آیا صحبت کردن باعث بهتر شدن ما می شود؟

talk

آیا تا به حال به آداب صحبت کردن اندیشیده اید؟ آیا صحبت کردن و صحبت دیگران را شنیدن اخلاق و آدابی دارد؟

واقعیت این است که یک صحبت دو نفره ی کوچک در یک کافه تریا و یا حتی در خیابان و مهمانی یا هر کجای دیگر برای آن که دلنشین باشد نیازمند آداب و رسومی است. حتما همه ی ما لحظات بسیار خوب و تلخی را در گفتگو های دو نفره یا بیشتر تجربه کرده ایم که آخر آنها برای ما کاملا غیر قابل پیش بینی بوده است.

اخلاق صحبت کردن

1- صحبت کردن و شنیده شدن مسلما وقتی شیرین تر می شود که هر دو نفر نوبت خود را برای صحبت کردن و شنیده شدن داشته باشند. این یکی از ساده ترین و الزامی ترین نیاز اولیه برای یک گفتگوی خوشایند است.

2- انگیزه داشتن و انگیزه دادن همراه صبر و حوصله.

3- تمرین برای خود داری کردن و کنترل بر احساس نوبت گرفتن برای حرف زدن. مطمئن باشید که شنوندگان شما خیلی سریع متوجه خواهند شد که شما واقعا به آنها گوش می دهید و یا به دنبال نوبت خود برای صحبت کردن هستید. و این در نتیجه ی گفتگو – رضایت درونی از یک گفتگو – و احساس ادامه ی گفتگو در آینده بسیار بسیار موثر است. بنابراین اگر خوهان یک گفتگوی شیرین دو نفره و گرفتن انرژی از آن هستید به تناوب عاشقانه و مثبت به دیگران گوش کنید. یک فرمول ساده برای دادن احساس خوب به فردی که گفتگو می کند آن است که به سمت او تمایل داشته باشید . حتی کمی خمیده شوید به سمت گوینده در این حالت شما با بدن خود هم این پیام را به او می دهید که کاملا به او توجه دارید و مشتاق شنیدن هستید. همه ی ما قبل از شنیدن بیشترین پیام را از حرکات و بدن یکدیگر می گیریم.

4-   یک دل بودن و همدلی کردن نه دلسوزی کردن. از آن جایی که همدلی کردن یک مرحله ی بسیار بالاتری از همدردی کردن است لازمه ی یک ارتباط قوی و پایدار همدلی کردن است . چرا که امکان دارد دلمان برای بسیاری کسان بسوزد اما وقت و توان و انرژی و خواسته ی درونی ما برای ارتباط نباشد.

5- شما وقتی متوجه کیفیت یک گفتگوی خوب می شوید که بعد از تمام شدن صحبت متوجه می شوید که چقدر زمان طولانی به گفتگو گذشته است بدون آن که شما متوجه زمان شده باشید. چرا این اتفاق افتاده ؟ و چرا ما همیشه در گفتگو ها به این کیفیت نمی رسیم ؟ یکی از دلایل آن این است که در این گفتگو شما خود را فراموش کرده بودید و کاملا در لحظه و زمان حال بوده اید. عادل بودن – خوش فکری و به دنبال دلیل بودن ( اگر شما تنها به دنبال بیان کردن افکار خود باشید این گزینه را در گفتگو از دست داده اید. آن چه مهم است شنیدن و یا پیدا کردن دلیل جریان گفتگو به طور فعال در جریان گفتگو است)- ترغیب و اطمینان و مسئولیت پذیری از کلید های اساسی برای یک گفتگوی خوب هستند.

-6و یکی از اساسی ترین پایه های یک گفتگو احترام گذاشتن به عقاید و باور های دیگران است. حتی اگر باور دارید که دو بعلاوه ی دو چهار می شود و دیگران این جمع به نظر ساده و روشن را از شما نمی پزیرند و جوابهای دیگری دارند شما وظیفه ندارید که آنها را به گزینه ی انتخابی خود متقاعد کنید. استدلال های طولانی برای اثبات نظر و عقیده پایه های یک گفتگوی شیرین را سست می کند. شما همیشه باید صادقانه و مادبانه نظر خود را بگویید بدون آن که گفتگو را به نزاع بکشانید و در نظر خود پافشاری کنید.

7- و همیشه و پیوسته به یاد داشته باشیم که صداقت در گفتار- احساس و رفتار برگ برنده ی شماست در تمام گفتگو های شما در هر جایی . آن چه که از شما در ذهن هر شنونده ایی خواهد ماند همین صداقت در کلام و احساس است . انرژی که ما به اطراف می دهیم از افکار و گفتار ما به اطراف پراکنده می شود.

Like 🙂
5

مذهب, قانون یا اخلاق

موضوعی که چندین بار از دوستان مختلف شنیده ام, مقایسه بین وضع امروز ما و دوران رنسانس اروپا ست و اینکه غرب بعد از کنار گذاشتن مذهب به سرعت رو به ترقی گذاشت.

ولی دوستان , اگرغرب  مذهب را خانه نشین کرد, به جایش قانون را حاکم کرد. قانونی که اگر چه دست نوشته خودشان بود, ولی برای شان حکم ناموس برای ما را داشت. قانونی که هر چقدر اشتباه , تا تغییر نکرده بود لازم الاجرا بود. قانونی که به خاطر خدشه دارنشدنش, سقراط جام شوکران را سر کشید. قانونی که امروز با نهادینه شدنش در جامعه نیاز به وجود دستگاه قضایی را به حد اقل رسانده است.

وانگهی امروز غرب بعد از چند صد سال تلاش در زیر چتر قانون فهمیده است که چه با قانون چه بی قانون آرامش من بیشتر از زیاده خواهی ام اهمیت دارد. برای مثال وقتی در چهار راهی چراغ راهنمایی از کار می افتد, بدون هیچ ماموری برای حفظ قانون, مردم به نوبت عبور می کنند و با این رفتار هم آرامش شان حفظ می شود هم زود تر به کار شان می رسند. من این هنجار را اخلاق می نامم. خصلتی که انسان را مهار می کند و به او یاد آور می شود که واگذار کردن حق ات به دیگران به تو لذتی خواهد بخشید که زیاده خواهی ات از درک آن عاجز است.

بیاییم به چه کنم, چه کنم, خودمان بپردازیم. آیا مذهبی هستیم و که برای رضای خدا به یکدیگر کمک می کنیم؟ آیا برای رضای خدا به مکه می رویم؟ آیا فقط در محرم باید گرسنگان را سیر کنیم؟ جایگاه قانون در ذهن ما چیست؟ آیا قانون حرف زوری نیست که اگر چراغ قرمزش را رد کنیم, 5000 تومان پاداش برای خودمان در نظر می گیریم؟ حق نزد ما گرفتنی است یا دادنی؟ آیا  با دیگران همانطور که از آنان انتظار داریم رفتار می کنیم ؟

این مطالب دل سردتان نکند. چرا که حاصل امیدواری به آینده و دیدن روزنه نور هستند. ولی این فکر را اشتباه می دانم که با کنار گذاشتن مذهب همه مشکلات رفع می شود. شاید گرفتن اعتقاد از یک فرهنگ بد ترین بلا برایش باشد. تجویز داروی غرب و کپی پیست کردن آن بدون شناختن و کار کردن روی فلسفه ای که بنیاد فرهنگ شان است, برای ما سمی کشنده خواهد بود.

Like 🙂
2

اوبونتو

اوبونتو (Ubuntu) ، فلسفه اخلاق با تمرکز بر تعلقات و روابط مردم با یکدیگر است. منشاء آن در زبان بانتو از جنوب آفریقا است. اوبونتو به عنوان یک مفهوم کلاسیک آفریقایی است. معادل دقیق فارسی آن دراین شعرسعدی است

بنی آدم اعضای یک پیکرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

تعاریف:

  • ترجمهء فعال صلح لیبریا Leymah Gbowee، از اوبونتو اين است: ” آنچه من هستم، به سبب آن چيزي است كه همه ما هستیم.”

  • تعریف اسقف اعظم، دزموند توتو، در سال 1999: فرد با اوبونتو، در دسترس و تایید کننده دیگران است. او از دارایی، قدرت و خوب بودن دیگران احساس تهدید نمی کند، چون درک این مفهوم که او به کل بزرگ تری تعلق دارد، به او اعتماد به نفس می دهد. او می داند که او خوار خواهد شد، اگر دیگران خوار، تحقیر، شکنجه و مظلوم واقع شوند.
  • تعریف دیگراسقف اعظم، دزموند توتو، در سال 2008: یکی از فلسفه های کشور ما، اوبونتو یا گوهر وجود انسان است. اوبونتو به خصوص درباره این واقعیت است که شما به عنوان انسان نمي توانيد در انزوا وجود داشته باشید. ماغالبا تنها به خودمان فکر می کنيم ، در حالیكه متصل به آن چيزي هستيم كه  در تمام جهان می گذرد. هنگامی که کار خوبی  می کنید، آن به کل بشریت گسترش می یابد.
  • نلسون ماندلا اوبونتو را چنين توضیح داده است: یک جنبه از جنبه های اوبونتو این است که مثلا اگر مسافری در روستايي توقف  کند، لازم نیست درخواست غذا یا آب کند. هنگامی که توقف می کند ، مردم به او غذا می دهند و او را سرگرم مي کنند. اوبونتو به این معنا نیست که مردم نباید به دنبال ثروت باشند، ولی سوال این است که آیا شما می خواهید این کار را به قصد بهبود جامعه انجام دهید؟

  • تیم جکسون، اوبونتو را فلسفه اي مي داند برای کمک به تغییرات لازم برای ساختن آینده ای که از لحاظ اقتصادی و زیست محیطی پایدار است.

منبع  ویکیپدیا [۱]

Like 🙂
1

آیا آشغال را زیر قالی کنیم ؟

نامه محرمانه کارشناس آمریکائی (ویکتور تامست  )به خارج درز کرد .در اولین نگاه مطالب آن (بررسی شخصیت ما ایرانیان )درد ناک بنظر می آید ولی از آنجا که بسیاری از آن   تجربه ها برای مان آشنا و واقعیت تلخ است ،چه خوبست که آشغال ها را زیر قالی نکرده و گرد و بوی بد شان را تحمل وفعلا در اطاق کوچک خود مان جمع آوری شان کنیم .

روشن است که این گزارش ،پژوهشی علمی و جامعه شناسانه نیست چرا که رفتارافرادی معدود و(مهمتر از آن) منتسب به گروهی  ویژه (تجار یا  دولتمردان )را نمی توان بر تمام مردم تعمیم داد. نکته قابل تامل ، بی توجهی او در اصل امکان تغییر و هنجار شدن  رفتار انسان هاست ،برای نمونه می گوید : (  محدودیت های روانی در آنها نسبتا ثابت خواهد ماند ). باز خوبست که کلمه (نسبتا ) را بکار برده ،وگرنه نسبت دادن اینهمه افکار و رفتار غیر متمدنانه و ثابت دانستن آنها در یک نژاد کلی جای حرف دارد .

دربررسی او از شخصیت ما بدین نکات دست می یابیم:

1.  قانون گریزی: تمرکز بر منافع شخصی و قانون گریزی و خود قانون گذاری ! را تحت عنوان خودپرستی ایرانیان آورده است  با نگاهی به نحوه رانند گی مان نظرش را تائید می کنیم . خاطره ای  دارم از  روش تربیت فرزندان مان که همسرم بخاطر بیدار شدن چند باره در نیمه شبها و رسیدگی به کودکانمان در محل کار خسته بنظر آمده ودر پاسخ همکارش که گفته بود (مگر در خانه شما برای سرکشی به بچه  بین شما و کودک تان  قانون وجود ندارد ؟) خود را از تک و تا نینداخته و گفته بود : البته که ما هم قانون داریم ، فقط اشکا ل کار اینست که قانون را بچه ها می گذارند !

2.  بد بینی و داشتن سوء ظن به همه : هنرمندان ما بی جا نماد دائی جان ناپلئون را خلق نکردند . بچه حلال زاده هم که به دائی اش می برد !.

3.  مسئولیت گریزی: در بستر فرهنگی ، مذهبی (واقعی یا غیر آن ؟) که سرنوشت و جبر نقش آفرین است طبیعی است که فرد به نقش خود (مثبت یا منفی ) بها ندهد . در دوران کودکی ،هر وقت خطائی از ما سر می زد می گفتند ( تقصیر تو نیست . شیطونه گولت زده ) این شیطونه همیشه با ما بود تا وقتی که بزرگ شدیم و شیطان بزرگ (آمریکا ) نامیده شده و مسئول تمام ناکامی های جامعه ما گردید. در روابط فردی مان هم که فرافکنی پدیده ای رایج است .

گفته اند آینه اگر عیب تو را بنمود ،خود شکن آینه شکستن خطاست . قصد شکستن آینه نیست ولی برای مزاح می گویم ، یک ویکتور هوگو داریم که به آدمها بویژه ضعف های آنان  نگرشی انسان گرایانه دارد   و جوهر آدمی آنان  را می بیند و یک ویکتور داریم که در سراسر گزارش یک حسن این انسانها را ندیده و هر عیب را چند بار تکرار کرده است ،واقعا که ویکتور هم ویکتورهای قدیم !!

خداوند ایران زمین (وروس و چین !)نگهدار شما باد

مینا

Like 🙂
2

محرمانه

این متن غیبت اجنبی ها درباره خلقیات ایرانیان است که به تازگی( در 7 آذر 1389 ) درز کرده. درست است که این اسناد فاقد اعتبار خوانده شده اند ولی آیا فاقد صحت نیز هستند؟ امیدواریم که خلاف باشند. به هر حال دانستن آن ها برای ما بد نیست. چرا که:

از صحبت دوستی برنجم

کاخلاق بدم حسن نماید

عیبم هنر و کمال بیند

خارم گل و یاسمن نماید

کو دشمن شوخ چشم ناپاک

تا عیب مرا به من نماید

منبع:

http://cablegate.wikileaks.org/cable/1979/08/79TEHRAN8980.html

بخش محرمانه 01 از 02 تهران 08980

E.O. 12065 : GDS 8/12/85 ، ویکتور تامست
برچسب ها : جمهوری اسلامی
موضوع : مذاکرات

1- متن کامل.

2-مقدمه: مذاکرات اخیر که سفارت در آن ها درگیر شده است ، اعم از امنیت ترکیبی تا صدور ویزا و مورد شری GTE ، چند ویژگی خاص از انجام کسب و کار در محیط ایرانی را روشن می کند.

برخی از موارد مشکلات ما بازتاب اثرات انقلاب ایران است. اما ما معتقدیم کیفیت فرهنگی و روانی اساس ماهیت این مشکلات هستند که نسبتا ثابت باقی خواهند ماند.

بنابراین ،ما پیشنهاد می کنیم که آنالیز زیر مورد استفاده پرسنل دولت آمریکا و نمایندگان بخش خصوصی که ملزم به انجام معامله با این کشور هستند, قرار گیرد

پایان مقدمه.

3. شاید جنبه غالب روانی ایرانی خودپرستی باشد. از علل تاریخ طولانی بی ثباتی و نا امنی در ایران خودپرستی است. نتیجه کاربردی آن درگیری کامل ایرانی با خود است که محل کمی برای درک نقطه نظر غیر از خود باقی می گذارد.

برای مثال ،به دور از فهم ایرانی است که وقتی او می خواهد در کالیفرنیا زندگی کند قانون مهاجرت ایالات متحده ممکن است ویزای توریستی او را رد کند.

4. روی دیگر این سکه خاص روانی ،که ریشه در همان خود پرستی تاریخی ایرانی دارد، نا آرامی فراگیر در مورد ماهیت جهانی است که در آن زندگی می کنیم. تجربه ایرانی این بوده است که هیچ چیز دائمی نیست و معمولا فرض بر این است که نیروهای متخاصم در اطراف فراوانند. در چنین محیطی هر فردی باید دائما برای محافظت از خود در برابر نیروهای هلاک کننده شیطانی هشیار باشد.

واضح است که او استفاده از هر وسیله موجود برای بهره برداری از فرصت ها را توجیه می کند. زمینه رایج این رویکرد در میان ایرانیان در فرهنگ تفکر “بازار” بسیار است. ذهنیتی که اغلب منافع دراز مدت را بنفع حصول مزایای فوری نادیده می گیرد و در دیگر نرم ها غیر اخلاقی تلقی می شود.

یک مثال استفاده ازتاکتیک های اذیت و آزار PGOI در مذاکرات آن با GTE است.

5. همراه با این محدودیت ها روانی, عدم درک عمومی علیت است. اسلام ، با تاکیدش بر قدرت مطلق خدا ، علت عمده ای برای این پدیده است. با کمال تعجب ، حتی ایرانیانی که در آموزش های غربی و شاید با تجربه ای طولانی در خارج از ایران را دارند, اغلب در رابطه بین حوادث مشکل دارند.

شاهد یک یزدی بودم که بر این ایده پافشاری می کرد که رفتار ایرانیان به نحوی مرتبط با خط مشی های آمریکا راجع به ایران است. همین کیفیت نیز به توضیح مسئولیت گریزی ایرانی کمک می کند. امداد غیبی همیشه در کار است.

6. میل ایرانی برای این که می گوید دستی در کار است, موضوع را بیشتر پیچیده می کند.
باز هم،  شاهد یزدی تعجب می کند وقتی که به او اطلاع می دهند نیروهای امنیتی سفارت در محل باقی خواهند ماند. او می گوید: “اما کمیته مرکزی گفت: آنان تا دوشنبه  خواهند رفت؟ ”

گزارش های رسمی وزارت امور خارجه ایران می گوید “پرونده شری 90 درصد حل است ” اما وقتی یک افسر کنسولی بررسی می کند می یابد که هیچ چیزتغییر نکرده است.

هیچ درکی وجود ندارد که دستور العمل باید پیگیری می شود ، که تعهدات باید با عمل و نتیجه همراه باشد.

6. نهایتا، درک ایرانی از مفاهیم ارتباط و تعهد است. هر کس به سجده دیگری می پردازد و آخری معمولا خراب است. ایرانیان به پارتی بازی برای انجام کارها متوسل می شوند. مساعدت پارسال یا حتی هفته گذشته را فراموش کن, امروز چه کاری می توانی برایم  بکنی؟

7.  درس های متعدد برای کسانی که می خواهند با ایرانی ها معامله کنند وجود دارد:

— — اول ، یک نفر هرگز نباید فرض کند که طرف خود را می شناسد ، چه رسد که آن را اذعان کند. دل مشغولی ایرانی با خود مانع از این می شود. مذاکره کننده باید روی شناسایی ایرانی روبرویش کار کند.

— — دوم ،یک نفر نباید انتظارداشته باشد که یک ایرانی به درک مزایای یک رابطه دراز مدت بر اساس اعتماد است برسد. او فرض خواهد کرد  که روبروی اش اساسا دشمن است و در برخورد با او برای به حداکثر رساندن سود خود که فورا قابل حصول باشد تلاش خواهد کرد.

او آماده خواهد شد برای رفتن به راه های طولانی برای رسیدن به این هدف ، از جمله خطر از دست دادن و بیگانه سازی هر کس که با او برخورد کند.
— — سوم ، تحکیم رابطه از تمام جوانب باید درد ناک, با زور و اجبار
بارها و بارها توسعه یافته باشد.  پیوندها توسط  طرف مذاکره کنندگان ایرانی به آسانی درک و پذیرفته نخواهند شد.

— — چهارم ،  یک نفر در مرحله مذاکرات باید بر عملکرد در هر مرحله پافشاری کند. صورت جلسات تقریبا هیچ چیز به حساب نمی آید.

— — پنجم ، سعی در ایجاد حسن نیت به خاطر حسن نیت, اتلاف انرژی است. هدف مهم در تمام مراحل باید متقاعد کردن بر ایرانی باشد. باید کمک کرد تا بداند که در هر دو طرف بده بستان است.

— — در آخر ، هر کسی باید هر لحظه برای شکست در مذاکره آماده باشد تا در وسط کار غافل گیر نشود.

. با توجه به محدودیت های فرهنگی و روانی مذاکره کننده  ایرانی، او ممکن است هر لحظه سر به مقاومت در برابر روند منطقیت (از نقطه نظر غربی) مذاکره بگذارد.

LAINGEN

محرمانه

Like 🙂
4

چرا عقب مانده‌ایم؟

تا آنجا که به خاطر دارم، از همان دوران نوجوانی به دنبال علت هر موضوعی بودم و به دنبال پاک کردن هرچه را که ناپاک می دیدم و منظم کردن هر جا را که بی نظم می یافتم. از زیبائی های طبیعت لذت می بردم. عاشق گل ها و پرندگان رنگارنگ بودم، بخصوص پرندگان آوازخوان.همیشه فکر می کردم همه چیز باید همیشه تمیز، مرتب، زیبا و آرامش دهنده باشد. و اگر نیست، علتی دارد. علتی که آنرا از روال طبیعی خارج کرده. علاقه داشتم علت ها را پیدا نمایم و اگر بتوانم نواقص را اصلاح کنم و به مسیر طبیعی خود برگردانم. خاطرات زیادی از این نمونه در دورانهای مختلف زندگی ام دارم.

منزلمان در بافت قدیمی شهر شیراز و تا دبیرستانی که میرفتم بیش از نیم ساعت راه بود. آن هم در كوچه‌های قلوه کاری. در زمستان هر وقت باران می بارید، چندین جای مسیر خانه تا مدرسه، محل تقاطع کوچه ها را آب می گرفت. برای گذشتن از آن، محصلان به مردانی که آنها را “کول” میکردند و به آن طرف آب می بردند، پول می دادند و به این ترتیب خود را به مدرسه می رساندند.

من صبح ها باید این مسیر را طی می کردم و ظهر ها برای ناهار به منزل بر می گشتم. بعد از ظهر دوباره این کار،تکرار می شد. در این قبیل روزهای بارانی مجبور بودم ظهر ها که به منزل می آمدم، شلوارم را عوض کنم چون از پشت پا تا زیر کمرم پر از گل شده بود. همیشه به خانه که می رسیدم داد و فغانم برای تنها کسم که به شکایتم گوش میکرد و دلداریم می داد ـ مادرم ـ بلند بود. (خدا رحمتش کند که برای من و برادران کوچکترم هم مادر و هم پدر با کفایتی بود.) شکایتم، توأم با عصبانیت و ناراحتی، این بود که چرا کوچه ها باید چنین باشند و پاسخ مادرم با مهربانی این بود: مگر نمی خواهی فکر کنی؟ دقت کن ببین چه می گویم. زمستان باران می آید، زمین را خیس می کند و گل می شود. وقتی شما روی زمین گل شده راه می روی، ترشح آب و گل شلوارت را به این صورت در می آورد.

آیا این تقصیر کسی است که می خواهی او را درست کنی؟ بی دلیل خودت را ناراحت می کنی. من سکوت می کردم. چون تمام دلایلش صحیح بود. ولی ته دلم راضی نمی شدم و نمی توانستم قبول کنم که برطرف کردن این گرفتاری غیر ممکن باشد.حرف دیگری نمی زدم. ولی دفعات بعد، باز هم دست از شکایت بر نمی داشتم. چون در عین حال که نمی توانستم دلایلش را رد کنم، ولی قانع هم نمی شدم.

مورد دیگری که هنوز از خاطرم محو نشده، روزی بود که از حمام به خانه بر می گشتم. در خانه حمام نداشتیم. رسم بر این بود که هفته ای یک بار به حمام عمومی می رفتیم. پانزده یا شانزده ساله بودم. از حمام در آمده تمیز، با موهای شسته بریانتین زده، پاک و براق، به طرف خانه در همان کوچه های قلوه کاری و پر از خاک روان بودم. باد پاییزی می وزید. در یکی از کوچه های سرِ راه چند دکان کنار هم بود که برنج کوبی و عصاری می کردند. یعنی از شلتوک، برنج سفید و از کنجد، ارده و روغن می گرفتند. چند نفر کارگر روی پشت بام همان دکان ها مشغول پاک کردن کنجد و غربال کردن برنج های سفید کرده بودند. گردبادی شدید درگرفت. پوست های کنجد و خاک برنج با خاک کوچه به هم آمیخته شد و به شدت سراپایم را به هم پیچید. مثل اینکه دنیا برایم آخر شده بود. خشمگین و عصبانی به زمین و زمان بد می گفتم. با سرعت خود را به خانه رساندم. و یکراست بطرف اطاق و به سراغ آيینه رفتم وقتی قیافه خود را در آیینه دیدم و صورت و موهای آرد روغن زده خود را تماشا کردم، گفتم: وای!، نگاه کن، چه به سرم آمده! بی اختیار- با صدای بلند- زدم زیر گریه، مادرم سراسیمه به سراغم آمد. ابتدا با دیدن قیافه مضحک من خنده اش گرفت. ولی با دیدن اشکانم، خودش را کنترل کرد وگفت: چه شده؟ برایش تعریف کردم. گفت: چیز مهمی نیست، ناراخت نباش. بیا برویم سر حوض دست و صورتت را تمیز کن. من که از خنده اولیه اش کلافه شده بودم، گريه‌ام را شدیدتر و باز همان گله و شکایت همیشگی را تکرار کردم. مادرم در اینجا سکوت کرد، تا هرچه دل تنگم می خواهد، بگویم. بعد از اینکه کمی آرام شدم، گفت: باز هم بدون توجه به موضوع و بدون دلیل خودت را ناراحت کردی. البته که هر کس پاک و تمیز از حمام درآمده باشد و به چنین وضعی درآید، ناراحت مي‌شود. ولی اگر یادت باشد همانطور که سال گذشته در مورد باران آمدن و گِل شدن زمین و کثیف شدن شلوارهایت می گفتم، حالا هم در این مورد عیناً همان مطالب را تکرار می کنم. پاییز باد می آید و باد هم هر چیز سبکی را با خود به هوا می برد. و هر کس در مسیرش قرار گیرد از آن خاک و خاشاک ها بی نصیب نمی ماند. این یک واقعیت است و کسی هم نمی تواند کاری بکند. و این موضوع، ناراحت شدن ندارد. می دیدم راست می گوید. ولی نمی توانستم خود را قانع کنم که باید با این قبیل بد بختی ها و زجر سوخت و ساخت. راهی هم به نظرم نمی رسید تا ارایه دهم.

و اما پیش آمدی که در طول حیاتم بیش از همه تکانم دادو به سوی تحقیق دقیق و مطالعه خلقیات جامعه مان کشاند و در حدود سی سال ذهن مرا مشغول نگه داشت، واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲علیه مصدق بود. بعد از آن روز سیاه، برای من سوال بسیار بزرگی مطرح شد و آن اینکه چرا توده های چند هزار نفری مردم که تا چند روز قبل، از توپ های چلوار، طومار ها می ساختند و بعضی واقعاً با خون سر انگشت خود، بر آن می نوشتند:” از جان خود گذشتیم، با خون خود نوشتیم، یا مرگ یا مصدق” و یا اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران که در فاصله کوتاهی قبل از کودتا، در رفراندم مصدق برای انحلال مجلس به طرفداری از او رأی مثبت داده بودند، خانه کوب شدند. و عده ای دیگر هم ۱۸۰ درجه چرخیده، علیه مصدق شعار دادند.

بعد از آن سال، هر کتابی که می خواندم، هر صحنه ای که می دیدم، در هر نوع اجتماعی که شرکت می کردم، در بین مردم کوچه و بازار، شهر و روستا، در خانه و مدرسه، در ادارات دولتی و موسسات خصوصی، همه جا، مراقب و متوجه رفتار و گفتار و کردار خودم، اطرافیانم و اشخاصی که با آنها روبرو می شدم، بودم تا شاید با توجه به خلقیاتمان، بتوانم پاسخی منطقی، برای سوالم بدست آورم. به رفتاری که بزرگتر ها نسبت به کودکان و نوجوانان داشتند و به نحوۀ برخوردی که بزرگتر ها نسبت به یکدیگر و نسبت به فرزندان خودشان داشتند، توجه و دقت می کردم.

در سال ۱۳۴۱با روی کارآمدن کندی در آمریکا و نخست وزیری دکتر امینی در ایران، فضای سیاسی کشور کمی باز شد و دولت اجازه فعالیت مجدد به جبهه ملی داد. در پاییز آن سال کنگره جبهه ملی در تهران تشکیل شد و من همراه با عده ای شیرازیان به عنوان نمایندگان  جبهه ملی فارس در کنگره شرکت کردیم. در بهمن ماه همان سال بود که شاه “انقلاب سفید شاه و مردم” را اعلام نمود و با برگزاری رفراندم، منشور شش ماده ای، انقلابش را به تصویب مردم رساند که بعداً به تدریج به ۱۲ ماده رسید.

بعد از رفراندم تمام کسانی را که در کنگره جبهه ملی شرکت کرده و شناخته بودند، توقیف کردند. من را هم در شیراز به زندان ساواک بردند. با اینکه در زندان انفرادی بودم، ولی انصافاً هیچگونه شکنجه و تحقیر و توهین یا ادای کلمۀ زشتی نسبت به من سایر زندانیان سیاسی در کارشان نبود.

بعد از تقاضای مصرانه ام به اینکه کتابی، مجله یا روزنامه ای در اختیارم قرار دهند که مشغول باشم، موافقت شد که یک جلد قرآن برایم بیاورند.

از کتاب چرا عقب مانده ایم از دکتر علی محمد ایزدی

وب‌گاه دکتر ایزدی

بلاگ دکتر ایزدی

Like 🙂
2