اگر دوست دارید به دوستانتان بیافزایید

  • یاد بگیرید چگونه مهربان، خیرخواه و مودب باشید
  • آرام باشید و اجازه بدهید دیگران در کنار شما احساس آرامش و راحتی کنند. سعی کنید جوی ایجاد نکنید که دور شما بودن را مشکل کند.
  • هیچ کس دوست ندارد با کسی که ناراحت و معذب است ارتباط داشته باشد. سعی کنید خونسرد باشید و اجازه ندهید چیزهای کوچک و ناچیز شما را آزار دهند.
  • خودخواه نباشید و هرگز وانمود نکنید که همه چیز را می‌دانید. تلاش کنید تا از اطرافیانتان چیزهایی یاد بگیرید و برای عقاید دیگران ارزش قایل شوید.
  • سعی کنید فردی جالب و جذاب باشید، دیگران را تحت تاثیر قرار دهید و محرک آن‌ها باشید و از خود فردی بسازید که دیگران دوست دارند دوروبر او باشند.
  • خشن یا خشک نباشید. یاد بگیرید چگونه مهربان، خیر خواه و مؤدب باشید.
  • صلح جو و صلح طلب باشید. غم واندوه را از بین ببرید. از صمیم قلب سعی کنید، هرگونه سوء تفاهمی‌ را برطرف کنید.
  • از اشتباهات دیگران بگذرید و سعی کنید دیگران را دوست داشته باشید و آنقدر تمرین کنید تا به صورت عادی و طبیعی درآید.
  • به دیگران کمک کنید پیشرفت کنند. تشویق و حمایتشان کنید. به آن‌ها تبریک بگویید و بگذارید بدانند چرا از آن‌ها تقدیر می‌کنید.
  • نیروی معنوی را در خود گسترش دهید، تا به دیگران هم نیروی مثبت منتقل کنید. سعی کنید با هر کس که روبرو می‌شوید این نیروی مثبت را با او شریک شوید.
Like 🙂
3

دوست معمولی vs دوست واقعی

ـ دوست معمولی هیچگاه نمیتواند گریه تو را ببیند.
ـ دوست واقعی شانه هایش از گریه تو تر خواهد بود.

ـ دوست معمولی اسم کوچک والدین تو را نمیداند.
ـ دوست واقعی شاید تلفن آنها را جایی نوشته باشد.

ـ دوست معمولی یک جعبه شکلات برای مهمانی تو میآورد.
ـ دوست واقعی زودتر به کمک تو می آید و تا دیر وقت برای تمیز کردن میماند.

ـ دوست معمولی از دیر تماس گرفتن تو دلگیر و ناراحت میشود.
ـ دوست واقعی میپرسد چرا نتوانستی زودتر تماس بگیری؟

ـ دوست معمولی دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
ـ دوست واقعی سعی در حل آنها میکند.

دوست معمولی مانند یک مهمان عمل میکند و منتظر میماند تا از او پذیرایی کنی.
دوست واقعی به سوی یخچال رفته و از خود پذیرایی میکند.

ـ دوست معمولی می پندارد که دوستی شما بعد از یک مرافعه تمام می شود.
ـ دوست واقعی میداند که بعد از یک مرافعه دوستی محکمتر میشود.

ـ دوست واقعی کسی است که وقتی همه تو را ترک کرده اند با تو می ماند.

منبع ؟؟؟؟؟

Like 🙂
5

خود و بیخودی

وقتی هنوز “خودِ” انسان رشد نیافته و از استقلال دور است, فاییده طلبی در او نیست و برعکس سود خواهی و عقل طلبی انسانِ بی “خود” میل به نفی عقل و تحقیر عقل دارد. انسانِ ضعیف می خواهد درعینیت یافتن و در غرق شدن و حل شدن در انسانی مقتدر احساس قدرت او را بکند. انسانِ ضعیف در یک جریان از خود کاستن و از خود گذشتگی و بی خود شدن است که راه به قدرت رسیدن را در دیگری می پیماید .او با قربانی کردن خود است که به اوج احساس قدرت می رسد زیرا “خودِ” استقلال نیافته متوجه بزرگ ساختن خود نیست, بلکه متوجه کاستن و از میان برداشتن خود و فداکاری است. او مانند کودکی به دنبال “سوپرمن” می گردد و از ذکر یاد او نشئه می شود. این انسان نیمه تمام تابع و مقلد است پیرو و دنباله روست  این انسانی است که با یک هیجان و التهاب به جنگ می رود کشته می شود تا به لذت برسد. تا حل شود و نباشد. نشئه است و از نشئه بودن احساس شادی می کند.

احتیاج اولیه انسان ضعیف و حقیر , نان و رفاه نیست بلکه او می خواهد غرق شود نشئه شود کسی که خودش کامل شد نیازهای اولیه می خواهد نان می خواهد این خود ناتمام خانه هم نداشته باشد نان هم نداشته باشد همان که به نشئگی برسد می دود, می میرد زیرا در پی تغذیه ی ضعف و حقارتش است. او در پی مارکس و فروید نیست. او محتاج “پاپ” ها است او می خواهد که نفی حقارت کند  او محتاج هیتلر و ناپلئون است. او در پی غذا و رفاه جسمی نیست بلکه در پی نفی حقارت و ضعف خود است که فقط با نفی خودش میسر می گردد. زیرا این ضعف و حقارت زمینه ای برای قدرت خود او نیست. تنها امکان او برای رسیدن به قدرت وغرق ساختن خود و حل ساختن خود در قدرتی بزرگتر است. سیاست و اقتصاد و تربیت و فرهنگی که بر فائده طلبی استوار است با سیاست واقتصادی و تربیت و فرهنگی که بر پایه ترضیه نشئه خواهی در قدرت استوار است فرق  کلی دارد. خطر جامعه  موقعی است که هنوز نشئه خواهی در “قدرتِ” مردم بر قائده طلبی شان تفوق دارد. جهانگیری ها و ساختن امپرا طوری ها به هر هدفی بوده چه دینی چه دنیایی بر پا یه ی همین نشئه خواهی در قدرت از طرف حقیران و محرومین ممکن بوده است. این ضعفا و حقیران هستند که حاضرند به هر گونه اطاعتی تن در دهند بشرط آنکه نشئه استغراق در قدرت برتر را داشته باشند. این جاست که تضاد آگاهانه طلبیدن برای خود با اطاعت محض خود نمائی می کند چنان چه موسی 40 سال قومش را در بیابان نگه داشت تا “خود” را بیبنند و سم بی خودی واسارت و بردگی قومی را بشویند. چه سخت است تغییر و “خود” را شناختن و “خود” را یا فتن.

برگرفته ازکتاب مژده به آنان که بهترین سخن را می گویند

از منوچهر جمالی

Like 🙂
2

احمد ربانی

نارنجی‌پوش ۳۹ساله بجنوردی که «احمد ربانی» نام دارد، سال‌هاست با کارگری روزگار می‌گذراند و با مشکلات مالی دست به گریبان است اما وقتی کیف‌میلیاردی را پیدا کرد آن را بدون هیچ طمع و چشمداشتی به صاحبش پس داد. ارزش رفتار این رفتگر وقتی آشکارتر می‌شود که آن را با خبرهای رایج این روزها مقایسه کنیم: «سه پسر به خاطر ۳۰‌هزارتومان دختر عقب‌افتاده را کشتند»، «دو نوجوان برای سرقت ۱۷۰‌هزارتومان از دوست‌ ۱۸ساله‌شان او را به قتل رساندند و آتش زدند»، «مردی برای طلب ۲۰۰‌هزارتومانی زنی را به کام مرگ کشاند» و «مردی دیگر دوستش را قربانی ۵۰۰‌هزار تومان کرد.»

احمد دیروز در کمال سادگی به سوالات خبرنگار ما پاسخ داد. لحن و کلامش نشان می‌داد کاری را که کرده غیرعادی نمی‌داند و آن را رفتاری طبیعی تلقی می‌کند. همین ارزش کار او را بیشتر می‌کند. اما با تقدیر از احمد و امثال او توسط مسوولان است که می‌توان چنین رفتارهایی را در جامعه گسترش داد و چنین کارهایی را به فرهنگی فراگیر تبدیل کرد.
‌شنیدیم کیف یک‌میلیاردتومانی پیدا کرده و به صاحبش پس داده‌ای؟ 
{احمد تایید می‌کند و فقط می‌خندد}
‌کیف را چطور پیدا کردی؟ 
پنجشنبه‌شب سر کار رفتم. ساعت حدود سه بود که داشتم یک کوچه را جارو می‌کردم. یک دفعه کیف را دیدم. قهوه‌ای رنگ بود. آن را برداشتم تا ببینم کهنه است و آن را دور انداخته‌اند یا اینکه کسی گم‌اش کرده. وقتی در کیف را باز کردم دیدم کهنه نیست.
‌داخل کیف چه بود؟ 
مقداری طلا، چند چک و چند پاکت که بعد فهمیدم داخلش سند است.
‌می‌دانستی محتویات کیف چقدر ارزش دارد؟ 
آن موقع نه بعدا فهمیدم ولی فرقی نمی‌کرد.
‌وسوسه نشدی کیف را برای خودت برداری؟ 
اموال مردم را باید پس داد. من قبلا هم چیزهایی مثل موبایل پیدا کرده و به صاحبش داده بودم. این دفعه هم همین کار را کردم.
‌چطور صاحب کیف را پیدا کردی؟ 
ساعت پنج صبح به رییسم تلفن زدم و گفتم کیف را پیدا کرده‌ام. بعد آن را به شهرداری بردم و آنجا تحویل دادم. خودشان صاحب کیف را پیدا کردند و بعد به من خبر دادند.
‌صاحب کیف وقتی اموالش را دید چه واکنشی داشت؟ 
خیلی خوشحال شده بود. خیلی از من تشکر کرد. اصلا نمی‌دانست کیف را کجا گذاشته است.
‌مژدگانی هم گرفتی؟ 
یک چک ۲۰۰‌هزارتومانی به من داد.
‌حقوق خودت چقدر است؟ 
ماهی ۵۰۰‌هزارتومان می‌گیرم.
‌چند سال است کار می‌کنی؟ 
۱۰ سال؛ اول در فضای سبز بودم بعد به بخش عمرانی رفتم و الان سه سال است که رفتگر منطقه یک شهرداری هستم.
‌متاهل هستی و بچه داری؟ 
سال ۷۴ ازدواج کردم و دو دختر دارم؛ دو و پنج‌ساله.
‌مستاجری یا صابخانه؟ 
تا بهمن پارسال مستاجر بودم اما حالا خانه خریده‌ام؛ در روستای«ینگه قلعه». برای خرید خانه وام گرفته‌ام و باید ماهی ۲۵۰‌هزارتومان قسط بدهم. برج چهار هم باید یک‌میلیون‌تومان از قرض‌هایم را بدهم.
‌فکر نمی‌کنی اگر کیف را برمی‌داشتی با طلاهایی که داخلش بود می‌توانستی مشکل مالی‌ات را حل کنی؟ 
گفتم که اموال مردم را باید پس داد. اگر صدبار دیگر هم این اتفاق بیفتد باز کیف را پس می‌دهم.
‌ما می‌خواهیم عکسی از تو موقع کار چاپ کنیم می‌توانی عکس را برایمان «ای‌میل» کنی؟ 
دوربین ندارم. «ای‌میل» هم بلد نیستم. همین عکس‌ها‌ را هم در شهرداری و آتش‌نشانی از من گرفتند.
‌عکس برایمان خیلی مهم است از همسایه‌ها یا دوستان و فامیلت کمک بگیر.

نمی‌توانم. از روستای ما تا شهر پنج، شش کیلومتر است و من موتور دارم ولی جاده گلی است و با موتور نمی‌شود رفت

Like 🙂
5

در اتاقهاي هتل

بسياري از هتلها و متلها ديوارهاي نازک و سبکي دارند که صدا به سادگي از آن عبور مي کند. شما فقط زماني متوجه مي شويد ديوارها چقدر نازک هستند که همسايه اي پرسروصدا داشته باشيد. بنابراين هميشه بهترين روش اين است که صداي خود و تلويزيون تان را بلند نکنيد.

رفتار صحيح در اتاقهاي هتل به قرار زير است:

–           صداي تلويوزيون، راديو و ديگر وسايل را بايد از ساعت 10 شب به بعد پائين آورد.

–          مهمانيهاي داخل اتاق را از ساعت 10 شب به بعد بايد به لابي هتل منتقل کرد.

–          مهمانان بايد از گفتگوهاي بلند بعد از ساعت 10 شب خودداري کنند.

–          مهمانان بايد از تغيير نظم و ترتيب مبلمان اتاق خودداري کنند.

–          مهمانان بايد به ازاي هر روز که در اتاق اقامت دارند انعامي به خدمتکاران اتاق بدهند. (و تنها به اين دليل که موظف به نظافت اتاقتان نيستيد اجازه نداريد که نامرتب باشيد).

–          اگر درخواست ارائه ي سرويسي در اتاقتان شديد، زماني که پيشخدمت دم در مي آيد، خودتان را آراسته و آماده کنيد.

به نظر اكثر ما قواعد رفتار صحيح در طول اقامت در هتل بسيار متعارف به نظر مي رسند. اما هر از گاهي ممکن است بد شانسي بياوريد و گير همسايه اي بيفتيد که تا صبح نمي خوابد. چه کسي مي داند که آنسوي ديوار چه خبر است؟ صداي تلويزيون بلند است، ساکنان اتاق بر سر يکديگر داد مي زنند، و ميله ي تخت به ديوار مي خورد. اين تعطيلات است؟ شما حتي نمي توانيد ذره‌اي فکر کنيد چه رسد به اينکه بخوابيد.

بهترين راه حلها:

  • بخش پذيرش يا اطلاعات هتل را از اين مسأله مطلع کنيد. اكر منشي مربوطه گفت كه نمي تواند كاري در اين باره انجام دهد درخواست كنيد كه با مدير گفتگو كنيد. مؤدبانه به مدير خاطرنشان كنيد كه در قبال پولي كه پرداخت كرده‌ايد انتظار داريد همچون مهماني ارزشمند با شما رفتار شود.
  • در اتاقتان جسمي را براي ضربه زدن به ديوار پيدا كنيد (نوك تيز نباشد). حالا آن را به ديوار بزنيد. (اين يك زبان جهاني است براي گفتن “……………….”).
Like 🙂
0

اولین شب بی خانمانی من

 

Homeless

برای هر چیزی بار اولی وجود دارد. اولین باری که رانندگی کردم, اولین باری که پایم شکست, اولین باری که سوشی خوردم, اولین باری که رفتم سر کار رفتم, اولین باری که از کار اخراج شدم, و اولین باری که هرگز فراموشش نخواهم کرد اولین بوسه. اولین ها خاطرات قسمت هایی از زندگی و بزرگ شدن ما هستند.

خوب همینطور اولین شبی که در خیابان یا در سر پناه بی خانمانها خوابیدم. اولین باری که بی خانمان میشوید احساس قوی ترس و عدم اطمینان هرگز فراموش نخواهد شد.اگر هرگز بی خانمان نبوده اید خیلی سخت است توضیح دادن خوابیدن در خیابان. ترس و ناامیدی فلج کننده اند. شما فقط وارد جریان میشوید و در همان حال خودتان را ملامت میکیند که چرا به این روز افتاده اید. این خیلی عجیب است زیرا هیچکس فکر نمیکند روزی بی خانمان شود.

من هرگز اولین شب بی خانمانی ام را فراموش نخواهم کرد. ناگهان و بدون هشدار خودم را بی خانمان در محله کوریا تاون نزدیک داون تان لوس آنجلس یافتم. هشیار بودم , پولی نداشتم, جایی نداشتم بروم وکسی را نداشتم که بتوانم برای کمک تلفن بزنم. رسما بی خانمان شده بودم.

این برای من جدید بود. من برای بی خانمانی آموزش ندیده بودم. نمیدانستم چگونه باید زندگی کنم و زنده بمانم. فقط شش ماه قبل , من یک کار خوب در تلویزیون داشتم. نظارت همزمان برنامه هایی مثل چرخ ثروت . اما حالا ورشکسته بودم, تراژدی دردناکی بود.

تصمیم گرفتم از کوریا تاون به شمال هالیوود بروم زیرا آن محله را میشناختم و آنجا راحت بودم. حدود 11 مایل راه رفتم. وقتی رسیدم هوا داشت تاریک میشد و من به فکر افتادم که کجا باید بخوابم. تصمیم گرفتم به پارکی که نزدیک منزل سابقم بود بروم جایی که سابقا در روزهای داغ تابستان در آنجا کنگو درام میزدم. اما وقتی رسیدم متوجه شدم اعضای گنگ در تاریکی دور هم جمع شده اند بنابراین به محل دیگری رفتم.

به راه رفتن در تاریکی پارک ادامه دادم, هیچ کجا احساس امنیت نمیکردم. پاهایم ورم کرده بودند و از نظر احساسی و بدنی خسته بودم, میدانستم بدترین جرایم مثل تیراندازی, حمله , دزدی و کتک کاری درشهر شبها برای مردمی که بیرون میمانند اتفاق میافتد. میدانستم وقتی بیرون میخوابی آسیب پذیر هستی و هر اتفاقی ممکن است بیافتد. به بیشترین اندازه ممکن ترسیده بودم. فکر میکنم حدود ساعت سه صبح بود که یک پارک نزدیک مرکز خرید کوچکی در شمال هالیوود پیدا کردم. خالی بود و آنقدر احساس امنیت کردم که بتوانم دراز بکشم. خیلی زود از خستگی خوابم برد. نمیدانم چقدر زمان گذشت, شاید 20 دقیقه. ناگهان فواره ها شروع به کار کردند. من آنجا در کمال ناباوری و خیس شده از آب دراز کشیده بودم. نمیتوانم توضیح دهم احساس توامان ترس, عصبانیت, آسیب پذیری و بی خانمانی را که در آن لحظه داشتم.

امروز به راحتی به بدشانسی که با فواره ها داشتم میخندم, ولی خاطرات عمیق درد و تنهایی از آن شب همیشه با من خواهد بود.

متاسفانه هر سال هزاران نفر اولین شب بی خانمانی را تجربه میکنند. مهم نیست چه عاملی باعث این بی خانمانی است, اخراج از محل کار , بیکاری, اعتیاد, بیماری روانی, خشونت خانگی,…. اولین شب بی خانمانی خیلی دردناک است. حال تصور کنید یک مشکل شخصی بوجود آمده و شما نه پول دارید, و نه محلی برای زندگی. این اولین شب بی خانمانی شماست. شما چه کار میکنید؟

Like 🙂
5

اندر احوالات مهاجرت

شیخی را از احوالات مهاجرت پرسیدند  ، بگفت هم چون شب اول قبر ماند و هرکسی را بسته به سنگینی نامه ی اعمالش حکمی دگر است. لیک اهل سلوک فرموده اند که هفت مرحله دارد و مرتبت هرکدام را ندانی مگر از آن مرحله به سلامت بیرون آیی و اگر مرد راه نباشی به خوان هفتم نرسی
اول) نیت: آن لحظه است که مهاجر به ستوه می آید و عزم هجرت می کند .از این نقطه فرد از خاک خود کنده شده است و ولوله ی عزیمت در جانش افتاده و به جرگه ی مهاجرین پیوسته است. از مناسک  این مرحله سعی بین صفا و مروه و دویدن به دنبال وکیل و انتظاردر صف طویل درب سفارت و دار الترجمه و آزمون آیلتس و تافل و نوافل و ال و بل  است و این خود اول قدم است
دوم) استجابت: زمانی است که صبر مسافر به بار می نشیند و مهر ویزای بلاد خارجه بر پاسپورت وی کوبانده می شود. مهاجر در این مرحله خود را پیروز ترین مردمان جهان می داند و هم وطنانش را به چشم کور کچل هایی می بیند که در باتلاق بی فرهنگی و ترافیک و فقر فرو می روند و به خود افتخار می کند که به زیرکی و رندی از این جهنم جهیده است
سوم) عزیمت: مرحله ی گذاشتن تمام وابستگی ها از خانه و زندگی و متعلقین و متعلقات  و دوستان و اقوام است.برخی این مرحله را به مرگ تعبیر کنند.با هجوم خاطرات و دلبستگی ها  اندک اندک ترس و تردید در مهاجر فزونی می گیرد.سرانجام وی زندگی اش را در چمدانی جمع می کند و پس از گذشتن از زیر آیینه و قران به سمت ناشناخته رهسپار می شود.فرودگاه امام خمینی آخرین بخش این خوان است.
چهارم)شعف: مهاجر چون در بلاد کفر فرو می آید  خود را در بهشتی می یابد سبز و تمیز  و منظم  ،مردمانش خندان و جوی های شراب روان  و لعبتکان کون لخت  نیمه عریان و مو طلایی شادان  در بیکینی از کنار وی عبور می کنند.  مردان مسلمان را  در این مرحله شعف دو برابر نسوان است و قالباٌ هنوز عرق راه از چهره بر نگرفته بر در عرق فروشی و  نایت کلاب و بار و دیسکو و استریپ کلاب  صف می بندند تا  سیر و سلوک عرفانی خویش آغاز نمایند
پنجم) بحران هویت: مهاجر تلاش می کند هویت گذشته اش را فراموش کرده و در جامعه ی جدید ذوب شود.وی  ناگهان  از کلثوم جوراب آبادی سنگ سری اصل  تبدیل به  کاترینا ماریا سانتا کروز می شود. اگر از جماعت نسوان باشد در این مرحله   بطور حتم موههای خود را بلوند می کند  و با پوست سیاه سوخته و ابرو پاچه بزی و کله ی طلایی زهره ی هر بیننده ای را می برد. در این مرتبه از سلوک دامن های کوتاه  و بیرون انداختن ران های چاق و سلولیتی  و پوشیدن لباس های آلاپلنگی و استفاده مکرر از کلمات اوه مای گاد و اوه شیت از اوجب واجبات می باشد
ششم) قربت: در این مرحله مهاجراندک اندک  متوجه می شود که  در دیار جدید غربیه است و به احتمال قوی غریبه هم باقی خواهد ماند و خودش هم چیزی شبیه همان مردم کور کچلی است که  از انها فرار کرده است و هیچ سنخیتی با این مردم خونسرد و مامانی و قد بلند ندارد.  جلوی آینه می ایستد وناگهان می بیند که یک شرقی کوتوله و احساساتی و قانون گریز و سیاه سوخته است و با موههای طلایی اش نه تنها شبیه نیکول کیدمن نشده بلکه شبیه هویج شده است.در اینجا مهاجر ناگهان دچار نوستالژی شدید برای کشک بادمجان  و دلمه و دیزی با نان سنگک  می شود و به یاد بوی ترمه ی خانوم بزرگ و قلیون و مزه انار دون کرده و صدای کت شلواری می افتد و دیدگانش از اشک تر می شود  .

چون بدینجا رسید شیخ سکوت کرد و دهان از گفتار ببست و آفتابه اش را برداشت و به سمت مبال روانه شد. مریدان پرسیدند هفتمین مرتبت چیست؟ نگاه عاقل اندر سفیهی کرد و گفت: هفتم را  هر کس خودش می نویسد…

Like 🙂
3

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

این کتاب ، تنها برای خواندن نیست !

جستجو و واکاوی بشر برای یافتن پاسخ برخی از پرسشها ، تاریخ هزاران ساله دارد : معنای زندگی چیست ؟ رابطه مادیات و معنویات چگونه است ؟ ما چه کسی هستیم ؟ پول هدف است یا وسیله ؟خوشبختی چیست ؟ و..

پاسخهای گوناگونی از د یوژن تا خود ما ! ( در انشای علم بهتر است یا ثروت ) برای آنها داده شده و میشود ولی باز هم از هر زبان که بشنوی ، نامکرر است .

حکیم یونانی ، د یوژن ( زاده زئوس )در خمره ای می زیست و ساده زیست بود .آنقدر بی نیاز بود که به اسکندر مقدونی که بالای سرش ایستاده وبا غرور به او گفت از من چیزی بخواه گفت: یک کمی بکش کنار ، آفتاب بر من بتابد !.

عرفا بارها به این پرسشها پرداخته اند . امروزه اما بیش از هر زمانی نیاز به طرح آنها داریم .سیستم سرمایه داری که بر پایه سود دهی استوار است برای تولید انبوهش ، مصرف کننده گانی بسیار می طلبد . پول ، تنها ارزش و معیار ارزشها میشود . بزرگی میگوید : آسایش ، فدای تهیه وسایل آسایش میشود .(نگاه کنیم به والدینی که فراغت و آسایش در کنار فرزند بودن و بازی با او را صرف کار بیشتر بمنظور تهیه پول بیشتر و امکان خرید وسایل بازی بیشتر میکنند) . بقول ثورو ابزار گرچه لازمند ولی نیاید ابزار آنها شد .

چارلی چاپلین در عصر جدید چه روشن خرد شدن انسان معاصر در بین چرخ دنده های ماشین و بیگانه شدن او از جوهر وجودش را نشان میدهد . از خود بیگانگی انسان محور مباحثات میشود . عرفای زمانه چون اکهارت و…میلیونها شنونده می یابند . در رده ای پائینتر ، ایمیلهای جور و واجور که پاسخها و پیام های درست و نادرستی را دربر دارند ، دست بدست می چرخند .و در یک کلام بیشتر مردمان در پی یافتن راه نجات اند .

در کتاب (فراوانی در بسندگی است ) هم پرسشها بیان میشوند . پرسش عمومی ، وجودی و همزمان اقتصادی در باره همه زندگی :چگونه کار کنیم ؟چگونه مصرف کنیم و در عین حال به رویاهایمان هرچه بیشتر نزدیک بمانیم ؟

نیاز به شادی در همه ما هست . آیا((لازمه )) شادی ، خرید هرچه بیشتر است ؟. آیا شادی را باید در بیرون جست و یا سرچشمه آن در درون است ؟ پژوهشها نشان داده اند که اگر از نیازهای اولیه ومعمول زندگی بگذریم ، متوسط شادی و احساس خوشبختی ازازدیاد در آمد ، خرید های بزرگ و .. مدت نه ماه است . در کشورهای ثروتمند لزوما میزان احساس خوشبختی بالاترین را نشان نمیدهند . توجه کنیم که این به معنی توجیه فقر نیست و در رده زندگی متوسط و رفاه بیش از حد واکاوی شده است . پول و رفاه گرچه لازم است ولی کافی نیست . سرور و خوشبختی مداوم در زندگی با معنی است که لزوما برپایه مادیات بنا نهاده نشده است . ضرب المثلی پربار میگوید : بهترین چیزهای زندگی رایگان اند ،لذت مکالمه و دوستی ،پرسه در طبیعت ، بخشی از جماعت شدن ، تامل و تفکر در تنهائی ،شرکت در زندگی سیاسی ، آواز خواندن ، مکاشفه ، خنده ، عشق و…همه وهمه زیباشناختی روحی است و اندیشه را شاداب میکند

شادی را معامله نکنیم .انسان باشیم ، شادی خودش میآید .شادی یعنی آرامش ، رضایت ،لذت

(شادی همچون پروانه ایست که هر چقدر دنبالش کنی ، بیشتر می گریزد ، اما اگر توجه ات را به چیز های دیگری بدهی ، جلو میآید و به نرمی بر روی شانه ات می نشیند )

بنظر میآید که راه حل ثوروکه در این کتاب عرضه شده قابل اجرا برای همه نیست .هرچند تجربه زندگی در جنگل ، قابل تکرار نیست ، ولی میتوان ازین تجربه ، ایده ساده زیستی را فرا گرفت و متناسب با شرایط مکانی خود آنرا بکار بست .

با سفر درونی میتوان یاد گرفت که در جامعه ای مال اندوز ، زندگی کرد و با این حال از زندانی شدن در چهارچوب ارزشهای آن آزاد بود.

میشل فوکو میپرسد : چرا چراغ یا خانه ما شیئی هنری هستند ولی زندگی هر نفر از ما کاری هنری نیست ؟ چرا هنر در جامعه ما بدل به چیزی شده که تنها به ابژه ها میپردازدنه به فردا یا زندگی ؟ هنر چیزی تخصصی است که خبرگان انجامش میدهند ،اما زندگی هر نفر آیا نمیتواند کاری هنری باشد ؟ زندگی به ما داده نمیشود ،ما خود آنرا میسازیم . چه آسان به مسیر و مجرای سنت و هم رنگی میافتیم ؟.باید ظرفیت خود را بکار اندازیم .سرنوشت خود را خلق کنیم ، خود را که پرشور زندگی کنیم بسازیم .

.در پایان یادمیگیریم که هدف زندگی این نیست که راحت باشیم ، اینست که پر شور زندگی کنیم

مینا

Like 🙂
8

قوانین طلایی در استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی

 Tehran-Metro

آداب ابتدایی در وسایل نقلیۀ عمومی رو به فراموشی­ گذاشته ­اند، به ­ویژه هنگامی که تأخیر طولانی و فضا تنگ باشد. لازم است که به این وضع خاتمه بدهیم.

در گذشته، صف های اتوبوس بخشی از نمای خیابانها را تشکیل می­ دادند، اما در حال حاضر، یک صف، همیشه در حرکت است. گرچه هنوز برای سوارشدن نظم و ترتیب وجود دارد، حتی به شکل نامحسوس؛ و هل­ دادن بی­ ادبانه است. باید اجازه بدهیم افرادی که قبلا ایستاده بودند، پیش از ما سوار شوند. خوب است ارتباط چشمی برقرار کنیم و لبخند بزنیم، و مناسب است که کارت یا کرایۀ خود را آماده کنیم و برای پیداکردن آن، وقت زیادی با کیف بزرگمان کلنجار نرویم.

همیشه صندلی خود را به کسانی که بیشتر از ما نیاز دارند، تعارف کنیم. اگر تصور کردیم زنی حامله است یا قدرت جسمانی کمی دارد، بهتر است به ­آرامی از روی صندلی بلند شویم، به سمت دیگری برویم و امیدوار باشیم که شخص موردنظر به آن سو برود.

اگر ناگهان سکندری خوردیم و به سمت مسافران دیگر رانده شدیم (اتفاقی که همیشه در اتوبوس و مترو پیش می­آید)، خوب است شکیبا باشیم. وقتی مقصریم، بهتر است عذرخواهی کنیم و هنگامی که حرکت وسیلۀ نقلیه ما را به سوی دیگران هل داد، مودبانه لبخند بزنیم.

یادمان باشد که تماس خیلی نزدیک اضطراب و فشار عصبی ایجاد می­کند و وضعیت یا رفتارمان را تشدید می­کند، بنابراین، لازم است وقتی با تلفن همراه حرف می­زنیم، چیزی می­ خوریم یا می ­نوشیم، موزیک گوش می­ کنیم یا کیف بزرگی همراهمان است، باملاحظه باشیم. این خوب است که از هندزفری استفاده کنیم و پیامک یا ایمیل بفرستیم، اما صدای موزیک گوشی ما نباید از بیرون هم شنیده شود و نباید راه دیگران را سد کنیم. گفتگوی خیلی بلند، غیراجتماعی است اما آرام حرف­زدن خوشایند است.

خوردن غذای بودار در محیط دربسته بی ­ملاحظگی است، و آرایش­کردن در وسیلۀ نقلیۀ عمومی، تصور اولیه از ما را به مخاطره می­ اندازد و باعث می­شود که نامرتب به نظر برسیم.

چون نمی خواهیم دیگران در اتوبوس ناخواسته حرف هایمان با دوست همسفرمان را بشنوند، پس لازم است آرام و محتاط گفتگو کنیم.

اگر مسافر بی­ ملاحظه­ ای بدرفتاری کرد، بهتر است نادیده بگیریم و از مواجهه بپرهیزیم. وقتی دیگران، مثل راننده و کارکنان، شکیبایی می­کنند یا رفتاری از روی حسن ­نیت نشان می­دهند، لبخند بزنیم و تشکر کنیم.

 

Like 🙂
4

ناصرالدین شاه و تجدد

ناصر الدین شاه سه بار به اروپا رفت. او علاقه وافری به خاطره نویسی داشت که به شکل سه سفرنامه از خود به جا گذاشت. یکی از ویژگی های تجدد، درک ضرورت ضبط و حفظ احوال زندگی روزمره است. تجدد حوزه آنچه را “تاریخی” و “مهم” است، دگرگون می کند. هرآنچه در زندگی اجتماعی می گذرد اهمیتی تاریخی پیدا می کند و حفظ و ضبطش ضروری انگاشته می شود. خاطره نویسی، به عنوان روایت مکتوب فردگرایانه از زندگی، اهمیتی نو می یابد. به عبارت دیگر، گرایش ناصرالدین شاه به درج و حفظ خاطرات و سفرنامه از جنس گامهای ملازم تجدد است.

اما یکی از اسباب تجدد، گذار از نظم مذهبی و به سمت انتظام سیاسی – قانونی و عقلانی است. به عبارت دیگر، با گسترش جریان عرفی شدن، ملاحظات عقلی و قانونی بیش از ملازمات آسمانی و رای استبدادی یا بخت و ستاره، هادی تصمیمات و تحولات اجتماعی و انسانی به شمار می رود. ناصرالدین شاه از سویی دلبسته سنت متجدد خاطره نویسی و از سویی سخت در بند احکام سعد و نحس آسمانی بود. همنشینی این سویه های متناقض و پیچیدگی های تاریخی تجربه تجدد را در ایران به خصوص در حول و حوش سفر اول شاه به فرنگ ملاحظه می توان کرد.

سپهسالار و دیگر متجددان دربار ناصری می خواستند شاه را به فرنگ ببرند تا شاید او از پیشرفتهای آن جا عبرتی بگیرد. روش سیاست خود را دگرگون کند و راه را بر تجدد و دموکراسی نبندد.

از سویی دیگر، دولتهای غربی هریک سودای بسط و تحکیم قدرت سیاسی خود را داشتند. کافی ست به یاد بیاوریم که ناصرالدین شاه در طول سلطنتش هشتاد و سه هزار قرارداد تجاری و سیاسی امضاء کرد. شاه در ظاهر میل به خوش گذرانی داشت. غرضش نه تلمذ که تلذذ بود. در عین حال می خواست آن گوشه هایی از تجدد را که به نفع مالی و سیاسی شخص شاه است به ایران بیاورد و سویه های خطرناک آن را یا از بیخ براندازد یا خنثی کند.

نکته مهم دیگری که درباره سفرنامه به چشم می خورد زبان آنها است. هرچه در متن به پایان سفرها نزدیکتر می شویم، شمار کلمات خارجی مستعمل در متن هم به تدریج فزونی می گیرد. ناصرالدین شاه به زبانهای خارجی، به خصوص فرانسه، دلبستگی فراوان داشت. در زمان او جلد اول فرهنگ فارسی – فرانسه تدوین شد. ولی اگر بپذیریم که فارسی از ارکان استقلال فرهنگی ایران است، آن گاه تحول زبانی سفرنامه ها نشان بارز زوال سقوط فرهنگی ایران در آن زمان است. وقتی شاه مملکتی کاربرد واژه های فرنگی را وسیله ای برای تظاهر به فضل می داند، آن گاه سلطه فرهنگی فرنگ کاری ست تحقق یافته. زبان پریشی از عوارض پریشندگی سیاسی – روانی ست و پریشندگی سیاسی – روانی از ملازمات استعمارزدگی است.

در طول سفرنامه ها شاه بارها هنگام توصیف طبیعت اروپا آن جا را به “بهشت” تشبیه می کند. حتی گدایان اروپا از گداهای وطنی بهترند. “گداهای فرنگستان عوض گدایی ساز می زنند. و سوال نمی کنند”! اما اندکی آشنایی با تاریخ اجتماعی اروپا در دهه های پایانی قرن 19 نشان می دهد که هم فلاکت در آن زمان فراوان بود و هم گدای سمج.

ملکه ویکتوریا، برخلاف رسوم رایج به استقبال شاه نرفت. ولی شاه در متن سفرنامه می نویسد: الحق کمال مهربانی و دوستی را پادشاه از اول ورود به خاک انگلیس الی امروز نسبت به ما به عمل آورده اند. در عین حال باید توجه کرد که در تمام طول این بخش، به جز یک مورد، شاه ذکری از این واقعیت نمی کند که حاکم انگلستان در آن زمان یک زن بود!

هرچه شاه بیشتر مرعوب فرنگ می شد، طبیعت و مردم ایران را بیشتر به دیده تحقیر می نگریست.

تجدد باعث عمومی شدن سیاست شد. در قرون وسطی (و جوامع سنتی)، سیاست عرصه خصوصی نجبااست و زندگی خصوصی عوام، عرصه مداخله دولت است. تجدد، سیاست را به عرصه عمومی می کشاند و مردم را، دست کم در سطح نظری، اختیار دار امور سیاسی می کند. در عوض زندگی خصوصی مردم را خلوتی مقدس و خدشه ناپذیر می داند و دولت را از مداخله در آن باز می دارد. ناصرالدین شاه که در وصف باغها، باله ها، اغذیه و زنان یدی طولا داشت، به ندرت از بده بستانهای سیاسی این سه سفر یاد می کند و تنها اشاره می کند: صحبتهای خوبی شد! یعنی، فضولی در کار سیاست موقوف. و یک با نیز در وصف دموکراسی سویس می گوید: این روزنامه گنجایش شرح قانونی حکمرانی و جزئیات دولت سویس را ندارد و بیش از این هم لازم نیست.

توصیف ناصرالدین شاه از آ زادی در پروس چنین است: آمدیم پایین توی اطاق نشستیم. امپراطور هم آمد، صاحب منصبها همه راه می رفتند، می نشستند، آزادی بود، یکی ایستاده بود کونش را به امپراطور کرده سیگار می کشید، یکی کونش را به ما کرده بود.هرکدام یک حالت آزادی داشتند.

چون به اعتبار متن سفرنامه ها فکر و ذکر شاه در این سفرها بیشتر عشرت طلبی بود، و چون خزانه مملکت را به این بهانه خالی می کردند که سفرها برای شناخت “شاهراه ترقی” ضروری است، شاه سرانجام ادعا می کند که انگار راز موفقیت فرنگی ها را کشف کرده می گوید: با وزیر خارجه هلند آشنا شدم. تمام این فرنگی ها معلوم شد لوطی و جنده باز هستند. متصل وزیر خارجه به این زنها نگاه می کرد. این بنیه که این فرنگی ها دارند به همین واسطه است که متصل در عیش هستند.

ناگفته پیداست که تجددی که زیر نگین این گونه سلاطین به ایران آمد نه گامی در شاهراه بزرگ ترقی که روایت و تجربه ای مسخ ومثله شده بود. اما از سویی دیگر، اگر عیش و عشرت را به راستی راز موفقیت بدانیم، سفرهای شاه به فرنگ بی شک پر از موفقیت بود، چون سلطان صاحبقران بارها می فرماید: الحمد الله تعالی بسیار خوش گذشت.!

گزیده از کتاب تجدد و تجدد ستیزی در ایران اثر دکتر عباس میلانی

لینک نوشته های قبل

Like 🙂
3

مرد دویست ساله

مرد دویست ساله فیلمی است  بر اساس رمان تخیلی از ایساک اسموف که با فرض خلق یک روبات هوشمند مفاهیم انسانیت, برده داری, غرور, رشد, آزادی فکری, سکس, عشق و مرگ را به چالش می کشد.

Like 🙂
7

آداب انتقاد کردن

  1. قبل از شروع اجازه بگیرید .
  2. مطمین شوید که عملی را که انتقاد می کنید قابل تغییر است
  3. از لحن صدای ملایم استفاده کنید.
  4. واضح و روشن صحبت کنید و از کنایه بپرهیزید.
  5. با بیان نقاط قوت فرد شروع کنید.
  6. نشان دهید که فرد انتقاد شونده برایتان مهم است.
  7. به احساسات دیگران احترام بگذارید.
  8. نظر فرد انتقاد شونده را بپرسید ، و فرصت صحبت به او بدهید.
  9. با دقت گوش کنید.
  10. انتقاد باید در مورد یک عمل باشد نه کل شخصیت یک فرد.
  11. مودب باشید و بر چسب نزنید.
  12. در مورد نقاط منفی از مثال استفاده کنید و راههای بر طرف کردن آنرا نشان دهید.
  13. با جملات مثبت صحبتهای خود را تمام کنید.
  14. در پایان از اینکه به حرفهای شما گوش داده اند تشکر کنید.

Like 🙂
4

بدشانسي

 

بدشانسي

وقتي بيدار شدم تمام تنم درد مي‌كرد و مي‌سوخت، چشمانم را كه باز كردم و ديدم پرستاري كنار تختم ايستاده است.

او گفت: «آقاي فوجيما شما خيلي شانس آورديد كه دو روز پيش از بمباران هيروشيما جان بدر برديد. حالا در اين بيمارستان در امان هستيد.»

با ضعف پرسيدم: «من كجا هستم؟»

پرستار جواب داد: «در ناكازاكي.»

برگرفته از كتاب داستان‌هاي 55 كلمه‌اي / انتشارات كاروان / گردآورنده: استيو ماس / ترجمه: گيتا گركاني

Like 🙂
6

درد دلهای خودمانی از زبان یک فروشنده

شش سال است که در یک فروشگاه کانادایی کار می کنم وقتی شروع به کار کردم آنقدر پر بودم از احساس خوب شرقی بودن و ایرانی بودن که فکر می کردم که آیینه ی تمام نمای یک ایرانی صادق و پر کار برای همه ی همکاران کانادایی خواهم بود . فکر می کردم به آنها یاد خواهم داد ما ایرانی ها چقدر کار درستیم, چقدرروشنفکریم, خلاصه چقدر نمونه اییم. اما چیزی نگذ شت که حیران و انگشت به دهان ماندم . یک جورایی اعتراف می کنم که حالا در یک شک بزرگ زندگی می کنم. حالا میگم چرا از هر ده نفر ایرانی که به مغازه می آید حداقل یک نفر در خواست تخفیف مخصوص کارمندی مرا می کند. اما آیا تصور یک چنین در خواستی را می شود از یک کانادایی داشت؟

حالا این تازه شروع ماجراست بعضی از هم وطن های عزیز که خیلی احساس کانادایی بودن بهشون دست داده و به قول معروف جو گیر شدن, یک روز در میان یک کیف یا چمدان می خرند و دو روز در میان هم برای پس دادن جنس خریداری شده مراجعه می کنند و اگر به اون آقا یا خانوم محترم اعتراضی بکنی که شما به نظر می رسد که خیلی به جنس پس دادن علاقه دارید, می گوید:” آخی تازه اومدی کانادا؟ برو به مدیر مسئول فروشگاه تون بگو حق با مشتری است.”

شاید باورنکنید ولی ما که در 3 الی 4 سال اول کار من سیاست پس دادن جنس را حتی استفاده شده تا 3 ماه داشتیم حالا به دوهفته آن هم به شرط نو بودن جنس تقلیل داده اند .

اگر یک ایرانی برای پس دادن جنس بیاد سعی می کند حداقل 3 الی4 دلیل پشت سر هم داشته باشد وگاهی هم پشت چششون را نازک می کنند و می گویند “اصلا جنسش خوب نیست خیلی چیپ و ارزان است من مارک دار می خرم.” حالا بیا جرات کن بهش بگو اگر چیپه چرا خریدی؟ اما وقتی سر کارت با یک کانادایی است, فقط یک کلمه و گاه با عذر خواهی می گوید نظرم عوض شده تمام. بدون عذر بهانه های ساختگی.

بضی از ایرانی ها ,تازه, کارهای بهتری هم یاد گرفته اند. مثلا همین هفته ی گذشته ما یک داستان جالب از یک خانوم ایرانی داشتیم از آنجایی که ما side walk sale  داشتیم و همه می دانند جنس های روی میز آخرین و ارزان ترین قیمت ممکن است و اگر جنسی روی میز نباشد به معنای تمام شدن جنس است. خوب این خانوم محترم 2 تا از کیفهای ما را on hold   گذاشت و از ما خواست تا آخر شب کنار بگذاریم و نفروشیم. ما هم کنار گذاشتیم اما طبق سیاست مغازه گفتیم که باید اول صبح دوباره روی میز باشد و این خانوم فقط همین امروز را وقت برای فکر کردن دارد و خانوم پذیرفت. صبح روز بعد وقتی ما مغازه را باز کردیم و جنسها را چیدیم خانوم دوباره آمدند و هر دو کیف را کنار گذاشتند برای تا آخر روز و این کار تا 3 روز تکرار شد. جالب این که روز چهارم بالاخره بعد از اعتراض به اینکه ما نمی توانیم دوباره این اجناس را برایشان کنار بگذاریم واز خانوم اصرار که شما وظیفه اتان را انجام نمی دهید وطبق قانون شما باید هر روز هم اگر بیایم جنس را کنار بگذارید بالاخره جنس ها را خرید ولی از شما چه پنهان که بعد از دو روز پسشان آورد.

آخ که چه حالی پیدا می کنم وقتی بعضی از این کاناداییها بعد از کنار گذاشتن جنسی حتی برای نخریدن جنس هم مارا مطلع می کنند و در ضمن از این که به خاطر آنها جنس را کنار گذاشته اییم تشکر ویک عذر خواهی هم کنار آن سرو می کنند.

Like 🙂
4

ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده

درباره کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” نوشته شارون بگلی

TRAIN YOUR MIND, CHANGE YOUR BRAIN

Sharon Begley

نوروپلاستیسیتی چیزی نیست مگر توانایی مغز برای ایجاد سلول های عصبی ( نورون) جدید و بازسازی خود. این چیزیست که متخصصان اعصاب تا همین اواخر آن را غیرممکن می دانستند. شارون بگلی که نویسنده مقالات علمی در وال استریت ژورنال است موضوعی را برمی گزیند که یا بسیار خشک و جدی فرض می شود و یا به قدری ساده گرفته می شود که گویی نیازی به آموزش ندارد و این موضوع را تبدیل به کتابی محکم می کند. ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده”  کتابی است که در عین سرگرم کننده بودن راهنمای اخلاق و رسیدن به کمال نیز هست. این کتاب نشان می دهد که باید نسبت به ظرفیت های مغز خوش بین بود.

شارون بگلی این کتاب را در حول محور ” گردهمایی مؤسسه ذهن و زندگی درباره موضوع نوروپلاستیسیتی در سال 2004 ” پی ریزی می کند. مؤسسه ذهن و زندگی در سال 1990 تاسیس شد و هدف از تأسیس آن این بود که رهبر در تبعید تبت و رهبر معنوی بودائیسم تبت ، دالایی لاما هم درباره علم اطلاعات کسب کند و هم این علم را با بودائیسم ممزوج کند. هر چند سال یکبار دانشمندان برجسته جهان به دارامسالا در هند دعوت می شوند تا علم روز را به دالایی لاما معرفی کنند و دالایی لاما با آنها درباره یافته های علمی مباحثه می کند.

نویسنده به تناوب هم از مباحثات دانشمندان با دالایی لاما می نویسد و هم به صورتی کلی تر موضوع کتاب را مطرح می کند و مثل کتاب های پلیسی به تدریج سرنخ های بیشتری درباره موضوع کتاب به خواننده می دهد. وقتیکه پیشتازان این حوزه از علم دریافتند که مغز می تواند خود را بازسازی کند با مقاومت جامعه علمی روبرو شدند و اجازه چاپ مقالات آنها در مجلات معتبر صادر نگردید و با بودجه درخواستی آنها موافقت نشد. اما محققان به راه خود ادامه دادند و مشکلات موجود را به تدریج کنار زدند و آزمایشات بیشتری بر روی انسان و حیوانات انجام دادند و پی بردند که چرا کورها قدرت شنوایی بیشتری دارند و کسانی که دچار قطع عضو شده اند هنوز آن عضو را حس می کنند. تصورات درباره اعتقاد به تغییرناپذیربودن مغز یکی یکی به دور انداخته شدند تا اینکه رسما اعلام شد که: حتی در بزرگسالان هم مغز می تواند به طور فیزیکی تغییر کند.

دالایی لاما از این کشف خرسند بود. سیستم روانشناسی در آئین بودا بسیار پیچیده است و نوروپلاستیسیتی به زیبایی با این نگرش بودایی همخوانی دارد که:” ” ذهن”  می تواند بر روی ساختمان مغز تأثیر بگذارد. نکته بازدارنده ای که مانع می شد تا بودائی ها و دانشمندان با هم کار کنند تعریف آنها از ” ذهن” بود و اینکه ” ذهن” دقیقا چیست. بودائی ها معتقدند که ” ذهن” از مغز فیزیکی کاملا جداست. اما دانشمندان معتقدند که “مغز همه چیز است،” یعنی تمامی فعالیتهای مغزی و روانی توسط  عمل فیزیکی نورون ها یا همان تکانه های عصبی انجام می گیرند.

این گونه تحقیقات که هم اکنون شامل مطالعه بر روی راهبان بودایی هم می شود می تواند راهگشا و زمینه ساز امکانات وسیعی باشند. به گفته بگلی بعضی از این مطالعات نشان داده اند که با توسل به آموزش مناسب نه تنها می توان به کودکانی که به اختلال در خواندن یا دیسلکسی دچارند کمک کرد بلکه افراد پیر هم می توانند بعضی از فعالیت های مغزی خود را استحکام بخشند و بر مشکلات کلامی خود فائق شوند. در سر دیگراین طیف تحقیقاتی راهبان بودایی قرارداشتند. از آنها خواسته شد که در دستگاه ام آر آی قراربگیرند و در همان حال با خلوص به مراقبه یا مدیتیشنِ شفقت بپردازند. در این هنگام بخش هایی از مغز آنها که مربوط به شادمانی بود به شدت فعال می شدند. و در میانه طیف، مردم عادی قرارداشتند و تحقیقات نشان داد که هنگامی که از آنها خواسته می شد تا خاطراتی را مرور کنند که در آنها مورد مراقبت و محبت قرارگرفته بودند آنها شفقت و عطوفت بیشتری را از خود نشان می دادند.

کتاب ” ذهنت را تربیت کن، مغزت را تغییر بده” یک بازنگری همگانی و عالی است بر علوم مربوط به مغز، به علاوه کتابی است که از خواندن آن لذت خواهید برد. بگلی در این کتاب تنها در هنگام لزوم از زبان فنی و تکنیکی استفاده می کند و مرتبا یافته هایی که قبلا در کتاب ذکر شده اند را به خواننده یادآوری می کند. استفاده از تشبیه و آوردن نمونه مطالعه ی کتاب را آسان تر و  لذت بخش تر می کند. برای مثال، هنگامی که درباره افراد ناشنوا صحبت می کند می گوید که انتظار می رود که نورون های قسمت شنوایی مغز در یک فرد ناشنوا از آنجایی که مورد استفاده قرارنمی گیرند به تدریج پژمرده شده و از بین بروند درست مثل یک قصابی در جزیره گیاهخواران؛ البته که بعدا خواننده متوجه می شود که این پیش بینی مطابق با واقعیت نیست.

آیا این کتاب در عمل به کار خواهد آمد؟ این امکان وجود دارد. یکی از دانشمندان پیشنهاد کرده است که از نتیجه این تحقیقات برای ایجاد فرهنگِ قدرتمند سازی مغز یا “مغزسازی” استفاده شود، درست همانطور که فرهنگ بدنسازی از مطالعات علمی بر روی قلب حاصل شد. البته این موضوع به این سادگی هم نیست. بگلی در این باره زیاد حرف نمی زند اما این روشن است که تمرینات مداوم بر روی قدرت توجه بسیار ضروریند تا مغز دوباره بازسازی شود. راهبان بودایی که در این مطالعات شرکت کردند به توانایی های قابل توجهی دست یافتند. آنها سالهای زیادی از عمر خود را به مدیتیشن اختصاص داده بودند تا به این توانایی برسند.

با توجه به افزایش طول عمر و بالاتر رفتن تعداد افراد سالمند در جامعه و نیازهای جدیدی که به این دلیل در تمامی زمینه ها پدید آمده است، همه گیر شدن فرهنگ مغزسازی دیگر عجیب جلوه نمی کند.

Like 🙂
12

ضرب المثل های آلمانی

  • یک مملکت را می توان با کیفیت ضرب المثل هایش سنجید.
  • یک پر چین در بین, دوستی را همیشه سبز نگه می دارد.
  • فقیر کسی نیست که کم دارد بلکه کسی است که زیاد می خواهد.
  • خشم بدون قدرت حماقت است.
  • به همان سرعتی که قوانین ساخته شوند ، فرار از آنها  هم ساخته می شوند.
  • خیریه نیاز را می بیند نه علت را.
  • خدا می دهد، اما انسان باید دست خود را باز کند.
  • او که به کودکان می آموزد بیش از آنها یاد می گیرد.
  • اگر شما یک دوست خوب داشته باشید ، آینه لازم ندارید.
  • کلیات مهم است، جزئیات مهم نیست.
  • هرگز مشاوره مده مگر وقتی خواسته شود.
  • کسی که زیاد آغاز می کند کم به ثمر می رساند.
Like 🙂
8

روش افزودن نوشته جدید در WordPress

1.      ابتدا از طریق لینک زیر وارد سایتتان شوید

2.      شناسه(User) و گذر واژه(Password) خود را وارد کنید

3.      روی لینک افزودن نوشته تازه کلیک کنید

4.      عنوان نوشته را در قسمت عنوان وارد کنید

5.      متن خود را در مستطیل سفید وارد کنید

6.      دسته (طبقه) نوشته را  انتخاب کنید

7.      روی دکمه انتشار کلیک کنید

نکته: بسته به دسترسی شما ممکن است نما های مقابل و پایین کمی متفاوت باشند.

Like 🙂
0

به بهانه فیلم “زندگی دیگران”


هر وقت مسائل سیاسی و تنشهای مربوط به آن در جامعه افزایش می یابد، طبیعتا نگرانی های زیادی پیش می آید: نگرانی از نداشتن تصویری دقیق و شفاف از آینده؛ نگرانی برای نسلهای آینده؛ و نیز نگرانی درباره سوء استفاده گروهی که همیشه منتظر آب گل آلودند. البته مهمترین دغدغه ها شاید فراموش شدن اخلاق و رواج بی اخلاقی و گسترش روحیه فرصت طلبی، زیر آب زدن، تهمت، افترا و دروغ باشد. شاید خطر شیوع چنین رفتاری در جامعه و تبدیل آن به فرهنگی غالب در اجتماع کم از کشتن انسانها نباشد؛ زیرا کشتن، در یک چشم به هم زدن اتفاق می افتد، اما شیوع بی اخلاقی، نسلها را بر باد می دهد. دیدن فیلم “زندگی دیگران” تا حدی از نگرانی من کاست.

این فیلم که از شاهکارهای سینمای آلمان است، با نگاهی انسانی، فشارهای وارد شده بر طبقه روشنفکری را مرور می کند و تلاشهای روشنفکران برای گسترش آزادی اندیشه و بیان را به تصویر می کشد که این تلاشها در نهایت بر روی جاسوسی حرفه ای تاثیر می گذارد، و با این تصویر سازی بیننده را امیدوار می کند که در پس ذهن هر انسان خشک مغزی، آرزوی رهایی از فضای خفه کننده دیکتاتوری وجود دارد و اینکه انسانها سوای حرفه اشان می توانند در همان حیطه قدرت و نفوذ خود قدمی به سوی انسانیت بردارند. همچنین اندازه و معیار رفتار هر فرد با فرد دیگر را نه خط کشی های حزبی و دینی و نژادی، که فقط و فقط انسانیت تعیین می کند و بس.

(خلاصه داستان به نقل از ویکی پدیای فارسی)

گئرد وایسلر (با کد شناسائی: HGW XX/7)، بازجوی ارشد اشتازی، پلیس امنیت جمهوری دمکراتیک آلمان و یکی از باورمندان به حکومت سوسیالیستی آلمان شرقی است. وی مأمور زیر نظر گرفتن زندگی گئورگ دریمن یک کارگردان تئاتر می‌شود که مقامات ارشد نیروی امنیتی، به توصیه وزیر فرهنگ و هنر آلمان شرقی، در پی یافتن بهانه‌ای برای ایجاد محدودیت و خانه‌نشین کردن وی هستند. آنها ماموریت یافتن مدرکی مبتنی بر «ناهنجاری» گئورگ دریمن را به گئرد وایسلر، بازجوی ارشد پلیس امنیتی اشتازی محول می‌کنند.

تیمی ویژه از ماموران اشتازی با گذاشتن وسایل شنود در تمامی نقاط خانه گئورگ دریمن اقدام به آغاز شنود زیر نظر گئرد وایسلر می‌کنند. با شروع شنود و کنترل نامحسوس خانه وی، گئرد وایسلر با رازهای نهفته درباره مسائل پیرامونی گئورگ و دوست دخترش و همچنین مقاصد وزیر فرهنگ در از میان بردن گئورگ دریمن و همچنین واقعیت‌های نهفته در نظام‌های دیکتاتوری رویرو می‌شود که باعث فروریختن تمامی باورهایش به سیستم فاسد حکومت پلیسی و تحول عقیدتی گسترده در عقاید و رفتارش می‌گردد.

Like 🙂
6

لازم است گاهی

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه؟

لازم است گاهی از مسجد، کلیسا بیرون بیایی و ببینی پشت سر اعتقادت چه می بینی ترس یا حقیقت؟

لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی، فکر کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهای نوجوانیت است؟

لازم است گاهی درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی، غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی، گوگل و ایمیل و فلان را بی‌خیال شوی، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه؟

لازم است گاهی بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟

لازم است گاهی عیسی باشی، ایوب باشی، انسان باشی ببینی می‌شود یا نه؟

و بالاخره لازمست گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم آیا ارزشش را داشت؟

Like 🙂
5