم آن را ايجاد كنم، در نظر گرفته‌ام.

وقتي سر و كارتان با عادت‌ها است، پاداش نقش مؤثري را ايجاد مي‌كند. اگرچه اگر انگيزه‌اتان به اندازه‌ي كافي نيرومند باشد، خلاص شدن از شر عادتي بد مي‌تواند خود پاداش باشد. مسلماً انگيزه مؤثرترين كليد است. تقويم و ستاره‌هاي طلايي صرفاً ابزاري هستند كه به پيگيري گام به گام پيشرفت و ارزيابي موفقيت‌تان كمك مي‌كنند.

شايد بينديشيد كه ستاره هاي طلايي در اين مرحله از زندگي‌تان پاداش كافي محسوب نمي‌شوند. اگرچه از ساير عادت‌هايتان ارزان‌تر هستند و احتمالاً خاصيت چاق‌كنندگي كمتري دارند. شايد هم اين نظريه به چشمتان بچگانه و بي‌معنا باشد. اگرچه بسيار مؤثر است. در اين مورد تشويقتان مي‌كنم كه توانايي خنده و بازي را داشته باشيد. اندكي از اشتياق و هيجاني را كه در كودكي براي كسب ستاره‌هاي طلايي داشتيد را پيدا كنيد. به جز مبلغي كم براي خريد يك جعبه ستاره طلايي ـ و احتمالاً‌ از بين بردن يك عادت ناخوشايند ـ چه چيز ديگري را از دست مي‌دهيد؟؟؟

برگرفته از كتاب جان روشن / نوشته: الين سنت جيمز / ترجمه گيتي خوشدل / انتشارات پيكان

Like 🙂
2

مارك و پلو

برگرفته از كتاب مارك و پلو (مجموعه‌اي از سفرنامه‌ها و عكس‌هاي منصور ضابطيان) سال چاپ: 1389ـ  انتشارات مثلث

فرانسه / پاريس

كتاب خواندن در پاريس حسابي حرص آدم را در مي‌آورد. هر كسي را مي‌بيني، يك كتاب در دست دارد و تند تند مشغول مطالعه است. سن و سال هم نمي‌شناسد. سياه و سفيد و مرد و زن و بچه هم نمي‌شناسد. انگار همه در يك ماراتن عجيب درگير شده‌اند و زمان در حال گذر است. واگن‌هاي مترو گاهي واقعاً آدم را ياد قرائت‌خانه مي‌اندازند، مخصوصاً اينكه ناگهان در يك مقطع خاص كتابي گل مي‌كند و همه مشغول خواندن آن مي‌شود. آنهايي هم كه اهل كتاب نيستند حتماً مجله يا روزنامه‌اي پر شالشان دارند كه وقت‌شان به بيهودگي نگذرد و اگر حتي اين را هم نداشته باشند، مي‌توانند از چندين عنوان مجله و روزنامه‌اي كه به لطف آگهي‌هاي فراوان‌شان به طور رايگان در مترو توزيع مي‌شوند، استفاده كنند. فضاي پاريس هيچ بهانه‌اي براي مطالعه نكردن باقي نمي‌گذارد. شايد براي همين است كه پاريسي‌ها معناي انتظار را چندان نمي‌فهمند، آنها لحظه‌هاي انتظار را با كلمه‌ها پر مي‌كنند.

وقت ورود به موزه‌ي لوور، كارت بين‌المللي خبرنگاري‌ام را به مسئولي كه در يكي از گيت‌هاي ورودي نشسته، نشان مي‌دهم. او كه با ديدن اين كارت احتمالاً تصور كرده علي‌آباد هم دهي است، به نشانه‌ي احترام به يك روزنامه‌نگار از جا بر مي‌خيزد و مي‌پرسد كه دوست دارم كدام بخش موزه را ببينم. طبيعي است كه براي من گنجينه‌هاي ربوده شده از ايران ديدني‌تر است و البته تماشاي تابلوي معروف لبخند ژوكوند. مسئول موزه مرا به بخش ايران راهنمايي مي‌كند و رهايم مي‌كند. ميان يك شگفتي بي‌انتها. تعداد آثار ايراني موجود در موزه چنان زياد است و اندازه‌ي بعضي از آنها چنان عظيم است كه حيرت مي‌كنم چطور اين همه اثر را از ايران به اينجا آورده‌اند. ستون‌هاي تخت جمشيد به اندازه‌هاي واقعي و سالم‌تر از آنچه كه ما در موزه ايران باستان خودمان داريم! ديوارنگاره‌هاي هخامنشي، گاو بالدار آشوري، لوح حمورابي و … حرصم حسابي در مي‌آيد، اما كمي كه مي‌گذرد و تعداد فراوان بازديدكنندگان را مي‌بينم و بچه مدرسه‌هايي كه مرتب از مربيان‌شان درباره‌ي جايي به اسم ايران مي‌پرسند، حالم بهتر مي‌شود. دردناك است كه آدم از دزديده شدن دارايي‌اش خوشحال شود، اما يك لحظه مي‌گويم اگر اينها همچنان پيش ما بود، آيا تا اين حد مراقبش بوديم و آيا مردم جهان مي‌توانستند از اين گنجينه استفاده كنند؟

Like 🙂
2

اندوه یعقوب

همیشه پدران ما  داستان کُشتی گرفتن یعقوب با خدا در تورات را به باد استحضاء گرفته اند و آن را یکی از دلایل تحریف این کتاب دانسته اند. ولی کمی ذوق ادبی و استوره شناسی به ما کمک خواهد کرد که از مفهوم زیبای داستان بهره مند شویم. داستان یعقوب در تورات بسیار مفصل است ولی در زیر چند نمونه را برای دوستانی که مشغولیت های زندگی مجال شان نمی دهد به نقل از علی طهماسبی در کتاب اندوه یعقوب آورده ام.

عیسو برادر یعقوب با لشکر خود قصد حمله به او را دارد و یعقوب در سر دو راهی تصمیم بزرگی قرار گرفته است.

  • پریشانی یعقوب از این نیست که در برابر عیسو سپاهی مجهز ندارد تا او را سرکوب کند. بیشتر ازاین پریشان است که مبادا داستان برادر کشی روزگاران پیش به گونه ای دیگر تکرار شود. فرقی نمی کند کدام یک نقش هابیل را به عهده بگیرد وکدام قابیل را. هرچه باشد فرجام مرگ یکی و لعنت دیگری خواهد بود.
  • خدا به یعقوب وعده داده بود که او را بر دیگران برتری خواهد داد و دشمنانش را شکست خواهد داد. ولی هنگامی که خود یعقوب گرفتار تعارض های درونی است, یهوه برای او چه می تواند بکند؟
  • هنگامی که کسی را دوست داریم, آن کس بخشی از قدرت روانی ما را به خودش معطوف می کند و ناگزیر بخشی از هستی ما نیز در او تجلی می یابد به خصوص اگر کسی که دوستش داریم فرزند و تکه ای جدا شده از خودمان باشد. تکه ای که هنوز به ثمر نرسیده و به تنهایی توان مقابله با خطر و هجوم را ندارد. مگر می شود کسی که چهارده سال در سودای عشق راحیل بیابانگردی کرده و دوست داشتن را در نگاه یوسف تجربه کرده, این را نفهمد که برادر هم سهمی از این حیات دارد؟
  • اکنون یعقوب به دو راهی رسیده و خداوند خدا در پندار یعقوب تجلی دیگری پیدا می کند. انگار قادر مطلق حمایت ویژه خود را از او برداشته است و دیگران را هم چون او از خویش می شمارد. چه فرقی می کند که یعقوب بر سر عیسو شمشیر فرود آورد یا بر سر خدایی که عیسو را هم چون او آفریده است؟
  • هنگامی که خداوند را ویژه خود بدانیم, هستی را به اندازه خودمان کوچک کرده ایم, بجز خودمان هیچ کس را شایسته زندگی نمی دانیم و جایی برای خوب زندگی کردن دیگران قائل نیستیم.

این کشمکش تا پیش از طلوع فجر ادامه می یابد.

– گفت: مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد.

– گفت: تا مرا برکت ندهی رهایت نمی کنم.

– نام تو چیست؟

– یعقوب

– از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود, بلکه اسرائیل, زیرا که با خدا و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی.

Like 🙂
8

مغزی که خودش را تغییر می دهد

درباره کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد”  نوشته  نورمن دویج

THE BRAIN THAT CHANGES ITSELF

Norman Doidge

کتاب ” مغزی که خودش را تغییر می دهد” درباره  کشفِ پدیده ای دگرگون کننده است، درباره این که مغز قادر است خود را تغییر دهد. این کتاب شما را با این پدیده در خلال روایت داستان هایی واقعی از زبان دانشمندان، دکترها و بیمارانی که با کمک یکدیگر سبب طرح این موضوع حیرت آور شده اند، آشنا خواهد کرد. این افراد بدون آنکه از اعمال جراحی یا دارو استفاده کنند برای تغییر مغز خود یا دیگران از این توانایی ناشناخته استفاده کرده اند.  بعضی از این اشخاص  بیمارانی بوده اند که تصور می شده است که به بیماری مغزی لاعلاجی دچارند؛ دیگران کسانی بوده اند که بدون اینکه دچار مشکل خاص مغزی باشند تنها می خواستند کارایی مغز خود را افزایش دهند یا به دنبال روش هایی بودند که با افزایش سن دچار مشکلات مغزی نشوند.

برای چهارصد سال حتی تصور این موضوع هم  غیر ممکن به نظرمی رسید، زیرا که پزشکی و علوم رایج معتقد بودند که آناتومی یا ساختمان فیزیکی مغز غیرقابل تغییر است. علم رایج  می گفت که بعد از پایان دوران کودکی، تنها تغییری که مغز می کند همان تغییر تدریجی آن به سوی زوال است. آنها معتقد بودند که اگر سلول های مغز به هر دلیلی نتوانند به طور مناسب رشد کنند یا اگر دچار ضایعه شوند و یا بمیرند دیگر این امکان وجود ندارد که جایگزینی پیدا کنند. به اعتقاد آنها اگر  بخشی از مغز از بین می رفت، مغز این قدرت را نداشت که ساختار خود را تغییر دهد و راهی جدید برای ادامه کار خود پیدا کند. تئوری ” تغییرناپذیری مغز” می گفت که اگر کسی با مشکلات مغزی متولد شود یا اگر کسی در طول زندگی دچار صدمه مغزی بشود برای تمام عمر به همان حالت خواهد ماند. و اگر دانشمندانی هم به این مطلب فکر می کردند که آیا یک مغز سالم از طریق فعالیت یا تمرین های مغزی ممکن است بهتر شود یا از مشکلات آن پیشگیری شود، به آنها گفته می شد که وقت خود را بیهوده تلف نکنند. منفی نگری یا نیهیلیسم کاملا بر این موضوع حکمفرما بود، یعنی اینطور تصورمی شد که درمان برای بیشتر مشکلات مغزی بی فایده و یا حتی  بی مورد است. این طرز فکر به فرهنگ عمومی نیز سرایت کرد و حتی نگذاشت که طبیعت و سرشت انسان آنطور که هست مشاهده شود. از آنجایی که مغز در این طرز نگرش نمی توانست تغییر کند، بنابراین لزوما طبیعت و سرشت انسان هم که از مغز سرچشمه می گیرد به نظر ثابت و غیر قابل تغییر  می رسید.

این اعتقاد که مغز نمی تواند تغییر کند ناشی از سه موضوع بود: اول اینکه بیماران دچار آسیب های مغزی ندرتا می توانستند کاملا بهبود پیدا کنند؛ دوم اینکه ما قادر به مشاهده فعالیت های یک مغز زنده نبودیم؛ و سوم اینکه بر طبق اعتقادی که از آغاز پیدایش علم مدرن بر آن حکمفرما بود، مغز همانند یک ماشین باشکوه تلقی می شد و همه ی ماشین ها علی رغم کارهای فوق العاده ای که انجام می دهند نمی توانند خود را تغییر دهند یا رشد کنند.

نظریه تغییرپذیری مغز به این دلیل مرا به خود جلب کرد که من روانپزشک و روانکاوی هستم که کارهای تحقیقی انجام می دهم. در اغلب موارد وقتی که بیماران به اندازه مورد انتظار بهبود یا پیشرفت روانی نشان نمی دادند، طرز فکر حاکم بر علم پزشکی اینطور حکم می کرد که مشکلات این بیماران عمیقا در مغزِ غیرقابل تغییرشان حک شده است. تشبیه مغز به یک سخت افزار غیرقابل تغییر یکی دیگر از موضوعاتی بود که از اعتقاد به غیر قابل تغییر بودن مغز و نگاه به مغز به مثابه یک کامپیوتر سرچشمه می گرفت. کامپیوتری که مدارهای آن به طرزی ثابت با هم در ارتباطند و هر یک از این مدارها برای اجرای وظیفه ای خاص طراحی شده اند، وظیفه ای خاص و غیرقابل تغییر.

هنگامی که برای نخستین بار اخباری را درباره امکان سخت افزار نبودن مغز شنیدم احساس کردم که بایستی شخصا تحقیق کنم و شواهد موجود را محک بزنم. این تحقیقات مرا به دنبال خود کشاندند و از اتاق مشاوره ام بسیار دورم کردند.

من شروع به سفرهای متعددی کردم و با دانشمندان برجسته ای که پیشروان علم مغز بودند ملاقات کردم، کسانی که در اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد میلادی به کشفیات غیرقابل انتظاری دست یافته بودند. آنها نشان دادند که مغز ساختمان خود را مطابق با فعالیت های مختلفی که انجام می دهد تغییر می دهد، و مدارهای خود را برای انجام کاری که  در دست دارد تکمیل تر و بهتر می کند. آنها نشان دادند که اگر بخش های خاصی از مغز دچار نقص شوند، گاهی بخش های دیگر می توانند جای آنها را بگیرند. تشبیه مغز به ماشینی تغییرناپذیر که از بخش های تخصص یافته تشکیل شده است نمی توانست این مشاهدات را توجیه کند. دانشمندان این ویژگی بنیادین مغز را ” نوروپلاستیسیتی” نامیدند.

” نورو” از کلمه ” نورون” به معنی سلول عصبی ( در مغز یا سیستم اعصاب) گرفته شده است و پلاستیک برای نشان دادن تغییرپذیری، قدرت انعطاف و قابل اصلاح و تعدیل بودن است. در آغاز بسیاری از دانشمندان جرأت استفاده از کلمه نوروپلاستیستی را در مقالات خود نداشتند، و توسط همکاران خود به رواج یک نظریه موهوم متهم شده و مورد تحقیر قرارمی گرفتند. با این حال آنها بر یافته های خود پافشاری کردند و به تدریج نظریه تغییرناپذیری مغز را از بین بردند. آنها نشان دادند که کودکان مجبور نیستند که همیشه فقط از همان توانایی های مغزی که با آن متولد شده اند برخوردار باشند؛ نشان دادند که اگر بخشی از مغز صدمه ببیند، مغز اغلب می تواند خود را دوباره تجدید سازمان کرده و بخشی دیگر را جایگزین بخش صدمه دیده کند؛ نشان دادن که اگر سلول های مغز بمیرند، سلول های دیگری جای آنها را می توانند بگیرند؛ نشان دادند که بسیاری از مدارهای مغز و حتی بسیاری از واکنش های اولیه غیر ارادی که به نظر غیرقابل تغییر می رسند در واقع اینگونه نیستند. یکی از این دانشمندان حتی نشان داد که فکر کردن، یادگرفتن و عمل کردن می تواند ژن های ما را فعال یا غیرفعال کند و از این راه ساختمان مغز و رفتار ما را شکل بدهد. و این مطمئنا یکی از شگفت آورترین کشفیات قرن بیستم است.

Like 🙂
19

۲۰ نکته که در مورد وب و مرور گرها یاد گرفتم

کتاب حاضر اطلاعات مختصری و مفیدی درباره اینترنت و راههای بهتر استفاده از آن است که توسط گروه گوگل نوشته شده است.

این کتاب با داشتن متنی ساده می تواند مورد استفاده همگان قرار گیرد و زندگی آن لاین شما را خوشایند تر کند.

لینک دریافت کتاب

Like 🙂
0

چرا عقب مانده‌ایم؟

تا آنجا که به خاطر دارم، از همان دوران نوجوانی به دنبال علت هر موضوعی بودم و به دنبال پاک کردن هرچه را که ناپاک می دیدم و منظم کردن هر جا را که بی نظم می یافتم. از زیبائی های طبیعت لذت می بردم. عاشق گل ها و پرندگان رنگارنگ بودم، بخصوص پرندگان آوازخوان.همیشه فکر می کردم همه چیز باید همیشه تمیز، مرتب، زیبا و آرامش دهنده باشد. و اگر نیست، علتی دارد. علتی که آنرا از روال طبیعی خارج کرده. علاقه داشتم علت ها را پیدا نمایم و اگر بتوانم نواقص را اصلاح کنم و به مسیر طبیعی خود برگردانم. خاطرات زیادی از این نمونه در دورانهای مختلف زندگی ام دارم.

منزلمان در بافت قدیمی شهر شیراز و تا دبیرستانی که میرفتم بیش از نیم ساعت راه بود. آن هم در كوچه‌های قلوه کاری. در زمستان هر وقت باران می بارید، چندین جای مسیر خانه تا مدرسه، محل تقاطع کوچه ها را آب می گرفت. برای گذشتن از آن، محصلان به مردانی که آنها را “کول” میکردند و به آن طرف آب می بردند، پول می دادند و به این ترتیب خود را به مدرسه می رساندند.

من صبح ها باید این مسیر را طی می کردم و ظهر ها برای ناهار به منزل بر می گشتم. بعد از ظهر دوباره این کار،تکرار می شد. در این قبیل روزهای بارانی مجبور بودم ظهر ها که به منزل می آمدم، شلوارم را عوض کنم چون از پشت پا تا زیر کمرم پر از گل شده بود. همیشه به خانه که می رسیدم داد و فغانم برای تنها کسم که به شکایتم گوش میکرد و دلداریم می داد ـ مادرم ـ بلند بود. (خدا رحمتش کند که برای من و برادران کوچکترم هم مادر و هم پدر با کفایتی بود.) شکایتم، توأم با عصبانیت و ناراحتی، این بود که چرا کوچه ها باید چنین باشند و پاسخ مادرم با مهربانی این بود: مگر نمی خواهی فکر کنی؟ دقت کن ببین چه می گویم. زمستان باران می آید، زمین را خیس می کند و گل می شود. وقتی شما روی زمین گل شده راه می روی، ترشح آب و گل شلوارت را به این صورت در می آورد.

آیا این تقصیر کسی است که می خواهی او را درست کنی؟ بی دلیل خودت را ناراحت می کنی. من سکوت می کردم. چون تمام دلایلش صحیح بود. ولی ته دلم راضی نمی شدم و نمی توانستم قبول کنم که برطرف کردن این گرفتاری غیر ممکن باشد.حرف دیگری نمی زدم. ولی دفعات بعد، باز هم دست از شکایت بر نمی داشتم. چون در عین حال که نمی توانستم دلایلش را رد کنم، ولی قانع هم نمی شدم.

مورد دیگری که هنوز از خاطرم محو نشده، روزی بود که از حمام به خانه بر می گشتم. در خانه حمام نداشتیم. رسم بر این بود که هفته ای یک بار به حمام عمومی می رفتیم. پانزده یا شانزده ساله بودم. از حمام در آمده تمیز، با موهای شسته بریانتین زده، پاک و براق، به طرف خانه در همان کوچه های قلوه کاری و پر از خاک روان بودم. باد پاییزی می وزید. در یکی از کوچه های سرِ راه چند دکان کنار هم بود که برنج کوبی و عصاری می کردند. یعنی از شلتوک، برنج سفید و از کنجد، ارده و روغن می گرفتند. چند نفر کارگر روی پشت بام همان دکان ها مشغول پاک کردن کنجد و غربال کردن برنج های سفید کرده بودند. گردبادی شدید درگرفت. پوست های کنجد و خاک برنج با خاک کوچه به هم آمیخته شد و به شدت سراپایم را به هم پیچید. مثل اینکه دنیا برایم آخر شده بود. خشمگین و عصبانی به زمین و زمان بد می گفتم. با سرعت خود را به خانه رساندم. و یکراست بطرف اطاق و به سراغ آيینه رفتم وقتی قیافه خود را در آیینه دیدم و صورت و موهای آرد روغن زده خود را تماشا کردم، گفتم: وای!، نگاه کن، چه به سرم آمده! بی اختیار- با صدای بلند- زدم زیر گریه، مادرم سراسیمه به سراغم آمد. ابتدا با دیدن قیافه مضحک من خنده اش گرفت. ولی با دیدن اشکانم، خودش را کنترل کرد وگفت: چه شده؟ برایش تعریف کردم. گفت: چیز مهمی نیست، ناراخت نباش. بیا برویم سر حوض دست و صورتت را تمیز کن. من که از خنده اولیه اش کلافه شده بودم، گريه‌ام را شدیدتر و باز همان گله و شکایت همیشگی را تکرار کردم. مادرم در اینجا سکوت کرد، تا هرچه دل تنگم می خواهد، بگویم. بعد از اینکه کمی آرام شدم، گفت: باز هم بدون توجه به موضوع و بدون دلیل خودت را ناراحت کردی. البته که هر کس پاک و تمیز از حمام درآمده باشد و به چنین وضعی درآید، ناراحت مي‌شود. ولی اگر یادت باشد همانطور که سال گذشته در مورد باران آمدن و گِل شدن زمین و کثیف شدن شلوارهایت می گفتم، حالا هم در این مورد عیناً همان مطالب را تکرار می کنم. پاییز باد می آید و باد هم هر چیز سبکی را با خود به هوا می برد. و هر کس در مسیرش قرار گیرد از آن خاک و خاشاک ها بی نصیب نمی ماند. این یک واقعیت است و کسی هم نمی تواند کاری بکند. و این موضوع، ناراحت شدن ندارد. می دیدم راست می گوید. ولی نمی توانستم خود را قانع کنم که باید با این قبیل بد بختی ها و زجر سوخت و ساخت. راهی هم به نظرم نمی رسید تا ارایه دهم.

و اما پیش آمدی که در طول حیاتم بیش از همه تکانم دادو به سوی تحقیق دقیق و مطالعه خلقیات جامعه مان کشاند و در حدود سی سال ذهن مرا مشغول نگه داشت، واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲علیه مصدق بود. بعد از آن روز سیاه، برای من سوال بسیار بزرگی مطرح شد و آن اینکه چرا توده های چند هزار نفری مردم که تا چند روز قبل، از توپ های چلوار، طومار ها می ساختند و بعضی واقعاً با خون سر انگشت خود، بر آن می نوشتند:” از جان خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق” و یا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران که در فاصله کوتاهی قبل از کودتا، در رفراندم مصدق برای انحلال مجلس به طرفداری از او رأی مثبت داده بودند، خانه کوب شدند. و عده ای دیگر هم ۱۸۰ درجه چرخیده، علیه مصدق شعار دادند.

بعد از آن سال، هر کتابی که می خواندم، هر صحنه ای که می دیدم، در هر نوع اجتماعی که شرکت می کردم، در بین مردم کوچه و بازار، شهر و روستا، در خانه و مدرسه، در ادارات دولتی و موسسات خصوصی، همه جا، مراقب و متوجه رفتار و گفتار و کردار خودم، اطرافیانم و اشخاصی که با آنها روبرو می شدم، بودم تا شاید با توجه به خلقیاتمان، بتوانم پاسخی منطقی، برای سوالم بدست آورم. به رفتاری که بزرگتر ها نسبت به کودکان و نوجوانان داشتند و به نحوۀ برخوردی که بزرگتر ها نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزندان خودشان داشتند، توجه و دقت می کردم.

در سال ۱۳۴۱با روی کارآمدن کندی در آمریکا و نخست وزیری دکتر امینی در ایران، فضای سیاسی کشور کمی باز شد و دولت اجازه فعالیت مجدد به جبهه ملی داد. در پاییز آن سال کنگره جبهه ملی در تهران تشکیل شد و من همراه با عده ای شیرازیان به عنوان نمایندگان  جبهه ملی فارس در کنگره شرکت کردیم. در بهمن ماه همان سال بود که شاه “انقلاب سفید شاه و مردم” را اعلام نمود و با برگزاری رفراندم، منشور شش ماده ای، انقلابش را به تصویب مردم رساند که بعداً به تدریج به ۱۲ ماده رسید.

بعد از رفراندم تمام کسانی را که در کنگره جبهه ملی شرکت کرده و شناخته بودند، توقیف کردند. من را هم در شیراز به زندان ساواک بردند. با اینکه در زندان انفرادی بودم، ولی انصافاً هیچگونه شکنجه و تحقیر و توهین یا ادای کلمۀ زشتی نسبت به من سایر زندانیان سیاسی در کارشان نبود.

بعد از تقاضای مصرانه ام به اینکه کتابی، مجله یا روزنامه ای در اختیارم قرار دهند که مشغول باشم، موافقت شد که یک جلد قرآن برایم بیاورند.

از کتاب چرا عقب مانده ایم از دکتر علی محمد ایزدی

وب‌گاه دکتر ایزدی

بلاگ دکتر ایزدی

Like 🙂
4

ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده

درباره کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” نوشته شارون بگلی

TRAIN YOUR MIND, CHANGE YOUR BRAIN

Sharon Begley

نوروپلاستیسیتی چیزی نیست مگر توانایی مغز برای ایجاد سلول های عصبی ( نورون) جدید و بازسازی خود. این چیزیست که متخصصان اعصاب تا همین اواخر آن را غیرممکن می دانستند. شارون بگلی که نویسنده مقالات علمی در وال استریت ژورنال است موضوعی را برمی گزیند که یا بسیار خشک و جدی فرض می شود و یا به قدری ساده گرفته می شود که گویی نیازی به آموزش ندارد و این موضوع را تبدیل به کتابی محکم می کند. ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده”  کتابی است که در عین سرگرم کننده بودن راهنمای اخلاق و رسیدن به کمال نیز هست. این کتاب نشان می دهد که باید نسبت به ظرفیت های مغز خوش بین بود.

شارون بگلی این کتاب را در حول محور ” گردهمایی مؤسسه ذهن و زندگی درباره موضوع نوروپلاستیسیتی در سال 2004 ” پی ریزی می کند. مؤسسه ذهن و زندگی در سال 1990 تاسیس شد و هدف از تأسیس آن این بود که رهبر در تبعید تبت و رهبر معنوی بودائیسم تبت ، دالایی لاما هم درباره علم اطلاعات کسب کند و هم این علم را با بودائیسم ممزوج کند. هر چند سال یکبار دانشمندان برجسته جهان به دارامسالا در هند دعوت می شوند تا علم روز را به دالایی لاما معرفی کنند و دالایی لاما با آنها درباره یافته های علمی مباحثه می کند.

نویسنده به تناوب هم از مباحثات دانشمندان با دالایی لاما می نویسد و هم به صورتی کلی تر موضوع کتاب را مطرح می کند و مثل کتاب های پلیسی به تدریج سرنخ های بیشتری درباره موضوع کتاب به خواننده می دهد. وقتیکه پیشتازان این حوزه از علم دریافتند که مغز می تواند خود را بازسازی کند با مقاومت جامعه علمی روبرو شدند و اجازه چاپ مقالات آنها در مجلات معتبر صادر نگردید و با بودجه درخواستی آنها موافقت نشد. اما محققان به راه خود ادامه دادند و مشکلات موجود را به تدریج کنار زدند و آزمایشات بیشتری بر روی انسان و حیوانات انجام دادند و پی بردند که چرا کورها قدرت شنوایی بیشتری دارند و کسانی که دچار قطع عضو شده اند هنوز آن عضو را حس می کنند. تصورات درباره اعتقاد به تغییرناپذیربودن مغز یکی یکی به دور انداخته شدند تا اینکه رسما اعلام شد که: حتی در بزرگسالان هم مغز می تواند به طور فیزیکی تغییر کند.

دالایی لاما از این کشف خرسند بود. سیستم روانشناسی در آئین بودا بسیار پیچیده است و نوروپلاستیسیتی به زیبایی با این نگرش بودایی همخوانی دارد که:” ” ذهن”  می تواند بر روی ساختمان مغز تأثیر بگذارد. نکته بازدارنده ای که مانع می شد تا بودائی ها و دانشمندان با هم کار کنند تعریف آنها از ” ذهن” بود و اینکه ” ذهن” دقیقا چیست. بودائی ها معتقدند که ” ذهن” از مغز فیزیکی کاملا جداست. اما دانشمندان معتقدند که “مغز همه چیز است،” یعنی تمامی فعالیتهای مغزی و روانی توسط  عمل فیزیکی نورون ها یا همان تکانه های عصبی انجام می گیرند.

این گونه تحقیقات که هم اکنون شامل مطالعه بر روی راهبان بودایی هم می شود می تواند راهگشا و زمینه ساز امکانات وسیعی باشند. به گفته بگلی بعضی از این مطالعات نشان داده اند که با توسل به آموزش مناسب نه تنها می توان به کودکانی که به اختلال در خواندن یا دیسلکسی دچارند کمک کرد بلکه افراد پیر هم می توانند بعضی از فعالیت های مغزی خود را استحکام بخشند و بر مشکلات کلامی خود فائق شوند. در سر دیگراین طیف تحقیقاتی راهبان بودایی قرارداشتند. از آنها خواسته شد که در دستگاه ام آر آی قراربگیرند و در همان حال با خلوص به مراقبه یا مدیتیشنِ شفقت بپردازند. در این هنگام بخش هایی از مغز آنها که مربوط به شادمانی بود به شدت فعال می شدند. و در میانه طیف، مردم عادی قرارداشتند و تحقیقات نشان داد که هنگامی که از آنها خواسته می شد تا خاطراتی را مرور کنند که در آنها مورد مراقبت و محبت قرارگرفته بودند آنها شفقت و عطوفت بیشتری را از خود نشان می دادند.

کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” یک بازنگری همگانی و عالی است بر علوم مربوط به مغز، به علاوه کتابی است که از خواندن آن لذت خواهید برد. بگلی در این کتاب تنها در هنگام لزوم از زبان فنی و تکنیکی استفاده می کند و مرتبا یافته هایی که قبلا در کتاب ذکر شده اند را به خواننده یادآوری می کند. استفاده از تشبیه و آوردن نمونه مطالعه ی کتاب را آسان تر و  لذت بخش تر می کند. برای مثال، هنگامی که درباره افراد ناشنوا صحبت می کند می گوید که انتظار می رود که نورون های قسمت شنوایی مغز در یک فرد ناشنوا از آنجایی که مورد استفاده قرارنمی گیرند به تدریج پژمرده شده و از بین بروند درست مثل یک قصابی در جزیره گیاهخواران؛ البته که بعدا خواننده متوجه می شود که این پیش بینی مطابق با واقعیت نیست.

آیا این کتاب در عمل به کار خواهد آمد؟ این امکان وجود دارد. یکی از دانشمندان پیشنهاد کرده است که از نتیجه این تحقیقات برای ایجاد فرهنگِ قدرتمند سازی مغز یا “مغزسازی” استفاده شود، درست همانطور که فرهنگ بدنسازی از مطالعات علمی بر روی قلب حاصل شد. البته این موضوع به این سادگی هم نیست. بگلی در این باره زیاد حرف نمی زند اما این روشن است که تمرینات مداوم بر روی قدرت توجه بسیار ضروریند تا مغز دوباره بازسازی شود. راهبان بودایی که در این مطالعات شرکت کردند به توانایی های قابل توجهی دست یافتند. آنها سالهای زیادی از عمر خود را به مدیتیشن اختصاص داده بودند تا به این توانایی برسند.

با توجه به افزایش طول عمر و بالاتر رفتن تعداد افراد سالمند در جامعه و نیازهای جدیدی که به این دلیل در تمامی زمینه ها پدید آمده است، همه گیر شدن فرهنگ مغزسازی دیگر عجیب جلوه نمی کند.

Like 🙂
11

خود و بیخودی

وقتی هنوز “خودِ” انسان رشد نیافته و از استقلال دور است, فاییده طلبی در او نیست و برعکس سود خواهی و عقل طلبی انسانِ بی “خود” میل به نفی عقل و تحقیر عقل دارد. انسانِ ضعیف می خواهد درعینیت یافتن و در غرق شدن و حل شدن در انسانی مقتدر احساس قدرت او را بکند. انسانِ ضعیف در یک جریان از خود کاستن و از خود گذشتگی و بی خود شدن است که راه به قدرت رسیدن را در دیگری می پیماید .او با قربانی کردن خود است که به اوج احساس قدرت می رسد زیرا “خودِ” استقلال نیافته متوجه بزرگ ساختن خود نیست, بلکه متوجه کاستن و از میان برداشتن خود و فداکاری است. او مانند کودکی به دنبال “سوپرمن” می گردد و از ذکر یاد او نشئه می شود. این انسان نیمه تمام تابع و مقلد است پیرو و دنباله روست  این انسانی است که با یک هیجان و التهاب به جنگ می رود کشته می شود تا به لذت برسد. تا حل شود و نباشد. نشئه است و از نشئه بودن احساس شادی می کند.

احتیاج اولیه انسان ضعیف و حقیر , نان و رفاه نیست بلکه او می خواهد غرق شود نشئه شود کسی که خودش کامل شد نیازهای اولیه می خواهد نان می خواهد این خود ناتمام خانه هم نداشته باشد نان هم نداشته باشد همان که به نشئگی برسد می دود, می میرد زیرا در پی تغذیه ی ضعف و حقارتش است. او در پی مارکس و فروید نیست. او محتاج “پاپ” ها است او می خواهد که نفی حقارت کند  او محتاج هیتلر و ناپلئون است. او در پی غذا و رفاه جسمی نیست بلکه در پی نفی حقارت و ضعف خود است که فقط با نفی خودش میسر می گردد. زیرا این ضعف و حقارت زمینه ای برای قدرت خود او نیست. تنها امکان او برای رسیدن به قدرت وغرق ساختن خود و حل ساختن خود در قدرتی بزرگتر است. سیاست و اقتصاد و تربیت و فرهنگی که بر فائده طلبی استوار است با سیاست واقتصادی و تربیت و فرهنگی که بر پایه ترضیه نشئه خواهی در قدرت استوار است فرق  کلی دارد. خطر جامعه  موقعی است که هنوز نشئه خواهی در “قدرتِ” مردم بر قائده طلبی شان تفوق دارد. جهانگیری ها و ساختن امپرا طوری ها به هر هدفی بوده چه دینی چه دنیایی بر پا یه ی همین نشئه خواهی در قدرت از طرف حقیران و محرومین ممکن بوده است. این ضعفا و حقیران هستند که حاضرند به هر گونه اطاعتی تن در دهند بشرط آنکه نشئه استغراق در قدرت برتر را داشته باشند. این جاست که تضاد آگاهانه طلبیدن برای خود با اطاعت محض خود نمائی می کند چنان چه موسی 40 سال قومش را در بیابان نگه داشت تا “خود” را بیبنند و سم بی خودی واسارت و بردگی قومی را بشویند. چه سخت است تغییر و “خود” را شناختن و “خود” را یا فتن.

برگرفته ازکتاب مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند

از منوچهر جمالی

Like 🙂
2

تفاوت فکر و عقیده

آزادی, قدرت انسان در به كار بستن افکار و عقاید و گسستن از آنهاست. آزادی این نیست که انسان بدون فکر و عقیده باشد یا نسبت به همه بي قید و بی تفاوت باشد. داشتن فکر و عقیده به خودی خود بد نیست، بلکه در فکر یا عقیده‌اي ماندن بد است. یا به قول عرفای ما (ما به هر چه باز مانیم بت است). چه در کفر چه در ایمان بمانیم هر دو بت‌پرستی است. فرق فکر با عقیده آن است که می توان سراسر مفاهیم و دستگاه فکری را تغییر داد بدون آن که کوچکترین اضطراب و بحرانی در متفکر رخ بدهد ولی کوچکترین تغییر در عقیده همیشه یک بحران در معتقد ایجاد می کند. انسان باید آن قدر به عقیده‌اي پایبند باشد كه بتواند آن را گسترش دهد نه اينكه آن را لانه ابدی خود کند. آزادی در وراي افکار و عقاید و فلسفه ها, در خلاء افکار و عقاید, بی معنا و توخالیست.

برگرفته ازکتاب مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند

از منوچهر جمالی

Like 🙂
5