4 اثر از فلورانس اسكاول شين

بيشتر مردم زندگي را جنگ مي‌انگارند، اما زندگي جنگ نيست، بازي است.

هر چند بدون آگاهي از قانون معنويت نمي‌توان در اين بازي برنده شد. هر چه كه آدمي در خيال خود تصور مي‌كند ـ دير يا زود ـ در زندگي‌اش نمايان مي‌شود.

براي پيروزي در بازي زندگي بايد نيروي خيالمان را آموزش دهيم. كسي كه به قوه تخيل خود آموخته باشد كه تنها نيكي را تصور كند و ببيند مي‌تواند به تمام خواسته‌هايش خواه سلامت، ثروت، دوستي و محبت يا هر خواسته بزرگ ديگر برسد.

هر آنچه كه آدمي عميقاً اخساس يا به روشتي مجسم كند بر ذهن نيمه هشيارش تأثير مي‌گذارد و مو به مو در صحنه زندگي‌اش ظاهر مي‌شود.

همچنين در بازي زندگي كلام نقشي تعيين كننده دارد. چه بسيارند كساني كه با كلام كاهلانه خود مصيبت را به زندگي‌شان فرا خوانده‌اند. ذهن نيمه هشيار شوخي ندارد و اغلب مردم با شوخي‌هايشان تجربه‌هايي ناخوشايند را براي خودشان مي‌آفرينند. اما خوشبختانه اين قانون در هر دو جهت كار مي‌كند. يعني مي‌توان هر فكر ناخوشايند را به فكري خوشايند و تجربه‌اي دلپذير تبديل كرد.

وفور نعمت همواره بر سر راه انسان است. اما از طريق آرزو، ايمان يا كلام به زبان آمده مي‌تواند نمايان شود.

ترس تنها دشمن آدمي است، ترس از تنگدستي، ترس از تاريكي، ترس از بيماري، ترس از شكست، ترسِ از دست دادن و احساس عدم امنيت براي هر مسئله. جز ترديد و هراس هيچ چيز نمي‌تواند ميان انسان و بزرگترين آرزوهايش فاصله ايجاد كند. به محض اينكه انسان بتواند بي هيچ دلهره‌اي آرزو كند، بي‌درنگ برآورده مي‌شود.

هدف از بازي زندگي اين است كه آدمي به روشني خير و صلاح خود را ببنيد و تمام تصاوير شر را از ذهن خود پاك كند.

برگرفته از كتاب 4 اثر از فلورانس اسكاول شين/ چاپ شصتم / ترجمه گيتي خوشدل / انتشارات پيكان

Like 🙂
6

رفتار ما از زبان دیگران

ارزش های خانواده در ایران

-در ایران خانواده اساس ساختار اجتماع است.

-نسبت به فرهنگهای دیگر, مفهوم خانواده در ایران بیشتر خصوصی است. زنان فامیل باید در هر شرایطی از گزندهای بیرون خانه در امان بمانند. پرسیدن سوال در مورد همسر یا زنان خانواده یک ایرانی سوال نامناسبی است.

-ایرانی ها بطور جدی در قبال خانواده احساس مسولیت میکنند.

-بیشتر خانواده ها تمایل به داشتن فرزند کمتر دارند (یک یا دو) اما با اقوام هم بسیارنزدیک میباشند.

-افراد در مواقع ضروری و نیاز ابتدا از افراد خانواده تقاضای کمک میکنند.

-افراد مسن در خانواده نگهداری میشوند و در حد امکان به خانه سالمندان نمیروند.

-وفاداری به خانواده همیشه به هر چیزی حتی به مسایل کاری تقدم دارد.

-پارتی بازی و استخدام اقوام نزدیک ادامه خواندن رفتار ما از زبان دیگران

Like 🙂
6

ارتباط چشمی: مهمترین ابزار در ارتباط

ارتباط چشمی: مهمترین ابزار در ارتباط

ارتباط چشمی شما چگونه است؟ پرخاشگر؟ ملایم و مهربان؟ جذاب؟ آیا با چشمهایتان می توانید کسی را دوست داشته باشید؟ ارتباط چشمی هنری است که نیاز به مهارت بسیار زیاد دارد اما برای موثر بودن روابط، حیاتی است. چطور می توانیم ارتباط چشمی بهتری داشته باشیم؟
ارتباط چشمی، ارتباط اجتماعی لازم را برای فردی که به او گوش می دهید یا با او حرف می زنید فراهم میکند. ارتباط چشمی زیاد باعث می شود دیگران تصور کنند فردی متجاوز هستید؛ ارتباط چشمی کم هم باعث می شود دیگران تصور کنند علاقه ای به صحبت های آنان ندارید. از اینرو ارتباط چشمی در برقراری ارتباط با دیکران مهارت بسیار زیادی را طلب می کند. فروشنده ها، سیاست مداران، و سخنگویان معمولاً بالاترین مهارت را در این زمینه دار هستند.
اهمیت ارتباط چشمی وقتی بر من آشکار شد که مجبور بودم برای مشاوره چشم در چشم افراد نگاه کنم. تجربه به من نشان داد که وقتی نگاهم را از آنها می گرفتم، فرد صحبت خود را قطع می کرد. و وقتی ارتباط چشمیم را با او حفظ می کردم، فرد با تصور اینکه صحبت هایش مورد علاقه و توجه من است، به حرف زدن ادامه می داد.
● علائم روحی ارتباط چشمی
دست فروش ها معمولاً از اهمیت ارتباط چشمی به خوبی آگاهی دارند چون برای فروش محصولات خود باید مشتریان احتمالی را علاقه مند نگه دارند. وقتی شما به چیزی علاقه مندید یا چیزی توجه شما را جلب می کند، مردمک چشمانتان گشاد میشود و این می تواند علامت خوبی برای فروشنده باشد.
همچنین وقتی همسرتان از نظر جنسی توجه شما را جلب می کند، باز هم مردمک چشمانتان گشاد می شود و معمولاً بیشتر از حد نرمال به وی خیره می شوید. من وقتی مجرد بودم همیشه از چشمهای دیگران می فهمیدم که به من علاقه دارند یا نه.
● ارتباطات روزانه و ارتباط چشمی
همه ما در زندگی روزمره خود از ارتباطات چشمی استفاده می کنیم، از اینرو بهتر است بهترین راه و روش برای استفاده از چشمانمان را یاد بگیریم.
برخی موقعیت های خاص، استفاده متفاوتی از چشمان را طلب می کند. برای مثال، وقتی مشغول مشاجره و دعوا هستید، بهتر است که بتوانید نگاه خیره تان را طولانی تر نگه دارید. وقتی می خواهید به کسی احترام بگذارید بهتر است نگاهتان را پایین بیندازید. وقتی کسی را دوست دارید بهتر است به عمق چشمان طرف مقابل خیره شوید
● ۶ راه برای تقویت و ارتقاء مهارت های ارتباط چشمی
۱) صحبت کردن با یک گروه: وقتی با گروهی از مردم صحبت می کنید، خیلی خوب است که بتوانید ارتباط جشمی مستقیم با شنونده های خود برقرار کنید. اما اگر در صحبت ارتباط چشمی را فقط با یکی از اعضاء گروه حفظ کنید، باعث می شود بقیه شنونده ها دیگر به حرف هایتان گوش نکنند. از اینرو با هر جمله جدید باید روی یکی از شنوده ها متمرکز شوید. با این روش با همه افراد گروه صحبت خواهید کرد و همه آنها را به گوش کردن علاقه مند می کنید
۲) صحبت کردن با فرد: برقراری ارتیاظ چشمی موقع حرف زدن با کسی بسیار عالی است اما اگر بخواهید عمیقاً به طرف مقابل خیره شوید، موجب ناراحتی فرد خواهد شد. برای مقابله با چنین مشکلی، هر ۵ ثانیه یکبار ازتباط خود را قطع کنید. اما حواستان باشد موقع قطع کردن ارتباط چشمی خود نگاهتان را پایین نیندازید چون باعث می شود فرد مقابل تصور کند حرفتان تمام شده است. درعوض به بالا یا به اطراف نگاه کنید، طوری که انگار می خواهید چیزی را به یاد بیاورید
۳) گوش کردن به فرد: موقع گوش کردن به صحبت های کسی اگر بخواهید خیلی خیره به آنها نگاه کنید، ممکن است صحبت کردن برایشان دشوار شود. تکنیکی که من موقع مشاوره با بیمارانم به کار می گیریم، تکنیکی است که آنرا مثلث می نامم. در این تکنیک من ۵ ثانیه به یک چشم، ۵ ثانیه به چشم دیگر، و ۵ ثانیه بعد به دهان فرد نگاه می کنم و چرخه را همینطور دنبال می کنم. این تکنیک به همراه مهارت ها و تکنیک های گوش کردن دیگر مثل تکان های سر یا کلام های کوتاه تایید بهترین راه برای نشان دادن علاقه خود به شنیدن حرف طرف مقابل است
۴) مشاجرات: مشاجره و دعوا با کسی هم خود مهارت های خاص خود را می طلبد. در چنین موقعیتی اگر بتوانید نگاه خیره خود را به طرف مقابل نگه دارید، نشاندهنده قدرت شما خواهد بود. اما اگر موقع مشاجره به اطراف نگاه کنید مطمئن باشید که در بحث شکست خواهید خورد. البته این مسئله به اینکه به چه کسی دعوا می کنید هم بستگی دارد اما به طور کلی در مشاجرات و دعواها موقع حرف زدن یا گوش دادن بهتر است که به فرد خیره بمانید. با این روش احتمالاً طرف مقابل هم سعی خواهد کرد که به شما خیره شود. اما میدان را از دست ندهید و از نگاه های خیره او در نروید
۵) مجذوب کردن فرد: وقتی سعی می کنید کسی را مجذوب خود کنید و علاقه خود را نیز به آنها نشان دهید، می توانید با چشمانتان حرف بزنید و گوش دهید. وقتی کسی که دوستش دارید صحبت می کند، از کل صورت بعنوان نقطه کانونی استفاده کنید. به چشمانشان نگاه کنید، به آنچه می گویند گوش دهید، در مواقع مناسب لبخند بزنید، در مواقع مناسب ابروهایتان را بالا ببرید، و…اگر احساس کردید که به آنها خیره شده اید، نگاهتان را به سمت نقاط دیگر صورتشان مثل لب ها، گونه ها، بینی معطوف کرده و دوباره به سمت چشمها برگردانید. لبخند زدن موقع گوش دادن به کسی راهی بسیار عالی برای نشان دادن علاقه تان به صحبت های آنان است. البته مراقب باشید وقتی حرف های غمگین به شما می زنند به آنها لبخند جواب ندهید. باید هم با چشمانتان و هم با گوش هایتان به حرف های طرف مقابل گوش دهید
۶) دوست داشتن فرد: من و همسرم معمولاً نگاه های خیره طولانی به همدیگر می اندازیم و گاهی اوقات نگاه کردن بدون بر زبان آوردن حرفی بسیار تاثیرگذار خواهد بود. اینکار ارتباطی عمیق بین ما ایجاد می کند. در چنین موقعیت هایی برای عمق دادن به نگاه خود می توانید تصور کنید که به درون بدن فرد مقابل رفته اید و روحتان به همدیگر عشق می ورزد. حس کنید که می خواهید روح آنها را لمس کنید. اینکار باعث ترشح آدرنالین در بدن شده و مردمک هایتان را گشادتر می کند

Like 🙂
7

آداب ایستادن در اتوبوس

1– دستتان را به میله بگیرید , نه به دست بغلی.

2- مطمئن بشوید که کف کفشهایتان روی کف اتوبوس قرار دارند .

3- کیفتان را با هر تکان , به صورت خانم نشسته نکوبید . بخدا که ایشون گناهی نکرده اند که سر صف سوار اتوبوس شده اند.

4- تکیه به شانهء نشستگان باعث درد بلاتکلیف در قسمت کمر و شانه ها می گردد .

5- برای تعادل خود از هر دودست استفاده کنید . به ترمز و علل ترمزهای ناگهانی بی توجه نباشید .

6- حتما” از قبل بلیط تهیه کنید . همه بلیط مجانی به ما نمی دهند .

7- قشنگ تر است که تشکر از راننده را فراموش نکنید .

حاشیه و بند و تبصره ( تا خفه نشدم بگم که به نشستگان عزیز توصیه میشود نگاهی هم به ایستاده های فلک زده بیندازید  شاید بتوانید باری از دستی بگیرید )

مریم کاشانی

Like 🙂
3

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،

شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.

کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز…

با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.

رخشان بنی اعتماد

Like 🙂
9

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

52 راهکار برای زندگی شادتر و سودمند تر

کتابی برای زندگی : 52 راهکار برای زندگی شادتر و سودمند تر

نویسنده: لیو ببوتا

این چیزی است که مدتها بود میخواستم بنویسم , یک کتاب برای زندگی. آیا کتابی وجود دارد که همه بتوانند از آن استفاده کنند؟ البته نه! این فقط لیستی از کارهایی است که میتواند به بسیاری از مردم کمک کند. بعضی از آنها فقط راهنمایی هایی هستند که ما اغلب انها را فراموش میکنیم. فکر کنید این فقط یک یاد آوری است.

چگونه از این کتاب استفاده کنیم؟

این کتاب یک راهنمای مرحله به مرحله نیست و همچنین شما الزاما نباید همه مراحل آنرا انجام دهید. راههای مختلفی برا ی تمرین این لیست وجود دارد:

  • یک راهکار را که از همه به نظرتان مفید تر میرسد انتخاب کنید. از این 52 راهکار ممکن است فقط چند تا به درد شما بخورد. آنها میتوانند فقط یک یادآوری کننده باشند.
  • تمام آنها را یکجا انجام ندهید. در یک زمان فقط بر روی یک چیز تمرکز کنید. خیلی مشکل خواهد بود اگر بخواهید همزمان چند راهکار را با هم تجربه کنید. یکی را آزمایش کنید و اگر کار نکرد تیپ بعدی را انتخاب کنید. فراموش نکنید که زندگی یک تجربه است.
  • همه این راهکارها تضمین نشده اند اما بیشتر آنها خوشحالتان خواهند کرد.
  • راهکار ها به ترتیب نیستند. بعضی از مهمترین ها در آخر آمده اند.

52 راهکار برای زندگی شادتر و سودمند تر

  1. سحر خیز باشید: این ممکن است برای همه کار نکند اما من این را یک تغییر حیرت انگیز در زندگیم یافتم. این باعث شد شروع روزم بسیار مثبت باشد و من وقت بیشتر برای نوشتن , ورزش, و تفکر دارم.
  2. کمتر کار کنید: این کمک به شادی و سودمند تر بودن میکند زیرا باعث میشود زندگیتان گیج کننده و پر از استرس نباشد. شما وقت خواهید داشت کارهایی را که دوست دارید برای کسانی که دوستشان دارید یا برای خود انجام بدهید. همچنین اگر بر روی کارهای ضروری تمرکز کنید مثل کاری که به ازای وقتتان بیشترین برگشت را به شما میدهد بازدهی کار شما بیشتر خواهد بود و شما مفید تر خواهید بود.
  3. آهسته تر زندگی کنید: بسیاری فکر میکنند این مربوط به بازدهی بالاست, ولی اینطور نیست. من به زندگی ساده تر فکر میکنم. در حقیقت من فکر میکنم زندگی خیلی لذت بخش خواهد بود اگر شما آهسته زندگی کنید. با کار کمتر شما در واقع بیشتر بدست میاورید. سعی کنید حتی در موقعی هم که کار نمیکنید به حالت آهسته زمان را بگذرانید. (آهسته رانندگی کنید, آهسته راه بروید و آهسته غذا بخورید)
  4. صبور باشید: اگر شما راحت جوش میاورید این راهکار ممکن است کمکتان کند آرام شوید. وقتی بتوانید این مهارت را بدست آورید ( توجه کنید که این یک مهارت است نه چیزی مادرزادی و غیر قابل تغییر) زندگیتان سالمترو شما خوشحالتر خواهید بود.
  5. غمخواری (شفقت) کنید: اگر قرار بود من یک راهکار را به شما پیشنهاد کنم این را پیشنهاد میکردم. اولین قسمت شفقت, همدلی یا یکدلی است, و این مهارت فهمیدن این است که دیگران چگونه احساس میکنند. با این تمرین شروع کنید. تصور کنید یک نفر را که دوستش دارید ناراحت است, دردشان را بفهمید, احساساتی را که آنها تجربه میکنند, یا چرا آنها عکس العمل این چنینی نشان میدهند. با انجام چند تمرین این مهارت در شما توسعه میابد. برای هر کسی که میبینید سعی کنید بفهمید آنها در چه شرایطی هستند, گذشته اشان چگونه بوده و چرا این طور عمل میکنند. بعد از کسب این مهارت قیمتی, یاد بگیرید به دیگران براساس دانستنیهایتان کمک کنید و با مهربانی از ناراحتیشان بکاهید. این به زندگی شما و اطرافیانتان خوشحالی میاورد.
  6. علاقه مندیهای خود را پیدا کنید: این یکی دیگر از راهکارهای ضروری است. چیزی را که دوست دارید انجام دهید پیدا کنید , زندگیتان فوق العاده بهتر خواهد شد. بنابراین کارتان را دوست خواهید داشت چیزی که 40 ساعت یا بیشتر در هفقته برای آن وقت صرف میکنید و در نهایت بازدهی شما بیشتر, وقت تلف کردن و استرستان کمتر خواهد شد. چیزی را تولید خواهید کرد که به آن افتخار میکنید.
  7. وزن کم کنید: البته این برای کسانی که اضافه وزن دارند کار میکند. وزن کم کردن ( منظور کم کردن چربی است) احتمال از دست دادن سلامتی راکاهش میدهدو کمک میکند ظاهر شما بهتر به نظر برسد و در مجموع رضایت شما را از خودتان افزایش میدهد. در حقیفت من پیشنهاد میکنم که یاد بگیرید با ظاهر خود راحت و خوشحال باشید و احساس بد به خودتان ( حتی اگراضافه وزن دارید) نداشته باشید. با این حال, از دست دادن اضافه وزن یک راه خوب برای داشتن احساس بهتر درمورد بدنتان میباشد. در عین حال وسواس غیر بهداشتی نداشته باشید, آهسته از وزن خود بکاهید و از مراحل آن لذت ببرید.
  8. ورزش کنید: ورزش کردن را به یک عادت روزانه تبدیل کنید. ورزش نه تنها کمک به کم کردن وزن میکند , بلکه کمک میکند احساس بهتری داشته باشید. حتی میتوانید از آن لذت ببرید. برای من این زمانی برای تفکر نیز میباشد و در نهایت احساس خیلی بهتری نسبت به خودم دارم.
  9. غذای سالم بخورید: این به منظور رژیم گرفتن نیست. رژیمهای غذایی خیلی محدودیت دارند و شما انها را رها خواهید کرد. من پیشنهاد میکنم اگر تغییرات غذایی خود را به آهستگی انجام دهید تا پایان عمرتان باقی میمانند. این نه تنها کمک به کم کردن وزن میکند , بلکه وقتی غذای سالم بخورید لذت بیشتری خواهد برد.
  10. مدیتیشن کنید: ممکن است شما هم مثل من مایل به انجام بعضی از کارهای مد روز نباشید , اما مدیتیشن یک روش بسیار ساده برای تمدید اعصاب , آرام شدن و تفکر میباشد.
  11. مرتب باشید: این راهنما الزامی نیست. شما میتوانید شلخته باشید و از جستجو برای یافتن وسایلتان لذت ببرید. اما من بین دو حالت مرتب بودن و غیر مرتب بودن اولی را لذت بخش تر یافتم.
  12. مثبت اندیش باشید: این یکی از راهکارهای خیلی مهم است و از بهترین تغییراتی است که میتوانید در زندگیتان ایجاد کنید که شما را به راهکارهای مثبت بشتر هدایت میکند. یاد گرفتن مثبت فکر کردن یک مهارت است که انجام هر چیز دیگری را امکان پذیر میسازد.
  13. مسایل مالی خود را ساده کنید: تعداد حسابهای بانکی و کارتهای اعتباری خود را کم کنید. کمتر خرج کنید و از پرداختیهای خود بکاهید. مسایل مالی خود را اتوماتیک کنید این به مقدار زیادی از استرس شما خواهد کاست.
  14. ساده زندگی کنید: با ساده زندگی کردن , داشتن وسایل کمتر, کارهای کمتر انجام دادن از زندگی بیشتر لذت خواهید برد.
  15. چیزهایی را که دارید بپذیرید: مشکلی که بسیاری از ما ممکن است داشته باشیم این است که همیشه فکر میکنیم اگر به مقصد یا هدف خاصی برسیم, شغل بخصوصی را بدست آوریم, بازنشست شویم, یا خانه رویایی خود را داشته باشیم خوشحال خواهیم بود. متاسفانه این زمان زیادی میبرد تا به هدفتان برسید و وقتی هم رسیدید ممکن است اهداف دیگری در ذهنتان داشته باشید. بنابراین سعی کنید از جایی که هستید , کسی که هستید, وهر چه دارید لذت ببرید و خوشحال باشید. برای رسیدن به این, به جای مقایسه خود با دیگران, یا با آنچه که خود میخواهید , خودتان را با کسانی که کمتر از شما دارند یا در زندگیشان مصیبت دیده اند مقایسه کنید.سپس درخواهید یافت که شما برکت داده شده اید و این شما را به خوشحالی بیشتر هدایت میکند.
  16. زندگی نها یی خود را پیش بینی کنید: زندگی غایی شما چگونه خواهد بود؟ کجا زندگی خواهید کرد؟ چکار خواهید کرد؟ با روزهایتان چه میکنید؟ یک تصویر واضح از آنچه میخواهید باشید تجسم کنید و آنرا بنویسید و بعد آنرا مرحله به مرحله تحقق بخشید.
  17. یک هدف دراز مدت برای خود تعیین کنید : دیدگاه شما از زندگی غایی کمک میکند که اهداف خود را پیدا کنید. از بین این اهداف یکی را انتخاب کنیید که میخواهید در طول مدت یک سال آنرا بدست آورید و بر روی آن تمرکز کنید. بعد یک هدف میانه را برای چند ماه آینده انتخاب کنید که بتواند کمکتان کند که به هدف دراز مدت خود برسید. بعد تصمیم بگیرید برای این هفته و امروز خود چکار خواهید کرد که شما را به هدف میان ترم خود برساند. در هر زمان فقط یک هدف را انتخاب کنید و بر روی آن تمرکز کنید و آنرا تحقق ببخشید.
  18. اهداف خود را مرور کنید: تعیین هدف مهم است اما کلید موفقیت در رسیدن به آن مرور کردن (هفتگی, ماهیانه,…) و برداشتن قدمهایی برای رسیدن به آنهاست.
  19. هدف خود را زندگی کنید: این در ارتباط با تصور زندگی نهایی ولی با کمی تفاوت است. شما دوست دارید بعد از مرگتان چگونه به یاد آورده شوید؟ پس زندگیی را شروع کنید که به آن سمت میرود. با هدف زندگی کنید و هر صبح با آن هدف در ذهنتان بیدار شوید.
  20. کارهای بزرگ برای هفته و روزتان را برنامه ریزی کنید: با مشخص کردن سه چیز مهم که میتوانید یا میخواهید در روز انجام دهید به روزتان هدف ببخشید و آن سه چیز را در اولویت قرار دهید. برای بازدهی بیشتر همین کار را با هفته خود انجام دهید. کارهای بزرگی را که میخواهید در این هفته انجام دهید در دستور کارتان بگذارید.
  21. تمرکز کنید: یک کلید مهم در بدست آوردن اهداف تمرکز بر آنهاست. پس در هر زمان فقط یک هدف را انتخاب نمایید. این مانع از پراکنندگی افکار و تمرکزتان میشود. همچنین مهم است که دائما به خودتتان اهدافتان را یادآوری کنید یا آنها را پرینت گرفته در محل قابل دیدن قرار دهید یا برای خود ایمیل یاد آوری بفرستید. بهر حال یک راه بیابید که تمرکزتان را بر روی هدف نگهدارد.
  22. از سفر زندگی لذت ببرید: اهداف مهم هستند اما نه به بهای از دست دادن شادی زمان حال. مهم است که بین هدفی که دارید و شاد بودن در راه رسیدن به هدف توازنی برقرار شود. از آنجایی که این توصیه خیلی راحت فراموش میشود, مطمین شوید که همانطور که در راه رسیدن به هدفتان هستید اینرابه خود یاد آوری کنید که از مسیر راه هم لذت ببرید.
  23. یک برنامه منظم برای صبح و شب خود داشته باشید: این راه بسیار خوبی برای شکل دادن به روز , و اطمینان از مرور اهداف, یادداشت کردن پیشرفتها, و یک شروع عالی خواهد بود. یک برنامه منظم شبانه برای مثال میتواند یک راه عالی نه تنها برای پایان یک روز طولانی و مرور روزی که رفت باشد , بلکه میتواند شما را برای روز بعد آماده کند. برنامه منظم صبح یک راه خوب برای خوش آمد گویی به روز, کمی ورزش , مدیتیشن یا تفکر آرام, یا کمی نوشتن و یا انجام کارهای دیگر باشد.
  24. روابط صمیمانه را توسعه دهید: خیلی خوب است که یک فرد بخصوص در زندگی داشته باشید اما رابطه صمیمانه میتواند با هر کسی در اطراف شما باشد.اگر افراد زیادی در اطراف شما هستند مطمئن شوید که با هر یک زمانی را بطور روزانه یا هفتگی برای نگهداری رابطه صرف میکنید. اگر افراد زیادی با شما در رابطه نیستند, مایوس نشوید. رابطه صمیمانه میتواند بین دوستان, افراد خانواده, بچه ها, هم اطاقی , هم کلاسی, و هم کار هم برقرار شود. هر انسانی که ما ملاقات میکنیم , هم نوعی است با آرزوهای مشابه برای شادی , غذا, سر پناه, و یک رابطه صمیمی. آن مورد مشابه را پیدا کنید, صادق و روراست باشید , در مورد هم بیشتر یاد بگیرید , هم را بفهمید , و همدیگر را دوست داشته باشید.این میتواند یکی از مهمترین چیزهایی باشد که شما میتوانید انجام دهید.
  25. بدهی های خود را کم کنید: کاهش بدهی مالی یک راه عظیم برای رفع استرس, و داشتن احساس خوب است. پیشنهاد میکنم کارتهای اعتباری خود را باطل کنید و یک برنامه یکی دو ساله برای کم کردن یا باز پرداخت کامل بدهی هایتان بسازید.
  26. از خوشی های ساده لذت ببرید: اینرا میتوان هر کجا پیدا کرد. غذا, غروب خورشید, شنهای لای انگشتان پا, چمن تازه زده شده, بازی با کودکتان, یک کتاب خوب و یک تخت گرم, رقص در باران,و موزیک مورد علاقه اتان. شما احتمالا میتوانید لیستی از 20 شادی ساده که از آن لذت میبرید و هر روز میتوانید آنها را بیابیید بنویسید. آن خوشی های ساده را در طول روزتان بیابید تا سفر زندگیتان لذت بخش تر شود.
  27. صندوق پستی / ایمیلتان را خالی و میز کارتان را تمیز کنید: این کار ممکن است در ابتدا وقت گیر باشد ولی وقتی یکبار این کار را کردید وقت زیادی برای تمیز نگهداشتنش نمیگیرد. این عادت ساده پاداش بزرگی برایتان خواهد داشت
  28. یک حساب ” کمک اظطراری” درست کنید: هر چند این یک نصیحت معمولی برای مشکلات مالی است اما هنوز خیلی اهمیت دارد. نمیدانم چگونه اهمیت داشتن یک حساب بانکی برای مواقع اظطراری را شرح دهم. غالبا میشنویم که باید هزینه زندگی برای 6 ماه را حداقل پس انداز داشته باشیم ولی نترسید اگر برای 6 ماه پس انداز ندارید. میتوانید با مقدار کم مثلا 100 دلار شروع کنید. بعضی هزینه های اضافی کوچک را متوقف کنید وهر روز مبلغ کوچکی به پس انداز خود بیافزایید. وقتی مثلا 1000 دلار جمع کردید این تاثیر زیادی در زندگیتان خواهد داشت. این مبلغ ممکن است به نظر خیلی نباشد ولی حداقل شما ماه به ماه زندگی نمیکنید. و اگر یک مورد غیر منتظره اتفاق بیافتد شما میتوانید برای آن از این حساب پرداخت کنید به جای اینکه از پرداختی های دیگرتان عقب بیافتید. این یک قدم معمولی ولی خیلی مهم است.
  29. یک دفتر یادداشت روزانه داشته باشید: این ممکن است از راهکارهای خیلی مهم نباشد ولی من گواهی میدهم که این مفید است. برا ی مثال خود من حافظه طولانی مدت بدی دارم و با نوشتن چیزها میتوانم به عقب برگردم و یاد آوری کنم که ماه گذشته چه اتفاقی افتاده است. میتوان دفتر روزانه روی اینترنت داشت و از یک جمله در روز شروع کرد.
  30. از نیروی دیگران استفاده کنید: رسیدن به هد ف ممکن است مشکل باشد, ولی استفاده از نیروی جمعی امکان تحقق آنرا بیشتر میکند. برای مثال میتوانید هدف خود بر روی بلاگ شخصی اتان اعلام کنید , یا به یک انجمن آنلاین یا یک گروه در همسایگی خود ملحق شوید که میتوانید روی کمک انها حساب کنید. نیروی مثبت گروه کمک میکند شما به هدفتان بچسبید تا آنرا به دست بیاورید .
  31. بخوانید , وبه کودکانتان هم کتاب خواندن را یاد بدهید: خواندن یکی از بهترین چیزهایی است که من در جهان دوست دارم. عاشق این هستم که یک کتاب داستان خوب ( و یا حتی نه چندان خوب) دست بگیرم و تمام یک بعد از ظهر را با آن سرگرم باشم. و با خواندن هر روزه کتاب برای کودکانم عشق به کتاب خواندن را به آنها هم سرایت میدهم . دوست دارم به این ترتیب با کودکانم وقت بگذارم و ما همگی از قصه هایی که میخوانیم لذت میبریم.
  32. اطلاعات دریافتیتان را کنترل کنید: در زندگی روزمره , ما اطلاعات زیادی از طریق ایمیل, بلاگ , خواندن وبسایت , روزنامه, مجللات , تلویزیون, رادیو , موبایل و .. دریافت میکنیم. این همه اطلاعات تمام وقت ما را گرفته بعضی اوقات باعث گمراهی میشود و نمیگذارد به کارهای مهم دیگر برسیم. میتوان خیلی سریع سری به رسانه های گروهی زد , میزان اطلاعات دریافتی را کنترل نمود و زندگی را ساده تر کرد .
  33. یک سیستم ساده درست کنید: وقتی شروع به ساده تر کردن زندگی میکنید, یک راه پیدا کنید که کار های روزمره اتان را نیز ساده تر انجام دهید. یک راه موثر برای لباس شستن , نامه ها و کاغذ های اداری, و کارهای دیکر بسازید.
  34. بعد از هر استرس زمانی را به استراحت ( رها کردن استرس) اختصاص دهید: به ناچار زمانهایی در زندگی پیش میاید که هر کس استرس را تجربه میکند, شاید چند بار در هفته این اتفاق بیافتد. برای نگهداشتن سلامتیتان شما باید وقتی را برای رها کردن این استرس اختصاص دهید
  35. در حال زندگی کنید: زمان خیلی سریع میگذرد. قبل از اینکه متوجه شوید زندگی گذشته, بچه ها بزرگ میشوند و میروند. اجازه ندهید زندگی از دستتان برود, از همین لحظه ها لذت ببرید. به جای ماندن در گذشته یا فکر کردن به آینده, تمرین کنید که در زمان حال زندگی کنید.
  36. متانت را در خود توسعه دهید: در تمام مشکلات زندگی سعی کنید عاقل بمانید. مثل برخورد با راننده های بی ادب , همکاران آزار دهنده, نظر دهنده های بد جنس روی بلاگتان, اعضای خانواده بی ملاحظه. این با کمی تمرین بدست میاید فقط باید اجازه دهید این چیزها بلغزند و بروند و اثری بر روی شما نگذارند.
  37. با اعضای خانواده و کسانی که دوستشان دارید وقت بگذارید: این یکی از چیزهایی است که میتواند شما را به بزرگترین خوشحالی برساند . این را اولویت هر روز و هر هفته اتان قرار دهید. هر وقتی را که ممکن است با خانواده و دوستانتان بگذرانید و از بودن با آنها لذت ببرید. وقتی با آنها هستید فقط به آنها فکر کنید و در فکر کار یا مسائل شخصی نباشید.
  38. در مواقع افسرده گی روحیه خود را بالا ببرید: همیشه مواقعی در زندگی هست که روحیه ما ممکن است خراب شود یا حتی افسرده شویم. باید خود را از این رکود در آورد.
  39. خودتان را با دیگران مقایسه نکنید: اگر چه این کار سخت است ولی بهترین راه برای قبول آنچه که هستیم و آنچه که داریم است. خودتان را با دوست , همکار, یا یک فرد معروف مقایسه نکنید. متوجه باشید که شما متفاوتید با نقاط قوت بسیار. یک دقیقه وقت بگذارید برای قدردانی از همه چیزهای خوبی که دارید و برای این همه برکت در زندگیتان سپاسگذار باشید.
  40. بر مزایا و خوبیها تمرکز کنید نه بر مشکلات: اگر انجام کاری برایتان سخت است یا کارها خوب پیش نمیرود, فکر نکنید که چقدر بعضی کارها سخت هستند یا چرا شما نمیخواهید آنرا انجام دهید, بلکه بر مزایای انجام آن کار تمرکز کنید یا چه موقعیت هایی را این کار ممکن است به وجود بیاورد. با تغییر نگاهتان , میتوانید احساستان را هم نسبت به آن چیز تغییر دهید و انجام آنرا آسانتر کنید.
  41. عاشقانه رفتار کنید: اگر آن شخص مخصوص را در زندگی دارید , راههای کوچکی پیدا کنید که رفتاری عاشقانه داشته باشید. این روابط شما را زنده و سر حال نگه میدارد در حالیکه لازم نیست پول زیادی هم خرج کنید.
  42. بحث را ببازید: شخصی را می شناسم که به تازگی پنجاهمین سالگرد ازدواجش را جشن گرفته , از او رمز موفقیت در ازدواج طولانی اش را پرسیدم. او گقت هر وقت با همسرم وارد بحثی میشدم , بلافاصله دهانم را میبستم. آنچه من فهمیدم این است که نباید سعی کرد درتمام بحث ها برنده بود. من فکر میکنم این یاد آوری فقط مخصوص افراد متاهل نیست و همه جا به درد میخورد. بیایید به جای از دست دادن بحث یا ثابت کردن این که حق با ماست , همدیگر را درک کنیم و چیزها را از نگاه شخض دیگر ببینیم. این راهکار کوچک میتواند منجر به شادی فراوان شود.
  43. وارد جریان شوید: این کمک به شاد زیستن و سودمندی بیشتر میکند. جریان مدتی است که ما کاملا تمرکز میکنیم بر روی کار ی که باید انجام دهیم. در واقع در آن غوطه ور هستیم و زمان را گم میکنیم. داشتن کار و اوقات فراغت که شما را در جریان قرار میدهد بدون شک به شادکامی ختم میشود. مردم بیشترین خوشی ها را وقتی غرق چالشهای متفکرانه هستند بدست می آورند نه وقتی که منفعلانه بدون درگیری های فکری هستند. با انجام کارهایی که خیلی دوست دارید و با کم کردن چیزهای منحرف کننده و تمرکز روی آن کار وارد جریان شوید.
  44. در هر زمان بر روی یک کار تمرکز کنید: من به انجام وظایف چند گانه همزمان معتقد نیستم حداقل نه برای زندگی روزمره. در هر زمان فقط بر روی یک کار تمرکز کنید. این شما را به سودمندی بیشترو استرس کمتر هدایت میکنید.
  45. صرفه جو باشید: این یک عادت است نه یک هدف. یک روش زندگی با طرز تفکر متقاوت است و بهترین راه بر اساس معنی و طرز تفکر شما از زندگی است. این به معنی خسیس بودن یا ترک لذت های دنیا نیست, بلکه به معنی پیدا کردن راه های ارزان تر برای انجام چیزها , یادگرفتن زندگی کردن با چیزهای کمتر ( و خوشحال بودن در مسیر ) , و کنترل کردن هزینه های اضافی است.
  46. با چیزهای کوچک و قدم های آهسته شروع کنید: من همواره مدافع انجام کارها به صورت آهسته و انتخاب اهداف کوچک هستم. زیرا شما مطمئن هستید که آنرا به دست خواهید آورد و وقتی به هدف خود رسیدید از این موفقیت برای رسیدن به قدمهای بعدی استفاده خواهید کرد. این یک تکنیک ساده و کار آمد است. مثلا برای ورزش آهسته شروع کنید لازم نیست در شروع عجله به خرج دهید شما بقیه عمرتان را برای ادامه این کار در پیش رو دارید.
  47. یاد بگیرید با مخالفانتان کنار بیایید: همه ما در زندگی مخالفانی داشته ایم.این ها کسانی هستند که ممکن است نیت خوب داشته باشند اما همیشه مخالفند و باعث میشوند ما احساس بی ارزشی کنیم یا نتوانیم به اهدافمان برسیم. آنها ممکن است شما را دست بیاندازند یا منفی باشند.برای رسیدن به اهدافتان باید یاد بگیرید که با مخالفانتان کنار بیایید بر این مانع غلبه نمایید.
  48. بیرون بروید: در این زمانه بسیاری از ما اوقات زیادی را در داخل ساختمانها میگذرانیم , به خصوص اگر شغل ما یا نحوه سرگرمیمان با کامپیوتر باشد. کودکانمان اغلب پای تلویزیون , اینترنت, و بازی های ویدیویی هستند. آنها و خودتان را به طبیعت ببرید , به دیدن زیبایی های اطرافتان و تجربه شادی مربوط به فعالیت های بدنی را تجربه کنید.
  49. زود بازنشسته شوید: این یک راه خیلی مطمئن برای شاد شدن نیست. ممکن است با بازنشستگی حوصله اتان سر رود و بیشتر ناراحت شوید. اما این یک هدف جالب خواهد بود و اگر شما درزندگی خود چیزی معنی دار داشته باشید مثل کار داوطلبانه , یا کمک به دیگران , این راه شما را خیلی خوشحال میکند. این یک هدف راحت نیست , اما میتوان با کم کردن هزینه های زندگی , افزایش درامد, و سرمایه گذاری زودتر بازنشست شد. هر چه بیشتر این سه کار را انجام دهید زودتر به آزادی میرسید.
  50. از چیزهای کوچک لذت ببرید: درست است که شادی های بزرگ حاصل چیزهای بزرگ است , اما خوشی های کوچک زیادی نیز در زندگی ما وجود داردند. اگر موقعیتش دست داد از آنها لذت ببرید. این یک راه برای در حال زندگی کردن نیز هست. بایستید و دقت کنید که در حال انجام چه کاری هستید, چه چیزی در اطراف شماست , و برای لذت بردن از آن وقت بگذارید.
  51. کمی هم تنبلی کنید: زمانی هست که باید سودمند و مفید بود و زمانی هم باید تنبل و بی خیال بود. من دومی را دوست دارم و اگر فرصتی دست دهد بی خیال میشوم. آیا این مرا تنبل میکند؟ احتمالا نه, ولی اگر حتی اینطور باشد من اهمیتی نمیدهم. این من و کودکانم را شاد میکند.
  52. به دیگران کمک کنید: وقتی که پیدا کردن راههای لذت بردن از زندگی خوشحالی میاورد , انجام کارهایی مثل کمک برای شاد کردن دیگران , یا دردی از دردهایشان کم کردن میتواند خیلی بیشتر شما را در زندگی راضی کند. پیشنهاد میکنم یک یا دو جایی را که دوست دارید برای انجام کارهای داوطلبانه انتخاب کنید. حتما نباید وقت زیادی به اینکار اختصاص دهید , یکی دو ساعت در هفته یا در ماه کافی است. همه ما میتوانیم چند ساعتی وقت اضافه برای اینکار پیدا کنیم. کار داوطلبانه باعث خوشی خیلی عظیمی خواهد شد که ممکن است شما را به انجام آن معتاد کند.

 

 

Like 🙂
10

برگی از روز نگارم :(1)

برگ هجده هزارو دویست وپنجاهم ! ازدفتر خاطرات :اسفند1390

 

امروز به بلندیهای لین ولی رفتیم . در میان راه گفتم : گاه گاهی از اندیشمندان و فیلسوفان گفتاری را می شنوم که پیشتر از آن از دهان مردم کوچه و بازار شنیده ام ، هرچند به زبانی دیگر. به آنها بها نداده ام چرا که گویندگانش ناشناس و یا بی سواد بوده اند .

استاد . .. گفت : درست است ، آنها گاه از راه شهود به حقایقی دست می یابند . ولی فیلسوفان مفاهیم را تئوریزه می کنندو ادله منطقی و عقل پسند می آورند.

من که خدا را صد هزار بار شکر چند واحد روانشناسی را ( بعنوان دروس فرعی) گذرانده و به اعتبار آن به خود اجازه می دهم هر کس را روانکاوی کرده و ریشه ها و انگیزه های درونی و ناخودآگاهش را در عرض چند ثانیه بهتر از فروید و یونگ و.. .. کشف و با نیت سنجی گفتار کنونی اش داوری خود را تکمیل نمایم ! ، بی درنگ استاد را ارزیابی کرده ودردل گفتم گویا ایشان که فلسفه خوانده اند، اینکه ظاهرا فیلسوفان در حد عوام پائین آمدند ، به مذاقشان خوش نیامد و چهره وآوای نه چندان گرم سخن و حالت دفاعی ایشان هم فرضیه مرا ثابت می کند! .درحالی که من فقط می خواستم ارزش عوام را بالا ببرم .

بگذ ریم ، در راه باز گشت گفتگوئی با این مضمون بین اعظم و ایشان در جریان بود که در پاسخ اینکه چه سنجه و معیاری را برای بازشناختن کار درست از نادرست داریم ؟ استاد دو فاکتور (سازه ) عقل و عدالت را بیان می کرد که ناگهان من ، مثل همیشه ( و باصطلاح با د مپائی ! ) میان حرف دیگران پرید م و گفتم :

وقتی می گوئید عدالت ، این یک مفهوم کلی است که بیشتر در روابط اجتماعی بکار می آید ، در حالی که پرسش او بیشتر در میدان روابط فردی است و بنظر من در اینجا می توان دو میزان عقل و انصاف را توصیه کرد .

واژه انصاف هم عملی تر و راحتتر بنظر میآید و هم د رکش دور از ذهن نیست .

استاد گفتند : شما درست می گوئید و اتفاقا جان رالز هم در کتاب (A Theory of Justice  و یا justice as fairness: a restatement” ) همین واژه های عدالت و انصاف و میدانهای آنها را به گستردگی توضیح داده است .

از شنیدن سخنانش خوشحال و ناراحت شدم خوشحال از این جهت که که نمونه خوبی در اثبات ارزش یافته های عوام ( در اینجا، سخن خود من ) ، که ساعتی قبل با ایشان مطرح کرده بود م پیدا شد و یادآورشان شدم .

و اما ناراحت از این بابت که جعفر در اطراف ما نبود که بداند خانمش مشابه ودر حد و حدود جان رالز حرف می زند !

مینا

Like 🙂
5

هنرنزد ایرانیان است وبس ؟

به دوستان عزیزی که این وبلاگ را درست کردند تبریک می گویم و خوشحالم  که پنجره ای گشوده شده که با هم گفتگو کنیم ،بویژه بشکل خودمانی آن . در کنار  بازگوئی نظرم جویای دیدگاه شما نیز هستم .

برای من نوشتار اتیکت ایمیل مفید  بود ، به تازگی  یکسری ایمیل  دریافت می کنم و بنظر می آید از یک جریان (خودجوش یا غیر آن ؟) ضد عرب حکایت دارد که به باور من انحرافی است .دوستانی که آنها را می فرستند انسانهای ارجمندی هستند که گویا به ایمیلها کم بها می دهند ،درحالیکه  قطره قطره جمع گردد وآنگهی دریا شود .

درین ایمیلها سربسته  ویا آشکارا اعراب را انسانهائی  بی خرد  ،مهاجم و متجاوز ، بدوی و درعین حال پولدار وتازه بدوران رسیده و… نمایش می دهند .برای اثبات ادعایشان نمونه هائی کوچک از اعراب این زمان می آورند و آنها را بشکل غیر علمی به تمام جوامع  عرب  انطباق می دهند  ویا تاریخ را بصورت ایستا نگریسته و رخدادهای  بیش از هزار سال پیش را به امروز تسری می دهند .برای نمونه خبر از بین رفتن هواپیما در فرودگاهی در فرانسه در اثر  حرکت دادنش بوسیله خد مه فضول و بی سواد را انتشار داده و با تکیه بر   ملیت آنها ملل عرب را شایسته  شتر سواری می دانند ، بیاد دارم چند سال پیش  روزنامه نورت شور نیوز در خبر  رویداد جنحه ای در کنار نام متهم  کلمه ایرانی را هم آورده بود که با  شکایتی که شد محکوم گردید. نمونه دیگر ایمیلی است که در آن حسرت می خورند که کاش این سروده  فردوسی بمناسبت شکست ایرانیان و یزدگرد سوم از کتابهای درسی برداشته  نشده بود .(… ز شیر شتر خوردن و سوسمار    عرب را بجائی رسیده است کار     که تاج کیانی کند آرزو    تفو بر تو ای چرخ گردون تفو  ).   .فردوسی  در رویدادنگاری  روزگار تیره ما در آن زمان  نگاهی خوار کننده  به آنان داشته که با توجه به آن دوره تاریخی شاید در جای خودش  می توان آنرا معنی کرد ولی استفاده از آن درین زمان پذیرفتنی  نیست . هرچند که در بزرگی فردوسی شکی نیست ولی همه  سخنها برای همیشه نیست .   برداشتن این مطالب از کتابهای درسی که پیام  خوار کردن  ،کینه  و دشمنی و خلاصه  هرچه دورتر شدن انسانها  را از هم دارد مفید است ،البته این بدان معنا نیست که  با برداشتن  آن بی  گمان  پیامهای بهتری جایگزینش کرده اند . هرچند که آنها سده ها  پیش بد کردند ، مگر ما نکردیم ؟ آیا درست است که هندیها در این زمان ایرانیان  را تحقیر کنند چرا که سده ها  پیش نادر شاه به مملکت آنها تاخته است  ؟ تاریخ پویاست ، حتی یکنفر در تاریخ کوتاه عمر خود تغییر  و رشد میکند چه برسد به  نسلهای متاخر ملل .  اروپائی ها که در جنگ بین الملل بر سر هم بمب انداختند ، در کمتر از یک سده  همدیگر را بخشیده و حال در کنار هم هستند ولی ما  بیش از هزار سالست  که بهم می تازیم .

گفته ایم : عرب در بیابان ملخ می خورد   سگ اصفهان آب یخ می خورد.-

معمولا  به هر کس که کودن و خرفت است میگوئیم یارو از بیخ عرب است .بقول یکی از دوستان اگر آنها سوسمار خورند ما هم دنبلان خوریم !!!

روشنفکران ؟! ما هم که در بوق و کرنای رسانه های خارج از کشور با  اصطلاح  خون آریائی !  نژاد پرستی  را لای زرورق پیچیده و ترویج میدهند وحمله اعراب را   دلیل  مشکلات این زمان می دانند . در اینجاست که( مکانیسمهای د فاعی که دراصول  روانشناسی (نورمن لسلی مان ) بررسی شده و نشان می دهد که افراد گاه از شیوه (فرافکنی ) با ناکامی هایشان برخورد می کنند)را مورد توجه قرار میدهیم .

هرچند که برخوردهائی همانند ازآنها هم به ما می شود، ولی بر دوش ( ما ) است که روابط انسانی را بهبود بخشیم ونگرشی نو  را  بپرورانیم مگر نه این است که : هنرنزدایرانیانست وبس؟!!                                مینا

Like 🙂
8

سازگاری و موافقت

این روز ها مد شده است که می گویند باید حرفتان را بزنید (Speak out ) و نظرتان را در هر مسئله ای با اعتماد به نفس بیان کنید.  ولی آیا این در همه شرایط صدق می کند؟ آیا در هر موردی اگر اختلاف سلیقه پیش آمد هر دو طرف باید با تمام قدرت از نظر خود دفاع کنند؟

در یکی از سخنرانی های برایان تریسی به واژه  Agreeableبرخوردم و برایم جالب آمد متن زیر حاصل کمی بررسی حول این واژه است. در متن زیر از واژه سازگار برای Being Agreeable و موافق برای Agreement  استفاده شده است.

روح سازگار داشتن یا خوشایند بودن با موافق بودن  تفاوت بسیار دارد. ما شاید بر سر مسئله ی بخصوصی در محل کار یا در خانواده با همکاران یا عزیزان موافق نباشیم اما روح سازگاری داشته باشیم. روحیه سازگاری در کارهای خانوادگی , گروهی, و اجتماعی باعث پیشرفت , موفقیت و رشد آنها می شود. از خصایص افراد سازگار می توان اعتماد ، رو راستی ، نوع دوستی و رعایت دیگران را نام برد و از طرف مقابل افراد مخالف دارای بی اعتمادی ، شک و تردید ، خود محوری، خودخواهی ، بدبینی هستند. فرد سازگار لزوما  نازک نارنجی , نرم دل و در موافقت با همه چیز نیست اما رو در روی آن ها هم قرار نمی گیرد. همچنین سازگاری به معنای نداشتن اعتماد به نفس, ندیده گرفتن خود و فدا کردن نظر خود هم نیست.

برای سازگاری به سه مورد توجه کنید:

1.       وزن تصمیم چیست؟ اگر نظر شما به کرسی بنشیند یا نه در هدف نهایی چه مقدار تفاوت ایجاد می کند؟ گاهی ممکن است لازم باشد برای حرفتان از همه چیز بگذرید. و گاهی ممکن است مشغول شدن ذهنتان هم زیاد باشد. اگر نظر شما چندان تاثیری بر امور ندارد بر آن پافشاری نکنید و اجازه دهید کارها نرم تر و در فضای آرام تر پیش برود.

2.       حق سالاری به جای من سالاری. سازگاری یعنی به جای اینکه در اثبات حقانیت نظر خود تلاش کنید, بدون غرض, دیدگاه طرف مقابل را با دیدگاه خودتان مقایسه کنید و اگر دلتان حق را به او داد, از نظر خود کوتاه بیایید. در بحث ها به یاد داستان فیل مولانا باشید. شاید اختلاف ها به خاطر تفاوت دیدگاه های ما باشد.

3.       اگر نهایتا حرف مخالف شما به تصویب رسید, از آن استقبال کنید و از کوره به در نروید. سازگاری در بعد کوچکش مشابه دموکراسی در بعد ملی است. سازگاری یعنی احترام به رای اکثریت در قبل, قبال و بعد از رای گیری. مثلا در انتخابات ساختمان وقتی فرد مورد نظر شما رای نیاورد, بجای کارشکنی , سرزنش و از پا درآوردن او با او همکاری کنید تا دوره مدیریتش سر بیاید. چرا که هر کارشکنی نهایتا هزینه شارژ ماهیانه شما را بالا خواهد برد.

از همه این حرف ها که بگذریم,  آمار می گوید افراد سازگار دارای دیواره عروق قلب نازک تر از افراد مخالف هستند و این به معنای داشتن قلبی سالم تر و احتمال حمله قلبی پایین تر است.

صحبت کردن ازنقطه نظر ها و افکار بسیار خوب و نشان دهنده ی قدرت فرد است اما ما همچنان باید یاد بگیریم که گاهی سکوت کنیم بدون گفتن یک کلمه مثل طبیعت زنده اما ساکت.

Like 🙂
2

آداب ایمیل ۲

نکات زیرمکمل مطالب آداب ایمیل 1 است.

  • پیام ایمیل باید کوتاه باشد. اگر خواننده نیاز به گرداندن صفحه دارد احتمالا ایمیل  روش مناسبی برای ارتباط نیست.
  • از عنوان برای خلا صه کردن استفاده کنید نه شرح دادن.
  • از لحن نامناسب استفاده نکنید. هر ایمیلی ممکن است نهایتا سر از هر جایی در بیاورد و باعث شرمندگی بشود.
  • از ایمیل برای گفتن فقط “ممنون” استفاده نکنید.
  • ببنید که در “To” چه کسی قرار دارد.
  • اگر ناراحت یا عصبی هستید, از تلفن یا تماس حضوری به جای ایمیل استفاده کنید.
  • به جای “Reply To All” دقت کنید می خواهید  ایمیلتان به کدام افراد در لیست فرستاده شود.
  • در متن ایمیل وظایف , مسئولیت ها یا سوال هایتان را دقیق مشخص کنید. مخصوصا اگر به چند نفر می فرستید.
  • از تغییر محتوی بدون تغییر موضوع خوداری کنید.
  • اگر مورد مواردی مشابه ایمیل می فرستید, بهتر است در یک ایمیل قرار دهید که در وقت خواننده صرفه جویی کنید.
  • اگر مطالبتان ترتیب دارند, از …,1,2,3,4 استفاده کنید و در صورتی که ترتیب ندارند از فرم نقطه ای مانند این لیست استفاده کنید.
  • اگر در موارد خیلی دور از هم سئوال می کنید, بهتر است در ایمیل های جدا گانه قرار دهید که بتوان هر کدام را جداگانه پیگیری کرد.
  • قبل از ارسال چک کنید آیا متن شما درست آمده و اگر پیوست دارید آن را  پیوست کرده اید.
  • اگر ایمیلتان خیلی مهم است به خود چند ساعت برای ارسال آن فرصت بدهید.
Like 🙂
0