به هم زدن یا کنسل کردن یک قرار

همان دستورالعمل هایی که برای کنسل کردن اتاق هتلی که از قبل رزرو کرده اید می تواند برای به هم زدن هر قراری بکار رود. اساس مسئله زمان سنجی است.

  • معمولا به هم زدن یک قرار از یک هفته تا دو شب قبل از آن، بسته به نوع آن قرار، باعث می شود تا هیچ جریمه ای به شما تعلق نگیرد.
  • اگر بخواهید قراری را در کمتر از چهل و هشت ساعت قبل از آن به هم بزنید مطمئنا جریمه به شما تعلق می گیرد و هرچه این زمان کوتاه تر باشید جریمه بیشتر خواهد بود و در صورتی که بدون اطلاع بر سر قرارتان حاضر نشوید بایستی تمام قیمت را بپردازید.
  • ممکن است که قیمت هتل بسیار سنگین باشد، اما برای بر هم زدن  قرار ملاقات بیشتر اوقات یک معذرت خواهی ساده و به موقع تمام هزینه ای است که باید بپردازید.
  • اگر می خواهید قراری را به هم بزنید حتما عذرخواهی کنید حتی اگر واقعا از به هم زدن آن پشیمان و ناراحت نباشید.
  • اگر دلیلی قانع کننده برای برهم زدن قرارتان دارید و با این حال نگرانید که عذرخواهی به تنهایی نتواند مانع از رنجش طرف قرارتان شود، می توانید با فرستادن یک یادداشت، چند شاخه گل یا یک هدیه مناسب ناراحتی خود را به خاطر رنجاندن فرد یا افراد مورد قرار نشان دهید.

بدترین کار در مورد قرارهای ملاقات، منتظر نگهداشتن افراد است و جریمه سنگین تری هم دارد.

اگر با جنس مخالف و بخصوص برای اولین بار قرار دارید و شما را منتظر گذاشته است، به سرعت شروع به قضاوت کردن نکنید. زیرا شاید دلیلی قانع کننده برای این کار وجود داشته باشد. حدود نیم ساعت بعد از ساعت قرارتان به او تلفن بزنید و بپرسید که چه اتفاقی افتاده است. اگر او به تلفن جواب ندهد دوباره سریعا به سراغ قضاوت کردن نروید، شاید اتفاق قابل توجهی برای او افتاده باشد. خود را کنترل کنید و بدون عصبانیت پیامی برای او بگذارید. اینطور فرض کنید که نیامدن او از خوش شانسی بوده است و به راه خود بروید. آینده همه چیز را روشن خواهد کرد.

Like 🙂
3

سه سوال و یک جواب

سال‌های سال تجربه‌ی یکسانی داشتم، دوست داشتم تغییری را تجربه کنم: رفتاری را دیگر انجام ندهم، رفتاری را به برنامه‌ی زندگی‌ام بیفزایم، احساسی را تجربه نکنم و یا به نوعی دیگر به دیگران بازخورد بدهم. و در همه‌ی موارد نمی‌شد!

هربار صحبت از شنبه بود، اول ماه، سالگرد تولدم و یا اول سال و پس از هر شروع، مدتی تمرین و بعد دوباره بازگشت به روال عادی زندگی.

اگر صحبت از تجربه‌ای برای یادگیری در گروه بود همواره در یکی از دو سر قطب بودم، یا می‌گفتم این را که من می‌دانم یا فرصت تجربه کردن دارم پس بهتر است فرصت را به دیگران بدهم؛ و یا با خودم می‌گفتم الان وقت مناسبی نیست، یا اینجا درست نیست و بگذار کسی دیگر شروع کند و من یک وقت دیگر.

اگر صحبت از تجربه‌ای برای یادگیری در گروه بود همواره در یکی از دو سر قطب بودم، یا می‌گفتم این را که من می‌دانم و نیازی به تجربه کردن ندارم و یا با خود می گفتم فرصت های دیگری برای تجربه کردن دارم؛ الان وقت مناسبی نیست، اینجا درست نیست و بگذار کسی دیگر شروع کند و من وقت دیگر…

سال‌ها گذشت و تجارب جدیدی از نظر موضوع یا مکان شکل می‌گرفت و تنها پای ثابت تجربه عملکرد من بود که نتیجه‌اش انفعال بود و هیچ تغییری کردن.

تا زمان گذشت و تجربه‌ای دیگر دست داد و در آنجا نه من بیش از سایرین می‌دانستم و نه امکانی بیش از سایرین داشتم. آن تجربه عضویت در گروه‌های تئاتر درمانی بود و موقعیت اعلام آمادگی برای قهرمان شدن، و طرح موضوعات در گروه و قدمی برای ارتباطی عمیق‌تر با خود در جهت خودشناسی و یا درمان دردی

و باز سکون من؛ و غریب اینکه این سکون مختص من نبود بلکه ظاهرا این هم از دردهای مشترک انسانی است که ممکن است هر فردی از هر فرهنگی به آن دچار شود.

درمانگر گروه سه سوال از افراد می‌پرسید:

1-    اگر امروز نه، کی؟ و این همان داستانی است که بارها ارجاع دادم به فردا، شنبه، اول ماه، سالروز تولد و اول سال نو و باز همچنان منتظر روزی دیگر بودم.

2-    اگر اینجا نه، کجا؟ و باز این همان داستانی است که مکانی دیگر را مناسب می دانستم، شروع حرکتی از مکانی خاص و یا سفری و ناکجاآبادی که هرگز به آن نرسیدم.

3-    اگر تو نه، کی؟ و این دیگر درد هر روز من بود و هنوز هم کمی هست، منتظرم که دیگری کاری کند و یا آنچه را من حرفش را می‌زنم دیگری عمل کند و خلاصه “مرگ خوب است برای همسایه” و اگر تلاش است من که نمی‌خواهم، فضیلت اول بودن باشد برای دیگران و ما سرفرصت کار اصولی انجام می‌دهیم و …

خلاصه اینکه منتظریم یک وقتی، یک کسی، یک جایی کاری کند و بشود کارستان.

و این داستان من بود؛ شاید ذره ذره حرکتی و تغییری و شاید همه آن ذره‌ها مقدمه شد تا جمله‌ای را بشنوم و بشود آرمانم و صدای هر کلامم برای انتقالش:

“بیایید خودمان تغییری شویم که در دنیا جستجویش می کنیم”

از وبسایت زبان زندگی

Like 🙂
1

مواردی که یک زن باردار باید بداند

باور اینکه تا چند دهه گذشته، نشان دادن زن حامله در برنامه های تلويزیونی، تابو بوده  سخت است. اگر شما  بانويی باردار باشید، مطمئنا بسیار هیجان زده خواهید بود و دوست دارید  این خبر خوش را با دیگران در میان بگذارید، اما به یاد داشته باشید که باید در این مورد با احتیاط رفتار نمایید.

  • هنگام حاملگی – که  از طبیعی ترین اتفاقات  در زندگی زنان است –  بیان جزئیات شروع حاملگی و اضافه وزن، کار مناسبی نیست. وقتي مطمئن می شوید  باردار هستید احتمالا دوست دارید از پشت بام فریاد بزنید! هیجان شما قابل درک است، اما به  یک دلیل مهم در اعلام این خبر عجله نکنید. بیشتر سقط جنین ها قبل از 10 تا 12 هفتگی بارداری اتفاق می افتند. اگر متوجه شدید که باردارید و با این خبر دیگران را غافلگیر کردید، در صورت سقط جنین، نه تنها از این قضیه رنج خواهید برد، که دیگران را نیز ناراحت خواهید كرد. پس، تا پایان 12 هفتگی صبر کنید و بعد این خبر خوش را به دیگران اطلاع دهید.
  • ممکن است که  فکر کنید بیان چگونگی شروع بارداریتان، رومانتیک جلوه خواهد کرد، اما دیگران اینگونه فکر نمی کنند. قبل از آنکه بخواهید تمام جزئیات شروع بارداری را بیان کنید، کمی صبر کنید و تصور کنید اگر شخصی همین جزئیات را برای شما بگويد، چه حسی به شما دست مي دهد. با این روش مطمئنا به این نتیجه مي رسید که بیان این جزئیات، درست نیست.
  • بعد از تست حاملگی، وقتي متوجه شروع بارداری می شوید ممکن است این فکر به ذهن تان خطور کند که تست را برای یادگاری در آلبوم کودک نگه دارید. فكر جالبی است، اما روش بهتر آن است که از تست حاملگی عکس بگيريد و عکس را در آلبوم نگه دارید.
  • اگر با مشکل نازایی دست و پنجه نرم کرده اید و اکنون باردار هستید، بیان مسائل خصوصی درباره تجربه تان به اشخاصی که مشکل شما را دارند، عمل زشتی نيست، و حتی ممکن است شنیدن چگونگی موفقیت شما در بارداری برای کسانی که مشکل نازایی دارند مفید باشد.
  • یکی از نشانه های شروع بارداری، حالت تهوع و استفراغ هنگام است. اما در بعضی بانوان این مشکل در تمام روز ادامه مي يابد. بيشتر دکترها  می گویند که این حالت در سه ماهه اول بارداری است اما این مشکل در بعضی از بانوان حتی در سه ماهه دوم و سوم نیز دیده می شود.
  • اما نکته در این جاست که این حالت و احساس بیماری، نباید باعث شود جزئیات حالت خود را برای دوستان و همکارانتان تعریف کنید. همه مردم از حالت تهوع در دوران بارداری آگاهند،  اما هیچ کس مایل به شنیدن جزئیات نیست.
  • اگر سر کار می روید و دچار تهوع زیاد هستید و ناچارید  دائما از جمع پوزش بخواهید و به سمت دست شویی بدوید، بهتر است  یک بار برای رئیس و همکاران تان مشکل خود را توضیح دهید و بگویید كه عمدا جلسات را ترک نمی کنید. گفتار صادقانه شما باعث خواهد شد مشکلی برایتان پیش نیاید.
  • اگر در محل کار خود با خانم بارداری همکار هستید، بهتر است مشکل او را درک کنید و تاجایی که ممکن است درباره دفعات متعددی که به دستشویی می رود یا در آنجا مي ماند شکیبا باشید. او به اندازه کافی از میزان مزاحمت خود براي  دیگران آگاه است.
  • علاوه بر حالت تهوع، تغییرات دیگری نیز در زنان حامله رخ می دهد،از جمله بزرگ شدن شکم و ورم در و ديگر اعضای بدن. این ها هم جزو همان موارد خصوصی اند که بهتر است از اعلام آن پرهیز کنید و مشکلات خود را به همسر، دکتر و همکلاسی هایتان در کلاس های پیش از زایمان بگویید.
  • متقابلا اگر با زن بارداری روبرو شدید، با دیدن ورم یا بزرگی شکم او ابراز تعجب نکنید. او به خوبی از وضع خود آگاه است و گفتن شما فقط استرس او را زیاد می کند.
  • ممکن است به علت ورم  پا، ديگر کفش هایتان اندازه تان نباشد. به جای غر زدن و شکایت از این وضع، می توانید  صندل راحتی يا کفش کتانی بپوشيد. اگر این نوع کفشها برای محل کارتان مناسب نیست این مشکل را با رئیس و همکارانتان در میان بگذارید. این رفتار، مودبانه تر و بهتر از آن است که به خاطر کفش، بدخلق و ناراحت به نظر بیایید.
  • از چاق شدن در هنگام بارداری نترسید. اگر می خواهید فرزندتان سالم و قوی باشد باید از تغذیه خوبی در این مدت برخوردار باشید.
  • از درمیان گذاشتن جزئیات اضافه وزن خود با دیگران بپرهیزید، زیرا ممکن است آنها معتقد باشند چاقی شما غیر طبیعی است و بی جهت باعث پریشانی و اضطراب در شما گردند.

نکته: خودداری از گفتن جزئیات تغییرات در اندام يك چیز است و نادیده گرفتن دردها و ورم های غیر معمول دست ها و صورت و دردهای شکمی و تب چیز دیگر. به محض دیدن این علائم، دکتر خود را از مشکل تان آگاه کنید. از طرف دیگر اگر دوست تان که باردار است درباره اضافه وزن خود به شما گفت از اظهار تعجب بپرهیزید و با گفتن اینکه مطمئن هستید بعد از زایمان به وزن قبلی خود بر می گردد، او را دلداری دهید.

  • در اواسط بارداری، با تجربه جدیدی رو به رو خواهید شد و آن احساس حرکت بچه است. شما احتمالا می خواهید اقوام و دوستانتان با لمس شکم شما او را حس کنند. این حس قشنگی است، اگر آنها هم واقعا دوست داشته باشند او را لمس کنند. پس به جای اینکه دستشان را بگیرید و روی شکمتان قرار دهید بهتر است اول از خودشان بپرسید که مایلند یا خیر.
  • از طرف دیگر، اگر با زن حامله ای دوست هستید، بدون اجازه او دست خود را روی شکمش نگذاريد تا حرکت جنین را حس كنيد. باید هر دو طرف به حریم شخصی یکدیگر احترام بگذارند.
  • به علت بزرگ شدن شکم در باسن و پاها (ران ها) دردهايي احساس خواهد شد. سینه ها هم بزرگ مي شوند. این تغییرات را نیز فقط  برای دکتر و همسر خود آشکار کنید.
  • اگر تجربه بارداری را پشت سر گذاشته اید و زن حامله ای خواست از لحظات پیش از زایمان برایش بگویید سعی کنید  نکات مهم را حتما با او درمیان بگذارید، اما از گفتن قسمتهای ترسناک پیش از زایمان و اینکه هنگام زایمان نزدیک بوده بمیرید و … پرهیز کنید، حتی اگر واقعا چنين تجربه اي را کرده باشید.
  • اگر باردارید و دوست تان می خواهد از تجربه وحشتناک پیش از زایمان برایتان بگوید، بگویید که نیازی به شنیدن چنین چیزهایی ندارید، حتی اگر آن شخص دوست نزدیک شما باشد، زیرا شنیدن اين گونه خاطرات، استرس و نگرانی شما را زیاد خواهد کرد.

ترجمه از كتاب اتيكت

Like 🙂
8

نگاهی به داش آکل صادق هدایت

نگاهی به داش آکل صادق هدایت
نگرش: فلور طالبی

داش آکل صادق هدایت را سال ها پیش خوانده بودم. یادم هست اولین بار که خواندمش، و البته خیلی جوان بودم، پس از پایان داستان کلی گریه کردم. عشق ناکام داش اکل که لوطی با معرفتی بود، دلم را به درد آورد و اندوهی به جانم انداخت. در همان سال ها، مسعود کیمیایی داش آکل را به روی پرده سینما آورد و بهروز وثوقی به زیبایی نقش او را ایفا کرد. و مرا که جوان و احساساتی بودم هرچه بیشتر شیفته داش آکل و مردانگی هایش کرد.
زمان گذشت. چهل سال. چند روز پیش در یک کلاس درس دوباره این داستان هدایت را خواندم. بنظر خیلی کوتاه و مختصر آمد. حال و هوای عاشقی داش آکل هم نه تنها مرا به هیجان نیاورد که به گمانم ناقص و بریده آمد. در این داستان به هیچ وجه ردپایی از احساسات داش آکل و چالش های روحی او نیافتم. از مرجان که بجز همان نگاه لای پرده اثر دیگری نیست. از کاکا رستم هم حرف زیادی گفته نشده. چرا زبانش می گیرد و سبب دشمنیش با داش آکل چیست؟ همینکه یکبار او را کنف کرده برای این دشمنی ریشه دار کافیست؟ چرا همه مردم اینقدر داش آکل را دوست دارند؟ و از همه مهمتر چرا تاجر بزرگ شهر، حاجی صمد، از میان همه، این لوطی پاک باخته را به سرپرستی فرزندان صغیرش گماشته؟ ظاهرا اگر داش آکل اداره و سرپرستی می دانست که اموال موروثی خود را به باد نمی داد و در سی و پنج سالگی همچنان عزب و ویلان قهوه خانه و میکده ملا اسحق یهودی نبود. چطور ممکن بود تاجر موفق و دینداری که با امام جمعه هم آشنایی داشت، همسر جوان (چون فرزندانش خردسال بودند)، و دختر تازه سالش را به مردی سپارد که نه تنها “هرشب یک بطری عرق دو آتشه سرمی کشید”، بلکه “دم محله سردزک می ایستاد” و با لوطی های دیگر دعوا راه می انداخت بطوری که “هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد”.
حتی اگر بپذیریم که او اگرچه محله سردزک را قرق می کرد اما “کاری به کار زنها و بچه ها نداشت” و با مردم مهربان بود، بازهم کسی مثل حاجی صمد بعید بود اختیار مال و اموال و از همه مهمتر زن و بچه اش را دست چنین آدمی بسپارد.
خودخواه هم که بود و چشم دیدن کسی را “بالای دست خودش” نداشت. چه چیزش از کاکا رستم بهتر بود؟ فقط روزی سه مثقال تریاک نمی کشید وگرنه عرق می خورد و عربده کشی می کرد. رفقای ناجوری هم دورش را گرفته بودند. چشم ناپاکی هم داشت. مرد چهل ساله، با آن همه تجربه که ردپای آن ها را می شد روی صورت نازیبایش دید، نه تنها به چهره برافروخته دختر چهاره ساله چشم و گوش بسته حاجی صمد نگاه کرده بود که عاشق او شده و در خیال خود با او هماغوشی می کرد. تازه خیال دامادی هم نداشت زیرا “نمی خواست پایبند زن و بچه شود” و “می خواست آزاد باشد”!
مختصر اینکه هرچه فکر کردم این شخصیت را شایسته قهرمانی داستان های صادق هدایت نیافتم. یاد شاهکار هدایت، “بوف کور” افتادم و آن همه ژرف اندیشی.
ناگهان دریافتم که داستان داش آکل را درست نخوانده ام. فهمیدم که باید از زاویه ای کاملا متفاوت به داش آکل، طوطی او، مرجان، کاکا رستم با لکنت زبانش، و بقیه داستان نگاه کنم. هدایت داش آکل را در مجموعه “سه قطره خون” بسال 1311 خورشیدی و “بوف کور” را بسال 1315 خورشیدی منتشر ساخته است. با توجه به محتوی و شخصیت پردازی “بوف کور”، می توان انگارید که داش آکل هدایت در حقیقت مقدمه یا مایه خام “بوف کور” اوست.
داش آکل در این داستان همان جوان و یا پیرمرد “خنزرپنزری” بوف کور است و مرجان همان “معشوق اثیری” اوست. در بوف کور هم جوان بیمار و ناتوان، روزی سه مثقال تریاک می کشید.
بنظر می رسد داش آکل و کاکا رستم هردو یک نفرند. داش آکل این شانس را داشته که یک نظر و از لای پرده جمال “معشوق اثیری” و زیبای درون خود، مرجان را ببیند و البته شیفته او شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(سعدی)
و کاکا رستم، داش آکلی است که از پای گذاشتن در راه وصال می ترسد. باید هم الکن باشد. از چه می خواهد سخن بگوید؟ و البته که از داش آکل می هراسد. هرچه نباشد داش آکل آنقدر توان داشته که چندبار روی سینه کاکا رستم بنشیند.
اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. دیدن یکبار مرجان برای زیرورو کردن هر پهلوان کافی است. اگرچه داش آکل پس از دیدن شمایل محبوب، از همه می بُرد و تنها به او می پردازد، اگرچه نگرانی های نام و ننگ را فراموش می کند و با خیال معشوق مشغول می شود، اگرچه از فراق او پریشان است و روز و شب خود را گم کرده است، اما مانند همان جوان بوف کور، موفق به وصال او نمی شود.
خودخواهی هایش نمی گذارند. خود بزرگ بینی هایش در سیمای کاکا رستم نمایان می شوند که اگرچه زبانش الکن است اما خوب قمه می زند. به بهانه از دست ندادن “آزادی”، به فریب خود می پردازد و همان مشغولیت نام و ننگ را برمی گزیند. معشوق را به شوهر می دهد و برای همیشه دست خود را از دامنش کوتاه می سازد.
پس از این برای لوطی پهلوان، که دیدن یک نظر جمال معشوق اثیری، آن هم از لای پرده، چنان رام و سربراهش کرده بود که مانند شیخ صنعان مورد طعن خاص و عام قرار گرفته بود، جز پناه بردن به بطری های عرق دوآتشه ملا اسحق یهودی، چه راهی باقی می ماند؟ اگرچه “پله های نم زده آجری”، “بوی ترشیده”، “اتاق های کثیف با پنجره های لانه زنبوری” و “آب خزه بسته حوض” همه به او می گفتند که شرابی که به او داده خواهد شد تغلبی و درد سر زاست. تازه ملا اسحق یهودی “با شبکلاه چرک” و “چشم های طماع” با “خنده ای ساختگی” متلک هم بارش می کند و در پی دزدیدن “ارخالق” اوست. و پسر زردنبو و کثیف او نیز با “شکم برآمده و دهان باز و مفی که روی لب هایش” آویزان است، به این پهلوان زمین خورده خیره می شود و لابد ته دل به افتادگیش می خندد.
داش آکل راه خود را برگزیده و چاره ای جز رهسپاری در آن ندارد. برای همین لبخندش نیز “افسرده”، فکرش “پریشان” و سرش دردناک است. برای همین “از خانه اش می ترسید” و”وضعیت برایش تحمل ناپذیر” بود. می دانست که “دلش کنده شده” و سرتاسر زندگی او “پوچ و بی معنی” خواهد ماند.
داش آکل راه درازی پیموده بود. هفت سال باخود کلنجار رفته و تلاش کرده بود. هفت سال کوشیده بود کاکا رستم و نِق نِق هایش را نشنیده بگیرد. در دنیای زیباتری زیسته بود و به کمال چهل سالگی رسیده بود. اما نتوانسته بود به وصال معشوق نایل شود. ارزشش را نیافته بود. کوتاه پریده بود. به مقام موعود نرسیده بود. همچون آدم از بهشت بیرون انداخته شده بود و همه چیز در نظرش خراب و شکسته می نمود.
حالا وقت آن بود که کاکا رستم از این پهلوان که جلوه جمال معشوق را دیده و انکارش کرده بود، انتقام سختی بگیرد و درس خوبی به او بدهد. زاویه خودخواهی ها و کوته نظری ها که زبانش از طوطی مقلد نیز نارساتر است و در پی ساخت و پاخت با هر نامردی هست، حالا مجال نمود می یابد. سایه سیاهش را روی زندگی پهن می کند و در پی بلعیدن همه چیز است.
داش آکل که بارها پشت این سایه سیاه الکن را به خاک مالیده، هنوز در پی مقاومت است. اما افسوس که کاکا رستم قمه او را از زمین بیرون آورده تا در فرصتی مناسب تا دسته در جگرگاهش فرو کند. وچنین می شود. داش آکل این را می داند. و شاید همین را می خواهد. بی امید وصال معشوق، دیگر زندگی چه فایده دارد؟
و هدایت هم این را می فهمد. و اگرچه مدتی دیگر مقاومت می کند، سرانجام مغلوب سایه سیاه کاکا رستم خود می شود.
و طوطی می ماند که برای ما از عشق داش اکل به مرجان بگوید و به هوای بوییدن عطر آن مشام جان ما را به تلاطم وادارد. و مرجان که تا کی و کجا ازلای پرده خود را به ما بنمایاند و زیر و رومان کند.

دانلود آثار صادق هدایت در سایت سخن

Like 🙂
6

راستی

ای مزدا

آن خوشبختی درخشان را که در پرتو راستی به هردو گروه نوید داده ای

و آن آئینی را که برای فرزانگان به هستی آورده ای

با گفتار خود برای رهروان راهت آشکار کن

تا من همه مردمان را به سوی آن فراخوانم

Like 🙂
3

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی آخرین قسمت

درمباحث گذشته، به هشت مولفه مدرنیته پرداختیم و در این قسمت به دو مولفه باقی مانده خواهیم پرداخت:

خصلت دیگر استدلال گرایی تام و تمام انسان متجدد است. اگر من گفتم “الف”، “ب” است، چون فلانی گفته من انسان متجددی نیستم. استدلال گرایی در واقع به این معنا یعنی تعبد گریزی کامل. اگر من هیچ  انسانی را فوق سوال تلقی نکنم در این صورت به  معنای مورد نظر، من استدلال گرا هستم یعنی می توانم برای هر اعتقادی که دارم و هر حرفی که می زنم بتوانم استدلال منطقی داشته باشم.

حال استدلال گرا بودن (خوب یا بد آن را کاری نداریم) یعنی تعبد ستیزی. اینکه من هیچ سخنی را بی چون و چرا قبول نمی کنم. هرکه می خواهد باشد تا برای سخنش دلیل نیاورد و تا دلیلش مرا قانع نکند من سخن و مدعای او را نمی پذیرم.

آخرین مشخصه انسان متجدد  خصیصه سیاسی انسان جدید است. انسان متجدد از لحاظ سیاسی قائل به دموکراسی و در واقع لیبرال -دموکرات است. اینگونه نیست که هر نظام دموکراتیکی، لیبرال باشد و هر نظام لیبرالی، دموکراتیک باشد. دموکرات بودن، نحوه به قدرت رسیدن افراد است، اما لیبرالیسم  نحوه استفاده قدرتمندان از قدرتی که به آنها داده شده است. نظام دموکراتیک – لیبرال خصیصه سیاسی انسان متجدد است.

در اینجا معرفی انسان متجدد، به پایان رسید اما ذکر چند نکته ضروری به نظر می رسد:

1 – ممکن است بعضی از این خصایص در افرادی وجود داشته است، حتی سقراط هم می توانست بعضی از این خصایص را داشته باشد. اما آن چیزی که انسان متجدد را متجدد و متمایز از انسان های قبل کرده است، جمع این ویژگی ها است. این ویژگی ها به صورت پراکنده وجود داشته است.

2 – انسان متجدد با خصوصیاتی که برشمردیم، یک تیپی ایده آل (مفهومی آرمانی برای تجدد) است. یعنی شاید ما نتوانیم انسانی را پیدا کنیم که به تمام این خصایص معتقد باشد و به همه شان التزام داشته باشد. انسان ها به مرور متجدد تر شده اند. حتی بار متجدد شدن یک انسان می تواند در نوسان باشد. مثلا ممکن است کسی از نظر استدلالی بودن متجدد باشد، اما از نظر سیاسی متجدد نباشد. پس وقتی می گوییم انسان متجدد منظورمان همه غربیانی است که در همه جوامع غربی به چنین حالتی رسیده اند که ما تصویر کرده ایم. سمت و سو این سمت و سو است. وقتی می گوییم جامعه ما سنتی است به لحاظ اکثریت افرادش این حکم می شود.

3 – مدرنیزاسیون یا متجدد سازی، یعنی تلاش آگاهانه  برای اینکه افراد یا جوامعی را که مولفه های مذکور را ندارند تغییر دهیم. هروقت من فعالیت خود خواسته ای انجام دهم برای اینکه فردی یا جامعه ای را که هنوز دارای این ده مولفه نیست، دارای این ده مولفه کنم، آن وقت این را می گوییم روند یا فرایند مدرنیزاسیون یا متجدد سازی.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل:

http://www.adabkadeh.com/?p=651

http://www.adabkadeh.com/?p=636

http://www.adabkadeh.com/?p=617

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
1

برنده تنهاست


برنده تنهاست، به گفته خود پائولو كوئليو، عكسي فوري از جهاني است كه در آن زندگي مي‌كنيم. ماجرا ظرف 24 ساعت در جشنواره‌ي فيلم كن رخ مي‌دهد. اما براي ايگور مالف، كارآفرين ثروتمند روس، مهم نيست در اين جشنواره و در دنياي سينما چه رخ مي‌دهد. ايگور به كن آمده تا همسر سابقش و تنها عشق زندگي‌اش، اوا، را به هر قيمتي كه شده به سوي خودش برگرداند. براي جلب توجه اوا، قاتلي زنجيره‌اي مي‌شود، چرا كه زماني به همسرش قول داده كه براي بازگرداندن او حاضر است جهان‌هاي زيادي را نابود كند. در پشت صحنه اين مأموريت بيمارگونه، تهيه‌كننده‌ها، هنرپيشه‌هاي مشهور، جوان‌هاي عاشق بازي در سينما، شهرت‌هاي رو به زوال، مدل‌ها و طراحان برجسته‌ي دنياي مد حضور دارند كه چهره‌ي مخدوش
«ابر طبقه» را به تصوير مي‌كشند؛ طبقه برگزيده‌‌ها، يعني همان كساني كه روش زندگي مردم را در جهان تعيين مي‌كنند. هنگام خواندن اين رمان، خواننده بارها در تعيين ملاك‌هاي خير و شر دچار ترديد مي‌شود. پائولو كوئليو با تشريح رفتارها و روش زندگي اين شخصيت‌ها ـ كه از شخصيت‌هاي واقعي الهام گرفته شده‌اند ـ رماني خلق كرده است هم گواهي بر زوال ارزش‌هاي معنوي در جهاني است كه تنها به ظاهر اهميت مي‌دهد، و هم خواننده را چنان با استادي مسحور مي‌كند كه نمي‌تواند از ورق زدن صفحات كتاب خودداري كند. كتابي متفاوت باتمام كتاب‌هاي پائولو كوئليو، كه خواننده‌هاي هميشگي او را به حيرت خواهد آورد.

برنده تنهاست / پائولو كوئليو / آرش حجازي / انتشارات كاروان

Like 🙂
4

سه پرسش سقراط

روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمون کوچکی را که نامش ” سه پرسش ” است پاسخ دهی.

مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش ” حقیقت ” است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش ” خوبی و بدی ” آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟

مرد پاسخ داد: نه، بر عکس…

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟

مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم ” سودمند بودن ” است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟

مرد پاسخ داد: نه، واقعا…

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

Like 🙂
1

سنت , تجدد و پسا تجدد گرایی

برای آنکه سیر تجدد در ایران را بهتر بشناسیم، لازم است که در ابتدا سنت گرایی و تجدد گرایی و حتی خیزش های پسا تجدد گرایانه  و مشخصه های اصلی آنها را بشناسیم تا بتوانیم وضعیت جامعه و خودمان را بهتر ارزیابی کنیم، زیرا در جهانی زندگی می کنیم که این سه جریان در آن وجود دارد.

شاید بتوان گفت که تفاوت عمده این سه جریان، نظر هر کدام درباره عقل است. عقل است که این سه جریان را از هم جدا می کند. به تعبیر بهتر،  موضع انسان در قبال عقل باعث پیدایش این سه جریان شده است.

ما موادی خام  یعنی داده هایی را از طریق مشاهده، آزمایش و تجربه از جهان پیرامون خود دریافت می کنیم. بعد برای تدوین و نظام دهی، قواعد منطقی را روی آنها اعمال می کنیم.  حال اگر ما موضع مشروط به این سیر استدلالی داشته باشیم، سنت گرا هستیم و اگر موضع موافقت مطلق داشته باشیم تجدد گرا خواهیم بود و اگر موضع مخالفت مطلق داشته باشیم در آن صورت پسا تجدد گرا می شویم.

سنت گرایی به معنای این است که عقل به معنای تعریف شده در بالا، فقط و فقط از بخش کوچکی از جهان هستی خبر می گیرد ولی بخش بزرگ تر و مهم تر جهان هستی را با این شیوه نمی شود شناخت.در سنت گرایی آن بخش اعظم را باید از طریق رجوع به سنت شناخت و به این معنا، فرد سنت گرا مطلقا به خودبسندگی عقل قایل نیست. بلکه به عقل در کنار سنت معتقد است. البته نه مانند در کنار هم بودن دو موجود هم تراز و همسنگ بلکه دو موجودی که تفوق فراوان دارد. در سنت گرایی، بخش کوچکی از جهان هستی را که به آن عالم طبیعت گفته می شود می توان با عقل شناخت، اما جهان هستی مساوی با جهان طبیعت نیست. جهان هستی جهانی ست بسیار وسیعتر، عمیقتر. چون چنین است نمی توانیم بگوییم که ما با مشاهده و آزمایش و تجربه و با استفاده از قواعد منطقی، جهان هستی را شناخته ایم. آن بخش عظیم تر با رجوع به سنت شناخته می شود.  بنابراین برای شناخت کل جهان هستی باید عقل و سنت در کنار هم باشند. همه کتابهای مقدس ادیان و مذاهب، تجسم سنت اند. از منظر انسان سنتی ما با رجوع به اینها است که می توانیم کل جهان هستی را بشناسیم.

اگر شما معتقد باشید که تنها راه اطلاع از جهان هستی، مشاهده ما از آن به صورت داده (دیتا) به علاوه عقل است، در این صورت تجدد گرا خواهید بود. اگر به خود بسندگی عقل معتقد باشید تجدد گرا خواهید بود. دیدگاه اول با دیدگاه دوم بسیار متفاوت است. نظریه اول عقل را مکمل چیز دیگری به نام سنت و تلقی می کند. آن هم نه دو برادر. امانظریه دوم اصلا به سنت توجهی ندارد.

اگر شما دیدگاه سومی داشتید، به این ترتیب که به عقل به این معنا، حتی برای واقع نمایی هم اعتمادی نیست، نه به این معنا که با وجود سنت به عقل اعتمادی نیست. اصولا وسیلۀ دیگری هم برای شناخت نیست و دست ما از جهان به لحاظ معرفتی کوتاه است. این دیدگاه، نگاه پساتجدد گرایانه است. در این رویکرد عقل به معنای دقیق کلمه مانند  آینه نیست تا  مقابل جهان هستی بگیریم و هر چه در آن مشاهده شود  عین همان چیزی باشد که در برابر آن قرار گرفته است. برای مثال عینکی با شیشه های سرخ رنگ را تصور کنید؛ با زدن عینک فوراً می توان گفت که همه اشیاء جهان هستی به رنگ سرخ است.اما اگر یک انسان منطقی چنین می گوید که  ما با این عینک کل جهان هستی را به رنگ سرخ می بینیم . یکی از این سه احتمال در مورد جهان هستی صادق است: الف)کل جهان هستی سرخ است، ب)هیچ قسمتی از جهان هستی سرخ نیست ، ج) تکه هایی سرخ و تکه هایی به رنگهای دیگر است، اما ما همه را سرخ می بینیم. در نگاه پساتجدد گرایانه ذهن، عینک انسان است. یعنی انسان از پشت عینک ذهن این عالم را می بیند. بنابراین ما نمی توانیم حکم کنیم که جهان هستی همان است که عقل بشر به انسان نشان می دهد؛  ممکن است جهان هستی همان باشد و ممکن است همان نباشد.

سخن آخر:

وقتی در مولفه های فکری این سه مکتب فکری مداقه کنیم، ممکن است دریابیم که پارادوکسیکال یا متناقض می اندیشیم. به این معنا که در قسمتی از عقایدمان سنت گرا هستیم، در قسمتی از عقایدمان تجدد گرا، و در سری دیگری از عقایدمان پساتجددگراییم. این امکان برای ما ایرانیان بسیار وجود دارد. این وضع ، وضعی است که اگر در ما کشف شودد باید هرچه زودتر در جهت زدودن آن  با جدیت کوشید. چون اولین گناه فکری انسان متناقض اندیشی است. به این معنی که ذهن ما مثل اسفنجی است که هرچند تا سوزن که از اطراف به آن وارد کنید، همه را می پذیرد  و هیچ نمی گوید که این سوزنها که اطراف وارد می شوند با هم نمی سازند. وقتی به این تناقضات آگاهی یافتیم، باید یکی از این سه را انتخاب کنیم  یا فرض چهارمی را خلق کنیم و دلیلی برای دفاع از آن داشته باشیم.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

Like 🙂
4

رفتار غیر کلامی

رفتار غیر کلامی در مقابل رفتار زبانی (یا گفتار) به کار برده می شود و به مجموعه ای از نشانه های معنادار حرکت اندامها اطلاق می شود. در کودک انسان آموختن رفتار غیر کلامی مؤثر در ارتباط زبانی، در کنار کسب مهارتهای کلامی تحقق می پذیرد.  برخی محققان معتقدند که حتی جنبه هایی از رفتار غیر کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند. بیشتر جنبه های ارتباط غیر‌کلامی مقدم بر کسب مهارتهای زبانی اند؛ وابسته به زبان و فرهنگ. این رفتارها گاه آگاهانه به کار گرفته می شوند و گاه به صورت ناخودآگاه تجلی می یابند.

رفتار غیر کلامی در جامعۀ ایران تجلی مشهودی در نشان دادن رابطۀ قدرت و همبستگی دارند.این رفتار را برای مشخص کردن رابطۀ بین سخنگو و مخاطب می توان در قالب حرکت سر، چشمها، نوع نگاه کردن، حالت صورت، حرکت دستها و پاها در هنگام نشستن و نوع قرار گرفتن آنها ، نحوۀ ایستادن و نشستن نشان داد.

این رفتار در شکل گیری زمان بین سخنگو و مخاطب نقش دارد و می تواند در آشکار شدن محتوای محاوره و شکل گیری نظام مند آن مؤثر باشد. قوانین فرهنگی که نظام ارزشی یک جامعه را در خود دارد، در قالب رفتارهای غیر کلامی معنادار و قابل درک‌اند و به ساختارهای تفکیک ناپذیر زبانی متصل اند. این رفتار همچنین بر‌حسب نوع رابطه بین سخنگویان و مخاطب، جنس و سن و به ویژه در ارتباط با نوع بیان احساسات از یک طبقه به طبقه دیگر و از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است.

رفتار غیر کلامی همچنین می تواند در قالب سکوت یا همراه با حرکت اندامها باشد، ولی به هر حال فاقد تظاهر آوایی زبانی است.   یکی از جالب ترین مقولات در کسب مهارتهای رفتار غیر کلامی، آموختن کاربردهای سکوت است. رعایت درجۀ نسبی سکوت نزد کودکان و بزرگسالان از جامعه ای به جامعۀ دیگر متفاوت است. به عبارت دیگر در یک جامعۀ فرهنگی سکوت در بافتهای اجتماعی دارای معنی خاص است. اعضای یک جامعۀ زبانی، با شناخت کامل ابعاد معنایی سکوت ، پیام خود را از این طریق منتقل نموده یا پیام دیگران را درک می کنند. سکوت را می توان بیان نوعی احساس عمیق دانست یا از آن برای نشان دادن چنان احساساتی استفاده کرد.

بنا‌بر‌این  می توان نتیجه گرفت که گفتار پیوسته با  رفتار غیر کلامی همراه است، به گونه ای که رفتار غیر کلامی ابعاد دقیق تعابیر معنایی جمله را مشخص می کند.  چنانچه گفتار با رفتار غیر کلامی مناسب همراه نباشد یا اگر شیوۀ آن متفاوت باشد، آن گاه ایجاد ارتباط به دلیل فقدان ارائۀ اطلاعات کافی به شنونده به شدت مشکل خواهد بود.

 

منبع: نادر جهانگیری(1378)، زبان، بازتاب زمان، فرهنگ، و اندیشه ، تهران،آگه.

Like 🙂
1

M و m

: “خاطره اي از پروفسور حسابي به نقل از دكتر خزعلي” متن ایمیل

« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) – كه خدايش رحمت كند – مي گفت: “وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم، با وساطت يكي از دوستان، وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: “دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟” و من عرض كردم: “دكتر و مهندس هايي را كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمان تربيت كنيم.” و او پاسخ داد: “تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند.”

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: ” من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط بر اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!” وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد “كه چه شود؟” عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند، در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد” كه چه شود؟” و عرض كردم: ” اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها

مي سازند، مهندسين خودمان آن را بسازند و … شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.

این ایمیل را M به m داده است و m فکر میکند که M آنرا از قصد فرستاده چون معمولا خود m ایمیلهائی که در تائید نظراتش هستند را به آنها که با هم بحث های ناتمام داشته اند میفرستد!

M و m درموردمدیریت ودموکراسی نظرات متفاوتی با هم دارندومشکل دراینجاست که آنها را دو مقوله جدا از هم میگیرند .مدیریت مدرن به مفهوم سنتی ریاست ازبالا و در همه جنبه ها نیست بلکه روابط (بقولی ظاهرا)از شکل مثلث به دایره تغییر کرده است .یک مدیر موفق گرچه نهایتا تصمیم گیرنده است ولی طوری عمل میکند که دیگران هم خود را سهیم احساس میکنند .بگذریم

M عمل گراست ،وقت برای حرف وبحث ندارد .از کم کاری ،کندی ،انحراف ازبرنامه وحتی احتمال توقف آن گریزان است .امیدوارست که وقتی نتیجه سودمند کار برهمه روشن شد ،افراد خودبخود با آن موافق خواهند شد .برش داشتن و به سرانجام رساندن باارزش تر است .

ازطرف دیگر m همیشه از دموکراسی حرف میزند ،هرچند خودش همیشه دموکرات نیست !

میگوید دموکراسی برای ما پدیده جدیدیست که مجبوریم برایش هزینه بپرداریم :کندی ،سوء استفاده و…هم نوعی هزینه اند . ونکته دیگراینکه دموکراسی یک نقطه نیست وبلکه یک جریان است که همواره ادامه دارد وآنهم نه بشکل مستقیم بلکه گاه زیکزاکی هم میشود!

درین مورد خاص هرچند مجلس داریم تا مجلس ولی کاش به همان مجلس فرمایشی هم رجوع میشد که در آنصورت امید بود که این قالب نمایشی رجوع به آرای مردم عرف و روش معمول گردد و با اصلاحات روزی هم شکل واقعی یابد .

M فکر میکند m محتوا را فدای قالب میکند و m فکر میکند M هرچندتا بحال بزبان نیاورده است ولی راهی را میرود که به ترکستان (هدف وسیله را توجیه میکند)خواهدرسید که تاریخ سیاه آنرا میدانیم .

شما چه فکر میکنید ؟ازین مثال که بگذریم حتی در روابط خانوادگی ، روابط جوانان و والدین ، در محل کار و… روش مورد پسندتان چیست ؟

Like 🙂
3