درباره آدابکده

می خواهیم چه كار كنیم؟
حتماً شما هم در جاهای گوناگون با مشكلات رفتاری بسیاری مواجه شده اید. منظورهمان قوانین نانوشته اخلاقی هستند كه اگر رعایت نشوند، پیگرد قانونی ندارند، ولی با تامل، و حتی بدون تامل، می توان فهمید كه درست نیستند. این مشكلات اخلاقی، گفتاری، رفتاری و معاشرتی، شاید در ابتدا بسیار ساده و بی اهمیت به نظر بیایند، اما تاثیرات بسیار عمیقی در زندگی فردی و اجتماعی می گذارند.
نمی خواهیم شعار بدهیم یا كار دینی و سیاسی بكنیم ، فقط و فقط می خواهیم بگوییم كه با یكدیگر،با شهرمان و طبیعت چگونه برخورد كنیم. البته همه چیز را همگان دانند و ما هم مدعی نیستیم همه چیز را می دانیم . بنابراین، نه می خواهیم و نه می توانیم دیگران را نصیحت كنیم .
سایت آدابكده می كوشد ریزه كاریهای اخلاقی را، بدون ورود به مباحث پیچیده، بازگو كند و چیزهایی را كه به نظر نادرست می رسند، منعكس سازد و درستشان را پیشنهاد دهد. از شما نیز دعوت می كنیم نظرها، تجربه ها ، دیده ها ،شنیده ها و دانسته های مربوط به این مباحث را (به صورت ساده) برای ما بنویسید.
ما معتقدیم كه این كار جمعی ، سرانجام، ادب جمعی و اخلاق اجتماعی و فردی ما را ارتقا خواهد داد تا به تدریج در جامعه ای کم تنش تر و با روانی سالم تر زندگی کنیم

Like 🙂
3

آداب

“آداب” ( اتیکت ) مجموعه ای از ضوابط رفتاری است که در یک جامعه, طبقه و یا گروه انتظار انجام آن ها می رود. کلمه اتیکت اولین بار در حدود 1750 میلادی از زبان فرانسوی وارد انگلیسی شد.

آداب بستگی زیادی به فرهنگ دارند و در درون فرهنگ تکامل می یابند. آداب مناسب در یک فرهنگ ممکن است در فرهنگ دیگر تعجب آور باشد. مثلا درچین برداشتن آخرین لقمه غذا از سفره قبیح است ولی در آمریکا از مهمان انتظار می رود به ,نشانه تشکر, تمام غذایی که به او داده می شود را تمام کند.

موضوع آداب برای هزاران سال نویسندگان و متفکران را به خود مشغول کرده است. نوشته های درباره آداب را می توان درمصر باستان در سال 2375 قبل از میلاد, در روم و یونان باستان و سخنان کنفسیوس پیدا کرد. از کتاب شایست نشایست در ایران قبل از اسلام به عنوان مرجعی برای آداب مناسب اجتماعی و مذهبی استفاده می شده است.

منبع ویکیپدیا

Like 🙂
3

قبل از انتخاب هدیه ی تولد نکات زیر را در نظر بگیرید

بیايید تولدها را به موقعيتهاي شادي آفرين و به ياد ماندني تبديل كنيم.
يكي از نقاط درخشان زندگي هر فرد، روز تولد اوست. اين روز براي خود شخص و خصوصا اطرافيان وي بسيار پر معنا است.
وقتي قصد داريد هديه اي براي روز يا جشن تولد افراد به آنها بدهيد، نكات زير را در ذهن داشته باشيد:
1 – تا زماني كه فرد به هجده سالگي برسد، هر سال هديه اي برايش بخريد. اين امر خصوصا در خردسالي بسيار شادي آفرين است.
2 – اگر به جشن تولد بزرگسالي دعوت شده ايد، هميشه هديه مناسبي همراه داشته باشيد.
3 – براي هديه بزرگسال هميشه به انتخابهاي ممكن خوب فكر كنيد. در نظر بگيريد شخص چه چيزي دوست دارد، آن وقت مي توانيد چيزي تهيه كنيد كه متناسب با علايق او باشد. به اين ترتيب ميزان توجه و علاقه خود را به او نشان مي دهيد.
4 – در مورد كودكان، كتاب هميشه هديه مناسبي است. خصوصا اگر كودك كتابخوان باشد. اگر كتاب عكس داشته باشد اين هديه بسيار پرمعناتر است.
5 – خيلي پيش از تولد كودك به خريد نرويد، چون ممكن است تا زمان تولد اين هديه كهنه شده باشد. بهتر است دو هفته پيش از تولد او خريد كنيد.
6 –اسباب بازي نيز انتخاب خوبي براي كودك است. سعي كنيد هديه شما جنبه آموزشي داشته باشد. با اين كار با يك تير دو نشان مي زنيد، هم كودك را خوشحال مي كنيد و هم در رشد و يادگيري او به پدر و مادرش كمك مي كنيد.
7- بهترين زمان براي دادن هديه پوشيدني (لباس) به كودك هنگامي است كه تازه به دنيا آمده يا جشني براي نوزاد گرفته شده باشد. والدين او هميشه از داشتن لباس نو براي فرزندشان خوشحال مي شوند و كودك نيز آنقدر كوچك است كه نمي تواند واكنش منفي به هديه شما نشان دهد.
8 – هديه ما هميشه نبايد گران قيمت باشد. كافي است مورد علاقه فرد كودك يا بزرگسال باشد. با خريدن هداياي گران قيمت، گاه دريافت كننده را معذب و مقيد مي كنيم.
9 – خوب است در جشن تولد كودكانمان، براي ديگر بچه ها نيز هدايايي تدارك ببينيم، از قبيل اسباب بازيهاي كوچك، كارتهاي رنگي، لوازم التحرير زيبا و … در اين صورت آنها هم از جشن تولد دست پر و خوشحال بيرون مي روند و هميشه آن جشن را به ياد مي آورند.

ترجمه و تالیف از كتاب etiquette book : هلن خوش چين گل

Like 🙂
6

بدشانسي

 

بدشانسي

وقتي بيدار شدم تمام تنم درد مي‌كرد و مي‌سوخت، چشمانم را كه باز كردم و ديدم پرستاري كنار تختم ايستاده است.

او گفت: «آقاي فوجيما شما خيلي شانس آورديد كه دو روز پيش از بمباران هيروشيما جان بدر برديد. حالا در اين بيمارستان در امان هستيد.»

با ضعف پرسيدم: «من كجا هستم؟»

پرستار جواب داد: «در ناكازاكي.»

برگرفته از كتاب داستان‌هاي 55 كلمه‌اي / انتشارات كاروان / گردآورنده: استيو ماس / ترجمه: گيتا گركاني

Like 🙂
6

جریمه‌ی نبخشودنی

امير به شفقت و مهرباني با مردم مشهور بود و از آن قدرت يافته بود. روزي پاره‌دوزي را كه طفلش مرده بود آوردند. به او فرمود: ما كه آبله‌كوب مجاني فرستاديم. گفت: نمي‌دانستم. امير فرمود: پنج تومان جريمه بدهد. (چون اكثر مردم نادان بوده‌اند از كوبيدن واكسن براي فرزندانشان امتناع مي‌كرده‌‌اند و امير 5 تومان جريمه تعيين كرده بود تا مردم مجبور شوند به جاي پرداخت پول فرزندانشان را واكسينه كنند.) گفت: ندارم. دست در جيب كرده پوب به او داد و فرمود: به صندق جريمه بده. حكم بر نمي‌گردد.، چنان كرد. چند دقيقه بعد بقالي را آوردند كه او هم طفلش مرده بود و با او هم همين قصه تكرار شد.

پس از رفتن آن دو فقير، امير مانند زني كه بچه‌اش مرده زارزار گريست. در همان حال ميرزا آقاخان رسيد. سبب گريه پرسيد. امير فرمود: خبر مرگ دو اولادم را آورده‌اند. ميرزا آقاخان ترسيد و گمان برد كه ميرزا احمدخان پسر امير مرده است. بعد كه فهميد جسورانه گفت: اين گريه براي دو شيرخوار بقال و چقال است. آن شيرمرد فرمود: تمام ايراني‌ها اولاد حقيقي من هستند و من مي‌خواهم كه نسل ايراني چنان شود كه زمين را فرا گيرد. چرا بايد اينقدر جاهل باشند كه بر اثر نكوبيدن آبله بميرند.

شاه سبك‌رفتار

يكي از عللي كه ناصر‌الدين شاه و اطرافيانش از اميركبير كينه به دل داشتند اين بود كه شاه جواني 18 ساله و سبك و بي‌وقار و عاشق بازيچه و شهوات بود و اميركبير جلوي او را مي‌گرفت. چنانكه روزي شاه در بيرون راه مي‌رفت، باران گرفت. شاه تندتند حركت نمود تا خود را به زير سقفي برساند. امير عصباني شده و گفت: سنگين و باوقار باش. مگر كلوخي كه از باران وا بروي.

برگرفته از كتاب اسناد و نامه‌هاي اميركبير (و داستان‌هاي تاريخي درباره‌ي او) / نگارش و تدوين: سيد علي آل داوود / انتشارات سازمان اسناد ملي ايران

Like 🙂
3

لالایی برای بزه کاران کوچک

دست منو گرفت و اصرار کرد جلوی یک کلاس کاراته بایستیم و تماشا کنیم. صبر کرد تا یکی از بچه ها بیرون آمد. بعد ادای کاراته بازها رو در آورد و گفت «نشون بده ببینم چی یاد گرفتی، بدبختِ خرفت!» وقتی بالاخره به پارک رسیدیم، من رفتم سراغ اسباب بازی ها. تئو هم جلوی آبخوری ایستاد تا اجازه نده هیچ بچه ای آب بنوشه. «هی، میمون قناس! برو کنار بذار باد بیاد. حق نداری به آبخوری نزدیک بشی. برو به مامان جونت بگو برات… کوکاکولا بخره. برو دیگه اُزگَل. تابحال کوکاکولا خوردی؟ آب می خواهی چیکار؟ قول میدم از تشنگی نمیری. برو گمشو. انگار وسط بیابونای سیبری گرفتار شده. نمی بینی هوا سرد شده؟ اکتبره خره، اکتبر، حالیت هست؟ برو گمشو ده دقیقه دیگه بیا. شاید اجازه دادم آب بنوشی.» بعد با هم به تونل بتنی که برای بازی درست شده بود خزیدیم و جا خوش کردیم. هربچه ای که به داخل تونل سرک می کشید به زور فریاد و ناسزای تئو فرار می کرد. صدای تئو تو تونل می پیچید. انگار کسی از سوراخ ظرفشویی آشپرخونه با تو حرف بزنه. حالا که همه بچه ها رو فراری داده بودیم، راحت نشستیم. جای دنج و گرمی بود. هوا شروع به تاریک شدن کرد و ما پهلوی هم به دیواره منحنی تونل لَم دادیم. بعد شروع به لگد زدن به کفش های همدیگه کردیم. تئو گفت «دیروز تولدم بود.» «چندسالت شد؟» «سیزده. تو چی؟» «هنوز دوازده.» «آه، همینه که اینقدر خرفتی. خیلی دلم برات می سوزه بی بی! از دوازده ساله ها متنفرم. آخه دوازده ساله ها هم آدمند؟» من با دلخوری شانه هام رو بالا انداختم. «شوخی کردم بی بی. دلخور نشو. چقدر تو حساسی، زن!» «هدیه چی گرفتی؟» «یه صد دلاری خوشگل از مادربزرگم گرفتم و چهار تا فاحشه سکسی پیدا کردم و تمام روز با اونا مشغول بودم. نمیدونی، یهو سر من دعواشون شد. مجبور شدم تمام ماجرای سکس رو متوقف کنم تا آروم بگیرند.» وقتی پسرها این قصه های دروغ رو برام تعریف می کردند، خیلی خوشم میومد. از برنامه معما های نانسی درو هم بهتر بود. انگار از روی کتاب دروغ های شاخدار ریپلای می خواندند. قصه هاشون مهوع ولی در عین حال حیرت انگیز بود. برای اینکه تشویقش کنم تا ادامه بده گفتم «فکر می کردم هنوز سکس نداشتی.» «من؟ بچه شدی؟ با هزارنفر خوابیدم.» «اولین کسی که باهاش خوابیدی کی بود؟» «یه دختر شونزده ساله که تو ساختمون ما زندگی می کرد. یه بار منو به آپارتمانش دعوت کرد. به اتاق خوابش برد و لخت شد. بعد تنشو با مارگارین چرب کرد. تمام مدت من سعی می کردم برم روش اما سُر می خوردم. بالاخره هم سُر خوردم و سرم به رادیاتور خورد و بیهوش شدم.» نزدیک هم نشسته بودیم و او قصه هایش را می گفت. آنقدر که اگر سرم را جلو می بردم به صورتش می خورد. فکر کردم آیا لمس و تماس صورتم با صورت او چه احساسی خواهد داشت. ناگهان صدای زنی را شنیدم که تئو را صدا می زد. چیزترسناکی تو صداش بود که موهای تنم رو سیخ کرد. تئو و من با عجله از تونل بتنی بیرون خزیدیم. مادرش بود که پالتو گشادی پوشیده و توی زمین بازی دنبال تئو می گشت. موهاش ژولیده و پریشان بود. یک بشقاب اسپاگتی هم دستش بود. تئو داد زد « مامی جون، اینجام.» وقتی به طرف تئو چرخید، صورتش به حیوانات وحشی می مانست. با صدای جیغ بلندی که همه سگ های محله را فراری داد گفت «کدوم جهنمی هستی؟ همه جا رو دنبالت گشتم. شام پختم و رو میز گذاشتم. کدوم گوری رفتی لعنتی خرفت؟ چشم ندارم ریخت نحستو ببینم. حیف شام که برای تو نکبت آماده کردم.» و بشقاب اسپاگتی رو توی آشغالدونی خالی کرد. یک دسته از مو های تئو رو گرفت و به طرف خودش کشید. قوی و هراسناک بود. وقتی مشت هایش را به سر و صورت تئو می کوبید، او هیچ مقاومتی نکرد. اجازه داد خوب کتکش بزند. و مادرش تا زور داشت او را زد. همه بچه ها با وحشت نگاه می کردند. غمگین و افسرده شد بودیم. حتی گنجشک ها هم از روی درخت ها پرکشیدند و رفتند. تئو به طرف ساختمانشان دوید و مادرش درحالیکه تهدید و ناسزا نثارش می کرد دنبالش راه افتاد. «حرومزاده تنبل و بی مصرف. بگذار خونه برسیم! چنان حقت رو کف دستت بذارم که شناخته نشی. سیاه و کبودت می کنم!» در این باره با بابام صحبت کردم. سری تکان داد و گفت هرگز این واقعه رو به روی تئو نیارم. «برای اون بدبخت هایی که باید با بیمار روانی بنام مادر زندگی کنند متاسفم. خدا رو شکر کن که من از اونا نیستم. تو این زباله دونی من برگ برنده تو هستم. اینو یادت نره.» من شونه هامو بالا انداختم. معنی حرفاشو نمی فهمیدم. **** همانطور که از جلوی ساختمان خونه تئو رد می شدم، مادرش رو دیدم که با همان پالتو گشاد جلوی در ایستاده بود. از آن روز پارک دیگه او را ندیده بودم. فکر نمی کردم منو بشناسه، با اون حالی که اون روز داشت. اما دیدم برام دست تکون میده و ازم میخواد برم پیشش. ایستادم و از آن سمت خیابان نگاهش کردم. دوباره برام دست تکان داد و مدام می گفت «سلام! سلام!» و دوباره به من اشاره کرد تا نزدیکش برم. معمولا به چنین آدم هایی اعتنا نمی کردم ولی این مادر تئو بود. بنابراین از عرض خیابان گذشتم و به او نزدیک شدم. حالم خوب نبود و آماده بودم به من هم مثل تئو یک دست کتک مفصل بزنه. شاید یکی دومشت جانانه حالم رو بهتر می کرد. پُک عمیقی به سیگارش زد و دود آن را از سوراخ های بینی بیرون داد وبا لبخند شیرینی گفت «سلام عزیزم! از دوستای تئوی من هستی، اینطور نیست؟ اون روز دیدم باهم تو کوچه بازی می کردید. از پنجره نیگاتون می کردم. خیلی بانمک با هم بازی می کردید. میتونستم ساعت ها وایستم و بازی شما رو ببینم.» میدونستم از کدام روز حرف می زنه. آن روز من و تئو یک قاب عکس شیشه ای رو شکستیم و خورده شیشه ها رو تو کوچه پهن کردیم و منتظر شدیم تا ماشین ها از روش رد شوند و پنچر شوند. «امیدوارم یه روز عروسی کنی. من وقتی سه سالم بود عاشق شدم. جدی میگم! عاشق پسر عموم جویی دِلوریو. از آهنگ اسمش خوشم میومد.» او از جمله بدترین و خطرناک ترین والدینی بود که دیده بودم. از آن نوع که می توانند هروقت بخواهند پوست تو را با شقاوت بکنند، و تو جرات نفس کشیدن نداشته باشی،  ولی آنقدر شیرین و خوش گفتارند که عاشقشان می شوی. بعد با لحن خیلی شیرین و و دوست داشتنی گفت «میدونی، تئو آسم داره. از وقتی یادم هست مشکل تنفسی داشته. نمی خوام با دود سیگار اذیتش کنم. برای همین هم باید بیام بیرون. ولی بالا و پایین رفتن از پله هم خیلی برام سخته. درد زانو بیچاره ام کرده. شاید بهتر باشه پاهام رو از زانو قطع کنند! اصلاً از بیخ ببرند! بعد تو میتونی بیای و به کمک تئو منو با صندلی چرخ دار گردش ببری. چقدر دلم صندلی سواری می خواد! خیلی کیف میده! آه خدایا، دیونه شدم! اینو مطمئنم!» بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت. لابد تو فکر کیفی بود که قراره با صندلی سواری بکنه. سکوت او را دلیل مرخص شدنم دانستم و خواستم راه بیفتم که مامان تئو سیگارش رو تو باغچه پرت کرد و آغوش گشود و گفت «دلم میخواد بغلت کنم. هرچه همدیگه رو بغل کنیم کمه. اینو میدونستی؟ بنظرم میاد تو خیلی کسر بغل داری بچه! برای همینم من از اون بغل های مخصوصم برات استفاده می کنم. بغل مامان خرسه!» یک قدم جلو گذاشتم تا بغل مخصوص رو دریافت کنم و بزنم به چاک. مامان تئو لپم رو وشگون گرفت و موهام رو نوازش کرد. بعد سرم رو بین دودستش گرفت. بعد هم همه هیکلم رو به طرف خودش کشید و محکم بغلم کرد. منتظر شدم تا ولم کنه، اما او همانطور محکم فشارم می داد. اول فکر کردم از بی هوایی می میرم، ولی بعد احساس کردم مامان تئو بوی کاکائو میده. خیلی از بوش خوشم آمد. منو یاد کارت پستال ها با عکس نخل انداخت. یاد مری افتادم و لباس خونه اش؛ که چقدر من و فلیکس دوست داشتیم روی زانوش بشینیم. اگرچه هم قد مری بودیم. بعد با خودم گفتم حالشو ببر بچه، و چشمامو بستم. مامان تئو بازوهای گوشتالو و کلفتی داشت. از اون بازو ها که برای بغل گرفتن سربازا و ناوی ها و دزدا بکار می آیند. از اون بازو ها که می تونند مردایی رو بغل کنند که قراره برای ده سال به سفر یا دریا و یا زندان بروند. بازوهای زنی که باید صدها کیک شکلاتی خوشمزه و شیرینی های فرانسوی خورده باشه تا اینجور نرم و راحت بشوند. من هم دستامو دور کمر مامان تئو حلقه کردم و فشارش دادم. دلم می خواست از سر تا پا در آغوش او فرو برم و گُم بشم. برای مدت طولانی در همان حال موندیم. وقتی به خونه برگشتم، از اینکه اجازه داده بودم بغلم کنه احساس گناه کردم. احساس می کردم کار بدی کردم و کثیفم، انگار بهم تجاوز شده. عاشق همچو مادر هولناکی شدن، شرمناک ترین کاری بود که ممکن بود یه آدم تو این دنیا بکنه. از این بدتر نمیشد. رفتم حمام حسابی سر و تنم رو شستم. معمولا می پریدم تو حمام، برقی خودم را آب و صابونی می زدم، سرم را شسته یا نشسته بیرون می آمدم. آن روز آنقدر بدنم رو لیف کشیدم تا سرخ شد. باید تمام بوی کاکائو رو از تنم می شستم. حتی لای پایم را چند بار لیف کشیدم. با وجود این احساس تمیزی نمی کردم. انگار در وانی پُر اشک خودم را شسته بودم. قطعات مجزا از کتاب لالایی برای بزه کاران کوچک نوشته هِدِر اونیل ترجمه فلور طالبی
Like 🙂
6

M و m

: “خاطره اي از پروفسور حسابي به نقل از دكتر خزعلي” متن ایمیل

« يادش به خير، ملاقاتي داشتم با پروفسور حسابي (پدر علم فيزيك ايران) – كه خدايش رحمت كند – مي گفت: “وقتي خواستم دانشگاه تهران را تاسيس كنم، با وساطت يكي از دوستان، وقت ملاقاتي از وزير معارف وقت گرفتم، پس از توضيح طرح، وزير معارف از من پرسيد: “دانشگاه بسازيد كه چه بشود؟” و من عرض كردم: “دكتر و مهندس هايي را كه براي تحصيل به فرنگ مي روند، در مملكت خودمان تربيت كنيم.” و او پاسخ داد: “تربيت دكتر و مهندس براي ما صد سال زود است و بايد فرنگي ها براي ما اينكار را بكنند.”

متاثر از كوته فكري وزير معارف و نااميد از انجام رسالتي كه بر دوش داشتم از دفتر وزير خارج شدم، رفيق شفيق كه آزردگي مرا ديد براي تسلي خاطر گفت: ” من مي توانم از اعليحضرت (رضا خان) برايت وقت ملاقات بگيرم، مشروط بر اينكه وزير معارف نفهمد كه من اين وساطت را انجام داده ام!” وقت ملاقات با رضا شاه تعيين شد، براي او طرح تاسيس دانشگاه تهران را شرح دادم، و شاه پرسيد “كه چه شود؟” عرض كردم، به جاي آنكه جوانان ما به فرنگ بروند، در مملكت خودمان دكتر و مهندس آموزش دهيم و رضا شاه باز پرسيد” كه چه شود؟” و عرض كردم: ” اين جاده ها و راه آهن را آلمان ها

مي سازند، مهندسين خودمان آن را بسازند و … شاه بسيار استقبال كرد و گفت برويد طرحتان را بنويسيد به مجلس مي گويم راي بدهد! و من از همان شب شروع به نگارش طرح دانشگاه كردم.

فرداي آنروز از دربار به در خانه ام آمدند، تعجب كردم كه با من چه كار دارند، ديدم يكصد هزار تومان پول فرستاده اند كه اعليحضرت فرموده اند، كارتان را شروع كنيد و طرحتان را نيز بنويسيد. و اين همان مبلغ خريد زمين دانشگاه تهران است و كار ساخت و ساز همزمان با نوشتن طرح آغاز شد.

این ایمیل را M به m داده است و m فکر میکند که M آنرا از قصد فرستاده چون معمولا خود m ایمیلهائی که در تائید نظراتش هستند را به آنها که با هم بحث های ناتمام داشته اند میفرستد!

M و m درموردمدیریت ودموکراسی نظرات متفاوتی با هم دارندومشکل دراینجاست که آنها را دو مقوله جدا از هم میگیرند .مدیریت مدرن به مفهوم سنتی ریاست ازبالا و در همه جنبه ها نیست بلکه روابط (بقولی ظاهرا)از شکل مثلث به دایره تغییر کرده است .یک مدیر موفق گرچه نهایتا تصمیم گیرنده است ولی طوری عمل میکند که دیگران هم خود را سهیم احساس میکنند .بگذریم

M عمل گراست ،وقت برای حرف وبحث ندارد .از کم کاری ،کندی ،انحراف ازبرنامه وحتی احتمال توقف آن گریزان است .امیدوارست که وقتی نتیجه سودمند کار برهمه روشن شد ،افراد خودبخود با آن موافق خواهند شد .برش داشتن و به سرانجام رساندن باارزش تر است .

ازطرف دیگر m همیشه از دموکراسی حرف میزند ،هرچند خودش همیشه دموکرات نیست !

میگوید دموکراسی برای ما پدیده جدیدیست که مجبوریم برایش هزینه بپرداریم :کندی ،سوء استفاده و…هم نوعی هزینه اند . ونکته دیگراینکه دموکراسی یک نقطه نیست وبلکه یک جریان است که همواره ادامه دارد وآنهم نه بشکل مستقیم بلکه گاه زیکزاکی هم میشود!

درین مورد خاص هرچند مجلس داریم تا مجلس ولی کاش به همان مجلس فرمایشی هم رجوع میشد که در آنصورت امید بود که این قالب نمایشی رجوع به آرای مردم عرف و روش معمول گردد و با اصلاحات روزی هم شکل واقعی یابد .

M فکر میکند m محتوا را فدای قالب میکند و m فکر میکند M هرچندتا بحال بزبان نیاورده است ولی راهی را میرود که به ترکستان (هدف وسیله را توجیه میکند)خواهدرسید که تاریخ سیاه آنرا میدانیم .

شما چه فکر میکنید ؟ازین مثال که بگذریم حتی در روابط خانوادگی ، روابط جوانان و والدین ، در محل کار و… روش مورد پسندتان چیست ؟

Like 🙂
3

نامه ی آبراهام لینکلن به معلم پسرش

به پسرم درس بدهيد، او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند ، اما به پسرم بياموزيد كه به ازاي هر شياد ، انسان صديقي هم وجود دارد . به او بگوييد ، به ازاي هر سياستمدار خودخواه، رهبر جوانمردي هم يافت مي شود . به او بياموزيد ، كه در ازاي هر دشمن ، دوستي هم هست . مي دانم كه وقت مي گيرد ، اما به او بياموزيد اگر با كار و زحمت… خويش ، يك دلار كاسبي كند بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار بيابد . به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد . از پيروز شدن لذت ببرد . او را از غبطه خوردن بر حذر داريد . به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي توانيد ، به او نقش موثر كتاب در زندگي را آموزش دهيد. به او بگوييد تعمق كند ، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود . به گل هاي درون باغچه و زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند ، دقيق شود . به پسرم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود اما با تقلب به قبولي نرسد . به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ، ملايم و با گردن كش ها ، گردن كش باشد . به او بگوييد به عقايدش ايمان داشته باشد حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند . به پسرم ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد انتخاب كند . ارزش هاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد . اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد كه در اوج اندوه تبسم كند . به او بياموزيد كه از اشك ريختن خجالت نكشد . به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند ، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست . به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد . در كار تدريس به پسرم ملايمت به خرج دهيد،اما از او يك نازپرورده نسازيد . بگذاريد كه او شجاع باشد . به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد كه چه مي توانيد بكنيد .
پســــرم كـــــودك كـــم ســـال بسيــــار خــــوبي است …….

Like 🙂
22

ده کلید خوشبختی

تندرستی جسمانی و تندرستی عاطفی دو موضوع جدا از یکدیگر نیستند. افراد شاد، افرادی تندرست نیز هستند. تمامی حکمت های خردمندانه در جهان به ما می گویند که خوشبختی ربطی به دارایی های انسان ندارد بلکه مربوط به این می شود که تو چگونه انسانی هستی. بیا کمی به این مسئله بپردازیم که چه چیزی به واقع سبب ایجاد خوشبختی می شود. ده نکته کلیدی که در ادامه خواهد آمد برگرفته از حکمت های خردمندانه تاریخ بشری هستند و شاید در ما ایجاد بصیرت کنند.

1 .  شعور و بصیرت بدن خود را تشخیص بده. این شعور خود را از خلال احساس راحتی یا ناراحتی به تو نشان می دهد. هنگامی که رفتار خاصی را در پیش می گیری از بدن خود بپرس:” درباره این رفتار چه حسی داری؟” اگر بدنت پیامی به صورت درد یا رنج جسمی یا عاطفی به سویت فرستاد، مراقب خود باش. اگر پیامی به شکل راحتی و اشتیاق از بدن خود دریافت کردی آنگاه به رفتار خود ادامه بده.

2  .  در زمان حال زندگی کن، زیرا که زمان حال تنها لحظه ای است که تو صاحب آن هستی. توجه خود را به آنچه که الان و در اینجا هست معطوف کن. به دنبال سرشار شدن از هر لحظه باش. هر آنچه را که تجربه می کنی تمام و کمال بپذیر، تا بدین ترتیب بتوانی برای آنچه که هست شکرگذار بوده، از آن یاد بگیری و سپس رهایش کنی. زمان حال همانگونه است که باید باشد. زمان حال انعکاسی از قوانین لایزال طبیعی است که در همین لحظه سبب ایجاد این افکار و این پاسخ های بدن در تو شده اند. این لحظه همین است که هست، زیرا که جهان همین است که هست.  در جهت خلاف طرح لایزال آنچه که هست شنا نکن، در عوض با آن همراه و یکی شو.

3  .  زمانی را به این اختصاص بده که ساکن و ساکت باشی، مراقبه و نیایش کنی، گفتگوهای درونی خود را متوقف کنی. در این لحظات سکوت و سکون متوجه باش که داری با سرچشمه آگاهی ناب دوباره اتصال برقرار می کنی. به حیاتی که در درونت جریان دارد توجه کن تا به این وسیله بتوانی از شهود و الهام راهنمایی بگیری و نه از تعبیرهای ناقصی که از دنیای خارج به تو وارد می شود و می گوید که چه چیزی برایت خوب و چه چیزی بد است.

4  .  نیاز به تایید شدن توسط دیگران را رها کن. تو خودت به تنهایی قاضی خود هستی و ارزش خود را می دانی. هدف تو یافتن آن ارزش نامتناهی در خودت است. اهمیتی ندارد که دیگران چه فکر می کنند. این حقیقتی است که پی بردن به آن برای تو آزادی را به همراه خواهد آورد.

5  .  هنگامی که خود را در حال عصبانیت و خشم، یا اعتراض به شخص یا موقعیتی می یابی، متوجه باش که تنها داری با خودت کشمکش و مقابله می کنی. خشم فقط روشی دفاعی است که برای مقابله با رنج های قدیمی در تو ایجاد می شود. هنگامی که خشمت را کنار بگذاری، خود را شفا بخشیده ای و با کائنات همراه و هماهنگ شده ای.

6  .  بدان که واقعیت وجود تو در جهان خارج انعکاس می یابد. کسانی که تو با بیشترین شدت عشق یا تنفر به آنها عکس العمل نشان می دهی تجسمی از دنیای درون تو هستند.  آنچه که بیش از هرچیز از آن نفرت داری، همان چیزی است که بیش از هر  چیز وجودش را در خودت نادیده می گیری. آنچه که بیش از هر چیز به آن عشق می ورزی، همان چیزی است که بیش از هر چیز برای درون خودت می طلبی. روابط تو با دنیای بیرون همچون آئینه ای است که با نگاه به آن می توانی به سوی تکامل راهنمایی شوی. هدف این است که به خودشناسی کامل برسی. وقتی که به آن برسی هرچه که بیش از هر چیز طالب آنی خودبخود ظهور پیدا خواهد کرد و آنچه را که بیش از هرچیز نمی خواهی ناپدید خواهد شد.

7  .  از زیر بار قضاوت خود را رهایی بخش، آنگاه بسیار سبکبارتر خواهی بود. وظیفه قضاوت این است که بر روی چیزهایی که هستند مُـهر مثبت و منفی بزند. همه چیز را می توان فهمید و بخشید، اما هنگامی که به قضاوت می پردازی خود را از فهمیدن محروم می کنی و عشق ورزیدن را نیز یاد نخواهی گرفت. قضاوت کردن درباره دیگران نشان دهنده عدم توانایی تو در پذیرش خودت است. به خاطر داشته باش که با بخشیدن هر یک نفر به عشقت به خود می افزایی.

8  .  خودت را مسموم نکن، چه با غذا یا نوشیدنی های سمی، چه با عواطف آلوده. بدن تو تنها یک وسیله برای زنده ماندنت نیست. بدن تو وسیله ای است که تو را در سفر تکاملت همراهی خواهد کرد. سلامت هر سلول مستقیما با تندرستی تو در ارتباط است، زیرا که هر سلول خود ذره ای است از آگاهی در حوزه آگاهی ای که خودِ تو هستی.

9  .  رفتارهای ناشی از ترس خود را با رفتارهای ناشی از عشق عوض کن. ترس محصول حافظه است، حافظه ای که همیشه در گذشته ها به جدال مشغول است. به خاطر آوردن آنچه که در گذشته باعث رنج ما بوده است برای این باید باشد که انرژی های خود را صرف این کنیم که رنج های قدیمی دیگر تکرار نشوند. اما سعی در آوردن گذشته به اکنون هرگز باعث از بین رفتن امکان تکرار رنج نخواهد شد. رنج های گذشته تنها هنگامی دیگر تکرار نمی شوند که به امنیت خاطر دست بیابید و امنیت خاطر همان عشق است. هنگامی که انگیزه هایت از حقیقت درونت سرچشمه بگیرد، می توانی با هر خطری مقابله کنی زیرا که قدرتِ درون نسبت به ترس نفوذ ناپذیر است.

10  .  این را بدان که دنیای مادی آئینه ای است از یک آگاهی عمیق تر. آگاهی نظام دهنده ناپیدای همه ی چیزها و انرژی هاست، و از آنجایی که بخشی از این آگاهی در درون توسکونت دارد پس تو در نظام بخشیدن به کائنات نیز سهیمی. از آنجایی که وجود تو به وجود هر آنچه که هست پیوسته است پس نمی توانی آب و هوا را آلوده کنی. اما در سطحی ژرفتر، تو قادر به زیستن با ذهنی آلوده نخواهی بود، زیرا که هر فکر بر روی تمامی حوزه آگاهی تأثیر می گذارد. زندگی در تعادل و خلوص بهترین چیز برای تو و برای زمین است.

با عشق

دیپاک چوپرا

Like 🙂
6

نگاهی به داش آکل صادق هدایت

نگاهی به داش آکل صادق هدایت
نگرش: فلور طالبی

داش آکل صادق هدایت را سال ها پیش خوانده بودم. یادم هست اولین بار که خواندمش، و البته خیلی جوان بودم، پس از پایان داستان کلی گریه کردم. عشق ناکام داش اکل که لوطی با معرفتی بود، دلم را به درد آورد و اندوهی به جانم انداخت. در همان سال ها، مسعود کیمیایی داش آکل را به روی پرده سینما آورد و بهروز وثوقی به زیبایی نقش او را ایفا کرد. و مرا که جوان و احساساتی بودم هرچه بیشتر شیفته داش آکل و مردانگی هایش کرد.
زمان گذشت. چهل سال. چند روز پیش در یک کلاس درس دوباره این داستان هدایت را خواندم. بنظر خیلی کوتاه و مختصر آمد. حال و هوای عاشقی داش آکل هم نه تنها مرا به هیجان نیاورد که به گمانم ناقص و بریده آمد. در این داستان به هیچ وجه ردپایی از احساسات داش آکل و چالش های روحی او نیافتم. از مرجان که بجز همان نگاه لای پرده اثر دیگری نیست. از کاکا رستم هم حرف زیادی گفته نشده. چرا زبانش می گیرد و سبب دشمنیش با داش آکل چیست؟ همینکه یکبار او را کنف کرده برای این دشمنی ریشه دار کافیست؟ چرا همه مردم اینقدر داش آکل را دوست دارند؟ و از همه مهمتر چرا تاجر بزرگ شهر، حاجی صمد، از میان همه، این لوطی پاک باخته را به سرپرستی فرزندان صغیرش گماشته؟ ظاهرا اگر داش آکل اداره و سرپرستی می دانست که اموال موروثی خود را به باد نمی داد و در سی و پنج سالگی همچنان عزب و ویلان قهوه خانه و میکده ملا اسحق یهودی نبود. چطور ممکن بود تاجر موفق و دینداری که با امام جمعه هم آشنایی داشت، همسر جوان (چون فرزندانش خردسال بودند)، و دختر تازه سالش را به مردی سپارد که نه تنها “هرشب یک بطری عرق دو آتشه سرمی کشید”، بلکه “دم محله سردزک می ایستاد” و با لوطی های دیگر دعوا راه می انداخت بطوری که “هیچ لوطی پیدا نمی شد که ضرب شستش را نچشیده باشد”.
حتی اگر بپذیریم که او اگرچه محله سردزک را قرق می کرد اما “کاری به کار زنها و بچه ها نداشت” و با مردم مهربان بود، بازهم کسی مثل حاجی صمد بعید بود اختیار مال و اموال و از همه مهمتر زن و بچه اش را دست چنین آدمی بسپارد.
خودخواه هم که بود و چشم دیدن کسی را “بالای دست خودش” نداشت. چه چیزش از کاکا رستم بهتر بود؟ فقط روزی سه مثقال تریاک نمی کشید وگرنه عرق می خورد و عربده کشی می کرد. رفقای ناجوری هم دورش را گرفته بودند. چشم ناپاکی هم داشت. مرد چهل ساله، با آن همه تجربه که ردپای آن ها را می شد روی صورت نازیبایش دید، نه تنها به چهره برافروخته دختر چهاره ساله چشم و گوش بسته حاجی صمد نگاه کرده بود که عاشق او شده و در خیال خود با او هماغوشی می کرد. تازه خیال دامادی هم نداشت زیرا “نمی خواست پایبند زن و بچه شود” و “می خواست آزاد باشد”!
مختصر اینکه هرچه فکر کردم این شخصیت را شایسته قهرمانی داستان های صادق هدایت نیافتم. یاد شاهکار هدایت، “بوف کور” افتادم و آن همه ژرف اندیشی.
ناگهان دریافتم که داستان داش آکل را درست نخوانده ام. فهمیدم که باید از زاویه ای کاملا متفاوت به داش آکل، طوطی او، مرجان، کاکا رستم با لکنت زبانش، و بقیه داستان نگاه کنم. هدایت داش آکل را در مجموعه “سه قطره خون” بسال 1311 خورشیدی و “بوف کور” را بسال 1315 خورشیدی منتشر ساخته است. با توجه به محتوی و شخصیت پردازی “بوف کور”، می توان انگارید که داش آکل هدایت در حقیقت مقدمه یا مایه خام “بوف کور” اوست.
داش آکل در این داستان همان جوان و یا پیرمرد “خنزرپنزری” بوف کور است و مرجان همان “معشوق اثیری” اوست. در بوف کور هم جوان بیمار و ناتوان، روزی سه مثقال تریاک می کشید.
بنظر می رسد داش آکل و کاکا رستم هردو یک نفرند. داش آکل این شانس را داشته که یک نظر و از لای پرده جمال “معشوق اثیری” و زیبای درون خود، مرجان را ببیند و البته شیفته او شود.
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم، نه عقل ماند و نه هوشم(سعدی)
و کاکا رستم، داش آکلی است که از پای گذاشتن در راه وصال می ترسد. باید هم الکن باشد. از چه می خواهد سخن بگوید؟ و البته که از داش آکل می هراسد. هرچه نباشد داش آکل آنقدر توان داشته که چندبار روی سینه کاکا رستم بنشیند.
اما در خانه اگر کس است، یک حرف بس است. دیدن یکبار مرجان برای زیرورو کردن هر پهلوان کافی است. اگرچه داش آکل پس از دیدن شمایل محبوب، از همه می بُرد و تنها به او می پردازد، اگرچه نگرانی های نام و ننگ را فراموش می کند و با خیال معشوق مشغول می شود، اگرچه از فراق او پریشان است و روز و شب خود را گم کرده است، اما مانند همان جوان بوف کور، موفق به وصال او نمی شود.
خودخواهی هایش نمی گذارند. خود بزرگ بینی هایش در سیمای کاکا رستم نمایان می شوند که اگرچه زبانش الکن است اما خوب قمه می زند. به بهانه از دست ندادن “آزادی”، به فریب خود می پردازد و همان مشغولیت نام و ننگ را برمی گزیند. معشوق را به شوهر می دهد و برای همیشه دست خود را از دامنش کوتاه می سازد.
پس از این برای لوطی پهلوان، که دیدن یک نظر جمال معشوق اثیری، آن هم از لای پرده، چنان رام و سربراهش کرده بود که مانند شیخ صنعان مورد طعن خاص و عام قرار گرفته بود، جز پناه بردن به بطری های عرق دوآتشه ملا اسحق یهودی، چه راهی باقی می ماند؟ اگرچه “پله های نم زده آجری”، “بوی ترشیده”، “اتاق های کثیف با پنجره های لانه زنبوری” و “آب خزه بسته حوض” همه به او می گفتند که شرابی که به او داده خواهد شد تغلبی و درد سر زاست. تازه ملا اسحق یهودی “با شبکلاه چرک” و “چشم های طماع” با “خنده ای ساختگی” متلک هم بارش می کند و در پی دزدیدن “ارخالق” اوست. و پسر زردنبو و کثیف او نیز با “شکم برآمده و دهان باز و مفی که روی لب هایش” آویزان است، به این پهلوان زمین خورده خیره می شود و لابد ته دل به افتادگیش می خندد.
داش آکل راه خود را برگزیده و چاره ای جز رهسپاری در آن ندارد. برای همین لبخندش نیز “افسرده”، فکرش “پریشان” و سرش دردناک است. برای همین “از خانه اش می ترسید” و”وضعیت برایش تحمل ناپذیر” بود. می دانست که “دلش کنده شده” و سرتاسر زندگی او “پوچ و بی معنی” خواهد ماند.
داش آکل راه درازی پیموده بود. هفت سال باخود کلنجار رفته و تلاش کرده بود. هفت سال کوشیده بود کاکا رستم و نِق نِق هایش را نشنیده بگیرد. در دنیای زیباتری زیسته بود و به کمال چهل سالگی رسیده بود. اما نتوانسته بود به وصال معشوق نایل شود. ارزشش را نیافته بود. کوتاه پریده بود. به مقام موعود نرسیده بود. همچون آدم از بهشت بیرون انداخته شده بود و همه چیز در نظرش خراب و شکسته می نمود.
حالا وقت آن بود که کاکا رستم از این پهلوان که جلوه جمال معشوق را دیده و انکارش کرده بود، انتقام سختی بگیرد و درس خوبی به او بدهد. زاویه خودخواهی ها و کوته نظری ها که زبانش از طوطی مقلد نیز نارساتر است و در پی ساخت و پاخت با هر نامردی هست، حالا مجال نمود می یابد. سایه سیاهش را روی زندگی پهن می کند و در پی بلعیدن همه چیز است.
داش آکل که بارها پشت این سایه سیاه الکن را به خاک مالیده، هنوز در پی مقاومت است. اما افسوس که کاکا رستم قمه او را از زمین بیرون آورده تا در فرصتی مناسب تا دسته در جگرگاهش فرو کند. وچنین می شود. داش آکل این را می داند. و شاید همین را می خواهد. بی امید وصال معشوق، دیگر زندگی چه فایده دارد؟
و هدایت هم این را می فهمد. و اگرچه مدتی دیگر مقاومت می کند، سرانجام مغلوب سایه سیاه کاکا رستم خود می شود.
و طوطی می ماند که برای ما از عشق داش اکل به مرجان بگوید و به هوای بوییدن عطر آن مشام جان ما را به تلاطم وادارد. و مرجان که تا کی و کجا ازلای پرده خود را به ما بنمایاند و زیر و رومان کند.

دانلود آثار صادق هدایت در سایت سخن

Like 🙂
6

تعارف و آبرو

در مورد تعارف هر چه بگوییم کم است و بدون تعارف, باید خیلی‌ بیشتر از این به بحث و گفتگو در مورد آن بپردازیم.  تعارف گویی جزو آداب معاشرت ما ایرانیان شده یا به یک شکل ابزار ایجاد رابطه ,هر چند اغلب به صورت مشکل زا, تبدیل شده.
تعارف می تواند تا حد زیادی دست و پا گیر هم بشود، ولی‌ گاهی هم ما با تعارف مایل هستیم که مهمان نوازی و اشتیاق خود را به تماس با دیگری به نمایش بگذاریم.  تعارف گاهی باعث از هم پاشیدن روابط می شود ولی‌ سئوال این جاست که این چگونه رابطه‌ای است که در پرده و پوشش تعارف شکل می‌گیرد و یا تداوم می‌پذیرد.

ریشۀ تعارف در پدیده مشکل آفرین دیگری در روابط اجتماعی ما ارتباط دارد به نام “آبرو” نهفته است. وقتی ما تعارف می‌کنیم ‌ که می ترسیم که اگر این کار را نکنیم آبروی ما می رود. حالا آبرو یعنی‌ چه؟  به معنی‌ کامل کلمه، آبرو یعنی‌ آبی که به روی صورت می پاشیم که ما را سالم تر و یا تمیز تر نشان دهد. چرا این کار را می‌کنیم؟ خوب: پوشاندن آثار غم، مشکل، و یا شرایط دشوار زندگی‌.  پس تعارف می‌کنیم که باری که نام احساس گناه دارد را از دوش خود برداریم. چرا که احساس می‌کنیم به دیگران بدهکاریم و یا اگر این کار را انجام ندهیم، دیگران ما را کم، بد، خسیس، و یا هر چیز دیگری فکر کنند ویا بنامند.
آبرو یعنی‌ آن ماسکی که به صورت بزنیم که دیگران ما را آن جوری که می خواهند ببینند.  آبرو داری یعنی‌ که  تظاهر به بودن چیزی که آن ما نیستیم.  آبرو از غرور می آید، از نداشتن تماس با واقعیات ویا از احساس ترس.  آبرو داری یعنی‌ که از جلد خود بیرون رفتن به قیمت زحمات فدا کردن وقت، انرژی، و امکانات خود. آبرو به معنی‌ واقعی‌ از پوشاندن چهره خود می آید، از شرم نشان دادن چهره واقعی‌ خود و از ترس مورد قضاوت قرار گرفتن.
تعارف یعنی‌ دعوت و پیشنهاد به همراهی. حالا شاید لازم باشد که دفعه دیگری که می‌خواهیم به کسی‌ تعارف کنیم فکر کنیم که آیا پیشنهاد رفت و آمد می دهیم و یا از ترس آبرو کاری می‌کنیم که مایل به آن نیستیم.

Like 🙂
3

نگاهی دیگر به حادثه نیواورلئان

نوشتار (چیزهائی که با زلزله نمی لرزند ) را بسیار جالب و با اهمیت یافتم به ویژه دربررسی رفتار ژاپنی ها که ستایش برانگیز است. در آنجا اشاره ای هم به مورد به ظاهرمشابه نیواورلئان شده است. دراین باره تحلیلهای دیگری هم صورت گرفته است و بعضی (برای نمونه اسلاوی ژیژک) از منظر متفاوتی بدین پدیده نگریسته اند. بد نیست خلاصه ای ازین دیدگاه هم دراین جا آورده شود :

ایالات متحده (ژاندارم جهان ) که می کوشد تا تهدیدهای متوجه صلح ، آزادی ومردم سالاری را در چهارگوشه جهان کنترل کند ، کنترل بخشی از خود آمریکا رااز دست داد و ظاهرا تا چند روزی نیواورلئان به قرق گاه غارتگری کشتار و تجاوز جنسی تبدیل شد . در بررسی آن نخستین چیز ساخت زمان بندی غریب آنست ، نوعی واکنش با تاخیر . زیر سیل رفتن شهر تا اندازه زیادی نتیجه کوتاهی انسانها بود سدهای محافظ شهر باندازه کافی خوب نبود ، اولیای امور چنانکه باید آماده برآورده ساختن نیازهای بشر دوستانه که در پی آمد این حادثه کاملا قابل پیش بینی بود نبودند ولی تکان واقعی و بزرگتر پس از وقوع توفان در سیمای تاثیر اجتماعی این بلای طبیعی وارد آمد . این فروپاشی اجتماعی را چگونه تفسیر کنیم؟

واکنش محافظه کاران : این حادثه نشان می دهد که نظم اجتماعی شکننده است وبه اجرای سختگیرانه قانون و فشارهای اخلاقی نیاز داریم چون سرشت بشر ماهیتا شر است (این استدلال می تواند رنگ و بوئی نژاد پرستانه هم به خود بگیرد) . آنان که به هیجانات خشونت بار روی آوردند تقریبا همگی سیاه پوست بودند واین خود گواه دیگری است بر آن که سیاه پوستان براستی متمدن نشده اند . پاسخ به این استدلال این است که هرج و مرج آنجا شکاف نژادی جان سختی را در آمریکا برملا کرد . 68  درصد آنان  سیاه پوستند ، تهیدست و محرومند . آنها گرسنه و بی مراقبت به حال خود رها شدند و خشم شان فوران کرد . واکنش خشونت بار آنها را باید یاد آور شورشهائی که در لس آنجلس بخاطر قتل رادنی کینگ سیاه پوست برپا شد و ویا حتی طغیانهای د یترویت و نیوآرک در دهه  1960 دانست .

تنشی که منجر به انفجار احساسات شد میان (سرشت بشر) و نیروی تمدن که سعی در مهار آن دارد نبود بلکه میان دو جنبه از خود تمدن بود . سرشت سرمایه داری در ناب ترین شکل خود (منطق رقابت فردگرایانه یا دفاع بیرحمانه از خود که زاده پوشش های سرمایه داری است ) دراین جا مطرح است .

در تحقیقات بعدی معلوم شد که در اکثریت چشمگیری از این موارد  زیاده روی درگزارشهای خشونت ورزی  وجود داشته و یا درست نبوده است . شایعات انباشته شده را رسانه ها بعنوان واقعیت گزارش کردند و نتایج مادی دقیقی هم بوجود آمد آنها هراسی بوجود آوردند که موجب شد مقامات رسمی آرایش سربازها را تغییر دهند ، تخلیه بیماران و مجروحان را به تعویق اندازند  افسران پلیس ترک خدمت کنند و هلیکوپترها زمین گیر شدند . به یقین بی نظمی و خشونت واقعی بود ولی محرک این حکایتها واقعیت نبود بلکه پیش داوری نژاد پرستانه بود ، دروغ گفتن در پوشش حقیقت بود . در 1989دیوار برلین فرو ریخت ولی از11 سپتامبردوره ای آمد که در همه جا دیوارهای تازه برپا شد ، بین اسرائیل و کرانه غربی ، پیرامون اتحادیه اروپا، در مرز آمریکا و مکزیک، قد علم کردن راست جدید عوام باور صرفا برجسته ترین مصداق این اشتیاق به برپاکردن دیوارهای تازه است . نیو اورلئان در آنسوی دیوار است و مرفه ها هراس ، ا ضطراب ها و تمنی یات پنهان شان رابر روی آنها فرافکنی می کنند .

Like 🙂
2

درباره ی فضیلتمندان

آیا شما مزد نیز می طلبید؟ شما اهل فضیلت؟ شما پاداشی در برابر فضیلت, آسمان را در برابر زمین, و جاودانگی را در برابر امروزتان می طلبید؟ به فضیلت خود چنان عشق می ورزید که مادر به فرزند. اما که شنیده است که مادر مزد عشق خویش را بخواهد؟ هستند کسانی که خوش دارند چهره ایی به خود بگیرند و بر آن اند که فضیلت نوعی چهره گرفتن است.

نیچه

Like 🙂
1

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی 5

در چهار مقاله پیشین مشخصات مدرنیته ذکر شد. با این توضیح که عقلانیت کامل و بی قید و شرط، علم گرایی به معنای روش تجربی (روش مشاهده، آزمایش، نظریه پردازی و آزمون نظریه ها)، و دستیابی به صنعت، از مشخصه های اصلی انسان مدرن است.

اما مشخصه چهارم تجددگرایی که نتیجه سه مشخصه قبلی است، پدید آمدن سطح زندگی بالا و بی سابقه ای است که انسان مدرن از آن برخوردار شده است. در طول تاریخ بشر هیچ وقت سطح زندگی از لحاظ مادی صرف، به اندازه این پانصد سال اخیر بالا نبوده است. این سطح زندگی فقط و فقط در اثر آن سه عامل پیش گفته به صورت بی سابقه ای رشد کرده است. تقریبا همه کسانی که ویژگی های انسان جدید را بر می شمرند بر این چهار خصلت اتفاق نظر دارند.

مشخصه بعدی، خصلت اقتصادی انسان جدید است. انسان جدید به لحاظ اقتصادی طرفدار رفتار سرمایه داری و طرفدار اقتصاد بازار آزاد است. کاپیتالیسم (یا سرمایه داری)، اقتصادی است که در آن اصل عرضه، تقاضا و رقابت است. من جنس خودم را عرضه می کنم، شما هم جنس خود را عرضه می کنید. در خصوص عرضه کردن جنس با دو پدیده مواجهیم: یکی کسانی که تقاضا کنندگان جنس هستند و دیگری رقبایی که همین جنس را عرضه می کنند. این سه عامل یعنی عرضه کنندگان، تقاضا کنندگان و رقبا در واقع سه مولفه اصلی سرمایه داری آزاد هستند. پس با این حساب کسی که معتقد به اقتصاد مارکسیستی است، به تعبیری انسان مدرن نیست.

مشخصه ششم انسان متجدد این است که هرچه بیشتر و هرچه بیشتر زندگی را سکولار (دین زدایی) کرده است. این دین زدایی به چه معنی است؟ ما انسانها در هر لحظه از لحظات زندگیمان با یکی از این چهار ارتباط روبرو هستیم. یا  ارتباط با خدا، یا ارتباط با خودمان یا ارتباط با انسانهای دیگر و یا طبیعت. در هر حال هیچ لحظه ای نیست که ما لااقل یکی از این چهار ارتباط را نداشته باشیم. البته گاهی در آن واحد در حال دو یا سه ارتباط هستیم. تلقی سنتی از دین این است که ادیان آمده اند تا درباره هر چهار نوع ارتباط انسان آراء و نظراتی اظهار کنند: هم درباب چگونگی این چهار ارتباط و هم درباب چگونه باید بودن آن. همچنین تعالیم نظری و هم احکام عملی صادر می کنند. سکولاریزه کردن زندگی یعنی دین زدایی کردن، به این معنا که دین را باید منحصر کنیم به ارتباط انسان با خدا و یا ارتباط انسان با خودش، ولی درباب ارتباط انسان با انسانهای دیگر و طبیعت، دین را مداخله ندهیم. با این تعریفی که از سکولار بودن ارائه شد، مشخص می شود که سکولار بودن به معنی بی تدین بودن (لامذهبی یا لادینی) نیست. یعنی می شود انسان متدینی فرض کرد که در عین حال سکولار هم باشد. در عین حال باید توجه داشته باشیم که منحصر کردن دین در ساحت مناسبات شخصی، فرایند است. یعنی اینگونه نیست که یک روزه تصمیم بر سکولاریزه کردن زندگی مان بگیریم. آهسته آهسته زندگی سکولاریزه می شود.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل:

http://www.adabkadeh.com/?p=636

http://www.adabkadeh.com/?p=617

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
2

آداب دوستی


آیا می توانید به این سوالات پاسخ دهید؟ جواب های  خود را برای آدابکده بفرستید تا دیگران از آن ها استفاده کنند.

آیا دوستی آدابی دارد؟

اخلاق دوستی چیست؟

 چرا ما به دوست نیاز داریم؟

 آیا می شود بدون دوست زندگی کرد ؟

 این نیاز از کجا سرچشمه می گیرد؟

 آیا ما با دوستانمان شادتر هستیم ؟

 آیا دوستی برای کمکهایی است که ما در آینده خواهیم داشت؟

 آیا می توانیم دوستانمان را دور بریزیم؟

 تغییر دهیم یا عوض کنیم؟

 آیا داشتن یک دوست خوب یک شانس است یا یک انتخاب درست؟

 در داشتن دوست کدامیک بیشتر سهم دارد شانس و اقبال یا تیزبینی و انتخاب؟

چگونه دوستی واقعی است؟

چگونه یک دوست واقعی را تشخیص دهیم؟

 آیا پایان دادن به یک دوستی اخلاقی است؟

 آیا ادامه دادن یک دوستی مهم است؟

 آیا می شود در دوستی شکست خورد؟

 آیا دوستی یک نوع سرمایه گذاری است؟

آیا می شود روی دوستانمان سرمایه گذاری کنیم؟

آیا می توان دوستی را تا ابد ادامه داد؟

 آیا می شود به یک دوستی بدون دلیل پایان داد؟

 آیا قطع یک دوستی برای هر دو طرف دردناک است؟

 چه انتظاراتی باید از یک دوست داشت و چه انتظاراتی بی جا هستند ؟

آیا کسانی به این سوالات پاسخ داده اند ؟

 وآ یا دوست دارید جواب این سوالات را بدانید؟

Like 🙂
18

ماده ۳۱ اعلامیه جهانی حقوق بشر

دهم دسامبر ، روز جهانی حقوق بشر مبارک باد.

بمناسبت این روز فرخنده پیشنهاد می شود یک ماده به  این مضمون به اعلامیه اضافه شود :

هر کسی حق دارد اشتباه کند !! ،البته  تا حدی که باعث مزاحمت و آزار دیگری نشود.

تذ کر: اول جمله حتما کلمه “ماده ” آورده شود (مثل سایر اصول اعلامیه ودیگر قوانین. چرا که شاید انتخاب این کلمه حکمتی داشته. برای درک آن می توان از بعضی فمنیستهای  نازک بین کمک گرفت !)

گفته اند یک نفر با ملاقه ماست و نمک در دریا می ریخت تا دوغ درست کند و به آنکه به او خندید گفت : ولی اگر بشه ، به به،  چی می شــــــــــــــــــــــه؟ (موقع خواندن لطفا (چی میشه ) را خیلی بکشید و سر خود را تکان داده و با چمشمهای بسته مزه دوغ را مجسم کنید تا معنی عالی بدهد ).حال وصف العیش ،نصف العیش اگر این ماده تثبیت بشه ، (چی میشه)!  :

1.      مذهبی های (مجهز به نهی از منکرو ملزم به کشاندن دیگران به بهشت) دست از سر  بقیه  برمی دارند.

2.      ضد مذهبی ها که بعد قرون وسطی توانستند از خانه بیرون آیند ،حال مذهبی ها را به درون آن هل نمی دهند .

3.      آن منورالفکرهای خارج نشین که در بوق و کرنای مدیای لس آنجلس مشغول (آگاهی دادن ) به نا آگاهانند ،کمی کوتاه می آیند.

4.      شاید حاکمیت(بویژه شورای نگهبان ) که سی “ماده”  اول را ندیده این یکی راببیند ودیگراین قدر نگران اشتباه ما وانتخاب کاندید نامناسب نباشد که بجای مان رای دهد !

5.      ریش و گیس سفیدهای فامیل دیگربا چماق (تجربه اشان)(مثلا:آنچه جوانان در آینه بینند پیران در خشت خام بینند و. ) بالای سر جوانان نمی ایستند و می گذارند آنها هم چند پیراهن (شخصی خودشان) را پاره کنند.

6.      والدین از( درست کردن کاردستی) و به بهانه کمک( تکمیل و یا کشیدن نقاشی های کودکانشان) دست برمی دارند و با پذیرش روش (آزمون و خطا ) اجازه می دهند آنها خود ، کار را تمام کنند .

7.      والدین به بچه دو ساله تا شصت و دوساله اشان راه حل هر مشکل کوچک و بزرگ را که بسته بندی شده دراختیاردارند تحمیل نمی کنند و به آنها شانس چالش می دهند .

8.      شوهران از ترس اشتباه در حساب وکتاب زنشان، تمام در آمد خانواده را در ید قدرت خود نمی گیرند .

9.      زنان نگران شوهر خود و اشتباهاتش در گفتن بعضی حرفها! به فامیل نبوده و دیگر آنها را از دور (با ریموت !) و نزدیک ، کنترل نمی کنند .

10.  دیگر در مهمانی ها برای  رفع چاقی ، ترک سیگار ، سفیدی مو ،عقب ماندگی از مد ، شوهر یابی ، بچه دارشدن  و.. نسخه های آماده (بدون درخواست مان) به ما ارائه نمی شود .

خداوند ایران زمین (وروس و چین!) نگهدارشما باد      مینا

Like 🙂
2

قوانین طلایی در استفاده از وسایل نقلیۀ عمومی

 Tehran-Metro

آداب ابتدایی در وسایل نقلیۀ عمومی رو به فراموشی­ گذاشته ­اند، به ­ویژه هنگامی که تأخیر طولانی و فضا تنگ باشد. لازم است که به این وضع خاتمه بدهیم.

در گذشته، صف های اتوبوس بخشی از نمای خیابانها را تشکیل می­ دادند، اما در حال حاضر، یک صف، همیشه در حرکت است. گرچه هنوز برای سوارشدن نظم و ترتیب وجود دارد، حتی به شکل نامحسوس؛ و هل­ دادن بی­ ادبانه است. باید اجازه بدهیم افرادی که قبلا ایستاده بودند، پیش از ما سوار شوند. خوب است ارتباط چشمی برقرار کنیم و لبخند بزنیم، و مناسب است که کارت یا کرایۀ خود را آماده کنیم و برای پیداکردن آن، وقت زیادی با کیف بزرگمان کلنجار نرویم.

همیشه صندلی خود را به کسانی که بیشتر از ما نیاز دارند، تعارف کنیم. اگر تصور کردیم زنی حامله است یا قدرت جسمانی کمی دارد، بهتر است به ­آرامی از روی صندلی بلند شویم، به سمت دیگری برویم و امیدوار باشیم که شخص موردنظر به آن سو برود.

اگر ناگهان سکندری خوردیم و به سمت مسافران دیگر رانده شدیم (اتفاقی که همیشه در اتوبوس و مترو پیش می­آید)، خوب است شکیبا باشیم. وقتی مقصریم، بهتر است عذرخواهی کنیم و هنگامی که حرکت وسیلۀ نقلیه ما را به سوی دیگران هل داد، مودبانه لبخند بزنیم.

یادمان باشد که تماس خیلی نزدیک اضطراب و فشار عصبی ایجاد می­کند و وضعیت یا رفتارمان را تشدید می­کند، بنابراین، لازم است وقتی با تلفن همراه حرف می­زنیم، چیزی می­ خوریم یا می ­نوشیم، موزیک گوش می­ کنیم یا کیف بزرگی همراهمان است، باملاحظه باشیم. این خوب است که از هندزفری استفاده کنیم و پیامک یا ایمیل بفرستیم، اما صدای موزیک گوشی ما نباید از بیرون هم شنیده شود و نباید راه دیگران را سد کنیم. گفتگوی خیلی بلند، غیراجتماعی است اما آرام حرف­زدن خوشایند است.

خوردن غذای بودار در محیط دربسته بی ­ملاحظگی است، و آرایش­کردن در وسیلۀ نقلیۀ عمومی، تصور اولیه از ما را به مخاطره می­ اندازد و باعث می­شود که نامرتب به نظر برسیم.

چون نمی خواهیم دیگران در اتوبوس ناخواسته حرف هایمان با دوست همسفرمان را بشنوند، پس لازم است آرام و محتاط گفتگو کنیم.

اگر مسافر بی­ ملاحظه­ ای بدرفتاری کرد، بهتر است نادیده بگیریم و از مواجهه بپرهیزیم. وقتی دیگران، مثل راننده و کارکنان، شکیبایی می­کنند یا رفتاری از روی حسن ­نیت نشان می­دهند، لبخند بزنیم و تشکر کنیم.

 

Like 🙂
4

عدالت vs برابري

عدالت و برابري از واژه هاي كليدي اي هستند كه در طول تاريخ زندگي اجتماعي انسان به وجود آمده اند. ما غالبا عدالت و برابري را به جاي هم به كار مي بريم، ولي اين دو واژه تفاوت هاي ظريفي دارند که باید روی  آن تفاوت ها قدری تامل کرد.

ارسطو عدالت را رفتار برابر با رفتار نابرابر با افراد نابرابر تعريف كرده است.
برابری در مفهوم عيني اش، همان طور كه در رياضيات خوانده ايم، به معناي مساوي بودن دو چيز است. مثلا در معادله 4 +2=6 دو طرف 100 در صد مساوي اند، ولي خارج ازدنیای رياضيات، كار براي برابري سخت مي شود. در طبيعت، دو دانه برف برابر يا دو گل مساوي پيدا نخواهيم كرد. حتي خود ما هم از لحظه اي تا لحظه بعد تغيير مي كنيم و با لحظه قبل برابر نیستیم. امروزه صداهاي بسياري از هر نقطه دنيا درباره برابري مي شنويم، ولي اگر از يك بچه سه ساله بپرسيد كه “آيا زن و مرد برابرند؟” جواب منفی به شما خواهد داد. فرض كنيد در محل كار من، حقوق من و رئيسم برابرمی بود! نابرابري واقعيت هستی و نياز طبيعت كثرت گرا براي تعالي است. اگر نابرابري نبود، هيچ نسيمي نمي وزيد، هيچ فرزندي متولد نمي شد، و هيچ شركتي سرمايه اي كسب نمي كرد.
حال تكليف ما در قبال اين هستي نابرابر چيست؟

پاسخ اين پرسش در كلمه عدالت نهفته است. يكي از تعاريف عدالت: حالتي كه اگر آن را تغيير دهيم، وضع موجود را بدتر مي كند. شايد بتوان عدالت را به ترازويي تشبيه كرد كه در دو كفه آن دو چيز مختلف داريم، ولي مي توانيم بين آن دو تعادل برقرار كنيم. و باز عدالت برنامه هستی برای تعالی است. آب برای رسیدن به تعادل تبخیرمی شود. برای تعادل حرکت می کند و برای تعادل تبدیل به باران می شود.

عدالت اجتماعی اما به دست طبیعت نیست که يك شبه و از آسمان بر ما ببارد. عدالت اجتماعی حرکت تدریجی با قدم های کوچک به سمت نقطه ای بهتر در روابط ماست. عدالت در رضايت دو طرفه در معاملات ما نهفته است. عدالت در خوشنود بودن زن و شوهر از يكديگر است. عدالت يعني با ديگران طوري رفتار كنيم كه دوست داريم با ما رفتار شود.
كساني كه در بهتر كردن اوضاع مي كوشند، بايد با قبول نابرابري, سعی در عادلانه تر کردن آن داشته باشند.

Like 🙂
19

قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری

هنوز در حال و هوای روز زن هستم ،هرچند دو سه روزی از آن گذشته باشد و بی مناسبت نیست  قدری از خود مان تعریف و تمجید کنم ! .

سروده های طنزگونه مردانه را مرور و می بینیم که برای مهرو عشق و بخشش خود چه شرط و شروط و اگر و مگر دارند !، حتی برای آن یار فرهیخته که از نامش (ترک شیرازی ) پیداست که به پدیده چند فرهنگی باور دارد !.برای ما اما تنها وجودداشتن (فارس تبریزی ) بسنده است ،چرا که گوهر شناسیم و عاشق !

حافظ :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را          به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

صائب تبریزی  :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را         به خال هندویش بخشم سر و دست و تن وپا را

هرآنکس چیزمی بخشد زمال خویش می بخشد     نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار  :

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را        به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را

هرآنکس چیزمی بخشد بسان مرد می بخشد       نه چون صائب که می بخشد سرودست وتن وپارا

سرودست وتن وپارابه خاک گورمی بخشند       نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله د لها را

محمد عیاد زاده  :

اگرآن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را         خوشابرحال خوشبختش ،بدست آورد دنیا را

نه جان وروح می بخشم نه املاک بخارارا       مگر بنگاه املا کم ؟چه معنی دارد این کارا؟

وخال هندویش دیگر، ندارد ارزشی اصلا        که با جراحی صورت ،عمل کردند خال هارا

نه حافظ داد ه املاکی،نه صائب دست وپاهارا     فقط میخواستند اینها ، بگیرند وقت ماها را

مینا  :

تمام بذ ل و بخشش ها ،زآقایان شاعرها           بد ند مشروط بر اصل : بدست آوردن دلها

لزومی نیست برمعشوق،که دزد د اودل مارا      که عاشق بودن از اول ،مرام ماست (مازنها)

بد ند =بودند

Like 🙂
20