فضیلت

برخی خوش دارند برپا و افراخته باشند و آن را فضیلت می نامند

و برخی دیگر فروافتاده اند که این را نیز فضیلت می نامند

بدین سان کمابیش همگان بر آنند که ایشان را از فضیلت بهره ایست و هیچ کس را نیست که خود را ارزیاب نیک و بد نداند

نیچه

Like 🙂
0

معرفي دو كتاب قابل دانلود از وبلاگ عدم خشونت

 
صدو یک راه که جوانان می‌توانند جهان را دگرگون کنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/101ways.docx

پنجاه واقعيتي كه جهان را بايد دگرگون كنند:
http://dl.dropbox.com/u/32319997/50FACTS.docx

و کتابها و مقالاتی بیشتر برای دانلود در :
www.adamekhoshoonat.blogspot.com

Like 🙂
1

به آمنه بهرامی عزیزم:

به آمنه بهرامی عزیزم:

آمنه جان، مدتها بود که دل نگرانت بودم. از موقعی که آن حادثه برایت پیش آمد همیشه اخبار تو را دنبال می کردم. همیشه وقتی از قصاص حرف می زدی و به دنبال حقت بودی، برایت دعا می کردم که موفق شوی و بتوانی مجید را قصاص کنی، زیرا معتقد بودم: “ترحم بر پلنگ تیز دندان، ستمکاری بود بر گوسفندان.” از آنجا که جامعه ما، جامعه ای است هیجانی، و مردم ما مردمی هستند که قبل از آنکه تفکر بر رفتارشان حاکم باشد، احساساتشان که آنها را تحت تاثیر قرار می دهد، پس دیدن قصاص شدن متهم می تواند درس بزرگی به آنها بدهد. همچنین فکر می کردم خودم هم اگر جای تو بودم محال بود که طرفم را ببخشم، پس چرا باید تو غیر از این رفتار کنی؟

 وقتی شنیدم که در لحظه اجرای حکم مجید را بخشیدی، اول خشک شدم. بعد در دلم به تو بد وبیراه گفتم! مخصوصا وقتی فهمیدم که از اول تصمیم داشتی او را ببخشی. واقعا که!

بعد سعی کردم منطقی باشم. دوباره همه چیز را مرور کردم: وضعیت تو، وضعیت کنونی جامعه ایران. هر روز بیشتر از قبل شاهد خشونت های بسیار در جامعه مان هستیم. آمار قتل و غارت و تجاوز بیشتر و بیشتر شده و اعدامهای در ملا عام هم نتوانسته کمکی به کم کردن آمار این خشونت ها داشته باشد. چه باید کرد؟ آیا باز هم باید مجازات کرد؟ آیا باید بخشید؟ کدام بهتر است؟ در حقیقت من از مدافعان این جمله که می گویند: “اگر کسی به گونه چپت نواخت، گونه راستت را بیاور …” نیستم، از طرفی همان طور که گفتم معتقد بودم که متهمی همان طور که آسیب رسانده باید آسیب ببیند. اما آیا اینها به درد جامعه ما می خورد؟ خشونت تا به کجا ادامه پیدا خواهد کرد؟ جامعه ما و ما به تبع آن هر روز داریم خشن تر می شویم. حادثه سعادت آباد یادمان نرفته است. مردم بی تفاوت مشغول چای خوردن و گپ و گفتگو بودند و به صحنه قتل نگاه می کردند و تنها و تنها دوربینهای خود را بر صحنه جنایت زوم کردند! آیا می توان با سلاح خشونت به مبارزه با خشونت قدم برداشت؟ به نظر می رسد تجربه ثابت کرده که با این وسیله نمی شود خشونت را مهار کرد. پس باید راههای دیگر را امتحان کرد. تو آمنه عزیز شجاعانه چنین کردی. ستایشت می کنم، چون تصمیمت بزرگ بود. تو زیباییت را از دست دادی، اما در عوض توانستی به جای خشم و کینه، صفاتی را در درونت پرورش دهی که کمتر کسی می تواند آنها را در درون خود بپروراند.

 مطمئن باش که مادران این سرزمین سالها بعد قصه پر رنج تو را برای کودکان خود زمزمه خواهند کرد و خواهند گفت: روزی بود روزگاری، دختری زیبا بود به نام آمنه…

Like 🙂
3

فلسفه برای کودکان و نوجوانان چیست؟

 

آنچه در پی می آید خلاصه ای است از دو فصل اول کتاب کند و کاو فلسفی برای کودکان و نوجوانان اثر سعید ناجی ج اول ناشر، انتشارات پژوهشگاه علوم انسانی

پرفسور متیو لیپمن بنیانگذار برنامه فلسفه برای کودکان و نوجوانان است . وی دکترای خود را در 1954 از گروه فلسفه دانشگاه کلمبیا گرفت. 18 سال استاد فلسفه آن دانشگاه بود. سپس به دانشگاه دولتی مونتکلر رفت و در آنجا پژوهشگاه توسعه و پیشبرد فلسفه برای کودکان را تاسیس کرد. برنامه او – یعنی فلسفه برای کودکان – جایزه سال 2001 انجمن فلسفی آمریکا را به خود اختصاص داد. دکتر در یک نشست با آقای ناجی دلیل تاسیس این پژوهشگاه را اینچنین شرح می دهد : در اواخر سالهای 1960 در دانشگاه کلمبیا واقع در نیویورک به درجه استادی فلسفه رسیدم. فکر می کردم دانشجویانم فاقد قدرت استدلال و قدرت داوری هستند، اما برای تقویت قابل ملاحظه قدرت تقکر آنها، دیگر بسیار دیر شده بود. به این نتیجه رسیدم که این کار باید در دوران کودکی انجام می گرفت. باید وقتی کودکان در 11 یا 12 سالگی بودند یک سری دوره های درسی در خصوص تفکر انتقادی را می گذراندند. اما برای تهیه موضوعی قابل فهم و مخاطب پسند، متون درسی باید به شکل داستان نوشته می شد، داستانی درباره کودکانی که در حال اکتشافات منطقی اند. ولی به نظر می رسید که این کار نیز باید با دقت و ظرافت بسیار انجام می گرفت. این داستانها باید راجع به کودکانی می بود که در زمینه فلسفه به اکتاشفات می پرداختند. این کارگاه های فلسفی به این شکل است که بچه های یک کلاس همراه معلمشان حلقه وار دور هم می نشینند و رو در روی هم با یکدیگر به مباحثه می پردازند. شاگردان قسمت تعیین شده کتاب را با صدای بلند می خوانند البته نه بیشتر از یک پاراگراف و پس از اتمام این پاراگراف معلم پرسش ها را شروع می کنند که آیا در این متن چیز مبهمی وجود دارد؟ و یا اینکه آیا می توانید احساس خودتان را در قالب یک پرسش بیان کنید؟ این روش است که فکر آنها را بر می انگیزد و تا زمانی که قابلیت نقادی و خود انتقادی را در آنها پدید نیاورد آرام نمی گیرد. و این به نوبه خود آنها را سمت خود اصلاحی سوق می دهد و اگر معلم یا مربی به طرز مناسبی آموزش ببیند و آماده باشد کودکان احساس می کنند که در زمان اجرای این برنامه در خانه هستند و معمولا آنقدر لذت می برند که در پایان کلاس، اتمام کلاس برایشان ناگوار جلوه می کند. البته هدف این نیست که کودکان را به فیلسوفانی کوچک تبدیل کنیم بلکه به آنها کمک می شود تا تفکری بهتر از قبل داشته باشد و در نتیجه افق دید آنها وسیع تر می شود و می آموزد چگونه باید فکر کرد. و در نتیجه می توان گفت فلسفه برای کودکان را می توان بهترین رویکرد در بهبود تفکر کودکان دانست. دلایل این امر به طور خلاصه:

1 – ایجاد علاقه

2- هیجان

3 – تفکر انتقادی

4 – ارزش ها

5 – خلاقیت

6- جمعی بودن

در برنامه فلسفه برای کودکان بر رویکرد حداقلی آن به افزودن یک درس به سایر درسها اکتفا می شود ولی در رویکرد حداکثری سعی برآن شده که کل مبانی نظام آموزشی متحول شود. درک سنتی مردم از آموزش و پرورش که در آن همه راه ها به دوران باستان ختم می شود، یعنی حرفهای بزرگتر ها را طوطی وار حفظ و تکرار کردن و حال برنامه فلسفه برای کودکان وادار کردن کودکان که خودشان به طور مستقل فکر کنند. و همچنین آموزش داوری و قضاوت و اینکه معلمان فکر کردن را به دانش آموزان بیاموزند. برنامه لیپمن حماسه سقراطی نام گرفته است سقراطی به معنای مامایی است. بدین معنی که ماماها به مادران کمک می کنند تا نوزادانشان را دنیا آورند و در این برنامه کمک به کودکان است تا بتوانند خودشان به طور مستقل فکر کنند. در برنامه لیپمن سعی شده است به کودکان روش کار فلسفی یا نحوه وارد شدن در کاوش فلسفی را یاد دهد. حال بهتر است کمی درمورد کتابهایی که در این کارگاه ها کار می شود صحبت شود. کتابهای داستانی برنامه لیپمن، داستانهایی درباره اکتشافات فلسفی کودکان است. این داستانها به گونه ای نوشته می شوند که در آن برخی ایده های فلسفی متفاوت بدون ترتیب خاص در صفحات پخش می شود. کودکان با کنجکاوی ذاتی خود نمی توانند از برانگیخته شدن به وسیله آنها اجتناب کنند و دلشان می خواهد سایر اعضای کلاس هم آنها را بیاموزند و مورد بحث قرار دهند. چنین مباحثه ای باید توسط معلم مورد تشویق و حمایت قرار گیرد وبه کودکان روحیه داده شود تا به استعدادهای فلسفی خود ایمان داشته باشند و در ختم این بحث که این کتابهای فلسفه مدارس ابتدایی برای خوانندگان کودک خود باید علاوه بر تدارک مطالب نوع دوستانه به توضیح مجموعه ای از ساختارها و فرایندهای شناختی بپردازند و به این ترتیب پربار شوند.

1- اشکال داوری (تشکیل قضاوت، بیان، عمل، احساس)

2 – انواع تفکر (انتقادی، خلاق، مراقبتی)

3 – نظام ها (مهارت های فکر: استدلال آوری، تحقیق، مفهوم سازی، ترجمه)

4 – کار ذهن ( تصمیم گیری، بررسی، تحیر، حفظ، تبیین، درک و …)

5 – شرایط موثر(امیدواری، علاقه ، احترام، تشویق، جایزه دادن، قدردانی و …)

Like 🙂
9

آیا صحبت کردن باعث بهتر شدن ما می شود؟

talk

آیا تا به حال به آداب صحبت کردن اندیشیده اید؟ آیا صحبت کردن و صحبت دیگران را شنیدن اخلاق و آدابی دارد؟

واقعیت این است که یک صحبت دو نفره ی کوچک در یک کافه تریا و یا حتی در خیابان و مهمانی یا هر کجای دیگر برای آن که دلنشین باشد نیازمند آداب و رسومی است. حتما همه ی ما لحظات بسیار خوب و تلخی را در گفتگو های دو نفره یا بیشتر تجربه کرده ایم که آخر آنها برای ما کاملا غیر قابل پیش بینی بوده است.

اخلاق صحبت کردن

1- صحبت کردن و شنیده شدن مسلما وقتی شیرین تر می شود که هر دو نفر نوبت خود را برای صحبت کردن و شنیده شدن داشته باشند. این یکی از ساده ترین و الزامی ترین نیاز اولیه برای یک گفتگوی خوشایند است.

2- انگیزه داشتن و انگیزه دادن همراه صبر و حوصله.

3- تمرین برای خود داری کردن و کنترل بر احساس نوبت گرفتن برای حرف زدن. مطمئن باشید که شنوندگان شما خیلی سریع متوجه خواهند شد که شما واقعا به آنها گوش می دهید و یا به دنبال نوبت خود برای صحبت کردن هستید. و این در نتیجه ی گفتگو – رضایت درونی از یک گفتگو – و احساس ادامه ی گفتگو در آینده بسیار بسیار موثر است. بنابراین اگر خوهان یک گفتگوی شیرین دو نفره و گرفتن انرژی از آن هستید به تناوب عاشقانه و مثبت به دیگران گوش کنید. یک فرمول ساده برای دادن احساس خوب به فردی که گفتگو می کند آن است که به سمت او تمایل داشته باشید . حتی کمی خمیده شوید به سمت گوینده در این حالت شما با بدن خود هم این پیام را به او می دهید که کاملا به او توجه دارید و مشتاق شنیدن هستید. همه ی ما قبل از شنیدن بیشترین پیام را از حرکات و بدن یکدیگر می گیریم.

4-   یک دل بودن و همدلی کردن نه دلسوزی کردن. از آن جایی که همدلی کردن یک مرحله ی بسیار بالاتری از همدردی کردن است لازمه ی یک ارتباط قوی و پایدار همدلی کردن است . چرا که امکان دارد دلمان برای بسیاری کسان بسوزد اما وقت و توان و انرژی و خواسته ی درونی ما برای ارتباط نباشد.

5- شما وقتی متوجه کیفیت یک گفتگوی خوب می شوید که بعد از تمام شدن صحبت متوجه می شوید که چقدر زمان طولانی به گفتگو گذشته است بدون آن که شما متوجه زمان شده باشید. چرا این اتفاق افتاده ؟ و چرا ما همیشه در گفتگو ها به این کیفیت نمی رسیم ؟ یکی از دلایل آن این است که در این گفتگو شما خود را فراموش کرده بودید و کاملا در لحظه و زمان حال بوده اید. عادل بودن – خوش فکری و به دنبال دلیل بودن ( اگر شما تنها به دنبال بیان کردن افکار خود باشید این گزینه را در گفتگو از دست داده اید. آن چه مهم است شنیدن و یا پیدا کردن دلیل جریان گفتگو به طور فعال در جریان گفتگو است)- ترغیب و اطمینان و مسئولیت پذیری از کلید های اساسی برای یک گفتگوی خوب هستند.

-6و یکی از اساسی ترین پایه های یک گفتگو احترام گذاشتن به عقاید و باور های دیگران است. حتی اگر باور دارید که دو بعلاوه ی دو چهار می شود و دیگران این جمع به نظر ساده و روشن را از شما نمی پزیرند و جوابهای دیگری دارند شما وظیفه ندارید که آنها را به گزینه ی انتخابی خود متقاعد کنید. استدلال های طولانی برای اثبات نظر و عقیده پایه های یک گفتگوی شیرین را سست می کند. شما همیشه باید صادقانه و مادبانه نظر خود را بگویید بدون آن که گفتگو را به نزاع بکشانید و در نظر خود پافشاری کنید.

7- و همیشه و پیوسته به یاد داشته باشیم که صداقت در گفتار- احساس و رفتار برگ برنده ی شماست در تمام گفتگو های شما در هر جایی . آن چه که از شما در ذهن هر شنونده ایی خواهد ماند همین صداقت در کلام و احساس است . انرژی که ما به اطراف می دهیم از افکار و گفتار ما به اطراف پراکنده می شود.

Like 🙂
7

با مهمان

راز خوش گذشتن به مهمانتان این است که کاری کنید احساس کند در خانه خودش است

اگر این را صادقانه انجام دادید, بقیه اش خود بخود انجام  می شود

Barbara Hall, Northern Exposure, Northern Hospitality, 1994

Like 🙂
1

حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت

در كتاب حاجي‌آقا نوشته صادق هدايت (1945)، حاجي به كوچك‌ترين فرزندش درباره نحوه كسب موفقيت در ايران نصيحت مي‌كند

توي دنيا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپيده؛اگر نمي‌خواهي جزو چاپيده‌ها باشي، سعي كن كه ديگران را بچاپي !

سواد زيادي لازم نيست، آدم را ديوانه مي‌كنه و از زندگي عقب مي‌اندازه! فقط سر درس حساب و سياق دقت بكن! چهار عمل اصلي را كه ياد گرفتي، كافي است، تا بتواني حساب پول را نگه‌داري و كلاه سرت نره، فهميدي؟ حساب مهمه!

بايد كاسبي ياد بگيري، با مردم طرف بشي، از من مي‌شنوي برو بند كفش تو سيني بگذار و بفروش، خيلي بهتره تا بري كتاب جامع عباسي را ياد بگيري!

سعي كن پررو باشي، نگذار فراموش بشي، تا مي‌تواني عرض اندام بكن، حق خودت رابگير!

از فحش و تحقير و رده نترس! حرف توي هوا پخش مي‌شه،

هر وقت از اين در بيرونت انداختند، از در ديگر با لبخند وارد بشو، فهميدي؟

پررو، وقيح و بي‌سواد؛چون گاهي هم بايد تظاهر به حماقت كرد، تا كار بهتر درست بشه!…

نان را به نرخ روز بايد خورد!

سعي كن با مقامات عاليه مربوط بشي، با هركس و هر عقيده‌اي موافق باشي، تا بهتر قاپشان را بدزدي!…

.كتاب و درس و اينها دو پول نمي‌ارزه!

خيال كن تو سر گردنه داري زندگي مي‌كني!

اگر غفلت كردي تو را مي‌چاپند.

فقط چند تا اصطلاح خارجي، چند كلمه قلنبه ياد بگير،

همين بسه

Like 🙂
3

قدم نو رسیده مبارک

بعد از تولد نوزاد، دوستان  یا اقوام دوست دارند هرچه سریعتر، با هدیه ای در خور، به دیدن نوزاد و مادر او بروند. هیچ توصیه  خاصی برای نوع هديه به نوزاد یا مادر او نمی توان نوشت، جز آنکه بیشتر مردم احتمالا مجموعه ای از لباسهای نوزادی یا طلا را برای آنها انتخاب می کنند. لباس هدیه خوبی است، زیرا لباس نوزاد زود به زود کثیف می شود و احتیاج به تعویض دارد. اما باید توجه داشت که نوزاد خیلی سریع بزرگ می شود، اما در نظر ما همچنان نوزاد است، پس، در انتخاب اندازه لباس باید دقت نمود. از طرفی بهتر است قبض خرید لباس یا هر هديه دیگري را به همراه هديه به مادر نوزاد بدهیم تا در صورت لزوم، امکان تعویض برایش فراهم شود.

هیچ دلیلی ندارد که مادر نوزاد در صورتی که به آن هديه نیاز نداشته باشد آن را صرفا براي یادگاری نگه دارد. اگر قبض به همراه هديه به او داده شود، می تواند آن را عوض کند وگرنه می تواند هديه را به کودک دیگر یا خیریه ها ببخشد.

از همان هفته اول پس از تولد نوزاد، کارها و مسئولیت های زن و شوهر ناگهان دوبرابر می شود. از این رو، به کمک نزدیکان خود نياز پيدا مي كنند. اگر مایل به کمک هستید، از خرید و شستن ظرفها گرفته تا نگهداری نوزاد برای استراحت والدین یا شستن لباسها و غيره، آمادگی خود را به آنها بگویید و وقتتان را با آنها تنظیم کنید.

ادامه خواندن قدم نو رسیده مبارک

Like 🙂
3

فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Don’t Take Your Thoughts Too Seriously

اکهارت تولی

بسیاری از مردم بیشتر عمرشان را در زندان افکار محدود کننده خود می گذرانند. آنها هرگز قدم از محدوده تنگ و تاریکی که توسط ذهن خود ساخته اند بیرون نمی گذارند و اسیر شخصیتی خود ساخته که از گذشته ها تأثیر می گیرد هستند. شخصیتی که آن را به اشتباه “من” می نامند.

در تو هم مانند تمام افراد بشر، بُـعدی از آگاهی وجود دارد که بسیار ژرفتر از افکار تو است. بُـعدی که خودِ واقعی تو است و می توان آن را حضور، آگاهی یا شعور مطلق نامید. بعضی از تعالیم باستانی آن را مسیحِ درون یا ذاتِ بودایی تو نامیده اند.

اگر این بُـعد را در خود پیدا کنی خود را و جهان را از رنجی که بر خود و دیگران وارد میکنی رهایی می بخشی، رنجی که محصولِ آن منِ کوچکی است که توسط ذهن تو ساخته شده است و تو تنها او را می شناسی و خود را او می دانی و اوست که زندگی تو را اداره می کند. تنها راه ورود عشق، شادی، خلاقیت و صلح و آرامش پایدار درونی به زندگی، دست یافتن به بُـعدِ آگاهی است.

اگر تو حتی گاهی از وجود افکاری که در ذهنت می گذرند آگاه شوی و به سادگی شاهد عبور آنها باشی، اگر بتوانی شاهد عواطفی که بی اراده با حضور هر فکر در تو جان می گیرند باشی و آنها را تشخیص دهی، در این صورت هم اکنون آن بُـعد به شکل آگاه بودن تو از افکار و عواطفی که به سراغت می آیند، در حال ورود به زندگیت است. همان فضای درونی بی زمانی که محتویات زندگی تو در آن خود را آشکار می سازند.

جریان افکار آنچنان سرعت و شتاب فوق العاده ای دارند که به آسانی تو را با خود به هرکجا می کشند. هر فکر اینطور وانمود می کند که بسیار مهم است، زیرا که می خواهد توجه تو را تماما به خود جلب کند.

چقدر آسان است که انسان در زندان های خیالی خود اسیر شود. ذهن بشر در آرزوی دانستن، فهمیدن و کنترل کردن، عقاید و نقطه نظرهای خود را با حقیقت اشتباه می گیرد. او همه چیز را برای تو تفسیر می کند و این تویی که باید از فکرهایت برتر باشی تا تشخیص بدهی که وقتی زندگی یا رفتار خود یا اشخاص دیگر را تعبیر و تفسیر می کنی، هر چقدر هم که سعی کنی همه چیز را در نظر بگیری، حقیقت اینست که به یک نظر از  نظرهای ممکن رسیده ای. نظری که از یک مجموعه افکار ساخته شده است. اما جهان در واقع جهانی واحد است که همه چیز در آن به هم بافته شده است و هیچ چیز به تنهایی وجود ندارد.

افکار، این جهان واحد را به تصوراتی خُرد ادامه خواندن فکرهایتان را خیلی جدی نگیرید

Like 🙂
56

ایمیل تازه چی داریم ؟؟؟؟؟؟؟؟

   ایمیل یکم :
آيا مي دانيد

الاغ‌هاي امامزاده داود را ساعتي 20 هزار تومان کرايه ميدهند،
اما حق‌التدريس استاديار در ايران ساعتي 10 هزار تومان است؟

خاله جان :

دکتر شریعتی حرف خوبی باین مضمون زده که دفاع نکردن از چیزی بهتر از دفاع بد کردن از آنست .

آیا بهتر نبود بجای مثال خر ، زندگی استادیارها را با همتایان آنها در سایر جوامع مقایسه میکردیم ؟؟

—————————-

ایمیل دوم:

سخني از ناپلئون
هرگز اشتباه نکن ….

اگر اشتباه کردي … تکرار نکن
اگر تکرار کردي … اعتراف نکن
اگر اعتراف کردي … التماس نکن
اگر التماس کردي … ديگر زندگي نکن

خاله جان :آخه اینم شد حرف؟ مگه میشه کسی هرگز اشتباه نکنه ،بعضی میگویند خدا هم اشتباه کرده واین بشر را آفریده که او چه بر سر زمین وزمان آورده!.خود جنابعالی مگر درتسخیر اسپانیاو لشگرکشی به روسیه و .. اشتباه نکردی؟.Nobody is perfect

اعتراف نکردن به اشتباه راچرا پند میدهی؟ گیرم که روانشناسی آنزمان نبود ، اخلاق که بود .

اگر هم منظور در جنگ بوده (مبهم گوئی نکن !)تا ما هم اینهارا با ایمیل به  یکدیگرنفرستیم !

———————-

ایمیل سوم:

بر روی بوم زندگی هرچیز میخواهی بکش ،زیبا و زشتش پای توست     تقدیر را باور نکن

تصویر اگر زیبا نبود نقاش خوبی نیستی ،ازنو دوباره رسم کن  تصویر را باور نکن

خالق ترا شاد آفرید آزادآزاد آفرید پرواز کن تا آرزو زنجیر را باورنکن

خاله جان :

این شاعرورزیده و هم چیره دست

درپند خود هم راست و هم کج رفته است       (یا کن قبول، یا حرفمو باورنکن)

از یکطرف میگوید او : تقدیر را باور نکن

از آنطرف میگوید او :خالق ترا شاد  آفرید      ( پس این بکن یا آن نکن )

(خالق ترا شاد آفرید ،آزاد آزاد آفرید )این جمله اش تقدیر بوَد

لکن فراموش کرده است قبلا به ما برگفته بود : (تقدیر را باور نکن )

Like 🙂
7

روش افزودن نوشته جدید در WordPress

1.      ابتدا از طریق لینک زیر وارد سایتتان شوید

2.      شناسه(User) و گذر واژه(Password) خود را وارد کنید

3.      روی لینک افزودن نوشته تازه کلیک کنید

4.      عنوان نوشته را در قسمت عنوان وارد کنید

5.      متن خود را در مستطیل سفید وارد کنید

6.      دسته (طبقه) نوشته را  انتخاب کنید

7.      روی دکمه انتشار کلیک کنید

نکته: بسته به دسترسی شما ممکن است نما های مقابل و پایین کمی متفاوت باشند.

Like 🙂
0

بهترین دین

دوست من! اينکه تو به چه دينى اعتقاد دارى و يا اينکه اصلاً به هيچ دينى اعتقاد ندارى، براى من اهميت ندارد. آنچه براى من اهميت دارد، رفتار تو در خانه، در خانواده، در محل کار، در جامعه و در کلّ جهان است. آنچه که شما را دل‌رحم‌تر، فهميده‌تر، مستقل‌تر، بى‌طرف‌تر، بامحبت‌تر، انسان دوست‌تر، با مسئوليت‌تر و بااخلاق‌تر سازد. و دينى که اين کار را براى شما بکند، بهترين دين است.

دالايى‌لاما

Like 🙂
1

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی 4

در قسمت پیشین صحبت از دومین مشخصه انسان مدرن یعنی علم تجربی بود و اینکه نتیجه ای که از علم تجربی برای ما حاصل می شود رسیدن به فناوری و صنعتی شدن است، اما همان طور که گفته شد علم شرط لازم برای رسیدن به صنعت هست اما شرط کافی نیست، شرط کافی آن چیست؟ گفته شد که روانشناسی دگرگون سازی جهان هم باید در ما پدید آمده باشد، در غیر این صورت اگر ما قصد تغییر جهان را نداشته باشیم، ماهواره و زیردریایی نخواهیم ساخت حتی اگر بزرگترین دانشمند علوم تجربی و بزرگترین متخصص علوم کاربردی باشیم.

برای این که اینها را بسازیم و به صنعت روی بیاوریم، باید یک روانشناسی خاص در ما پدید آمده باشد که روانشناسی تغییر جهان و دگرگون کردن جهان است.

برای توضیح روانشناسی دگرگون سازی جهان مقدمه ای ضروری است. نخست آن که ما انسانها در درون خودمان دارای سه ساحت هستیم.

  1. ساحت عقاید، باورها و نظریات و علوم. در این ساحت است که ما با علوم مختلف، از جمله علوم تجربی، علوم عقلی، فلسفی، تاریخی سر و کار داریم.
  2. ساحت دومی در وجود ما هست که ساحت احساسات و عواطف است، و آن ساحتی است که عشق و نفرت، حب و بغض در ما انسانها در آن پدید می آید. گاهی ممکن است که من و شما در ساحت اول باهم توافق داشته باشیم اما در ساحت دوم اختلاف داشته باشیم و گاهی برعکس.
  3. ساحت دیگر ما، ساحت اراده و خواست است. این ساحت، فرزند آن دو ساحت است. یعنی اگر من الان چیزی را اراده کنم و شما چیز دیگری را اراده کنید، یا ما در ناحیه عقیده و معرفت با هم اختلاف داریم یا در ناحیه احساسات و عواطف. مثلا در یک انتخابات هردو ما طرفدار حزب اصلاح طلبیم، اما با این همه من به شخص الف رای می دهم و شما رای نمی دهید. چرا؟ چون ما در عین حال که هر دو طرفدار اصلاح طلبانیم، یعنی در ناحیه احساسات و عواطف مانند همدیگریم، ولی با این حال شما فکر می کنید که شخص الف اصلاح طلب نیست و به او رای نمی دهید. من فکر می کنم که این گونه است و به او رای می دهم. اینجا اختلافمان در ساحت عقایدمان است.

این سه ساحت درونی است که شخصیت ما را می سازند. منش اخلاقی ما زاییده کنش و واکنشی است که این سه ساحت با هم دارند.

دوم آن که به عنوان یک واقعیت تجربی تاریخی، می توان گفت که هیچ انسانی پا به دنیا نگذاشته و از دنیا نرفته الا اینکه زبان حالش به تعبیر شاعرانه چنین بوده باشد: “آنچه می بینیم نمی خواهیم و آنچه می خواهیم نمی بینیم”. چقدر چیزها هست که نمی خواهیم چشممان به آنها بیافتد و دائما می بینیم و چقدر چیزها است که می خواهیم دائما در منظر ما باشد، ولی نمی بینیم.

حالا چه باید کرد؟ این یک مشکل مهم در علم اخلاق است که انسانی که مطلوبهایش را مفقود می بیند و نامطلوبهایش را موجود می بیند. در برابر این وضع چه واکنشی باید نشان دهد؟

از قدیم الایام راه حلهای مختلفی در این مورد عرضه شده است. سقراط، افلاطون، فلاسفه صدر مسیحیت، اسپینوزا، اگزیستانسیالیستها و بسیاری دیگر از فلاسفه و ادیان هریک راه حلهایی ارائه دادند. مثلا رواقیون می گفتند وقتی انسان چیزهایی را که نمی خواهد می بیند و چیزهایی که می خواهد را نمی بیند، دو راه پیش پایش است: یا باید جهان را عوض کند یا خودش را. یعنی باید یا عالم را عوض کنم تا آنهایی را که نمی خواهم ببینم ناپدید شوند و آنهایی را که می خواهم، وارد صحنه بشوند. یا راه دیگری هم وجود دارد، آنهایی که نمی خواهیم ببینیم و هستند سرجایشان باشند و من در خودم یک دگرگونی ایجاد کنم که آهسته آهسته از اینها خوشم بیاید. رواقیون می گفتند حالا که این دو راه است باید ببینیم کدام یک از این دو برای انسان مقدور است. آن وقت آنها با استدلالاتی می گفتند تغییر ایجاد کردن در عالم، خارج از حد توان انسان است. زیرا انسان جزئی از این جهان است و جزء نمی تواند بر روی کل تاثیر بگذارد.  از آنجا که انسان تنها بر روی خود قدرت دارد، پس من می توانم خودم را عوض کنم و وقتی در خودم تغییر و دگرگونی ایجاد کردم به نوعی رضایت باطنی می رسم. در واقع ما از منظر رواقیان مثل کسانی هستیم که رئیس کارخانه مان را دوست نداریم و از آنجا که نمی توانیم عوضش کنیم، شروع می کنیم که کم کم از او خوشمان بیاید. می توان گفت که تفکر رواقیان با کل تفکر سنتی منطبق باشد. مثل تفکری که معتقد است “در کف شیر نر خونخواره ای/ جز به تسلیم و رضا کو چاره ای” که حکایت از روحیه انفعال، تسلیم و رضا نسبت به عالم بیرون دارد.

انسان مدرن از وقتی پدید آمد که گفت چرا من باید خودم را با عالم بیرون وفق دهم؟ چرا عالم بیرون نباید آنی بشود که من می خواهم؟ این روحیه که من می خواهم جهان را عوض کنم دو بعد دارد: یک اینکه من باید کاملا معطوف به عالم بیرون باشم که می خواهم عوضش کنم. زیرا چیزی را نمی شناسیم قدرت تغییر ایجاد کردن در آن را نداریم. دوم اینکه هرچه کمتر به شناخت خود بپردازم ضرر نکرده ام. زیرا بحث بر سر این نیست که خودم را عوض کنم تا مجبور باشم خودم را بشناسم. شما تقریبا در تمام مکاتب سنتی و از جمله اسلام، نظیر این جمله علی بن ابی طالب را می بینید که “انفع المعارف معرفة النفس”. نافع ترین معرفت این است که آدم خودش را بشناسد. چرا چنین است، زیرا نفس است که از منظر انسان سنتی باید دگرگون شود و تا نفس را نشناسید، نمی توانید دگرگونش کنید.

پس انقلاب صنعتی و فناوری را می توانیم محصول علم تجربی و روانشناسی دگرگون سازی در انسان دوران مدرن بدانیم.

 

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل

http://www.adabkadeh.com/?p=617

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
2

فراوانی در بسندگی است

 بخش اول : زندگی و فلسفه ثورو

 این کتاب را ساموئل الکساندر در باره زندگی و فلسفه هنری دیوید ثورو در سال 2011 نوشته است. مترجم آن آقای غلامعلی کشائی هنری دیوید ثورو شاعر و فیلسوف آمریکائی(1862_1817 )است . او دانش آموخته دانشگاه هاروارد بود .

فلسفه او در نقد (فرهنگ مادی ) بوده و (اقتصاد جایگزین ) را بنا نهاده است .کوشید در پی پاسخ به این سئوالات باشد که :بهترین راه گذران زندگی چگونه است ؟..چقدر وقت باید برای آن گذاشت ؟ چقدر نیاز داریم که خوب زندگی کنیم و آزاد باشیم ؟

.این دانش آموخته هاروارد میتوانست کشیش ، سیاستمدار ، استاد ،تاجر و.. شود ولی تنها به تدریس علاقه داشت و به آن پرداخت ، هرچند بدلیل اینکه مطابق زمانه شاگردان را تنبیه بدنی نکرد ، اخراج شد . والدن نام آبگیری در نزدیکی شهر کنکورد آمریکاست که ثورو در سال 1845 دو سال و دو ماه در آنجا زیست در واقع ساده زیستی را تجربه کرد . خانه اش را خود ساخت . خوراکش را از راه کشاورزی تهیه نمود و…

 حاصل اندیشه هایش را در کتابی بنام والدن گزارش کرد. کتاب او در تاریخ اندیشه آمریکا بسیار تاثیر گذار بود.

در نقد فرهنگ مادی مینویسد :درین زمانه که مردم از تسلط فرمانروایان زورگو رها شده اند ، هنوز برده ستمگری اقتصادی و اخلاقی هستند .مستبدی بنام (مال اندوزی و ثروت پرستی )آنها را به کاسبی بی وقفه وامیدارد .

بشر ، فراغت ندارد و در عمل چیزی جز کار وکار وجود ندارد .

ثورو مخالف کار و تلاش و صنعت یا جسارت اقتصادی به معنای دقیق کلمه نبود ، بلکه میگفت راههائی که با آن پول بدست میآید بدون استثناء منجر به نزول اخلاقی میشود .دروغ ،چاپلوسی ، ادب وتائید ظاهری همیشه پیش میآید .سخت کار کردن مهم نیست ، شیطان هم سخت کار میکند !.

انجام هر کاری ،فقط بخاطر بدست آوردن پول یا تجملات زندگی براستی بیهوده است .لائوتسه میگوید : تنها آنهائی که میدانند به اندازه کافی دارند ، دارا هستند .

میگفت مردم به معنی اقتصاد توجه ندارند : اقتصاد یعنی قیمت هر چیزی برابر است با مقدار عمر و زندگی که برای بدست آوردنش بکار رفته است .مردم تبدیل به ماشین شده اند .

تکیه کلام او این بود که (زندگی را ساده کن ) خانه ساده ، پوشاک قدیمی ، پرهیز از پر خوری ،و… هزینه هایت را پائین نگهدار و بدهی و طلب نداشته باش . در برابر آن وقتت و خودت آزاد میشوی .

البته اگر کسانی هستند که در راه تصاحب فرش گران و خانه به سبک فلان .. مانعی برای علاقه و عشق شخصی اشان پیش نمی آید ،اگر کسانی هستند که میدانند چگونه از آنها استفاده کنند،آنها همه پیشکش این کسان باشد .

ثورو از سقوط در روزمرگی ،دست برداشتن از رویاها و هدر دادن زندگی بخاطر جستجوی تجملات سطحی و بی ارزش وحشت داشت .

آیا کار او ترک دنیا بود ؟. نه او به دنیا و زندگی تاکید داشت ولی نمیخواست وقتش تلف شود .به زندگی که در آن معنویت ، زیستی والاتر ، وقت گذاشتن و دیدن زیبائیهای طبیعت و.. فکر میکرد .

او در (اقتصاد جایگزین ) خوراک ،پوشاک ،سوخت و سرپناه را ضرورت های زندگی مینامد . همین که اشیاء ضروری زندگی را بدست آوردیم،از آن پس باید بدقت ارزیابی کنیم که برای خوب زیستن و آزاد بودن عملا چقدر بیشتر ازین اشیاء لازم داریم؟

آیا پوشاک در نظر ما برای پوشاندن لختی و یا گرم کردن ماست ؟ویا عشق به اشرافیت و پیروی کودکانه از مد ؟آیا با مد ما را کنترل نمی کنند ؟

 او نمیگوید انسان در پوشاک لطیف و گرانبها نمیتواند زندگی شاد و با معنی داشته باشد ،بلکه میگوید پوشاک گران و لطیف برای زندگی شاد و با معنی ، الزامی نیست .

سئوال مهم اینست که فراسوی ضرورت ها ،چه اندازه کافی است ؟ داریی مادی تا چه حدی کافی است ؟ سئوال بعدی اینست که کافی برای چه ؟ اگر جواب اینها را نداریم ،خطر هدر دادن زندگی امان در طلب خواسته های ناچیز و غیرضروری هست .

ثورو میگوید هرکس باید خود جواب اینها و راه خود را بیابد ، هرچند به (اصلاح اخلاقی ) تاکید دارد .اصلاح اخلاقی که بیداری و زنده بودن را در پی دارد و ما را از درماندگی پنهان می رهاند.او به شهر بازگشت و تجربه ساده زیستی را ادامه داد ولی به ما دستورالعمل ساده زیستی نداد بلکه کوشید برایمان سئوال ایجاد کند تا خود بدان برسیم .سئوالات چون :آیا هدف زندگی ، دستآورد دارایی و مال است ؟ آیا موفقیت در پول زیاد است ؟ معنای زندگی چیست ؟

امروزه که از همه طرف پیام میدهند : (همیشه ، بیشتر ، بهتر است ) ساده زیستی، نوعی هنر زندگی است . هنری بر پایه این شناحت و بینش که : فراوانی در بسندگی است .m

لینک دانلود کتاب
https://dl.dropbox.com/u/32319997/BASANDEGI.pdf

Like 🙂
16

دانلود رایگان کتاب های صوتی

این سایت بسیار ارزشمندی است که تعدادی از  کتاب های صوتی منتخب در صفحه ی اصلی آن قرار گرفته اند. لیست کامل کتاب های صوتی موجود را می توانید در فهرست زیر مشاهده کنید.

http://audiobook.blogfa.com/

Like 🙂
0

چگونگی برخورد با کودکان دستفروش خیابانی:

 

1- چیزی نخرید!
بیشتر این بچه ها رو خونواده هاشون روزانه اجاره میدن. پولی که به اونها میدین و تموم کردن چیزایی که دستشونه باعث نمیشه اونا رو زودتر بفرستن خونه. به محض تموم شدن یه بسته چسب یکی دیگه میدن که بفروشه
2- بهشون بی اعتنایی نکنین!
نادیده نگیرینشون. بی اعتنا نباشین. راتونو نکشین و نرین. شیشه ماشین رو ندین بالا. این کارا باعث میشه اون بچه با تنفر از اجتماع برگ بشه. صبور باشین و توضیح بدین که اون وسیله رو لازم ندارن. خشونت به خرج ندین. اون بچه بزرگ میشه و این خشونت رو به جامعه برمیگردونه.
3- براشون دلسوزی الکی نکنین.
اگه کاری از دستتون بر نمیاد الکی بچه رو گیج نکنین. سوال الکی نپرسین که مجبور بشه دروغ بگه. اونها خانواده دارن اما مجبورن دروغ بگن. نگین دوست داری بچه من بشی؟ این جور حرفها آزار دادن روانیه بچه هاست.

چه کاری از دستمون بر میاد

1- بهشون خوراکی بدین
اکثر این بچه ها سو تغذیه دارن براشون خوراکی های مقوی بخرین و بهشون بدین و مطمئن بشین که میخورن. مثلا بسته کوچیک شیر یا موز، ساندویچ گوشت یا مرغ. نارنگی یا پرتقال. اگه بهشون پول بدین ازشون میگیرن. چیزی بدین که باعث بشه بدنشون تو این سرما مقاومت بیشتری داشته باشه و مریض نشن. لباس بهشون ندین چون ازشون میگیرن و وادارشون میکنن با لباس کم تو خیابون باشن که مردم دلشون بسوزه.
2- مثل یک فروشنده باهاشون برخورد کنین.
نذارین ازتون گدایی کنن. اگه داره التماس میکنه توضیح بدین که باید جنسش رو ببینین که آیا لازم دارین یا نه. یادتون باشه که شما مددکار اجتماعی نیستین و کاری هم از دستتون در همون لحظه بر نمیاد پس صبور باشین و سعی کنید لااقل مثل یک انسان با اون بچه برخورد کنید.
3- از کلمات مودبانه استفاده کنین. این بچه ها چیزی غیر از فحش و کلمات زشت و جمله هایی که مناسب سنشون نیست نمیشنون. باهاشون با احترام برخورد کنین تا همیشه تو ذهنشون بمونه که اجتماع دشمن اونها نیست.
4- به نزدیکترین کیوسک پلیس برید.
نگید که فایده ای نداره چون داره! اگر میزان گزارشات مردمی از جایی تعدادش بالا باشه اونها از بهزیستی تقاضای واحد جمع آوری متکدیان میکنن. در حال حاضر بهزیستی این امکان رو داره که بتونه بعضی از این بچه ها رو به عنوان بد سرپرستی از خونواده هاشون بگیره. ( میتونید توی گزارشتون بگین که میترسید از این بچه ها سواستفاده جنسی بشه) اونها وظیفه دارن که گزارش شما رو ثبت کنن.

به بنیاد کودک کمک کنید یا بنیادها و موسسات مشابه.
اونها سالانه از هزاران کودک کار حمایت میکنن

Like 🙂
7

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی بخش دوم

پیش از بررسی دومین مشخصه مدرنیته، بد نیست که نگاهی به اندیشه کسانی بپردازیم که منتقدان اصلی اولین مشخصه مدرنیته یعنی عقل گرایی بودند، یعنی کسانی که پیشگام اندیشه پسا تجدد گرایی بودند. دیوید هیوم فیلسوف  انگلیسی اولین آنها بود. یکی از نکاتی که هیوم خیلی به آن توجه کرد این گفته قدما بود که می گفتند که بر انسان غرائز و احساساتی حکومت می کند،  فرق انسان و حیوان این است که سایر حیوانات کاملا چشم و گوش بسته تابع احساسات و عواطف و غرائزشان هستند، انسان هم نباید عواطف و احساسات و غرایز خود را تعطیل بکند بلکه باید آن را تحت حاکمیت عقل بیاورد، به تعبیر متداول تر امروز زیر کنترل عقل بیاورد. دیوید هیوم نشان داد که این کنترل عقل بر احساسات و عواطف و غرایز غیر ممکن  و نامطلوب است.امکان پذیر نیست و اگر امکان پذیر هم بود چیز مطلوبی نبود، یعنی اگر عقل می توانست چنین سیطره ای را اعمال کند، این نفوذ و سیطره مطلوب نبود. این اولین رخنه ای است که در “سد سکندر” عقل افتاده است.

  • کارل مارکس دومین شخصی است که ایراداتی بر حاکمیت عقل گرفت. به نظر او انسانها گاهی آن چیزی را که حقیقت می پندارند، تحت تاثیر منافع طبقاتی خود حقیقت می پندارند، ولی این تحریف واقعیت، آگاهانه صورت نمی گیرد. او معتقد بود که ما کاملا ناآگاهانه واقعیت از پیش تحریف شده دریافت می کنیم، آن هم به خاطر منافع طبقاتی خود اما این تحریف به هیچ وجه تحت اختیار و آگاهی ما نیست.
  • فروید رخنه دیگر را ایجاد کرده است. او گفت که ما به همه ساحت های روانی خود آگاهی نداریم بلکه به یک بخش از ساحت روانی خودآگاهی داریم. برخلاف قدما که معتقد بودند هرچه در ساحت آگاهی ماست در ساحت روانی ماست و هر چیزی که در ساحت روان ماست در ساحت آگاهی ماست. یعنی فکر می کردند که دایره آگاهی و روان دو دایره منطبق به هم هستند. فروید نخستین کسی بود که نشان داد اتفاقا ساحت روان ما بسیار گسترده تر از ساحت آگاهی ماست. او در مثالی گفت که کوه یخ در اقیانوس است؛در حالیکه 0/1 از یک کوه یخ از آب بالا می زند و 0/9 آن زیر آب است. در مورد روان هم به همین صورت است، فروید آن قسمتی از روان که مورد آگاهی ما است روان آگاه و قسمت دیگر را روان نا آگاه یا ضمیر ناخود آگاه نامید. به نظر فروید ما تحت فشار روان ناآگاه خود کارهایی می کنیم، یا عقیده ای پیدا می کنیم، بعد فکر می کنیم برای این کارها و عقاید و مواضع خودمان دلیل داریم. بر این گمانیم که ایمانهایمان و امیدهایمان و باورهایمان، انتظاراتمان و …همه تابع نظام منطقی هستند در حالی که ما تحت فشار روان ناخودآگاهمان هستیم. به تعبیر فروید همه آن چیزی که بشر استدلال می دانست چیزی جز دلیل تراشی نیست.
  • نیچه، فیلسوف آلمانی نیز رخنه دیگری وارد کرد. نیچه با استدلالهایی اثبات کرد، انسان خواست اولیه اش کسب قدرت است. آن چیزی که بر کل بشر حاکم است اراده معطوف به قدرت است. همه خواستهای دیگر جلوه های ارده معطوف به قدرت هستند. پس آن چیزی را که ما آن را معرفت می نامیم، در واقع گزارش مطابق با واقع نیست، گزارشی است که به ما قدرت می بخشد، اینکه چه گزاره ای را انسانها پس بزنند یا رد بکنند، بر اساس این است که چه گزاره ای در جهت قدرت دادن به آنها و چه گزاره ای در جهت تضعیف آنها است.
  • ویلیام جیمز، فیلسوف و روانشناس آمریکایی شخص بعدی است. او در سال 1903 مقاله ای  به عنوان “اراده معطوف به باور” ارائه داد. و به مخاطبانش نشان داد که عقایدی که ما انسانها داریم همه ناشی از استدلال نیست. این خطا است که انسانها گمان کنند به عقایدشان با استدلال رسیده اند. او نشان داد عقاید گاهی ناشی از بیم و ترسهای ما، ناشی از القا و تلقین دوران کودکی یا آموزشهای آن دورانند. مثلا ما معتقدیم صلح بهتر از جنگ است یا معتقدیم نظام دموکراتیک بهترین نظام است. حال چند نفر می توانند استدلال به نفع این عقاید داشته باشند؟ استدلالی که طرف مقابل راه پس و پیش نداشته باشد. ویلیام جیمز نشان داد که ما بخش ناچیز از اعتقاداتمان را می توانیم ثابت نماییم.  پس ما نمی توانیم کاملا تابع عقل باشیم و عقل نیز این کارایی را ندارد کل جهان هستی را به ما نشان دهد.

به این ترتیب آرام آرام فضایی پدید آمد که در آن نسبت به قوای ادراکی نوعی سوء ظن به وجود آمد. این سوء ظن از دهه 1950 بع بعد به صورت یک گرایش از در آمد. پست مدرنیسم ها معتقداند که نمی توان عقل را به صورت یک منبع شناخت، کاملا قابل اعتماد دانست. پست مدرنیسم ها بر این باور نیستند که دوباره باید به سنت رجوع کنیم. هم سنت گرایی و هم پساتجدد گرایی هر دو مخالف تجدد گرایی اند، اما از دو موضع مختلف. سنت گرایان می گویند ما باید عقل را با سنت تکمیل کنیم، ولی پسا تجدد گرایان می گویند  باید با همین وضع بسازیم.مجموعه چیزهایی که اینها گفتند نوعی سوءظن نسبت به قوه های ادراکی بشر است. از این رو به این متفکران طرفداران تاریکخانه ایدئولوژی می گویند. اینها نشان دادند که ظاهرا در تاریکخانه عکاسی به سر می بریم. در تاریکخانه عکاسی هر چیزی به صورت وارونه نشان داده می شود.

 

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت اول

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
1

سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی 3

در دو مقاله قبل بحث بر سر شناخت انسان متجدد بود. اولین و بارزترین مشخصه انسان متجدد این است که نسبت به انسان سنتی عقل گراتر است. به این معنی که به عقیده انسان متجدد هیچ ساحتی از جهان نیست که به مدد عقل شناخته نشود. در حالی که انسان سنتی جهان را دارای دو عرصه می بیند. عرصه این جهانی که با مدد عقل قابل شناختن است و ساحت ماورائی که برای عقل قابل شناختن نیست و تنها به کمک متون مقدس و دینی می شود تا حدودی به آن مفاهیم دست یافت.

دومین مشخصه انسان متجدد، التفات انحصاری او به علم تجربی است. یعنی روش علمی که مبتنی بر مشاهده، آزمایش، نظریه پردازی و آزمون نظریه ها باشد. البته وقتی می گوییم علوم تجربی، فقط علوم طبیعی مثل فیزیک و شیمی نیست، بلکه علوم تجربی انسانی مثل روانشناسی، اقتصاد و جامعه شناسی را نیز مد نظر دارد. این نام را به هر علمی که فقط با این روش پیش می رود اطلاق می کنیم. علم تجربی خصیصه منحصر به فردی دارد که در هیچ علم دیگر مانند علوم عقلی و شهودی و عرفانی و تاریخی وجود ندارد. خصیصه این است که وقتی شما در یکی از علوم تجربی عالم باشید پدیده ای بالفعل مشهود را می توانید پیش بینی کنید. تبیین بالفعل مشهودها و پیش بینی بالفعل نامشهودها قدرتی است که فقط علم تجربی به شما می دهد و تبیین، همیشه بیان چرایی است نه بیان چگونگی. مثلا می توانم چرایی پژمردگی یک گل را تبیین کنم . این هنر اختصاصی علم تجربی است. از این هنر، هنر دومی هم زایش می کند و آن هم پیش بینی پدیده های بالفعل نامشهود است.یعنی من می توانم پیش بینی کنم که اگرچه این گل اکنون با نشاط است، ولی اگر فلان و بهمان شود تا پنج ساعت آینده پژمرده خواهد شد. در اثر این دو هنر، هنر سومی پدید می آید که می توانیم آینده را طراحی و برنامه ریزی کنیم.

تا قدرت پیش بینی وجود نداشته باشد قدرت طراحی و برنامه ریزی وجود نخواهد داشت.  اگر توانا شدیم که طراحی و برنامه ریزی کنیم، متعاقبا هنر چهارمی پدید می آید که می توانیم قدرت ضبط و مهار جهان را پیدا کنیم. مثلا می توانیم کاری کنیم که حوادثی در آینده اتفاق  نیفتد یا آنها که رخ دادنی هستند چگونه رخ دهند و چگونه رخ ندهند. یا کاری کنیم که رخ دادنشان به تعویق بیافتد یا رخدادشان تسریع شود. پیشگیری از شیوع بیماری های مسری نمونه مناسبی است برای نشان دادن ضبط و مهار جهان وقایع در جهان یا حتی تشخیص وجود بعضی از بیماری های جنین انسان قبل از تولد نوزاد.  این قدرت های چهارگانه را فقط علوم تجربی یکی پس از دیگری در اختیار ما می گذارد. این رویکرد به علوم تجربی در انسان 500 ساله اخیر پدید آمده است. مهمترین مولود چهار مشخصه بالا که برای علوم تجربی ذکر شد پدید آمدن تکنولوژی و فن آوری، و در پی آن صنعت بود. صنعت وقتی پدید می آید که انسان از علوم تجربی آگاه باشد. برای اینکه صنعت داشته باشیم، شرط لازم این است که علوم تجربی پیشرفته داشته باشیم. اما شرط کافیِ صنعتی شدن این است که قصد تغییر جهان را داشته باشیم.

خلاصه شده از سخنرای های سنت, تجدد و پسا تجدد گرایی مصطفی ملکیان در دانشگاه شریف

قسمت های قبل

http://www.adabkadeh.com/?p=597

http://www.adabkadeh.com/?p=571

Like 🙂
1

Legless Joe & Black Robe جو بی پا و قبا سیاهه

جو بی پا و قبا سیاهه

نویسنده: ژوزف بویدن (JOSEPH BOYDEN)

 

مترجم: فلور

هیچ جاده ای تیز دندان رو به بقیه دنیا وصل نمی کنه.
ولی ما توی ریزرو تیزدندان 1((RESERVE کلی جاده داریم. باریک و کثیف و خاک آلود. به همون کثافت خواهر زاده من کلاغ ((CROW. چهار خیابون که یک مربع می سازند. تو رویاهای من، یک دسته موتور سوار، یک دسته موتور سوار پشمالو، زشت و حرومزاده، از خیابون یکم با غرش وارد می شوند، بعد به چپ می پیچند و وارد خیابون وابون می شوند، آخر خیابون دوباره به چپ می پیچند و وارد خیابون تاکان می شوند، وقتی به آخرش رسیدند باز هم به چپ می پیچند و وارد خیابون ماهیگان می شوند. حالا اگه آخر این خیابون باز هم به چپ بپیچند برمی گردند سر جای اولشون یعنی همون خیابون یکم. تو رویاهای من این موتور سوارا هر سه دقیقه مثل عقربه های ساعت دور خودشون می چرخند و چون حتی فرصت نمی کنند از دنده دو بالاتر برن هی دیوونه و دیوونه تر می شن. موتور سوارا توی خیابونای ریزروی مثل اینجا فوری خسته می شن و حوصله شون سر میره. گفته باشم. خیلی زود کارشون از تفریح ساده می گذره.
قدیم ترا این ریزرو آنقدر کوچک بود که گنجایش یک عرق خور حرفه ای رو هم نداشت. اما وضع اقتصادی مملکت خراب تر شد و حکومت از کمک هاش به سرخ پوست ها زد و بیشتر توریست های تابستانی هم سراغ ما نیامدند و زنم هم طلاق گرفت و رفت. وضع من چنان بهم ریخت که از شعرهای غمگین گاوچرون های تگزاس هم غمگین تر شدم. بعد گروه عرق خورهای حرفه ای خودم رو راه انداختم. اسم ما رو گذاشتن «چهار کُلد داک» 2((COLD DUCK.
الکل اثرات مختلفی رو بدن داره. مثلا میتونی اصلا غذا نخوری و پولت رو برای بطری عرق پس انداز کنی، ولی شکمت قلنبه میشه و صورتت پف می کنه. منو که این شکلی کرده. اثر دیگه اش اینه که از وقتی عرق خور حرفه ای شدم، موهای سیاه و درشتی از صورتم بیرون آمده. آنقدر هست که یک ریش بزی تُنُک بشه ازش درست کرد. روی گونه هام هم مو درآمده. قبل از این صورتم مثل کون بچه ها صاف و نرم بود. تئوری من اینه که شراب کُلد داک حقه سفیدپوست هاست تا ما رو نه تنها عرق خور که هرچه بیشتر شکل خودشون کنند. بنظر من که موفق بوده. حرومزاده ها. ولی عرق خوری یک چیز رو در من عوض نکرده اونم رویاهامه.
من همه عمرم چیزهایی دیدم. بیشتر مردم همینطورند. ولی من، من سعی می کنم با رویاهام زندگی کنم. تو بیداری کارهایی رو بکنم که تو رویاهام دیدم. من رویاهامو باور می کنم. البته واضحه که همیشه نمیشه اونجوری که تو خواب دیدی رفتار کنی. مثلا خیال ندارم با یک زن شکارچی غول پیکر و خوشگل که تا دست بهش می زنی لباساش از تنش میریزه کنار رودخونه کشتی بگیرم. اما سعی می کنم واسه رویاهام معنی پیدا کنم. معنی هایی که میشه به اونا اعتماد کرد. برای همین هم وقتی دیشب خواب دیدم خواهرزادم لیندا مرده، صبح که بیدار شدم بلافاصله فهمیدم واقعیت داره. می دونستم خودکُشی کرده. برای همینم رفتم سراغ خواهرم، مادرش، تا بپرسم چطور؟
«قرص خورده.» این تمام چیزی بود که خواهرم با چشمای قرمز به من گفت. حتی نذاشت بغلش کنم. میدونم چه بوی گندی باید بدم. لیندا تنها تو تیمینس ((TIMMINS، دانشکده می رفت. همونجا اینکار رو کرده.
گفتم: «بذار برای مراسم کفن و دفن کمکت کنم.» این غم انگار به من انگیزه زندگی داده بود. راست ایستادم و سینه ام رو جلو دادم تا با بغضی که داشت خفه ام می کرد بجنگم. «برای خواهرزادم با خواننده ها طبل می زنم.» روزگاری من بهترین طبال بودم. اسطوره طبل بین مردم پوواو ((POWWOW. طبال اصلی گروه «خوانندگان سیاه آب» ((BLACK WATER SINGERS.
«پدر جیمی اجازه طبالی نخواهد داد.» خواهرم اینو گفت و خواست تنهاش بذارم.
میرم تا دنبال پدر جیمی بگردم. این مراسم باید مخلوط مراسم کاتولیک ها و سرخپوست ها باشه. به خواهرزاده غمگینم فکر می کنم که با پسرها می خوابید تا شاید دوستش داشته باشند یا شاید بخاطر اینکه آنقدر مست بود که نمی تونست بگه نه. به دختر جوونی که می نشست و می خورد تا شاید افسردگی و حس گناهکاریشو فراموش کنه. وقتی بچه بود، دختر کوچولوی خوشگلی بود که صدای خنده اش نفس آدم رو بند می آورد. خنده هاش پاک و تازه و شاداب بود.
کشیش تو رستوران اسکای رنچ ((SKY RANCH نشسته و درحالی که سیگار می کشه و قهوه می خوره به اِلیس، پیشخدمت رستوران، که اونم از اقوام منه و کشیش پوکاهانتس ((POCAHONTAS صداش میکنه خیره شده.
«خواهرزادم مرده و من خیال دارم گروه خوانندگان سیاه آب رو برای مراسم عروسیش دعوت کنم.» همینکه روبروش پشت میز می شینم اینو میگم.
سایه ترس رو توی چشای تنگش می بینم. همیشه میتونم پدر جیمی رو با هیکل گنده و بوگندو و موهای سیاه بلندم بترسونم.
می پرسه: «خوب اگه خواهرزادت مرده، چطور میخواد عروسی بگیره؟» پیداست که چند روزه ریشش رو نتراشیده. ته ریش سیاه و سفید صورتشو رنگی رنگی کرده. زبونم چنان سنگین میشه که می ترسم نفسم بند بیاد. پامیشم و میرم. نه به اون گندگی و سربلندی که آمده بودم.
اهالی ریزرو به من میگن الوات((WINO. معروفم به جو بی پای الوات. چه اهمیت داره که بی پا نیستم؟ اصلا اسم چه اهمیتی داره؟ راستش این اسم، زمونی که موتورسیکلت سواری می کردم، یکشب که اسید فراوونی زده بودم، مال من شد. اونشب خودم و بقیه رفقا رو قانع کردم که از بس ال-اس-دی کشیدم پاهام محو شدند. بعد همه در باره این تراژدی شروع به گریه و زاری کردیم. وسط هیاهو یکی گفت: «بیچاره جو. بیچاره جوچیچوی بی پا.» بعد یک نفر نخودی خندید و ناگهان غرش خنده همه رو لرزوند. انقدر خندیدیم که بعضی ها بالا آوردند. اسم به من چسبید و حالا حتی گاهی ازم جلو می زنه.
این قصه رو لیندا خیلی دوست داشت.
باید بگم عرق خوری شغل ساده ای نیست. مخصوصا اگه قیمت هر بطری کلد داک رو در نظر بگیریم و سه تا گداگشنه ای رو که باهاشون رفیقم. تا چشم می چرخونم یکیشون یه قلپ رفته بالا. دلبرم سیندی یکی از اون سه نفره. خیلی دوسم داره. بهش میگم خوشگل مگسی. این اصطلاح رو تو یک آهنگ تصویری شنیدم و فوری یاد سیندی افتادم. اونم دوست داره به آدم بچسبه و زندگیشو به گُه بکشه. هنری آنقدر سفیده که به زردی میزنه. مثل روزنامه های کهنه. و همیشه منتظره یک جوری قاپ سیندی رو بدزده. چندین سال پیش برای تمیز کردن ریل های راه آهن آمد و همینجا موند. از ضرب آهنگ زندگی سرخپوست ها خوشش میاد. از اینکه در دوران سرخپوست ها زندگی کنه کیف می کنه. هنری تبخال های عجیب و غریبی داره که مدام ازشون آب میاد. ولی این تنها علتی نیست که دوست ندارم به داک من لب بزنه. راستش سفید بودنشو نمیشه ندیده گرفت. سفید پوست خوبیه، حرفی نیست. ولی خودمونیم این سفید پوستا کم از ما دزدیدند؟ نفر چهارم گروه کلد داک، سام بی صداست. مه غلیظی دور ذهن سام رو گرفته. نه از اون مه هایی که صبح زود روی رودخونه دیده میشه. بنظر من این مه ناشی از عرق خوری های فراوونشه و مهیه که ذهن همه ما رو تا چند سال دیگه میگیره.
برای خیلی از سفیدهای ریزرو آسونتره که عرق خوری منو تقصیر واقعیت گاییدن های مدرسه شبانه روزی (RESIDENTIAL SCHOOL) ارگ فورت آلبانی (FORT ALBANY) بندازند. وقتی بچه بودم. اگه خوشحالشون میکنه بذار اینطور فکر کنند. ولی واقعیت اینه که خیلی از سرخپوست های اطراف اینجا همین بلا سرشون آمده. و بیشترشون هم عرق خور از آب در نیامده اند. چند سال پیش یک هیئت دولتی آمدند تا این ادعا رو برسی کنند. من از معدود کسانی بودم که باهاشون حرف زدم. خیلی معروف شدم. پدر جیمی گفت اینکه میتونم در باره گاییدنم حرف بزنم برای معالجه شروع خوبیه. بهش گفتم راست میگی چون جدا به هوس میفتم تو کونت بذارم. این مربوط به پارساله. وقتی پدر جیمی تازه آمده بود تا کلیسا رو از کشیش پیر و دیونه دیگری تحویل بگیره. پیرمرده ما رو «کافر» صدا می زد و بیشتر از همه فحش رکیک بلد بود. یارو وقت موعظه به سرش می زد.
در این صبح غمگین که پدر جیمی تو اسکای رنچ مسخرم کرد، تصمیم می گیرم از شهر برم. میرم تو کلبه جنگلی کنار رودخونه، دور از همه. خبرای بد بسرعت پخش می شوند. مطمئنم تا ظهر همه ساکنان ریزرو از خودکشی لیندا با خبر خواهند شد. دلبرم سیندی، هنوز خوابه. میتونم صدای خورخورش رو از ده متری چادرمون بشنوم. بطری ها و قوتی های عرق و آبجو همه جا پخش وپلا هستند و زیر آفتاب برق می زنند. می شینم و به رودخانه خیره میشم و به خواهرزادم لیندا فکر می کنم. به وقتی یک دختر کوچولو بیشتر نبود و پاهاش برای هیکلش گنده بود. اون روزا یک جفت چکمه لاستیکی قرمز داشت که همیشه پاش بود. قیافه اش با اون صورت گرد خوشگل و موهای بافته یادم میاد که تا منو می دید دستشو دراز می کرد و برای خرید یک بستنی یخی پول می خواست. هرچه تلاش می کنم قیافه بزرگی هاش یادم نمیاد. یه چیزی در درونم نمیذاره لیندای خانم و دانشجو رو بیاد بیارم. یه آواز قدیمی رو زیر لب زمزمه می کنم و با دست روی رونم ضرب می گیرم. این آواز مرگه. آواز کفن و دفن. این جور آواز ها رو پدربزرگ ها می خواندند. خیلی پیش از اینکه سفید پوست ها یا کُلد داک رو بشناسند.
با وجود اینکه تابستون امسال بیشتر از همیشه کش اومده ولی صبح ها که بیرون میام هوا خنکه. یواش یواش باید فکر زمستون باشم. تو سه سال گذشته تونستم اول زمستون یک جرم کوچک بکنم. مثل دزدیدن غذا یا شکستن شیشه مغازه ها. در نتیجه پلیس قبیله چاره ای نداشت جز اینکه منو دستگیر کنه و تمام زمستون تو یک سلول گرم نگهداره و سه وعده هم بهم غذا بده. پارسال تقریبا یک ماه هر چهار نفرمون باهم زندانی بودیم. باید منتظر می شدیم تا قاضی و دادستان برای محکومیتمون از شهر پرواز کنند.
هرچهارنفر با هم نصف شب شیشه پنجره فروشگاه میچیم (MEECHIM) رو شکستیم و آنقدر چیپس و نون خوردیم و پپسی سر کشیدیم که استفراغ کردیم. سیندی تو سلول بغل من بود و هنری و سام و من با کوبیدن پول خورد به دیوار باهاش گپ می زدیم. البته خیلی راحت می تونستیم بلند بلند با هم صحبت کنیم ولی کی حوصله شنیدن صدای دورگه سیندی رو داشت. ارتباط با کوبیدن سکه به دیوار خیلی حال داره.
وقتی بالاخره دادستان و قاضی رسیدند، مدت زندانی ما رو کافی دانستند و آزادمون کردند. وکیلمون خیلی ذوق زده شد ولی هنوز سرمای زمستون تمام نشده بود و چنان باد سردی می وزید که مجبور شدیم دوباره سری به فروشگاه میچیم بزنیم. تمام شب توی فروشگاه نشستیم و خوردیم و منتظر پلیس قبیله شدیم. آخرش خسته شدیم و خوابمون گرفت. تا صبح که فروشگاه رو باز کردند کسی متوجه ما نشد. ولی بالاخره تونستیم تا اخر سرما تو زندان بمونیم. اما قاضی در مورد سیاست سه بار تکرار جرم حرف هایی زد که بفکرم انداخت. امسال زمستون باید بیشتر دقت کنم وگرنه سروکارم با یک زندان درست حسابی تو شهرهای جنوبی میفته و نه تنها زمستون و بهار امسال که تا چند زمستون و بهار دیگه باید آب خنک بخورم.
وقتی سیندی و هنری و سام بی صدا بیدار شدند، ماجرای لیندا رو براشون گفتم. سیندی در حالیکه بغلم گرفته بود شروع به گریه کرد. تمام جلو بلوزم خیس شد. لیندا از معدود افراد خانواده بود که هنوز با من و سیندی حرف می زد. هنری و سام بی صدا پهلوی من نشستند و ساکت به رودخانه خیره شدند. حرفی برای گفتن نبود. دوستی من و سام بی صدا اینقدر قدیمیه که مثل برادرم میمونه. بعد از این همه سال، در حقیقت این اولین بار بود که می دیدم حرف هام رو فهمیده. خبر مرگ لیندا بالاخره از لایه غلیظ مه ذهنش رد شده بود. وقتی رویش رو بطرفم چرخوند، دیدم که گریه میکنه.
سام گفت: «باید تو مراسم کفن و دفنش طبل بزنیم.» من سرم و تکون دادم. جوونی هامون من و سام بی صدا تو یک دارودسته موتورسوار بودیم. دسته ما یازده عضو داشت و به ما می گفتند «حواریون». هرچه این در و اون در زدیم کس دیگری رو پیدا نکردیم که بشیم دوازده نفر. توافق کرده بودیم که درباره همه چیزاشتراکی و کمونیستی رفتار کنیم. نه فرمانده و نه زیردست و نه سلسله مراتب. همه مساوی. تابستونا سوار موتور سیکلت هامون می شدیم و میرفتیم به سمت شمال. عرق می خوردیم و اسید دود می کردیم. تو خلسه رویاهای مذهبی می دیدیم و هرکس رو که گرفتاری داشت کمک می کردیم. موتورسوارایی که تو جاده مونده بودند، پیرزنایی که چرخ ماشینشون پنچر شده بود، و توریست های راه گم کرده. وقتی بهشون نزدیک می شدیم ترس از خدا رو تو دلشون می انداختیم و وقتی کارمون تمام می شد عشق به مسیح رو یادشون می دادیم.
ما به فرم کاتولیکِ سرخپوستی خودمون ایمان داشتیم. موی سرمون مثل عکس های مسیح بلند بود و با دیگرون همونجور رفتار می کردیم که دلمون می خواست با ما رفتار بشه. محاله جای دیگه ای این همه همدلی پیدا بشه. اما عمر این همدلی کوتاه بود. راستش ما زیادی خوب بودیم. هیچکس دلش نمی خواست رهبری رو بدست بگیره. وقتی به اون روزا فکر می کنم می بینم دلم می خواست به زندگیم معنی بدم. دلم می خواست باور کنم که میشه همدیگه رو دوست داشته باشیم. نه اونجوری که بعضی کشیش های مدرسه شبانه روزی منو دوست داشتند. لیندا خاطرات دوران موتورسواری منو خیلی دوست داشت. همیشه یک چیز شادی بخشی توش پیدا می کرد و بلند می خندید.
بعد از ظهر که شد ما روی نیمکت همیشگیمون نشستیم ومشغول عرق خوری شدیم.
میگم: «خواهرزادم دختر خوبی بود.» هر سه نفر دیگه با موافقت سر تکون میدن. «لازم نبود بمیره.» دوباره همه سر تکون میدن. میگم: «قلب مادرش تا ابد شکسته. بدترین روز برای خانواده چیچو.»
پدر جیمی از فروشگاه میچیم بیرون میاد و بی اعتنا از کنارمون میگذره. وانمود می کنه ما رو نمیبینه. بعد یهو برمیگرده و مستقیم سراغ من میاد.
«هیچ طبل و نوحه ای نباید تو مراسم کفن و دفن لیندا باشه. یک مراسم کاتولیک خالص.»من سرمو برمی گردونم تا ریختش رو نبینم. خشمش رو که مثل آتیش شعله می کشه می تونم حس کنم. میدونم که معتقده من خود شیطونم. معتقده همه ما شیطونیم. «دردِ اینکه لیندا خودکشی کرده برای مادرش کافیه. میدونی که کلیسای کاتولیک در مورد خودکشی چه نظری داره.» حالا صورتشو جلو آورده و مثل مار هیس و فیس می کنه. «بخاطر آبروی زنده ها هم که شده، جو چیچو، ریخت نحستو تو کلیسا نشون نده.» بعد بسرعت برمی گرده و دورمیشه. سیندی براش یه شکلک جانانه در میاره.
به سام بی صدا نگاه می کنم: «میدونی، یارو بوی پدر مک کینلی (MCKINLEY) رو میده.مدرسه شبانه روزی فورت آلبانی. یادت که هست؟» سام روش رو برمیگردونه. سام هم همون کابوس های دایمی منو داره. یکبار برام تعریف کرد. خش و خش قدم های پدر مک کینلی وقتی از پله ها بالا میومد. وقتی در خوابگاه ما رو باز می کرد. چشم های من از وحشت گشاد میموند که آیا بازم امشب نوبت منه.
تا تصمیم بگیرم برم منزل خواهرم و ببینم کاری، کمکی از من برای مراسم ساخته است، دیگه شب شده و من کاملا مستم. وقتی می رسم میبینم چه جمعیتی برای سرسلامتی دادن آمدند. این دست پاچه ام میکنه. برادرای لیندا هم هستند. موهاشون رو شونه هاشون ولوه. با هم حرف می زنند و با صدای موزیکی که تنها خودشون می شنوند تکون می خورند. اونام مستند، که البته عجیبه. اما کلاغ، برادر کوچیکه لیندا رو نمی بینم. طبق آخرین خبر تو زندان ریزرو نشسته و بخاطر این یا اون جرم آب خنک می خوره. همسایه ها و دوستان همه هستند. انگار همه ساکنان ریزرو اینجا جمعند. تقریبا همه منو ندیده می گیرند. اما بعضی از مادربزرگ ها با غضب نگاهم می کنند. یکی میگه مراسم کفن و دفن لیندا تا هفته دیگه عقب افتاده. تا فامیل های دور و نزدیک به تیزدندان برسند. یکی دیگه میگه جنازه لیندا رو تو سردخونه تیمینس نگه داشتند تا موقعش بشه و بعد با هواپیما میارنش.
پدر بزرگم، پدر پدربزرگ لیندا، تنهایی تو آشپزخونه وایستاده. او پیرمرد تنهاییه که با سگ و پرنده حرف می زنه. منو که می بینه با مهربونی می خنده. خیلی تعجب می کنم. مدت هاست کسی به من لبخند نزده.
راهم رو از میون مهمان ها باز می کنم و به خواهرم نزدیک میشم که روی مبل بزرگ پهلوی پدر جیمی نشسته. پدر جیمی دست خواهرم رو گرفته و وقتی منو می بینه از جا بلند میشه و میگه: «هیچ کس از دیدن تو خوشحال نیست. از وقتی با بطری عرق دمخور شدی، رو هرچه احترام و علاقه خواهر برادریه خط قرمز کشیدی.» خواهرم حتی تو روم نگاه نمیکنه. همه میدونند مشروب مورد علاقه پدر جیمی ویسکی با اسکاچه. لپ های سرخش بهترین نشونه ست.
در حالی که سعی می کنم جلو فریادی که از ته دلم شروع شده و بالا اومده و فشارش گلوم رو میسوزونه بگیرم می گم: «اومدم با خواهرم حرف بزنم نه با تو.»
پدر جیمی از رو نمیره و میگه: «اینجا اومدی تا خواهرت رو به کاری وادار کنی که روزگارش برای همیشه گذشته و رفته.»
به خواهرم میگم: «بامن حرف بزن.» ولی اصلا اعتنایی بهم نمی کنه. «خواهرم با من حرف بزن.» همه ساکت اند وبه کفشاشون خیره شدند. خواهرم حتی سرش رو بالا نمی گیره تا نگام کنه. برمی گردم و میزنم بیرون.
تا مدتی هیچ کاری نمیتونم بکنم. برای دوسه روز. حس می کنم اندرونم مثل یک غار تاریک و داغه. تو چادر پلاستیکیم دراز می کشم. نه حوصله حرف زدن با کسی رو دارم و نه خورد و خوراک.
تنها بطری کلد داک نصفه ای رو که سیندی برام میاره رد نمی کنم. بوی پاییز رو حس می کنم و می دونم بزودی همه جنگل رنگارنگ میشه. به رویاهای پاییزانه فرو میرم. خودم رو سوار بال های یک غاز برفی بزرگ می بینم که روی رودخانه مرداب شکل ماسکِگ (MUSKEG) پرواز می کنه. میتونم بال زدن های پرقدرتشو حس کنم. اون پایین یک شکارچی رو می بینم که به سمت ما نشونه رفته. شکارچی شلیک می کنه و غاز برفی میفته. سبک، مثل یک پر، دور خودش چرخ میخوره و به زمین نزدیک میشه. من به گردنش چسبیدم و منتظرم با سر زمین بخورم. انعکاس قیافه وحشتزده ام رو میتونم تو چشم های سیاه غاز ببینم.
روز سوم می فهمم چکار باید بکنم. رفقام رو جمع می کنم و می گم: «کاری که پیشنهاد می کنم احتمالا ما رو تا آخر زمستون و شایدم بیشتر تو زندون نگه میداره. شما مختارید که با من تو این کار شریک بشید یا نشید. من انجامش میدم. حالا خود دانید.» می پرسند چه کار و من براشون میگم. سیندی و سام بی صدا حاضرند اما هنری می ترسه.
«فکر نمی کنم تو اینکار شریکتون بشم. اگه قاضی اینو به حساب دفعه سوم بذاره چی؟ من خیلی وقته دنیای سفیدپوست ها رو ول کردم ودیگه خیال ندارم برگردم.» خوب می فهمم. از زندانی شدن با یک مشت سفید پوست می ترسه. اما من باکیم نیست.
وقتی دارم خلاف می کنم، یه آهنگی تو گوشم زنگ می زنه. این آهنگ رو یه زمانی تو یه فیلم جاسوسی شنیدم. آهنگ هیجان انگیزیه با تم جیمز باند. پر ضرب و پر پیانو.
من و سیندی و سام سعی می کنیم آهسته و بی صدا پنجره زیرزمین کلیسا رو باز کنیم. شب تاریکیه. دو شب دیگه، وقتی همه بستگانم رسیدند و مراسم کفن و دفن انجام شد، ماه نو در میاد. پنجره خیال باز شدن نداره. آهسته یه لگد بهش میزنم ولی یهو می شکنه و با صدای جرنگ بلندی رو کف زیر زمین کلیسا میفته. ایستگاه پلیس به کلیسا چسبیده وهمه تعجب می کنیم چطور صدای شکستن شیشه ها رو نشنیدند. این علامت خوبیه. معنیش اینه که کار درستی می کنم. هرسه میریم تو. یک کمی دست و پا چلفتی، ولی بسلامت.
این همه هیجان سیندی رو سرحال میاره. همینکه سام از پله ها بالا میره، منو بغل میکنه و زیرگوشم حرف های غیر کلیسایی میزنه. میدونه که ممکنه تا مدت های طولانی نتونیم با هم باشیم. اما زیرزمین این کلیسا، زیرزمین کلیسای دیگه ای رو در گذشته ها بخاطرم میاره و گلوم خشک میشه. با صدای گرفته میگم: «نمیتونم»، و به سمت پله ها می رم.
تا من برسم، سام اتاق وسایل دعا رو پیدا کرده و مشغول باز کردن کارتن های شراب مقدسه. از خدا بخاطر این که درِ شیشه های شراب چوب پنبه نداره و با پیچ باز می شه تشکر می کنیم. البته مثل کلد داک نیستند ولی ما مردمان قانعی هستیم. یه ساعت بعد سرخوشیم و میگیم و می خندیم. هرسه میدونیم که این آخرین جشن و سرور فصله و برای همینم تا میتونیم خوش میگذرونیم.
وقتی لباس دعای پدر جیمی رو تنم می کنم، حسابی مستم. سیندی و سام رو به محراب دعوت می کنم تا چند کلمه براشون دعا بخونم و موعظه کنم. با بطری شراب مقدس در دست،سخنرانیمو شروع می کنم. چیزی نمیگذره که سام و سیندی از خنده رو زمین غلت می زنند و من با فریاد بهشون می گم که چه مردمان کافرکیش و شیطانی و تخم ذرتی هستند. میگم: «بنام پدرتون و خورشید و ماه و ماهی های ته رودخونه، لطفا شلواراتون رو پایین بکشید و دولا شید، چون پدرِ مقدس قصد ورود داره.»
هرچه بیشتر سیندی و سام می خندند و هرچه بیشتر به نوشیدن شراب ادامه میدیم، من گرمتر میشم و بهتر میتونم فکر کنم. شاید چون شراب مقدس قرمزه و من به شراب قرمز عادت ندارم. یا شاید چون میدونم امشب شب آخر آزادیمه و برای مدت طولانی باید آب خنک بخورم. اما یهو متوجه میشم این ردای سیاه و شنل و جام طلایی و کلاه مخصوص در واقع لباس های نمایشیه. لباس و گریمی که هنرپیشه ها رو برای اجرای نقشی که تو نمایشنامه دارند مناسب تر نشون بده. همه عمر تو گوشم خواندن که این لباس و گریم مایه قدرت کشیش هاست. باورم شده بود که این همون طلسمیه که نمیشه شکستش. ولی یهو می فهمم اینطور نیست. بدی و خوبی، یا قدرت و ضعف یک نیروی درونیه. هر آدمی همونیه که هست. هیچ لباسی تغییرت نمیده. موضوع ساد ایه. قبول دارم. اما درک این مسئله برای من این امکان رو فراهم میکنه که به کارهای بدی که اون کشیش، وقتی بچه بودم با من کرد، با دید دیگه ای نگاه کنم. او نماینده کلیسا نبود. یا این کلیسا نبود که بامن اون کار رو می کرد. او فقط آدم خیلی بدی بود که ادای آدمای خوب رو در می آورد. با روشن شدن این موضوع، حالا میتونم بگم پدر جیمی جدا به حرف هایی که میزنه و کارهایی که میکنه ایمان داره.
در حالی که بطری های شراب مقدس رو قلپ قلپ سر می کشم و برای سام وسیندی مراسم دعا اجرا می کنم، متوجه گرمایی که این درک و شناخت تازه بهم میده میشم. شاید هنوز آماده بخشیدن دنیا و گناهکارهاش نیستم، ولی پرتوی از فهمیدن، از امکان بخشیدن به روح من می تابه. مثلا همین دو راهبه ای که با پدر جیمی زندگی می کنند . کمکش می کنند، کارهای منزل رو براش انجام می دهند، واسش شام و نهار می پزند. در باره اونا خیلی چیزا شنیدم. خواهر جین که مثل ملوان ها فحش میده و خواهر ماری که فقط از پیه درست شده و خنده. قدیما، قبل از آمدن پدر جیمی، یادمه ساعت ها می نشستم و با هردو وراجی می کردم. روی میز مخصوصم، جلو فروشگاه میچیم می نشستیم و در حالیکه آفتاب پشتمون رو گرم می کرد با هم گپ می زدیم. هردو زن های خوبی هستند. چه حیف که دیگه زیاد نمی بینمشون. ولی اونا بهم یاد دادند که آدم محاله خطا نکنه. بنابراین بهتره سعی کنیم کاری رو که خدا از ما خواسته بکنیم. اونم اینه که هر روز بهتر از روز پیش باشیم.
یهو فهمیدم چطور باید موعظه و دعامو تمام کنم.
از رو منبر با همون لحن موعظه میگم: «یه بطری دیگه بده ببینم سیندی. میخوام خوب روشنتون کنم.» سیندی با اطوار بلند میشه و در حالیکه خودشو می جنبونه و سینه های شُل و وارفته شو می لرزونه یک بطری دیگه بهم میده و چشمک میزنه. بعد برمیگرده و سرجاش رو نیمکت میشینه.
من شروع می کنم: «ما کشیش ها زیاد چیز می دونیم. بسیاری از اسرار جهان تو سینه ماست. مثلا اینکه چطوری تو زیرشلواری پسر کوچولوها وارد شیم.» سیندی و سام از خنده ریسه میرن. «ما چیزهایی میدونیم که عقل جنم بهشون نمیرسه. مثلا میتونیم مستقیم به خدا زنگ بزنیم.» بعد یه قلپ می رم بالا و ادامه می دم: «سخنانم رو مختصر می کنم چون باید به خوش و بش هم برسیم. همانطور که عیسی مسیح گفته وقتی دو یا سه سرخپوست بخاطر من دورهم جمع می شوند، خوش و بش یادت نره! چیزی که باید بگم اینه که آدم خطاکاره. اشتباه زیاد می کنه. کی گفته آدم معصومه؟ به همین پدر جیمی نگاه کنید. به خودمون نگاه کنید. ما عرق می خوریم و مست می شیم و سقوط می کنیم. کار بدی می کنیم و باید بخاطرش بیفتیم و محکم زمین بخوریم. حقیقت اینه که آدم سقوط کننده و زمین بخوره. اما خدا، گیچی- مانیتو (GITCHI-MANITOU)3، روان کبیر، اون دیگه معصوم و خطا ناپذیره. اون کسی یه که همه چیزو میدونه و اشتباه تو کارش نیست. فکرش رو بکنین. آخه از اون بالاها، ازبالای ابرها، اگه بیفته چی میشه. خیلی تا زمین فاصله داره. بنابراین خدا باید حواسش باشه و تعادلشو از دست نده. بعبارت دیگه میشه گفت خدا سقوط کردنی و زمین خوردنی نیست.»
بعد از منبر پایین میام. سیندی و سام بلند میشن و با احترام سرشون رو برام تکون میدن. پایین منبر که میرسم، بطری شرابو بالا می برم و داد می زنم: «بسلامتی من بنوشید همانطور که من بسلامتی شما می نوشم.» بعد بطری رو تا ته سر میکشم و اونو محکم زمین می زنم. خیلی وقت بود اینقدر احساس خوشی و سرحالی نکرده بودم. خدا می دونه که خیال توهین به او رو ندارم. سام و سیدنی و من هرسه میریم تو اتاق وسایل مقدس تا باز هم شراب بخوریم و منتطر پلیس بشیم.
ولی ماموران قانون نمیان. ما می نوشیم و داد می زنیم و بازهم بیشتر می نوشیم. بطری های خالی هرطرف ولو شدن. بوی الکل همه جا پیچیده. من یکی از پنجره ها رو باز می کنم تا هوای تازه بیاد. سیندی میره تو چُرت و سام شروع به خواندن یک آواز قدیمی کِری میکنه که از مادر بزرگش یادگرفته. وقتی خیلی بچه بوده. گاهی، خیلی بندرت چنین حالی به سام دست می ده و من خوشحالم که فقط برای من این آوازو می خونه. آوازش منو می بره به یک جای خوب و نرم و گرم. من چشامو می بندم و سعی می کنم همونجا بمونم.
بعد یک رویای خوب می بینم. یه رویای عجیب. رویاهای زیادی دور سرم چرخ می خورند تو در تو و رنگارنگ. مثل نورهای قطبی(NORTHERN LIGHTS) تو این وقت سال. درست بالای سرم، آنقدر نزدیک که فکر می کنم میتونم بپرم و بگیرمشون. تو یکی از این رویاها، من وسام و سیندی و هنری و لیندا، با یک مشت سرخپوست دیگه، از جمله رفقای سابق موتورسوارم، دور یک میز بلند نشستیم. خود مسیح هم با ماست. با همون موهای بلند و شنل. البته اسمشو نمیگه ولی همه میدونیم. احمق که نیستیم. دور سرش یک هاله نوره. محاله با کس دیگه ای اشتباه بشه. می خواهیم چیزی بخوریم. مسیح در نقره ای قاپ بزرگی رو برمیداره و از توش یک غاز کانادایی خوشگل بیرون میاد. غاز در حالی که با اطوار پرهاشو مرتب می کنه میره روبروی لیندا و هونک می کنه. لیندا از جا بلند میشه. من خیلی خوشحالم چون میتونم دوباره صورت قشنگشو بیاد بیارم. لیندا روی میز میره وجلوی چشم ما شروع به کوچک شدن میکنه. بعد رو پشت غاز سوار میشه و غاز پرواز میکنه و اونو باخودش به آسمون می بره. لیندا میخنده و برای همه دست تکون میده.
ما همه خوشحالیم. بعد عیسی مسیح زیرلب میگه: «لعنتی، عجب غاز گُنده ای بود.» بعد روشو میکنه به من و میگه: «خوب جو بی پا، ببینم میتونم جو بی پا صدات کنم؟ بنظر میاد این رویای خیلی روشنیه. منظورم پرواز خواهرزادت رو پشت غاز و به آسمون رفتنشه. برای تعبیرش خیلی نباید زحمت بکشی. میدونم بخاطر کارهای بدی که کسانی بنام من با تو کردند از من دلخوری. اما گوش کن ببین چی بهت میگم، اینجا دراز نکش و چُرت بزن. این پدر جیمی ازاوناشه. یه بلایی سرت میاره که به این زودی ها نتونی خونه و رودخونه ات رو ببینی. بنابراین بلند شو و برو بیرون. با اجازه و کمک من برو بیرون و آزاد باش. پاشو که الان خورشید سرمیزنه و دیر میشه.»
عیسی مسیح سرشو به سمت آسمون می چرخونه و به لیندا که سوار غاز کانادایی دور و دورتر میشه نگاه می کنه. لیندا هنوزم می خنده و برامون دست تکون میده. بعد عیسی مسیح بطرف هلی کوپتری که منتظرشه میره و سوار میشه. ملخ هلی کوپتر شروع به چرخیدن میکنه. تاپ-تاپ-تاپ. و من با صدای تاپ- تاپ پنجره، که دیشب بازش کردم از خواب می پرم. باد میاد و لت های پنجره بهم می خورند. فوری پا میشم و با ردای پدر جیمی همه بطری ها و درها و منبر و زمین و خلاصه هرجا رو که دست زدیم پاک می کنم. صدای موسیقی اون فیلم جاسوسی تو سرم میپیچه. خیلی نگران اثر انگشت نیستم. فکر می کنم پلیس اینجا حتی عرضه پیدا کردن رودخونه رو هم تو روز روشن نداره. سیندی و سام رو بیدار می کنم و با هم میریم زیرزمین. یه صندلی زیر پنجره میذارم و در حالی که خورشید سرمیزنه از کلیسا بیرون می ریم. میریم مدرسه تا یک لیوان قهوه بخوریم و گرم بشیم.

دو روز گذشته و من لب به الکل نزدم. بزرگترا میگن الکل و طبالی مثل یخبندون و گُله. یا مثل کوکا و آب یخ. پدر جیمی میدونه من و رفقام مسئول خرابکاری کلیساییم، ولی نمیتونه چیزی رو ثابت کنه. دیشب رفتم پیش پدر بزرگم و ازش خواهش کردم با هم بریم برای عرق گیری (SWEAT LODGE)4. شاید پاک و تمیز بشم. بعد کنار رودخانه نشستم و مدت طولانی طبل زدم.
همه بستگانم آمده اند. من طبل بزرگم و به دوش می کشم و میرم کلیسا و تو ردیف های آخر میشینم. همه برمیگردن و منو نگاه می کنند. تابوت لیندا رو اون جلو، روبروی محراب پهلوی همون منبر که دوشب پیش من از روش موعظه می کردم، گذاشتند. همون روز که ما بسلامت از کلیسا رفتیم بیرون جنازه رو آوردند. همه ساکنان ریزرو برای استقبال به فرودگاه آمدند. همه به تابوت لیندا که از هواپیما بیرون آوردند خیره شدیم و بعد هم دنبال وانت بزرگ و قرمز چیف راه افتادیم و آرام آرام جنازه رو به منزل خواهرم بردیم. این پرقدرت ترین و ساکت ترین مراسمی بود که به عمرم دیدم. همه ساکت و مصمم دنبال جنازه به ردیف قدم زدیم. اونشب هیچکس نخوابید. ولی من خیلی نزدیک نرفتم. کنار رودخونه با پدربزرگم نشستم. طبل زدم و فکر کردم.
پدر جیمی با دوتا پسربچه پامنبری از اتاق وسایل دعا بیرون میاد. همه رو دعا می کنه و بعد از روی انجیل یه چیزایی میخونه و دوباره همه رو دعا میکنه. وقتی این کارا تمام شد، موعظه اش رو شروع می کنه.
«حتما تا بحال همه از فجایعی که علیه این کلیسا در دوشب پیش رخ داده باخبرید. همه بخوبی مرتکبین را می شناسیم.» اونجور که پدر جیمی این حرف رو زد، مطمئن شدم نمیدونه من تو کلیسام. «فجایعی نظیر این جامعه کوچک شما را بازهم بدنام تر می کند. چیزی نمانده بود که مراسم امروز را تعطیل کنم. توهین وارده به کلیسا قلبم را عمیقا جریحه دار ساخته است.» همه سرشونو پایین انداختن ومثل بچه های خطاکار به زمین نگاه می کنند. می بینم که پدر جیمی اصلا حالیش نیست که داره مثل بچه ها با این جمعیت برخورد میکنه.
«کلیسا زیر بازوی شما را گرفته و بسوی روشنایی هدایت کرده است. اما در میان شما کسانی هستند که بازوی دیگر شما را می کشند تا بسوی شیطان برگردید. به شما بگویم که با تغییر راه به جایی نمی رسید. باید مسیر هدایت را که برگزیده اید دنبال کنید و در آن استوار گام بردارید. فریب شیطان را نخورید زیرا او تنها شما را به سوی تاریکی و نابودی رهنمون است. شیطان در صور گوناگون بر شما ظاهر می شود. به شکل بطری، طبالی، رابطه جنسی حرام، و مواد مخدر. مراقبش باشید و خود را در برابر وسوسه هایش مقاوم کنید.» همچنان همه سرشون پایین بود و شرمسارانه به زمین نگاه می کردند. همه، غیر از من که راست نشسته و به پدر جیمی خیره شده بودم.
«لیندا چیچو، در یاس ناشی از تاثیرات الکل و مواد مخدر، به گناه نابخشودنی دست زد. بدون انکه به بزرگی خطایش واقف باشد، جانی را که خدا به او بخشیده بود برداشت و به سویش پرتاب کرد. با اینکار گویی او به چهره رب العالمین آب دهان انداخت. با تاسف باید بگویم این همان رفتاری است که بندگان را از ورود به بهشت مانع می شود.»
متوجه خواهرم شدم. ردیف جلو. دیدم سرش رو بلند کرد تا به پدر جیمی نگاه کنه.
«خیلی فکر کردم در این موقعیت ماتم و اندوه چه برایتان بگویم. هم می دانید که من آدم رُکی هستم و بی پرده نظرم را می گویم. من به تنبیه و سرزنش پدرانه باور دارم. می خواهم به همه شما هشدار بدهم.» عده بیشتری سربلند کردند. پدربزرگ، پسرهای خواهرم، خاله ها و دایی ها. «کاری که لیندا کرده مشمول هیچ بخششی نمی شود.» پدر جیمی با احتیاط ادامه داد. «این کار ترسوهاست.» بازهم تعداد بیشتری سراشونو بالا گرفتند. «بله من به تنبیه پدرانه معتقدم و این حرف ها ممکن است بیرحمانه بنظر آید. اما اگر ما دستورات کتاب مقدس را باور داشته باشیم، برای گناهی که مرتکب شده، روح لیندا باید تا ابد در برزخ اقامت گزیند.» حالا همه سرا رو بالا گرفته و به پدر جیمی نگاه می کنند. «اگر همه شما این حادثه را درس تلخی بدانید، تلخ ترین درسی که اموخته اید، و بقیه عمر را برطبق فرمان انجیل و دستورات عیسی مسیح زندگی کنید، شانس این را دارید که جایگاهی در بهشت بیابید. اما لیندا چیچو بینوا تنها می تواند از کنار دروازه های بهشت به درون آن بنگرد. درست مثل بچه ای که از پشت نرده به درون پارک بازی نگاه می کند ولی اجازه ورود ندارد چون بلیط ورودی خود را گم کرده است. یا باید مطابق دستورات الهی زندگی کنید یا برای مجازات محتوم آماده باشید.»
دیگه نتونستم تحمل کنم. طبلم رو برداشتم و وسط راهرو، همون آخر سالن کلیسا ایستادم. حالا لیندا آنطرف سالن بود و من اینطرف. روبروی هم. همونجا زانو زدم، دستمو بالا بردم و بنگ به طبل کوبیدم. صدای طبل توی کلیسا پیچید. پدر جیمی به من خیره شد. صورتش از خشم آتیش گرفته بود. با صدای بلند داد زد: «جو چیچو، اینجا اجازه کفر و الحاد به هیچ کس نمیدم!» ولی من دوباره چکش طبل رو پایین آوردم و با بنگ بلندی صدای پدر جیمی رو خفه کردم. صدای طبل صاف و روشن توی کلیسا پیچید. مثل ضربان قلب.
یک بنگ دیگه زدم و ریتم گرفتم. ضرب آهنگ رودخونه. آهنگ عزاداری که دوست داشتم. پدر جیمی بسرعت از منبر پایین اومد. وارد راهرو که شد برادرهای لیندا و دایی ها و پدربزرگم جلوش ایستادند و راهش رو بستند. بقیه هم بطرف من آمدند.
همه دور من حلقه زدند و همینکه اولین مویه رو سردادم زانو زدند. فریادم بلند و رسا و از ته دل بود و تا ته رودخانه رفت. بقیه هم با من همراهی کردند و با کوبیدن دست و پا ضرب آهنگ رو دنبال کردند. من بازهم صدام رو بالاتر بردم و هرکس که تو کلیسا بود به حلقه ما پیوست. پدربزرگم دنباله مویه رو گرفت و بقیه هم با ما هم آواز شدند. همه چشم ها رو بستیم و سرها را بالا گرفتیم. طبل زدیم و ناله کردیم. برای اوچاک (UCHAK)، روح لیندا ناله سردادیم تا راحت از بدن آرامش در جلو کلیسا بیرون بیاد و سوار ناله های بستگانش به آرامشگاه ابدیش بره.
پدر جیمی به منبرش برگشت. صورتش سرخ بود و وحشت از چشم هاش می بارید. بعد برگشت و به اتاق وسایل دعا رفت و در رو بست. در حالی که به لیندا فکر می کردم، ضرب آهنگ رو تند کردم. به لیندای کوچولو فکر می کردم که با چکمه های لاستیکی قرمز، که برای پاهاش بزرگ بود، و پیراهن گلدار اینطرف و اینطرف می دوید و صدای خنده هاش نفسم رو بند می آورد. یاد شبی که با من نشست و حرف زدیم و شراب نوشیدیم. یاد آخرین بار که دیدمش و اندوهی که تو چشماش خونه کرده بود. به خواهرم، مادر لیندا نگاه کردم. به من خیره شده بود. با چشم های لیندا. کمی از نور زندگی به اون چشم ها برگشته بود.

پانوشت:

1- دولت های امریکا و کانادا مناطقی را در اختیار سرخپوستان گداشته اند که به ان ها ریزرو می گویند. سرخپوستانی که در این مناطق مشخص و محدود زندگی می کنند از برخی مزایای دولتی استفاده می کنند. این مناطق می تواند بخشی از شهرهای بزرگ امروز یاشد یا مناطقی دور افتاده و پرت.
2- نام تجارتی نوعی شراب است
3- در زبان مردم کِری همان روان مقدس جهانی است
4- بسیاری از سرخپوستان امریکا و کانادا، معتقدند بسیاری از بیماری ها، عادات زشت و اعتیادهای زیان آور را با نشستن در اتاقی در بسته، شبیه سونای امروزی، و عرق کردن در مجاورت بخور گیاهان دارویی خاص و در خود فرو رفتن و دعا خواندن می توان درمان کرد.

Like 🙂
3