مديريت خشم

توضیحات: موضوع نوشتار حاضر، مديريت و كنترل تعارض، فشار رواني و خشم است. نويسنده در بخش اوّل، خواننده را با بعضي از حقايق بنيادي مربوط به خشم و تعيين كميت آن آشنا مي كند. در بخش هاي بعد، چگونگي اداره كردن خشم در لحظه اي كه احساس مي شود، و همچنين راه هاي برخورد با خشم قبل از بروز آن را نشان مي دهد. وي سپس، دربارة روش هاي كنترل پيامدهاي خشم و خشمگين شدن راهكارهايي ارائه مي دهد. در بخش هاي پاياني چگونگي تغيير در شيوه زندگي و مديريت خشم در روابط كليدي، از جمله محل كار، روابط صميمي خانواده، خشم فرزندان و هنگام رانندگي توضيح داده شده است.

Like 🙂
14

با مهمان

راز خوش گذشتن به مهمانتان این است که کاری کنید احساس کند در خانه خودش است

اگر این را صادقانه انجام دادید, بقیه اش خود بخود انجام  می شود

Barbara Hall, Northern Exposure, Northern Hospitality, 1994

Like 🙂
1

ضرب المثل ژاپنی

Attempt is sometimes easier than expected.

تلاش آسان تر از آن است که تصور می شود

Even monkeys fall from trees.

حتی میمون ها هم از درخت می افتند

If you do not enter the tiger’s cave, you will not catch its cub.

اگر وارد غار ببر نشوید نمی توانید توله اش را شکار کنید

Not seeing is a flower.

ندیدن یک گل است

One who chases after two hares won’t catch even one.

کسی که دنبال دو خرگوش کند, هیچ کدام را نمی تواند بگیرد

Perseverance is strength.

پشتکار قدرت است.

Unless an idiot dies, he won’t be cured.

مگر آدم سفیه بمیرد, درمان نمی شود.

Like 🙂
3

من در خندیدن استاد هستم!

من در طول زندگی ام با سختی های بسیار زیادی روبه رو بوده ام، و کشور من در حال گذراندن دوران خطیری است. با این حال من بیشتر اوقات می خندم و خنده ام مُسری است. وقتی که از من می پرسند که چگونه می توانم در این موقعیت بخندم، پاسخ می دهم که من در خندیدن استادم! خندیدن صفت مشخصه ی تبتی هاست. این فرق تبتی ها با ژاپنی ها یا هندی هاست. تبتی ها بسیار شادمان هستند، مثل ایتالیایی ها و البته کمی از آنها خود دار ترند، مثل آلمانی ها یا انگلیسی ها.

من شادمانی ام را از خانواده ام هم گرفته ام. من از یک دهکده کوچک آمده ام و نه از یک شهر بزرگ. زندگی در یک دهکده کوچک بسیار طرب انگیزتر از زندگی در شهرهای بزرگ است. در آنجا ما همدیگر را سرگرم می کردیم و دست می انداختیم، با هم شوخی می کردیم و این عادت ما بود.

چیز دیگری که این ویژگی را در من تشدید می کند و اغلب آن را به همه می گویم، این است که ما باید واقع بین باشیم. البته مشکلات همیشه وجود دارند، اما این که فقط به جنبه های منفی آنها فکر کنیم هیچ کمکی به یافتن راه حل برای خروج از مشکل نمی کند. این کار فقط آرامش فکری را از ما می گیرد. همه چیز در این جهان نسبی است. اگر کلی نگر باشیم، خواهیم دید که حتی در بدترین تراژدی ها هم جنبه هایی مثبت وجود دارد. اگر دیدی مطلقا منفی داشته باشیم و فقط جنبه های بد را ببینیم، تنها خود را نگران تر و مضطرب تر می کنیم. در حالی که اگر همه ی جوانب یک مشکل را نگاه کنیم، جنبه های بد آن را دیده و می پذیریم که این جنبه های بد وجود دارند. من این این نوع نگرش را با تمرین و از فلسفه ی بودایی گرفته ام و این نوع نگرش بسیار به من کمک می کند.

من همیشه به شوخی می گویم که هرکس که خیلی خودخواه است باید نوع دوست باشد.

مثلا این را در نظر بگیرید که ما کشورمان را از دست داده ایم، ما مردمانی بی خانمان هستیم و مصیبت های زیادی را باید تحمل کنیم، به علاوه شرایطی بسیار دردناک هم بر کشورمان، تبت حکمفرماست. با این حال تجربه هایی از این گونه منجر به فایده های زیادی هم می شوند.

مثلا مرا در نظر بگیرید که نیم قرن است بی خانمان هستم، اما در عوض حالا خانه های جدید زیادی در سراسر دنیای بزرگ دارم. اگر من در پاتالا مانده بودم، فکر نمی کنم که شانس آشنایی با این همه شخصیت را پیدا می کردم، رؤسای دولت های آسیایی، آمریکایی و اروپایی، پاپ ها و بسیاری از دانشمندان و اقتصاد دانان مشهور.

زندگی در تبعید خوب نیست، اما من همیشه سعی کرده ام خود را شادمان نگه دارم و قدر فرصت هایی که این نوع زندگی، یعنی بی خانمانی و دوری از قواعد مرسوم، برایم به ارمغان آورده است را بدانم. به این ترتیب بوده است که من توانسته ام آرامش درونی خود را حفظ کنم.

من لبخند را که منحصر به بشر است، دوست دارم

برای دست یافتن به شفقت، عقلانیت و صبوری کافی نیست که تنها به آنها فکر کنیم و دلخوش باشیم. سختی ها هستند که موقعیت را برای تمرین این خصوصیات در اختیار ما می گذارند. چه کسانی می توانند چنین موقعیتی را برای ما فراهم کنند؟ مطمئنا دشمنان ما و نه دوستانمان، زیرا دشمنان ما هستند که بیشترین مشکلات را برای ما ایجاد می کنند. پس اگر به راستی می خواهیم که به جلو برویم بایستی که به دشمنان خود احترام بگذاریم و آنها را بهترین معلمان خود بدانیم.

کسانی که عشق و شفقت را بسیار ارزشمند می دانند، ضروری است که به تمرین صبوری بپردازند و برای این تمرین نیازمند دشمن خود هستند. ما باید قدر دشمنان خود را بدانیم، زیرا که آنها بهترین کمک را به ما می کنند تا ذهنی آرام داشته باشیم! دشمنان واقعی ما که بایستی با آنها روبرو شویم و شکستشان بدهیم عصبانیت و نفرت هستند، نه آن “دشمنانی” که گاه و بیگاه در زندگی ما پیدا می شوند.

البته این طبیعی و درست است که ما همه می خواهیم که دوستانی داشته باشیم. من اغلب به شوخی می گویم که خودخواهان واقعی بایستی بسیار نوع دوست باشند! اگر می خواهید که دوستان بیشتری داشته باشید و لبخند را بر لبان افراد بیشتری بنشانید، باید از دیگران مراقبت کنید و با کمک به دیگران و خدمت به آنها زندگی بهتری را برایشان فراهم کنید. نتیجه این کار؟ وقتی که خودتان نیاز به کمک داشته باشید، کمک در دسترستان خواهد بود! از سوی دیگر، اگر نسبت به خوشبختی دیگران سهل انگار باشید، در طولانی مدت آنکه می بازد شما هستید. آیا دوستی نتیجه ی مشاجره، عصبانیت، حسادت و رقابت مهارگسیخته است؟ من اینطور فکر نمی کنم. تنها عطوفت و مهربانی است که منجر به یافتن دوستان قابل اعتماد می شود.

در دنیای مادی معاصر، اگر شما ثروت و قدرت داشته باشید اینطور به نظر می رسد که دوستان زیادی هم خواهید داشت. اما آنها دوستان شما نیستند؛ آنها دوستان پول و قدرت شما هستند و اگر ثروت و نفوذتان را از دست بدهید دیگر آنها را پیدا نخواهید کرد.

بدبختانه، تا وقتی که همه چیز خوب پیش می رود ما فکر می کنیم که نیازی به دیگران نداریم. اگرچه وقتی که شرایط زندگی یا سلامتی ما رو به زوال می رود به زودی در می یابیم که چقدر در اشتباه بوده ایم. در این زمان است که ما کمک کننده های واقعی را می شناسیم. برای اینکه برای چنین شرایطی آماده باشیم بایستی دوستانی حقیقی برای خود دست و پا کنیم که در هنگام نیاز حاضر باشند و تنها راه برای این کار رواج نوع دوستی است.

مثلا من همیشه می خواهم که دوستان بیشتری داشته باشم، و همیشه آرزو می کنم که لبخندهای بیشتری را ببینم، لبخندهای واقعی بیشتری را. زیرا که لبخند انواع مختلفی دارد، لبخند های طعنه آمیز، مصنوعی، یا سیاسی. بعضی از لبخندها خوشنودی و رضایت تولید نمی کنند و حتی بعضی از لبخندها باعث ایجاد شک و تردید یا ترس می شوند. یک لبخند واقعی باعث ایجاد احساس اعتماد و شادابی می شود. و من فکر می کنم که لبخند مختص نوع بشر است. اگر ما طالب لبخندهای واقعی هستیم، باید علتی برای بروز آنها به وجود بیاوریم.

Like 🙂
3

جنگجوي نور

جنگجوي نور قابل اعتماد است، گاهي اشتباهاتي مرتكب مي‌شود، گاهي نيز خود را مهمتر از آنچه كه واقعا هست ارزيابي مي‌كند، اما او دروغ نمي‌گويد.

وقتي هم دور آتش گرد مي‌آيند او با يارانش صحبت مي‌كند. مي‌داند كه حرف‌هاي او همچون شاهدي بر آنچه كه مي‌انديشد در ذهن جهان باقي مي‌ماند.

جنگجو با خود مي‌انديشد: «چرا بايد زياد صحبت كنم؟ وقتي كه در خيلي از مواقع قادر نيستم به همه‌ي آنچه كه مي‌گويم عمل كنم؟»

قلبش جواب مي‌دهد: «اگر از انديشه‌هايت نزد عموم دفاع كني، بايد سعي كني در تمام طول زندگي به آن انديشه‌ها احترام بگذاري.»

جنگجو، از آنجا كه فكر مي‌كند دقيقا آنگونه است كه مي‌گويد، پس در نهايت هماني است كه ادعا مي‌كند.

جنگجوي نور همواره در تلاش براي بهتر شدن است.

برگرفته از كتاب جنگجوي نور / پائولو كوئيلو / ترجمه محمد حسين رمضان كيايي / نشر مركز

Like 🙂
1

Three Day Road مسیر سه روزه

Three Day Road
مسیر سه روزه
نویسنده: ژوزف بویدن

ترجمه: فلور

بتازگی کتابی از ژوزف بویدن نویسنده کانادایی نیمه سرخپوست، نیمه ایرلندی خواندم که برنده چند جایزه معروف ادبی امریکایی و کانادایی شده است. کتاب در سال 2005 منتشر شده و خیلی تازه نیست ولی من تازه پیدایش کردم و خواندم. از این نویسنده دو کتاب داستانی دیگر و تعداد بیشتری کتاب های تحقیقی منتشر شده است. کتاب های داستانیش، بجز “مسیر سه روزه” شامل یک مجموعه داستان کوتاه بنام “یک دندان” (Born With a Tooth) و “در میان سروهای تاریک” (Through Black Spruce) است که هردو زیبا و خواندنی هستند. بنظر من بویدن باوجود انکه به میراث فرهنگی و قومی خود می بالد، و مفتخر از نیمه سرخپوست بودن خویش است، ضعف و قوت های مردمان کری (Cree) را به زیبایی توصیف می کند.
قوم کری که پرجمعیت ترین تیره سرخپوستان کانادا هستند در شمال ایالت آنتاریو و در سواحل جنوبی خلیج هودسون (Hudson Bay) در کنار رودخانه مووس (Moose River) و شهرهای کوچک و ریزرو مووس فاکتوری(Moose Factory) و مووسانی(Moosonee) زندگی می کنند. شرحی که بویدن از زیبایی خشن طبیعت و تلاش زنان و مردان و کودکان کِری برای بقا می دهد براستی حیرت انگیز و زیباست.
واقعیت این است که بسیاری از ما بومیان امریکا را بدرستی نمی شناسیم و جز چرندیات فیلم های جان وین تصور دیگری از آنان نداریم. مطالعه زندگی روزمره، باورها و اعتقادات هر قوم راه را برای ایجاد ارتباط و دوستی بیشتر میان مردم جهان می گشاید. بخصوص مطالعه زندگی و باورهای مردمانی که در همسایگی آن ها زندگی می کنیم و در سفره آنان شریکیم.
برای آشنایی بیشتر ترجمه بخش کوتاهی از داستان بلند “مسیر سه روزه” Three Day Roadرا برایتان می نویسم.
داستان مربوط به دو دوست جوان و بسیار نزدیک کِری است که در جنگ اول جهانی شرکت می کنند. این دو تک تیرانداز های ماهری هستند و در میدان نبرد قهرمانی ها می کنند. تنها یکی از آندو، خاویر، زنده برمی گردد و خاله اش که تنها شمن باقیمانده قبیله است او را با قایقش به سرزمین پدری باز می گرداند. همه داستان در واقع خاطرات این دو است در مسیر این سفر سه روزه. خاویر و خاله اش با یادآوری و واگویی این خاطرات در تلاش تسکین آلام و درمان بیماری های روحی و جسمی خاویر هستند.
بویدن کتابش را به احترام سربازان بومی و سرخپوست که در جنگ های جهانی شرکت کرده و شجاعانه جنگیده اند نوشته است.

NOOHTAAWIY
پدرم
آب رودخانه صبح های زود تیره و تار است. باید خورشید بیرون آید و آب را گرم کند و آن را به رنگ چایی در آورد. پدرم سربسر من و خواهرم که خرگوش صدایش می زدیم می گذاشت و می گفت وسط تابستان به رنگ رودخانه در می آییم و زمستان چنان رنگ می بازیم که ممکن است در میان برف ها ناپدید شویم. مثل کارمندان رنگ پریده شرکت تجاری خلیج هودسون(HUDSON BAY COMPANY)
ما به چهره قهوه ای رنگ مادرم نگاه می کردیم که سعی می کرد جلوی خنده اش را بگیرد و به پدرم که لبخند می زد. پدرم آخرین قصه گوی بزرگ قبیله بود. آنقدر آهسته و آرام قصه می گفت که باید بسیار نزدیک به او می نشستی تا بتوانی سخنانش را بشنوی. آنقدر نزدیک که بوی نوارهای چرم گوزن را که مادرم در میان موهایش بافته بود حس می کردی. و بوی بدنش را که مانند بوی باد بود. همیشه فکر می کردم او تمام تابستان قصه می بافد. کلامش همچون توری نامرئی بود که در شب های سرد و بلند زمستان روی ما می انداخت و همه را بسوی خود می کشید. بسوی خود و بسوی یکدگر تا در گرمای نزدیکی با هم زمستان را بسرآوریم. گاهی قصه هایش تنها مایه امید و میل به زندگی ما بودند.
***
برف آنقدر روی زمین مانده بود که گویی بخشی از پوست و گوشتمان شده بود.
خاویر، این مربوط به خیلی پیش از تولد توست، مربوط به روزهایی است که من هنوز دختر بچه ای بیش نبودم. آن سال سی آنیشناب در مسیر تله های زمستانی با هم زندگی می کردند. (ANISHNABE کلمه ای مربوط به زبان سرخپوستان کری به معنی اولین یا اولین مردمان که غالبا به معنی مردمان خوب یا کسانی که در مسیر درست گام برمیدارند بکار می رود. ولی امروزه سفید پوستان به منظور تحقیر سرخپوستان کری بکار می برند.) البته نصف آن ها بچه ها بودند. زمستان های گذشته را با نفراتی بسیار کمتر از این توانسته بودیم بسر آوریم. ولی این زمستان چاره ای نبود. سه شکارچی را پاییز گذشته از دست داده بودیم. دو تا را پلیس دولتی برده بود و یکی هم قربانی مشروب های تقلبی شرکت تجاری خلیج هودسون شده بود. خانواده های آن ها به یاری قبیله نیازمند بودند.
من دختر جوانی بودم که در بیداری رویاهایی می دیدم که نشان از فرارسیدن مشکلات انبوه در زندگی همه بود. دردهایی تیز و برنده که چون تیرهای یخی بر شقیقه ام فرود می آمدند و چنان آزارم می دادند که برزمین می غلطیدم و بخود می پیچیدم. جزخواهرم، خرگوش، دیگر کودکان از من کناره می گرفتند. از نطر آنان من دیوانه بودم. اگرچه چیزی به من نمی گفتند. من کشیده و استخوانی بودم با موهای سیاه و بلندی که اجازه نمی دادم مادرم گره های آن را با شانه بگشاید. اگر بچه ها مرا دیوانه می پنداشتند، برای من چه اهمیت داشت؟ تنها به حماقت همه آن ها می خندیدم.
پاییز خوبی داشتیم. شکار غاز و مرغابی عالی بود. چند خانواده بیور(BEAVER) هم بدام افتاده و برای زمستان آماده شده بودند. شکار گراس (GROUSE) و استورژن (STURGEON) بهتر از این نمی شد. ولی اثری از موس (MOOSE) ها نبود . پیرزن های قبیله سر تکان می دادند و می گفتند بدون شکار موس، زمستان همه از گرسنگی خواهیم مرد. من؟ من فکر می کردم که همان گفتگو های همیشگی پیرزنانه است. آرزوهای حریصانه. نشسته اند و درحالی که پوست گوزن می جوند و چایی می نوشند شگون بد می زنند و نفرین ها را بسوی همه ما می خوانند. در حالیکه هوای سرد و بیرحم سرزمین های شمالی حاشیه دریاچه بزرگ شورآب، همان که WEMISTIKOSHIW ، سفیدها، خلیج هودسون می نامندش، وقتی از راه رسید، چنان زمان و زمین را به لرزه خواهد آورد که حتی نفرین ها هم تاب مقاومت نداشته و خواهند گریخت.
اوایل زمستان، وقتی فصل وزش بادها رسیده بود، شکارچیان قبیله، چشم دریده و یخ زده از راه رسیدند و به پدرم گزارش دادند که هیچ اثری از حیوانات نیست. حتی رد پایی هم از آنان بچشم نمی خورد. همه با نگرانی دور آتش نشستیم. من همه چیز را می دیدم زیرا در گوشه ASKIHKAN ، پناهگاه زمستانی، زیر پوستین پدرم، خاموش و مراقب، مثل لینکس LYNX گرسنه ای مخفی شده و نظاره می کردم.
هنوز یک ماه نگذشته بود که همه با استیصال دنبال خوراکی می گشتیم. زنان پوست سیاه کاج TAMARACK جمع می کردند و برف قطور را در پی سرخس های پیچ دار FIDDLEHEAD می کاویدند. مردها هم همچنان به دام هایی که نهاده بودند سر می زدند و در پی شکار می رفتند. اما دست خالی و با چشمانی نگران باز می گشتند که مایه هراس ما کودکان می شد.
من به سنی رسیده بودم که دوران مراسم توت فرنگیم باید برگزار میشد. وقتی زنان فامیل مرا تمام روز در ASKIHKAN نگاه می داشتند و با من درباره اولین قائدگی صحبت می کردند. آن ها سعی داشتند با شرح حکایت، دعا و نیایش، و نصایح و تجربه های گوناگونشان مرا برای این رخداد مهم زندگیم آماده سازند. تنها تا بهار وقت داشتم تا مانند کودکان دیگر به جست و خیز بپردازم. اما من تحمل زنان فامیل و سخنانشان را نداشته ترجیح می دادم نزدیک پدرم بنشینم و کارهای او را نظاره کنم.
وقتی گفتگو به آنجا کشید که بزودی مجبور به جوشاندن کفش ها و خوردن آن ها خواهیم شد، گروهی شکارچی با جنازه خرس کوچکی از راه رسیدند. پاهای خرس را به چوب بلندی که روی شانه دونفر حمل می شد بسته بودند و هیکل یخ زده اش آویزان بود. برخی از کهنسال ها از قبیله خرس بودند و از دیدن جنازه یخزده برادر خود به هراس افتادند. به چه جراتی خواب زمستانی برادران را آشفته بودند؟ که جسارت کرده بود خرس خفته ای را در خوابگاه زمستانیش مورد هجوم و آزار قرار دهد؟ شکارچیان شکار خود را یکراست نزد پدرم آوردند. من زیر پوستینش خزیدم و به گفتگویش با شکارچیان گوش سپردم که از آنان چگونگی یافتن پناهگاه خرس را جویا می شد. و اینکه چطور در برف عمیق آن جایگاه را شناسایی کرده و راه ورودش را یافته بودند.
ماریوس، بزرگترین شکارچیان، گفت: «رد پایش را دنبال کردیم.» پدرم با سردرگمی به او نگاه می کرد ولی ساکت بود و سخنی نمی گفت. ماریوس ادامه داد: «اول گمان خطا بردیم. اما روز بعد باز آن ها را دیدیم. گویی برای نشان دادن خود آمده بودند. در پی آن ها رفتیم.» پدرم و چهار شکارچی برای مدتی طولانی سکوت کردند و به جرقه های آتش خیره شدند. «ردپاها تا نزدیک پرتگاهی کنار رودخانه یخ بسته ادامه یافت و ناپدید شد.» ماریوس پس از مدتی ادامه داد.
پدرم همچنان منتظر بود.
یکی از شکارچیان جوان، نسنجیده میان صحبت دوید که: «ناگهان قطع شد. رد پاها را دنبال می کردیم که ناگهان وسط محوطه بازی ناپدید شدند.» بقیه به او خیره نگریستند.
ماریوس، گویی که شکارچی جوان دهانش را باز نکرده بود، ماجرایش را پی گرفت: «احساس کردیم به پناهگاهی راهنمایی شده ایم. ورودی آن را در کناره دیواره صخره می دیدیم ولی رد پاها خیلی به آن مانده متوقف شده بودند. کاملا واضح بود که از پاییز کسی وارد یا خارج از پناهگاه نشده بود. ما راه خود را بداخل آن گشودیم و خرس خفته را بسرعت شکار کردیم. می توانستیم بی اعتنا از کنارش بگذریم ولی خیلی گرسنه بودیم.» پدرم بی آنکه کلامی بگوید سری تکان داد و دوباره همه به آتش خیره شدند.
من به خرس که در وسط میله چوبی آویزان بود نگریستم. پاهایش را محکم بسته بودند. پوزه اش بسوی زمین آویزان بود و زبانش بیرون آمده بود. معمولا شکارچیان بلافاصله پس از صید، شکار خود را پوست کرده و به چهار بخش تقسیم می کردند، اما اینبار متفاوت بود. یخ خرس نزدیک آتش شروع به ذوب شدن کرد. بوی ادرارش را استشمام می کردم. از آنجا که نشسته بودم میدیدم که خرس شکار شده خیلی بزرگتر از من نیست.
شکارچی جوان دوباره به سخن آمد: « هیچ اتفاق جالبی نیست.» اسمش میکا بود. زن زیبایی داشت که اولین فرزندش را همین تابستان بدنیا آورده بود. من از میکا خوشم می آمد و هروقت می دیدمش قرمز می شدم.
پدرم پس از مدتی گفت: «سوال اساسی این است که باید گرسنگی بکشیم یا حیوان شکار شده را بخوریم؟ اگر تا فردا نتوانستیم شکار تازه ای بیابیم، تکلیف خودبخود معلوم است.»
به این گفتگو گوش می دادم و باد، باد جوان و قدرتمندی که پیشقراول طوفان بود، خود را با شدت به دیواره پناهگاه زمستانی ما می کوبید. حتی من هم می توانستم مطمئن باشم هیچ شکارچی تا فردا نمی تواند برای شکار بیرون برود.
غروب روز بعد پدر و مادرم مشغول آماده کردن خرس شدند. معمولا کار قصابی و پوست کردن جانوران را بیرون و در هوای باز انجام می دادیم، اما خرس فرق می کرد. او برادر ما بود و در نتیجه بداخل پناهگاه دعوت شد.

Like 🙂
2

نوبت گیری در گفتگو

☼ در هر گفتگویی نوعی تعامل اجتماعی صورت می گیرد، مانند گفتگوی پزشک با بیمار، و  صحبت کردن  در جلسۀ اداری. البته نحوۀ صحبت کردن،  بر اساس بافتهای متفاوت یکسان نیست. ساختار این گفتگوها بر اساس  الگوی ” من می گویم” ، “تو می گویی” است . این ساختار نیز برخاسته از نوعی تعامل بنیادی است که از آغاز زندگی می آموزیم و اغلب آن را به کار می گیریم .ساختار مذکور گفتگو نام دارد. در عرصۀ مکالمات حق صحبت کردن وجود دارد و عمل نوبت گیری انجام می شود. هر گاه اختیار صحبت کردن از پیش تعیین نشده باشد؛ شخص می تواند تلاش کند تا آن را در اختیار گیرد، این تلاش را نوبت گیری می گویند.

نوبت گیری کنش اجتماعی به شمار می رود و بر اساس نظام مدیریت مکالمه صورت می گیرد. نظام مدیریت مکالمه در اصل مجموعه عرفهایی است که برای کسب نوبت ، حفظ یا واگذار کردن آن به دیگران به کار گرفته می شود. افراد حاضر در گفتگو کسانی هستند که عرصۀ مکالمه را از طریق نوبت گیری حفظ می کنند. با یکدیگر همکاری دارند، به راحتی تغییر نوبت انجام می دهند و به طور مساوی در این عرصه شریک اند. در اکثر مواقع گفتگو شامل مشارکت دو نفر یا بیشتر است که با نوبت گیری، در هر زمان،  تنها یکی از آنها صحبت می کند.

نکته: سکوت طولانی بین نوبتها و همپوشی ( دو گوینده سعی دارند در یک زمان صحبت کنند)  در گفتگوها مقبول نیست.

همپوشی: نخستین همپوشی زمانی رخ می دهد که هر دو گوینده شروع به صحبت کنند. بر اساس نظام مدیریت مکالمه ، بهتر است یکی از گویندگان توقف کند و اجازه دهد تا دیگری عرصۀ مکالمه را به دست گیرد. البته گاه همپوشی در مکالمه نشان دهندۀ نزدیکی و همبستگی آراء و ارزشهای دو طرف است.

سکوت طولانی: در گفتگوهای طولانی سخنگویان توقع دارند که مخاطبانشان نشان دهند که به حرفهای آنها گوش می دهند. برای این کار راههای متفاوتی وجود دارد. ارتباط کلامی و به کار بردن جملاتی در پاسخ به سخنان گوینده،  لبخند زدن،  تکان دادن سر ، حرکات چهره، استفاده از اصوات و واژه های مختلف مانند “عجب”، “آره”، ” اِ. ..” . این گونه پاسخها نشان می دهند که شنونده بحث را دنبال می کند و اعتراضی به گفته های گوینده ندارد. به کار گیری جملات و اصوات در گفتگوی تلفنی لازمتر تر است ، تا گوینده مطمئن شود که مخاطب هنوز به سخنان او گوش می دهد.

منبع:

جرج یول(1945)، کاربرد شناسی زبان ،  ترجمۀ محمود عموراده مهدیجردی و منوچهر توانگر(1389)، تهران ، انتشارات سمت.

Like 🙂
7

اعتقاد،اعتماد و امید

اعتقاد:
اهالی روستایی تصمیم گرفتند که برای نزول باران دعا کنند. روزی که تمام اهالی برای دعا در محل مقرر جمع شدند، فقط یک پسربچه با چتر آمده بود، این یعنی اعتقاد.
اعتماد:
اعتماد را می توان به احساس یک کودک یکساله تشبیه کرد، وقتی که او را به بالا پرتاب می کنید و او میخندد ….. چراکه یقین دارد که او را خواهید گرفت،این یعنی اعتماد.
امید:
هر شب ما به رختخواب می رویم بدون اطمینان از اینکه روز بعد زنده از خواب بیدار شویم. ولی همیشه برای روز بعد خود برنامه داریم،
این یعنی امید.
با اعتقاد،اعتماد و امید زندگی کنید.

Like 🙂
1

سنت , تجدد و پسا تجدد گرایی

برای آنکه سیر تجدد در ایران را بهتر بشناسیم، لازم است که در ابتدا سنت گرایی و تجدد گرایی و حتی خیزش های پسا تجدد گرایانه  و مشخصه های اصلی آنها را بشناسیم تا بتوانیم وضعیت جامعه و خودمان را بهتر ارزیابی کنیم، زیرا در جهانی زندگی می کنیم که این سه جریان در آن وجود دارد.

شاید بتوان گفت که تفاوت عمده این سه جریان، نظر هر کدام درباره عقل است. عقل است که این سه جریان را از هم جدا می کند. به تعبیر بهتر،  موضع انسان در قبال عقل باعث پیدایش این سه جریان شده است.

ما موادی خام  یعنی داده هایی را از طریق مشاهده، آزمایش و تجربه از جهان پیرامون خود دریافت می کنیم. بعد برای تدوین و نظام دهی، قواعد منطقی را روی آنها اعمال می کنیم.  حال اگر ما موضع مشروط به این سیر استدلالی داشته باشیم، سنت گرا هستیم و اگر موضع موافقت مطلق داشته باشیم تجدد گرا خواهیم بود و اگر موضع مخالفت مطلق داشته باشیم در آن صورت پسا تجدد گرا می شویم.

سنت گرایی به معنای این است که عقل به معنای تعریف شده در بالا، فقط و فقط از بخش کوچکی از جهان هستی خبر می گیرد ولی بخش بزرگ تر و مهم تر جهان هستی را با این شیوه نمی شود شناخت.در سنت گرایی آن بخش اعظم را باید از طریق رجوع به سنت شناخت و به این معنا، فرد سنت گرا مطلقا به خودبسندگی عقل قایل نیست. بلکه به عقل در کنار سنت معتقد است. البته نه مانند در کنار هم بودن دو موجود هم تراز و همسنگ بلکه دو موجودی که تفوق فراوان دارد. در سنت گرایی، بخش کوچکی از جهان هستی را که به آن عالم طبیعت گفته می شود می توان با عقل شناخت، اما جهان هستی مساوی با جهان طبیعت نیست. جهان هستی جهانی ست بسیار وسیعتر، عمیقتر. چون چنین است نمی توانیم بگوییم که ما با مشاهده و آزمایش و تجربه و با استفاده از قواعد منطقی، جهان هستی را شناخته ایم. آن بخش عظیم تر با رجوع به سنت شناخته می شود.  بنابراین برای شناخت کل جهان هستی باید عقل و سنت در کنار هم باشند. همه کتابهای مقدس ادیان و مذاهب، تجسم سنت اند. از منظر انسان سنتی ما با رجوع به اینها است که می توانیم کل جهان هستی را بشناسیم.

اگر شما معتقد باشید که تنها راه اطلاع از جهان هستی، مشاهده ما از آن به صورت داده (دیتا) به علاوه عقل است، در این صورت تجدد گرا خواهید بود. اگر به خود بسندگی عقل معتقد باشید تجدد گرا خواهید بود. دیدگاه اول با دیدگاه دوم بسیار متفاوت است. نظریه اول عقل را مکمل چیز دیگری به نام سنت و تلقی می کند. آن هم نه دو برادر. امانظریه دوم اصلا به سنت توجهی ندارد.

اگر شما دیدگاه سومی داشتید، به این ترتیب که به عقل به این معنا، حتی برای واقع نمایی هم اعتمادی نیست، نه به این معنا که با وجود سنت به عقل اعتمادی نیست. اصولا وسیلۀ دیگری هم برای شناخت نیست و دست ما از جهان به لحاظ معرفتی کوتاه است. این دیدگاه، نگاه پساتجدد گرایانه است. در این رویکرد عقل به معنای دقیق کلمه مانند  آینه نیست تا  مقابل جهان هستی بگیریم و هر چه در آن مشاهده شود  عین همان چیزی باشد که در برابر آن قرار گرفته است. برای مثال عینکی با شیشه های سرخ رنگ را تصور کنید؛ با زدن عینک فوراً می توان گفت که همه اشیاء جهان هستی به رنگ سرخ است.اما اگر یک انسان منطقی چنین می گوید که  ما با این عینک کل جهان هستی را به رنگ سرخ می بینیم . یکی از این سه احتمال در مورد جهان هستی صادق است: الف)کل جهان هستی سرخ است، ب)هیچ قسمتی از جهان هستی سرخ نیست ، ج) تکه هایی سرخ و تکه هایی به رنگهای دیگر است، اما ما همه را سرخ می بینیم. در نگاه پساتجدد گرایانه ذهن، عینک انسان است. یعنی انسان از پشت عینک ذهن این عالم را می بیند. بنابراین ما نمی توانیم حکم کنیم که جهان هستی همان است که عقل بشر به انسان نشان می دهد؛  ممکن است جهان هستی همان باشد و ممکن است همان نباشد.

سخن آخر:

وقتی در مولفه های فکری این سه مکتب فکری مداقه کنیم، ممکن است دریابیم که پارادوکسیکال یا متناقض می اندیشیم. به این معنا که در قسمتی از عقایدمان سنت گرا هستیم، در قسمتی از عقایدمان تجدد گرا، و در سری دیگری از عقایدمان پساتجددگراییم. این امکان برای ما ایرانیان بسیار وجود دارد. این وضع ، وضعی است که اگر در ما کشف شودد باید هرچه زودتر در جهت زدودن آن  با جدیت کوشید. چون اولین گناه فکری انسان متناقض اندیشی است. به این معنی که ذهن ما مثل اسفنجی است که هرچند تا سوزن که از اطراف به آن وارد کنید، همه را می پذیرد  و هیچ نمی گوید که این سوزنها که اطراف وارد می شوند با هم نمی سازند. وقتی به این تناقضات آگاهی یافتیم، باید یکی از این سه را انتخاب کنیم  یا فرض چهارمی را خلق کنیم و دلیلی برای دفاع از آن داشته باشیم.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

Like 🙂
4

گفتار های کوتاه

  • بشري كه حق اظهار عقيده و بيان انديشه خود را نداشته باشد، موجودي زنده به شمار نمي رود.((شارل دو مونتسكيو))
  • زن و شوهر يك سال بعد از ازدواج به زيبايي صورت يكديگر فكر نمي كنند، بلكه هر دو متوجه اخلاق و رفتار هم مي شوند.((اسمايلز))
  • انسان به بودن در هر جايي عادت مي كند و ديگر برايش سخت است كه از آنجا برود. نحوه فكر كردنش هم بعد از مدتي عادت مي شود و عوض كردنش سخت است.((جان اشتاين بك))
  • بد گماني در افكار انسان مانند خفاش در ميان پرندگان است كه هميشه در سپيده دم يا هنگام غروب كه نور و ظلمت به هم آميخته است بال فشاني مي كند.((فرانسيس بيكن))
  • به زودي روزگار انتقاد و عيب جويي به پايان مي رسد و به وسيله پيشرفت تمدن، آزادي انديشه به تمام معني در جهان حكمفرما مي شود و همه كس مي تواند به دلخواه خود راجع به فلسفه وجود بيانديشد.((گوته))
  • به سختي مي توان در بين مغز هاي انديشمند جهان، كسي را يافت كه داراي يك نوع احساس مذهبي مخصوص به خود نباشد؛ اين مذهب با مذهب يك شخص عادي تفاوت دارد.((آلبرت انيشتين))
  • مديران اثر بخش در زمان حال زندگي مي كنند اما هميشه به فكر آينده هستند.((ال هيز))
  • بگذاريد هر كس بر مبناي باور، فكر، آرزو، مطالعه و دانسته هاي خود قضاوت كند، نه اينكه شخص طوطي صفت گفته ديگران را بازگو كند.((ديل كارنگي))
  • هرگز به اين فكر نكن كه در برابر فاجعه اي كه هنوز اتفاق نيفتاده، چگونه بايد عزا بگيري.((نادر ابراهيمي))
  • آنكه به فكر فردا نيست، به غم فردا گرفتار خواهد شد.((كنفوسيوس))
  • در بين تمامي مردم تنها عقل است كه عادلانه تقسيم شده، زيرا همه فكر مي كنند به اندازه كافي عاقلند.((دكارت))
  • كسي كه تنها به فكر سير كردن شكم است، عقل را گرسنه گذاشته است.((مثل چيني))
  • تمام سرمايه فكري و دانش بايد تسليم يك عظمت اخلاقي و روحي گردد، وگرنه دانش مانند رودي خواهد بود كه نتوانسته خط سير خود را بپيمايد و به دريا بريزد و با وضعي اندوه بار در صحرا و ريگزارها فرو مي رود.((موريس مترلينگ))
  • دقايقي را كه به عيب جويي ديگران مي گذرانيم، اگر صرف انديشيدن به عيبهاي خود كنيم، فايده هاي زيادي مي بريم كه كوچكترين آن خودشناسي است.((؟))
  • به ياد آوريد كه طرف شما صد برابر بيشتر به فكر گمانها و آرزوهاي خود مي باشد تا انديشه و گمانهاي شما.((ديل كارنگي))
  • هميشه بايد مراقب سه چيز باشيم : وقتي تنها هستيم مراقب افكار خود، وقتي با خانواده هستيم مراقب اخلاق خود و زماني كه در جامعه هستيم مراقب زبان خود.((مادام داستال))
  • دو كلمه آري و نه كه تلفظ شان آسان است، كلماتي هستند كه براي اداي آنها انديشه و مطالعه فراوان لازم است.((پتياگور))
  • مانند عده كمي از مردم فكر كن و مانند بيشتر مردم سخن بگو.((؟))
  • نگذاريد زبان شما از افكارتان جلوتر برود.((شيلون))
  • تصور مي كنم كه اگر هر كس تنها يك ربع ساعت به فكر زندگي خويش باشد و بيانديشد كه آن را اصلاح كند، هر ماه زندگي او از ماه پيش بهتر خواهد شد.((فرانسوا ولتر))
Like 🙂
2

قوانین طلایی در استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی

 Tehran-Metro

آداب ابتدایی در وسایل نقلیۀ عمومی رو به فراموشی­ گذاشته ­اند، به ­ویژه هنگامی که تأخیر طولانی و فضا تنگ باشد. لازم است که به این وضع خاتمه بدهیم.

در گذشته، صف های اتوبوس بخشی از نمای خیابانها را تشکیل می­ دادند، اما در حال حاضر، یک صف، همیشه در حرکت است. گرچه هنوز برای سوارشدن نظم و ترتیب وجود دارد، حتی به شکل نامحسوس؛ و هل­ دادن بی­ ادبانه است. باید اجازه بدهیم افرادی که قبلا ایستاده بودند، پیش از ما سوار شوند. خوب است ارتباط چشمی برقرار کنیم و لبخند بزنیم، و مناسب است که کارت یا کرایۀ خود را آماده کنیم و برای پیداکردن آن، وقت زیادی با کیف بزرگمان کلنجار نرویم.

همیشه صندلی خود را به کسانی که بیشتر از ما نیاز دارند، تعارف کنیم. اگر تصور کردیم زنی حامله است یا قدرت جسمانی کمی دارد، بهتر است به ­آرامی از روی صندلی بلند شویم، به سمت دیگری برویم و امیدوار باشیم که شخص موردنظر به آن سو برود.

اگر ناگهان سکندری خوردیم و به سمت مسافران دیگر رانده شدیم (اتفاقی که همیشه در اتوبوس و مترو پیش می­آید)، خوب است شکیبا باشیم. وقتی مقصریم، بهتر است عذرخواهی کنیم و هنگامی که حرکت وسیلۀ نقلیه ما را به سوی دیگران هل داد، مودبانه لبخند بزنیم.

یادمان باشد که تماس خیلی نزدیک اضطراب و فشار عصبی ایجاد می­کند و وضعیت یا رفتارمان را تشدید می­کند، بنابراین، لازم است وقتی با تلفن همراه حرف می­زنیم، چیزی می­ خوریم یا می ­نوشیم، موزیک گوش می­ کنیم یا کیف بزرگی همراهمان است، باملاحظه باشیم. این خوب است که از هندزفری استفاده کنیم و پیامک یا ایمیل بفرستیم، اما صدای موزیک گوشی ما نباید از بیرون هم شنیده شود و نباید راه دیگران را سد کنیم. گفتگوی خیلی بلند، غیراجتماعی است اما آرام حرف­زدن خوشایند است.

خوردن غذای بودار در محیط دربسته بی ­ملاحظگی است، و آرایش­کردن در وسیلۀ نقلیۀ عمومی، تصور اولیه از ما را به مخاطره می­ اندازد و باعث می­شود که نامرتب به نظر برسیم.

چون نمی خواهیم دیگران در اتوبوس ناخواسته حرف هایمان با دوست همسفرمان را بشنوند، پس لازم است آرام و محتاط گفتگو کنیم.

اگر مسافر بی­ ملاحظه­ ای بدرفتاری کرد، بهتر است نادیده بگیریم و از مواجهه بپرهیزیم. وقتی دیگران، مثل راننده و کارکنان، شکیبایی می­کنند یا رفتاری از روی حسن ­نیت نشان می­دهند، لبخند بزنیم و تشکر کنیم.

 

Like 🙂
4