خنده با حاجی فیروز ، نه بر او

((در هفته نامه 1178 شهروند بی سی نوشتاری از دکتر آیدین پورمسلمی به چاپ رسیده که در آن به تاریخچه و بویژه سنجش حاجی فیروز با همتایان غربی او پرداخته شده است .ایشان با آگاهی به نکات منفی تری که در همتایان غربی او هست ، وجودش را پذیرفتنی دانسته اند .))

گسترش ارتباطات که به مقایسه ، تاثیر ودرهم آمیختگی فرهنگها شتاب و شدت بیشتری بخشیده ، برخی از نواندیشان ما را بر آن داشته است که برنکته های منفی این پدیده تاکید کنند .

از سوئی وی ظاهرا سیاهپوست است و خنده بر او که گاه تا اندازه ریشخندش هم پیش میرود ، یاد آور رفتار مبتنی بر تبعیض نژادی است .

ازسوی دیگر حلقه گوشش ، اشعار تملق گونه و درخواست پولی که میکند ، روایط ارباب رعیتی ، بردگی و بندگی را نمایش و توجیه میکند .

در شگفتم از کسانیکه با یک پیشنهاد انقلابی ! خواستار حذف یکی از نمادهای فرهنگ شادی ما هستند.

این کار نه شدنی و نه ضروری است .

بیشتر مخاطبان حاجی فیروز کودکانند ، که در دنیای زیبا و صلح آمیزشان از تبعیض نژادی و اقتصادی و.. خبری نیست .

برای دیگران هم بهتر نیست بجای حذف وی ، دگرگونی و بهینه سازی پیام او را مد نظر قرار دهیم ؟

چه خوبست که شاعران با سروده های جدید شان و بویژه طنازان در قالب طنز ( برای نمونه به سبک بحر الطویل )اشعار حاجی فیروز را رشد دهند .

برای نمونه میتوان در ادامه پیامهای نوروزی وی ((ستایش از طبیعت ، برشمردن رفتارهای منفی دشمنان محیط زیست و یا ضرورت حفظ آن)) را آورد .

دراینصورت جائی برای خنده براو باقی میماند ؟ ویا اینکارمنجر به خنده با او میشود؟

چنین باد مینا _ ونکوور

Like 🙂
3

اندوه یعقوب

همیشه پدران ما  داستان کُشتی گرفتن یعقوب با خدا در تورات را به باد استحضاء گرفته اند و آن را یکی از دلایل تحریف این کتاب دانسته اند. ولی کمی ذوق ادبی و استوره شناسی به ما کمک خواهد کرد که از مفهوم زیبای داستان بهره مند شویم. داستان یعقوب در تورات بسیار مفصل است ولی در زیر چند نمونه را برای دوستانی که مشغولیت های زندگی مجال شان نمی دهد به نقل از علی طهماسبی در کتاب اندوه یعقوب آورده ام.

عیسو برادر یعقوب با لشکر خود قصد حمله به او را دارد و یعقوب در سر دو راهی تصمیم بزرگی قرار گرفته است.

  • پریشانی یعقوب از این نیست که در برابر عیسو سپاهی مجهز ندارد تا او را سرکوب کند. بیشتر ازاین پریشان است که مبادا داستان برادر کشی روزگاران پیش به گونه ای دیگر تکرار شود. فرقی نمی کند کدام یک نقش هابیل را به عهده بگیرد وکدام قابیل را. هرچه باشد فرجام مرگ یکی و لعنت دیگری خواهد بود.
  • خدا به یعقوب وعده داده بود که او را بر دیگران برتری خواهد داد و دشمنانش را شکست خواهد داد. ولی هنگامی که خود یعقوب گرفتار تعارض های درونی است, یهوه برای او چه می تواند بکند؟
  • هنگامی که کسی را دوست داریم, آن کس بخشی از قدرت روانی ما را به خودش معطوف می کند و ناگزیر بخشی از هستی ما نیز در او تجلی می یابد به خصوص اگر کسی که دوستش داریم فرزند و تکه ای جدا شده از خودمان باشد. تکه ای که هنوز به ثمر نرسیده و به تنهایی توان مقابله با خطر و هجوم را ندارد. مگر می شود کسی که چهارده سال در سودای عشق راحیل بیابانگردی کرده و دوست داشتن را در نگاه یوسف تجربه کرده, این را نفهمد که برادر هم سهمی از این حیات دارد؟
  • اکنون یعقوب به دو راهی رسیده و خداوند خدا در پندار یعقوب تجلی دیگری پیدا می کند. انگار قادر مطلق حمایت ویژه خود را از او برداشته است و دیگران را هم چون او از خویش می شمارد. چه فرقی می کند که یعقوب بر سر عیسو شمشیر فرود آورد یا بر سر خدایی که عیسو را هم چون او آفریده است؟
  • هنگامی که خداوند را ویژه خود بدانیم, هستی را به اندازه خودمان کوچک کرده ایم, بجز خودمان هیچ کس را شایسته زندگی نمی دانیم و جایی برای خوب زندگی کردن دیگران قائل نیستیم.

این کشمکش تا پیش از طلوع فجر ادامه می یابد.

– گفت: مرا رها کن زیرا که فجر می شکافد.

– گفت: تا مرا برکت ندهی رهایت نمی کنم.

– نام تو چیست؟

– یعقوب

– از این پس نام تو یعقوب خوانده نشود, بلکه اسرائیل, زیرا که با خدا و انسان مجاهده کردی و نصرت یافتی.

Like 🙂
8

کابوس نامه زمانه ما

نوشته: باری کالاهان
ترجمه: فلور

من کشیش او بودم.
این چیزی بود که به من گفت. جلوی کلیسای من، کلیسای پیتر مقدس ایستاد و گفت: «حالا تو کشیش من هستی.»
از آهنگ صدا و رفتارش می شد فهمید که اهل دعا نیست. مسلما از کسی پوزش نمی طلبید و تقاضای عفو نداشت
انجماد جاگرفته در چشمان روشن و نیمه بسته اش نشان می داد که این مرد دنبال اعتراف و راه یابی به بهشت نیست. با این وجود اصرار داشت که نیازمند کشیش است.
گفتم: «شاید اگر قدمی بزنیم بد نباشد.»
گفت: «برای کِش آمدن حافظه خوب است.»
در امتداد خیابان بلور راه افتادیم. مجموعه ای از فروشگاه های مختلف در دو سوی خیابانی بلند.
وقتی تصویر خود را در شیشه ویترین فروشگاهی دید، گفت: «چشم هایی مانند ارواح دارم.»

***

دست های استخوانی و بزرگی داشت. همانطور که راه می رفتیم بند انگشتانش را می شکست. روی انگشت اشاره دست راستش را با قطعه ای چرم، مانند دستکش، پوشانده بود.
پرسیدم: «این دیگر چیست؟»
«دستکش؟»
«میدانم، اما چرا فقط انگشت اشاره؟»
«تا از او مراقبت کند. تا سرما نخورد. با این انگشت ماشه را می چکانم.»
بعد با همان انگشت بینی اش را خاراند.
دماغ شکسته ای داشت.
گفت برای زن ها جذاب است، «البته زن هایی که دوست دارند از هر چیز شکسته مراقبت کنند،» ولی وقتی در مورد دوستانش سوال کردم، معلوم شد اصلا زنی در زندگیش نیست.
در کافه صدف آوازخوان (Whistling Oyster) نشستیم و او برایم خواند:

مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
حتی وقتی در کافه نشسته و چیزی می خوردیم هم شاپوی سیاهش را از سر برنداشت. روز و شب کلاه سرش بود.
گفت: «هر مرد باهوشی در این شهر کلاه بر سر دارد، اما تو نداری.«
«درست است.»
«خیلی عجیب است. کشیش ها همیشه در فیلم ها کلاه دارند.»
«منظورت فیلم های بد و قدیمی است؟»
«وقتی پدرم مرد کلاه سرش بود. ماشین به او زد. کلاهش را روی تابوت گذاشتند و تا قبرستان بردند. جنازه مرا هم زیر کلاهم پیدا خواهند کرد.»

***

تازه از بوسنی برگشته بوده. آنجا از کلاه آبی های پاسدار صلح سازمان ملل بوده. از کلاه آبی های تک تیرانداز. سرگروهبان دوره دیده و ورزیده ای که بسیار متواضع بود. آنقدر که یک مامور اعدام می تواند متواضع باشد. نامش اِرلی فایرز بود و پس از یک ماموریت سیزده ماهه به خانه برگشته بود تا شرکت تکنفره _ شرکت دفع آفات و مبارزه با جانوران موذی اِرلی _ را راه اندازی کند. با صدای آرام و بی تفاوت گفت: «همه این موذی ها را نابود می کنم.»
همچنین از کابوس هایش گفت. گویی می خواست حتما بدانم که روان او مملو از گوشه های تاریک و نامشخص است. از صبح هایی گفت که برهنه و خیس عرق، خیره به ساعت گربه ای شکل سرامیک، که روبروی تخت خوابش آویزان بود،به خود می آمد.
گفت گربه سرامیک «لبخندی شیطانی» دارد و دُم او پاندول ساعت است. می توانست صدای رفت و آمد یکنواخت دُم گربه را بشنود: تیک-تاک، تیک-تاک… «درست مثل ضربان قلبم.»
گفتم لبخندش ابدا شیطانی نیست، بنابراین محال است ضربان قلبش صدایی مشابه با صدای دُم گربه ساعت بدهد.
«باور کن هیچ چیز آنطور که ما تصور می کنیم نیست. قلب من دقیقا همان ضرب آهنگ را دارد.»

***

روی ایوان خانه اش نشستیم. یکی از شب های اول تابستان بود.
پشه ها توری سیمی دور ایوان را محاصره کرده بودند. هزاران پشه نقره ای. دو درخت زیبای نارون قرمز در دو سوی ایوان قدکشیده بودند. بنظر دوستان قدیمی بودند. به نارون ها اشاره کرد و گفت: «از پس آفت زنگار برآمدند. زنگار هلندی نارون ها.»
گفت در شاخه های بلند آن ها کلاغ ها خانه دارند و در لابلای ریشه ها موش ها. سپس گویی می خواست هشداری به من بدهد آهسته بازویم را گرفت. «موش ها فقط در فاضلاب و آشغالدانی زندگی نمی کنند. بهترین نقاط شهر، اعیانی ترین محلات، آنجا که همه مردم فقط کارهای خوب می کنند هم جولانگاه موش هاست. آنهم چاق ترینشان.»
سپس پوزخندی زد و بازویم را نیشگون گرفت. شوخی موش های چاقش متوجه من بود. و متوجه کارهای خداپسندانه. و بخصوص نیکوکارانی که در حیاط عقب ساختمان خود جعبه های کودساز طبیعی داشتند. خندید و گفت: «جعبه های کودساز کارخانه های غذای آماده برای موش ها هستند. آماده برای مصرف. خمره عسل آن ها هستند. بهشت آدم موش و حوای کوچولویش.» در حیاط او هیچ جعبه کودسازی دیده نمی شد. گفت: «ولی خیلی از همسایگان دارند. یکی از آن ها پیرمردی است که گمانم از اردوگاه مرگ جان بدر برده است.» و جعبه ها موش های خودشان را داشتند. برای دور نگه داشتن موش ها از درختان نارون، ارلی داروی کشنده تراکس را در سوراخ موش ها گذاشته و با تفنگ شکاری خود که بدرد شکار پرنده می خورد، منتظر شده بود. روی یکی از صندلی های پارچه ای حیاط نشسته و منتظر موش ها شده بود تا برای هواخوری بیرون بیایند. موش ها دو به دو یا سه به سه از سوراخ بیرون می آمدند. در یک بعد از ظهر شانزده موش را کشته بود. پوکه های قرمز فشنگ روی زمین بین جنازه ها پخش بود.
«همه جنازه ها را جمع کردم، رویهم ریختم، روی آن ها بنزین پاشیدم و کبریت کشیدم.»
یکساعت طول کشیده بود تا موش ها سوخته بودند.
همسایه دیوار بدیوارش، که بارها او را دیده ام، پیرمرد لجوجی که شاخه گل های سفید بوته گل صدتومانی خود را روی نرده ها انداخته بود، «این پیرمرد سال هاست همسایه من است. همیشه در حیاط مشغول کاریست. لُندلُند کنان به گل و گیاهش ور می رود. آن بعد از ظهر کنار نرده ایستاده و به دودی که باد از آتش موش های من به سوی او می برد خیره شده بود. به دود غلیظ از بوی جنازه سوخته. ناگهان دیدم که شروع به چرخیدن و دعا خواندن کرد. به سینه اش می کوبید و موهایش را می کشید. نگاهش مبهوت و هراسان بود. زیرلب می خواند ایسکادال ویسکاداش… و من شروع کردم به داد و فریاد. می فهمیدم که دعای مخصوص مرده ها را می خواند. داد زدم، “پیرمرد خرفت احمق، دیوانه شده ای؟ فرق موش و آدم را نمی فهمی؟”»

***

روز بعد که در کافه صدف آوازخوان نشسته بودیم برایم گفت که چشم راستش، همان چشم نشانه گیرش، درد می کند. آنقدر درد می کرد که دستش را روی آن گذاشته بود تا از تابش نور محافظتش کند. می خواست بدانم که برای چشمش نگران است. گفت: «فقط به چشم هایم اعتماد دارم. برای من آنچه را می توانم ببینم باورکردنی است. هرچه که باشد. حقیقت، حقیقت واقعی همان است که بتوانم ببینم. براستی من تک تیراندازم.»
«تو؟ تک تیراندازی؟»
«اینطور می گویند.»
«یعنی مردان را یکی یکی انتخاب می کردی؟»
روی دستمال کاغذی مقابلش چند دایره کوچک کشید:

و همانطور زیرلب آواز می خواند: مامان یه جوجه پخت…
وقتی گفتم معنی شعری را که می خواند نمی فهمم، شانه هایش را بالا انداخت و بدون اینکه به من نگاه کند گفت: «چرا فکر کرد اردکه؟» بعد توی همه دایره های کوچک یک X کشید. درست مثل خطوط عمود برهم که در دوربین تفنگش می دید. بعد گفت چقدر برایش مهم است که من بدانم گاهی وقتی درد چشم خیلی آزارش می دهد، فلوت می نوازد. و بعد آرام و آهسته تعریف کرد که چگونه به رابطه ریاضی میان پرده ها و فواصل هماهنگ نت ها پی برده است. و در حالی که با انگشت اشاره دستکش دار، همان انگشت مرگ آفرین، روی میز ضرب گرفته بود، برایم توضیح داد که چگونه تمام این پدیده ها از یک الگوی هماهنگ ریاضی متابعت می کنند. و برای اینکه بهتر متوجه شوم دوباره دایره های کوچک را روی دستمال کاغذی کشید و گفت البته هیچ دایره ای از نظر آدم ها بدون علامت X کامل نیست. اما زیباتر از همه، و کلاهش را از سر برداشت، هنگامی است که تتراکتای درست شود. ( که البته من هرگز در باره آن چیزی نشنیده بودم). و این تصویر هماهنگی و هارمونی ابدی است. ودر نهایت حیرت، درست درهمان لحظه، من کاملا قانع شدم که برای اعتراف به جنایتی هولناک، در جستجوی همصحبت نیست بلکه می خواهد نظرش را درباره کمال مطلق برایم توضیح دهد. گفت: «ببین تو کشیش هستی و این چیزها را خوب می فهمی.» و اگرچه بلافاصله به او گفتم که هیچ چیز بی اعتبارتر از همه چیز دانی کشیش ها نیست، او همچنان به توضیح تئوری های خود ادامه داد. گفت چطور موناد (وحدت نخستین)، دیاد (انرژی میان متضادها)، تراید (به هم آمیختگی قابلیت ها) و چهارم _ چهار فصل، چهار فاصله لازم در موسیقی _ همه یک فرمول پیش رونده 1+2+3+4=10 را می سازند که همان تتراکتای است. و در حقیقت تمام هستی از این الگوی ریاضی متابعت می کند. دست ها را به دوطرف گشود و گفت: «تمام کاینات لعنتی» و دوباره انگشت دستکش دار خود را مقابل صورتم تکان داد و این_ می دیدم که از گفتگو در باره کشف ریاضی اش خشنود است _ سمبل روان آدمی است «آن فضای خشم آگین، ترسناک، و لذت بخشی که آدم ها اول در خیال خود در آن فرو می روند تا بتوانند از درد و رنج های هراس انگیز، نوعی هارمونی و هنجار خلق کنند. مثل سازندگان استادیوم بزرگ روم، آیا این را می دانستم؟ هنرمندان و مجسمه سازانی که طرح ساخت گاو بزرگ برنجی را ریخته بودند. آنقدر بزرگ که مردی در شکمش جای بگیرد. برای شکم گاو درهای لولادار درنظر گرفته بودند تا براحتی باز و بسته شوند. سپس مردی را جنین گونه می بستند و درون شکم این گاو می گذاشتند. در شکم را می بستند و زیر آن آتش می افروختند. آتشی که به آرامی مرد درون شکم گاو را زنده زنده کباب کند. اما قسمت حیرت انگیزش این جاست که»، و از شدت هیجان مچ دست مرا چسبید، « صنعتکار هنرمند دهان و گلوی گاو را بصورت شش فلوت کوچک طراحی کرده بود و در نتیجه زوزه های دلخراش یک دوجین مرد که درون شکم گاوهای برنجی آرام آرام کباب می شدند، در استادیوم به صورت نواختن زیبای یک ارکستر فلوت به گوش می رسید. صدای شاد و مفرح فلوت با نت های کاملی که زاییده رنج و درد غیرقابل توصیف بود، فضای استادیوم را می آکند تا اینکه آخرین نت نواخته می شد. دو دی اِز
لبخندی زد و کلاهش را به سر گذاشت.
در حالی که دستمال کاغذی نقاشی شده او را در جیب می گذاشتم، اندیشیدم: خدای من، چه اتفاقی دارد می افتد؟ این مرد خیال دارد مرا تا کجای ذهنش با خود ببرد؟ و چرا؟
سپس گفت: «عدد ده همان تتراکتای است. عدد ده همان حظ نهایی است. سوال این جاست که آیا کشتن ده نفر هم می تواند احساس لذت و رضایت نهایی را بوجود آورد؟»

***

در امتداد خیابان بلور قدم می زدیم. شلوغ و پُر رفت و آمد. از مراکز مهم خرید شهر که در زیر نور خورشید می درخشید. مردها با کت و شلوار های تابستانی سفید یا راه راه و زن ها با پیراهن های گلدار نخی خیابان و فروشگاه ها را پُر کرده بودند. آن روز صبح که لباس می پوشیدم، تصمیم گرفتم یقه سفید وابسته به لباسم را نزنم. همینکه مرا دید گفت: «گردن بند سگی ات را نبسته ای.»
گفتم: «نه. بخاطر اینکه فکر نمی کنم به کمک حرفه ای من نیازمند باشی. خیال اعتراف که نداری.»
خرناسی کشید و گفت: «اعتراف؟ البته که نه. سگ های زرد چیزی برای اعتراف ندارند. من مرد پاکدامن و پرهیزکاری هستم.»
اصطلاح سگ زرد برایم تازگی داشت اما چیزی نگفتم بدنبال او از عرض خیابان گذشتم. اگرچه راهنمای عابر پیاده قرمز بود. گفت با نور مشکل دارد. چشم هایش را می آزارد. «حتی نورهای معمولی هم چشمم را به درد می آورد. لامپ هایی که روشن و خاموش می شوند، نوری که از بدنه اتومبیل های پارک شده منعکس می شود. مثل انعکاس نوری که یکبار وقتی کوچک بودم پدرم نشانم داد. نشانم داد که چطور می شود با همان میزان انعکاس نور مورچه ها را زنده کباب کرد. چطور با یک ذره بین می توان همه را سوزاند. یکروز شروع به سوزاندن آن ها کرد. دانه به دانه. بعد خسته شد و بنزین فندکش را توی سوراخ مورچه ها خالی کرد و آن را آتش زد. تمام تپه ای را که ساخته بودند به سنگ سیاه تبدیل کرد و مورچه ها را به ذره ای چسبیده به آن.» _ بعد کار عجیبی کرد. کار خیلی عجیبی. شاپویش را برداشت و سر من گذاشت. گویی با این کار مرا در اسراری که در مغزش می گذشت شریک کرد _«این قصه را که برایت گفتم زیر کلاهت نگاه دار، خوب؟» این حرف را با لبخندی شیطنت بار زد ولی در چشمانش حالتی تهدید کننده بود که تا آن وقت ندیده بودم. «فقط بین خودمان باشد. به این ترتیب در تمام روزهایی که در دامنه ها و تپه سارهای دارووار(Daruvar)، داخل تونل ها و حفره ها می خزیدم، پدرم با من بود. حفره هایی که به آن سوراخ موش می گفتیم و بینی مان بوی ترس آدمی را ردیابی می کرد _ من همیشه با آرامش مطلق داخل تونل می خزیدم. فرمانده می گفت “گمانم کسی اعصاب تو را با یخ زدن خشکانده”، هرچه بیشتر جلو می خزیدم بیشتر می توانستم هراس قاتلی را که در تونل پنهان بود بشنوم. و همیشه وقتی مطمئن بودم کاملا به او نزدیک شده ام قهقه بلندی سرمی دادم. می خواستم مردی که پنهان شده بود بداند شیطان در پی اوست. بعضی ها قبل از آنکه به آن ها برسم از ترس شروع به فریاد می کردند. پسرهای جوان به حالت جنون می افتادند. و همه این ها قبل از آن بود که ترس به گلوی خودم چنگ بیندازد. وقتی مطمئن بودم زنده به گور شده ام. وقتی گمان می بردم به من خیانت شده و کپه کپه خاک روی سرم می ریزند. می ترسیدم توسط فرماند به من خیانت شده باشد. یا شاید جنگنده مسلحی از گروه دیگر منتظر خروج من از سوراخ است تا با شعله افکن خویش زنده به آتشم کشد. برای همین است که هنوز هم گاهی با بدن عرق کرده از ترس از خواب می پرم.» _ سپس دستش را دراز کرد و شاپو را از سرمن قاپید و سر خودش گذاشت _ « و می بینم که گوشه اتاق ایستاده ام، برهنه. و تنها کلاهم بامن است. کلاه وفادار و باهوشم. در خیسی عرق شبانه دارم یخ می زنم در حالیکه نزدیک ظهر است و من در تلاش آرام کردن خود هستم. مجبورم خودم را آرام کنم زیرا تمام شب نتوانسته ام چشم برهم بگذارم. هفت تیرم زیر متکا، مرگ زیرگوشم. گویی خرچنگی به استخوانم چنگ انداخته است. یک احساس نابود کننده. احساسی که نمی توانم نامی بر آن بگذارم. محتویات ذهنم را بداخل سکون و سکوت خالی می کنم. در این سکون و سکوت است که آواز خواندن کمک می کند. این را روزی که در گودال فاضلابی متعفن، در میان انبوه جسد های قدیمی پنهان شده بودم یادگرفتم.

آه مرگ، تمنا می کنم بوسه ای به من بده
و مرا از رنج هایم برهان

«به خودم گوش می دهم _بخودم گوش می دهم زیرا بنظر می رسد نمی توانم خودم را ساکت کنم، در ذهنم زمزمه می کنم، ذهن من سگی پارس کننده و ناآرام است، روی زمین می دود و بینی اش را زیر تنه افتاده درخت ها فرو می کند، سگ زرد و لاغری در میان بوته ها، که مشغول بو کشیدن پاهای دختربچه ای کَک و مَکی و مادرش است که در کنار جاده راه می روند، به من نگاه می کنند، به کلاه آبیم که گویی تکه ای از آسمان است که بین آندو افتاده، بین آندو که دارند سنگ جمع می کنند. می خواهند با آن پرنده شکار کنند، برای خوراک آن روز، تمام مزرعه خالی است، سوخته و خالی، و درختان سوخته و سیاهند، روی شاخه های باقیمانده درختان پروانه های سفیدی گروه گروه نشسته اند. دسته دسته طناب های سیاه آویزان از شاخه های سوخته، و جمجمه های برهنه به هر طناب آویزان، گوشه ای از آسمان در میان استخوان های جمجمه هویداست. و پروانه ها در میان جمجمه ها، هر کدام یک حالت سکون و سکوت. مثل یک فکر خالی. آنقدر خالی که احساس می کنم باید یک کشیش پیدا کنم. یک کشیش که عقلش سر جایش باشد،» به من نزدیک شد، آنقدر نزدیک که تقریبا گونه اش به گونه ام چسبید، و نجوا کرد، «متوجه مشکل من می شوی؟ تمام آن سرزمین لعنتی مملو از مومنان راستین و دیوانه بود، کشیش ها، ملا ها، و نیمچه کشیش های دیوانه قبایل مختلف. کودکان را با شعله افکن خاکستر می کردند. برایمان دعا کن. سطل های لبریز از خایه مردان که نفت اندود شده بودند، برایمان دعا کن، شب ها بعنوان آتشدان از آن ها استفاده می شد، برای روشنی مسیر حرکت هواپیما ها، برایمان دعا کن. از یک لیوان حلبی روی سر تاس کشیش پیر و ریشویی که روی پله های یک دیر نشانده بودند، آب خالی می کردند، به عنوان آخرین غسل تعمید. برایمان دعا کن. دست ها و پاهای بریده اش را روی زانوهایش صلیب وار گذاشته بودند. برایمان دعا کن.
«و در تمام این مدت من تلاش می کردم، تا جایی که می توانستم تلاش می کردم توی پوست آن کشاورزها بروم، توی پوست آن دکانداران، آن کشیش ها و ملاهای نزدیک بین، تلاش می کردم دنیا را از دریچه چشم آن ها ببینم، درست مثل تو که خیال داری توی پوست من بروی. این چیزی بود که صمیمانه می خواستم و هنوز هم می خواهم. هنوز هم می کوشم تا آنچه می گویم معنا داشته باشد، هر معنایی. درون پوست هرکدام که بتوانم بروم راضی هستم. درون پوست هرکدام، غیر از پوست بی خاصیت پفیوزهایی که خیال می کنند با گرفتن اسلحه به روی مردم می توانند برایشان صلح ارمغان بیاورند! که دقیقا بخاطر همین سر راه یکی از فرماندهان کوچک محلی قرار گرفتم که مسئول فرودگاه فکسنی دورافتاده ای بود. من روی باند راه می رفتم که به او برخوردم، دیوانه مستی که فریاد مادرجنده، مادرجنده، مادرجنده، ورد زبانش بود و من به درجه روی شانه اش نگاه می کردم. صرب ها؟ این ها که بودند؟ مست از خشونت و رذالت. یکی مدام می گفت، “خدا را شکر شکوفه ها همه بیرون آمده اند. چه آسمان صاف و قشنگی،” و می گفت فکر می کند بهتر است مرا بکشند. یک کلاه آبی، من، بدون برگه عبور معتبر، در جایی که برای هیچ کاری مجوز لازم نبود! بنابراین گفتند مجبورند مرا بکشند وگرنه کس دیگری آن ها را خواهد کُشت، این کار ضرورت داشت زیرا کاری که ضروری است ضروری است و کاری که بیفایده است بیفایده است، و فرمانده دیوانه سرش را به تایید تکان می داد، و من به کلاه آبیم اشاره می کردم، و آنقدر به آن اشاره کردم که ترسیدم خیال کند به آن ها پیشنهاد می کنم گلوله را توی مغزم خالی کنند. فرمانده دیوانه شبه نظامیان، که دکمه های جلو شلوارش را هم نبسته بود، گفت، “مستر، لطفا کلاهت را بردار، آها. خوبه”، من کلاهم را برداشتم. “حالا بذارش”، من دوباره آن را روی سرم گذاشتم. بعد بدون اینکه منتظر دستورش باشم، برای اینکه مسخره اش کنم کلاهم را چند بار از سر برداشتم و دوباره گذاشتم. فرمانده خشمگینانه فریاد زد، “همین مسخره بازی ها را دربیار! کافیه یک گلوله حرومت کنم”، من شانه هایم را با بی اعتنایی بالا انداختم و گفتم، “دکمه های شلوارت را ببند.”
«کاپیتان چنان با قنداق تفنگ AK-7 خود به شانه ام کوبید که کلاهم روی گِل ها پرت شد. “خوب حالا بی کلاه شدی. خیلی خوش شانسی مادر جنده. میدونی چرا؟ چرا سوال خیلی مهمیه!” کاپیتان با فریاد ادامه داد: “مهمترین سوال همینه! چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟” حالا هوار می کشید.
«بعد شروع به خنده کرد، “مادرجنده،” و دست مرا گرفت، مردمک چشمانش سیاهِ سیاه بود، و من به این سیاهی خیره شدم. و سرمای دستانش، سرمایی سوزنده، سرمایی که دست مرگ هم ندارد. این سرمایی بود که تنها دست شیطان می توانست داشته باشد (اعتراف می کنم کشیشِ من، که هرروز صبح که در آیینه به چشمانم خیره می شوم می ترسم آن سیاهی را در آن ها ببینم)، آن دو از نشانه های شیطان بودند. دست های سرد و چشم های تا بینهایت سیاه.
«کاپیتان متوجه پیرمردی شد که کنار باند فرودگاه فکسنی نشسته و گل می چید. نزدیک او رفت و تیری به شقیقه اش شلیک کرد. فریاد زدم، “یا عیسی مسیح، این چه کاری بود؟ چرا؟” جواب داد، “دقیقا! چرا؟ حالا فیلسوف شدی!” بعد دستانش را تکان داد، “آزادی برو، برو دیگه!” قبل از اینکه راه بیفتم خنده وحشیانه ای کرد و کیسه سنگینی را که دستش بود بالا آورد و تکان داد، “این خود آزادیه!” و گفت داخل کیسه سر فرمانده گروه شبه نظامی دیگری را گذاشته است. بعد خطاب به کیسه گفت، “نگران نباش، تو هم آزادی.”
«و تعظیم مسخره ای کرد. احترام، احترام سربازی. من گفتم، “لعنتی،” و کلاهم را برداشتم و با خشم به آسفالت باند کوبیدم. دیوانه شده بودم. کاپیتان داد زد، “چه کار احمقانه ای! برو بجهنم، مادر جنده! نمی خواهی که اون رویم رو بالا بیاری.” بعد درحالیکه سلام نظامی می داد با دست دیگرش علامت V، پیروزی نشانم داد و گفت، “مادرجنده لعنتی، اگه پایت به تپه های من برسه مثل سگ می کشمت.” من نمی دانستم چه باید بکنم. تو که کشیش هستی چکار می کردی؟ دعا می خواندی یا کارهای نیک می کردی؟ هیچ کاری از من ساخته نبود. نه آن جا و نه بعد که پایین تر، سر یک دوراهی، سر بریده فرمانده شبه نظامی دیگر را دیدم که بر سر چوبی نصب شده بود. با چشمان بسته و دهان باز، درون دهان بازش را پُر از بنفشه وحشی و پامچال کرده بودند.
«یک دهان پُر گل در یک دوراهی، بنظر زیباست، اینطور نیست؟ عبادتگاهی برای همه آن مردان مسخ شده سرگردان. با نیازشان، نیاز دیوانه وار و غیرقابل توضیح برای خشونت، خشونت افسار گسخته. و تلاشی که پاسدار صلحی باشی که اصلا وجود ندارد. نه صلح و نه حتی خطوط مشخص جبهه. تنها کشمکش، آتش بازی، و شبه نظامیان سرهم بندی شده از مردمان احمق معمولی که کشتار یکدگر راضی شان نمی کند. باید سر ببرند، تجاوز کنند، مثله کنند. باید همه دشمنان خیالی خود را بکشند. مردان، پسربچه ها و حتی نوزادان را. باید تمام آینده آنان را نابود کنند. به زنان و دختران جوان آن ها گروهی تجاوز کنند، تا نسلشان را بیالایند، تا قلبشان را چرک آلود کنند، تا کینه و نفرت بکارند.
«و تازه هیچکس هم ما کلاه آبی ها را در آنجا نمی خواست. حتی کشیشی که برهنه اش کرده و با سرتراشیده و ماتحت عریان با دوچرخه از کنار باند فرودگاه می گذشت تا به کلیسای غارت شده اش برگردد. و در همان حال روی هوا علامت صلیب می کشید تا بیگانگان را دور سازد. ما را دور سازد. صلیب می کشید در حالی که از کنار آشیانه کوچکی می گذشت که افسر فرمانده تازه رسیده از بروکسل، ایستاده و برایمان سخنرانی می کرد. برای ما کلاه آبی ها: “… بسیار خوب، آن ها تصمیم گرفته اند تمام قوانین و استانداردهای پذیرفته جنگ متمدنانه را زیرپا بگذارند. و اگر هر دوطرف درگیر در جنگ چنین کنند، که کرده اند، هردو خطاکارند… ما مجبور به رعایت قوانین هستیم…”
«ببخشید قربان، پس یعنی ما متمدن هستیم؟”
«… یعنی ما مجبوریم صلح را میان آن ها پاس داریم بدون اینکه درگیر نبردهای تلافی جویانه با هیچکدام شویم. ما بین جبهه های متخاصم…”
«ببخشید قربان، ولی جبهه های متخاصم کجا هستند؟”
«همان جا که هستند.”
«یعنی می توانند هرجایی باشند، قربان؟”
«هرجایی، همانجاست که آن ها هستند.”
«بله قربان.»

***

بیشتر و بیشتر به خانه اش دعوتم می کرد، به خانه موروثی اش، و من متوجه شدم نسبت به همه خانه ها یک احساس دارد. خانه ها برای او موجوداتی زنده بودند.
گفت: «زندگی، زندگی پرتکاپو در همه جا هست. در زیرزمین ها حرکت می کند، لای دیوارها خانه دارد، از حشرات و کرم های ریزی که با گرد و غبار حرکت می کنند و هرگز آن ها را در رختخواب خود تشخیص نمی دهیم، تا راکون ها که زیر سقف قایم موشک بازی می کنند.»
یکی از قفسه های بزرگ کتابخانه اش را به کتاب های مربوط به کِرم های چوب، جوندگان، هزارپاها، مورچه ها، سوسک ها، راسو ها و مخصوصا موریانه ها اختصاص داده بود. بنظر می رسید موریانه ها بیش از همه توجه او را بخود جلب کرده اند. بیشتر بخاطر خانه های بزرگ و نفوذ ناپذیر کندو مانندشان. گفت، اینطور بنظر می رسد که پیشقراول های نظامی هم دارند. پیشقراولان را_ که کلاه آبی ها می نامیدشان_ و کاملا کور هستند بیرون می فرستند تا منطقه را بدقت برسی کنند.
یا سربازان نفوذی مورچه های نجار. تمام ستون های اصلی و کف خانه را آرام آرام اره می کنند و تنها کُپه هایی از گرده چوب های نرم اینجا و آنجا بجای می گذارند _ ظاهرا گروهی از این مورچه ها در چهار چوب اصلی خانه او، درست بعد از پی بتونی، لانه کرده بودند.
او هر شش اتاق خانه و همچنین زیرزمین را با ماده شیمیایی بنام آنتِلِتایمِن سمپاشی کرده و خود به انتظار آن ها نشسته بود تا از دیوار بیرون آیند. برایم گفت که سکون و سکوت این انتظار درست مانند سکون و سکوتی بود که بعنوان تک تیرانداز تجربه کرده بود. هنگامی که می نشست و منتظر می شد تا مردانی در X دوربین تفنگ دورزنش قرار بگیرند. اما این آنتِلِتایمِن چنان سمی بود که اعصاب خودش را هم در مغزش به چراغ نئون تبدیل کرده و به درخشش آورده بود. می گفت حس می کرده قلبش از جا کنده شده و توی قفسه سینه اش بالا و پایین می پرد. می گفت از قرار سم با بدن او همان کرده که با مورچه ها می کند. روی زانوهایش نشسته و در تاریکی با صدای فیس فیس مارها به رقص در آمده بود.
کمی پس از اینکه در باره مورچه ها برایم گفت، و روی ایوان خانه اش نشسته بودیم و صحبت می کردیم، رفت تا از آشپزخانه لیوانی آب بیاورد، و ناگهان صدای فریادش را شنیدم.
دیدم مقابل آیینه قدی راهرو ایستاده و با خشم با خود جدل می کند. بعدها گفت: «ولی با خودم بگومگو نمی کردم. برسر مردی فریاد می کشیدم که در مقابلم ایستاده و فریاد می کشید، مردی که کلاه شاپوی سیاه رنگی به سر داشت. آدمکشی که تا مرا دید، با هشدار گفت مراقب باش! با این بازی احمقانه مرده ها را بیدار می کنی. و چون نمی خواستم با او سخنی بگویم کلاهم را برداشتم و دوباره سرم گذاشتم. می خواستم از او جلو بزنم زیرا او هم شروع به تقلید از من کرده بود. بعد ناگهان با لبخند موذیانه ای انگشتانش را جلو آورد، گویی می خواست انگشتان مرا لمس کند، نزدیک بود لمس کند ولی من ناگهان دستم را کنار کشیدم زیرا چشمانش را کاملا باز کرده بود و من در آن ها، چشمان آشنایی را که قبلا هم دیده بودم شناختم، چشمان مردی که گل های پامچال را که می داند پیام آور بهار است در دهان سر بریده ای افراشته بر تیرکی چوبی دیده، و همینکه این چشم ها را دیدم سرش داد کشیدم که “هرگز از تو نمی ترسم” که تو آمدی و پرسیدی “کمک می خواهی؟”»
«کمک؟ منظورت از کمک چیست؟»

***

اِرلی تصویری را که نقاشی کرده بود نشانم داد، گفت چهره مردی است که در آیینه دیده است. در چشمان مرد ستاره های شب تاریک را که در چشمان ون گوک نیز دیده می شوند میشد تشخیص داد. ستارگانی که به مرور سیاه میشدند. در سیمایش سرریز متمردانه رنج را حس می کردم، این رنج به همه زوایای تصویر نفوذ کرده بود، یا شاید اشتباه می کردم. شاید آنچه حس می کردم وحشت بود.

***

گوش سپردن به صدای مار درست مانند بازگشت به تپه های بیبیک بود، گویی دوباره می توانستم بوی ترس انسانی را روی زبانم مزه مزه کنم، بوی هراس از مرگ بینی ام را می آزرد، شروع به جستجو در اطراف یک بیمارستان صحرایی کوچک کردم که سازمان ملل در کنار یک خانه روستایی مخروبه و بی سکنه و یک پرورشگاه رها شده به حال خود، برپا کرده بود.
در یک کوره راه، انگشت بریده پایی را یافتم که به سیم خاردار تیغ مانندی که زیر گِل کار گذاشته بودند و با ریزش باران بیرون آمده بود، آویزان بود، مثل یک شکوفه تازه رُسته.
انگشت پا را بعنوان سوغات نگاه داشتم، برای اینکه آداب کشاورزی در این سرزمین را فراموش نکنم. برای اینکه بیاد بیاورم آن ها در مزارع خود چه می کارند.
و اینکه چطور زندگیشان را قصابی می کنند، می توانستم این را بفهمم، چیزی که نمی فهمم پاسخ به سوال مهم چرا است، برای همین دلم می خواهد گاری های پُر جنازه و در گِل فرو رفته را که دیدم، تو هم ببینی. باید خودت را جای من بگذاری، باید بتوانی جنازه ای را که روی گاری هست ببینی. دسته های گاری مثل شاخه های دیاپازون راست ایستاده اند، (با خودم فکر می کردم چه عالی می شد اگر درمیان این شاخه ها بتهون را می یافتی که با کج خلقی روی هارمونی های دو دی اِز مسکو در آتش کار می کند)، کلاک، کلاک، کلاک، صدای مسلسل های کالیبر 50 که در تپه ها مشغول تیراندازی هستند، کلاک، کلاک، مثل صدای عصای مرد کوری در مغز من، ردیاب های قرمزی که به میان درختان متراکم پشت یتیم خانه اصابت می کنند، دیوارها که توسط خمپاره ها فروریخته اند، درخت های میوه پُر شکوفه بین یتیم خانه و قبرهای نپوشیده _سفید و لیمویی _ همان رنک سفید و لیمویی شالگردن راه راه آن پرستار. همینکه از باقیمانده در خانه ای که دیوار جلوی آن سوراخ شده بود وارد شدم، صدای تلوزیون را که در اتاق عقب روشن بود شنیدم. آهسته در حالیکه پشتم را به دیوار چسبانده بودم به سمت اتاق عقب رفتم تا ببینم چه کسی در خانه است و تلوزیون تماشا می کند، گوینده CNN با صدای تودماغی و لهجه مسخره استرالیایی، با حالتی اندوهناک و متعجب از کشف گورهای دسته جمعی و اردوگاه های مرگ در دهکده ای به فاصله ده دقیقه از من خبر می داد، با خودم فکر کردم درست است، زیرا ده روز پیش، این اردوگاه مرگ را در فاصله ده دقیقه از جایی که ایستاده بودم، دیده بودم. از جایی که ایستاده بودم،حالا آشپزخانه را می دیدم که یکی از پرستارهای صلیب سرخ، زنی سی و هشت- نُه ساله، با شالگردن سفید و لیمویی روی شانه هایش، به پشت روی زمین دراز کشیده و پاهای گشوده اش را از زانو خم کرده بود، طوری که می شد لباس های شسته را روی مچ هایش آویزان کنی، و وسط پاهایش یک پسربچه برهنه _ نو جوانی ده یا دوازده ساله با مچ های باریک و ماتحتی لاغر_ شاید یکی از پسربچه های یتیم خانه _ و چسبیده به دیوار آشپزخانه من با تفنگم که محکم در آغوش گرفته بودم _ نمی توانستم سفیدی درخشان ران هایش را باور کنم _ و بدن پسرک هم همینطور _ حالت آندو گویی در ذهنم ثبت شد، و فکر کردم _ باید به CNN گزارش بدهم، یک سکون و سکوت یافته ام، یک شکوفه انگشت پا و سکون و سکوت _ تا اینکه پرستار رویش را به سوی من چرخاند و با چهره ای که لذتی فاحشه وار در آن به چشم می خورد، چشمکی به من زد، گویی مطمئن بود که من خوب می فهمم چرا اینجا در میان کاشی های شکسته و آوار، در میان دود فشنگ های مختلف، روی زمین دراز کشیده و با پسربچه زیبایی همخوابگی می کند. پسربچه ای که شاید برای اولین بار با زنی عشق بازی می کرد.
من به حیاط برگشتم، مطمئن نبودم مورد بی حرمتی و توهین قرار گرفته ام یا تحریک جنسی شده ام _ در حیاط _ چسبیده به بیمارستان صحرایی با پرچم برافراشته آبی، با هشت تخت سفری، سه تا جنازه روی سه تخت، و یک پرستار کوتاه قد و چهارشانه با موهای نقره ای. ملافه های خونین روی مجروحین و بیماران را پوشانده بود، ولی نه روی مرده ها را. مرده ها برهنه بودند (و هیچ چیز، به نظر من، نمی تواند ناتوانی و بیهودگی آخرین تلاش ها را برای زنده ماندن به اندازه آلت تناسلی پژمرده و فروافتاده جسد برهنه مردی نشان دهد). بدون اینکه بدانم چرا دستم را روی شانه جسدی که رنگ صورتش زرد مایل به سبز شده بود گذاشتم، چشم چپش، درست زیر زخم عمیقی در پیشانی، بسته بود. چشم راستش گشوده بود و مرا می نگریست. چشم چپم را بستم و به او خیره شدم، نگاه یک تک تیرانداز به تک تیرانداز دیگر. داشتم به این فکر می کردم که پرستار، با کیسه های افتاده زیرچشم که نشان از خرابی کبد می داد، به من گفت، «می خواهی یک کار حسابی بکنی؟ یک کار خوب؟»
گفتم، «البته، من آدم خوبی هستم.»
«چکش را پیدا کن، او را پیدا کن و بکش.»
و بسوی مجروحی که روی تخت سفری درازکشیده بود برگشت. از زخم عمیق روی شانه اش، درست زیر گردن، چرک و خون بیرون می زد. پرستار روی زخم مرهم بدبویی می مالید، بوی گوگرد.
«یا عیسی مسیح، این دیگر چیست؟»
«مرهم، تو به کار خودت برس.»
«می روم سری به یتیم خانه بزنم.»
«و چکش. او را فراموش نکن. یک کار نیک انجام بده.»
بنابراین کشیش خوب من، همانطور که راه افتادم و دنبال تو گشتم، راه افتادم و دنبال چکش گشتم، در یتیم خانه، می خواستم کار خوبی کرده باشم، بیرون در میان درختان میوه، که برخی تا مغز استخوان سوخته بودند و برخی مملو شکوفه های سفید و زرد بودند، و فکر کردم _ اگرچه سیگاری نیستم _ فکر احمقانه ای به کله ام زد که در فیلمی که در باره زندگی من بسازند، اینجا جایی است که باید بایستم و سیگاری دود کنم. و در این فیلم، درست در لحظه ای که من آرام ایستاده و اولین پُک را به سیگار می زنم، توسط یک تک تیرانداز مورد اصابت قرار می گیرم، و این تصور بیادم آورد که همواره مراقب تک تیراندازان مخفی باشم، بیادم آورد که با چشم تک تیراندازم به اطراف بنگرم.
در یتیم خانه، در سالن غذاخوری، زیر کنده کاری بزرگ دو قدیس با چشم های نقره ای، در سوی دیگر ردیف میز نهارخوری های بلوط، زنی را یافتم که روی کفپوش پلاستیکی و خون آلود افتاده بود، زنی جوان و برهنه، دست ها و پاهایش به هرطرف گشوده و به زمین میخ شده بود، برهنه و چهار میخ به زمین، میخ های قطوری که برای تیرهای سقف استفاده می شود، برهنه و چهارمیخ و مورد تجاوز قرار گرفته.
تا مرده بود.
استخوان هایش هنوز از پوستش بیرون نزده بودند… اما نه برای اینکه تلاش نکرده بودند،… پشتش هنوز خم بود و گویی در تلاش بی رمقش می خواست میخ ها را شُل کند… دهانش کاملا باز بود، دندان های سفید درخشان، و چشم هایی که از چشم خانه بیرون زده بودند. بطری شامپاین خالی پایین پایش افتاده بود. بوی اتاق خفه کننده بود. بوی ادرار و گوشت فاسد شده. مگس ها، نه پروانه های سفید. مگس های سبز و درخشان، صدها و صدها در اتاق تلو تلو می خوردند. دلم می خواست پوست خودم را بدرانم و استخوان هایم را بیرون آورم. دیوانه شده بودم، از تماشای بیهودگی این همه جنازه، جنازه جوان هایی که گودال های این مملکت را انباشته بودند. موش ها مشغول جویدن بودند. بعد یک لحظه ساعت ایستاد. و گنجشک ساعت خواند… وقت تمام است. صلح. شاباشی در راه است. فقط، همیشه موشی در ساعت است، موشی که پشت گنجشک مخفی است، و گنجشک پشت در (و گنجشک خیال می کند راه گریز را یافته. آنقدر ساده است که هرساعت یکبار با تصور آزادی از در ساعت بیرون می پرد)_ به شادی آزادی می نشیند و از ته دل آواز می خواند، اما همیشه فنری در میان فنرها کلیک می کند و لحظه آزادی به پایان می رسد. پیش از آنکه گاز خردل و دود و خاکستر کوره فرو نشیند، گنجشک کوچک دوباره به درون ساعت کشیده می شود و در محکم بسته می شود، کلاک _ و دوباره سلام پُل پات (Pol Pot) برایمان دعاکن، سلام پوتین(Putin) برایمان دعا کن، سلام استالین برایمان دعا کن، سلام پینوشه برایمان دعا کن، سلام مائو برایمان دعا کن، سلام هیتلر برایمان دعا کن، سلام به همه دکتر استرنج لاو ها (Doctor Strangelove) _ و بعد، گاهی_ جُز برای عقربه های متحرک ساعت، لحظه سکون فرا می رسد، لحظه آرامش، لحظه ای که ما سربازان، کلاه آبی ها، پاسداران صلح، سرمان را بالا می گیریم و روی تانک هایمان بر سر دوراهی می ایستیم، نمونه درستکاری، اما موش ها بلافاصله مشغول می شوند، تجاوز می کنند، سر می بُرند، آن ها ژنرال ها هستند، ماموران پلیس، اسقف های اعظم، آیت الله ها، خاخام ها، و شبه نظامیان نواحی کوچک…
بنا براین چه کاری از من ساخته بود؟ چه نیکوکاری می توانستم برای پرستار سفید مویم انجام دهم؟ چه باید می کردم؟ پیش از آنکه در بسته شود کلاک، و همه چیز دوباره از اول آغاز شود، دمل های چرکی طاعون زا دوباره بترکند، و تصور نکردنی ها واقعیت روزمره شوند. وقتی زنی امعا و احشام مردی را همچنان که زنده است بیرون بریزد و پسر نوزادش را که او هم زنده است، درون شکم او فرو کند. نمی توانستم تحمل کنم، من که می توانستم ساعت ها بی حرکت بنشینم و منتظر باشم _ بگذارم تمام اضطراب ممکن از وجودم بیرون رود، کاملا آرام گیرم _ آرام و متمرکز، تمرکز کامل، چنبره زده در ذهنم برای عمل، معتمد به چشم هایم چرا که برای من دیدن همان باور کردن است، زیرا که تک تیراندازم، چنبره زده و راحت، گویی می توانم هر لحظه گذشته و هر لحظه نیامده را با هم ببینم _ لحظات رضایت _ و می توانم هیجانم را در این لحظات آرامش تا جایی که می خواهم امتداد دهم، در آن O، و درX دوربین تفنگ دورزنم، که یک یا دوبار حتی حیفم آمد ماشه را بکشم، می خواستم این احساس آرامش و هیجان را همچنان ادامه دهم، اما همانطور که پیشتر هم به تو گفتم کشیش من، تصمیمی که گرفتم _ نه تنها تمرد از فرمان _ بلکه کشتن چند مرد مشخص، و همچنین یک زن، در کمال آگاهی و درایت بود، تصمیمی برای عمل، و با خاتمه عمل، تمام درستکاری و تقوای درونی خود را جریحه دار کردم.
بله کشیش من، یادم هست که گفتی، «آه بله، اکویناس (Aquinas)، موضوع تقوای معقولانه، بدون هیج وابستگی به اخلاق.»
عالیست.
در مورد انتخاب تو اشتباه نکرده بودم. دقیقا همین را می خواستم بگویم. برای همین هم اجازه داده ام به چشم هایم بنگری، اجازه داده ام ارواح سرگردان درونم را ببینی، هنگامی که در ذهنم چگونه یافتن آن ها را مرور می کنم، هیچ احساس تقوا و درستکاری نمی کنم، آن ها را در موقعیت های گوناگون یافتم، از رسته خود جدا شدم، آن هایی را که خیال داشتم نابود کنم. بنا براین کشیش من بگذار این مسئله برای هردوی ما روشن باشد، من دقیقا می دانستم چه می کنم… من نه تنها شیطان را دیده بودم که از آن مهم تر می دانستم که شیطان را دیده ام، او را در حالی که گل های پامچال را در دهان سر بریده ای بر چوب در سر دوراهی، می گذاشت دیده ام. مهم فکر کردن نیست، مهم عملی است که برمبنای آن فکر انجام می دهی. من نُه مرد و یک زن را ردیابی کردم. مردان و زنی که هیولای شیطان شده بودند. هیولاها. نه مسلسل بدست های حرفه ای، بلکه هیولاهایی که باور داشتند مصون از هر گزندی هستند. محفوظند که به پشت تپه های خود بازگردند، مطمئن از اینکه پاسداران صلح، کلاه آبی ها، نه تنها هرگز صدمه ای به آن ها نخواهند زد، بلکه از شر دشمنان دیگرشان نیز آن ها را محافظت خواهند کرد. من هریک را جداگانه به درون دایره دوربین تفنگ دورزنم کشاندم، با صدا خفه کن و از راه دور، تا حتی نفهمند تیر از کجا شلیک شد. من آن ها را درون پوست خودشان کُشتم. من شیطان را نابود کردم.
O – چکش، نشسته روی صندلی آشپزخانه، ریشو، دستش را بلند کرده، لقمه ای نان گرم تازه از تنور در آمده را که همسرش پخته بدست گرفته و می خواهد در دهان بگذارد، بعد روی میز آشپزخانه افتاد در حالی که خون از دهانش توی بشقاب سوپش می ریخت.
OO – کاپیتان فرودگاه فکسنی، چهارزانو روی پله های آب انبار دهکده اش نشسته و سگی را نوازش می کند، در کیسه اش گوجه فرنگی دارد، بعد به عقب پرتاب می شود و سگ خون جاری از گلوی او را می لیسد.
OOO- یک مرد، دکتری که به بخیه زن معروف بود زیرا دهان کسانی را که خیال کشتن داشت می دوخت، یکبار موش زنده ای را به درون دهان پیرزنی دوخت تا زجر کُشش کند.
OOOO- یک استاد دانشگاه، درحالی که کتابی به همسرش هدیه می داد، قبلا او را دیده بودم که دست دخترک شش ساله ای را که بریده بود به سگ نگهبان که در زنجیر بود می داد.
OOOOO- زنی که محتویات شکم پدری را خالی کرد تا بتواند نوزاد او را درون آن بگذارد. و پدر و پسر هردو هنوز زنده بودند.
OOOOOO – یک آهنگر در کنار میز کارش، با پیش بند چرمی، صندوق نان می ساخت. که ازمشعل جوش خود برای سوزاندن چشم های ملای ده استفاده کرده بود، از پشت به او شلیک شد و نصف جمجمه و چشم هایش بیرون پریدند.
OOOOOOO- مردی که در حیاط یک کودکستان مین کاشته و سپس همه کودکان را وادار ساخته بود با شتاب در حیاط بدوند تا از تکه تکه شدن آن ها لذت برد، درحالیکه در کنار کودکان خود نشسته بود تیری قلبش را شکافت و از پشتش بیرون آمد.
OOOOOOOO- یک هیزم شکن که توپچی دسته ای شبه نظامی بود، جمجمه زنی را از فرق تا چانه با اره برقی شکافته، درون آن را خالی کرده و سپس دست های بریده او را درون آن گذاشته بود، درحالی که با همسایه ها خوش و بش می کرد تیری به وسط پیشانیش شلیک شد.
OOOOOOOOO- کارگر پمپ بنزین، که بعنوان کاپیتان توسط خوراندن بنزین مردان بسیاری را خفه کرده و سپس از آن ها بعنوان بمب انسانی استفاده کرده بود، (تنها این بار تیرم خطا رفت)، تمام چانه اش در اثر شلیک نابود شد.
OOOOOOOOOO- و بالاخره فرماندهی که روزی یک زندانی را در استخر اردوگاه مرگ خفه می کرد. هنگامی که داشت در یک استخر کوهستانی شنا می کرد چنان به شانه اش شلیک شد که نتوانست به شنا ادامه دهد و از غرق شدن نجات یابد.
ده بار کشیش من. من ده مرد را کشیش خوبم کشتم.
و کشتن آن ها برای من همانقدر کار و وظیفه به حساب آمد که برای یک مامور اعدام، کاملا خالی از احساس، متفاوت با این که بخواهم کسی مثل مادر یا پدرم را بکشم _ یا حتی تو را کشیش من، چنین کاری نمی تواند خالی از احساس باشد، ولی واقعیت این است که مادرم را نمی توانم بکشم _ هیچ وقت مادرم را ندیده ام _ پدرم را هم نمی توانم بکشم زیرا سال هاست که مرده است. قبل از اینکه به ارتش بپیوندم مرد. اگرچه هنوز در خانه است، صدای قدم هایش را می شناسم، تخته های کف خانه زیر پایش صدا می کنند، قدم هایش آهسته و نامطمئن است، حضورش مثل ارواح دیگر، مثل آن ده روح دیگر به من حمله می آورد و ترکم می کند، ارواحی که در من زندگی می کنند مانند موش ها یا حشرات موذی که خانه را در کنترل می گیرند، ارواح من می آیند و می روند و در وجودم ردپایی از حزن و اندوه به جا می گذارند، حزنی که روی هم انباشته می شود و روی اندیشه و روانم سنگینی می کند، بخصوص صبح هایی که شاداب از خواب برنمی خیزم بلکه روز خود را با دردی نامفهوم آغاز می کنم، با دردی که یاس و فروماندگی نیست بلکه چیزی ورای چرا است.
کشیش گفت، «یعنی چه؟ چطور؟»
احساس تاراج و ویرانی می کنم.
احساس ویرانی جایی است، اقامتگاهی است. در تاراج و تباهی نیز تقوایی نهفته است.
این را درنظر بگیر کشیش من. فکر می کنی بتوانی مانند من در این اقامتگاه زندگی کنی؟ تنهای تنها؟
«نه، نمی توانم، من کشیش هستم.»

***

بازهم روی ایوان نشسته بودیم. اِرلی شاپوی سیاه قدیمی اش را برسر داشت و برای من هم شاپوی سیاهی به رسم هدیه خریده بود، بنا براین هردوی ما پهلوی هم روی ایوان نشستیم، زیر دو درخت نارون قدیمی، با شاپوهای سیاهمان. و او فلوت می نواخت. یک ملودی ساده و زیبا، گوش نواز و مفرح، ملودی که در تپه های بیرون دارووار شنیده بود.
پرسیدم می توانم هدیه ای به او بدهم؟ هدیه ای از دعا؟ درحالی که روی سرش صلیب می کشم؟
گفت، «نه، نه برای من. اگر می خواهی برای باغچه دعا بخوانی، اختیار با توست.»
و من دعا خواندم.
پس از آن فلوت را زمین گذاشت و سکوت کرد. سپس گفت: «پدرم می گفت خاطرات حکم نردبان را دارند، و اگر چند بار از زیر خاطره بدی بگذری، برایت بدشانسی می آورد. مردانی را می شناسم که همه عمر زیر نردبان زندگی می کنند. من آن ده نفر را کُشته ام، به آن فخر نمی کنم ولی متاسف هم نیستم. من زیر نردبان مرگ آن ها زندگی می کنم و پشیمان نیستم.
«روزی یک بار نفس عمیقی می کشم و کلاهم را برمی دارم و به آن خیره می شوم.
کلاه شاپوی زیبایم.
آن را به صورتم نزدیک می کنم.
چهره ام را با آن می پوشانم در حالی که چشمانم باز است.
بوی خودم را استشمام می کنم.
به خودم می گویم “بله، این من هستم” همینطور که اکنون به تو می گویم.
سپس به آشپزخانه می روم،
مامان یه جوجه پخت،
فکر می کرد اردکه
آوردش سر سفره،
لِنگ هاش سیخ ایستاده
و از یخچال یخ می خورم.
یخ برای روان آدم خوب است، تورم آن را کاهش می دهد.»

Like 🙂
2

روز پاییزی من

هوا خیلی لطیف بود. از همون هواهایی که خیلی دوست دارم، ابری، نه خیلی سرد، با نسیمی ملایم و نم بارون. رطوبت از شب قبل که تا صبح باریده بود تو هوا بود هنوز. خیلی دلم می­خواست برم بیرون و درختای پاییزی رو ببینم و به صدای پرنده­ها گوش کنم.

بلند شدم چایی گذاشتم. مهدی بیدار شد. بهش گفتم نخواب بریم پارک، هوا خیلی خوبه. صبونه خوردیم و مهدی دوباره خوابید. تصمیممو گرفته بودم. لباس که می­پوشیدم، بلند گفتم نمیای؟ – کجا؟ – پارک. سرشو کرد زیر پتو و گفت نه بابا ولم کن تو رو خدا….

صورتمو کرم مالیدم و آرایش ملایمی کردم. یاد فرزانه افتادم. بهش زنگ زدم. گفت نمیتونه بیاد. پانچوی مغز پسته­ای که تازه خریده بودمو پوشیدم و راه افتادم. چه حس خوبی بود، قدم­زدن تو خیابون با درختای رنگارنگ و هوای به این مطبوعی. پانچو هم برخلاف ظاهرش گرم بود.

رسیدم به پارک. وای… چقدر درختا قشنگ بودن. سه تا سرباز با لبخند از کنارم رد شدن. پسر جوونی روی یه نیمکت نشسته بود. یه خانواده و دو تا خانوم راه می­رفتن. از راه وسط چمنا رفتم جلو. دنبال یه جای خلوت میگشتم که راحت به صدای پرنده­ها گوش کنم. چند تا دم جنبونک وسط چمنا بودن. وایسادم نگاشون کردم. درخت چنار بزرگی رو دیدم که تقریبا خشک شده بود، تو دلم بهش لبخند زدم و گفتم تو که آدم نیستی، نگران نباش، چند ماه دیگه دوباره سبز می­شی. به درختا نگاه می­کردم و حضور آدما رو فراموش کرده بودم یا می­خواستم فراموش کنم. دستکشامو درآورده بودم و می­کشیدم رو تنه و شاخ و برگ درختا. اصلا تو این دنیا نبودم. چه برگای لطیفی، چه خنکایی…. یهو چشمم افتاد به نیمکتی که چند متر اونطرف­تر پسری روش نشسته بود و با سرش اشاره می­کرد… انگار از وسط عرش افتادم رو زمین. حالم گرفته شد. حالم بهم خورد. پشتمو کردم بهش و خیلی عادی دور درختا چرخیدم و بعدم از جهت مقابل راه افتادم. پسره شروع کرده بود به سوت­زدن و صدا درآوردن. خیلی دلم گرفت. انگار داشت سگشو صدا می­زد.

سعی کردم به درختای دیگه نگاه کنم و فراموش کنم. دستمو به برگ درختا می­کشیدم. به یه چنار با تنۀ سفید و قطور رسیدم. سرمو گذاشتم رو تنه­اش. می­خواستم ببینم چیزی حس میکنم؟ دختر و پسری که از کنارم رد می­شدن، با تعجب بهم نگاه کردن. صورتمو برگردوندم و اونطرفشو گذاشتم رو تنه درخت. یه دختر پسر دیگه از اونطرف رد می­شدن. از خیرش گذشتم. راه افتادم طرف درختای زرد و قرمز سمت راست، بعد یه ردیف سرو دیدم و اونطرف سروا تو چمنا چن تا سنگ بزرگ که برای نشستن گذاشته بودن. وای…، مستقیم رفتم رو سنگ بزرگتره نشستم. اول چند تا نفس عمیق، پشتمو صاف کردم و چشمامو بستم.      خیلی دوست داشتم مدیتیشن کنم اما می­ترسیدم مردم فکر کنن دیوونه­ام یا دارم جلب توجه می­کنم. اصلا تمرکز نداشتم. چشمم افتاد به چند تا کلاغ که دور و برم بودن. یکیشون یه تیکه نون پیدا کرده بود و هی منقارشو می­زد بهش. چشامو بستم و سعی کردم به صداهای اطراف گوش بدم. یه کلاغ از چند تا درخت اونورتر قارقار کرد. کلاغ دیگه­ای از فاصلۀ نزدیک­تر جوابشو داد. صداش نازک­تر از قبلی بود ولی لحن آوازشون یکی بود. یکی دیگه هم از سمت چپ اعلام وجود کرد. یه بچه خندید. نسیم سمت راست صورتمو نوازش می­کرد. یه قطره بارون چکید رو دستم. چشامو باز کردم. چند تا قطرۀ پراکنده دیدم. کلاغه هنوز داشت به نون نوک می­زد.

اونطرف پارک سگ سیاهی می­دوید. ترسیدم و فکر کردم این چرا اینجا وله؟ بعد مجسم کردم که اگه اومد طرفم، فوری    می­شینم رو زمین. یه جایی خونده یا شنیده بودم که سگ به آدمی که بشینه نزدیک نمیشه، ولی طرف من نیومد. به آلاچیقی که نزدیکم بود نگاه کردم. دو نفر کف آلاچیق زیرانداز انداخته­ بودن و نشسته بودن. چن نفر از پشت ردیف سروا رد شدن. مرد جوونی با کاپشن و شلوار قهوه­ای داشت رد می­شد، همینطور که داشتم به کلاغه نگاه می­کردم، جوونه راهشو کج کرد و از بین سروا اومد طرف من. عینک داشت و موهاش ریخته بودن. فکر کردم وای، ازون آدمای بیکار! لبخند زد و گفت ببخشید می­تونم تایمتونو بگیرم؟ یه آن فکر کردم شاید می­خواد ساعت بپرسه. – بله؟ – می­تونم وقتتونو بگیرم؟ – نه متأسفانه! – ببخشید، و رفت. فکر کردم باز خوبه زبون نفهم نبود.

کلاغه داشت می­رفت. پای راستش می­لنگید. از دور صدای موسیقی ملایمی می­اومد. دفترچمو درآوردم، می­خواستم ازین فضای دنج و ساکت استفاده کنم و بنویسم. مردی با کاپشن سفید از جلوی سروا رد شد و روی یکی از نیمکتهای سمت چپ نشست. شروع کردم به نوشتن.عجب آرامشی . چه خوب شد که اومدم. واقعا احتیاج داشتم. چرا قبلا این کارو نکرده بودم؟ چقدر راحت می­نوشتم. صدای قدمهای کسی اومد و به نیمکت جلوی سروا که رسید، متوقف شد. به نیمکت نگاه کردم. فقط پاهای کسی که روش نشسته بود دیده می­شد. خانم میانسالی رو مجسم کردم که اونجا نشسته. حسابی گرم نوشتن بودم. یهو دیدم همون جوون قهوه­ای­پوش بالای سرم وایساده… – ببخشید، ولی من واقعا دوست دارم با شما آشنا بشم. امکانش هست؟ – نه متاسفانه. – مجردین یا متاهل؟

یه گردنبند کوچیک به گردنش آویزون کرده بود. نفهمیدم فروهر بود یا چیز دیگه. حوصلۀ راست گفتن نداشتم. می­دونستم اگه بگم مجردم مثل کنه می­چسبه بهم. از طرفی، هنوز عادت نکردم دروغ بگم. – تقریبا متاهل. مستقیم نگاهم کرد و گفت تقریبا متاهل؟ – بله. – واقعا؟ – بله. – باشه. معذرت می­خوام، و رفت. کلاغا حالا چند تا شده بودن و راه می­رفتن. به نیمکت رو­به­رو نگاه کردم که حالا هیچ­کس روش نبود.

از حضور ناگهانی جوون قهوه­ای­پوش یه کمی ترسیده بودم. سنگی که روش نشسته بودم سرد بود و داشتم یخ می­کردم. سرمو بلند کردم و به جلو نگاه کردم که دوباره تمرکز بگیرم. نگاهم به سمت چپ افتاد، جایی که مرد کاپشن سفید نشسته بود. داشت نگاهم می­کرد. دوباره سعی کردم بنویسم. کاپشن سفیده راه افتاد به سمت راست. حدس زدم می­خواد چیزی بگه. زیرچشمی حواسم بهش بود. تقریبا رو­به­روی من ایستاد و از همونجا داد زد: ببخشید، ساعت دارین؟ بدون اینکه سرمو بلند کنم، بلند گفتم نه. – نه؟ و چون جوابی نگرفت به راهش ادامه داد.

هوا سردتر شده بود، اما هنوز میل نوشتن وادارم می­کرد ادامه بدم. صدای آدمای اطرافم کم­تر شده بود. به جلو نگاه کردم. تقریبا کسی نبود. اون چند تا کلاغ رفته بودن دوروبر نیمکت رو­به­رویی. از سمت چپ صدایی شنیدم. یه کلاغ نشسته بود رو درخت نیمه خشک سمت چپ. بهش لبخند زدم و گفتم، ترسیدم!

به آلاچیق نگاه کردم و دیدم کاپشن سفیده اون تو وایستاده و نگاه می­کنه. فکر می­کردم رفته. خودمو مشغول نوشتن نشون دادم. دلم نمیومد برم. حیف درختا و کلاغا و دم جنبونکا نبود؟ ابرایی که حالا خاکستری شده بودن و نسیم… صدایی از پشت سر شنیدم. برگشتم. مرد کاپشن سفید داشت از راه پشت سرم رد می­شد و نگاه می­کرد. سریع برگشتم و یه کمی ترس برم داشت. یعنی چی؟ چرا نمی­ره دنبال زندگیش؟ بعد فکر کردم آخه وسط پارکی که این همه آدم توشه مثلا چه غلطی می­تونه بکنه؟ باز فکر کردم حوصله چرت و پرت شنیدنم ندارم. سردم بود. فکر کردم ولش کن بقیه­اشو تو خونه می­نویسم. بلند شدم دستکشامو پوشیدم و راه افتادم. لرزم گرفت. یقۀ پانچو رو کشیدم تا روی دماغم و سرمو فرو کردم تو پانچو. سرم پایین بود و دیگه جایی رو نگاه نمی­کردم. به سرعت از کنار حوض وسط پارک گذشتم. دوست داشتم بدوم ولی ندویدم. به در پارک که رسیدم، چشمم افتاد به یه درخت با برگای قرمز. آهی کشیدم و یادم افتاد که اومده بودم درختارو ببینم.

مژگان صادقی

20/9/88- جمعه- پارک لاله

Like 🙂
4

من و سیزیف دو روی یک سکه ایم

در میان داستان های اسطوره ای دنیا هیچ شخصی برایم جالبتر از سیزیف جلوه نکرده بود آنگاه که در نوجوانی با او آشنا شدم. مرد جذاب رویاهای دختری گوشه گیر، مردی نبود که قهرمان افسانه ای عشق باشد. یا سرزمینی در انتهای جهان را به تسخیر در آورده باشد، یا حتی با تواناییهای فرازمینی اش آرزوهای محال را به ظهور رسانده باشد. و یا همچون زورو و یا رابین هود سر به شورش گذاشته باشد. نه نه او هیچ چنین نبود. او هیچ خاصیت خاصی نداشت! در رویاهایم خودم را همچو او می دیدم! و ترس از سرنوشتی همچون سرنوشت او مرا همیشه با خود همراه کرده بود! و الان من خود را چه شبیه و چه نزدیک به او می بینم!

سیزیف، که از یاغی ترین شخصیت های یونان باستان بود،  که مورد خشم خدایان واقع شد. او برای مجازات مجبور می شود که هر روز با طلوع آفتاب صخره ای را از ته دره بر دوش خود حمل نموده  و به قله کوه برساند، اما هر غروب که او خسته و کوفته به قله می رسید، صخره بزرگ از دستش رها می شد و به ته دره باز می گشت. سیزیف تنومند بود و روز بعد باز می توانست صخره را به بالا ببرد اما باز همان داستان تکرار می شد و صخره رها شده ته دره جای می گرفت. او مدتها با خود اندیشید که این چه مجازات غریبی است که خدایان برای او خواسته اند؟ و یک روز فهمید و چه دردناک بود کشف او. خدایان او را محکوم به عملی بیهوده کرده بودند. اگر از او می خواستند که دل کوه را شکافته و راه بسازد باز زندگی اش معنایی داشت. اما چه حیف! او محکوم به انجام کار بیهوده بود و این بیهودگی تمام وجودش را به تسخیر درآورده و کم کم از درون نابودش می کرد. و این داستان غم انگیز انسان است بر کره خاک و شاید انگشت شمار بوده اند کسانی که بودشان، به تاریخ انسان معنا داده، که اگر نبودند، روی تاریخ از این نیز سیاه تر و تیره تر می گردید.

حال این منم و یک عمر ترس از بیهودگی. شاید همیشه به خاطر این ترس تلاش کردم که معنایی در زندگی بیابم. اما وقتی از دور به خود نگاه می کنم، می بینم که این سرنوشت محتوم من بوده. نه زندگی از من گاندی ساخت و نه ترزای قدیس و نه مولانا، که خاصیت این سه چیزی نبود جز عشقی بی دریغ به ابنای بشر. عشقی بدون حسابگری و بدون خودخواهی.

و من چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! که به من یاد می داد که چشم را در برابر چشم مطالبه کنم. و تعریفم از انسانها به خوب و بد، بهشتی و جهنمی، به هم کیش من و غیر هم کیش من، به هم میهن من و غیر هم میهن من، محدود باشد و در نهایت، متر و معیار دوستی و دشمنی ام با دیگران خودم باشم و بس!

چه ساده بودم که ابلیس را باور نکردم! ابلیسی که عشق را دیگرگونه به من می آموخت. به من یاد می داد همچون زنبور عسل کوچکی رها شده در باغ گل، که از گل ها کام می گیرد، انسانها را به قدر آنکه به من کام دهند دوست بدارم. نه همچون باران باشم و ببارم، یا همچون قماربازی باشم که دیگر در او هوسی نیست، الا هوس قمار دیگر:

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

زیرا که:

پاک می بازد نباشد مزد جو

آنچنان که پاک می گیرد ز هو

و من در این شب پاییزی به گذشته می نگرم. به آن زمان که سودای گاندی، ترزای قدیس و مولانا در سرم بود و نتوانستم هیچ گاه چنین باشم. زندگی از من سیزیفی دیگر ساخت! من و سیزیف دو روی یک سکه ایم! و من هر روز تخته سنگم را به بالای قله خواهم رساند، و خسته از آن بالا فرو افتادن تخته سنگ را به ته دره به تماشا خواهم نشست. آه ای پدر آسمانی، آه ای مام زمین، عشق را در چشمه وجودم بجوشش درآورید، تا همه کودکان را مادر باشم، و برای همه تنهایان، کس. شاید که سیزیف درون من،  سر از طغیان بردارد و آشتی پیشه جوید و از بیهودگی خلاصی یابد!

آمین

Like 🙂
11

بازتعریف قواعد II


قسمت دوم

   نیاز به مشارکت با فرزندان همزمان با رشد آنها بیشتر می شود. وقتی که بچه ها بزرگ می شوند ،شما کنترل کمتری بر رفتار آنها دارید و بیشتر بر مشارکت و اعتماد تاکید می کنید . من با پدری برخورد داشتم که اصرار داشت نوجوان  چهارده ساله اش بعد از شام در خانه بماند. مخالفت و لجبازی این پدر و فرزند موجب ایجاد نفرت در بین آنها شد. پدر دزدگیر 2200 دلاری بر در اتاق پسر نصب کرد تا مانع خروج وی از خانه شود. همه اینها باعث شد که پسر چهار روز زمان صرف کند تا دزدگیر را از کار بیندازد.!

   تلاش برای کنترل نوجوانان بیهوده است. شما باید به نوجوانان خود برای مشارکت درباره عقاید شما (درست یا غلط) تکیه کنید. شما باید به آنها اجازه دهید که خودشان تصمیم گیری کنند. نوجوانان نیاز به فکر کردن به خود دارند تا اگر با یک موقعیت اضطراری تر مواجه شوند، از خودشان بپرسند که آیا آن مورد برای آنها خوب است یا بد؟ اگر دختر نوجوان شما تصمیم بگیرد که یک رابطه جنسی داشته باشد ،آیا او این مسئله را از شما می پرسد؟ اگر پسر نوجوان شما بخواهد مواد مصرف کند ،آیا او این مورد را از شما می پرسد؟ مسلما نه.

چطور به فرزندان فرصت تصمیم گیری بدهیم ؟

   بعضی از والدین ، تصمیمات زیادی برای فرزندان خود می گیرند. آنها می خواهند فرزندان خود را در مقابل تصمیمات اشتباه حفظ کنند و از نتایج زیانبار این تصمیمات نجات دهند . این مسئله درک  کردنی است، ولی فرصت های فرزندان شما را برای یادگیری انکار می کند. تصمیم گیری به جای فرزندان این باور را برای آنها تداعی می کند که آنها برای تصمیم گیری در امور خود نالایق و ناتوان هستند.

   درباره انتخاب های فرزندان خود ،قوانین و فعالیت های آنها در سه مورد فکر کنید: 1-بعضی چیزها لازم هستند : گرفتن نمره قبولی، کار کردن در خانه .2- بعضی چیزها را شما مذاکره می کنید : برنامه های تلویزیون، آرایش ، میان وعده  ها . 3- برخی چیزها انتخابی هستند. : ورزش، موسیقی ،فعالیت های مدرسه . وقتی که فرزندان بزرگ شدند و  مسئولیت پذیری بیشتری از خود نشان دهند، به تدریج اختیارات بیشتری به آنها بدهید.

   اگر شما مسئولیت پذیری بیشتری از فرزند خود انتظار دارید ، باید به او امتیازات بیشتری بدهید. انتظارات بیشتر نیازمند انگیزه های بیشتر است. به فرزندان بزرگتر خود اجازه دهید که مدت بیشتری بیدار بمانند و فعالیت های بیشتری انجام دهند. این مسئله آنها را تشویق می کند که با حساس مسئولیت بیشتری رفتار کنند و تصمیمات بهتری بگیرند. همچنین باعث افزایش اعتماد به نفس آنها هم می شود. وقتی که آنها می بینند شما انسان عادلی هستید ،بیشتر به شما اعتماد می کنند.

Like 🙂
5

رفتار درمانی معقول

دکتر آلبرت الیس( Albert Ellis )بر اساس این ایده که منشاء بسیاری از اختلال های عصبی  و روانی ریشه در فلسفه غیر معقول دارند،  شیوه رفتار درمانی معقول (Rational Emotive Behavior Therapy) را در اواسط دهه 1950 میلادی بنیان نهاد.

این ایده را  اولین باراپیکتتوس (Epictetus) فلیسوف یونانی، در قرن اول میلادی بیان کرد که می گفت:” برداشت و تعامل مردم از وقایع نتیجه احساس آنان از واقعیت است نه خود واقعیت .”

نظر الیس این است که رفتار،  افکار و احساسات ما، نتیجه باورها (Beliefs)  و فرض ها ی (Assumptions) ما از خودمان،  دیگران و کل هستی است و باورهای غیر معقول محصول شرایط فلسفی غلط هستند.

سه باور متداول از باور های غلط به قرار زیر است:

  • من باید درست کار کنم تا تایید دیگران را کسب کنم و گر نه من بی ارزشم.
  • رفتار شما با من باید معقول, با ملاحظه و با محبت باشد والا شما آدم خوبی نیستید.
  • زندگی باید آسان, بی رنج و منصفانه باشددر غیر این صورت  بد است.

ما فقط وقتی می توانیم شاد باشیم که باور های معقول تر را جایگزین باورهای  نامعقول کنیم  که زیر ساخت مشکلات عصبی و روانی از قبیل اضطراب، افسردگی،  نا امیدی،  خشم و تجاوز است . برای تغییر این سؤال ها را از خود بپرسیم:

  • آیا مدرکی برای اثبات این باور وجود دارد؟
  • مدارک علیه این باور کدامند؟
  • بد ترین چیزی که از ترک این باور ممکن است برای من پیش بیاید چیست؟
  • بهترین ثمره  ترک آن چیست؟

لینک برای مطالعه بیشتر:

Like 🙂
7

در هواپیما

بخش عمده ای از جابجایی افراد امروزه از طریق مسافرت های هوایی انجام می شود و گاهی ساعتهای طولانی را مجبوریم با دیگران بگذرانیم. بد نیست تا با رعایت نکاتی هر چند کوچک سختی سفر را برای خود و هم سفرهایمان کمتر کنیم.

1- به حریم شخصی مسافران دیگر احترام گذاشته , در هنگام نشستن روی صندلی به روی آنها لم ندهیم.

2- به هنگام پخش خبر از طریق بلندگو ساکت باشیم و گوش دهیم, گاهی اطلاعات مهم و حیاتی از این طریق پخش می شوند.

3-بعد از نشستن بلافاصله صندلی خود را نخوابانیم, شاید مسافران ردیف پشت هنوز کاملا ننشسته اند و به فضای بیشتری برای جابجایی نیاز دارند.

4-اگر از افرادی هستیم که از عطر و مواد خوشبو کننده قوی استفاده می کنیم, در هنگام مسافرت ملاحظه مسافرانی را که به این مواد آلرژی دارند را بکنیم.

5- کفش های خود را در نیاوریم مگر مطمین باشیم که بوی پای ما کسی را آزار نمی دهد.

6- وسایل شخصی خود را جلوی پای دیگران نگذاریم بلکه در محل مخصوص در بالای سر خود گذاشته , و وسایلی را که در طول سفر نیاز داریم مثل کتاب , لپ تاپ,…با خود نگهداریم تا مجبور نباشیم مسافر کناری  را  طول سفر از جا بلند کنیم.

7- اگر با بچه ها سفر می کنیم سعی کنیم ردیف های آخر هواپیما را  رزرو کنیم که به دستشویی نزدیک تر است و هم فضای بیشتری برای راه رفتن وجود دارد.

8- به بچه ها اجازه ندهیم به صندلی جلویی لگد بزنند, یا در راهرو بدوند.

9-صدای ام پی 3 , یا لپ تاپ را پایین نگهداریم تا مزاحم مسافران دیگر نشویم.

10-اگر مسافری قصد صحبت دارد و مایل نیستیم صحبت کنیم مودبانه به او بگوییم که ترجیح میدهیم سکوت  یا استراحت کنیم.

Like 🙂
2

چگونه در یک جلسه کاری حاضر شویم؟

شاید شما هم تجربه ای مشابه این را داشته اید که در هنگام  صحبت در مورد موضوع مهمی در یک جلسه کاری, یکی از اعضا ی دیر از راه رسیده با سر و صدا تمرکز شما ونظم جلسه را بر هم می زند, یا ناگهان صدای آهنگی از یک موبایل همه سر ها را به سمت خود برمی گرداند. خوب است که چند نکته را در هنگام حضور در جلسه  مربوط به امور کاری در نظر داشته باشیم:

1- دیر نکنیم.

2- موبایل خود را خاموش کنیم یا روی ویبره بگذایم.

3- از صحبت کردن با افراد دیگر درهنگام سخنرانی خودداری کنیم.

4-با ایجاد سر و صدای مربوط به کاغذ یا جواب دادن به ایمیل های رسیده بر روی تلفن همراه نظم جلسه را بر هم نزنیم.

5- آماده به جلسه برویم مثل داشتن خودکار, دفتر یادداشت, و غیره

6- در هنگام بحث در مورد  هرموضوعی رعایت نوبت را بکنیم و اجازه صحبت به نظرات مخالف را بدهیم.

7- برای رفتن به دستشویی یا داشتن یک نوشیدنی تا وقت تنفس صبر کنیم 🙂

8-اگر سوالی داریم تا موقع مناسب صبر کنیم.

لطفا اگر موردی به نظرتان می رسد که به موارد بالا اضافه کنید, آن را کامنت کنید.

Like 🙂
2

قانون آرزوها

THE LAW OF DREAMS
BY: PETER BEHRENS
Winner of the Governor General’s literary Awards (GG’s)
قانون آرزوها
نوشته: پیتر بِرِنز
ترجمه و بررسی: فلور

واقعا چقدر حق رویابافی و آرزو داریم؟ محدوده خیالبافی و اشتیاق انسان برای داشتن یک زندگی بهتر کجاست؟ آیا طبقه اجتماعی که بناچار در آن می زییم چهارچوب های تمایلات و خواست های ما را تعیین می کند یا شماره جهانی که زادگاه و زیستگاه ماست؟ آیا رویاها و آرزومندی های یک افغانی، سودانی، یا سومالیایی باید محدودتر یا متفاوت با خواسته های امریکایی ها و اروپایی ها باشد؟
تردیدی نیست که هیچ چیز پیچیده تر و در عین حال ساده تر از روان انسان نیست. این اوج تکامل زندگی در کره زمین. پیچیده است زیرا پس از حداقل دو قرن مطالعه سیستماتیک هنوز هیچ روان شناسی نمی تواند ادعای شناخت انسان را داشته باشد و ساده است زیرا تقریبا همه انسان ها، بطور مساوی خواهان نان، سرپناهی گرم در زمستان و شریکی موافقند تا نان و سرپناه را عاشقانه با او قسمت کنند.
توجه کرده اید که بسیاری از آدم ها، بخصوص آن ها که «مانند ابزارند، یا اسلحه. با مغزی خشک و سفت مثل چرم،» همان ها که « هر آزاری برایشان جذاب است»، برای روح سرکش یک اسب یا گاو احترام قایلند ولی برای فرودستان همشهری و همسایه خود تصور داشتن روح و احساس را هم نمی کنند؟ آن ها همواره در پی تصاحب انسان های دیگرند. در مالکیت قدرتی است که برای هر آدمی رضایت بخش است.
«قانون آرزوها» پیتر برنز، داستان تلاش آدم هایی است که نمی خواهند برده بمانند. از مدام گرسنه بودن به تنگ آمده اند. می خواهند مانند انسان زندگی کنند زیرا خود را شایسته آن می دانند. داستان در سال های 1845 تا 1847 رخ می دهد. سال هایی که در ایرلند مزارع سیب زمینی را آفت زد و هزاران هزار رعیت بی زمین را به کام مرگ کشاند. رعایایی که تنها خوراکشان سیب زمینی های عمل آورده در تکه زمین های مختصری که زمینداران و اجاره نشینانشان برای ان ها معین کرده بودند، بود. گرسنگی و فلاکت ناشی از آن، اگر چه خود به تنهایی برای کشتار بی خانمان ها کافی بود اما بیماری خطرناک و مسری تیفوس هم به یاری آمد و حاصل آن هزاران هزار زن و مرد و کودکی بود که جنازه هایشان به آتش سپرده شد و خاکستر آن را باد با خود برد.
آن ها که ماندند، آن ها که سرسختانه به زندگی چنگ انداختند و از پس تیفوس و گرسنگی برآمدند، مجبور به ترک ایرلند شدند و با انواع روش های قانونی و البته بیشتر غیرقانونی به انگلستان گریختند. اما با وجود آنکه کشتی های مختلفی که راهی لیورپول می شدند همه گله های گوسفند و گاوهای فربه ایرلندی را به آنسوی آب می بردند، نصیب مهاجران گرسنه و بیمار ایرلندی گرسنگی بیشتر و بیماری های خطرناکتر بود. آن ها که بازهم مقاومت کردند و به شعله کم سوی حیات آویختند، آن ها که بیماری تیفوس را شکست دادند، در زد و خوردهای خیابانی به قتل نرسیدند و پشتشان را کار کمرشکن ساخت راه آهن انگلستان درهم نشکست، آن ها که می خواستند زنده بمانند و حاضر به پرداخت بهای سنگین آن بودند، با مشقت فراوان در کشتی هایی که بسوی امریکا و کانادا می رفت جایی خریدند و راهی این سرزمین های دور و ناشناس شدند. تا دوباره پشتشان را کارهای کمرشکن دیگر خورد کند و در میدان های نبرد داخلی امریکا و سالن های کارخانجات تولیدی آن جان سپارند. می روند تا در رقاص خانه ها و فاحشه خانه ها زنان و دختران جوان خود را به فروش بگذارند و مردانشان را برای ارضای میل شدید حیوانی دولتمردان و قدرتمندان دنیای جدید نیز کیسه بوکس کنند.
در عین حال تماشای این حرکت و میل به زندگی و امید به آینده ای بهتر همواره زیبا و ستودنی است. پیتر برنز که داستان را تا حد زیادی خانوادگی و شخصی می داند، سرگذشت فرگاس جوان را نظیر سرگذشت هزاران ایرلندی مهاجر از جمله نیای خود می بیند که در همان زمان ها و مسلما با تحمل همان مشقات راهی کبک شده و برای خود خانواده و تباری به راه انداخته اند. تصور این دست آورد داستان را خواندنی تر و امید بخش تر می کند. پیتر برنز داستانش را در پی بیش از دوسال تحقیق و بررسی در باره قحطی ایرلند و مهاجرت دست جمعی مردم با ده ها مصاحبه با مطلعین این واقعه مهم تاریخی نوشته است. خواندن کتاب او را به همه دوستداران کتاب توصیه می کنم.
برای آشنا شدن بیشتر با کتاب، بخش مختصری از آن را برایتان بازگو می کنم. باید بگویم بخش های ترجمه شده لزوما به ترتیب و پشت سر هم نیستند بلکه از بخش های گوناگون کتاب برداشت شده اند.

خوشحال بود که اِنیس را ترک کرده، آن شهر کثافت با خیابان های پر گدایش. مردان وحشی و زنان بی شماری که زیر سایه بان هر طویله بیتوته کرده بودند. با نوزادانی درست شبیه بچه خوک های مردنی تازه متولد شده.
مرگ ناگهانی پنجمین اِرل در ایتالیا، بخاطر بیماری وبا، گرفتاری و اغتشاش همیشگی را بر سر تصاحب املاک واگذارشده، باعث شده بود. و این نتیجه و میراث زندگی بی بندوبار اشرافی بود. حالا باید از منافع وارث خردسال به سخت ترین شیوه حمایت می شد.
«گوشت لازمه نه ذرت. بره و گوساله به حساب میاد.» مباشر سخت گیر ادامه داد: « قسمت کوهستانی ملک تو… شرط می بندم گوسفندای چاقی عمل میاره.»
گله گله گوسفند و گاو وارد می کردند.
کارمیشل با اعتراض گفت «شانزده خانواده اجاره دار تو ملک من زندگی می کنند.»
«زیادند. برای همه کار نیست.»
کارمیشل سری تکان داد «درسته.»
مباشر با خشکی گفت «بیرونشون کن، از شرشون خلاص شو. اون ناحیه جون میده برای چرای دام. اگه می خواهی اجاره ات به موقع پرداخت بشه باید از مراتعت درست استفاده کنی. هر قراری با رعایات داری به اونا هیچ حقی نمیده. تو فقط دو یا سه هفته در سال کارگر لازم داری. کارگر روزمزد بگیر. لازم نیست به کسی جا بدی. مجبوری بیرونشون کنی.» کارمیشل همه عمرش با این دهاتی های بی زمینِ نیمه وحشی سروکله زده بود. مردمان آرامی بودند. آرام و کُند. تنها باریکه ای زمین برای کشت سیب زمینی می خواستند و کلبه ای محقر و علف خشک برای سوزاندن در اجاق. مثل خرگوش زادوولد می کردند و سرشان به کار خودشان گرم بود. اما اگر می خواستی ان باریکه زمین را از آن ها بگیری یا از کلبه بیرونشان کنی، ناگهان وحشی می شدند.
«اگه بیرونشون کنم از گرسنگی تلف می شند.»
«و اگه سیب زمینی هاشون به آفت زنگار مبتلا بشه هم از گرسنگی می میرند. فرقش اینه آقای محترم، که در اینصورت تو هم باهاشون از گرسنگی تلف می شی چون باید برای هرکدام مالیات بدی. نه، بهتره از شرشون خلاص بشی. خدا رو شکر این مملکت صاحب ارتشه. اگه مشکلی با رعایا داری میتونیم یک دسته سرباز رو به جونشون بندازیم. یادت باشه که کار تو چاق کردن گوسفنده نه آدم. این به نفع خودته. نصف همین ایرلندی ها هم زیادیند.»
***
از بوی سربازها از خواب پرید.
گریس، باروت و روغنی که به شیپورها می زدند تا براق بمانند.
فرگاس ناگهان نشست، و سرباز با دیدن او از ترس پارسی کرد و به عقب جست.
فرگاس به خواهرانش که روی کاه خوابیده بودند نگریست.
مرگ همیشه سکون قدرتمندی در خود داشت. سکونی تقلید ناپذیر.
یک بعد از ظهر تابستان، که احشام را برای چرا به دامنه تپه بالایی برده بود، ساعت ها نشسته و به جنازه روباهی خیره مانده بود. چیزی او را برجا میخکوب کرده بود. جنازه ها جذابیت خودشان را داشتند.
به درگاه خیره شد. آیا براستی سربازی دیده بود؟ شاید هنوز در چنبره کابوس های تب گرفتار بود؟ شاید همه دنیا مرده بودند.
باید بیرون می رفت و می دید.
برو بیرون. این کاریست که در رویاهایت انجام می دهی. قوانین رویا به تو می گویند به رفتن دادمه بده.
***
مارتین کول گفت «برای سواد آموزی باید پول بدهید.»
«چقدر؟»
روی عرشه بودند ومشغول شستشو و چنگ زدن لباس ها و پتو هایشان با آب دریا.
«دانش اندوختن برای من هزینه داشته.» کول گفت، «و مثل خیلی چیزهای دیگه باید ازش درآمد بسازم. باید فکر بچه هام باشم. ببینم کتاب مدرسه داری؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد.
«مهم نیست.» کول گفت، «من الفبای ابتدایی رو دارم دابلین یونیورسال. و کتاب گاف برای حساب و شمارش مقدماتی.»
مولی با حرارت گفت، «اگه به من کتاب بدی مرد، هرکلمه اش رو مثل عسل قورت میدم.»
«هیچوقت سواد یادگرفتی؟»
«جمع و تفریق بلدم. آدمای کارناوال یادم دادند. قیمتت برای سواد آموزی ما دونفر چقدره؟»
«نمیتونی بگی من شایستگی شو ندارم. من سال ها مسئولیت مدرسه ای رو به عهده داشتم که سِر ویلیام هامیلتون برای آموزش پسرای رعایاش دایر کرده بود. اسم سِر ویلیام رو شنیدی؟»
مولی سرش را بعلامت نفی تکان داد. «هیچوقت.»
«مرد بزرگیه. تو شمال تیپراری. حقوق خوبی به من می داد. کلبه خوبی هم بهمون داده بود.»
فرگاس پرسید، «چرا ترکش کردی؟»
کول لبخند تلخی زد. «اول زمستون دو تا از ملاکای بزرگ منطقه رو با تیر زدند. کشیش مسخره و بی خاصیت ناحیه دوید پیش سِر ویلیام و گفت من باعث این هرج و مرج شدم.»
اوه کشیش عزیز!
«شده بودی؟ باعث هرج و مرج؟»
کول با وحشت به فرگاس نگریست. «نه، البته که نه. چرا این حرفو می زنی؟»
«نمیدونم.»
«من اصلا اون آقایون رو نمی شناختم. البته آوازه شون بهم رسیده بود. ولی حتی به یک موی سرشونم دست نزدم. کشیش همیشه به من حسودی می کرد. به مدرسه من حسودی می کرد. به سِر ویلیام گفت من دارم یک گروه خرابکار تربیت می کنم.»
«می کردی؟»
کول دست هایش را به شلوارش مالید تا خشک شوند و بعد کتاب قطور و کوچکی از جیب بیرون آورد و گفت، « من از طرفدارای جنبش ریپیل (Repeal) بوده ام و با لیبرارتور (Liberator) دست داده ام. با خود دانیل اوکانل (Daniel O’Connell).این اواخر من از طرفداران گروه ایرلند جوان بودم – هستم. احساسات وطن پرستانه من خیلی قوی ست. اما کشیش حرومزاده گوش سِرویلیام رو پر کرد و او هم مدرسه رو بست و ما را از کلبه کوچکمون بیرون کرد. زنم یک باغچه خوشگل جلو کلبه درست کرده بود و دلش برای اون خیلی می سوزه. سیب زمینی ها آفت گرفتند ولی ما شلغم و چغندر داشتیم. توت فرنگی و نخود سبز هم داشتیم. وقتی ارباب بیرونمون کرد، جایی نداشتیم که بیتوته کنیم و آواره شدیم. دیدن بچه ها که یکدفعه به ولگرد های وحشی تبدیل شده بودند برای خانم کول خیلی سخت بود. رفتیم تا به کُرک رسیدیم. تمام راه مجبور بودیم با گدایی یک لقمه نون تو دهن بچه ها بگذاریم.»
«امریکا خیال داری چکار کنی؟ میتونی معلم مدرسه بشی؟»
«خانم کول معتقده رویاها و ایده های احمقانه من ما رو همراه آورگان گرسنه کرده. میگه مردی که چند تا شکم گرسنه رو باید سیر کنه حق نداره ایده داشته باشه و نظر بده. بنظر او من خانواده و بچه ها رو برای هیچ و پوج قربانی کردم. برای بازی احمقانه وطن پرستی. برای احساس بیهوده افتخار ملی.» بعد کتاب کوچک را محکم به پایش کوبید و گفت، «این تو گداخونه کُرک به من داده شد. کتاب انجیل. میشناسیدش؟»
هردو به علامت نفی سرتکان دادند.
«هیچوقت فکر کردین که او زمان هایی رو که میگن عهدعتیق در واقع همین دورانیه که ما توش زندگی می کنیم؟ در حقیقت دوستان عزیز، ما داریم در عهدعتیق زندگی می کنیم. امروز بی تردید قدیمی ترین روز زندگی زمینه و فردا از این هم عتیق تر میشه. مگه نه اینکه در این لحظه ما بیشترین فاصله رو با آغاز آفرینش نداریم؟»
مولی پرسید، «فکر می کنی تو امریکا همه چیز فرق میکنه؟»
«ممکنه فرق کنه، ممکنم هست نکنه.» معلم قدیمی مدرسه لبخندی زد و ادامه داد، «متاسفم ولی این بهترین جوابی بود که به ذهنم رسید، و خیلی احتمال داره اشتباه کنم. معمولا هم زیاد اشتباه می کنم. ببینم هیچوقت تو گداخونه شام خوردی؟»
فرگاس گفت، « تو لیورپول. گداخونه فِنویک.»
«با شامت هشدار و بیداری بهت دادند؟»
«نمیدونم منظورت چیه.»
«کسی بود که داد بکشه و بگه “آیا می خواهید همین امشب به جهنم روید؟”»
«نه بابا،»
«گداخونه ای که به ما شام داد تو خیابان پاراد کُرک بود. جای تمیزی با یک محراب کوچک در گوشه از آن. خیلی راحت و گرم. غذا برای بچه ها، با شیر و عسل. کشیشی که اونجا سخنرانی می کرد، اهل ایرلند شمالی بود. آدم تند و تیزی بود. دوبار در روز سخنرانی می کرد. دوآتشه. میتونست آخرین دقایق و لحظات عمر رو تا وقتی جسد می پوسه و از بین میره به دقت تصویر کنه. برای وصف جهنم عالی بود.
«یک هفته که اونجا بودیم به ما پیشنهاد کار و بلیط سفر به امریکا کرد. یک قطعه زمین تو ایندیانا که بتونم یک مدرسه بسازم. فقط باید مذهبمون رو عوض می کردیم و از کلیسای کاتولیک و پاپ کناره می گرفتیم. باید دوباره غسل تعمید می شدیم تا گناهامون شسته بشه و پاک و متبرک بشیم. بچه ها هم همینطور. می گفت خیال نداره یک مشت کافر متمرد رو بفرسته به دنیای جدید.» کول دوباره کتاب انجیل را به پایش کوبید. «ما هم قبول کردیم. درواقع روح بچه هام رو بخاطر بلیط و زمین در امریکا فروختم.»
خورشید با حرارت روی عرشه می درخشید و نور زیبایش را روی بادبان ها پهن می کرد. کول ساکت شد و به فکر فرو رفت. مولی به فرگاس نگاه کرد. دو پوند و دوازده شیلینگ توی یک دستمال ته صندوق قایم کرده بودند.
مولی پرسید، «حالا برای هر جلسه چند می گیری؟»
کول سرش را بلند کرد و به او خیره شد. پس از لحظه ای گفت، «هر جلسه شش پنی.»
«خیلی گرونه مرد.»
«شش پنی برای هردونفرتون.»
مولی پرسید، «راستی راستی میتونی به من سواد یاد بدی؟»
«من میتونم. سوال اینجاست که آیا تو میتونی سواد یادبگیری؟»

Like 🙂
7