یک روز چهل و هشت ساعته

از نوشتن خسته می شوم ، صفحات قبلی را ورق می زنم و خاطرات گذشته را می خوانم . از یادآوری آنها گاهی عصبانی می شوم و گاهی از ته دل می خندم . دفترم را کنار می گذارم . سراغ کشوی لباسهایم می روم و مرتبشان می کنم . با کامپیوتر شطرنج ، بازی می کنم اما همان اول بازی کیش مات می شوم . وارد چت روم می شوم تا از تنهایی نجات پیدا کنم ، کسی حاضر نمی شود تحملم کند ، چون خیلی کند تایپ می کنم حوصله شان سر می رود و ارتباطشان را قطع می کنند . می دانم که تا شب تنها هستم و باید خودم را سرگرم کنم . پدر ، مادر و خواهرم به جشن عروسی یکی از بستگان رفته اند ولی من سردرد و امتحان کنکور را بهانه کرده و در خانه مانده ام . کنترل تلویزیون را بر می دارم و شبکه ها را یکی یکی بررسی می کنم : تکرار فیلم سینمایی شب قبل ، نشست سیاسی ، رویداد هفته ، سخنرانی مذهبی ، روان شناسی کودک ، معرفی برترینهای فوتبال آسیا ، حیات وحش و گزارشی از مسابقات حفظ قرآن .
امروز کسی سراغی از من نگرفته ، نه حضوری ، نه تلفنی ، حتی دریغ از یک مزاحم تلفنی . اشکالی ندارد در پیامبری تکبر نیست . تلفن را برمی دارم و به دوستانم زنگ می زنم : گوشی زهرا روی پیامگیر است ، تلفن مهسا خاموش است ، لیلا هم که خانه نامزدش دعوت دارد و درست نیست مزاحمشان بشوم ، شماره مریم را می گیرم و بلافاصله یادم می افتد که با هم قهریم ، فورا قطع می کنم ، اما می دانم دیر شده و شماره ام افتاده است .
سری به یخچال می زنم ، چیزی پیدا نمی کنم . هرچه هله هوله داشته ام ، خورده ام . وقتی ابتدایی بودیم سر راه مدرسه ، آرد نخودچی می خریدیم . خیلی خوشمزه بود . البته ما بیشترش را با نی به سر و روی همدیگر فوت می کردیم و لطفش به همین بود . کمی آرد نخودچی برمی دارم ، شکر اضافه می کنم و به جای نی از لوله خودکار استفاده می کنم ، به خوشمزگی آن وقتها نیست ، اما بهتر از هیچ چیز است . سرفه ام می گیرد و مقداری آرد این طرف و آن طرف پخش می شود ، آنقدر سرفه می کنم که اشک از چشمهایم می ریزد .
بالشی برمی دارم و روی کاناپه دراز می کشم . نیم ساعتی می گذرد اما خوابم نمی برد .از جا بلند می شوم و به گلدانها آب می دهم . سوهان را برمی دارم و ناخنهایم را مرتب می کنم . لاک می زنم و فوت می کنم که زودتر خشک بشود . برای چندمین بار جلوی آینه می روم و موهایم را شانه می کنم . موهای سفیدم را که سهم الارث من از خانواده پدری است از میان دندانه های شانه بیرون می کشم و می شمارم .
مقداری ماسک درست می کنم ، طبق دستور ، ماسک را نباید دور چشمهایم بزنم و مدت پانزده دقیقه ، حالت صورتم باید ثابت و بیحرکت باشد . نگاهی به ساعت می اندازم و با احتیاط روی کاناپه دراز می کشم . بعد از ده دقیقه ماسک مثل گچ بنایی روی صورتم خشک می شود ، تا می خواهم بروم قیافه خودم را در آینه ببینم ، تلفن زنگ می زند . شماره واحد بالایی است و مطمئن هستم که می داند در خانه تنها هستم و فقط می خواهد آمار بگیرد . گوشی را بر می دارم . سعی می کنم درست صحبت کنم ، اما صورتم مثل چوب خشک شده و دهانم باز نمی شود . بعد از این که به جان مادرم قسم می خورم که حالم خوب است و مشکلی نیست مریم خانم می گوید که مهمان سرزده دارد و چند بسته مرغ و سبزی قورمه می خواهد . گوشی را می گذارم و صورتم را با عجله می شویم . از فریزر چند بسته مرغ و سبزی قورمه  درمی آورم و به دختر مریم خانم که پشت در منتظر ایستاده ، می دهم .  به گوشی خواهرم زنگ می زنم اما صدای زنگ گوشی اش را از آشپزخانه می شنوم . از پنجره به کوچه نگاه می کنم . گربه ای سراغ کیسه زباله ای رفته که در گوشه ای رها شده ، میوه فروشی اجناسی را که بار وانت کرده با بلندگو تبلیغ می کند . به نظر می رسد خانمهای همسایه که وانت را محاصره کرده اند ، ضمن انتخاب میوه ها از هر دری صحبت می کنند . یکی از آنها نگاهش به پنجره می افتد و لحظه ای بعد مجبور می شوم ، با حرکت سر به همه آنها سلام کنم .
پنجره را می بندم و به سراغ ماهی ها می روم . برایشان پودر غذا می ریزم و هجوم ناگهانی آنها را نگاه می کنم . به دیواره آکواریوم تلنگری می زنم . ماهی لجن خوارکه مثل ابر سیاهی بی حرکت و با دهان باز به دیواره آکواریوم چسبیده ، وحشتزده  خودش را در گوشه ای پنهان می کند . روزنامه دیروز را از روی میز برمی دارم و تیترهای درشتش را می خوانم . سعی می کنم جدولش را حل کنم ، اما فقط چند تا از خانه هایش را می توانم پر کنم .  روزنامه را کنار می گذارم ، می دانم که بزودی پدر ، مادر و خواهرم پیدایشان می شود و من برای حفظ ظاهر هم که شده باید کتابهایم را بیاورم و دور تا دور خودم روی زمین بچینم و همچنین می دانم که تا هفته بعد پیامدهای این عروسی در خانه ما به شدت احساس خواهد شد . مادرم از خانه و اثاثیه گران قیمتش ، دامادهای ثروتمند فامیل و رتبه اولی های کنکور به ترتیب برای سرکوفت زدن به پدرم ، خواهرم و من داستانها خواهد گفت . از آرامش قبل از طوفان برای آخرین بار استفاده می کنم و دوباره تلویزیون را روشن می کنم : برنامه کودک و نوجوان ، جهان در هفته ای که گذشت ، برنامه مستند آبهای گرم ایران ، آموزش زبان انگلیسی ، سونامی در ژاپن ، زلزله و راههای مقابله با آن ، روابط سیاسی کشورهای جهان سوم ، گزارشی از برگزاری مراسم نماز جمعه در شهرهای مختلف .
خدیجه روزگرد

Like 🙂
4

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Website Protected by Spam Master