با پروین اعتصامی

از: فلور طالبی

بی تردید یکی از فروزان ترین اختران چرخ ادب پارسی، بانو پروین اعتصامی است. این شاعره گرانقدر در عمر بسیار کوتاهش قطعاتی آفریده که پاره ای از آن ها از نفیس ترین گنجینه های شعر و ادب ایران و جهانند. مضامین انسان دوستانه، درک والای شاعر از زمان، شناخت ژرف او از روانشناسی اجتماعی مردم ایران و توانایی فوق العاده اش در پرداخت این مضامین بانو پروین را از سرآمدان ادب پارسی ساخته است. شکل سروده های او منحصر به فرد است و تا کنون نیز بی نظیر باقی مانده است. کدام ادب آشنای فارسی زبان را می شناسید که با مناظرات زیبای بانو پروین آشنا نباشد؟
بانو پروین اعتصامی در سال های 1285 تا 1320 زندگی می کرد. پدرش یوسف اعتصام الملک از نویسندگان و مترجمان سرشناسی بود که با روزنامه بهار همکاری می کرد. بانو پروین از مدرسه امریکایی دیپلم گرفت و مدتی مسئولیت کتابخانه دانشسرایعالی را بر عهده داشت. این بانوی بزرگوار به بیماری حصبه درگذشت. مدفنش در قم است.
در میان سروده های این بانوی بزرگوار به قطعاتی بر می خوریم که به انگار من بر هر بیتش می توان رساله ای نوشت. بعنوان آغاز گفتگو و شناخت بانو پروین اعتصامی این قطعه را برگزیده ام. امید که با یاری پژوهندگان حکیم، سهمی در شناسایی این بانوی ارجمند ادب پارسی که الگوی برجسته بسیاری از زنان سرآمد ایرانی بوده و هست داشته باشم.
اشک یتیم
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خواست
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست؟
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست پیداست آنقدر که متاعی گران بهاست
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت: این اشک دیده من و خون دل شماست
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است این گرگ سال هاست که با گله آشناست
آن پارسا که ده خرد و ملک رهزن است آن پادشه که مال رعیت خورد گداست
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
پروین به کج روان سخن از راستی چه سود کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست
داستان چنین آغاز می شود که: یک روز پادشاهی از گذرگاهی می گذشت و مردم بر کوی بام ایستاده بودند و از شادی فریاد می کشیدند.
همچنانکه ملاحظه می کنید زمان و مکان رخداد مشخص نشده است. هرجایی و هر زمانی می تواند باشد. نام پادشاه هم نامعلوم است. هرکسی می تواند باشد. اما رخداد کاملا مشخص است. پادشاهی از کوچه رد می شود و با وجود تمام دورباش کورباش ها، مردم بدون آن که بدانند چرا در کنار پیاده رو، احتمالا ازپشت زنجیر امنیتی که برای گذر چنین کسان برقرار می شود، یا از پشت بام ها و البته باز هم زیر نظر ماموران امنیتی، دارند فریادهای شادی سر می دهند؟
بنظر می رسد همه چیز بدلخواه پادشاه است و از دید او همه جا امن و امان است. پادشاه یقین دارد که می تواند سال های سال بر این مردم پادشاهی کند و آب از آب تکان نخورد. با اندکی تمرکز، براحتی می توان حتی لبخند رضایت پادشاه را دید و اینکه انگشتانش را با لذت روی شکمش گره کرده و در فکر برنامه های پنج ساله بعدی است!
اما این آرامش خیال، و این جزیره سکون با پرسشی در هم می ریزد. پرسشی که نه عالمی کهن سال، نه جهان دیده ای با تجربه، و نه سیاستمداری زیرک، بلکه کودکی یتیم مطرح می کند.
چرا کودک؟ زیرا “حرف راست را باید از بچه پرسید؟” یا شاید چون کودک خام است و هرچه به ذهنش رسد می پرسد؟ شاید هم چون کودک پاک و زلال است و هنوز درگیر بده بستان های زندگی نشده و راستی را فدای عافیت نکرده است. و چرا یتیم؟ چون پاک باخته است و چیزی برای از دست دادن ندارد؟ یا شاید چون کسی را نداشته که آداب عافیت طلبی را به او بیاموزد؟ یا به این سبب که از او کم بها تر در قراردادهای اجتماعی سرزمین ما کسی نیست؟
به هرحال این کودک کم اهمیت یتیم ناگهان، احتمالا با صدای بلند می پرسد: “ببینم این تابناکی که بر تاج پادشاه می درخشد چیست؟”
و با همین پرسش تمام کبکبه و دبدبه پادشاه، کورباش و دورباش ها، و شادمانی و هیاهوی مردم کوی وبام را به چالش می کشد. لابد پادشاه و مامورین امنیتی او، اگر اندک خردی داشته باشند در می یابند که در دریای آرامش آن ها سنگی بزرگ افتاده که امواج متلاطمی ایجاد خواهد کرد. شاید پادشاه با غضب به وزرای مربوطه و وزرا به سرداران و سرداران به ماموران و جاسوسان زیردست خود نگاهی می اندازند.
براستی پرسش زیرکانه ایست. با شوق فریاد کنندگان حاضر، هرپاسخی به آن دهند بی خردی و عافیت جویی خود را به نمایش گذاشته اند. پرسشی است که اگرچه از دهان کودک یتیم و بی مقداری خارج شده، چون حقیقت است، درمیان همه هیاهو ها و بوق و کرنا ها بلافاصله شنیده می شود. تماشاییان سرخوش را به تفکر وا می دارد. کاری که هیچ پادشاهی و در هیچ گذرگهی در تاریخ دیرین سرزمین ما از آن خوشش نمی امده است.
ولی حالا پرسش مطرح شده و تا همه چیز زیر سوال نرفته باید با پاسخی مناسب و دندان شکن، یک بار و برای همیشه کودک یتیم و هرکس دیگر را که به فکر افتاده ساکت کرد. ولی مثل همیشه که حاکمان و بادمجان دور قاب چین هایشان چنان دروغ های خود را باور می کنند که خود را ازلی و ابدی و برگزیده می انگارند، ودر نتیجه امکان پرسش از سوی خس و خاشاک های زیردست را غیرممکن می دانند، کسی از مقامات بلند پایه امنیتی پاسخی آماده بر این پرسش ندارد.
بالاخره یکی از میان جمعیت، شاید خبرنگار روزنامه محبوب پادشاه، یا گوینده چاپلوس تلوزیون، یا کسی از همین قماش فکری بخاطرش می رسد و می گوید: “چه غلط ها! هرکس باید به اندازه دهانش حرف بزند! ما چه می دانیم بر تارک پادشاه چه می درخشد؟ اصلا به مردم کوچه و بازار چه مربوط در باره رخت و لباس و اعمال پادشاه پرسش کنند؟ از کی تا بحال بچه های یتیم خود را محق به تفکر و پرسش در احوال پادشاه می دانند؟ کافی است مردم بدانند که هرچه به پادشاه مربوط است با ارزش و گران بهاست. جایگاه خود را بشناسند و بدانند بیشتر از گنجایش عقلی که ما برایشان تعیین کرده ایم، نباید پرسش کنند. لابد بعد از این هر یتیم بی سروپایی به خودش جرات می دهد از چیزهای پادشاهانه سر دربیاورد!”
با این جواب به خیال ماموران امنیتی و پادشاه، دندان شکن، لبخندی برلبان مبارک پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست می نشیند. شاید کودک بینوای یتیم که جسارت طرح چنین پرسشی را یافته از هول رنگش می پرد و سعی می کند خود را در میان جمعیت گُم کند. شاید مردمان کوی و بام، حتی آن ها که برای لحظه ای به فکر افتاده بودند، هیاهوی شادباش خود را از سر می گیرند و هرکس تلاش می کند برای خودشیرینی هم که شده از دیگری بلند تر فریاد زنده باد، مرده باد سر دهد. شاید اوضاع آنطور هم که تصور می شد بد نیست و هنوز می شود جمعیت را کنترل و برخر مراد سوار بود.
شاید… اما ناگهان پیرزنی گوژپشت قدم پیش می نهد.
چرا پیرزن؟ پیر است زیرا به کمال رسیده؟ زن است زیرا به جای چشم عافیت بین، با قلب و جانش پدیده ها را می نگرد و آن ها را مورد تفسیر و تبیین قرار می دهد؟ زیرا همچنان که کار کودکان پرسش های شجاعانه است، کار مادران و کارآزموده زنان فراهم آوردن پاسخ شایسته به آن هاست؟ یا شاید پیرزنان گوژپشت نیز مانند کودکان یتیم از بی اهمیت ترین و فرودست ترین افراد جامعه به شمار می آیند؟ اگر چنین است پرسش و پاسخی به این درایت باید هم میان این دو نماینده روی دهد.
به هرحال در حالی که پادشاه و همراهانش می روند که نفس راحتی بکشند، و در حالی که چاپلوس پاسخ گو خواب پاداش و ترفیع می بیند، و درحالی که به اشاره سرداران، جاسوسان برای بازداشت و ساکت کردن کودک یتیم سر در پی او نهاده اند، پیرزنی گوژپشت جلو می آید و احتمالا با صدایی رسا می گوید: “این تابناک که برتاج پادشاه است، و البته بسیار هم گران بهاست، اشک دیده من و خون دل شماهاست.”
و همه چیز دوباره به هم می ریزد.
پادشاه که بی تردید از این همه گستاخی رعایا خونش به جوش آمده و در حال انفجار است. وزرا و سرداران و جاسوسان زیردست آن ها هم به یقین دست و پای خود را گم کرده و نمی دانند چطور سر و ته ماجرا را هم بیاورند. درست است که همه اش زیر سر این کودک یتیم بی مقدار است اما اول باید با این پیرزن گوژپشت بی حیا که گویا سر به تنه اش سنگینی می کند، معامله جانانه ای بکنند.
اما پیرزن گوژپشت که شاید تجربه ایام آبدیده اش کرده، به این سادگی میدان را خالی نمی کند و بگیر و ببندهای سرداران و جاسوسان هول و هراسی در دلش نمی افکند. او با شجاعت و جسارت و احتمالا با صدای بلند سخنش را ادامه می دهد: “این شخص که خود را رهنما و دلسوز مردم می نامد، گرگی است در لباس چوپان و هدفی جز فریب مردم ندارد.”
بانو پروین اعتصامی با این بیت زیبا که از دهان پیرزن گوژپشت بیان می دارد ابتدا اعلام می دارد که مردم گوسفند نیستند و نیازی به چوپان ندارند. و دوم آنکه تنها گرگ ها جامعه ای گوسفندوار می خواهند تا در لباس چوپان آن ها را بفریبند و در پی منافع خود به قربانگاه بفرستند. گرگهایی که بقول سعدی دزد با چراغ هستند و بخوبی با نقاط ضعف فرهنگی و روانی مردم آشنایی دارند و سرخوشی آن ها جهالت و عقب ماندگی مردمان است.
پروین از زبان پیرزن افشاگری های جسورانه اش را ادامه می دهد که: “آن کس که به ریا در پی مال اندوزی است، آن کس که با فریب زندگی مردم را بازیچه زیاده خواهی های خود کرده، آن مدعی ایمان و عرفان که در پی قدرت و مکنت است، نه تنها بویی از پارسایی نبرده که به حقیقت راهزنی بیش نیست. و آن متولی مال و جان مردم که کاری جز تجاوز به حقوق مسلم آن ها نمی کند، گدایی پست و حقیر است.”
و به این ترتیب پیرزن گوژپشت چنان آبروی پادشاه و وزرا و سرداران و جاسوس هایشان را می برد که اگر این همه وقاحت نداشتند، تا ابد سرشان را بلند نمی کردند. با این سخنان او نه تنها پادشاه و دارو دسته اش را به مردم کوچه و بازار معرفی کرده که پارسایان دعاگوی را هم، که مدام زندگی درویشانه و کرامات پی درپی آن ها را در بوق و کرنا برای مردم می گویند، با سرگردنه بگیرها و رهزن ها مقایسه کرده است.
چنین تعابیری در دیگر آثار ارزشمند بانو پروین اعتصامی هم فراوان به چشم می خورد. قاضی هایی که از دزد ها بی رحم ترند، حکیمانی که باید از دیوانگان درس بیاموزند، و پادشاهانی که بهتر است سایه سنگین خود را از سر مردم و جامعه کم کنند و آن ها را راحت بگذارند.
در این جا بانو پروین تکلیف هرچه “تابناک” را بر تاج پادشاهان و فرمان روایان ستمگر روشن می کند و از زبان همان پیرزن گوژپشت خردمند می گوید: “برای یافتن سرچشمه درخشندگی و تابناکی چنین گوهرهایی، کافی است به پیرامون خود نظری بیفکنیم. هرچه بیشتر اشک بر گونه کودکان یتیم و سوز در سینه مادران رنجور باشد، چنین گوهرهایی تابناک تر بر تاج پادشاهان می درخشند.”
با این بیت پرقدرت بانو پروین اعتصامی قطعه سروده اش را به اوج می رساند و دیدگاه خود را به روشنی و با شهامت بیان می دارد.
سپس برای اینکه به خوانندگان خود یادآور شود که نازک بینی و کنش شایسته ناشی از آن، وظیفه هر انسان خردمند است با بیت زیبایی که دیگر از زبان پیرزن گوژپشت نیست شعر را به پایان می برد. گویی می خواهد به خوانندگانش بگوید این داستان را به سببی برای آن ها گفته و بهتر است آسان از کنارش نگذرند. او که با طبع حساس شاعرانه خود به اطرافیانش می نگریسته، اندک همراهانی در میان آنان می یافته و با اندوه و دلسردی از کجروانی که در هر چرخش با آنان روبرو بوده سخن می گوید.
“پروین به کجروان سخن از راستی چه سود؟ کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست؟”
با این پایان بانو پروین اعتصامی مانند حکیم ناصرخسرو در جایگاه مربی و معلم قرار می گیرد و یکایک خوانندگان را به چالش می خواند.
آیا چند نفر از ما از کجروانیم؟ آیا می خواهیم از کجروان باشیم؟ آیا همچنان چشم بر اشک یتیمان و ناله ستمدیدگان می بندیم و گذرگهی می جوییم تا پادشاهی از آن بگذرد و ما با فریاد شوق خود سرسپردگی و ارادت خود را به این مرکز قدرت نشان دهیم؟ چقدر از راستی می رنجیم؟ آیا از جمله چاپلوسان مزوری هستیم که نه تنها راستی را منکریم که اگر راستگویی هم بیابیم به آزار او پرداخته وادار به سکوتش می کنیم؟
در ادبیات گرانقدر فارسی قطعاتی است که سمت گیری خواننده را می طلبد و بنظر می رسد میزان انسان بودن هرکس را با سمتی که می گیرد می سنجد. به انگار نگارنده، این قطعه بانوی ارجمند شعر پارسی، پروین اعتصامی یکی از آن هاست. در دنیای متلاطم و پُر رنگ و ریای امروز، بایسته است که رهروان حقیقت جو با هوشیاری این میزان ها را مد نظر داشته و مدام در پی سنجش خود باشند.

Like 🙂
3

از ماست که بر ماست

مایه تاسف است که زنانی از مدافعان حاکمیت در مجلس ، رادیو و تلویزیون و نشریات به توجیه آنچه بر سر ما رفته می پردازند و آن خرده حقوقی راهم که داریم پایمال می کنند. از طرف دیگر برخی زنان متجد د و امروزین هم متاسفانه نگرشی نه چندان پیشرفته را گسترش می دهند .

در کیهان لندن (به تاریخ هفته اول بهمن ماه) نوشتاری از خانم منصوره پیرنیا (نویسنده و روزنامه نگار) در باره (نقش شاه پری و سارا طباطبائی درزندگی ومرگ شاهزاده علیرضا پهلوی ) چاپ شده است که می گویند: قرار بود تابستان سال آینده شاهپورعلیرضا وسارا با یکدیگرنامزد شوند. ازسوئی دیگردوستی ورابطه با  سارا که می رفت به ازدواجی پرسعادت انجامد با مسابقه ای که دختران بر سرتصاحب قلب شاهزاده خیال خود داشتند روبه سردی گذاشت تاجائی که به دوستی ساده ای مبدل شد وسرانجام به قطع ارتباط انجامید.

هرچند داوری کردن بویژه درباره زندگی خصوصی دیگران پسندیده نیست ولی درمورد نگاه  خانم پیرنیا درنوشتاری که برای همگان نوشته است می توان نظر داد!

این نگاه برایمان آشناست ، در طول تاریخ  و از داستان حضرت آدم وحوا تا کنون همواره این زنان فریبکار و نیرنگ باز بوده اند که مردان ساده دل را وسوسه کرده اند و باین ترتیب مردان هیچ مسئولیت و نقشی در آنچه که روی داده نداشته اند و روابط و یا رویدادها  تنها  یکسویه و یک بعدی اند . نگاهی که هم اکنون حتی بر قوانین ما هم سایه افکنده و در مواردی چون تجاوز به زن بجای  اینکه به دادش برسند درتکاپوی آنند که وی را محرک و مسئول آن نشان دهند .بسیاری از ما از ترس بار این اتهام از برملا کردن وگزارش سوءاستفاده های جنسی خودداری کرده و می کنیم .

زنان چون درخشند سبز آشکار              ولیک از نهان زهر دارند بار    (اسدی )

زن ازپهلوی چپ گویندبرخاست         نیاید هرگزازچپ راستی راست  (نظامی )

زن از پهلوی چپ شد آفریده             کس از چپ هرگز راستی ندیده  (جامی )

وسوسه و نقش دختران درداوری نویسنده به اندازه ای شدت دارد که گفتار خودشان در بیشتر از آنرا فراموش می کنند:(وقتی عاشق می شد با تمام وجودعاشق و وفادار بود. با شخصیتی چون شوالیه ها ومعصومیتی به پاکی عشق .اما هربار که دوستی طولانی و ارتباط عشق وعاشقی اوبه خواسته دختر که می خواست شاهزاده رویاهایش را برای همیشه برای خود نگهدارد وبه ازدواج و صاحب فرزندی شدن بیانجامد می کشید شاهپور از آن طفره میرفت ).

درین هفته ( بهمراه شاید صدهاهزار ) به تماشای فیلم (ملکه و من ) که در بخش فارسی بی بی سی   پخش می شد نشستم . خانم فرح پهلوی به پرسش فیلمساز در باره پایبندی همسر ایشان به ازدواجشان چنین پاسخ دادند : (احترام منو نگه می داشت ،حالا بعضی از زنها در مجالس خود را لوس می کردند او اجازه نمی داد همیشه احترام منو نگه می داشت ، حالا اگر کنار یکی هم بود راحتش می کرد چه بهتر )

بگمانم فریاد واژه (احترام ) هم ازین نگرش ایشان برآمده است . هرچند تهی کردن از معنی و سوء استفاده از(احترام ) برای گول زدن زنان از طرف مردان شیوه ای  تازه نیست بویژه در کم سوادها برای توجیه زن دوم داشتن و آوردنش به خانه بعنوان کلفت زن اول ، ولی  پرده پوشی  بر خیانت مردش ،عادی کردن مشکل و رضایت و قناعت یک خانم  متجد د با دستآویز (احترام ) شگفت آور است .

آیا وفاداری وپایبندی به قرار داد دوجانبه ازدواج از طرف مردان به حفظ ظاهر و احترام دروغین به زن محد ود می شود ؟  بازگوکردن وتائید نادرست آنچه برسر ایشان آمده چه پیامی برای زنان دارد ؟

در شگفتم که خانم فیلمساز که  بر چپ بودن خود  پافشاری می کند چرا این نگرش واپسگرا را به چالش نمی کشد ؟

مینا

Like 🙂
5